آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« December 2013 | صفحه اصلی | July 2014 »


دوشنبه 9 تیر 1393
تولد

هشتم تیر پنج سال پیش بود. روزهای بعد و قبلش را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. زمان برای من و خیلی‌های دیگر دونیم شد. می‌ایستادم توی حمام و کاسه دستشویی را با دستانم نگه می‌داشتم، شکمم آن‌قدر بالا آمده‌بود که نمی‌توانستم دستشویی را بغل کنم. گریه می‌گردم. گریه‌هایی که از جای دوری از وجودم در می‌آمد و بیرون می‌ریخت. آنهایی که مثل ما تجربه این را دارند که زمان برایشان گرد باشد می‌دانند چه می‌گویم. گریه می‌کردم، برای آنها که کتک میخوردند، آن‌ها که کتک خورده‌بودند، آنها که دربند بودند، آنها که کشته‌می‌شدند و کشته‌شدگانی از سی‌سال پیش و دروغ‌ها. بیرون دستشویی هم وضع بهتری نبود. سروش در فاصله ده‌سانتی تلویزیون می‌ایستاد و مدام کانال عوض می‌کرد تا من چیزی نبینم. من اما از فاصله میان بازو و کمرش چشم‌های ندا را و جوانی که با باتوم می‌زدند و کشانکشان می‌بردند، می‌دیدم و چیزی که برای خودم تصویر میکردم هزاربار ترسناک‌تر و موهن‌تر بود. وقتی نوزادم به دنیا آمد، دنیا قشنگ‌تر نشد و من مدام فکر میکردم چرا در خاکی این‌چنین، چنین جرمی مرتکب شده‌ام. او امروز پنج سالش تمام شده است. خیلی‌ها مثل من بچه دارند ولی من مادر غرغرویی هستم. همیشه از زندگی، بچه‌دارشدن و زیستن در این جهان متوقع بودم و همیشه هم با مغز زمین خورده‌ام. دخترم را بیش از هرچیز دیگری در جهان دوست دارم و برای همین او می‌تواند بیش از هرچیز دیگری در جهان مرا ناامید کند. امیدوارم دنیا برای او و بچه‌های دیگر جای امیدوارکننده‌تری باشد. تولدش مبارک.

لیلا | 01:38 PM | نظرات (1)
شنبه 31 خرداد 1393
برابری دولادولا نمی‌شه

این روزها به عنوان زنان جامعه ایرانی خیلی شاکی هستیم. چرا ما را به ورزشگاه راه نمی‌دهند؟ ما خواهان برابری حقوق زن و مردیم. راستش را بخواهید من هم ناراحت می‌شوم و ذهنم درگیر این چیزها می‌شود ولی عصبانی نمی‌شوم.
به نظرم ما زن‌ها وضعیت پارادوکسیکالی را برای خودمان و مردهایمان ایجاد کرده‌ایم و تا وضعیت این پایین و بین خودمان درست نشود توقع اجرای حقوق برابر از کوته‌فکرهایی که آن بالادست نشسته‌اند خیلی بیهوده است.
ما خواهان برابری هستیم ولی توقع داریم موقع رانندگی آقایان برای ما بایستند و راه عبور بدهند، در آسانسور که باز می‌شود مردها باید بگویند بفرمایید اول شما، توی مهمانی سر میز شام اول ما غذا بکشیم، دوست داریم مردی که کنارش هستیم قوی باشد تا آن بیرون توانایی مقابله با دیگر مردها را داشته‌باشد، بتواند بجنگد و از حقوق خودش و ما دفاع کند، به موقع خشن باشد و درعوض توی خانه و محیط خصوصی و در روابطش با ما لطیف باشد، محترم برخورد کند و شخصیت ظریف زنانه‌مان را درک کند.
برابری حقوق زن و مرد از آن چیزهایی‌ست که نباید توقع رعایتش را از مردها داشت، اگر ما فکر می‌کنیم برابریم خودمان هم یک سمت ماجراییم.

لیلا | 01:20 PM | نظرات (1)
جمعه 30 خرداد 1393
من هر روز می‌میرم

همیشه قبل از شروع یک فعالیت تازه، پر از هیجان و اشتیاقیم. تدارک یک مهمانی، یک نمایشگاه، کلیدخوردن یک فعالیت فرهنگی، آغاز یک عشق تازه، یک دوستی نو، ...همراه با این تدارکات یک دنیا شور، انرژی و کشف و شهود در ما ظاهر می‌شود و رشد می‌کند. جوان می‌شویم و امیدوار. امید به چیزهای کوچک، یک خلق تازه، یک کشف تازه، آدم تازه چیزهایی که در نهایت باعث می‌شود کمی به خودمان ببالیم و از زندگی لذت ببریم، شادی‌های کوچک. بعد انجام می‌شود، مهمانی تمام می‌شود، نمایشگاه برپا می‌شود، کتاب و یا مقاله چاپ می‌شوند، آن آدمی که آن‌قدر منتظر بودیم دوستش باشیم حالا دوست ماست و بدبختی‌ها و غم و غصه‌های یک آدم جدید هم آمده توی زندگیمان. تا چند وقت هم هنوز سرحالیم، بسته به آدمش یک‌روز، نیم‌روز یا یک هفته دوام می‌آورد و بعد: مرگ! هیچ چیز مطابق پیش‌بینی ما پیش نرفته‌است، آن مقداری که توقع داشتیم انرژی کسب نکردیم و هرچه بود بالاخره تمام شد. زندگی همین است، خوشی‌های کوچک و کم مقدار و مرگ‌های بزرگ و گشاد که برای ما کیسه دوخته‌اند و ما با کله توی آن‌ها پرت می‌شویم، توی کیسه می‌مانیم تا کی خلاقیت‌مان بروز کند، انگیزه پیدا کنیم و دست به شروعی تازه بزنیم، آن‌ها که بالا و پایین‌های بیشتری دارند، حاضر نیستند توی کیسه بمانند و چون مدام بیرون می‌آیند، تعداد مواجهه‌شان با مرگ هم بیشتر است. هم شادی‌های کوچک بیشتری را می‌چشند و هم بیشتر می‌میرند.

لیلا | 05:38 PM | نظرات (0)