آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« January 2011 | صفحه اصلی | March 2011 »


پنجشنبه 28 بهمن 1389
محض هیچی

مامانم اینا یه مستاجر دارن که ما همیشه بابت انتخابی که کردن مسخره شون می کنیم و می گیم چشم بازار رو در آوردن ! در خونه رو یه جوری می بندن که تا هفت تا کوچه صداشون میره ، یه بار که من درو رو خانوم خونه باز کردم تندی اومد تو و لپ مانترا رو کند ، مهمونی که می گیرن هفت بند تن آدم می لرزه نه از صدای موزیک که از صدای آدما و کلا تو باقالیان ! دیروز ( 25 ام ) که همه ملت تو خیابون بودن خانوم خونه بابامو دیده و میگه : دامادم اومده خونمون ولنتاین گرفتیم ! من نمی دونم چجور دامادی با مادر زنش وچند تا خواهر زن مجرد ولنتاین می گیره اونم تو یه همچین روزی ! ؟

***

همیشه یکی از سخت ترین مشاغل از نظر من اینایی بودن که لباس اسفنجی به شکل جک و جونور می پوشن و برای تبلیغات دم در رستوران یا فروشگاهی می ایستن ، یکیشون لباس سبز آدم فضایی می پوشه و تو سرزمین عجایب می ایسته ، چند روز پیش که نمایشگاه بازی و سرگرمی کودک بود دخترم رو برده بودم و اونم اونجا تو غرفهء سرزمین عجایب بود ، مانترا همهء نمایشگاهو ول کرده بود و چسبیده بود به این موجود سبز ، طفلک هی سر دختر ما رو ناز می کرد و انگشتشو می داد مانترا بگیره و منم عینهو چماق وایساده بودم ، هی می گفتم مانترا با عمو بای بای کن بریم ( نا گفته نمونه که سر این عمو گفتن هم کلی با خودم کلنجار رفتم ) مانترا هم نمیومد و من از توی دهان موجود فضایی صورت آقاهه رو می دیدم که خیس عرق شده و گر گرفته ...
***

" ددر " از نظر دختر من جاییه که سقف نداشته باشه ، مثلا اگه کلی بهش قول بدیم که می بریمش ددر بعد بریم یه نمایشگاه بازی و سرگرمی که پر اسباب بازی و بادکنک و نی نیه اونجا صرفا یه جور جاییه که خونه نیست و بعد که بیایم توی محوطه و فضای باز تازه زمان " ددر " دخترم شروع میشه
***

با آقای شوهر و دخترم رفته بودیم بیرون ، خسته بودم و هی سعی می کردم مانترا رو تشویق کنم خودش راه بره و تند تند جذابیت های توریستی خیابون رو براش رو می کردم ، اونم مرتب بهونه می گرفت و بغل باباش هم نمی رفت و می خواست بیاد بغل من و در همین حین هم مدام می گفت : " مئو " ! منم عصبانی بودم چون دخترم فکر می کند که زیر همهء ماشین های پارک شدهء شهر بالقوه یک گربه وجود دارد ، ماشین ها را نشانش می دادم و می گفتم : مامان نیگا کن پیشی نیست ! خلاصه زور او چربید و بغلش کردم ، بعد دیدم با خوشحالی یقهء خز پالتوی مرا ناز کرد و گفت : " مئو " !
***

مانترا یه جورایی شرطیه ! مثلا اگر تو یه روز یک کفش و یه اسباب بازی براش بخریم ، هروقت که کفش رو می پوشه باید اون اسباب بازی هم دستش باشه یا مثلا اگه دو تا اسباب بازی جدید رو با هم تو یه زمان بهش بدیم باید همیشه با هردوشون همزمان بازی کنه ، این برای ما شده یه دردسر که هیچ وقت هیچ کدوم از اون چیزها رو تنهایی نمی تونیم بهش بدیم یا مثلا اگه یکیشون خوردنی باشه و تموم شده باشه نمی دونیم باید چیکار کنیم !

***

من و آقای شوهر نشستیم یه لیست درست کردیم از آدمهایی که باید دعوتشون کنیم خونمون و آدمهایی که باید بریم دیدنشون چون هر دودید و بازدید از بعد از بچه دار شدن کلی مختل شده و آقای شوهر برعکس من اعتقاد داره که نباید دوستهامون رو با هم قاطی کنیم وگرنه همه رو با هم دعوت می کردیم . خلاصه قرار بود آقای شوهر به مدت سه هفته بره اوکراین و ما تصمیم گرفتیم یکی از این بدهکاریهامونو صاف کنیم ، (نا گفته نمونه که به هرکس می گفتم شوهرم داره می ره اوکراین می گفتن اوووووه یا وااااای یا یه همچین چیزایی !) خلاصه زنگ زدم به آقای خانواده ء دوستمان و پرسیدم که : آخر هفته چیکاره این ؟ و ایشون جواب دادن : در خدمت خانواده ، ما آخر هفته هامون اکثرا مال مامان بابا هاست و برای همین فکر می کنم همهء مردم همین جورن از روی همین حساب پرسیدم : کدوم خانواده؟ و ایشون هم با خنده جواب داد : والا ما فعلا یه خونواده بیشتر نداریم ، گفتم خب تا قبل از اینکه سروش بره اوکراین بیاین پیشمون و ایشون دوباره با همون لحن گفتن : اوکراین اوووووووه ، تو باهاش نمیری ؟ منم در جواب گفتم : نه ! پس فعلا تا ما یه خونواده ایم بیاین پیشمون !

لیلا | 03:50 PM | نظرات (8)
یکشنبه 24 بهمن 1389
خواب پروانه

butterfly dream.JPG

لیلا | 12:59 AM | نظرات (19)
یکشنبه 17 بهمن 1389
no comment

" ببین شیرین هستی؟ خوب گوش بده ببین من چی می گم . من یه مرضی گرفتم . خیلی نایابه .تمام مشکلات من از این مریضی یه . تا حالا به هیچ کس نگفتم . من از صدام بدم می آد . برای همین مرتب حرف می زنم . مثل وقتی که دندون آدم درد می کنه ، دیدی آدم مرتب با زبون فشارش می ده . ببین وقتی تو با زبونت به دندونت فشار می آری برای اینه که می خوای هر لحظه امتحانش کنی . من هم دارم صبح تا شب زر می زنم . پونزده بار تو این دو روز با سارا حرفم شده . گه کشیدم به خودش و زندگیش و دوستاش و به خصوص نامزدش . می فهمی ؟ من نمی تونم صدام رو تحمل کنم . دیدی آدم وقتی صدای ضبط شده ای رو گوش می کنه چه جوری می شه . محاله کسی از صدای خودش خوشش بیاد . حالا یه چیزی بهت بگم . می دونستی همه از بوی گه خودشون خوششون میاد . این جدی یه ها . علمی یه . ولی همه از صدای ضبط شده ی خودشون متنفرند . این به اون در . من دارم حرف می زنم که هر لحظه بفهمم این صدا چقدر داره من رو داغون می کنه "


زندگی مطابق خواستهءتو پیش می رود/یک تکه ابرواقعی/ امیرحسین خورشیدفر

لیلا | 11:10 PM | نظرات (1618)