آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« March 2011 | صفحه اصلی | May 2011 »


شنبه 10 اردیبهشت 1390
آپارتمان شماره 4

متن کامل
وقتی رانندهء پراید باشی همینست دیگر ! همه به خودشان اجازه می دهند از چپ و راستت سبقت بگیرند و هر ننه قمری توی خیابان برایت دست بلند می کند که سوارش کنی . ابروهایم را در هم می کشم ، لب پایینی را توی دهانم جمع می کنم و گاز می دهم و می دانم تند رفتنم دوام زیادی ندارد با این ترافیک لعنتی .
کیسهء خرید را از صندلی عقب روی صندلی کنار راننده می گذارم ، لبهء کیسه را سر می دهم پایین و ستون کتابها روی صندلی شاگرد قد علم می کنند ، دستی رویشان می کشم و یکی را انتخاب می کنم و در فاصلهء گودی آرنج و فرمان می گذارم تا پشت اولین چراغ قرمز نگاهی به آن بیندازم .
حمااااااااااال ! سرم را از پنجرهء ماشین بیرون می آورم و یک بار دیگر داد می زنم : الااااااااااااغ!
خم می شوم و کتابم را که بین پاهایم افتاده بر می دارم و به پشتی صندلی شاگرد می کوبم تا خاکش تکانده شود .
در پارکینگ که باز می شود و برای آخرین بار پایم را روی پدال گاز فشار می دهم تازه می بینم که کتابهایم همه زیر صندلی ریخته اند ، کیسه را دوباره پر می کنم و به سمت راهرو ورودی می روم .
" انگار دارن سگ می پزن "
این را با عصبانیت می گویم و همانطور که دماغم راچین انداخته ام از آسانسور بیرون می آیم تا همسایه مان که همزمان سوار می شود بشنود و اگر دود و بوی غذای اوست کمی خجالت بکشد .
با سرعت از راهرو عبور می کنم و کلید را توی قفل می چرخانم . منظره خانه مان چیزی نیست که انتظارش را داشته باشم . دود خانه را پر کرده و صدای مبهم و ناجوری از حیاط پشتی می آید . چشمهایم را ریز می کنم و شانه هایم را مچاله و توی ابر خاکستری فرو می روم ، قفسه های کتابخانه که حالا کتابی تویشان نیست و طبقات آن که به خاطر وزن کتاب تاب برداشته اند اولین چیزی ست که حواسم را به خود جمع می کند
.

آخرین باری که از مطب دکتر پروند بیرون می آمدم به خودم ، زنم و دکتر فحش می دادم ؛ از دکتر دربارهء جلسه های مشاوره زنم پرسیدم و در جواب گفت که اسرار بیمارها را فاش نمی کند . حرصم گرفته بود . گفتم : من شوهرشم باید بدونم چی تو مخش می گذره ؟ و پروند هم دوباره پیشنهاد داده بود که جلسات مشاوره اش را دو نفری و باهم برگزار کنیم . از این کار بدم می آمد . زنم آدم خوبی بود ولی چندان باهوش نبود و خیلی زود تحت تاثیر حرفهای یک نفر مثل دکتر قرار می گرفت و من سریعا مقصر شناخته می شدم ، لابد همان حرفهای همیشگی ؛ بی توجهی به خانواده و احساسات دیگران ، خودخواهی و عصبانیت . می توانستم حدس بزنم جلساتشان چه طور پیش می رفت. نک و نال و گریه و شکایت از من و زندگی . تصمیم داشتم خودم را قاطی این بازی نکنم و حتی الامکان جداگانه دکتر را توجیه کنم که وضع چه طور است .
از اول پیشنهاد نازی بود که پیش دکتر برویم و وقتی من قبول کردم خیلی تعجب کرد، من از همان روز می دانستم که هیچ نفر سومی نمی تواند زندگی ما را یا لا اقل مرا بهتر کند ، چیزهایی که توی این زندگی خراب شده اند فقط به عدم درک من و همسرم از هم ربط دارند و چیزهایی نیستند که کس دیگری درکشان کند و بتواند به فهمشان کمک کند ولی نخواستم توی ذوقش بزنم و به جلسات مشاوره ء وقت گیر و بیهوده تن دادم .
اوضاع از قبل هم بدتر شد ، زنم حرفهای جدیدی می زد که معلوم بود مال خودش نیست ، مرا تجزیه و تحلیل می کرد آنهم با روشهای غلط ، رفتارهای نادرست خودش را توجیه می کرد و به جای مراسم گریه و زاری که قبلا برگزار می کرد ، می ایستاد و چیزهای گنده بار من می کرد و بعد هم می رفت . سه هفته بود که با هم حرف نمی زدیم .

به سمت قفسه های کتابخانه ام رفتم ، دستی تویشان کشیدم و مطمئن شدم که چیزی که می بینم واقعی ست . نازی می گفت : کتابخانه توی پذیرایی چیز بیریختیه ، خونه رو شلخته نشون می ده باید ببریمش تو اتاق و من مخالفت می کردم . دوست داشتم اینها که تنها دلبستگیم به زندگی بودند جلوی چشمم باشند
زیر قابلمه خاموش بود ، پیچهای اجاق گاز را یکی یکی امتحان کردم. حیاط کوچکی پشت آشپزخانه بود که به جای انباری از آن استفاده می کردیم .سیب زمینی و پیاز و جعبه ابزار که زنم از آنها استفاده می کرد، اگر شیر آبی خراب شده بود درست می کرد ، کلید پریزهای خراب را تعمیر می کرد و از این جور کارها .
باید آرامشم را حفظ کنم . اول منبع دود را پیدا می کنم و بعد کتابهایم را که احتمالا کف اتاق ریخته اند بر می گردانم . چند بار صدا می زنم : نازی ، نازی ...نازی خانه نیست ، شاید هم چون قهریم جوابم را نمی دهد . دستگیره در حیاط پشتی را می چرخانم ، گیر کرده ، سعی می کنم از شکاف باریکی که بین سلیفون های شیشه و قاب آن باقی مانده آن تو را دید بزنم . به در تکیه می دهم و چشمم را به شکاف می چسبانم که یک مرتبه در باز می شود و با زانو توی کاغذهایی می افتم که آن بیرون افتاده ، یکی را بر می دارم ، بالا گوشه سمت چپ نوشته "منطق الطیر".
سرم را که بالا می آورم نازی را می بینم که روی چهار پایه ای ایستاده و مانند فاتحان لبخندی بر لب دارد و یک کتاب هم توی دستش است ، کنار چهار پایه آتش کوچکی به اضافه تلی از خاکستر و کتابهای کپه شده و برگ برگ شده تنها تصوری هستند که من از جهنم داشتم : عزیزم اون کتابو بزار زمین بیا با هم حرف بزنیم .
نازی " التفهیم" را توی آتش می اندازد و به آرامی می گوید : به اندازهء کافی قبلا حرف زدیم . به سمتش می دوم و فریاد می زنم : الان خودتو هم می فرستم پیش کتابا ! نازی هم داد می زنه :جلو نیا ! پروند گفته این تنها راه حله ...فرصت نمی دهم حرفش را تمام کند با عجله خودم را از آشپزخانه به بیرون پرتاب می کنم که پایم به درگاه گیر می کند ، ردیف پنجره های همسایه ها و سرهایی که از آن بیرون است دور سرم می چرخند ، تکه کوچکی از آسمان از لای سیمانها پیداست ، با صورت روی یک جلد سفید رنگ می افتم که همنیطور بدون ورق هایش روی زمین پهن شده و از زیر چشم نگاهش می کنم : " در ستایش دیوانگی ".


لیلا | 10:55 AM | نظرات (6)
سه شنبه 30 فروردین 1390
راز مرا نگه دار

" ببین این چیزی که بهت می گم بین خودمون بمونه ها ، این از اون چیزایی نیست که بری به یکی دیگه از دوستات بگی و بعدشم بهش بگی بین خودمون باشه "
کمی حرص می خورم چون کمتر پیش آمده این جور چیزها را برای کسی بگویم و از اینکه شوهرم بخواهد چنین تذکری بهم بدهد لجم می گیرد ولی همچنان خونسردی ام را حفظ می کنم و با اشتیاق می پرسم :
" نه بابا ! به کی بگم ؟ "
فاصله اش را با من کم می کند ، انگار که کس دیگری توی خانه است که ممکن است صدایش را بشنود : دستش را توی موهای پر پشتش فرو می کند و آب دهانش را قورت می دهد و می گوید :
"ببین حالا که حرفش شد بهت می گم ،پای آبروی شوهرش در میونه ها اگه کسی بفهمه مدیونی! من هردوشونو به یه اندازه دوست دارم ولی طفلک شوهرش ...."
می داند کم صبرم و حوصلهء موعظه ندارم برای همین حرکتی از خودم نشان می دهم انگار که می خواهم از روی مبل بلند شوم و دنبال کارم بروم که با آرامش مچ دستم را می گیرد و سرجایم می نشاند .
" من که می خوام بگم ، فقط می خواستم مطمئن بشم به کسی نمی گی "
سرم را به نشانهء تائید تکان می دهم و لبهایم را روی هم فشار می دهم .
" رفیقت – میترا – به شوهرش خیانت می کنه "
" از کجا می دونی ؟ "
"می دونم ! خودم دیدمش "
" چی می دونی ؟ چی دیدی ؟ شاید همکاری چیزی بوده ؟"
" نه بابا معلوم بود آدم اون جوری آویزون همکار ش نمی شه که ..."

***

هفتهء بعد توی خانهء شیرین نشسته ام ، برایم چای می آورد و با لبخند نگاهم می کند :
" خوب کردی اومدی . بابا نپوسیدی تو اون خونه ؟ "
راست می گوید ، بین همهء دوستانم به تنبلی یا بی معرفتی شهره شده ام و خیلی از دوستان قدیمی دیگر سراغم را نمی گیرند .
چیزی که راجع به میترا شنیدم یک هفته است ناراحتم کرده ومی خواهم با شیرین در میان بگذارم . بابت تذکر شوهرم نگران نیستم چون شیرین شوهر میترا را نمی شناسد که بخواهد برایش مشکلی ایجاد کند و از طرفی آدم راز نگه داری ست ، اگر بگویم پیش خودمان بماند حتما پیش خودش می ماند .
" چه خبر ؟ راستی از میترا خبر نداری؟ "
با قیافه ای نگران می پرسد :
" میترا ؟ چی شد یاد میترا افتادی ؟ "
با این قیافه ای که به خودش گرفته حتما از ماجرا خبر داره ! شوهر خوش خیال من را بگو. تصمیم دارم نگذارم با رازداری اش چیزی را نگفته بگذارد با دلخوری می گویم :.
" تو هم خبر داری ؟ مثل همیشه من آخرین نفری بودم که خبرها رو شنیدم ..."
با نگاهی حیران بر اندازم می کند و می گوید :
" من فکر نمی کردم تو بدانی ! بابا دختر عجب بزرگواری ! من اگه همچین چیزی راجع به شوهرم می شنیدم اونم با دوست خودم هردوشونو جر می دادم ..."

لیلا | 01:15 PM | نظرات (7)
سه شنبه 23 فروردین 1390
مرد که گريه نمي کنه

نشسته لبهء تخت و هی پشت سر هم دماغشو بالا می کشه و توی دستمالی که دیگه از خیسی میشه چلوند فین می کنه ، میگه پسره چه بلاهایی سرش آورده و از بدشانسیش در مورد پسرها می ناله ، دلم می خواد دستمو بندازم دور گردنش یا شونه هاشو بمالم ولی عینهو بز نشستم و بر و بر نیگاش می کنم . یه کم استرس دارم بابت اینکه ظرفیت دستمالی که دست دوستمه کی تموم میشه ؟ بدون اینکه متوجه نگاهم بشه دور تا دور اتاق رو برانداز می کنم بلکه جعبهء دستمال کاغذی پیدا کنم ، خاطره ای ندارم که این دستمالی که دستشه رو از کجا آورده و برای همین نگرانیم بیشتر میشه ، بعد یهو به ذهنم می رسه که دوستم الان فکر می کنه من چقدر سنگدلم و از دستم ناراحت میشه ، آخه من اصلا پسره رو ندیدم و نمی شناسم که بخوام قضاوت کنم ! اینجوری خودم رو توجیه می کنم و اون همچنان داره گریه می کنه .
من قبلن ها خیلی عرعروتر از الان بودم ولی کلا الان یه کم سفت شدم و به این راحتیها اشکم در نمیاد ، می گن آدم های خوب راحت تر گریه می کنن و اونهایی که توی جمع و یا جلوی مردم اشک میریزن آسیب پذیر ترن و بیشتر به حمایت اجتماعی نیاز دارن . نمی دونم قضیه چیه ولی اگه اینجوری باشه من الان آدم بدی شدم و اینکه هیچ وقت دوست نداشتم که موقع گریه کردن کسی ببینتم و یا دلداریم بده لابد نشونهء بدیه ! این موزیک وبلاگم که خشم خیلیها رو بر انگیخته و باعث شده مردم به من و آبجیز و جد و آباد جفتمون فحش بدن چند وقت پیش باعث شد یه عالمه به این قضیهء گریه کردن فکر کنم و بعد هم از دست خودم عصبانی بشم . واقعیت اینه که زنها بیشتر در مواقعی گریه می کنن که احساساتشون بر انگیخته میشه و یا مورد شماتت قرار می گیرن و یا از حرف زدن در موردی عاجزن ! من مدتهاست فقط خشمگینم و برای همین توی هیچ کدوم از این موقعیت ها قرار نگرفتم و خدا به روزی رحم کنه که دیگ بترکه : ) مردها بیشتر وقتی احساس بی کفایتی می کنن و یا به خاطر درد از دست دادن چیز یا کس عزیزی گریه می کنن و برای همین کمتر می بینیم که مردها گریه کنن ، مگر موقع عزاداریها ! چون در غیر اینصورت من کمتر مردی رو دیدم که کلا احساس بی عرضگی کنه ...
خود گریه کردن که به نظر من یک جور هنره چون شما باید بتونین به شخص یا جمعی که خودتونو توش رها می کنین اعتماد کنین ! باید بتونین خودتونو بسپرین به یه آدمهای دیگه و بدون سبک سنگین کردن احساساتتون رو در ملا عام بگذارین ، اینکه در مقابل گریهء دیگرون چه جور عکس العملی نشون می دین هنر بزرگتریه !حمایت کردن از آدمها ، همذات پنداری با اونها و گذاشتن مایه و انرژی کافی تا قطع شدن گریه از اون کارهای دشواره ! تازه یه جایی خوندم که وقتی زنی گریه می کنه بوی اون اشک تاثیری روی هورمون های آقای مرد می گذاره که جاذبهء جنسی رو از بین می بره و تاثیر شنیدن و دیدن گریهء خانمها برای آقایون مثل تاثیر شنیدن خرناس و خر و پف آقایون برای خانومهاست ( جل الخالق ) !

لیلا | 03:58 PM | نظرات (14)
سه شنبه 16 فروردین 1390
شقایق

180562_10150107322922297_547762296_6447518_7747044_n.jpg

این نقاشی دوستمه ! نه فقط اینکه مال اون باشه بلکه این دوست دور و عزیزمه که من کشیدمش و امیدوارم بتونم یه روز از نزدیک ببینمش و اینو بهش بدم

لیلا | 10:35 AM | نظرات (7)
شنبه 13 فروردین 1390
گوش دادن

داره منو نگاه می کنه وهر از گاهی سرشو به نشانهء تائید حرفهای من تکون می ده و لبهاشو یه فشار کوچیک میده که من خیلی خوشم میاد ، حرفهام که تموم میشه منتظر می مونم تا هم عکس العمل اونها رو تو صورتش ببینم و هم بشنوم که نظرش چیه که یک مرتبه و با هیجان میگه : چشمهاتو امروز یه جور دیگه آرایش کردی ؟ بیشتر بهت میاد !

***

چندین ساله با هم دوستیم و خودش می دونه که من از اون آدمهایی نیستم که از جون برای مشکلات دیگران مایه بزارم چون برای خودمم اینکارو نمی کنم ، نمی جنگم و اونقدر صبر می کنم که یا معضل از من عبور کنه یا من از اون ، این عیب بزرگیه و بهش افتخار نمی کنم ولی در عوض به حرفهای دوستم همیشه گوش دادم و لا اقل از این نظر باهاش همراهی کردم ، این دوست عزیز ایران نیست و دفعهء آخری که اومده بود کلی از من شاکی بود که اون بیشتر زنگ می زنه و من نمی زنم و اون بیشتر میاد و من نمیام و اون با معرفته و من نیستم ! کلی بحث کردیم و بهش گفتم که مشکلات من که شوهر و بچه دارم اگه از مال تو که مجردی بیشتر نباشه کمتر نیست و تو همیشه فقط حرف زدی و هیچ وقت نخواستی بشنوی ، بعد هر دو به این نتیجه رسیدیم که من هم باید برای حفظ دوستیمون حرف بزنم و درد و دل کنم . مدتی گذشت و دوست عزیز برگشت به دیار غربت و من برای اولین بار یه نامه نوشتم و کلی توش غر زدم و نالیدم و از مشکلاتم نوشتم و ...دو هفته ای گذشت و دوستم جواب منو داد و توی اون ایمیل فقط نوشته بود : لیلا جان امیدوارم بهتر شده باشی !!!!

***

جمله ای در رد حرفهای من می زنه و سرشو عین بادبزن تکون میده ، انگار می خواد با این تکون ها حرفهای منو پخش کنه تو هوا و به کلی نابودشون کنه ، کلی فکر می کنم و جوابشو می دم تا بحث بی ثمر تموم نشه ، دوباره جملهء اولشو با یه آرایش دیگه به خوردم می ده و اینبار انگشت اشاره شو به سمتم تکون میده ، باز هم فکر می کنم و سعی می کنم که با منطق اونو متقاعد کنم که باز هم همون حرفها رو تکرار می کنه ، می دونم که هرکس توی بحث خودش رو محق می دونه و می خواد حرف خودشو ثابت کنه ولی نمی تونم تحمل کنم که یه نفر اصلا به دلایل من گوش نکنه و مدام حرفهای تکراری خودشوبا سماجت تو مغزش نگه داره و تا من حرفم تموم میشه همون ها رو دوباره تو صورت من پرت کنه ، یکهو ساکت می شم و تصمیم می گیرم طرف فکر کنه حرفهاشو پذیرفتم...

***

این دوستم همیشه معترضه که من کم حرف می زنم و با همین روش تمام بحث ها رو نیمه کاره میزارم و من همیشه فکر می کنم که اون خیلی باهوشه و سفسطه می کنه و گوش نمی کنه و فرصت دلیل آوردنو از آدم می گیره ، یه مشکل دیگه هم داریم و اون اینه که من با صدای پایینتری حرف می زنم و بلند حرف زدن و قرمز شدن اون منو عصبی می کنه و همیشه احساس می کنم که آدمی که بیشتر داد بزنه نا خود آگاه بحث رو به نفع خودش تموم می کنه و اون که اول با شدت تو شکم آدم میاد در نهایت حرفش رو به کرسی می شونه و از نظر روانی آدم یواش بازنده است و من بازنده ام چون نمی تونم داد بزنم !

***

کلا معترفه که قرار نیست به حرفهای من گوش بده و برای همین هم جوابی در کار نیست ، گاهی محل بحث رو ترک می کنه و میگه من به حرفهای تو گوش نمی کنم و گاهی یک بند عینهو صفحه ای که سوزنش گیر کرده باشه میگه : نه نه من حرفهاتو قبول ندارم ، می گم چرا ؟ می گه خب قبول ندارم ! می گم دلیلت چیه ؟ می گه هیچی قبول ندارم ...

لیلا | 09:51 AM | نظرات (4)