آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« March 2013 | صفحه اصلی | June 2013 »


چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392
مامان منو مثل مولان کن!

با دخترک نشسته‌بودیم کارتون مولان را می‌دیدیم ( مولان دختر چینی قهرمانی که خودش را جای یک مرد جا زد و به خاطر پدرش رفت جنگ و با پسر ژنرال که فرمانده‌شان بود روی هم ریختند و ...) وقتی کارتون تمام شد، دخترم لب ورچید و گفت: " مامان منو مثل مولان کن! " اولش خندیدم و گفتم خودت باید سعی کنی هم قوی باشی و هم مهربون و یک سری چیزهای چرند دیگر هم گفتم که به نظر می‌آید وقتی حرفهایی از سر اعتقاد می‌زنم دخترک هم می‌فهمد و توی دل ریشخندم می‌کند.
بعد که رفتم سراغ کارهام تقریبا گریه‌ام گرفت، یادم هست که تا همین چند سال پیش مثلا بیست سال پیش خود منِ احمق به یک چیزهایی اعتقاد داشتم، فکر می‌کردم چیزی ورای من هست که می‌تواند بگوید کن پشت‌بندش فیکون شود. فکر می‌کردم آدم‌های بزرگی هستند که قهرمان زندگی‌ام خواهند بود. یک‌جور مرشد و مرادی را باور داشتم. برای داشتن بعضی چیزها دعا می‌کردم، نذر می‌کردم، ذکر می‌گفتم. خیلی بزرگتر از الان دخترکم بودم که فهمیدم بالاتر از من چیزی نیست، شادی آرامش را خودم باید برای خودم فراهم کنم و هیچ انسانی قهرمان نیست. فیلم اکشن می‌بینیم که دلمان خنک شود و همذات‌پنداری کنیم و دشمنان‌مان را خیالی شطحه پطحه کنیم، انشاء‌الله می‌گوییم چون کلمه دیگری برایش نداریم. همین نداشتنی که توجیه وجود ماورایی در کتاب‌های دینی مدرسه بود حالا به زور سرزبانمان می‌چرخد و حلقمان را تنگ می‌کند. بچه‌های ما چه زود یاد می‌گیرند که فقط خودشان را باور کنند. دلم برای اینهمه زود می‌سوزد که مسلما دوران حماقت دوران خوشتری‌ست.

لیلا | 05:29 PM | نظرات (360)