آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« November 2010 | صفحه اصلی | January 2011 »


دوشنبه 6 دی 1389
گم شدم در خود چنان کز خویش ناپیدا شدم

eye.JPG

لیلا | 04:21 PM | محض فید بک (4)
سه شنبه 30 آذر 1389
تنهایی دست نیافتنی

مدرسه و بعد دانشگاه که می رفتم عادت داشتم وقتی برمی گشتم خونه می رفتم توی اتاقم و یک ساعتی بیرون نمی اومدم ، بعد مامان داد می زد که بیا دستتو بشور اه اه همینطوری کثیف رفتی چپیدی توی اتاقت و من بیرون می رفتم و یه چیزی می خوردم و برمی گشتم پشت درهای بستهء اتاقم ، یادم نمی آد چه کارهایی می کردم تو اون یه وجب اتاق ، اتاقم شبیه میدون جنگ ( یا بازار شام که هردو رو مامان می گفت ) بود ، یه روز تمام چیزهایی که دوست داشتم ، از یه نوشته و شعر گرفته تا یه بریدهء روزنامه می زدم به در و دیوار یا زیر شیشهء میز میزاشتم ( اون موقع ها میزها چوبی بود و احتیاج به مراقبت داشت هنوز ام .دی. اف نیومده بود تو بازار ) و یه روز حالم از همه شون به هم می خورد و همه رو می ریختم دور ، صندلی پشت میزم جالباسی بود و کنار دیوار پر از نقاشی های نصفه نیمه ، گاهی ساعتها زل می زدم به یه نوشتهء کوچیک رو دیوار و بعد یهو یه چیزی می نوشتم ، تلفن حرف زدنهام و چت کردنهام خیلی طولانی ورو اعصاب بود و از یه موقعی مامان بابا رفتن یه خط تلفن برام گرفتن که از شرم خلاص بشن ، اون موقع ها اوج روابط پسر و دختر همین بود ، آدمهایی که مغز سالمی داشتن با هم می رفتن کوه و اینجور جاها و ما چت مغزها می نشستیم پای تلفن ساعتها فک می زدیم ، دفعاتی که پای تلفن وقتی که زیر پتو چپیده بودم و خوابم برد خیلی زیاد بود ، وقتهایی که پشت کامپیوتر یا میزم می نشستم گاهی طفلک بابا می اومد تو یه لیوان چایی با شکلات و یا یه بشقاب میوهء پوست کنده می آورد تا به این بهانه کمی با من سگ اخلاق حرف بزنه ، لوس بابام بودم و هستم ( البته الان دخترم داره جامو می گیره ) ، از دانشگاه که برمی گشتم گاهی می رفتم موزهء هنرهای معاصر و یا سینما و 2 ساعتی هم اینجوری به تنهایی می گزروندم ، تمام مسیرهای زندگیمو از قصد طولانی تر می کردم تا تنها باشم و واقعا خوب که با خودم فکر می کنم می بینم اون همه تنهایی رو حیف و میل کردم که الان عاقبتم این شده ، صبحها که دخترک خوابه هی خدا خدا می کنم که آقای شوهر زودتر بره سر کار و یکم با خودم تنها باشم ، گاهی تا اون در خونه رو می بنده صدای مانترا هم بلند می شه و اون موقع هاست که تمام برنامه ریزیم برای فوقش نیم ساعت با خودم بودن به ...میره و از دست همه عصبانی میشم ، خیلی خیلی برام سخته که باید جون بکنم و این لحظات تنهایی رو فراهم کنم گاهی هم که موقعیتش پیش میاد هول می کنم و سر و صدایی ایجاد می کنم و دخترم بیدار میشه ، وقتهایی که پیش مامانم هستم هی می رم حمام و یا دستشویی های طولانی و بچه رو به امان مامان میزارم ، حتی اگه هرروز هم مامانمو ببینم حتما حمام میرم و این باعث شده پوست تنم شدیدا خشک بشه بعد اون تو که هستم سر و صدای مانترا میاد و می بینم که رس مامان بابامو کشیده و عذاب وجدان می گیرم ، چندتا بوم بردم خونء مامان اینا و هردفعه که می رم رنگهامو کول می کنم و بچه رو می زنم زیر بغل و بعد اونجا هم مانترا میاد هی میخواد قلم موهای منو خیس کنه و به در و دیوار بکشه و عملا باز نقاشی کردن منتفیه ولی باز از رو نمی رم و فرداش دوباره می رم اول یک ساعتی تو حموم بست می شینم و بعد قلم موهامو دست می گیرم و بعد بابا با یه بشقاب میوه و یا چایی میاد تو اتاق و یه کم گپ می زنیم و یه کم فحش میده و من دلم می گیره که همهء اینا رو ازش دریغ کرده بودم ، ...
حالا دیگه می دونین دلیل افسردگیه اکثر مادرا چیه !

لیلا | 09:34 AM | نظرات (10)
چهارشنبه 24 آذر 1389
تنهایی دوست داشتنی

IMG_6891.JPG

پ.ن. این نقاشی دو لت ی ست !

لیلا | 01:55 PM | feed back (21)
پنجشنبه 18 آذر 1389
معجزه در جیب بغل

بین جمعیتی نزدیک به صد نفر می دیدمش ، دلم می خواست هم صحبتم باشد و بشناسمش و بعد ...کنارم نشسته بود و با هم گپ می زدیم ، مثل دو دوست که سالها همدیگر را می شناسند ، دو آشنای قدیمی ...
فلان خواننده ای که دوستش داشتم برای مدتی به ایران می آمد ، هفتهء بعد توی کلاسش بودم و داشتم لذت می بردم و حتی یادم نمی آمد که چطور آنجا بودم...
راجع به فلان فیلمساز جایی چیزی می خواندم و هوس می کردم فیلم هایش را ببینم ، فردا از طرف دوستی به جلسهء خصوصی پخش فیلمش دعوت می شدم...
دلم می خواست با کسی دوست باشم ، می شدم ...
دلم می خواست کسی عاشقم شود ، می شد ...
دلم می خواست خواب کسی را ببینم ، می دیدم ...
دلم می خواست پیش کسی باشم ، می بودم ...
دلم می خواست معرفتی بیاموزم ، می آموختم ...
دلم می خواست جای خاصی باشم ، می بودم ...
بعد ازدواج کردم ، با کسی که او هم همیشه می خواست و خواسته های زیادی داشت . دلم می خواست که همیشه چیزهایی را بخواهیم و بسازیم و پیش برویم و شروع کردیم به ساختن ، خانه ، زندگی ، ماشین و آرزوهامان همه ساخته می شدند اما به سختی و با زحمت بیشتر نه با معجزه ، کم کم دیگر یادمان رفت چیزی بخواهیم ، در ظاهر همه چیز بود و خواسته ای نبود ، هر روز می ساختیم و زندگی را پر می کردیم و حتی انباشته می کردیم بعد یک روز جایی بودیم که نمی خواستیم ، توی جمعی که دوست نداشتیم ، هم صحبتی که حالمان را به هم می زد ، معرفتی نمی آموختیم ، همه چیز عادی بود ، مثل بقیه مثل همه...فیلمی که مدتها بود منتظرش بودیم می گرفتیم و نمی دیدیم یا اگر می دیدیم لذت نمی بردیم ، کتابی که می خواستیم خوانده نمی شد
بچه که آمد ، خواسته مان سلامتی دخترک بود و لباس و پوشک و اسباب بازی و...خواسته های قدیمی نبودند ، رسیدن ها نبودند ، معجزات نبودند ، معجزات کوچک که آنوقت ها خیلی خیلی ساده اتفاق می افتادند دیگر جایی و خاستگاهی نداشتند
حالا خواسته مان اینست که اینجا نباشیم ولی نمی دانیم کجا باشیم...دوستانمان یکی یکی می روند و وقتی اعتراض می کنیم که چرا می روید ؟ می گویند شما چرا نمی آیید ؟ از آلودگی تهران فرار می کنیم و می رویم سفر ، آلودگی هم با ما می آید و دست از سرمان بر نمی دارد ، از صبح تا شب به این فکر می کنم که حکم دادگاه فلانی کی می آید . مامان برای درد کمرش رفته پیش کایرو پراتیک و بدتر شده ، بابا به خاطر هوا به پیاده رویش نمی رسد و برایش خوب نیست ، مانترا کم اشتهاست و بهانه گیر ، سروش خسته است و بی حوصله ،...
همه مان همینطور شدیم ، برای همین زندگیهامان اینجوری ست ، باید با مسائلی سر و کله بزنیم که سابقا احمقانه و کوته بینانه بود ، باید جاهایی باشیم که نمی خواهیم و هیچ وقت تصورش را نمی کردیم ، باید دردهایی را تجربه کنیم که طعمشان را هیچگاه نچشیده بودیم ولی الان برایمان کاملا طبیعی ست،انگار به دنیا آمدیم که درد بکشیم . چیزی نمی خواهیم فقط داریم زندگی می کنیم که کرده باشیم ، که تمام شود برود پی کارش ، آرامش نداریم ، خواسته هامان هماهنگ نیست ، اگر می خواهیم چیزی یا کسی نباشد برایش جایگزینی نداریم ، فکرمان اینست که هوا بد است و جوکهامان هواپیماهایی ست که اندازهء شاش بچه آب روی سرمان می ریزند تا هوایمان بهتر شود ، دوستی می گفت حتما ماشین ارزان می شود با این وضع آن یکی می گفت نه گران می شود چون هر کس ماشین زوج دارد می رود یکدانه فرد هم می خرد و بالعکس ! یادمان رفته پارسال چه شد و سالهای قبل ، به فکر این هستیم که روزمان چطور تمام شود چقدر ترافیک کمتر باشد ، توی محل کار چطور نفس بکشیم که بیشتر دوام بیاوریم ، دغدغه مان اینست که چطور نفس بکشیم . انتظار معجزه نداریم چون چیزی نمی خواهیم که لایق معجزه باشد ، از ایران برویم ، این بزرگترین آرزویی ست که این روزها از کسانی که هنوز مانده اند شنیده ام ، نمی خواهم اینطور باشد می خواهم آرزو داشته باشم ، می دانم بدون آرزوهای کوچکم لا اقل من یکی فقط دارم ادای زنده ها را در می آورم . دوباره شروع می کنم:
می خواهم جایی زندگی کنم که آرامش داشته باشم
می خواهم بتوانم فکر کنم که چه چیزهایی می خواهم
می خواهم کشورم چیزی باشد که لیاقتش را دارم
می خواهم زندگی کنم ، زندگیی که ارزشش را داشته باشد
می خواهم چیزهایی بخواهم که فراتر از نیازهای طبیعی یک انسان برای زنده ماندن است
می خواهم به معجزات بیاندیشم نه به اتفاقات
من لیاقتم بیش از اینهاست !

لیلا | 08:30 AM | نظرات (11)