آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« May 2011 | صفحه اصلی | July 2011 »


شنبه 28 خرداد 1390
کاری کنیم دنیا جای بهتری برای فرزندانمان باشد

چند وقت پیش دخترم را برده بودم آرایشگاه مخصوص بچه ها ، چند تا وسیله بازی اونجا بود و عکاسی مخصوص بچه ها ، تو تمام مدتی که ما اونجا بودیم فقط من و مانترا و پرسنل اونجا بودیم و آخرش که کارمون داشت تموم میشد و مانترا کلی بابت کوتاه کردن مو گریه کرده بود گذاشتم کمی بازی کنه تا با خاطره خوب بریم . تو همین مدت یه خانوادهء سه نفری ( پدر ، مادر و پسر ) اومدن که گویا قبلا عکس گرفته بودن و می خواستن برای چاپ انتخاب کنن . مذهبی بودن و آقاهه اصلا منو نگاه نمی کرد . دختر من یه اخلاق ناجوری داره که فکر می کنه اگه اول خودش با یه چیزی بازی کرد و کسی نبود دیگه اون منحصر به خودشه ، خلاصه سرسره بازی می کرد و مدام نسبت به بازی کردن پسربچه واکنش نشون می داد . پسرک هم زیاد سمت سرسره نمی رفت و بیشتر می رفت سیم و پریزها رو انگولک می کرد و آقای عکاس هم استرس گرفته بود و در کونش راه افتاده بود . من با مانترا کلی حرف زدم و گفتم وسایل بازی مال همهء بچه هاست و باید نوبتی بازی کنن و خلاصه پدر بچه رفت پسرک رو آورد تا نوبتی بازی کنن . مانترا یک بار نشست و سر خورد و بعد پسر که کوچکتر از مانترا بود با کمک پدرش بالای سرسره نشست و به مجرد اینکه سرخورد پدرش بلندش کرد و دوباره گذاشتش بالا و این کار 4-5 بار تکرار شد و من همین جور کف کرده نگاهش می کردم که آقای عکاس اومد گفت آقا نا سلامتی ما داریم نوبت بهشون یاد می دیم ...
دوستم دختر کوچکی هم سن و سال مانترا داره و تعریف کرد که یه بار رفته بودن رستوران و دخترش نشسته بوده روی صندلی غذای بچه و آروم غذاشو می خورده . چند تا میز اونطرف تر یه پسربچه بزرگتر روی یه صندلی لنگهء همون با خانواده اش نشسته بوده . وسطهای غذا خوردن پسربچه شروع به جیغ و هوار کرده و بعد بابای پسره ، بچه به بغل اومدن بالا سر این دوستم و گفته : ببخشید پسر من این صندلیو می خواد و اگرم ندین اینقده جیغ میزنه که نمی تونین غذاتونو بخورین ...
برعکسش را هم دیده ام ، دوست دیگری دارم که وقتی پسرش توی فروشگاه اذیت شده و گریه کرده بود پدرش برای اینکه گریه بچه مردمواذیت نکنه ، پسر رو بیرون برده و اون موقع زمستون بوده و بچه که عرق داشته سرمای بدی می خوره
واقعیت اینه که ما نسل آسیب پذیر و بی اعتماد به نفسی هستیم ( اکثرا ) ، در عین حال به حق و حقوق هم احترام نمیزاریم و مثلا اگه طرف کمی پشت چهارراه مکث کرد صدای بوقمونو براش در میاریم و یا ازش سبقت می گیریم وبعد هم یا میگیم راننده زن بوده یا چرتی بوده و یا رانندگی بلد نبوده . بیشترمون با پدر مادرهامون راحت نبودیم و دروغ می گفتیم و خیلی چیزها رو لاپوشونی می کردیم .در مورد آرزوهامون شکست خورده ایم و با این وجود هیچ وقت حاضر نبودیم آرزوی پدر مادرها رو دنبال کنیم چون از نظر خودمون خیلی بیشتر از اونها می فهمیدیم .اهمیت شادی رو درک می کنیم ولی فضاشو ایجاد نمی کنیم و اکثرا افسرده ایم .
خیلیهامون وقتی تو بچگی گریه می کردیم بیشتر دعوامون می کردن و بهمون می گفتن گریه نکن ! مامان بابای خیلیهامون رو خانوادهء خوشون تعصب داشتن و عموما ماها به خانوادهء یک طرف و اکثرا مادرهامون گرایش بیشتری داشتیم . از دعوا کردن والدینمون وحشت زده می شدیم یا احساس عدم امنیت می کردیم. خیلی از والدینمون اجازهء تجربه کردن رو به ما نمی دادن و می ترسیدن بلایی سرمون بیاد . خیلیها سوالهامونو درست جواب نمی دادن و از سر بازمون می کردن و حوصلهء پر چونگی هامونو نداشتن . مادر پدرهامون اکثرا فکر می کردن بیشتر از دکترها حالیشونه و اگر مریض می شدن یا می شدیم خودشون برامون دارو تجویز می کردن. همیشه اولین واکنش والدین به کارهامون و پیشنهاداتمون " نه! " بوده . از اینکه اوقات فراغتمونو به سلیقهء خودشون پر می کردن و برنامه می ریختن حرص می خوردیم و اذیت می شدیم .در مورد نوع پوششمون و رنگش جنسیتی برخورد کردن و هی گفتن دختر فلانه و پسر بهمانه ! پسرهای کمی لطیف تر و با روحیه شاعرانه تر تو سری خور شدن و دخترای کمی سخت تر عبوس و منزوی ! والدین خیلیها ارزشی برای هنر قائل نبودن و تک بعدی بودن .خیلیهاشون وقتی ناراحت می شدن قهر می کردن به جای صحبت کردن . سوالهایی که از ما می شد رو اونها جواب می دادن و نظر ما رو نمی پرسیدن و برای استقلال ، شعورو تنهایی ما ارزشی قائل نبودن .
حالا من می بینم که خیلی از ماها داریم همون کارها رو با بچه هامون می کنیم و مثل مامان باباهامون رفتار می کنیم ، خب اگه قرار باشه نسل بچه های ما هم مثل مابشن و همون کارهای مزخرفی رو بکنن که ما کردیم و همون آدمهایی بشن که ما بودیم و همون دنیایی رو بسازن که ما نساختیم ، پس بچه دار شدن چه کاری بود واقعا ؟

لیلا | 05:53 PM | نظرات (56)