آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« April 2011 | صفحه اصلی | June 2011 »


دوشنبه 2 خرداد 1390
قهرمان

لااقل یک نفر باید باشد ، او بایستد و ما بنشینیم و زندگیمان را بکنیم ، او شکنجه شود و قهرمان باشد و ما آرامش داشته باشیم و شاید برای شکنجه هایش غصه بخوریم . او دم بر نیاورد و ما اینجا توی محیط های مجازی و با اسم های دروغین فریاد بزنیم و فحش بدهیم . او حضور داشته باشد و حتی اگر فراموشمان شد که هست او باید بماند . لا اقل یک نفر باید باشد که ما اسمش را بزرگ کنیم ، پر و بالش دهیم و بعد خودمان بتوانیم بپریم و برویم . یک نفر باید باشد که اگر ما دور بودیم او نزدیک باشد و دودش را بخورد و زخمش را بچشد . یک نفر باید باشد که ما طاقتش را و صبرش را توی سر بقیه بکوبیم و بگوییم : هه مرد یعنی این ! یک نفر که درد ما را بکشد و ما اسم او را یدک بکشیم ...

لیلا | 10:47 AM | نظرات (14)
چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390
حیاط خلوت

یکی از دلایلی که باعث شده بود این خانه را بگیرم همین حیاط خلوت بود ، با خودم فکر کرده بودم که آنجا بساط نقاشیم را پهن می کنم ، چند تا گلدان می گذارم و گاهی که دوستانم پیشم می آیند منقلی می گذارم و کبابی می خوریم ، ولی چیزی که روزی انگیزه ای بود برای آمدن به این جا حالا موجب آزار و اذیتم بود . چند وقت پیش بود که بعد از یک شب مهمانداری تا لنگ ظهر خوابیده بودم و با صدای چکه کردن قطره های آب روی کانال کولر از خواب پریده بودم ، یادم آمده بود که لباسها را توی حیاط خلوت پهن کرده ام . پا برهنه بیرون دویده بودم تا لباسها از باران خیس نشده جمعشان کنم .
روی نوک پاهایم راه رفته بودم تا کمترین تماس را با کف داشته باشم با این وجود چیزهایی حس کرده بودم و از تصور اینکه چه جور آشغالهایی روی زمین ریخته بودند چندشم شده بودو زیر لب فحش داده بودم. لباسها را جمع کرده بودم و روی شانهء چپم انداخته بودم. مانتوی آبی گلدارم را که از روی بند برمی داشتم اثر سوختگی کوچکی روی یقه اش دیده بودم وحدس زده بودم مال یکی از همین سیگارها باشد که موقع افتادن روی لباس من بدبخت هنوز روشن بوده . سرم را بلند کرده بودم ، سخت بود که فقط با نگاه کردن به پنجره هایشان حدسی بزنم. خانهء من طبقهء اول یک مجتمع 100 واحدی ویکی از چهار واحدی بود که به این حیاط دسترسی داشتند و تقریبا یکی از سی واحدی که می توانستند کف سنگی آن را ببینند و تویش آشغال بریزند .
شروع کرده بودم به داد زدن : کدوم عوضی اینجا آشغال میریزه ؟با نا امیدی تک تک پنجره ها را نگاه کرده بودم وسعید سرش را از پنجرهء طبقهء سوم بالای سر من بیرون آورده بود و پرسیده بود : چی شده خانوم دکتر ؟
دوست نداشتم خیلی با همسایه ها خوش و بش کنم خصوصا توی مجتمعی که همه شان را به چشم آشغال ریزهای بی فرهنگ می دیدم . سعید تنها کسی بود که به همسایگی قبولش داشتم و می شناختم و حاضر بودم با موقعیتی که داشتم کمی به حریم خصوصیم راهش دهم. یک سالی می شد که طلاق گرفته بودم ویک سال گذشته را تا قبل از آمدن به اینجا پیش پدر و مادرم بودم . برگشت دوباره به خانهء پدر سخت بود ، دوستان زیادی داشتم . معاشرت هایی که باب میل پدر مادرها نبود . نمی توانستم سیگاری بکشم یا چیزی بنوشم . اگر مادر یا پدر دختری را می دیدند که سیگار می کشد می گفتند وضعش خراب است . اگر با پسری حرف می زدم فکر می کردند که قصدی دارد وگرنه باید بیاید خواستگاری و موضعش را مشخص کند . وقتی نقاشی می کشیدم ، مادر دائم نگران خراب شدن کفپوش و یا فرش ها بود . وقتی دیر به خانه می آمدم بدترین فکر ها را می کردند و این را وقتی می فهمیدم که کلید را توی در می انداختم و می دیدم هردو نگران و بیدار روی مبل هال ورودی نشسته اند و پدر آنقدر دستهء مبل را فشار داده که انگشتانش سفید شده . می پرسیدم چرا به موبایلم زنگ نزدید اگر اینقدر نگران بودید و آن دو با تعجب همدیگر را نگاه می کردند ، موبایل برایشان وسیلهء تزئینی بود ، کامپیوتر وسیلهء وقت تلف کردن ، فیلم دیدن عاملی بود برای مریض شدن و کتاب خواندن کار آدمهای افسرده .بالاخره با کمک برادرم اینجا را گرفتم خودش هم مامان بابا را راضی کرد وگرنه زور من بهشان نمی رسید. تجربهء زندگی توی مجتمع های پر واحد را نداشتم ولی احساس می کردم جایی باشد که مردم کمتر به کارآدم کار داشته باشند و بخواهند سر در بیاورند که یک زن تنها چه می کند و با چه آدمهایی نشست و برخاست می کند.
سعید را توی پارکینگ دیده بودم ، شیشهء ماشینم گیر کرده بود و بالا نمی آمد و من نیم ساعتی درگیر بالا آوردن شیشه بودم و موفق نمی شدم . یک تی شرت سیاه با شلوار گرمکن تنش بود و یک نخ سیگار توی دستش . گفت کمک می خواین ؟ قبل از او 3 تا همسایهء دیگر از کنارم رد شده بودند وبه روی خودشان نیاورده بودند که من با چه جان کندنی تلاش می کردم شیشه را بالا بکشم . به خودم فحش داده بودم که اینجا را برای زندگی انتخاب کرده ام . اینجا آدم بمیرد و توی خانه اش بو بگیرد هم کسی خبردار نمی شود . صد رحمت به همسایه های فضول آپارتمانهای کوچک که هفته ای یک شوهر پیر و پاتال بچه دار برای آدم پیدا می کنند .
با خوشحالی گفتم : ممنون می شم !
سیگارش را انداخت زمین و با پا لهش کرد
- تا حالا ندیده بودمتون ساکن همین مجتمع هستین ؟
گفتم : آره ، طبقهء اول .
نشست پشت فرمان دکمهء بالابر شیشه را با یک دستش فشار می داد و با دست دیگر لبهء شیشه را گرفته بود و به سمت بالا می کشید .
گفت : دکترین ؟
باخنده گفتم : نه ! چطور مگه ؟
- آخه ماشینتون خیلی تمیزه .
اینبار با صدای بلند خندیدم.
بعد از آن بارها دیدمش ، توی سوپر سر کوچه ، آسانسور ، پارکینگ ، محوطه انباری ها و حتی گاهی که حیاط خلوت را جارو می کردم یا لباسی پهن می کردم سرش را از پنجره بیرون می آورد و چیزی می گفت که اکثرا مرا می خنداند و حضورش میان آن همه همسایهء غریبه و مردم آزار باعث دلگرمی ام بود . هفت – هشت سالی از من کوچکتر بود ولی به نظر نمی آمد . صورتش شکسته شده بود و موهایش خاکستری بود .عجیب بود که همیشه همان دور و بر می پلکید ، شغلی نداشت و آدم در وهله اول توی ذوقش می خورد که پسری به سن و سال او اینقدر علاف است . بیشتر که حرف زدیم به نظرم حرفهای حکیمانه ای می زد و می گفت که نمی تواند محیطهای کاری را تحمل کند و البته از یک شرکتی اخراج شده که هیچ وقت دلیلش را نگفت و بعد هم دیگر سر کار نرفته و از کارهایی که توی خانه و با کامپیوترش انجام می دهد پول کمی در می آورد که برایش کافی ست.
هیچ وقت نفهمیدم چه جور تحصیلاتی داشت و چقدر درس خوانده بود، حرف زدنش درست و حسابی بود وچون خیلی از چیزهایی که می گفت در تخصص من نبود نمی توانستم حدس بزنم چقدر صحیح حرف می زند ، اگر کاری را به او می سپردم مثل وقتی که خواستم نگاهی به " پکیج " خانه ام بیندازد که درجه حرارت آبش بیخود و بی جهت بالا و پایین می رفت سرحال می شد و به نظر می آمد از اینکه مفید واقع شده احساس غرور می کند ، همان موقع بود که رشته تحصیلی اش را پرسیده بودم . گفت : صنایع ! یک بار دیگر حرف از درس شد گفت مکانیک خوانده و یک بار هم که با همسایه کنار دستی خودشان در مورد شارژ و اینجورچیزها بحث بود گفت که برق خوانده ، آن موقع ها برایم مهم نبود که بی جهت دروغ می گوید و به نظرم می آمد به خاطرشوخ طبعی ذاتی اش این بازی را راه انداخته . هروقت می دید دستمالی به سرم بسته ام و حیاط پشتی را تمیز می کنم ، اخمهایش در هم می رفت و به کسی که آشغال می ریخت فحش می داد و از من می خواست که پایین بیاید و کمک کند .که مسلما این اجازه را نمی دادم که آشغالهای پشت خانه ام را کسی جارو کند .
برای پس گرفتن حیاط خلوتم بیکار ننشستم ، چند بار به مدیریت و سرایداری شکایت کردم ، داد و قال راه انداختم ، یک بارروز تعطیل و سر ظهرهمهء آشغالها را وسط حیاط جمع کردم و آتش زدم که دودش تا طبقهء هفتم رفت و باعث شد چند نفری هم سرشان را بیرون آوردند و کمی غرغر کردند و حتی برادرم که برای سر زدن به من آمده بود سرزنشم کرد و گفت که باید رفتارم در شان خودم باشد نه مثل همسایه های وحشیم . و خلاصه به نظر می آمد کم کم همسایه ها متوجه حضور من شده بودند و آشغال ریختن ها به وضوح کم شده بود ، دیگر خبری از ته سیگارها ، پوکه های خالی قرص و سرنگ نبود و اگر چیزی می افتاد یا شبیه آشغالهایی بود که بچه های کوچک می ریزند مثل لاشهء بادکنک ترکیده و یا پای عروسک کنده شده و یا لفاف شکلات یا چیزهایی که باد تصادفی آنجا می انداخت مثل لباسهای زیر که برای خشک شدن روی بند بودند . یک بار هم به شوخی به سعید گفتم انگار همسایهء معتادمان از اینجا رفته و او هم قاه قاه خندیده بود و گفته بود شایدم اینقدر مصرفش بالا بوده سقط شده .

روز قبل از آن روز دیده بودمش . وقتی من و دوستم سوار آسانسور شدیم با قیافهء محجوبی که مخصوص خودش بود گوشهء آسانسور ایستاده بود، سرش را به سمت دوستم تکان داد و مثلا سلام کرد و رو به من گفت : چطورین خانوم دکتر؟ و بعد مانتوی آبی گلدارم را نگاه کرد و لبخند زد و باعث شد یک بار دیگر شالم را روی یقه اش مرتب کنم تا مطمئن شوم اثر سوختگی معلوم نیست .
دوستم خندهء بی صدایی کرد و توی صورت من نگاه کرد.
- مرسی سعید خوبم. می ری خرید ؟
- آره می رم سیگار بگیرم ، این سوپره میگه برا دوتا دونه جنس نمیایم.
لبخندی تحویلش دادم و خداحافظی کردم ، طبقهء اول پیاده شد و ما که یک طبقه پایین تربه سمت پارکینگ می رفتیم ماندیم تا در بسته شد .دوستم پقی زد زیر خنده وگفت : خانوم دکتر !
ابروهایم را بالا انداختم و لبخندی تحویلش دادم
- بی خیال بابا ! بچهء با مزه اییه .
اخمی کرد و گفت : برو بابا تو هم که هرکی کوچکتر از تو باشه بهش میگی بچه ! خوش قیافه است ولی موهاشم سفید شده ...
- آره موهاش سفید شده ولی بچه است...
شبش مهمان داشتم . با دوستم خرید کردیم و برگشتیم ، سالاد ماکارونی و تن ماهی درست کردیم ، کالباس ، زیتون ، پنیرهای ورقه ورقه و گوجه فرنگی ، لوبیا و نوشیدنیها را روی میز چیدیم .
چند تا از گلدانها را بیرون توی حیاط خلوت تازه آب و جارو شده ام بردیم . منقلی گذاشتیم و شب که دوستان آمدند جمع شدیم و سیگار کشیدیم و یکی از بچه ها بالهای مرغ را کباب کرد و همانجا لیوانهایمان را به هم زدیم و به سلامتی هم نوشیدیم .
سعید چند بار آمد پشت پنجره و تماشایمان کرد ، احساس کردم تنهاست و دعوتش کردم بیاید پایین و او هم جزو مهمانهایم باشد . شاید اگر سرم گرم نبود هیچ وقت اینکار را نمی کردم واو را که تقریبا غریبه بود به جمع دوستانم راه نمی دادم . آمد لیوانی هم با ما نوشید و بعد روی مبل توی خانه ولو شد ، بچه ها می خواستند احساس غریبی نکند و سعی می کردند او را هم وارد بحث هایشان کنند ولی سعید عمدا از جمع فاصله گرفته بود و تقریبا چرت می زد ، سروش که بیشتر از همه سعی کرده بود با او سر صحبت را باز کند ، چند تا از بشقابها را برداشت و آشغالشان را توی سطل خالی کرد و آوردشان سمت من که داشتم ظرف می شستم و لیوان و بشقاب تمیز برای مهمانهای تازه رسیده ام جور می کردم. با سر به سمت سعید اشاره کرد که چشمانش بسته بود و یک پایش را روی دستهء مبل انداخته بود و همینجور لیوان نیمه پرش توی دستش بود : ازش خوشت میاد ؟
- کی سعید ؟ بابا همسایمه !
سروش موهایش را از زوی پیشانی کنار زد انگشت اشاره و شستش را دو سمت پیشانی فشار داد و گفت : چه ربطی داره ؟ منظورم اینه که احساس خاصی بهش داری ؟
اخمی کردم و گفتم : نه فقط دوستیم .
- یعنی نمی خوای کاری براش بکنی ؟
داشتم کم کم از دستش ناراحت می شدم . سعید را دوست داشتم ودلم نمی خواست رابطهء دوستی مان خراب شود و کم کم از اینکه دعوتش کرده بودم پشیمان می شدم . رویم را برگرداندم و همانطور که با پارچه خشک کن بشقابی را خشک می کردم جوری که سروش هم متوجه ناراحتی ام بشود گفتم : چه کاری باید براش بکنم ؟ سعیده که به من کمک می کنه.
سروش پوزخندی زد و گفت : خودتو به اون راه نزن ! چی مصرف می کنه ؟
با عصبانیت ولی جوری که کسی نشنود گفتم : چیزی مصرف نمی کنه .
سروش از آشپزخانه بیرون رفت و صدایش را کمی بلندتر کرد : تابلوهه ، همش چرت می زنه .
لبم را دندان گرفتم و به سعید نگاه کردم که از روی مبل بلند شده بود و داشت کتابهای کتابخانه را وارسی می کرد . رویش را که برگرداند لبخند زدم : چیزی لازم نداری ؟
سرش را به علامت نفی تکان داد و دوباره به سمت کتابها برگشت .

هنوز کاملا بیدار نشده بودم و کمی خماری باعث شده بود نخواهم از رختخواب بیرون بیایم ، یادم نمی آمد مهمانهایم چه موقع رفتند و چه کسی کمک کرد غذاها را جمع کنم و توی یخچال بگذارم، حوصله نداشتم از اتاقم بیرون بیایم و با منظرهء بعد از مهمانی و ظرفهای کثیف مواجه شوم.صدای تالاپ بلندی از حیاط خلوت آمد که مرا از تخت بیرون کشید.خودم را کمی کش و قوس دادم ، به سمت کمد رفتم ، شالی روی دوشم انداختم و به طرف پشت اتاق خواب دویدم . با اینکه بار اولشان نبود ولی هنوز هم نمی توانستم خودم را کنترل کنم ووقتی که می شنیدم چیزی آن پشت می ریزند از عصبانیت گر می گرفتم .
ریخت و پاشهای شب قبل هنوزاز توی حیاط جمع نشده بود . با زحمت خودم را از پشت کولر بیرون کشیدم و سعی کردم پایم روی منقل و کیسهء باز ذغال نرود . به نظرم رسید دارم جیغ می کشم ولی صدایی از حنجره ام بیرون نمی آمد ، قلبم تیر می کشید و صداهای مبهمی توی سرم وزوز می کرد.سعید با صورت آنجا افتاده بود و یکی از پاهایش توی یکی از گلدانهای من بود و سرنگی خالی کنارش بود. چشمانش بسته بود و صورت خون آلود زیبایش به من لبخند می زد .


لیلا | 01:53 PM | نظرات (10)

225551_1773458136560_1242495861_31635960_8357483_n.jpg

اینقدر فکر نکن عزیزم
دنیا مسائل عمیقی ندارد که بخواهی به کنه آن برسی
هر چه بیشتر فرو بروی بیشتر به درد نزدیک می شوی
نمی خواهم درد بکشی...

لیلا | 09:34 AM | نظرات (3)
سه شنبه 27 اردیبهشت 1390
قصاص

manazamtoon029.jpg

مانا ن ی س ت ا ن ی

لیلا | 01:01 AM | نظرات (3)
پنجشنبه 22 اردیبهشت 1390
بهیموت

دایی علی به مانترا :مانترا بیا راجع به بهیموت برات بخونم
*چهار قرن پیش از مسیح ، بهیموت همان فیل و یا اسب آبی بود که او را چند برابر بزرگ کرده بودند" ...."
( مانترا همچنان جیغ ممتد می کشد )
پدر به مانترا : مانترا عزیزم جیغ نزن بهیموت میاد مامانتو می خوره ها !

* کتاب موجودات خیالی / بورخس

لیلا | 11:23 PM | نظرات (241)
سه شنبه 20 اردیبهشت 1390
مترجم

t171_02.jpg

عنوان اصلی: فاشیسم
عنوان فرعی: مختصرمفيد: 10
نويسنده: كوين پاسمور
مترجم: علي معظمي
موضوع: جامعه شناسی، سیاست، فلسفه
نوبت چاپ: 1
تاريخ چاپ: بهار 1390
تعداد صفحه: 240
زبان اصلي: انگليسي
شابک: 978-964-209-041-9

لیلا | 12:31 AM | نظرات (178)
سه شنبه 13 اردیبهشت 1390
می زند باران به شیشه


IMG_7148.JPG

لیلا | 05:06 PM | نظرات (407)