آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


صفحه اصلی

شنبه 23 اردیبهشت 1391
لالایی برای بیداری


شعر و ترانه از نسرین ارمگان

دام در ره، یار تنها، از چه اینجایی؟
نیست یاران را ز تو هرگز تمنایی
گر که با یاران نباشی‌ روز تنهایی‌، روز تنهایی‌، روز تنهایی‌
لای لالای لایی، لای لالای لایی
کن حذر از دام‌ها با چشم بینایی
نیست باغ و سبزه بی‌ یاران تماشایی
روز یاری گشته‌ ای جان از چه بی‌ مایی؟ از چه بی‌ مایی؟ از چه بی‌ مایی؟
لای لالای لایی، لای لالای لایی
قطره‌ای تو جمع شو همتای دریایی
در کنار دوست از دشمن چه پروایی
هیچ آوایی ندارد دست تنهایی‌، دست تنهایی‌، دست تنهایی‌
لای لالای لایی، لای لالای لایی
دست اندر دست هم دنیای زیبایی
میشود برپا، عزیز دل تو تنهایی‌،
از پس دنیای مشکل بر نمیایی، بر نمیایی، بر نمیایی
لای لالای لایی، لای لالای لایی

لیلا | 11:30 PM | نظرات (39)
دوشنبه 2 خرداد 1390
قهرمان

لااقل یک نفر باید باشد ، او بایستد و ما بنشینیم و زندگیمان را بکنیم ، او شکنجه شود و قهرمان باشد و ما آرامش داشته باشیم و شاید برای شکنجه هایش غصه بخوریم . او دم بر نیاورد و ما اینجا توی محیط های مجازی و با اسم های دروغین فریاد بزنیم و فحش بدهیم . او حضور داشته باشد و حتی اگر فراموشمان شد که هست او باید بماند . لا اقل یک نفر باید باشد که ما اسمش را بزرگ کنیم ، پر و بالش دهیم و بعد خودمان بتوانیم بپریم و برویم . یک نفر باید باشد که اگر ما دور بودیم او نزدیک باشد و دودش را بخورد و زخمش را بچشد . یک نفر باید باشد که ما طاقتش را و صبرش را توی سر بقیه بکوبیم و بگوییم : هه مرد یعنی این ! یک نفر که درد ما را بکشد و ما اسم او را یدک بکشیم ...

لیلا | 10:47 AM | نظرات (10)
شنبه 25 دی 1389
قدم خیر

به نیت "حامد"
تا به حال شده فرق یک اتفاق خوب و بد رو درک نکنید ؟ نفهمید که الان اینی که شده حجمی از خوشحالی پشت سرش داره یا غم ؟ قدیمی ها یک اصطلاحی به کار می برند و در این مواقع و خیلی مواقع مشابه می گن : "لابد خیری درش بوده ..."این " لابد " که کلا مسئولیت رو از دوش آدم بر می داره و دیگه لازم نیست مثل ما جدیدی ها یکی بگه :" اه گند زدم " یا " گند زده شد بهم " یا ...و به هر حال بار سنگین این خرابکاری و یا بی مسئولیتی رو بدوش بکشه . بلکه این بار میوفته سمت دیگه ای مثل خدا ، کائنات و یا طبیعت و سرنوشت . این " خیر " ی که لابد تو اتفاق نهفته است یک جور خوشبینی نرم و لرزان و شکننده است که اگرم اتفاق یکهو خیلی تغییر مسیر داد و به سمت بد بد یا خوب خوب پیش رفت هیچ مسئولیتی متوجه گوینده نیست .
یادمه دوستی می گفت : " اتفاق بد یعنی اتفاقی که زمان خودش نیوفته " و راست می گفت مثلا طبیعی ترین اتفاق بد مرگ و مردنه که بالفطره بد نیست ولی اکثرا زمانی رخ میده که از نظر ما وقتش نبوده ، حالا اینو بگیریم و بیایم تا این پایین و به اتفاقات زندگی خودمون فکر کنیم ...بعضی اوقات هم زمان اتفاق همون بهترین وقت برای اونه ( یحتمل ) ولی خب درک ما از زمان کلا چیز پیچیده و خرابیه ، برامون هم قابل قبول نیست که جملهء قدیمی ها رو به کار ببریم و درک کنیم.
ما آدمهای فهمیده تر و پیشرفته تری هستیم از نظر خودمون ولی خب وقتی قرار باشه اتفاقات زندگی همه به نحوی باشن که ما دائم چیز پیچ باشیم و سرعت این اتفاقات هم بنا به سرعت زندگی ( که خیلی تند تر از مال اون قدیمی هاست ) دائما روی این فهمیدگیمون تاثیر بگذاره ، بهتر نیست یه کم جمله رو متعادل و امروزیش کنیم و مثلا بگیم : " این در حال حاضر بهترین اتفاقی بود که می تونست بیوفته !" و توی این شرایط سخت که خیلی هامون به زور کمرمون صاف میشه بیخودی بار اضافی مسئولیت خرابکاری و گند زدگی های بیجایی رو که عملا مسئولش هم نیستیم به دوش نکشیم ؟

لیلا | 10:44 AM | نظرات (6)
سه شنبه 30 آذر 1389
تنهایی دست نیافتنی

مدرسه و بعد دانشگاه که می رفتم عادت داشتم وقتی برمی گشتم خونه می رفتم توی اتاقم و یک ساعتی بیرون نمی اومدم ، بعد مامان داد می زد که بیا دستتو بشور اه اه همینطوری کثیف رفتی چپیدی توی اتاقت و من بیرون می رفتم و یه چیزی می خوردم و برمی گشتم پشت درهای بستهء اتاقم ، یادم نمی آد چه کارهایی می کردم تو اون یه وجب اتاق ، اتاقم شبیه میدون جنگ ( یا بازار شام که هردو رو مامان می گفت ) بود ، یه روز تمام چیزهایی که دوست داشتم ، از یه نوشته و شعر گرفته تا یه بریدهء روزنامه می زدم به در و دیوار یا زیر شیشهء میز میزاشتم ( اون موقع ها میزها چوبی بود و احتیاج به مراقبت داشت هنوز ام .دی. اف نیومده بود تو بازار ) و یه روز حالم از همه شون به هم می خورد و همه رو می ریختم دور ، صندلی پشت میزم جالباسی بود و کنار دیوار پر از نقاشی های نصفه نیمه ، گاهی ساعتها زل می زدم به یه نوشتهء کوچیک رو دیوار و بعد یهو یه چیزی می نوشتم ، تلفن حرف زدنهام و چت کردنهام خیلی طولانی ورو اعصاب بود و از یه موقعی مامان بابا رفتن یه خط تلفن برام گرفتن که از شرم خلاص بشن ، اون موقع ها اوج روابط پسر و دختر همین بود ، آدمهایی که مغز سالمی داشتن با هم می رفتن کوه و اینجور جاها و ما چت مغزها می نشستیم پای تلفن ساعتها فک می زدیم ، دفعاتی که پای تلفن وقتی که زیر پتو چپیده بودم و خوابم برد خیلی زیاد بود ، وقتهایی که پشت کامپیوتر یا میزم می نشستم گاهی طفلک بابا می اومد تو یه لیوان چایی با شکلات و یا یه بشقاب میوهء پوست کنده می آورد تا به این بهانه کمی با من سگ اخلاق حرف بزنه ، لوس بابام بودم و هستم ( البته الان دخترم داره جامو می گیره ) ، از دانشگاه که برمی گشتم گاهی می رفتم موزهء هنرهای معاصر و یا سینما و 2 ساعتی هم اینجوری به تنهایی می گزروندم ، تمام مسیرهای زندگیمو از قصد طولانی تر می کردم تا تنها باشم و واقعا خوب که با خودم فکر می کنم می بینم اون همه تنهایی رو حیف و میل کردم که الان عاقبتم این شده ، صبحها که دخترک خوابه هی خدا خدا می کنم که آقای شوهر زودتر بره سر کار و یکم با خودم تنها باشم ، گاهی تا اون در خونه رو می بنده صدای مانترا هم بلند می شه و اون موقع هاست که تمام برنامه ریزیم برای فوقش نیم ساعت با خودم بودن به ...میره و از دست همه عصبانی میشم ، خیلی خیلی برام سخته که باید جون بکنم و این لحظات تنهایی رو فراهم کنم گاهی هم که موقعیتش پیش میاد هول می کنم و سر و صدایی ایجاد می کنم و دخترم بیدار میشه ، وقتهایی که پیش مامانم هستم هی می رم حمام و یا دستشویی های طولانی و بچه رو به امان مامان میزارم ، حتی اگه هرروز هم مامانمو ببینم حتما حمام میرم و این باعث شده پوست تنم شدیدا خشک بشه بعد اون تو که هستم سر و صدای مانترا میاد و می بینم که رس مامان بابامو کشیده و عذاب وجدان می گیرم ، چندتا بوم بردم خونء مامان اینا و هردفعه که می رم رنگهامو کول می کنم و بچه رو می زنم زیر بغل و بعد اونجا هم مانترا میاد هی میخواد قلم موهای منو خیس کنه و به در و دیوار بکشه و عملا باز نقاشی کردن منتفیه ولی باز از رو نمی رم و فرداش دوباره می رم اول یک ساعتی تو حموم بست می شینم و بعد قلم موهامو دست می گیرم و بعد بابا با یه بشقاب میوه و یا چایی میاد تو اتاق و یه کم گپ می زنیم و یه کم فحش میده و من دلم می گیره که همهء اینا رو ازش دریغ کرده بودم ، ...
حالا دیگه می دونین دلیل افسردگیه اکثر مادرا چیه !

لیلا | 09:34 AM | نظرات (10)
پنجشنبه 18 آذر 1389
معجزه در جیب بغل

بین جمعیتی نزدیک به صد نفر می دیدمش ، دلم می خواست هم صحبتم باشد و بشناسمش و بعد ...کنارم نشسته بود و با هم گپ می زدیم ، مثل دو دوست که سالها همدیگر را می شناسند ، دو آشنای قدیمی ...
فلان خواننده ای که دوستش داشتم برای مدتی به ایران می آمد ، هفتهء بعد توی کلاسش بودم و داشتم لذت می بردم و حتی یادم نمی آمد که چطور آنجا بودم...
راجع به فلان فیلمساز جایی چیزی می خواندم و هوس می کردم فیلم هایش را ببینم ، فردا از طرف دوستی به جلسهء خصوصی پخش فیلمش دعوت می شدم...
دلم می خواست با کسی دوست باشم ، می شدم ...
دلم می خواست کسی عاشقم شود ، می شد ...
دلم می خواست خواب کسی را ببینم ، می دیدم ...
دلم می خواست پیش کسی باشم ، می بودم ...
دلم می خواست معرفتی بیاموزم ، می آموختم ...
دلم می خواست جای خاصی باشم ، می بودم ...
بعد ازدواج کردم ، با کسی که او هم همیشه می خواست و خواسته های زیادی داشت . دلم می خواست که همیشه چیزهایی را بخواهیم و بسازیم و پیش برویم و شروع کردیم به ساختن ، خانه ، زندگی ، ماشین و آرزوهامان همه ساخته می شدند اما به سختی و با زحمت بیشتر نه با معجزه ، کم کم دیگر یادمان رفت چیزی بخواهیم ، در ظاهر همه چیز بود و خواسته ای نبود ، هر روز می ساختیم و زندگی را پر می کردیم و حتی انباشته می کردیم بعد یک روز جایی بودیم که نمی خواستیم ، توی جمعی که دوست نداشتیم ، هم صحبتی که حالمان را به هم می زد ، معرفتی نمی آموختیم ، همه چیز عادی بود ، مثل بقیه مثل همه...فیلمی که مدتها بود منتظرش بودیم می گرفتیم و نمی دیدیم یا اگر می دیدیم لذت نمی بردیم ، کتابی که می خواستیم خوانده نمی شد
بچه که آمد ، خواسته مان سلامتی دخترک بود و لباس و پوشک و اسباب بازی و...خواسته های قدیمی نبودند ، رسیدن ها نبودند ، معجزات نبودند ، معجزات کوچک که آنوقت ها خیلی خیلی ساده اتفاق می افتادند دیگر جایی و خاستگاهی نداشتند
حالا خواسته مان اینست که اینجا نباشیم ولی نمی دانیم کجا باشیم...دوستانمان یکی یکی می روند و وقتی اعتراض می کنیم که چرا می روید ؟ می گویند شما چرا نمی آیید ؟ از آلودگی تهران فرار می کنیم و می رویم سفر ، آلودگی هم با ما می آید و دست از سرمان بر نمی دارد ، از صبح تا شب به این فکر می کنم که حکم دادگاه فلانی کی می آید . مامان برای درد کمرش رفته پیش کایرو پراتیک و بدتر شده ، بابا به خاطر هوا به پیاده رویش نمی رسد و برایش خوب نیست ، مانترا کم اشتهاست و بهانه گیر ، سروش خسته است و بی حوصله ،...
همه مان همینطور شدیم ، برای همین زندگیهامان اینجوری ست ، باید با مسائلی سر و کله بزنیم که سابقا احمقانه و کوته بینانه بود ، باید جاهایی باشیم که نمی خواهیم و هیچ وقت تصورش را نمی کردیم ، باید دردهایی را تجربه کنیم که طعمشان را هیچگاه نچشیده بودیم ولی الان برایمان کاملا طبیعی ست،انگار به دنیا آمدیم که درد بکشیم . چیزی نمی خواهیم فقط داریم زندگی می کنیم که کرده باشیم ، که تمام شود برود پی کارش ، آرامش نداریم ، خواسته هامان هماهنگ نیست ، اگر می خواهیم چیزی یا کسی نباشد برایش جایگزینی نداریم ، فکرمان اینست که هوا بد است و جوکهامان هواپیماهایی ست که اندازهء شاش بچه آب روی سرمان می ریزند تا هوایمان بهتر شود ، دوستی می گفت حتما ماشین ارزان می شود با این وضع آن یکی می گفت نه گران می شود چون هر کس ماشین زوج دارد می رود یکدانه فرد هم می خرد و بالعکس ! یادمان رفته پارسال چه شد و سالهای قبل ، به فکر این هستیم که روزمان چطور تمام شود چقدر ترافیک کمتر باشد ، توی محل کار چطور نفس بکشیم که بیشتر دوام بیاوریم ، دغدغه مان اینست که چطور نفس بکشیم . انتظار معجزه نداریم چون چیزی نمی خواهیم که لایق معجزه باشد ، از ایران برویم ، این بزرگترین آرزویی ست که این روزها از کسانی که هنوز مانده اند شنیده ام ، نمی خواهم اینطور باشد می خواهم آرزو داشته باشم ، می دانم بدون آرزوهای کوچکم لا اقل من یکی فقط دارم ادای زنده ها را در می آورم . دوباره شروع می کنم:
می خواهم جایی زندگی کنم که آرامش داشته باشم
می خواهم بتوانم فکر کنم که چه چیزهایی می خواهم
می خواهم کشورم چیزی باشد که لیاقتش را دارم
می خواهم زندگی کنم ، زندگیی که ارزشش را داشته باشد
می خواهم چیزهایی بخواهم که فراتر از نیازهای طبیعی یک انسان برای زنده ماندن است
می خواهم به معجزات بیاندیشم نه به اتفاقات
من لیاقتم بیش از اینهاست !

لیلا | 08:30 AM | نظرات (11)
چهارشنبه 28 مهر 1389
گریه ی مرد

یکی رو می شناختم مثل اینکه اسمش علی بود

یا مثل اینکه مرتضی یا تقی بود

وقتی که پنج ساله شد انگشت دستش برید

خون از دستش جاری شد رنگ از رخسارش پرید

تا اومد اشک از چشماش از فرط درد

مادرش گفت بغض نکن ؛ماشاالله دیگه شدی مرد!

مرد که گریه نمی کنه!

علی یا مرتضی یا تقی یا نقی

گریه ش رو خوب نگه داشت؛ بغضش هم نترکید

وفتی که ده ساله شد یه روز توی مدرسه

افتاد زیر کتک معلم هندسه

تا اشک تو چشماش جمع شد از خجالت و از درد

معلم سرش داد زد: مگه تو نیستی یک مرد؟!

مرد که گریه نمی کنه!

وفتی پسرک رسید به سن سخت بلوغ

دختر همسایه شون فکرش رو کرد شلوغ

یه روز که با دوچرخه گاز می داد جلوی اون

باباش سرش داد کشید: انقدر تند نرو؛ حیوون!

دختر همسایه با دوستاش بهش خندیدند

خوشبختانه اشکش رو این بار دیگه ندیدند

مرد که گریه نمی کنه!

تقی یا نقی ؛ یا مرتضی یا علی

بزرگ شد و زن گرفت ؛ زنش رو دوست داشت ولی

زنش با ناراحتی می گفت : تو بی احساسی!

تا حالا نکردی یه گریه ی اساسی !

زنش از جدا شد؛ رفت یا به مرد جوون

که واسه ش اشک می ریزه ؛ مثل یه رود روون!

تقی بیچاره ؛ یا مرتضی یا حمید

از زور ناراحتی دیگه نفسش برید!

مرد که گریه نمی کنه!

(آبجیز)

لیلا | 04:22 PM | نظرات (7)
سه شنبه 6 مهر 1389
همینجوری

از بچگی تا به امروز که خودم بچه دارم ، به یاد ندارم که کاری کرده باشم که مامان آن را تائید کرده باشد و ایرادی از آن نگرفته باشد ؛اگر لباسی بخرم یا بنجل است یا خیلی کوتاه و یا خیلی بلند است اگر خوشگل باشد گران خریدم . اگر برای مثلا یک عروسی بروم آرایشگاه ، می گوید خودت بهتر آرایش می کنی تا آرایشگاه ، اگر نروم می گوید دفعهء قبل بهتر بودی .همهء آشناها می گویند موی کوتاه بیشتر به من می آید مامان راه می رود توی خانه و به مانترا می گوید : مامانت موهای تو رو کوتاه نمی کنه که بیاد تو چشمات اونوقت موهای خودش رو می کنه اینقد ( و با اشاره بند انگشتش را نشان می دهد )، اگر زیاد نقاشی کنم می گوید کجا اینها را نگه میداری؟ اگر نقاشی نکنم می گوید تنبلی ! خریدن فیلم و کتاب پول دور ریختن است باید آنها را قرض گرفت ، بچه خواباندن و غذا دادنم اشتباه است ، اسباب بازی خریدنم اشتباه است ، مانترا رو هفته ای یک بار به یک هنرکده می برم تا از کلاسهایی که مخصوص همین سن است استفاده کند ، مامان مسخره ام می کند که بچه را توی ترافیک جردن می برم کلاس ! گلدانهای من در مقایسه با مال او مریضند ( مامان گلهایش را توی پاسیو با نورمستقیم نگه داری می کند و من فقط یک نور شمال کمرنگ دارم ) ، اخلاقم بد است ( خودش روزی پنج بار با من قهر می کند چون من حرفهای برخورنده می زنم ) خلاصه که مامانمه ولی هیچ کس تو زندگیم منو اندازهء اون معذب نمی کنه و باعث نمیشه دروغ بگم !
خانم جوان و خوشرویی هر از چند روز و به طور منظم می آید خانهء ما و تمیزکاری می کند ، قفسه ها را گردگیری می کند ، تی و جارو می کشد ، با مانترا هم بازی می کند و خلاصه وقتی می رود کلی حال من خوب است . یک آقای غرغرویی هم هست که مامان من کلی تلفن می زند تا پیدایش کند و بعد هم فقط چند ساعت بعد از ظهر می آید و شیشه های مامان اینها و گاهی راه پله ها را تمیز می کند و به بقیهء کارها نمی رسد و می رود .
هر وقت که این خانم از خانهء ما می رفت ، مامان زنگ می زد و می پرسید که چه کارهایی کرد ، من هم اینقدر ازش خوشم می آید که کارهایی که خودم می کردم هم جای کار او تعریف می کردم و در آخر مامان می پرسید : شیشه ها را هم شست و من می گفتم نه ! و مامان می گفت پول زیاد بهش می دی و کار چندانی نمی کنه که اینهمه لفتش می ده و بعد آن آقای غرغرو را هی توی سر من می کوبید . دیروز این خانم شیشه هایم را شست و طفلک خیلی خسته شد ، وقتی رفت مامان و بابا زنگ زدند که از راه برگشتن از پیاده روی سری به نوه شان بزنند ، مامان نشسته بود روی کاناپه ای که روشن تره و داشت شیشه ها را برانداز می کرد و با مانترا هم بازی می کرد بعد نگاهی به مبل انداخت و پرسید : ببینم مبل ها رو هم شسته ؟!!!!

لیلا | 09:55 AM | نظرات (9)
شنبه 28 فروردین 1389
کبوتر جان که بالت را شکسته است ؟

شلوار چهارخانهء گل و گشاد سبز و کرم با یک تاپ سبز خانه تنم است ، می گوید : بذار عکستو بگیرم ، بزنم روی این کارتها برای یادگاری و چند تا کارت پستال نشانم می دهد که با خط دختر بچه های دبیرستانی تویش چیزهایی نوشته شده و گل و بته هم تزئینشان کرده . می گویم : لباسم خوب نیست و تازه لکه قطره آهن مانترا هم روشه ! گوش نمی دهد و دوربین را بر می دارد که مانترا با جیغ و گریه بیدارم می کند ، خدا را شکر وگرنه با همان قیافه و تیپ در تاریخ خوابها ثبت می شدم . بغلش می کنم و آرام نمی شود ، می خواهم شیرش بدهم که نمی خورد و خودش را توی بغلم پیچ و تاب می دهد ، هنوز خوابم می آید و دخترم مثل ماهی لیزی که آرام نمی گیرد تمام هشیاریم را می مکد ، معلوم نیست چشه ؟! این را پدرش می گوید که با قیافهء نگران بالای سر ما ایستاده . نه معلوم نیست چشه ...( این حالش فقط مثل خودمه )
خسته ام ...از اول سال 89 این سومین باراست که دخترک از این بیماریهای ویروسی گرفته ، رسما به خاطر کمبود خواب در مرز جنونم .
از دست مردم خسته ام که با آرامش تمام توی صورتم نگاه می کنند و می گویند : همینه دیگه بیخود که نمی گن بهشت زیر پای ...واقعا ترجیح می دهم خواب نقد رو داشته باشم تا بهشت نسیه
از دست دخترم خسته ام که هر شب با مبارزهء بی پایانی که با خوابیدن می کند ، انگار دارد نخوابیدن های مرا به رخم می کشد : ببین من با این یه وجب قدم چه سرحالم و تو چه مادر پیزوری هستی در ضمن مگه من می خواستم به این دنیای لجنتون بیام ؟
از دست شوهرم خسته ام که چند وقتتیست این حال بد من بدجور اعصابش را خرد کرده و می خواهد به انواع حیل مرا خوب کند ، یک آدم آویزان و بدون انگیزه که حضورش دیگران را خسته می کند باید سریعا خوب شود و من با سماجت می خواهم بد بمانم ، مگر آنور خط چه چیزی در انتظارم است ؟
از دست مامانم خسته ام که با محبت های زیادش به نوه و فرستادن انواع سوپ به در خانه مان بی عرضه گی ام را ثابت می کند
از دست پدرم خسته ام که مرتب می گوید : بچه همینه دیگه ، مگه خودتون چطور بزرگ شدین ؟ و من یادم می آید که وقتی بچه بودم می گفتم : من که نمی خواستم به این دنیای لجنتون بیام ...
از دست این صفحه خسته ام که هر سال این موقع موعدش سر می آید و باید تمدیدش کنم ، امسال واقعا دلم می خواست بی خیالش شوم ولی تنها جایی که هنوز من را به دنیای بیرونم وصل می کند همینجاست ، از دست خودم خسته ام که همیشه از وابستگی متنفر بودم و حالا اینقدر به این " عاقلانه " ء لعنتی وابسته ام .
از دست خودم خسته ام و احساس حماقت می کنم ، امسال موقع تولدم نه حس پیر شدن داشتم نه خوشحالی و نه افسردگی هیچ چیز خاصی نبود مثل روزهای دیگر سال ...فقط یک سری دریافتهای شهودی در مورد زندگیم آمد مثل اینکه همیشه فکر می کردم زندگی امنی خواهم داشت توهمی بیش نبوده ، اینکه فکر می کردم باید با همه صادق بود حماقتی بیش نبوده و یا اینکه فکر می کردم دوستان زیادی دارم تصوری بیش ...من از بچگی تخیلات قویی داشتم !
از دست خودم بیش تر از همه چیز خسته ام ، هیچ برنامه ریزی برای هیچ کدام از روزها و حتی ساعتهایم نمی توانم داشته باشم ، همه چیز خراب می شود ، حوصلهء هیچ چیزی را ندارم همسرم کتابی می خرد و می گوید : این از اون کتاباییه که دوست داری و من نمی خوانم ، فیلمی می گیرد و می گوید از آنهاییست که من خوشم می آید و من نمی بینم ، مست نمی شوم بالا می آورم ، به جوکها نمی خندم ، آفتابی که بغل دستیم را گرم می کند گرمم نمی کند ، همهء حرفها را نیش می شنوم ، کند شده ام ، اگر چهارتا ظرف بشورم روزم تمام شده است ، مهمان که می آید خسته ام ، مهمانی که می روم خسته ام ، خودم و آقای شوهر را شبیه آن پیرمرد و پسرک می بینم که همه اجازه دارند راجع به خرشان حرف بزنند ، خر افتاده توی رودخانه و مرده و هنوز همه دارند حرف می زنند ، قدیمها مامان می گفت : تو هاری ! هیچ کس جرئت نداره راجع بهت حرف بزنه ،دیگر هاری دوست داشتنیم را ندارم ، اهلی که سهل است پوست کنده شدم ، ضعیف شدم ، همه همه چیز می گویند و من هم هی تند تند ناراحت می شوم از دست حرفها از دست آدمها از دست خودم ...خسته ام ...

لیلا | 07:29 PM | نظرات (11)
چهارشنبه 16 دی 1388
سمپاد

کارتون " هورتون " را دیده اید ، اولین بار که بعد از سالها کلی یاد مدرسهء کوفتی عزیزمان افتادم وقتی بود که آن را دیدم...

دنیای خیلی خیلی کوچکی ست ، ولی وقتی توی آن باشی فکر می کنی که جهان به دو بخش کلی تقسیم می شود آن تو و بیرون آن !
وقتی بیرون از آن باشی یا کلا از آن تو بیخبری و یا به عنوان یک چیز خیلی خیلی کوچک فقط می شناسیش . دنیای خیلی خیلی کوچک " سمپاد " خواص خیلی خیلی زیادی دارد . سمپاد سازمان ملی پرورش ان و دیوونه نیست ، سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان است . آخر دورهء ابتدایی امتحانی می گیرند و بچه ها را بر اساس میزان "هوش " جدا می کنند ، حالا چطور توی شهری مثلا به بزرگی تهران 100 تا باهوش پیدا می کنند خدا می داند ؟ ...
خیلی از پدر و مادرها را می شناسم که نمی گذارند بچه هایشان به این مدارس بروند چون اعتقاد دارند که توی این مدارس بچه ها درس نمی خوانند . من هم اگر تا آن روز که دخترم بخواهد به مدرسه برود این سازمان سرجایش باشد نمی گذارم برود ولی دلیلم این نیست که درس نمی خواند بلکه اینست که فارغ التحصیلان این مدارس همه " یک جوری " می شوند . هرچه گشتم برای این " یک جوری " لغت مناسبی پیدا نکردم ، شاید به جایش بتوان گفت : فریک ! یا اجق وجق ! ولی همان یک جوری بهتر است .
راستش من از کسانی هستم که روزگاری توی این دنیای کوچک بودم ولی هیچ وقت از آن فارغ التحصیل نشدم ، چون یکمرتبه فهمدیدند که من و یک سری دیگر نه از نظر هوشی لیاقت این نشان " یک جوری " را داریم و نه رفتاری !
من با اینکه بچه ها با توانایی ها و استعدادهای یکسان در یک محیط آموزش ببینند مشکلی ندارم ولی با اینکه یک عدهء قلیلی دائم فکر کنند که با دیگران فرق دارند مشکل دارم . اینکه بچه در سن 12 سالگی قورباغهء بدبخت را تشریح کند قطعا او را به این باور می رساند که آدم قسی القلب ولی ویژه و مهمی ست . اینکه فکر کند کتابهای آموزش و پرورش کوفتی مان ارزش خواندن ندارند مهم نیست ولی اینکه فکر کند کسانی که توی مدارس دیگر مجبورند آنها را بخوانند احمقند ، فاجعه است . فارغ التحصیلان این مدارس به طور خود آگاه توی محیط دانشگاه هم می گردند و یکدیگر را پیدا می کنند ، دختر های " فرزانگانی " برای دوستی به غیر از پسرهای "علامه حلی " رضایت نمی دادند و حتی ازدواج های ناجور و ندرتا جوری را بین این دو گروه سراغ دارم . مساله " آی . کیو " که این روزها دیگر در برابر " ای . کیو " و هزار جور مرض دیگر اصلا اهمیتی ندارد بزرگترین دغدغه و نقطه ضعف پرورش یافته های این مدارس است .
خود من چون بلافاصله بعد از اخراج به لات خانه ترین مدرسهء شهر رفتم کمی کنترل شده و جهش یافته هستم وگرنه در دوران نوجوانی که دخترها با دیدن پسرهای خوشگل و خوش تیپ آب از لب و لوچه شان راه می افتاد من با شنیدن اسم المپیادی ها و این جور چیزها دلم می تپید .
یادم هست یک بار دورهء بچه های فرزانگان را رفتم و آدمهایی را دیدم که ده سال بود ندیده بودم ولی هیچ کدام هیچ عکس العمل خاصی نشان نداد و چون جمعیت دکترها خیلی بیشتر بود تمام مدت دوره به اسم لاتین بردن از بیماریها و درمانهایی گذشت که بچهء برادر یا خواهر یکی داشت ...در حالیکه اگر یک همچین جمعی از آن بیرونی ها مرا می دید قطعا با جیغ و داد جملاتی مثل خوشگل ، زشت ، چاق و یا لاغر شدی ! را روی سرت هوار می کردند ولی در جمع باهوش ها انگار تنها چیزی که اهمیت ندارد این چیزهاست .
دوستانی که از این دوران دارم و یا آدمهایی که مربوط به این دوران هستند و می شناسمشان و با ردیاب خاص سمپادی پیدایشان کرده ام خیلی برایم عزیز هستند نه به این خاطر که فکر کنم باهوشند بلکه چون قوی ترین و پررنگ ترین خاطراتم را با آنها دارم . یکی شان همکلاسی دانشگاهم بود و همیشه هر وقت کسی مرا با او می دید می پرسید : " لیلا این امیر که خیلی دری وری می گه تو چطور می فهمی چی میگه ؟" ( ببخشید امیرجان اگه اینو خوندی :) ) و من در جواب می گفتم : " آخه ما هم مدرسه ای بودیم ! " یکیشان با کانون فیلمش 2 سال از بهترین سالهای زندگیم را رقم زد ، یکی پدر هله هوله ایران بود و هرجا چیپس و پفک می دیدی یادش می افتادی ، یکی به خاطر اینکه دوبار شیمی درمانی را طاقت آورد و الان زندگی عادی می کند صبر را یادم داد و ...
چیزهای ناجور هم زیاد است ، شاید چون آدمهایی هستند که فکر می کنند خیلی خاصند و در مقابل زندگی عادی که دردها و ناراحتیهایش بر سر همه یکجور می ریزد تاب نمی آورند و یا شاید جوری بارشان آورده اند که دیگر با هیچ کس و هیچ چیز راضی نمی شوند برای همین هم خود کشی ، قاچاق دارو و این آخری ها هم تحت پ ی گ ر د به خاطر ح ک م ا ر ت د ا د از ناراحت کننده ترین چیزهایی بود که برای آشنایان فارغ التحصیل " سمپاد " شنیدم .
چند وقت پیش از برادرم که خودش یکی از مجربین ( دانش آموخته و معلم ) آنجاست پرسیدم : " شنیدم قراره سمپاد منحل بشه ؟" برق خوشحالی در چشمانش موج زد و گفت :" امیدوارم ! "

لیلا | 08:22 PM | ... (13)
پنجشنبه 22 اسفند 1387
قطعه های گمشده

توی بند س ی ا س ی به دنیا آمده بود ، یک ساله بود که دیدمش و من 5 ساله هیچی نمی گفت . گفتند : ببرش باهاش بازی کن تا احساس تنهایی نکنه ، با حس بزرگتری دستش را گرفتم و توی خانه را افتادیم به آشپزخانه که رسیدیم انگشتش را به سمت یخچال ساید بای ساید بزرگ سبز رنگ گرفت و انگار که پدیده آشنایی دیده باشد گفت : انباری ! بردمش توی حیاط و از این گل های جعفری بدبو 2 تا کندم ، یکی را به موهایم زدم و دومی را به دستش دادم که یکهو زد زیر گریه ، یادم نیست به خاطر سکوت حیاط ترسیده بود یا از گل ها خوشش نیامد ، یادم نیست چطور گریه اش بند آمد ، یادم نیست کی اسم وسایل خانه را یاد گرفت ...

من ، پانته آ ، بابک و شهرزاد و بقیه که یادم نیست اسمشان چی بود یک بازی شبیه بالا بلندی از خودمان اختراع کرده بودیم ، فقط به جای بالا رفتن از بلندی برای فرار از دست گرگ از این حلقه های هلاهوپ جا به جای حیاط گذاشته بودیم و توی آنها می رفتیم که یعنی دیگر گرگ حق نداشت ما را بگیرد ، اسباب بازی همگانی و در دسترس رنگی . دویدم و خودم را به یکیشان رساندم ، پایم رویش لیز خورد و گرگ بدجنس هم که احساس می کرد مرا پیش از ورود به حلقه گرفته ضربهء محکمی به پشتم زد ، عین یک مصلوب و با قفسهء سینه روی زمین افتادم و همه چیز سیاه شد ، یادم هست که نفسم در نمی آمد و اولین باری بود که مرگ را تجربه می کردم ولی یادم نیست بچه ها کی به سراغ مامانم رفته بودند و گفته بودن : خانم فلانی " لیلا " مرد !

آن روزها قحطی " رنگ " بود . هر چیز رنگی می توانست جذاب ترین پدیده زندگی یک بچه به حساب بیاید ، بلوز شلوارهای خانه که نخی بودند همه گیر شده بود که سر آستین ها و پاچه های آنها نواری دوخته شده بود و روی سینه اش گلدوزی آدمک های چینی بود و دگمه های فشاری داشت . خیلی دوستشان داشتم و به اجبار و فقط برای شستن از تنم بیرون می آوردمشان . اول دبستان بودم و فاصلهء خانه تا مدرسه را که 10 دقیقه ای بود صبح ها پیاده می رفتم . توی مسیر مدرسه بودم ساندویچ نان و پنیر سق می زدم و کمی دیرم شده بود ، تقریبا سر کوچه مدرسه بودم که صدای زنگ در آمد و همان موقع نگاهی به پایین و پاهایم انداختم ، شلوار خانهء عزیز و دمپایی پایم بود ، یادم نیست چطور به سمت خانه دویدم و یادم نیست کی به مدرسه رسیدم ...


13 به در بود و رفته بودیم جایی که کوهکی هم داشت ، شوهر خاله ام و چند نفر دیگر قبل از ناهار رفتند کوه نوردی ، ما در حالیکه بازی می کردیم می دیدیمشان و برایشان دست تکان می دادیم ، موقع ظهر شد و یکیشان برگشت ، گفت شوهر خاله ام کمی م س ت شده و نمی توانند از کوه پایین بیایند . یک جاهایی گیر کرده بودند و خیلی هم انگار هشیار نبودند ، یادم نیست کی پایین رسیدند ولی شب شده بود ، یادم نیست چه موقع به ما بچه ها ناهار دادند ولی یادم مانده که من همیشه از بلندی می ترسیدم ، از همان موقع که چند تا آدم بزرگ را روبرویم می دیدم که گیر کرده اند و پایین نمی آیند ، امسال که شوهر خاله ام فوت کرد یاد آن روز افتادم که خیلی برایش نگران بودم و کاری برایش از دستم بر نمی آمد ...

راهنمایی را در مدرسه فرزانه های تهران گذراندم ، یادم هست که مثل دبیرستانی ها ، فیزیک ، شیمی ، زیست داشتیم و معلم فیزیک یکی از این سالها مان با معلم دینی مشترک بود ، سر کلاس فیزیک بودیم که من و یک همنام و چند نفر دیگر برای فرار از درس و با سوء استفاده از یکی بودن معلممان بحث را به " جبر " و " اختیار " و مسائل احمقانهء دیگر کشاندیم ، یادم نیست چه چیزهایی می پرسیدیم و یادم نیست معلم بیچاره چه جوابمان می داد ، فقط یادم هست که گریه کرد و ما بی خیال شدیم و از او هم قول گرفتیم که مسئله همانجا پیش خودمان بماند ، فردایش همه مان را دفتر خواستند و مسئله تعلیق و تعهد و اینها مطرح شد ، پدر و مادرها همه آمدند و عذرخواهی کردند ولی از خانهء ما کسی نیامد ، پدر گفته بود که هر گندی بزنم مسئولیتش پای خودم است و برای همین مسئول و خاطی شناخته شدم و برای توجیه بیشتر از طرف مدرسه بردندم پیش ح د ا د ع ا د ل !!!یادم نیست توجیه شدم یا نشدم ولی یادم ماند که فقط قول مادر پدر خودم قول است و نه هیچ آدم بزرگ دیگری ...

خانهء خاله و دختر خاله ام دو آپارتمان جداگانهء کنار هم بودند و خانهء خاله از این مهمانی های زنانه یا ختم انعام یا یک همچین چیزی بود ، من و پسرخاله ام را که آن روزها شهرهء شیطنت بود فرستادند تا از خانهء دختر خاله صندلی بیاوریم ، صندلی ها را دوتا دوتا توی آسانسور می گذاشتیم و با مشقت می آوردیم این یکی خانه ، یادم نیست چرا ما دوتا بچه را برای این کار فرستاده بودند ولی یادم هست که آخرین سری صندلی ها را می آوردیم و مهمان های خودی همه رسیده بودند و خانه شلوغ بود ، توی آسانسور بودیم که جناب پسرخاله یکهو به فکر شیرین کاری افتاد و دو دستش را محکم روی در آسانسور کوبید ، درها کنار رفتند و دیوار آجری بیرون زد و بعد هر دگمه ای را زدیم آسانسور راه نیفتاد ، یادم نیست چه کسی از ساکنان ما را پیدا کرد ولی یادم هست که خیلی اون تو ماندیم و هیچ کس از فامیل یاد ما نیفتاد ...

خانهء عمه ام درندشت بود و وقتی مهمان ها توی میهمان خانه جمع بودند کسی یاد بچه ها نمی افتاد که تمام کمد 4 در بزرگ رختخواب تشک عمه را بیرون می ریختند و بازی می کردند ، بعد هم که ما را با آن وضعیت پیدا می کردند عمه ام آنقدر صبور و آرام بود و آنقدر بچه ها را دوست داشت و یکی یکی همه چیز را جمع می کرد و سر جایش می گذاشت که ما هم اصلا تنبیه نمی شدیم تا دفعهء بعد کارمان را تکرار نکنیم . یک روز فقط من و پسر عمه بودیم و بقیه توی حیاط بودند ، گفت بیا برویم توی کمد نقش عروس داماد را بازی کنیم ، قبول کردم و با هم تشک ها را پله کردیم و توی کمد رفتیم ، به قله که رسیدیم از نیت شومش که احتمالا در حد ماچ کردن صورت اینجانب بود پی بردم ، گفتم من بروم آب بخورم و برگردم ، بیرون که آمدم در کمد را رویش قفل کردم و پیش بقیه به حیاط رفتم ، یادم نیست کی برگشتیم ولی یادم هست که پسر عمه ام را دیدم که آب دستش می دهند و صورتش از گریه خیس و کبود است ، یادم نیست برای این کارم تنبیه شدم یا نه و یادم نیست اصلا لو داد که من این بلا را سرش آوردم یا نه ...

از فرزانه های تهران شوتم کردند بیرون ، خیلی ها را آن سال بیرون کردند که احتمالا در میزان باهوشیشان و مسائل دیگر شک بود و یکیشان هم دختر 8 ساله ای بود که همکلاسی ما ( سوم راهنمایی ) بود یادم نیست بقیه چه کار کردند ولی من چند تا مدرسه همان دور و بر رفتم ( مثل نرجس و ...) و ثبت نامم نکردند ، یکی می گفت کارنامهء پرورشی نداری ، یکی می گفت معدل 19 به بالا نداری و ...من هم لج کردم و گفتم دیگر مدرسه نمی روم ، مادرم صبح تا شب غصه می خورد که ببین بچه هایی که مردم راجع بهشان چطور فکر می کنند در واقع چطوری اند !!! آخرهای تابستان بود که اسمم را توی یک مدرسه پر جمعیت نوشتند ، جایی که تمام تصورات مرا از زندگی و آدمها عوض کرد ، یادم هست که یکی از همکلاسیهایمان بعد از مدتی دیگر مدرسه نیامد ، معلم ها می گفتند که از آن مدرسه رفته ولی یادم نیست که چرا ماها می دانستیم که او حامله است ! یادم نیست چه بلایی سر دخترک و بچه اش آمد ولی یادم هست که من تازه فهمیدم دنیای زنانه یعنی چه ...

اولین باری بود که ازپروژه ای پول در آوردیم ، سال اول دانشگاه بودیم و حمام قدیمی واقع در تکیه سمنان را رولووه (برداشت به قصد ترسیم یک فضا )کردیم و بعدش هم به میراث فرهنگی فروختیم ، 3 تا دختر بودیم و به علت کمبود وقت قرار شده بود مسئول حمام که حالا موزه بود روز جمعه بیاید و بی سر و صدا و بدون اینکه کسی بفهمد در را برایمان باز کند ، روز قبلش توی رستوران هتل با چند تا پسر همسن و سال رفیق شده بودیم و قرار شده بود بیایند کمکمان . صبح جمعه یادم نیست به چه دلیلی پسرها را قال گذاشتیم و خودمان رفتیم ، آقای مسئول در را به رویمان باز کرد و بعد هم از آن طرف رویمان قفل کرد و قرار شد ظهر بیاید ، همان تکیه ، ورودی مسجد هم بود و تمام خطبه های نماز جمعه را شنیدیم ، ظهر شد و آقای نگهبان نیامد ، دو دوست من سر 5 سانت قناصی ( قناسی ؟! ) فضای خزینه داد و بیداد راه انداخته بودند و من داشتم از گرسنگی می مردم ، یادم نیست که کی از آن تو بیرون آمدیم ولی یادم هست که از قال گذاشتن پسرها خیلی خوشحال شده بودیم ...

با یک سری از همکلاسیهای پسرمان برای بررسی بناهای کرمان رفته بودیم ، جاهایی که باید تحلیل می کردیم و عکس می گرفتیم مشترک نبود و آنجا هم توی کوچه و بازار همدیگر را می دیدیم یک روز یکی از پسرها پیشمان آمد و گفت یکی از بناهایشان یک حمام دایر زنانه است ، قرار شد قبل از شروع ساعت کار حمام ما برویم و برایشان عکس بگیریم . یادم نیست چرا این بنا به آنها افتاده بود ولی یادم هست وقتی در حال عکاسی بودیم زنهای تپل مپل زیادی با سر و صدا توی حمام ریختند و شروع کردند به لخت شدن ! هرچه می گفتیم صبر کنند یا لا اقل توی کادر عکس نیایند می خندیدند و گوش نمی کردند . یادم نست چقدر کارمان پیشرفت ولی یادم هست که خیس از عرق بیرون آمدیم و پسرها هم کلی دعوایمان کردند که چرا عکس های پرسوناژ دار نگرفتیم ...


به سر مناره اشتر، رود و فغان بر آرد
که نهان شدستم اینجا ، مکنیدم آشکارا

لیلا | 02:42 PM | یادم نیست (17)
جمعه 30 فروردین 1387
جنگ با " سوء تفاهم "

زنها خصوصا از نوع ایرانی آن این روزها بزرگ ترین دغدغه من شده اند ، شاید بهتر باشد بگویم خودم به عنوان یک زن این روزها بزرگ ترین دغدغهء خودم شده ام . نشانه هایی را می بینم که سابقا نمی دیدم و بعد آنها را در بین زنی که برای خرید به خیابان آمده ، دوستانم ، مادرم ، هنرپیشه یک فیلم ...حتی دختر چهارساله برادرم جستجو می کنم . چندین بار مطالبی را درباره زنان نوشته ام و با اعتراض مواجه شدم خیلی ها گفتند تو یک فمینیست ...هستی ، خیلی ها گفتند چرا بحث زن و مرد را جدا می کنی ؟ ( من نمی دانم اینها واقعا فکر می کنند زنها مثل مردها هستند ) و خیلی چیزهای دیگر ، این مطلب را راجع به خودم می نویسم تا کسی شکایت نداشته باشد و هرکس دلش خواست می تواند در احساسات و فکرهای من سهیم باشد که بسیار به من کمک خواهد کرد . ماجرا از نوروز برای من پررنگ شد . سریال های تلویزیون را کمابیش می دیدم و تنها چیزی را که کاملا پیگیری می کردم سریال " نشانی " ساختهء رامبد جوان بود . سریال بسیار برایم جذاب بود و پر از نکات جالب . خصوصا که نویسنده آن هم یک زن بود ( فلورا سام ) به هرکدام از دوستان و اطرافیانم می گفتنم مسخره ام می کردند و می گفتند این چیه با این بازی های لوس ! یا این آتنه چرا اینجوری حرف می زنه و یا موضوع کلیشه است و ...خوب که بررسی کردم دیدم اکثر این آدمها " پیامک از دیار باقی " را می بینند و دنبال می کنند . سریالی که هم سوژه اش دستمالی بود و هم از گریم بازیگرها گرفته ( شریفی نیا ) تا دو زنه بودن بی دلیل و بی ربط به داستان شخصیت اصلی و بازیهای احماقه زنهای این سریال همه و همه برایم تهوع آور بود . آخر سر هم یکی از همین تحول های بی مزه چپاندند به داستان و والسلام . راستش من یک چنین چیزی را نمی بینم نه به این دلیل که این همه توهین به زنها داشت بلکه به نظرم به شعور انسانی هر آدمی بی احترامی کرده بود . در سریال نشانی همهء رفتارها انسانی بود ، آدمها قرار بود ذره ذره درس بگیرند و داستان روند طبیعی داشت .
البته کلا من نمی دانم چرا هروقت پای زنها به عنوان سوژه وسط می آید همه چیز خراب می شود ، آقای کیارستمی می آید یک فیلمی می سازد ( ده ) که موضوع اصلی آن زنها هستند و تازه شخصیت اصلی داستان هم تقریبا دارد نقش واقعی خودش را بازی می کند ، بعد این فیلم آنقدر شعاری و بی مزه می شود که هزار جای بدن آدم سر می شود ،تا فیلم تمام شود .
مشکلات من از این قرار است :
- قهر کردن : مدام قهر می کنم . این قهر کردن در مواقعی نیست که حتما پای کس دیگری در میان باشد . حتی با خودم هم قهر می کنم . وقتی به جایی می رسم که احساس می کنم حرف زدن بی فایده است و خودم یا طرف مقابلم قرار نیست چیزی را از صحبتهای من بپذیرند و یا حتی بشنوند و وقتی فکر کنم که این کار من بی فایده است " قهر می کنم " . البته برای خودم این کار همان مفهوم قهر کردن را ندارد و فقط سکوت کردن است . اما جدیدا متوجه شدم که این سکوت همان معنی قهر را می دهد .
- اعتماد به نفس کافی ندارم : مثلا می خواهم به جایی بروم و اگر کسی با یک لحن خاصی از من بپرسد : وا؟! مگه می خوای به اونجا بری ؟ می گویم نه ! اگر توی یک جمع نظر کاملا مخالفی را داشته باشم ، از ترس سفسطه ها و مغلطه هایی که ممکن است پیش بیاید اصلا نظرم را نمی گویم . اگر از یک نفر و یا یک چیز خوشم بیاید و کسی بگوید اه اه فلان کس یا فلان چیز را دیدی عجب گهیه . چیزی نمی گویم حتی اگر کاملا به خودم و نظرم ایمان داشته باشم آن را تنها برای خودم نگه می دارم .
- کلا بی حوصله ام : امیدی به تغییر هیچ چیز ندارم ، پس تلاشی نمی کنم . اگر ببینم یک نفر دارد زیادی چرت و پرت می گوید ، حوصله بحث کردن را ندارم و بنابر این تائیدش می کنم تا بحث فیصله یابد . اگر فکر کنم کسی نمی فهمد می گویم بله حق با شماست و سعی نمی کنم چیزی را به او بفهمانم .
- احساساتم ناقص بیرون می آید : خشم ، عشق ، تنفر ، محبت و ...همه این احساسات با پوششی از تنبلی بیرون می ریزد . تمام قسمتهای باحال و جذاب آن تنها توی دل خودم می مانند و من فقط یک نسخه کپی به درد نخور از آنها نشان می دهم .
- سلامتی جسمانی ام شدیدا در خطر است : اصلا این انگیزه را ندارم که به هیچ کدام از معضلات فیزیکی ام رسیدگی کنم . و فکر می کنم که همین روزهاست که وسط خیابان از هم وا بروم و روی زمین بریزم . آنوقت یکی می آید و با خاک انداز جمعم می کند و موقع تحویلم به منزل می گوید : ببخشید این خانوم پکیده آشنای شماست ؟
- هیچ گونه تغییر و تحول بنیادین را سالهاست در خودم و عقیده ام ندیده ام . نمی دانم این شخصیت های داستانها چطور این قدر سریع و راحت دچار استحاله می شوند . من اگر از کسی بدم بیاید و همهء دنیا جمع شوند و از خوبیهایش بگویند ذره ای در دلم تغییر احساس نمی کنم و بالعکس .
- توان " نه " گفتن ندارم . تا جایی که به یاد دارم همیشه برایم سخت بوده که در جواب خواسته های کسی ( مگر خواسته های ناموسی و بی ناموسی ! ) بتوانم پاسخ رد بدهم .
- خیلی جاها احساس می کنم که آدم های دور و برم دارند از من سوء استفاده می کنند و من چیزی نمی گویم . می دانم که حتی در اکثر مواقع فراموش هم نمی کنم یعنی در حال حاضر کلکسیونی از آنها دارم و خدا به روزی رحم کند که مجموعه ام منفجر شود .
- اوریجینال بودن یا نبودن : من و بیشتر آدمها یک نمونه اوریجینال و خاص هستیم و شبیه و یا کپی شخص دیگری نیستیم . با این وجود در تمام دیالوگ هایم با بقیه خصوصا همجنسانم کاملا این موضوع را نادیده می گیرم . در جمع شبیه همه هستم و در یک دیالوگ دو نفره شبیه شخصی که با او حرف می زنم .
- خیلی چیزهای گند دیگری هم دارم که دقیقا الان به همان علت بی حوصلگی نمی نویسمشان

پر رنگ شدن ماجرا را گفتم ولی شروعش را نه ! شروع داستان از جایی بود که دو فیلم از" رودریگو گارسیا" که پسر مارکز محبوب ترین نویسنده من و خالق شاهکار صد سال تنهایی ست دیدم . اول فقط انگیزه ام این بود که کارگردان پسر مارکز است و دومین انگیزه این بود که هر دو فیلم در مورد زنان بود .

" Nine Lives " مجموعه ای از داستانهای کوتاه مرتبط است که به صورت اپیزودیک ساخته شده و هرکدام تکهء کوچکی از زندگی یک زن است . هر اپیزود این فیلم یک سکانس غیر منقطع ( بدون کات ) 10 دقیقه ای ست . هیچ حیله ای درکار نیست ولی رودریگو کارسیا همانند پدرش – گابریل گارسیا مارکز – خیلی خوب نوع بشر را می شناسد وهیچ کدام ازاین اپیزود های به هم پیوسته را که تنها ربطشان حضور یکی از افرادی ست که در اپیزودهای قبلی نامی از او برده شده- و بعضا حتی تصویری از او نداشتیم – به هیچ وجه نمی توان زاید دانست و برعکس همهء آنها در ذهن بیننده کاملا واجب و ضروری هستند .
نان و گلهای رز ، با بازی الفیدیا کاریلو ، داستان زنی است که در زندان ، تلاش می کند کیفیت و ماجرای جرم خود را متعادل کند و به دلیل خرابی تلفن نمی تواند با دختر کوچکش صحبت کند .
قضاوت امی ، با بازی امی برنمان ، داستان امی است که در مراسم تشییع جنازه همسر شوهر سابقش شرکت می کند .
ارتباط خطرناک ، بابازی گلن کلوز و داکوتا فنینگ ، داستان یک مادر و دختر است ...
( دیانا ) در مورد زنی حامله که عشق دوران جوانی اش را در فروشگاه می بیند و خاطرات برای او مرور می شود و ...

" Things You Can Tell Just by Looking at Her "، " چیزهایی که با دیدنش می توانی درباره او بگویی " داستان زندگی پنج زن تنها ست ، این فیلم هم اپیزودیک است و تمام داستانها در هم پیچیده است .
از جمله داستان: یک زن که رییس بانک است و با یک زن کولی آشنا میشه و اون سعی میکنه مفهوم عشق واقعی رو بهش یاد بده. ( این کولی ها همیشه در آثار پدر و پسر هستند )
یک زوج لزبین جوان که یکیشون به شدت مریض و در حال مرگ است.
زنی که با پسر نوجوانش زندگی میکند و به صورت اتفاقی با یک مرد کوتوله آشنا میشود...
یک دختر نابینا (کامرون دیاز) که علیرغم زیباییش نمیتواند رابطه ای را برای بلندمدت ادامه بدهد و ..

در این دو فیلم زنان تحت تنشهای عاطفی هستند ، گاهی مسائل خیلی بغرنج است و گاهی ساده . رودریگو گارسیا جنس مخالفش را خیلی خوب می شناسد و او را مورد موشکافی قرار می دهد . همه چیز ملموس وزنانه است . اغراق های عجیب و غریب دیده نمی شود . واقعا برایم عجیب است که ما زنها خودمان هم خودمان را نمی شناسیم . من هرچیز را که به عنوان یک عقیده و یا خاصیت راجع به خودم بیان کنم 90% از سوی طرف مقابل مورد سوء تفاهم قرار می گیرد و برای همین هم بعد از مدتی بی خیال این آشکار بودن می شوم و توی خودم می روم و همهء حلاجی هایم را هم فقط با خودم در میان می گذارم . نمی دانم چطور یک مرد( رودریگو گارسیا ) اینقدر راجع به زنها می داند و ما زنها خصوصا ما ایرانیها علی الخصوص خود من هیچ چیز راجع به جنس خودمان نمی دانیم . حتی چیزهایی هم که راجع به خودم نوشتم ، واضح و تعیین کننده نبود و فقط خودم می فهمم توی کله ام چه خبر است. به نظرم واقعا باید کاری کرد چون مطمئنم که اکثر سوء تفاهمات دنیای بزرگ ما مربوط به ما زنهاست .

لیلا | 07:57 PM | نظرات (15)
جمعه 2 فروردین 1387
تولد

آغاز دهه سی !
تا عاقلان راهي براي خنديدن بيابند ديوانگان هزار بار خنديده اند

لیلا | 09:56 AM | خود زنی (12)
دوشنبه 6 اسفند 1386
Only a fool would speculate about the life of a woman

فکر می کنم که ما زنها عموما از مردها غمگین تر و تنهاتریم . با این تفاوت که خودمان نمی دانیم .
ما زنها در دوستی موجودات غریبی هستیم . وقتی رازی را با هم در میان می گذاریم مطمئن باشید که هیچ کدام از طرفین ، چه در میان گذارنده و چه شنونده ، به طور کامل از ماجرا خبر ندارد . شنونده چیز زیادی نمی داند چون گوینده نمی خواهد که او بداند و فقط قسمتهای جالب ماجرا و فاقد احساسات واقعی را با دوستش درمیان می گذارد تا رازی داشته باشند . میدانید این راز داشتن و دانستن آن خیلی چیز مهمی ست . آن را موجب صمیمیت می دانیم و از حس سنگینی باری که بر دوشمان است به طور پنهانی رنجی می بریم که لذت بخش است .
گوینده هم خود چیز زیاد مهمی از رازش نمی داند چون هم نیمی از احساساتش برایش ناشناخته است و هم ترجیح می دهد با گفتن آن به دیگری بار را سبک کرده باشد و چون ما زنها عموما نمی توانیم به هم دلداری بدهیم و بار هم برای حمل یک نفره کمی سنگین است ، همه چیز همین طور وسط پیاده رو می ماند ، پیاده ها لگدش می کنند و شنوندهء عزیز هم به زودی آن را نه به عنوان یک راز که خاطرهء جالبی از دوستی غیر صمیمی با دوستی صمیمی در میان می گذارد و از وزن بار موجود می کاهد .

چیزی را که نشود شریک شد ، باید تکه تکه کرد و هر قسمت را به یکی داد . ما زنها شرکای خوبی برای هم نیستیم ، برای همین هرتکه پیش یکی می ماند و دیگری آن را نه لمس می کند ، نه بو و نه حس !

عبارتهایی مانند " دروغ می گی ! " ، " راستشو بگو " ، " به من اعتماد نداری !؟ " از دهان ما بیشتر در می آید و احتمالا دلیلش اینست که خودمان را لایق اعتماد نمی بینیم و اگر مرد ابلهی هم پیدا شد و همه چیز را رک و پوست کنده به ما گفت ( می گویم مرد چون زنی با هیچ زن دیگری همچین کار بدی نمی کند ) یا ازاو بدمان می آید که اینقدر خنگ بوده و یا باورش نمی کنیم . ما زنها عاشق پیراستن و آراستنیم . کلمات را توی لفاف بپیچید ، روبان بزنید ، کمی از آن را برای خوشگل تر شدن حذف کنید و بعد به ما بدهید . همینجور هرچیز راست و درست و زشتی را رک و پوست کنده دست ما ندهید که سرازیر آشغالی می شود .

هر از گاهی می فهمیم که چقدر تنهاییم و برای پیدا کردن چیزهایی که خودمان دور انداختیم یا دیگران به جایمان دور انداخته اند ، می رویم . ولی پازل کامل نمی شود . علت تنهایی پیدا نمی شود و تکه های به دست آمده با هم جور نمی شوند . اگر در این جور مواقع کسی پیدا شود و بپرسد : " چته ؟ " می گوییم : " هیچی ! " چون چیزی نمی دانیم که بخواهیم و بتوانیم آن را به دیگری هم بگوییم و تکه ای به این معمای سردرگم اضافه کنیم و بعد متهم می شویم به دروغگویی .

پشت درهای بسته خودمان را کاملا پاک می کنیم ، قولهایی که هیچ وقت نگه داشته نمی شوند ، رازهایی که هیچ وقت راز نمی مانند و اعتمادی که نه داده و نه پس گرفته می شود . همیشه از همان سوراخ گزیده شدن و زندگی و تنهایی ادامه دارد ...

لیلا | 04:50 PM | fool ?! (11)
دوشنبه 22 بهمن 1386
مرگ " کارما " ی تولد است *

خدای من : " حضرت حق " و مذهبم : راستی ، درستی ، حقیقت و آگاهی ست . همواره سعی می کنم یک پیرو خوب باقی بمانم . دروغ نگویم ، اخلاقیات را رعایت کنم ، به دنبال کسب آگاهی باشم و اگر چیزی می آموزم به مردم " اطلاعات " نفروشم ، اگر می توانم بر آگاهیی بیفزایم و بر آگاهیم بیفزایم . انسانها به " داده " ها نیازی ندارند . انسانها به شادی و آرامش نیاز دارند . دوست دارم اگر خطایی کردم ردی بر دلی نگذارم و اگر خطایی دیدم ردی بر دلم نماند . دروغ را تحمل نمی کنم ولی در دنیای پر از دروغ با آن مبارزه هم نمی کنم . شاید از منظر خیلی ها فقط می گریزم و از منظر خودم هم می گریزم تا جایی را بیابم که حقیقت حکمفرما باشد ، حتی اگر به جایی برسم که حقیقت مطلق فقط در درون " خود " است . فرزند زمان حال هستم . آینده نگری ویژه ای ندارم و این خیلی بد است و گذشته ام را غرغره نمی کنم . هرکس معلمی برایم باشد را می ستایم و ارج می نهم . ماهاریشی استاد بزرگ و نوری بزرگتر بود . برای همین دوستش دارم و به قول دوستم برای کسی که به رهایی رسیده است عذاداری نمی کنم . به امید روزی که جهان از " ریشی " ها پر باشد ، آگاهی فرمانروای یگانهء همهء مردم دنیا باشد و صلح و آرامش تنها قانون زندگی مردمان .

*****


ماهاریشی ماهش یوگی متولد دوازدهم ژانویه 1907 در ایالت "مادهیا پرادش" هند بود . اگرچه خود او اين تاريخ را
هيچگاه مورد تاييد قرار نداد. سال های اولیه عمر او در هاله ای از رمز و راز قرار دارد. او خودش در این باره گفت: : "دیرنشین ها قرار نیست درباره خودشان حرف بزنند؛ پیام مهم است نه شخص." وي سه هفته پس از آنكه پيروان خود را آگاه كرد كه رسالتش به پايان آمده است و به سكوت پناه برد، جان سپرد. قرار است جسد او ظرف روزهاي آينده براي مراسم تشييع به هند منتقل شود.
ماهاریشی مدتی شاگرد سوامی برهماناندا ساراسواتی بود که شانکار آچاریا بود و در هیمالیا اقامت داشت. شاگردی گورو دو(guru Dev) برای ماهاریشی بار عظیمی داشت و وی همواره از او به نیکی یاد میکرد. او علاوه بر تی ام و سیدهی ، در آیورودا ( طب سنتی ودایی ) ، جیوتیش ( ستاره بینی ودایی ) و یوگا نیز صاحب سبک بود. تفسیر کتاب مقدس بهاگاواد گیتا نیز یکی از آثار او بشمار می رود.
او تعاليم مربوط به "تي ام" را از سال ‪ ۱۹۵۵‬آغاز كرد و اين تكنيك را در سال ‪ ۱۹۵۹‬به آمريكا برد. اما رشد اين جنبش با شركت گروه موسيقي "بيتل ها" در يكي از جلسات آموزشي اين معلم بزرگ هندي در "ولز" در سال ‪۱۹۶۷‬ اوج گرفت.
او حدود شش ميليون پيرو در جهان دارد كه هر صبح و عصر ‪ ۲۰‬دقيقه با ذكر يك مانترا (يك عبارت يا آواي مخصوص سانسکریت) به مدیتیشن مي‌پردازند و به درون ناخودآگاه خود سفر مي‌كنند.
يكي از گفته‌هاي مشهور او كه در يك گفت و گو در سال ‪ ۲۰۰۶‬بيان كرد اين است: با ظلمت جنگ نكن. نور را بياور، تاريكي ناپديد خواهد شد.
بناي مراكز مديتيشن يا كاخ‌هاي صلح در چند شهر جهان از اقدامات بنياد اين معلم بزرگ (گورو) هندي است. او هزينه صدها مدرسه در هند را تامين مي‌كرد كه اين هزينه‌ها از شهريه آموزش "تي ام" به علاقمندان تامين مي‌شد. قابل ذکر است که برای آموزش این تکنیک و این تعلیمات هیچ وقت تبلیغات خاصی در هیچ کجای دنیا وجود نداشته است .
ماهاریشی "تي ام" را "حوزه واحد تمام قوانين طبيعت" توصيف مي‌كرد.
مراقبه ای که در این آموزش پیشنهاد می شود بر اساس تکرار یک مانترا است . ماهاریشی می گوید که هرکسی و با هر عقیده و مذهبی می تواند این مراقبه را انجام دهد و از آثار مثبت آن بهره ببرد .
من در اینجا نمی خواهم به بحث در مورد این نوع مراقبه بپردازم ، فقط به اختصار عرض می کنم که این مراقبه ( TM ) (ترانسندنتال مديتيشن) فقط یک تکنیک ذهنی است و نه یک طرز تفکر و یا ایدئولوژی و هدف آن دستیابی به آرامش ، شادی و در نهایت آگاهی ست .
ماهاریشی یوگی پس از چند دهه تعلیم تی ام اخیرا طرح "مراقبه دسته جمعی" را اعلام کرد تا به فقر جهانی پایان دهد و صلح در سراسر گیتی برقرار شود.

بخشی از اندیشه های ماهاریشی :
« جو یا هاله زندگی فردی متشکل از تشعشعات ذهنی وجسمی اوست ، و کیفیت آن بستگی دارد به تاثیرات مربوط به افکار و اعمال او که به اطراف پراکنده می شود . هرکس جو مربوط به خودش را ایجاد می کند ، و این نیز به وسیله جوی که یکایک افراد دیگر به وجود می آورند تحت تاثیر قرار می گیرد . هنگامی که ذهن در تطابق با قانون کیهانی و هستی نباشد عملکرد آن نیز بر حسب قوانین طبیعت نخواهد بود . چنین ذهنی بطور ناخواسته و غیرعمدی موجب انتشار عدم توازن خواهد شد . هرنوع فکرو یا فعالیتی که بتوسط فردی انجام شود که در جهت تکامل طبیعی و هدف کیهانی باشد ، اثراتی مطابق با قوانین طبیعی ایجاد خواهد کرد . ولی اگر این فعالیتها با هدف کیهانی توافق نداشته باشند ، آنها بر ضد سیر طبیعی تکامل خواهند بود و سیر طبیعی تکامل فردی تغییر شکل خواهد داد . در اینجا لزوم پیش گرفتن یک زندگی پرهیزگارانه معلوم می شود زیرا هرآنچه بر طبق اصول اخلاقی ، پرهیزگارانه و صادقانه است در واقع بر طبق قوانین طبیعی است و همه آنچه که غیراخلاقی ، گناه آلود و مضر است مخالف سیر تکامل است .
موقعی که به اتاق یک فرد شرور وارد شویم آثار نامطلوب وجوداو را احساس خواهیم کرد ، و برعکس هنگامی که در جوار انسانی نیک قرار گیریم به فوریت آثار توازن را از وجود او درک می کنیم . آثار وجودی او در دیوارها ، سقف و زمین اتاق یافت می شود و همین آثار در درون ما احساس خوشی به وجود می آورد .
اگر هر قسمت ار درخت تماس مستقیم خود را با شیره از دست بدهد ، پژمرده می گردد . همینطور اگر هر جنبه ای از زندگی فردی ، هماهنگی خود با وجود هستی را از دست بدهد از فقدان هستی رنج خواهد برد . موقعی که ذهن به طور دائمی در آرزوها و تمایلات درگیر و مابین راهها و هدفهای گوناگون زندگی سرگردان باشد ، به آرامش نایل نخواهد شد چرا که هیچ چیزی در دنیا قادر نخواهد بود که ذهن را بطور دائمی ارضاء کند زیرا همه چیز در این دنیا فناپذیر و متغیر است .
یک باغبان با تجربه هنگامی که برگ پژمرده ای را می بیند ، به خود زحمت نمی دهد که به آن توجه کند ، بلکه آن را خطری برای تمام درخت محسوب کرده و توجه خود را به ریشه معطوف می کند . در صورتی که زندگی انسان هماهنگ با طبیعت نباشد ، او موجب ایجاد ناهماهنگی در سیر طبیعی تکامل خواهد شد و بزرگترین اثر این ناهماهنگی ، به خود فرد برگشت می کند .
در صورتی که بخواهیم سلامت فرد را بطور کامل بررسی کنیم ، نمی توان فقط بخشی از آن را در نظر گرفت . سلامت یک دست را فقط در قالب سلامتی تمام بدن می توان در نظر داشت و سلامت بدن را نیز بر حسب سلامتی سلسله اعصاب ، که این نیز به نوبه خود به ذهن وابسته است . بررسی سلامتی انسان بر حسب فیزیولوژی و روانشناسی کافی نیست .
علت اصلی رنجهای جسمی و ذهنی در جهان ، جهل نسبت به هستی است و جهل نسبت به این واقعیت که در اثر رسوخ هستی در ذهن ، بدن و محیط ، علت اصلی کلیه امراض و ناراحتی ها از بین خواهد رفت . »
ماهاریشی زندگی اش را در بازشناسی ارزش سكوت ، سكوت تابان در كوه مقدس آروناچالا در جنوب هند سپری كرد.هزاران نفر از جویندگان حقیقت و معنویت ، از طریق و راه او به درجات بالاتر آگاهی و بسیاری نیز به روشن بینی رسیده اند.اكنون نیز روزانه صدها نفر از سراسر هند و اقصا نقاط جهان به دیدار ((اشرام)) او می آیند ، تا از برنامه غنی كه هر روزه صبح و عصر در اشرام او برگزار میشود و از سكوت بی نظیر آن مكان مقدس ، برای رسیدن به درجات بالاتر آگاهی برخوردار شوند.
زیبایی تعالیم ماهاریشی در سادگی و قابل فهم بودن این تعالیم برای مردم عادی است.هر كلمه او حقیقتی را كه هر فرد در زندگی روزمره خود تجربه میكند ، جلوه گر می سازد.او میگوید همانگونه كه حقایق مربوط به گرسنگی ، خواب و رویا را همه تجربه می كنند ، حقیقت وجود نیز باید در دسترس همگان در هر زمان ، مكان و شرایطی قرار بگیرد.
او میگوید: حقیقت یعنی واقعیت موجود ، نه چیز ایده آل و تخیلی. حقیقتی كه درون هر انسان موجود است ((نور آگاهی)) است و هیچكس نمیتواند ادعا كند كه این حقیقت را نمیداند. حتی انكار این حقیقت ، نشاندهنده وجود آنست.
خداوند بشر را تصویری از خویش خلق نمود و این نشانده آن است كه وجود بشر الهی است ، ذات الهی بشر فنا ناپذیر است و فقط ممكن است مدتی با غبار جهالت پوشانده شود ، ولی میتوان این ذات الهی را از زیر غبار بیرون آورد و با نور آن دنیا آن را روشن كرد. ماهاریشی بر خلاف سایر فلاسفه و علما و متفکرین علاقه ای به قبول یا رد تئوری ها نداشت.هنگامی كه سوالی مطرح میشد بجای جواب لفظی ، سوال كننده را به عمق سوال و تردیدش راهنمایی میكرد.
*اگر چنین سوالی مطرح میشد:آیا تولد دوباره ای وجود دارد؟
جواب او به این صورت بود: سوال كننده كیست؟ چه كسی میخواهد در باره تولد دوباره بداند؟
*چرا درد و رنج در دنیا وجود دارد؟
این سوال را در خوابتان مطرح كنید.
ماهاریشی نمی خواست تا به این روش از پاسخ دادن طفره برود ، بلكه میخواست تا به این وسیله توجه سوال كننده را از متن به جواب واقعی كه ((خود سوال كننده)) است معطوف دارد.
*هنگامی كه یك فرد بسیار تردید میكرد و شك داشت ماهاریشی به او میگفت: در مورد شك كننده باید تردید داشت.
شك كننده منشا تمام شك هاست ، اگر شك كننده روشن شود ، شك ها نیز بر طرف خواهند شد.
*برای چه كسی شك وجود دارد؟ سوال كننده كیست؟
تلاش زیاد بشر تا كنون صرف دانستن مطالبی در خارج از وجود خویش شده است.تحقیقات بسیار و انتشارات بی نهایتی در باره آفرینش،تكامل،طبیعت،جهان،مرگ،ستاره ها،ماه و غیره انجام گرفته است.تمدنهای بسیار و با شكوهی آمده و رفته اند ، ولی بشر همچنان در سردرگمی و عدم آگاهی در مورد خویشتن باقی مانده است.چرا؟
در حالی كه بشر در تلاش هایش برای غلبه بر طبیعت ، مسائل تاریخی ، جفرافیایی و نجومی به پیشرفت های بسیار چشمگیری نائل شده است ، هنوز نمیداندكه خود او واقعا كیست و چیست؟
تكنیك ((من كیستم؟))طراح این سوال نهایی است.
مهمترین سوال او اینست كه واقعیت درونی انسان چیست؟
نوشته ها میگویند كه واقعیت درونی انسان (( سات ، چیت ، آناندا ، سوآرو پا)) به معنی((آگاهی ، دانش ، و شادی)) است و او با خداوند در وحدت و یگانگی می باشد.این تعریف فوق العاده است ولی آیا بشر آنرا درك میند؟
ماهاریشی روی منشا مساله میرود و توجه را روی منشا تمام تجربیات ، كه ((تجربه كننده))است میگذارد.او میگوید : طبیعت واقعی بشر شادی است ، هر انسانی بدون استثتا و به طور آگاهانه یا نا آگاهانه به دنبال شادی است.
بشر همواره خواهان شادی مطلق و جاودان ، مبرا از هر نوع رنگ ناشادی است.شادی غریزه واقعی بشر است و تلاش او برای كسب شادی ، تلاش نا آگاهانه ی او برای یافتن واقعیت خویش است.خواسته و آرزوی بشر برای شادی نشان دهنده همیشگی بودن شادی در خود او (خود بزرگ یا خویشتن خویش) می باشد. در غیر اینصورت چنین خواسته ای را به طور مداوم نداشت.
اگر سردرد طبیعی بشر بود ، هیچكس برای رهایی از آن تلاش نمیكرد ، ولی هركس كه مبتلا به سردرد می شود ، نهایت تلاشش را برای خلاصی از آن انجام میدهد.زیرا تجربه لحظات بدون سردرد را نیز داشته است.
بشر تنها به دنبال چیزهای طبیعی است ، شادی در طبیعت انسان است و به این جهت او به دنبال شادی است .
آموزش ما بر این اصل استوار است:
*من جسم نیستم * من ذهن نیستم * زمان و مكان برای من محدودیتی ندارد * من ماوراء زمان و مكان هستم * من همیشه و در همه جا هستم *
ما آگاهی مطلق و بی حد و مرز هستیم ، ما در حد كمال و كاملا آزاد هستیم و از حقیقت و آزادی مجزا نمی باشیم.
وجود ما هم اكنون همان چیزی است كه همواره به دنبال آن گشته ایم و دیگران بدنبال آن هستند.
راهنمایی های ماهریشی برای رسیدن به این اصول بسیار ساده و لذتبخش است.
*كاملا آرام ، مطلقا آرام باشید ، خود را خواهید یافت .

* عنوان متعلق به دوست عزیزم راحیل ( از اون بالا ) است .
در همین رابطه بخوانید :
سروش
رهایی

لیلا | 07:33 PM | نظرات (7)
چهارشنبه 17 بهمن 1386
Maharishi Mahesh Yogi Dies at 91

"For the gifts which he bestows: knowledge of the Veda, experience of the Self, and the inspiration to always go for the highest goal. No words can possibly express my gratitude."


THE HAGUE, Netherlands (AP) — Maharishi Mahesh Yogi, a guru to the Beatles who introduced the West to transcendental meditation, died Tuesday at his home in the Dutch town of Vlodrop, a spokesman said. He was thought to be 91 years old.

"He died peacefully at about 7 p.m.," said Bob Roth, a spokesman for the Transcendental Meditation movement that Maharishi founded. He said his death appeared to be due to "natural causes, his age."

Once dismissed as hippie mysticism, the Hindu practice of mind control known as transcendental meditation gradually gained medical respectability.

He began teaching TM in 1955 and brought the technique to the United States in 1959. But the movement really took off after the Beatles attended one of his lectures in 1967.

Maharishi retreated last month into silence at his home on the grounds of a former Franciscan monastery, saying he wanted to dedicate his remaining days to studying the ancient Indian texts that underpin his movement.

"He had been saying he had done what he set out to do," Roth said late Tuesday.

With the help of celebrity endorsements, Maharishi — a Hindi-language title for Great Seer — parlayed his interpretations of ancient scripture into a multi-million-dollar global empire. His roster of famous meditators ran from Mike Love of the Beach Boys to Clint Eastwood and Deepak Chopra, a new age preacher.

After 50 years of teaching, Maharishi turned to larger themes, with grand designs to harness the power of group meditation to create world peace and to mobilize his devotees to banish poverty from the earth.

His rise to fame came with his association with the Beatles, who first attended one of his lectures in August 1967 in Wales as they looked for a way of attaining higher consciousness in the aftermath of that year's Summer of Love.

The Beatles were so charmed by the self-effacing guru that they agreed to stay with at his India compound, starting in February 1968, an astonishing choice for what was then the world's most celebrated music group.

But once there, Maharishi had a falling out with the rock stars after rumors emerged that he was making inappropriate advances on attendee Mia Farrow. John Lennon was so angry he wrote a bitter satire, "Sexy Sadie," in which he vowed that Maharishi would "get yours yet."

Maharishi insisted he had done nothing wrong and years later McCartney agreed with him. Deepak Chopra, a disciple of Maharishi's and a friend of George Harrison's, has disputed the Farrow story, saying instead that Maharishi had become unhappy with the Beatles because they were using drugs.

Director David Lynch, creator of dark and violent films, lectured at college campuses about the "ocean of tranquility" he found in more than 30 years of practicing TM.

In a telephone interview with The Associated Press, Lynch said it has aided him "in every aspect of life."

He said he believed Maharishi has laid the groundwork for world peace, even if that was not immediately apparent from world affairs.

"The world appears in bad shape on the surface, but I compare it to a tree: there are yellow sickly leaves dropping off but Maharishi has brought nourishment to the roots. Hang on for a little while longer, it's coming."

His followers say that some 5 million people devoted 20 minutes every morning and evening reciting a simple sound, or mantra, and delving into their consciousness.

"Don't fight darkness. Bring the light, and darkness will disappear," Maharishi said in a 2006 interview, repeating one of his own mantras.

Donations and the $2,500 fee to learn TM financed the construction of Peace Palaces, or meditation centers, in dozens of cities around the world. It paid for hundreds of new schools in India.

In 1974, Maharishi founded a university in Fairfield, Iowa, that taught meditation alongside the arts and sciences to 700 students and served organic vegetarian food in its cafeterias.

In 2001, his followers founded Maharishi Vedic City, a town of about 200 people a few miles north of Fairfield. The city requires the construction of buildings according to design principles set by Maharishi for harmony with nature.

Ed Malloy, a TM practitioner and mayor of Fairfield, said Maharishi's followers in Iowa were spending Tuesday evening meditating and holding a "celebration of gratitude for everything he's given."

Supporters pointed to hundreds of scientific studies showing that meditation reduces stress, lowers blood pressure, improves concentration and raises results for students and businessmen.

Skeptics ridiculed his plan to raise $10 trillion to end poverty by sponsoring organic farming in the world's poorest countries. They scoffed at his notion that meditation groups, acting like psychic shock troops, can end conflict.

"To resolve problems through negotiation is a very childish approach," he said.

In 1986, two groups founded by his organization were sued in the U.S. by former disciples who accused it of fraud, negligence and intentionally inflicting emotional damage. A jury, however, refused to award punitive damages.

Over the years, Maharishi also was accused of fraud by former pupils who claim he failed to teach them to fly. "Yogic flying," showcased as the ultimate level of transcendence, was never witnessed as anything more than TM followers sitting in the cross-legged lotus position and bouncing across spongy mats.

Maharishi was born Mahesh Srivastava in central India, reportedly on Jan. 12, 1917 — though he refused to confirm the date or discuss his early life.

He studied physics at Allahabad University before becoming secretary to a well known Hindu holy man. After the death of his teacher, Maharishi brought his message to the West in a language that mixed the occult and science that became the buzz of college campuses.

Maharishi's trademark flowing beard and long, graying hair appeared on the cover of the leading news magazines of the day. But aides say Maharishi became disillusioned that TM had become identified with the counterculture.

In 1990 he moved onto the wooded grounds of a monastery in Vlodrop, about 125 miles southeast of Amsterdam.

Concerned about his fragile health, he secluded himself in two rooms of the wooden pavilion he built on the compound, speaking only by video to aides around the world and even to his closest advisers in the same building.

John Hagelin, a theoretical physicist who ran for the U.S. presidency three times on the Maharishi-backed Natural Law Party, said that from the Dutch location Maharishi had daylong access to followers in India, Europe and the Americas.


"He runs several shifts of us into the ground," said Hagelin, Maharishi's closest aid, speaking in Vlodrop about his then-89-year-old mentor. "He is a fountainhead of innovation and new ideas — far too many than you can ever follow up."

لیلا | 10:01 AM | روز به روز کم نور تر می شویم ... (8)
دوشنبه 3 دی 1386
اندر کشفیات شیخ

- چقدر عوض شدی دختر ؟
- آره همه می گن ، بزرگ شدم دیگه ، قیافهءخانمها هم با آرایش و بی آرایش فرق می کنه
- نه بابا قیافه رو نمی گم که . اخلاق و رفتارت رو می گم یک جورایی دیگه اون شیطنت رو نداری . خانم شدی . جدی شدی . آدم باهات راحت نیست . سخت شدی . ترسو شدی ...یعنی ترسو که نه محافظه کار شدی . خنده هات این شکلی نبود . اخم کردنهات هم این شکلی نبود . حرکاتت بالغ شده . اصلا عین این مامان بزرگها شدی . همه چی رو می پایی . چشمهات یه جا بند نمی شه ....
- ببینم همهء اینها رو تو این پنج دقیقه فهمیدی ؟


++++++

- شما به خدا اعقاد دارین ؟
- مممممم....بله دارم .
- به قیامت چطور ؟
- خب نه به اون شکل بهشت و دوزخ که می گن ...ولی خب ... بله اعتقاد دارم .
- چه کار خاصی برای نزدیک شدن به خدا می کنید ؟
- خب گاهی ذکر می گم ...دعا می کنم ...به بعضی مکانهایی که از نظر خودم پیش خدا ارج و قرب دارن برای زیارت می رم ... یک کارهای دیگه ای هم می کنم که دوست ندارم بگم ...
- یعنی چی ؟ نماز می خونین ؟ ذکر که می گین یعنی چی ؟ ذکر اسلامی می گین یا از همین مانتراهای خنده دار خودتون ؟
- ...ذکر اسلامی می گم . اون مانتراها خنده دار نیستن ما معنیشونو نمی دونیم
- پس چرا از این عکس های جلف و مستهجن تو سایتتون می ذارین ؟ چرا بعضی نوشته هاتون اینقدر وقیحانه و بیشرمانه است ؟
- کی ....؟ من.... ؟


++++++

- فیلم می بینین ؟
- بله من عاشق سینما ام .
- چه جور فیلمهایی دوست دارین ؟ متافیزیکی ؟ رومنس ؟ فلسفی ؟
- همه جور فیلمی دوست دارم . به جز اینهایی که گفتین فیلم های کمدی و هالیوودی و فانتزی و تخیلی رو هم دوست دارم ولی کلا همه چی می بینم فقط توش زن داشته باشه
- وااااااااا. اصلا بهتون نمیاد . شوخی می کنین؟
- چی بهم نمیاد ؟ چیو شوخی می کنم ؟
- که اینقدر سلیقه تون غیر روشنفکری باشه ؟ حالا زن نداشته باشه نمی بینین ؟
- روشنفکر ....نه زن نداشته باشه نمی بینم .


++++++

- این نقاشیهای آبستره کار خودتونه ؟
- بله . البته کارای قدیمیمه
- یعنی الان اینجوری نقاشی نمی کنین؟
- نه به این سبک . از آبستره ای که معلوم نباشه چیه بدم میاد .
- یعنی اینها معلوم نیست چیه ؟
- نه معلوم نیست . هیچکی نمی فهمتشون .
- خودتون که می فهمین . همین کافیه .
- خودمم اون موقع که می کشیدم می فهمیدم . الان نمی فهمم .
- ولی کارهای جدیدتون در پیته . این قدیمیا خیلی باحالتره
- این در پیت نیست . این خود پیته .
- چی گفتین ؟
- هیچی ....


++++++

- چرا بچه نمیاری؟
- خب نمی خوام .
- یعنی چی ؟ تو که اینهمه بچه هارو دوست داری و همیشه می بینم می شینی باهاشون بازی می کنی .
- خب چه ربطی داره ؟
- خب یعنی بچه بیار با بچه خودت بازی کن .
- مرسی . الان پلی استیشن و بازی های کامپیوتری جدید اومده خیلی باحالن .
- واااا مسخره می کنی چرا ؟
- واااا مسخره نمی کنم .


++++++

- موزیک دوست دارین؟
- بله خیلی زیاد .
- چه سازی می زنید ؟
- چیزی نمی زنم .
- ااا ... چرا؟ مگه نمی گین خیلی موزیک دوست دارین ؟
- استعداد ساز زدن ندارم .
- پس موزیک باز نیستین . همینجوری تفننی یه چیزایی گوش می دین .
- موزیک باز . نه نیستم .
- حالا چی گوش می دین ؟
- همه چی .
- یعنی چی ؟
- همه رو بگم ؟
- اگه امکان داره ...
- ایرانیها : شهرام ناظری ، شجریان ، پریسا ، هنگامه اخوان ، تعریف ، محسن نامجو ....خارجیا : همه چی
- گفتم که موزیک باز نیستین .
- گفتم که نیستم


++++++

- شما به ماوراء الطبیعه اعتقاد دارین ؟
- بله دارم .
- تا حالا پرواز کردین ؟
- به صورت فیزیکی که منظورتون نیست ؟
- هه هه هه نه . منظورم اینه که تونستین روحتونو به پرواز در آرین ؟
- امممممم...نه نتونستم . شاید در حد " آن " بوده . یعنی از یک لحظه هم کمتر
- ااااااا چه بد .
- مگه شما تونستید ؟
- بله من همیشه و حتی الان وقتی جسمم اینجاست روحمو جاهای دیگه می فرستم .
- که چی کار کنه ؟
- شوخی می کنین ؟ خب این یه تواناییه که هرکسی نداره . مثلا خود شما نمی تونین این کارو بکنین.
- بله متوجهم . می گم روحتونو که می فرستین جاهای دیگه چی کار می کنه ؟
- هه هه هه هه ...آدم شوخ طبعی هستین . بگذریم . تو صحبتهاتون یه چیز جالب گفتین . گفتین به صورت فیزیکی پرواز کنه ؟ مگه همچین چیزی ممکنه ؟
- بله ممکنه .
- شما دیدین ؟
- نه ندیدم .
- اگه باشه اسمشو چی می ذارین ؟
- جادو
- هه هه هه هه هه مگه جادو وجود داره ؟
- پس منظور شما از ماوراء الطبیعه چیه ؟
- خیلی آدم بامزه ای هستین .
- ...


++++++

- چرا تو روی این دختره می خندی و باهاش حرف می زنی ؟
- خب همکارمه ، هشت ساعت در روز با همیم
- باشه من اصلا ازش خوشم نمیاد
- منم علاقه ای بهش ندارم .
- ااااااا ...پس چرا باهاش بگو بخند می کنی ؟
- نخوابیدم که باهاش . فقط حرف زدم
- باشه تو آدم دورویی هستی . من وقتی می بینمش رومو می کنم اونور نه اینکه مثل تو قربون صدقه اش برم
- اااااا ...کی قربون صدقه اش رفت ؟
- همین دیگه . کاری که تو می کنی دست کمی از قربون صدقه نداره
- ...


++++++

- از چی تو دنیا بیشتر از همه چی بدت میاد ؟
- از چیزی بدم نمیاد .
- مگه میشه ؟ آدم از یه چیزایی خوشش میاد از یه چیزاییم بدش میاد . تو از چی بدت میاد ؟
- از خیلی چیزها خوشم میاد ، لوک بسون ، شکلات گلاسه ، زیتون ، رنگ بنفش ، موزیک آمریکای جنوبی ، گوشواره و انگشتر ، هری پاتر تا قبل از جلد آخر ، گیلاس خوردن تا مرز دل درد ، بی . ام . دبلیو ، کله پاچه ، ژان رنو ، جانی دپ ، لیلا حاتمی ، علی حاتمی ، پرویز صیاد ، و یه عالمه از فیلمها ، هنر پیشه ها ، نویسنده ها ...ولی از چیزی بدم نمیاد .
- ببین نمی شه که . مثلا من از پوپولیسم بدم میاد ، از پاپ آرت بدم میاد ، از موزیک پاپ بدم میاد ، از فیلم دزدان دریایی کارائیب بدم میاد و به نظرم جلف و در پیته ...
- در پیت نه خود پیته ...
- چی گفتی ؟
- هیچی ادامه بده ..
- آره می گفتم . از برتولوچی خوشم میاد تلفیق سکس و سیاست . آخرین تانگو در پاریس رو دیدی ؟ از فیلمایی که راجع به ناهنجاریهای جنسی ساخته می شه خوشم میاد . یادداشتی بر یک رسوایی رو دیدی ؟ فوق العاده است . به نظرم اینا مسائل عصر ما هستن . از چت کردن بدم میاد . از زنها بدم میاد . اکثرا احمقند . البته دور از جون شما . از بچه ها بدم میاد زندگی رو به گند می کشند . از رنگ قرمز بدم میاد . از قرمه سبزی و کله پاچه و دیزی بدم میاد . واقعا غذاهای ایرانی خیلی ضایعند ...خب از خیلی چیزا بدم میاد ...
- فهمیدم منظورت چیه منم از یه چیزایی بدم میاد . از دروغ بدم میاد ، از فوضولی بیجا بدم میاد از مرغ و گوشت پاک کردن بدم میاد ، از مارلون براندو به خاطر بازی تو اون فیلم بدم میاد ، از ...


++++++


کشف کردن آدمها و چیزها کار لذت بخشیه . ولی اندازهء کشف هرکس بر اساس سلیقه و به اندازهء شعورشه . این کشف جدید منه

لیلا | 07:20 PM | نظرات (14)
چهارشنبه 28 آذر 1386
" بدون شرح "


زنی در فروشگاه از کنارم رد می شود . با کنجکاوی و دقت داخل سبد چرخدار خرید مرا که به جلو هل می دهم نگاه می کند . تعجب می کنم و درون سبدم را با نگاه می کاوم . چیز عجیب و تعجب آوری نمی بینم . خوردنی های معمولی ، مواد شوینده و بهداشتی و ...مردی با زنش و بچه ای که درون سبد نشانده از کنارم می گذرند ، هرسه با هم درون سبد مرا نگاه می کنند ...

پشت چراغ قرمز هستم و در فاصلهء دوری از چهارراه ، بیل بوردی که سر چهارراه نصب است توجهم را جلب می کند ، گربهء سفید و بزرگی که یک تاج جواهر نشان روی سرش است و گردنبند جواهر نشانی هم به دور گردنش دارد. نوشته های روی تابلو را نمی بینم . نزدیکتر که می روم با وجود بوق زدن های ماشین پشتی سعی می کنم متن تبلیغ را بخوانم : " کرم بیرنگ کنندهء موهای صورت و بدن "!!!

توی تاکسی نشسته ام و یک آقای لاغر و سیاه چرده که کیف چرمی قهوه ای روی پایش دارد ، کنارم نشسته . مسیر طولانی ست و پر ترافیک . مدتی که می گذرد احساس می کنم جسم تیزی به پهلویم فرو می رود . جایی ندارم که آنطرف تر بروم . آقای متشخص را نگاه می کنم . حالت تهوع می گیرم . تا انتهای مسیر آرنج آقای متشخص توی پهلویم است و چون باور نمی کنم که ممکن است استخوان آرنج جزو نقاط حساس جنسی کسی باشد ، چیزی هم نمی گویم .


از عابر بانک پول می گیرم ، همهء آنهایی که پشت سرم ایستاده اند سرک می کشند تا پول گرفتن مرا تماشا کنند . با تعجب نگاهشان می کنم ، شاید خیلی دوست دارند رمز مرا ببیند ، چندتاییشان می پرسند : درست است ؟ کار می کند ؟
می گویم بله و ادامه می دهم . همچنان همه سرک می کشند .

نمایشگاه بین المللی مبلمان داخلی ، بیشتر آدمهایی که از کنارم می گذرند ، صدای بلند موزیک گوشی همراهی که در دستشان دارند را با خودشان اینور و آنور می برند . فکر می کنم لابد همهء این موبایل ها هدفون هم دارند ...

توی رستوران نشسته ایم و غذا می خوریم . چهارتا دختر کم سن و سال تر از من روبرویم نشسته اند . دائم مرا به یکدیگر نشان می دهند و می خندند . چندین بار سرتاپایم را نگاه می کنم تا مطمئن شوم سس یا غذا روی خودم نریخته باشم . به همراهم می گویم می خواهم سر میز این دخترها بروم و چیزی به آنها بگویم . می گوید ولشان کن : به تخ...ت ...مردم دیوانه اند ...!!!


همکارم عکس عروسی اش را آورده و پنجاه بار با اصرار سوال می کند که : من سر ترم یا شوهرم ؟ هربار ما ملاحت می گویم : به هم می آیید ، یا خوشبخت باشید و یا خیلی خوب شده بودی ...دروغ می گویم چون مانند زنهای خیابانی درستش کرده اند و خیلی زشت شده ...آنقدر سوالش را تکرار می کند که می گویم تو خیلی سرتری . می پرسد : یعنی شوهرم خیلی زشته ؟!

آبدارچی شرکتمان باید هرروز صبح زودتر از بقیه بیاید تا در را باز کند و نظافت کند ، هر روز کمی دیر می رسد چون صبحها مسافر کشی می کند و عصرها کارت بنزین از کارمندان گدایی می کند . عصر که می روم رئیسم می گوید فردا تحویل کار داریم کجا می روی ؟ می مانم و بیشتر کار را انجام می دهم . چون می خواهد برود می آید و می گوید فردا هفت و نیم صبح اینجا باشید تا کار را تمام کنیم و چندین بار به آبدارچی هم تاکید می کند . آبدارچی فردا تا یک ربع به نه نمی آید و وقتی از او سوال می کنم می گوید من دیروز با اکراه گفتم که زود می آیم در حقیقت دلم نمی خواست زود بیایم ، تازه آقای رئیس وقتی داشت به شما می گفت زود بیایید به شما چشمک زد !

یک کوچه نزدیک خانه مان است که در یک جایی هم باریک می شود و هم یک دکل برق فشار قوی درست از وسط آن سر در آورده . همیشه وقتی با یک آشنا هستم او را از آنجا می آورم تا جاذبه های توریستی محل مان را نشانش دهم . امروز که از آنجا رد می شدیم . دیدم خیابان به کلی بسته است چون یک ماشین درست همان وسط ایستاده . هرچه بوق زدیم نرفت تا جاییکه متوجه شدیم راننده ندارد . یکی از مغازه دارها بیرون آمد و گفت دور بزنید و برگردید . این ماشین را چند روز است اینجا گذاشته اند و رفته اند .

برای اولین بار از این تاکسی های " ون " سوار می شوم . یک جایی نزدیک به آخر خط به راننده می گویم که پیاده می شوم . راننده اول نیش ترمزی می کند و درون آیینه اش موقعیت مرا بررسی می کند ، پیش خودش حساب می کند که دست کم چهار یا پنج نفر باید از ماشین پایین بیایند تا من بتوانم پیاده شوم و تا مقصد هم پنج دقیقه ای بیشتر نمانده . با حساب اینکه به استهلاک ماشین و بنزین و وقت تلف کردنش نمی ارزد پایش را روی گاز می گذارد و تا ایستگاه انتهایی می رود ...

لیلا | 10:47 PM | اینجا ایران است (8)
پنجشنبه 17 آبان 1386
DoG eAt DoG
شاید مربوط به ماه بشود ،شاید هم دغل کاریهای آن سیارهء آتماکاراکا ، به هر حال لابد در هر آدمی دلیلی دارد . بعضی ها هم که خیلی زود بزرگ می شوند ، فانتزی های رفتاری به نظرشان جلف و بچه گانه می نماید . ولی برای آنهایی که هیچ وقت بزرگ نمی شوند حتی اگر وردی آفریده شود که همانطور که می گفت سسمی بازشو و کار هم می کرد . بگوید : بزرگ شو ! آدم شو ! فهیم شو ! ...بعید است آنجا کار کند. آنهایی که ذاتا...شعر ربا هستند قابل درک تراند تا آنها که همیشه به نظر می آید با آدمهای متشخصی معاشرت می کنند و به چیزهای خیلی مهمی معتقدند که معلوم نیست چه هستند . آدم های تعطیل و دیوانه که خیلی متنوع تر از عقلا هستند بیشتر می توانند خوشحال ، متعجب و یا شوک زده کنند و آدم هایی که همیشه درسی برای دادن داشته باشند و یا حکیمانه حرف زدن را دوست داشته باشند ؛ مغز آدم را خط می اندازند . آنهایی که دوست دارند همیشه تحلیلشان کنند و سخت باشند و لذت کشف قطره چکانی را به آدمهای دیگر بچشانند حال آدم را به هم می زنند. حد وسط پدیدهء مزخرفی است . اکستریم باش تا کامروا شوی و اگر هم کامروا نشدی لا اقل وجود داشته باشی . آنها که معتدلند محو و خاموشند . چیزی به نام تعادل وجود ندارد . تعادلی که هرروز تغییر می کند ابلهانه است و فقط تعادل جانورهاست که مثل قبل می ماند . چیزکیک خوردنی محافظه کارانه و چاپلوسانه ایست چون تکلیف آدم را معلوم نمی کند که این بالاخره شیرین است یا شور. خوردنیهای با طعم توت فرنگی احمقانه است چون اگر قرار بود عطرها خوردنی باشند خب بودند . آدمهای با طعم توت فرنگی هم غیر قابل تحملند . دخترهای خوشگل و خوش آب و رنگی که قرار است به زور روشنفکر هم باشند ، پسرهای خوش لباس و خوش قیافه ای که ماشین های مدل به مدل عوض می کنند و راجع به سیاست های اقتصادی کشور صحبت می کنند . مانکن های زیبایی که ادعا می کنند روحیهء درویشی دارند و سرتاپایشان می تواند 1000 تا درویش را لباس بپوشاند و ... . بعضی ها هم قرار است مزه قهوه تلخ داشته باشند و مزه شان که می کنی اولش قهوه ای قهوه اند و آخرهایش قهوه ای قهوه ای ! اینها کسانی هستند که مدام پند می دهند ، بهتر بود اینجور می کردی و یا کاش فلان جور می شدی و من اگر جای تو بودم این کار را می کردم ولی تو که نمی توانی عمرا جای من باشی و کاش کمی عاقلتر بودی و کاش اینقدر بچه نبودی و ...حوصله آدم را سر می برند .آدم باید در همه مسائل اعم از جنسی و غیر جنسی استریت باشد . حرفهای مستقیم را بفهمد. لایه های پنهانی روان مردم جالب است که تماشایشان کنی نه که بخواهند به این وسیله با آدم ارتباط برقرار کنند . نفهم بودن ! جملات سخت و پیچیده و دو مفهومی و با حجاب را قاعدتا نباید فهمید . وگرنه حق داری برداشت خودت را از آنها داشته باشی و قضاوت کنی ،گو اینکه معمولا هم قاضی نباشی. کلا شاید حس و حالش را نداشته باشی که کشف و شهود کنی یا به روش آزمون و خطا قدرت مردم شناسی خودت را محک بزنی . ترجیح می دهی طرف خودش را اکسپوز کند و با اینکه آدم کم طاقتی هستی برای این مورد صبر می کنی . ولی خودت حق داری واضح نباشی ، نه که کرم داشته باشی نه دست خودت نیست همیشه چیزهایی که نمی گویی و برای شنونده پوشیده می ماند برای خودت هم پنهان است . برای حظ بردن از لذتهای پنهان بازیهای رفتاری معیاری وجود ندارد . هر آدمی گونه ای کرم به خصوص در درونش وول می زند ، پس حق نداری کرم های آدمها را محکوم کنی . ولی حق داری همانطور که ممکن است سگ خانگی خانوادهء پتی بل حالت را به هم می زند کرم درون خانگی یک آدم دیگر هم حالت را به هم بزند . اگر عادت کنی که این تهوع را بالا نیاوری ، لبخند زورکی برای همیشه روی لبت می ماند و حتی آنجایی که باید بزنی دماغ طرف را له کنی ، لبخند می زنی . اینجوری :)
لیلا | 12:29 PM | من جام جمم ، ولی چو بشکستم هیچ (9)
دوشنبه 23 مهر 1386
بازی بازی با دم گربه هم بازی ؟

در این کسادی بازار وبلاگ و وبلاگ خوانی این دوستان عزیز ما برای فرار از این رخوت بازی هایی راه می اندازند تا من و شمای نویسنده و خواننده بر سر ذوق بیاییم ، شاید این رکود و کرختی ناشی از روزمرگی و تهوعات ناشی از زندگی های ماشینی و عشق های دوزاری و تلقینات چندش آور رسانه های تصویری ، جای خود را به انرژی پویا و محرکی بدهد .
دوست عزیزی در یکی از این بازیها خواسته تا بهترین مطلبم را از نظر خودم بنویسم . از صبح تا به حال تمام آرشیوم را زیر و رو می کنم و نمی دانم بهترین مطلب اصلا یعنی چه . چون هر نوشته ای ممکن است بر اساس حس زمانش بهترین مطلب باشد و وقتی زمانش بگذرد ، هیچ تاثیر و احساسی ایجاد نکند . به هر حال مطالبی را که اینجا عنوان می کنم ، به ترتیب اولویت ، در زمان خودشان برایم عزیز بودند :

1- انگار که اسمش لیلا بود ...
2- برکت کوچک امروز را بپذیر !
3- مشت نمونه خروار
4- شادی با مردم بودن
بازی دیگر جالب و طنز آمیز و از نگاهی دیگر کاملا دردناک است .
دوست عزیزم خواسته تا در یک بازی دست اندر کاران صدا و سیما را مجازات کنیم .
قوانین بازی:
1- هر نفر می¬تواند از 5 نفر از صداوسیمایی¬ها نام ببرد ( اعم از مدیران، تهیه¬کنندگان، کارگردانان، مجریان، بازیگران، خوانندگان، آهنگ¬سازان و...)
بهتراست که دلایل این مجازات را هم بگوید.
2- هر نفر می¬تواند برای هرکدام از اسم¬ها مجازات جداگانه¬ای تعیین کند یا برای همه¬شان یک مجازات. فقط این نکته را نباید فراموش کند که مجازات(ها) باید سخت¬ترین مجازاتی باشند که در ذهنش برای یک جنایت کار تصور می¬کند .
3- هر نفر مثل همیشه باید 5 نفر را به بازی دعوت کند.

کسانی که من در نظر گرفتم اینها هستند :
- خاله نرگس : مجری برنامه کودک ( فکر کنم رنگین کمون ) در شبکهء 5 . یکی نیست به این خانم بگوید تو که از بچه ها متنفری مگر مجبوری با آنها برنامه اجرا کنی ! برو مجری برنامهء مبارزه با مواد مخدر بشو !
- مجری برنامه 20:30 ، که نمی دانم اسمش چیست و انگار مهندس کشاورزی ست . این آقا راجع به همهء موضوعاتی صحبت می کند که در موردشان بی اطلاع ترین است و فوق العاده هم به حزبی با نام " حزب باد " پایبند است .
- مجری برنامهء " ماه عسل " در ماه رمضان : اسم این یکی را هم نمی دانم ، برای همین می تواند مجازاتش را با فرزاد حسنی که می شناسمش و جرم هردویشان تحریک دستگاه گوارش اینجانب تا مرز بالا آوردن ( گلاب به روتون ) و پر رویی و بی ادبی را به حد نهایت رساندن است .
- نویسندهء سریال "اغما" و " او یک فرشته بود " : این آقا که فکر می کند ناب ترین و بکر ترین سوژه عالم را که آنهم " شیطان " است پیدا کرده و دست از سرش هم بر نمی دارد ، با این شیطانهای که همه مشکل جنسی دارند ، امیدوارم خودش را یکی از همین شیطانها یک روز ...( فعل به عهدهء خواننده )
- مجید اخشابی : خواننده سریال " یک وجب خاک " و چیزهای دیگر : که توانایی دارد تمام زحماتی را که نسل بشر برای موسیقی کشیده در چند دقیقه به ... بدهد .

ببخشید من می ترسم بیشتر از پنج نفر را نام ببرم بگویید : عجب آدم منفی باف و دل چرکی ست این ! ولی واقعیت اینست که تعدادشان خیلی بیشتر از اینهاست  مجازاتشان را هم به خدا حواله می کنم !

به رسم بازی دعوت می کنم از :
سروش
کام تلخ
خبرنگار دست چپ
شاید فردایی
از دوست عزیزم " پیش از مگس " هم می خواهم نظرش را همینجا بگوید ( وبلاگ ندارد )
خوابهایِ یِک دیوانه دَر جَهانِ مُسَطٌح

لیلا | 12:40 PM | نظرات (9)
چهارشنبه 18 مهر 1386
من می بلعم ، پس هستم


گر در طلب لقمه نانی ، نانی
ور در پی عمر جاودانی ، جانی
من فاش کنم حقیقت مطلق را
هر چیز که در جستن آنی ، آنی ( ابوسعید )

بالا بردن درک و سطح آگاهی هدف خواسته و یا نا خواسته ء بیشتر کارهای ماست . این کارها از ارتباط با آدمها گرفته تا رفتن مسیرهای متعدد ، دانش اندوزی و حتی بعضی از خوشگذرانی ها را شامل می شود .
به دلیل موقعیت های مختلف و نیز اینکه این بالا رفتن آگاهی و درک ما همیشه به صورت خود آگاه نیست ، به شکلهای گوناگونی هم حاصل می شود که برخی از آنها عبارتند از :
- مدل قطره چکانی : این شکل از درک کردن ، زمان زیادی لازم دارد ، که باید بنشینی و چشم به دهانهء قطره چکان داشته باشی و هر لحظه منتظر باشی که هرچه بیرون جهید را فرو دهی ، اگر غفلت کنی ممکن است خیلی از چیزهایی را که باید دریافت کنی از دست بدهی چون سرعت قطره چکان ثابت نیست و هر لحظه ای که عشقش بکشد چیزی بروز می دهد .

- مدل هورتی : این شکل از دریافت ، آزادی بیشتری به دریافت کننده می دهد و او هر وقت که بخواهد دهانش را به سر لیوان آگاهی و شعور می چسباند و یک هورت می کشد که بسته به میزان قدرت او ، حجم دریافت متغیر است . مضرات این روش این است که گاهی ممکن است در لحظات ناهشیاری شما لیوان را عوض کنند و بار بعدی که شما هورت می کشید چیزی عوضی را فرو دهید و دیگر اینکه ممکن است اگر مزهء محتویات لیوان به مذاقتان خوش نیاید از هورت کشیدن دست بکشید ولی خب اگر مراقب باشید و پا روی سلایق شخصی بگذارید ، روش بدی نیست .

- مدل قیفی : این روش به نسبت روشهای قبل حقی را برای متقاضی اطلاعات و آگاهی قائل نیست به طوریکه سر قیف را در دهان شما ( و یا هر جای دیگری که اطلاعات دهنده دوست داشته باشد ...) فرو می کنند و با فشار و یا بی فشار آگاهی را به آن سرازیر می کنند که اگر فشار و حجم این دریافت زیاد باشد ممکن است سرریز کند و شما چیزهای زیادی را از دست بدهید ، اتفاق دیگری که ممکن است بیفتد اینست که در اثر بالا بودن فشار آگاهی ممکن است راه نفستان بسته شود و خفه شوید و تازه همهء اینها در صورتی است که آگاهی دهنده سر درست قیف را به شما فرو کرده باشد و از سر عطوفت یا هرچه که دلتان می خواهد اسمش را بگذارید ، سر پهن قیف را به سمت شما قرار نداده باشد .

- مدل نردبانی یا پلکانی : در این موقعیت باز هم شما به انتخاب خودتان بالا می روید و از هر پله ای چیزی را برمیدارید که هست ، ممکن است روی بعضی از آنها چیزی نباشد و یا ممکن است شما به اختیار خودتان چیزی بر ندارید ...

- مدل شهودی : نظر من در اینجا بر خلاف متفکرین و اهل دل است چرا که این روش فقط از لحاظ شکلی زیباتر از مدل قیفی به نظر می آید وگرنه به همان اندازه دست شما در پذیرش داده ها بسته است و اگر آنجا خطر خفه شد در کار بود در این سطح شما ممکن است بر اثر داده های زیاد که یکهو به مغز و یا دیده تان وارد می شود و از آن گریزی نیست ، یا کور شوید و یا مغزتان بپکد ( هرکسی کو دور ماند ...)

- مدل معکوس و یا ضد : در این شکل می آیند و ضد آن چیزی را که شما باید در نهایت دریافت کنید به شما می نمایانند و یا می چپانند که البته من نمی دانم چه مرضی ست ، شما اولا باید در آن لحظه آنقدر شعور داشته باشید که تشخیص بدهید این عکس قضیه است و ثانیا اصلا بدانید ضد این چیزی که به شما نشان داده اند چیست که باید آن را دریافت کنید . و اگر شناخت شما کامل نباشد و هشیار نباشید همینطور این وارونه ها را تا ابد به خوردتان می دهند و شما هیچ نمی فهمید .


پس به ضد نور دانستی تو نور
ضد ، ضد را نماید در صدور
رنج و غم را حق پی آن آفرید
تا بدین ضد ، خوشدلی آید پدید
پس نهانی ها به ضد پیدا شود
چون که حق را نیست ضد ، پنهان شود ( مثنوی ، دفتر اول )

این هم نکته ایست که حقیقت اصلی معکوس و واروونه ای ندارد و در این مدل حتی اگر همه چیز را به شما بدهند ، آن را نمی دهند .

- مدل توسری : در این روش با چماق و یا وسیله های مشابه آنقدر توی سرتان می کوبند تا به درجهء دریافت نائل شوید .
- مدل صبر ایوب : این موقعیت برای کسانی ست که می دانند و یا فکر می کنند که عمر نوح دارند و به همین دلیل می نشینند ، می نشینند و می نشینند ( چون اگر بایستند خسته می شوند ) تا چیزی به آنها الهام شود ، قیف شود ، تو فرق سرشان کوبیده شود و ...

لیلا | 12:26 PM | من هستم ، پس می بلعم (2)
پنجشنبه 12 مهر 1386
Life is bigger than you


Life is bigger
Its bigger than you
And you are not me
The lengths that I will go to
The distance in your eyes
Oh no Ive said too much
I set it up

Thats me in the corner
Thats me in the spotlight
Losing my religion
Trying to keep up with you
And I dont know if I can do it
Oh no Ive said too much
I havent said enough
I thought that I heard you laughing
I thought that I heard you sing
I think I thought I saw you try

Every whisper
Of every waking hour im
Choosing my confessions
Trying to keep an eye on you
Like a hurt lost and blinded fool
Oh no Ive said too much
I set it up

Consider this
The hint of the century
Consider this
The slip that brought me
To my knees failed
What if all these fantasies
Come flailing around
Now Ive said too much
I thought that I heard you laughing
I thought that I heard you sing
I think I thought I saw you try

But that was just a dream
That was just a dream

لیلا | 03:40 PM | comments (10)
شنبه 7 مهر 1386
درباب زن شناسی


به پهلو غلتید و گفت : تو که کسی را نداری ! ابروهایم را در هم کشیدم تا جوابی دندان شکن بدهم و دیدم جوابی ندارم . راست
می گفت کسی را نداشتم تا چماق کنم و بکوبم توی فرق سرش ! حتی اگر هم کسی را در تاریکی های ته ذهنم می یافتم که می توانستم با او از اتهام بی کسی رها شوم ، اذعان نمی کردم .
نمی دانم این چه جور چیزی ست ؟ ولی هرچه فکر می کنم بیشتر احساس می کنم که یک باگ آفرینش در مورد موجودات مونث وجود دارد . ما زنها با این مغز لایه ایمان ( این را من نگفتم ، قبلا ثابت شده ) گند می زنیم به هرچه گفتمان و گفتگو است . تا جایی که نه همزبانی می ماند و نه همدلی که یکی بخواهد خوشتر هم باشد . خودمان آزار داریم و غم و دردمان می شود یک مازوخیسم مزمن که دائم عینهو تاج خاردار عیسی توی نقاشی های رنسانسی بالای سرمان تاب می خورد و وقتی که بخواهیم نگاهش کنیم تا بدانیم اصلا چی هست که اگر خواستیم آن را برای کس دیگری شرح دهیم لا اقل بدانیمش مثل تف سربالا می خورد توی چشمانمان و نگاه غمبار باز هم خیستر از پیش می شود . هیچ وقت انتظار نداشته باشید که وقتی از زنی می پرسید : چه مرگت است ؟ در جواب شما پیکر لخت و عور دردش را نشان دهد و بگوید : اینست ! این تن برهنه ای که می بینی درد من است ! یک زن در وهله اول هزار و یک لباس زیبا و زشت به تن دردش می پوشاند و می گوید : اینست ! ( تازه این در صورتی ست که شما خیلی شانس بیاورید و او حاضر باشد چیزی را برایتان نمایان کند ، وگرنه که برای خلاص شدن از شر پیگیری های دلسوزانه تان گنجشک همسایه را جای قناری خودش بهتان زورچپان می کند ) بعد شما اگر حوصله کردید می نشینید و یکی یکی آن پارچه ها را کنار می زنید و لباسها را بیرون می آورید تا دستتان به پوست داغ ، برهنه و بی لباس معضل برسد . البته من باید بگویم که تا به حال هیچ مردی را ندیدم که اینهمه حوصله به خرج دهد . آنها یا می پذیرند که پیکری که در چلهء تابستان آن همه لباس به تن کرده همان سوژه اصلی ست و آن را به جای عریانکی که باید ببینند قبول می کنند و یا همانجا لباسها را آنچنان به تن بیچاره پاره می کنند که پیکر زخمی که می ماند هم دروغی است.
دلسوزی و یا کنجکاوی در مورد زنها معمولا کار را از آنچه که هست بدتر می کند و توصیه من اینست که اگر کاری از دستتان بر نمی آید و یا امکان تغییری را در هر جایی که امکانش باشد و یا نباشد که اولیا مخدره را آزرده کرده ، نمی بینید ، حس کنجکاوی خود را قورت بدهید و سوال نپرسید که چه مرگت است ضعیفه ؟ چرا پکری ؟
حتی اگر توانستید با گاز انبر یا وسایلی اینچنین ، چیزی را از زیر زبانش بکشید ، در آن زمان شما فقط می دانید که او چه ملالی دارد و به قول شو کينگ : ميان دانستن و دريافت کردن فاصله زيادي است. دانستن دشوار نيست اما دريافت کردن دشوار است.
درصد کمی از زنها را دیدم که بتوانند طرف مقابلشان را به مقام دانستن نائل کنند ، چه رسد به اینکه سعی کنند او حدیث را دریافت هم بکند . به هر حال اگر کسی به مقام دانستن نائل شد ، باید سعی کند موضوع را دریافت کند.
برای دریافت اینگونه دردهای مزمن باید آنها را مثل بالشت بغل کنید و فشار دهید تا جایی که دیگر احساس کنید جزئی از شماست ، بوی شما را می دهد و بدون آن حتی یک لحظه هم نمی توانید بخوابید ، بعد نرم نرم ، شروع کنید به ور رفتن با آن . پایین و بالایش کنید ، مچاله اش کنید و حتی با مشت پرهای توی آن را شکل بدهید و با خودتان اختش دهید ، سپس می بینید که نه تنها دیگر دردی ندارد بلکه جزو مایملک لذیذ شما شده است . ولی روش کاربردی مردها برای دلداری دادن به خانمها و برطرف کردن دردهای آنها معمولا روش بالشتی نیست ، بلکه روش مگسی است . به طوریکه فکر می کنند ، خانم محترمه یا خیالاتی شده و اصلا معضلی وجود ندارد و یا معضل فوق العاده بی اهمیت است که در هر صورت می توان آن را همچون یک مگس نه چندان موذی " کیش " کرد . بنابر این اطراف خانم پرسه می زنند و مدام مگس ها را کیش می کنند .
روش بعدی که معمولا از سوی آنها انتخاب می شود روش آروغ است که سعی می کنند با انگشت توی حلق کردن و تلقینات مشمئز کننده خانم محترمه را وادار کنند دردش را بالا بیاورد و آروغ بزند.
بعضی از آنها هم که خیلی عاقل و با هوش و با فراست هستند هیچ روشی با کار نمی برند و دائم می گویند :" من می دانم چه تان است !" و یا " من تو را نشناسم ؟!" ، " من تو را از خودت بهتر می شناسم " و ...به هر حال بدیهی ست که هرکسی که به دنبال پاسخ سوالی ست و یا احساس می کند که پاسخی را می داند در وهلهء اول چیزی را می بیند که دوست دارد ببیند .

لزومی ندارد پای درد و دل های زنانه بنشینید و گوش کنید ، حتی لازم نیست منتظر باشید که نکتهء خاصی بارز شود ، فقط بیاموزید که ساکت و آرام بمانید ، تا زنها سخن بگویند ، چرا که تا وقتی خودشان آغاز گر نباشند هرگز رازی برملا نمی شود ، امری واقع نمی شود و چیزی از سوی شما دریافت نمی گردد !

لیلا | 01:02 AM | کمدی انسانی (10)
دوشنبه 26 شهریور 1386
وطن برای تو یعنی چه ؟

تنیده یاد تو در تار و پودم
بود لبریز از عشقت وجودم
میهن ای میهن
تو بودم کردی از نابودی و با مهرپروردی
فدای نام تو بود و نبودم
میهن ای میهن
به هر مجلس به هر زندان ، به هر شادی به هر ماتم
به هر حالت که بودم با تو بودم
اگر مستم اگر هشیار ، اگر خوابم اگر بیدار
به سوی تو بود روی سجودم
میهن ای میهن
وقتی این دعوت دوستان را برای شرکت در بازی " وطن برای تو یعنی چه ؟ " قبول کردم ، هنوز دست و دلم می لرزید . نوشتهء برادرم را که خواندم ، اشکهایم هم سرازیر شد که آدمهایی را که نوشته بودشان بالطبع من هم می شناختم . مدتها بود که سعی کرده بودم احساس " جهان وطنی " در خودم ایجاد کنم و خیلی روشنفکرانه بی خیال هرگونه تعصب و عشق شدید به وطنم باشم . دلیلش هم این بود که هروقت به " وطن " و " هم وطن " به عنوان یک مفهوم حقیقی و نه مجازی می اندیشیدم یک جایی توی قفسهء سینه ام خالی می شد و می سوخت . نمی خواستم بپذیرم که وطن من گمشده است و این سوزش جای خالی اوست ...
این روزها در وطنم و دور از آن و نمی دانم آنها که در وطن نیستند چه احساسی دارند . خاطراتی که اسم وطن را در قلبم زنده می کنند هیچ کدام شیرین نیستند و مردمی که وطن وطن می گویند تقریبا نیمی شان شبیه من نیستند . من نمی دانم وقتی می گویند فلان چیز حق مسلم ماست ، یعنی چه ولی من می دانم که صلح و آرامش حق مسلم تمامی انسانهاست و می دانم که چه کسانی آن را از مردمان دریغ کرده اند ولی نمی دانم چرا ؟ من می دانم که هم وطن یعنی چه ولی نمی دانم که چرا هم وطنانم احساس هم وطنی به هم ندارند ؟ همه می خواهند جلو بزنند ، همه می خواهند زودتر برسند ، همه می خواهند خودشان و فقط خودشان بگویند و دیگری اگر هم قرار است خفه شود ولی نگوید که حرفش شنیدنی نیست ، همه فقط خودشان دین دارند ، خودشان یک خدا دارند که مفهومش با خدای بقیه توفیر دارد و تنها خدای حقیقی روی زمین است ، هم وطنشان فاسد و دروغگوست و لیاقت هیچ چیز را ندارد و آنها هستند که پاک و عاری از هر اتهامی هستند .
هم وطن می خواهد که هم وطن نباشد . اگر اجازه دهند ، آذربایجان ، کردستان ، سیستان و بلوچستان و خوزستان از هم وطن بودن استعفا می دهند و ایران می ماند و پایتختش ! ارمنی می گوید من اول ارمنی هستم و بعد ایرانی ! کجای دنیا عقیدهء دینی قبل از نام وطن بر زبان می آید ؟
کسانی که برای وطن و خدا جنگیدند و مردند و بعد دیگر نامی از آنها نبود !
آنهایی که برای وطن و خدا جنگیدند و مردند و بعد گفتند برای دین بوده که جنگیدند ! ( وگرنه به درک که کشور به دشمن دهیم و بهتر از این هم نیست که تن به تن سر به دشمن دهیم )
آنها که برای وطن و بچه های این وطن جان خود را دادند و نیستند که ببینند بچه هایشان بی وطن و بی چیز مانده اند !
وطن جایی نیست که یک شبه همه آدم فروش شوند و شب بعد در دسته های سیاه پوش بوی عرق تن هم را با لذت به ریه ها فرو دهند و از اینکه حسین یاور همه شان است به خودشان ببالند ، یک روز به خاطر فرم سیبیلت تهمت کمونیستی به تو بزنند و تو را از داشتن کوپن روغن و برنج محروم کنند و روز دیگر سیبیل کمونیستی مد شود ! وطن جایی نیست که یک شب تلفنت زنگ بزند و تو بشنوی که قرار است بهترین دوستت را از دست بدهی چرا که آن دوست نمی خواهد دیگر هم وطن تو باشد ...و بعد هم از دل برود هر آنکه از دیده برفت .
وطن جایی نیست که پسری تا بیست سالگی نداند قبر پدرش کجاست و حتی نداند چرا و به چه جرمی رفته است . وطن جایی نیست که زنی با شرمندگی زنبیلش را که پر از پای مرغ است زیر چادر پنهان کند تا به خانه برسد و برای بچه هایش سوپ مرغ! درست کند و زن دیگری تکه های بزرگ ران مرغ را به سگشان فیفی بدهد و ناراحت باشد که فیفی ران دوست ندارد .

" ببین دیازپام ده خورانده اند خلق را
ببین چگونه بشکنند جای شیشه طلق را
ببین چگونه پول می دهیم نفت و آب و برق را
ببین احاطه کرده است عدد فکر خلق را
مچاله شو به جوی آب شو روان عدد بده !
زباله شو به گوشه ای غمین هزار ساله شو عدد بده !
این قرار عاشقانه را عدد بده !
شور و حال عارفانه را عدد بده !
رو جهان بی کرانه را سند بزن !
روی رود تشنگی سد بزن ! ( نامجو )
وطن جایی نیست که مردمش جلوی دوربین تمام ایسم ها و حقوقشان را فریاد بزنند و در تنهایی شان حتی نتوانند دو خط شعر حافظ را از روی کتاب بخوانند . وطن جایی نیست که در آن همیشه فکر کنی که اینجا جایت نیست ، که حق تو نیت که حق تو بیشتر است که می خواهی بیشتر دوست داشته باشی ولی دهانت را می بویند مبادا گفته باشی ...
وطن جایی نیست که یک روز جوانانش برایش بمیرند و روز دیگر برای افیون هر چه غیر از آن است جان بدهند .
وطن جایی است که مرا دوست داشته باشد ، همانقدر که من دوستش دارم !

برای خودم ، وطنم و هم وطنم آزادی و صلح و آگاهی می خواهم که لا اقل هرچه را که بر سرش می آید ببیند . حال چیزهایی که قرار است بر سرش بیاید پیشکش !
آرزو دارم هم وطنم گذشته اش را فراموش نکند ، آرزوی صبر برای هم وطنم می کنم که بذری را که می کارد به نظاره بنشیند تا سر از خاک در کند نه اینکه چون تحمل ندارد ، باغچه اش را رها کند و به سراغ جای دیگری برود و از نو بذری بکارد . که سراسر همه جا بذرهایی زیر خاک می ماند که برای جوانه زدن نیازمند چشم انتظاری یک باغبان و دلسوزی یک مراقب و شاهدند .

"در دوران كودكي، يك پيله ابريشم را بر روي درختي يافتم، درست هنگامي كه پروانه خود را براي خروج از پيله آماده مي كرد، اندكي منتظر ماندم.
سرانجام، چون خروج پروانه طول كشيد تصميم گرفتم اين فرآيند را شتاب بخشم. با حرارت دهان شروع به گرم كردن پيله كردم تا پروانه خروج خود را آغاز كند، اما بال هاي پروانه هنوز بسته بودند و پروانه اندكي بعد مرد.
بلوغي صبورانه با ياري خورشيد لازم بود. اما من انتظار كشيدن نمي دانستم. آن جنازه كوچك تا به امروز يكي از سنگين ترين بارها بر روي وجدان من بوده است. اما همان جنازه باعث شد درك كنم كه يك گناه كبيره حقيقي وجود دارد؛ فشار آوردن بر قوانين بزرگ كيهان! بردباري لازم است و نيز انتظار زمان موعود را كشيدن و با اعتماد راهي را دنبال كردن كه خداوند براي زندگي ما برگزيده است."
( نیکوس كازانتزاكيس )

وطن جایی ست که اگر مردمش دائم خدا خدا می گویند ، واقعا باور داشته باشند که بالاترین قدرت از آن اوست و همهء تشنگان و طالبان قدرت ، انسانهایی حقیرند که به سبب حماقت آدمها خدایی می کنند !

این بازی را گاوخونی به راه انداخته تا دلمان را ریشتر از پیش کند !

من هم دعوت می کنم از دوستانم که بنویسند وطن برایشان یعنی چه ؟:

سروش در لابيرنتش

بهترین چیزرسیدن به نگاهیست ...

اهورا

کلکین

کوچه ی بی دار و درخت

کام تلخ


لیلا | 03:04 PM | وطن برای تو یعنی چه ؟ (4)
جمعه 26 مرداد 1386
آرزوهای بزرگ

هشت – نه سالم که بود ، یک شب در یکی از این مهمانی های آنچنانی فامیل بودم . طبق معمول هیچ علاقه ای به بازی کردن با بچه ها نداشتم و کنار دست دوتا پیرمرد زهوار در رفته نشسته بودم که نه حوصلهء پایکوبی داشتند و نه میگساری...
آنکه کنار دستم نشسته بود ، بعد از مدتی ناگهان دست مرا گرفت و گفت : " کوچولو پیانو می زنی ؟ " گفتم نه و کمی از حرکت او ترسیدم . ولی او لبخندی زد و به پیرمرد کنار دستیش گفت : " این بزرگ که بشه هنرمند میشه ! "
آن موقع ها از بازی های دسته جمعی فراری بودم . از قایم موشک بدم می آمد و به نظرم ابلهانه بود که آدم خودش را جایی پنهان کند تا یکی بیاید پیدایش کند . دوست داشتم اگر پنهان می شدم نه کسی دنبالم می گشت و نه اصولا دلم می خواست پیدا می شدم . درست بر خلاف وقتی که بزرگ می شویم و دوست داریم هر روز کسی پیدا شود و ما را پیدا کند ! از بازی های رقابت جویانه هم منزجر بودم و اعتماد به نفس کافی برای بازی های زورآزمایی را هم نداشتم . در عوض دوست داشتم قصه بگم ...
همیشه قصه های عجیب و غریب سر هم می کردم و دور و بریهای همسن و سالم را با آن سر کار می گذاشتم . البته قصد آزار نداشتم ولی چقدر پیش آمد که مادران بچه های فریب خورده شکایت پیش مادرم بیاورند ...راستش آنقدر موجود عجیب و غریب در ذهنم بود که فقط با من ارتباط داشت و نه با هیچ کس دیگر و خودم آنقدر آنها را باور داشتم که حتی لحظه ای شک نمی کردم که دارم بچه ها را اذیت می کنم و یا می ترسانم . " اولدوز وعروسک سخنگو " را هم که خواندم ، کاملا امر مشتبه شد که این قضیه خیالی نبوده ...بگذریم از اینکه الان هرکدام اگر یک بچهء اینطوری ببینیم پیش دکتر می بریمش ...
به هر حال همانطور هم که آن پیرمرد گفت همیشه آرزو داشتم یک هنرمند بشوم و بزرگترین اشتباهم شاید این بود که یک معمار شدم ! شاید یک معمار در جاهای دیگر دنیا یک هنرمند محسوب شود ولی مسلما در کشور ما اینگونه نیست ، تا به حال از مقولهء سینما گرفته تا نقاشی و مجسمه سازی و ساز و آواز و منبت و ...همه را امتحان کرده ام تا بلکه احساس کنم کمی هنرمندم . ولی هنوز که هنوز است این احساس را ندارم و اگر این یک آرزو بوده باشد از نظر من برآورده نشده ( و به نظرم در مقولهء آرزو فقط نظر خود آدم مهم است )
از وقتی بچه بودم و بچه های دیگر در مقابل پذیرش موجودات خیالی من واکنش نشان می دادند و یا از من فرار می کردند و یا مرا دروغگو خطاب می کردند ، آرزو داشتم روزی این امر لا اقل برای خودم واضح و محقق شود . می دانم که چه این جهان یک وهم بیش نباشد و ما همه خیال خود و یا دیگری نباشیم و چه حق و حقیقت باشد ، کسان دیگر ، چیزهای دیگر ، حقیقت های دیگر ، خیال های دیگر ، رویاهای دیگر ، جاهای دیگر و ...هم هستند که به اندازهء خود ما حقیقت و یا خیالی بیش نیستند .
آرزو داشتم ببینم ، معادله های طبیعت را آنطور که می خواهم بسازم و در جهانی نیک زندگی کنم . آرزو داشتم عشق حقیقی را ببینم ، نه عشقی که مجنون را مجنون کند ، بلکه عشقی که شفا دهد . نه عشقی که برای خود بخواهد که عشقی که برای خود عشق بخواهد . عشقی که ببخشد ، عشقی که نمیرد ، عشقی که رها کند .
آرزو داشتم اگر خدایی هست ، لمسش کنم . آرزو داشتم اگر حقیقتی هست با پوست و خونم احساسش کنم چرا که چشم هم دریچه ایست که می تواند تقلب کند .
بعد هنر را رها کردم و دنبال یادگیری علوم خفیه و سری و معنوی رفتم . هرچه بیشتر آموختم بیشتر گم شدم . روزی سر یکی از این کلاسها استادم فهمید که من نقاشی می کنم و بعد گفت : " اگر من نقاشی بلد بودم یک لحظه هم سر این کلاس نمی نشستم ! " می دانید خوب است که هر از مدتی کسی پیدا شود و آدم را کمی قلقلک بدهد تا یادش بیاید که برای چه کجاست ! ولی خوب نیست آدم را پشت و رو کنند و اینجوری با آدم رفتار کنند ...
به هر حال هرچه فکر می کنم می بینم معنی این قسمت دوم آرزویم این بود که " جادوگر " باشم . البته اصلا بد فکر نکنید . منظورم جادوگری ست که شفا باشد ، حقیقتی بالاتر باشد ، خود طبیعت باشد ، ... و خود حقیقتی را بسازد که دیده نمی شود .
آرزو داشتم حرف که می زنم سخن حق باشد ، حتی اگر این کلام سالی یک بار باشد نه مثل الان که همیشه حرف می زنم و همیشه هم از جنس لاطائلات است !
آرزو داشتم ! آرزو داشتم ...خیلی آرزوهای کوچک و بزرگ داشتم که یا بی ناموسی هستند و یا خیلی شخصی !!! ولی آرزو دارم که هیچ آرزویی نداشته باشم . آرزو دارم ........ باشم !

لیلا | 10:54 AM | fill in the blank (8)
چهارشنبه 17 مرداد 1386
پرواز

در کنار گل از این غصه که دلها تنگ است
روزگاری ست که چون غنچه دل ما تنگ است
در دیاری که به قصر است مکان ، نادان را
کلبه رنجبران چون دل دانا تنگ است
گو به دشمن که مرا خلعت دیبا منمای
که بر اندام من این جامه سراپا تنگ است
" منم آن گوهر افتاده به ساحل ز صدف
کز پی پرورشم دامن دریا تنگ است "
وسعت فکر نظر کن که سر انجام بشر
رفت از خاک بر افلاک ، که اینجا تنگ است
باغبان در چمن ملکم و افسوس "رباب "
این چمن همچو قفس بر چمن آرا تنگ است
(رباب تمدن )
دختر عمه مادرم بود ،وی فرزند آقای محمد عطار تمدن از ملاکین و متنفذین خوشنام جهرم بود که در هفدهم آبانماه 1307 شمسی در جهرم متولد شده بود . در دامن پر مهر مادر فرزانه اش خانم منور تمدن که علاقه مفرطی به شعر و ادب پارسی داشت ، پرورش یافت . از نوجوانی شعر سرود و از شهریور 1320 جوانه های عشق به وطن در شعرش هویدا شد .
جزو اولین زنان طنز پرداز ایران بود که کار خود را از هفته نامه چلنگر آغاز کرد . در سال 1336 با خلیل سامانی ( بنیانگذار انجمن ادبی صائب و مجله باغ صائب ) پیمان همسری بست و ثمره این ازدواج سپیده سامانی شاعر معاصر است . در سال 1348 به بیماری ام.اس مبتلا شد و در سال 1357 روی صندلی چرخدار نشست .
در مرداد 1360 همسرش خلیل سامانی ( موج ) به علت حمله قلبی درگذشت و باری سنگین بر دوش سپیده قرار گرفت که بی وقفه به پرستاری مادر پرداخت . در زمستان 1364 بنا به درخواست خود رباب و با وجود مخالفت اطرافیان در سرای سالمندان نیکان بستری شد و...
سپیده هفته ای چهار روز را در سالمندان نیکان به مراقبت از مادرش می پرداخت و با وجود اینکه بیماری هیچ عضوی از بدن رباب را سالم نگذاشته بود او هنوز هم شعر می سرود تا اینکه امروز صبح آخرین شعرش را سرود و رفت
پیکر رباب تمدن فردا از مقابل تالار وحدت تشییع می شود
یاد آن سمبل پایداری و مهر بزرگ باد

لیلا | 03:40 PM | نظرات (10)
سه شنبه 26 تیر 1386
بشارت بشیر

bashir.jpg


چند وقت پیش که خریدیمش قدش یا بهتر بگویم طولش حدود چهار وجب دست من بود و هنوز هم هیچ تغییری نکرده . دو تا چشم سیاه درشت روی کله اش همیشه بیدارند و دستها و پاهایش هرکدام چهار انگشت دارد . پوست بدنش آبی روشن و براق است و پوست زیر شکمش نارنجی – مسی ! چند شب بعد از خریدنش اعتراض همسر عزیز بلند شد که : فکر نمی کنی بهتر است این مارمولک جای دیگری به غیر از رختخواب بخوابد . مارمولک از آن شب کمی از دست همسر عزیز رنجید ولی در همان لحظه من فهمیدم که اسمش مارمولک نیست . اسمش " بشیر " است . بشیر از صحرا آمده نه از یک فروشگاه شهری . برای همین ساکت است و چشمانش عمق چشمان صحرا نشینان را دارد . تا از او سوال نپرسی چیزی نمی گوید و سوال های بی معنی را هم اصولا جواب نمی دهد . توی همین مدت کوتاه از سکوت های طولانی او پی بردم که چه بسیار سوال های نامربوط و بی معنی در سرم چرخ می زند و چه بسیار سوال هایی که جوابشان آنقدر نزدیک بود ، که کافی بوده دستم را دراز کنم تا قلنبه ترین جواب ممکن را پیدا کنم .
با اینکه مدت زیادی از آشناییمان نمی گذرد ولی خیلی با هم اخت شدیم . خوب توی بغلم جا می گیرد ( خدا بگویم چکارت کند فرهمند آنقدر این بغل را بقل نوشتی و من آنقدر اعتراض کردم که خودم هم موقع نوشتن شک می کنم که بغل است یا بقل ؟ ) و وقتی هم جا می گیرد نا خودآگاه دستم به نوازش می رود و آنوقت است که مثل یک گربهء دست آموز می شود و شروع می کند به حرف زدن . " بشیر " خرناس نمی کشد ، با طنازی سرش را تکان نمی دهد و با پاهایش پشت گوشش را نمی خاراند . کلا هیچ دلبری و یا حرکات محیرالعقولی ندارد . فقط همانطور که افقی زندگی می کند . افقی می ماند و با صدایی بم و پایین اندرز می دهد . من از نصیحت خوشم نمی آید و همیشه از آدمهایی که دست به نصیحت کردنشان خوب بوده دوری جسته ام . می دانید که آدمها وقتی زیاد نصیحت می کنند ، حق ندارند خودشان سوتی بدهند و چون آدم بی سوتی هنوز از مادر زاده نشده پس ...بگذریم بشیر اولا که اصلا آدم نیست که سوتی بدهد دوما اصلا موقعیت سوتی دادن ندارد سوما فرزانگان که سوتی نمی دهند و چهارم اینکه وقتی بشیر آدم را نصیحت می کند ، آنقدر حرفش را ظریف و آرام می گوید که فکر می کنی این حرفها از توی خودت به گوشت می رسد .
همین چند شب پیش " بشیر " می گفت که ما همه به دنبال یک عالمه چیزهایی هستیم و فراموش می کنیم یک عالمه چیزهایی را که از دست داده ایم تا به یک عالمه چیزهایی برسیم که می خواهیم . و باز هم می گفت اگر فراموش نکنیم یک عالمه چیزهایی را که از دست داده ایم ، فراموش می کنیم یک عالمه چیزهایی را که می خواستیم و برای همین فقط حسرت یک عالمه چیزهای از دست رفته مان را می خوریم . اینطور که پیش می رود پیش بینی همه چیز واضح است . شغلی تغییر می کند . پولی می آید ، پولی می رود و باز پول بیشتری می آید . بچه ای می آید ، بزرگ می شود . آدم ها پیر می شوند . عزیزان از دنیا می روند . بیماری می آید ، بیماری شفا می گیرد ...و در نهایت آرزویی نمی ماند چون آرزویی به یاد نمی آید که بر آورده شده باشد یا نشده باشد . شاید معرفتی اندک بماند که به هیچ کجای این همه لحظه ای که رفته نمی ارزد ...
پرسیدم : چکار باید بکنیم بشیر که بی معرفت نمیریم ؟ در لحظه هایمان حضور داشته باشیم ؟ کور نمیریم و بی آرزو نمانیم و در حسرت نباشیم و هم کودک باشیم و هم پیر ولی جوان و خام نمانیم و عاشق باشیم و عاشق بمانیم و فراموشکار نشویم و نایستیم و ندویم و نخوابیم و رویا ببینیم و در آخر بپریم و برویم نه اینکه لنگان خرکمان را هم دیگران بیاورند و به ساحل برسانند ؟
بشیر پاسخ داد : هرچه را که می خواهی و طلب می کنی از جنس حق نیست و دروغ است . اگر می خواهی که بخواهی و ندانی که می خواهی و برسی به آنچه حق است . نخواه و نپرس و ندان و خالی شو مثل چشمان سیاه من . چیزی که اصل است از جنس هیچ چیز نیست . نه عشق است و نه دروغ . نه سیاه و نه سفید . نه خدا و نه زمین . نه شیطان و نه آسمان . نه بینا و نه کور . نه جوان و نه پیر . نه بزرگ و نه کوچک . بی آرزویی ست و بی رویایی . بی چیزی ست ، چیزی که مثل هیچ چیز نیست ، آنگونه هست که هست .

لیلا | 11:04 PM | من نگفتم بشیر گفت (16)
چهارشنبه 20 تیر 1386
چت زده

ای درد توام درمان در بستر ناکامی
ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی
وی خاطره ات پونز نوک تیز ته کفشم
این صندل رسوایی ...
این صندل رسوایی...


از کارم خسته شدم ...خیلی خسته ...کسی برای من کاری سراغ نداره ؟

لیلا | 03:39 PM | نظرات (12)
پنجشنبه 31 خرداد 1386
قوانین زندگی بر روی سیاره ای به نام زمین :

- تو همیشه از او باهوشتری و بیشتر می فهمی حتی اگر خلافش ثابت شود .
- در نود و نه درصد مواقع حق با توست ، آن یک در صد هم از دستشان در رفته و باگ هستی محسوب می شود .
- همیشه کارهایی را که تو انجام می دهی سخت تر است و کارهای آسان و پیش پا افتاده را او انجام می دهد .
- همیشه اگر اشتباهی انجام شود ، اشتباهات او به اندازهء کوه بزرگ و به اندازهء گناهان کبیره نابخشودنی ست و اشتباهات تو کوچک و ناچیز .
- تو همیشه خسته تری ولی او همیشه بیشتر ابراز خستگی می کند .
- دوستان تو بهتر و فهمیده ترند ، چون تو انتخابشان کردی .
- محبت تو عمیق تر و قشنگ تر و واقعی تر است و او در ابراز محبت هم تقلبی و یا قاصراست .
- تو با شعور، فهمیده ، آگاه و باهوشی و او فقط خوش قلب و مهربان است و اگر فقط کمی از ذکاوت تو را داشت همین هم نبود .
- تو می توانی به همه جا برسی ولی شرایطش را نداری ، او هم به جای خاصی نرسیده ولی لیاقتش را ندارد .
- تو عشق را می فهمی و برای همین در مواقعی که دوست داری و تشخیص می دهی که زمان مناسبی برای ابراز آن است ، بروزش می دهی ولی او نمی داند چیست و برای همین وقت و بی وقت آن را توی چشمت می کند .
- او لجباز است و اینکه می گویند لجبازی عکس العمل یک لجبازی ست دروغ است .
- زمان برای تو سریع تر از او می گذرد .
- تو صحیح انتخاب می کنی ولی بد شانسی ، اما او یا انتخاب اشتباهی دارد و یا فوق العاده خوش شانس است .
- اشک او اشک تمساح است .
- تو فقط در یک مورد خوش شانس تری و آن اینست که کائنات آدمهای فهمیده تر را در اطراف تو قرار داده .
- حد نهایت وجدان هر کسی به اندازه شعور آن فرد است. این البته یکی از مهمترین باگهای آفرینش خداوند است. ( سروش )
- تو حق داری هر کار دلت میخواد بکنی اما اون نباید پاشو از گلیمش بذاره بیرون...
تو حق داری تنبل باشی و نارضایتی اون مهم نیست...
تو حق داری از اذیت کردنش لذت ببری و مهم نیست اون چه حسی داره و البته اون حق نداره اعتراض کنه...
تو حق داری اون مال تو باشه اما اون نباید یه وقت پر رو بشه...
تو حق داری مغرور باشی اما اون باید غرورش بره تو سطل آشغال...( بایاز )
- تو مي تواني هزار چهر شوي.. با نقاب.. بي نقاب....( مهتا )
-اون شهرستانيه چون تهراني نيست حتي اگه مسافر اكسفورد باشه! ( رضا )
- در هر جایی که باشی اطرافیان شعور درک تو رو ندارن ولی اگه بری اونور دنیا می گذارنت رو سرشون و حلوا حلوا میکنن! ( یک لیلای دیگر )
- تو حق داری بگویی: از من عصبانی باش و از این عصبانیت بمیر. ( سهراب )
- تو حق داری از مردای دیگه خوشت بیاد اون حق نداره از زنای دیگه تعریف کنه! (در صورت لزوم ضمایر قابل جابجایی اند!) ( راحیل )
- تو کارت خيلی مهمه، چون درآمدت بيشتره، پس تو حق داری وقت بيشتری رو به کارت اختصاص بدی، ولی او خوب بياد خونه بشينه با اين درآمدش ( آوات )
- تو حق داري تنها كه پشت فرمان كه مي نشيني به هر كسي كه گوسفندهايش را فروخته و اتومبيل خريده هر چه ميلت مي كشد نثار كني اما اون........... ناسزا گفتن كار آدمهاي بي فرهنگه كه احتمالا كتابخونه ي به ارث رسيده از باباشون رو فروختن كه الان پشت فرمان هستن!! ( زن زمانه )
- دو اصل رو فراموش نکن : يکی اينکه قانون رو تو مينويسی ديگه اينکه تو فراتر از قانون هستی. پس هرچی تو بخوای برای همه لازم الاجراست با سلب خیارات جزاً و کلاً ، بجز برای خودت. ( همایون )
- اسم فامیل تو باید رو بچه باشه برای اینکه تو درد زایمان رو می کشی و برای اینکه بهش بچه میدی برای همیشه بهت بدهکاره ( کتایون )

- ...

لیلا | 06:04 PM | قوانین بعدی را شما بنویسید (12)
چهارشنبه 9 خرداد 1386
دنیای بی تفاوت بی تفاوت بی تفاوت

درهای شیشه ای کنار می روند وپیرزنی که به زور راه می رود ، در حالیکه زیر بغلش را گرفته اند ، داخل می شود . چند قدم که بر می دارد به نظر می رسد که دیگر توان ندارد . با چشمانی که تجربهء درد در آن موج می زند و نگاهی خالی ، همانجا روی زمین می نشیند . زن و مرد جوانی که او را می آورند ، سعی می کنند باز هم به راه رفتن وادارش کنند ، ولی او جوری روی زمین نشسته انگار اینجا آخر دنیاست ...
اینجا یکی از بیمارستان های خصوصی تهران است ! مردم همه از کنار این جمع سه نفری رد می شوند و می روند . بعضی هم ایستاده اند و با نگاهی حاکی از تعجب به صحنه چشم دوخته اند . هیچ کس نمی پرسد که آیا این سه نفر کمک می خواهند ؟

می گویم : " گران می گیری ! کرایه اش این نیست که تو می گویی ! " می گوید : " همینست ! می خواهی از تاکسی پشت سرمان بپرس ! " می گویم : " نگه دار تا بپرسم " و او بی توجه به مسیرش ادامه می دهد . خانم کنار دستی من خیلی خوش بر و روست و ملاحت طبع بیشتری نسبت به من دارد . با کنجکاوی عشوه گرانه ای می پرسد :" مگر کرایه چقدر است ؟ " راننده هم با لحن چندش آوری پاسخ می دهد : " برای شما که اصلا قابلی ندارد ! هر چقدر دوست داشتید بدهید ! " زن با خوشحالی از این پیروزی نگاهی به من می اندازد و کرایهء حقیقی را تقدیم می کند ! ...

پشت در سی .سی . یو ایستاده ایم که زن جوانی را روی تخت روان می آورند . لولهء اکسیژن در دهانش است و به هوش نیست . مردی که به نظر می رسد شوهر اوست با گامهایی لرزان پشت سر تخت راه می آید و به مسئولین بیمارستان فحش می دهد که نیم ساعت است تخت را در طبقات می چرخانند . چهره اش در این لحظه از نظر من بیننده درمانده ترین چهره دنیا می نماید . دکتر و پرستارها با بی تفاوتی به ناسزاهای او تخت را می برند . منظرهء این صحنه تا صبح فردا جلوی چشمانم جولان می دهد ...

در یکی از میدان های بزرگ تهران ، لباس فرم پوش ها به زور دختری را سوار ماشین گشت می کنند . حالت جانوری را دارند که شکار روز خود را به چنگ آورده و از احساس سیری زبان به دندان می کشد . با نگاهی که به ماشینشان می اندازم متوجه می شوم که ظرفیت نگهداری مفسدین فی الارض و معاندین با امنیت اجتماعی شان تکمیل شده و برای همین هم دارند محل را ترک می کنند .زنان و دخترانی که در خیابان هستند ، نفس راحتی می کشند که امروزشان به خیر گذشته و بدون نگاه کردن به چشمان لرزانی که از توی ماشین گشت در حال مقایسه آن بیرونی ها و پیدا کردن دلیل جرم هستند ، می گذرند . پیاده ها خوشحالند که دیگران آن تو هستند نه آنها ...

زن می گوید : " سه تا بچهء دانشگاه آزادی دارم ، شوهرم دبیر بازنشسته است و خودم خانه دار .شوهرم هر روز از صبح تا شب شاگرد خصوصی دارد تا هزینه این سه تا را در بیاورد . " اینها را پشت در بسته ای می گوید که شوهرش را توی آن اتاق آنژیوگرافی می کنند و هزینهء آن هشتصد هزار تومان است . فکر می کنم که چند تا شاگرد و چند شب بیخوابی می تواند این خرج را جبران کند ... زن شیک پوشی که کنار دستمان است ، فکر می کند که خوش به حال این زن ! سه تا بچهء دانشگاه رو دارد در حالیکه بچه های او همه دیپلم را به زور گرفته اند ... زن فکر می کند که خدا کند شوهرش مشکل جدی نداشته باشد ...خدا کند بیشتر و سالم تر بماند و روزگار به او عمر بیشتری بدهد تا بیشتر عاشق باشند ...خدا کند درد و غمش را نبیند ...

مرد به شیشهء ماشین که تا نیمه پایین آمده ضربه ای می زند . راننده دود سیگارش را تقریبا توی صورت او می دمد . یکی از مسافران می گوید : " اه ! چرا اینها را از توی خیابان جمع نمی کنند ؟ " دیگری می گوید که اینها همه شان یک باند اند و خودشان دست و پایشان را به این شکل در می آورند تا ترحم بر انگیز شوند ... و من فکر می کنم که وای بر من اگر این مرد حقیقت باشد !...

کودک کثیفی کنار خیابان گریه می کند . در چشمانش تنفر از این شهر و مردمانش موج می زند ...

و من فکر می کنم که بلایی که ما این روزها گرفتارش هستیم ، شبیه هیچ روزگار و مردم دیگری نیست . دوستم می گوید : " تو همهء صحنه های ناجور و آزار دهنده را می بینی و فقط ذهنت به دنبال این جور مسائل است . آنها را از یاد نمی بری چون در خیالت به آنها شاخ و برگ می دهی و مدام مرورشان می کنی . " ولی من فکر می کنم این " نا بی تفاوتی "است که هنوز کمی ( فقط کمی ) در من حضور دارد و خدا می داند که چه موقع محو و نابود می شود . فکر می کنم که عذاب الهی عصر ما اینست که روز به روز بی تفاوت تر شویم و جلوی بی تفاوتی چشمان دیگران جان بدهیم و بمیریم ...
خون شدن آبهای روان ، طوفان نوح ها و باریدن ملخ ها از آسمان شاید به مراتب بلاهای بهتری بودند . چون لا اقل مردم می فهمیدند که این عذاب الهی ست و چرا این بلا بر آنها نازل شده ولی در روزگار ما ، نه کسی می داند که دچار چه عذابی ست و نه می داند چرا ؟!...

لیلا | 09:39 PM | اینجا آخر دنیاست (12)
سه شنبه 18 اردیبهشت 1386
بعضی از همه پارادوکس های من

نامه ای به ...
سلام
روزها می گذرد و جریانات زندگی بر من و تو .
پیوسته هرکدام دنیاهایی را در اطرافمان می سازیم و خرابشان می کنیم . سپس از نو می سازیم و همیشه آرزومند و یا مطمئنیم که دیگر آخرین باری باشد که چیزی ، فکری و یا حرکتی را که خودمان بنیادش را نهادیم به دست خودمان خراب کنیم . رشد می کنیم ، بزرگ می شویم ، می شکنیم ، می میریم و سپس باز هم با پررویی هرچه تمام تر بلند می شویم ، زنده می مانیم ، چشمانمان را می بندیم و از روی هرچه ما را میرانده می گذریم .
ما را نمی توان یافت بیرون از این دو عبرت
یا ناقص الکمالیم ، یا کامل القصوریم (بیدل)
هنوز هم اعتقاد دارم که عشق یک لحظه است و نمی تواند در طی قرون و اعصار تداوم داشته باشد ولی اگر عاشقی آرزو می کنم ، عاشق بمانی و بدانی که چه نعمتی داری . هرگز به معشوق خرده مگیر چرا که او ، زیباترین دنیا را به تو ارزانی کرده و این هدیه ایست که فقط باید تو و او از حضورش در هستی با خبر باشید تا این لحظه کمی دوام بیابد . پس هرگز با عشقت ازدواج نکن . پارادوکسی که به آن معتقدم اینست : با کسی ازدواج نکن که خیلی دوستش داری ! با کسی ازدواج کن که خیلی دوستت دارد .
نفرت و کینه و اینگونه حسها را هیچگاه با خودت حمل نکن چرا که به اولین جایی که آسیب می رسانند حاملشان است . بی دشمن نمان تا معنی دوستی همیشه در یادت بماند .دشمنانت را خیلی دور نگه ندار تا همیشه کسانی باشند که اعتقادات تو را به بازی بگیرند و تو شک کنی که تو و اعتقاداتت کجای دنیا ایستاده اید . با دوستانت همیشه فاصله را حفظ کن تا دوستانت ، اعتقادات تو نشوند ، چرا که آدمی را نیارزد ...
اگر از تربیت خودت راضی نبوده ای ، هیچگاه دانه ای میفکن !
در زمین به دنبال شادمانی باش و برای هر آنکه دوستش داری نیز همین بخواه ، که در جایی زندگی می کنیم که غم ارزش است و شادی قبیح ! به کودکان و حیوانات شادی ببخش ، تا فراموشت نشود و تمرین داشته باشی و اگر شادیی را در جایی دیدی آن را بشناسی . آدم های بزرگ فراموش کارند ، هم چیزی را که به آنها ارزانی می کنی فراموش می کنند و هم با کج فهمی هایشان همه چیز را رو به نابودی می برند . ولی بچه ها ضبط امواج های کوچکی هستند که در جایی دور از انتظار مفهوم شادی و خوشبختی را نشانت می دهند تا اگر هم از یاد برده باشی ، ببینی و دوباره باورش کنی !
بدان که هرچه در حق مادر و پدرمان انجام داده ایم کم بوده و هرچه که در حق ما انجام داده اند از سرمان هم زیاد است . محبت پدر و مادر حتی اگر از نوع بی منطق ترین و به ظاهر مضرترین هم باشد ، خالص ترین و زیباترین است . حیف که همه خیلی دیر می فهمندش !
اگر خیلی دیده نشدی مهم نیست . مهم اینست که خیلی ببینی ، ولی مهم تر است که اگر برای هیچ کدام از مردمان زمین هم دیدنی نباشی ، عشق تو را ببیند و باورت کند ، پس آن را با خودت به گور نبر !
اگر می بایست تقصیری بزرگ را جبران کنی بهتر است مقصر را ادب کنی تا کینه اش را به دل بگیری . اگر می خواهی آرزو کنی بهتر است یک بار آرزو کنی و بعد رهایش کنی تا اینکه دست به دامن تمام مقدسات جهان شوی و هر روز آنها را از خودت عاصی کنی ! که مقدسات بهتر است دور از دسترس بمانند تا اینکه وارد زندگی خصوصی آدم شوند . همیشه مرزی لازم است که رنگ سیاه و سفید را بشود تشخیص داد ، وگرنه همهء خاکستری ها در مکانهای جداگانه شبیه همند .
زیاد سفر کن تا بدانی که همهء مرمان شبیه هم نیستند و زیادتر سفر کن که بدانی مردمان پیچیده نیستند اگر دوستشان داشته باشی و سخت می شوند اگر از آنها بترسی و شبیه می شوند اگر زیادتر ببینی شان و خودت از همه به همه شان شبیه تر می شوی اگر خیلی خیلی زیادتر ببینی شان .
هرچقدر می خواهی عصبانی شو ، ولی خسته نمان . خستگی می میراند ولی عصبانیت می کشد . همیشه زندگی کردن در لحظه بهتر است . برای آینده برنامه ریزی نکن و دیروز را دور بریز .
شاد باشی
دوستت دارم
لیلا

لیلا | 11:42 PM | هرچه بر باد می رود برگی ست (7)
چهارشنبه 12 اردیبهشت 1386
باران لحظه است ، قدرش بدانیم !

تقریبا همه مان از راه رفتن زیر باران لذت می بریم و اگر دغدغه هایی مثل خراب شدن ژل مو، ریختن ریمل روی لپ، خیس شدن کاغذ و جزوه ، سرماخوردگی و ...اجازه بدهد دوست داریم فارغ از همه چیز زیر ریزش باران بمانیم و احساس کنیم که با زمین و آسمان و درخت و سبزه یکی هستیم .
لذت فراوانی که این عمل به ما می دهد چیزی ست میان حس رهایی، آرامش ، عشق و دهش ! برای همینست که هروقت بارانی ست ، هوا دو نفره می شود و عشاق زیر باران بودن را دوست دارند . چون تمام این حس یکپارچگی با هستی چند برابر می شود و لذتی صد چندان ...
و چون باران تمام می شود خیسی می ماند و غم فقدان رحمت و از دست رفتن یکی شدن با هستی ...
عشق ایستادن زیر باران است . پس لحظه است . می بارد و می دهد و تو را با کائنات یکی می کند و بعد می رود تا مزه مزه اش کنی و تا وقتی از اثر این باران خشک نشدی یادت بماند که آن لحظه چه بوده و بالاترین هدیه هستی به تو بوده است .
آنها که گاهی از عشق های پیشینشان احساس ندامت می کنند یا به کسی که روزی و یا شاید فقط لحظه ای عاشقانه دوستش داشته اند می گویند : " دوستت ندارم " ، بعد از بارش باران فقط چاله های گل آلود و کناره های کثیف خیابان را می بینند ، آنها که منت عشقشان را بر سر محبوب می نهند ، چتری به پهنای آسمان روی سر می گیرند تا مبادا قطره ای خدای نا کرده بر سرشان ببارد ، آنها که می ترسند بگویند :" دوستت دارم "، از پشت شیشه ها به باران نگاه می کنند و با حسرت مردمی را می نگرند که در این سهم شریکند ...

یارم به یکتا پیرهن خوابیده زیر نسترن / ترسم که بوی نسترن مست است و هشیارش کند
ای آفتاب آهسته نه پا در حریم یار من / ترسم صدای پای تو خواب است و بیدارش کند....

لیلا | 10:31 PM | وای از روزی که آفتاب از تابیدن نایستد (5)
پنجشنبه 2 فروردین 1386
.

خورشید باش تا اگر هم بخواهی که نتابی ، نتوانی ( زرتشت )

سال نو همه تان و تولد خودم مبارک !

لیلا | 12:44 PM | نظرات (22)
شنبه 19 اسفند 1385
دوچرخه سواری را تجربه کنید

سربالایی را رد کرده ای ولی هنوز نفس نفس می زنی ، اینجا می توانی پایت را از روی رکاب برداری و با خیال راحت و در حالی که سرت در میان ابرهاست پایین بیایی ! ولی اینکار را نمی کنی و همچنان رکاب می زنی تا لذت سرعت و بلعیدن اکسیژن را تا عمق وجودت احساس کنی . پایین تپه رسیدی و هنوز پا می زنی ، دوچرخه ات رهوار است و همین خوب است ...ناگهان رکاب از زیر پایت در می رود ، دوچرخه از مسیرش خارج می شود ، دوچرخه سواری را به کلی فراموش کرده ای و با مغز به اولین درخت سر راحت برخورد می کنی !

" این تجربه امکان پذیر نیست "

نمی دانم شما جزو کدام دسته از آدمها هستید ؟ کسانی که فاصلهء مطمئن و ایمنی را با " خدا " رعایت کرده اند ؟ ( که البته افراد مذهبی و لائیک هر دو جزو این دسته اند ) آنهایی که برای جلوگیری از دغدغه " خدا " را به طور کلی حذف کرده اند ؟ و یا آنهایی که هر روز حضورش را مرور می کنند ؟ کسانی که با روشها ، کلاسها و دوره های مختلف سعی می کنند حقیقت را کشف کنند و به معنویت دست بیابند یا آنها که مدعی اند خود حقیقت هر وقت بخواهد و تشخیص بدهد به سراغ هرکس بخواهد و تشخیص بدهد می رود ؟
کلا قدیمها که همه چیز را نمی شد خریداری کرد ، مردم راحت تر تکلیفشان را با خود و خدایشان معلوم می کردند ولی امروزه همه چیز به همت مسئلهء مهم " پول " کمی سخت شده ، به طوری که اگر معنویت را خارج از مذاهب افراطی جستجو کنی ، باید به میزان کافی پول و وقت برای خریداری آن داشته باشی . کارمند مستمری بگیر نباشی تا به دور از دغدغه حقوق و مرخصی مثلا دوره های ویپاسانا و یا مدیتیشن های گروهی اشرام های هند را با خیال راحت بگذرانی . پول کافی برای پرداخت هزینه کلاسهای یوگا و خود هیپنوتیزم و علم الاعداد و ذن و ... را داشته باشی ( خدا وکیلی من نمی دانم ذن را چطور می شود درس داد ولی چند وقت پیش دوستی می گفت که دوره اش را گذرانده ) جنبه کافی داشته باشی و هر روز عاشق استادهای معنوی و یا همکلاسیهای همراه معنوی جورواجورت نشوی و باز هم جنبه داشته باشی و هر روز انتظار نداشته باشی که به نتیجه برسی و روشن بینی حقیقی خودش را دو دستی تقدیم تو کند ...
این بزرگ ترین بدبختی سالک امروزی ست . فکر می کند روشن بینی و عرفان از استادش به او تزریق می شود ، می اندیشد که می تواند آن را بخرد و بدتر از همه کم صبر است !
می خواهد هرچه زودتر به نتیجه برسد ، به قول چانگ ! انسان اندیشمند هرگز به دنبال نتیجه نمی رود و نمی تواند برود . وقتی خود زندگی یکسره و بی انجام است ، چطور انسان عاقلی می تواند نتیجه بخواهد و این یکسرگی را قطع کند ؟ وقتی به دنبال نتیجه ای قاطع می روید ، به این معناست که به زندگی می گوئید : " ای زندگی بایست و در یکجا به نتیجه برس ! "
بعضی از مردم برای غیر معمولی بودن به دنبال فرزانگی می روند ، برای اینکه آدمی غیر از دیگران شوند . می خواهند مراقبه کنند و این فن و آن فن را بیاموزند که روی آسمانها قدم بگذارند نه روی زمین ، می خواهند خود را کامل کنند . کسی که کامل شد دیگر مرده است زیرا تکامل خود را متوقف می گرداند . هیچکس نمی تواند کامل باشد زیرا هنوز تکامل در گیتی ادامه دارد و همه با این روند حرکت می کنند .


دوچرخه سواری یک فن است و اگر آن را بدانی هرگز آن را فراموش نخواهی کرد . ژرف اندیشی و فرزانگی نیز یک فن است نه علم ، پس نمی توان به راحتی آن را توضیح داد . اگر دوچرخه سواری را ندانی و استادی بنشیند هر روز یک ساعت درس آن را به صورت تئوری به تو بدهد هرگز این فن را نمی آموزی تا تجربه اش نکنی . عرفان تجربه کردنی ست نه آموختنی اگر هزاران بودا پدیدار شوند چیزی حل نشده مگر اینکه به تجربه در آید . عرفان علم نیست . علم می تواند فرضیه خلق کند ولی عرفان تجربه ای زنده است !

لیلا | 02:29 PM | سیب را گاز بزنید (19)
پنجشنبه 19 بهمن 1385
همه دنبال شادی هستند ولی همه بلدش نیستند...

یک موضوع دستمالی شده و پیش پا افتاده هست به اسم : خوشبختی !
ازدواج که می کنی همه برایت آرزوی خوشبختی می کنند ، ولی مثلا تا قبل و بعد از آن ، هیچ کس در شروع سال نو ، سالروز تولد و یا مناسبتهایی اینچنین برایت آرزوی خوشبختی نمی کند و یا لا اقل خیلی کار معمولی نیست . حالا حکمتش چیست نمی دانم ...
دوست دارم بگویم که بیشتر ما لیاقت خوشبخت شدن را داریم ، نمی گویم همه ! چون برخی بیماریهای مازوخیستی و روحیه های غم پرست ، رسما خوشبختی را با دست پس می زنند...
بعضی هم آنقدر آن تویشان خراب است که همان بهتر که خوشبخت نشوند وگرنه آن را برای بدبخت کردن دور و بریهایشان مصرف می کنند ...
بعضی از آدمها روحیه خاصی دارند به نام : " عدم آسودگی خاطر " ، که در همه حال همراهشان است . اینها اگر هر آرزویشان هم برآورده شود باز یک جای کارشان می لنگد و از یک جایی احساس عدم آسودگی خاطر می کنند . یک نوع وسواس ! مثلا همین همکاران عزیز من دائما آرزوی نیم ساعت استراحت بی دلیل را در طول روز دارند ، ولی الان که سر کوچه مان را کنده اند و برقمان قطع شده و ما بیکار شدیم ، به کارگر عزیز ایراد می گیرند که به خاطر بارندگی رفته توی نانوایی محل نشسته و حس کار کردن ندارد . وسواس گرفته اند که چه کارگر تنبلی که به جای کارکردن نشسته و دارد با بوی خمیر ورآمده و نان داغ حال می کند و با همشهریهایش گپ می زند ....
بعضی دیگر از مردم هستند که حتی اگر خوشبخت باشند نمی فهمند که خوشبختند و این هم روی همهء نفهمی هایشان ...
آدمهایی هم هستن که اصولا فقط با خاطرات گذشته شان زندگی می کنند و هر چه هم که خوشبخت باشند ، یاد ایام بدبختیشان می افتند و به همین دلیل غمگینند ...
بعضی ها برای اجزای زندگیشان و بالطبع خوشبختی ها چرتکه می اندازند ، اینها آدمهای حسابگری هستن که هر چیزی هم داشته باشند ایرادهای کار را سریعا می بینند و به کارهای خالق محترم خرده می گیرند و به شعور و آگاهی هستی شک می کنند ...
بعضی کم حافظه اند و وقتی چیزی را آرزو می کنند ، بعد که صاحب آن می شوند ، خانم آرزو را پاک فراموش می کنند و در نتیجه از به دست آوردن آن خوشحال و خوشبخت نمی شوند ...
آب دریا را اگر نتوان کشید / هم به قدر تشنگی باید چشید

لیلا | 04:46 PM | ( البته آب دریای شیرین را ) (22)
جمعه 3 آذر 1385
پرواز کوتاه



متناسخیون و بعضی از معتقدین به چیزهای ماوراء الطبیعه جورواجور معتقدند که ما قبل از اینجا انتخاب کردیم که این باشیم و بعد این شدیم ! فی الواقع اگر هم ایچنین باشد من یکی که چیزی به یاد نمی آورم و اگر می دانستم که لا اقل قبل از این کجا بودم ، شاید چیزکی به یاد می آوردم . به هر حال چیزی که مسلم است ، این خود آگاه ما انتخاب نکرده که ایرانی باشد ، در چنین خانواده ای به دنیا بیاید ، این ریختی باشد ، ضریب هوشیش این باشد ، مادرش چنین باشد ، پدرش چنان باشد ، خواهر و برادرش چنان تر باشد و ...
بعد هی که بزرگتر می شویم ، دیگران اجازه می دهند فکر کنیم که عاقل تر شدیم و انتخاب کنیم ، چون آن دیگران هم هیچ وقت از انتخابهایشان و میزان عقلانیتشان مطمئن نشده اند ، باید بگویم از وقتی که این حق انتخاب ها تعدادشان بیشتر و اهمیتشان سنگین تر شد ، دیگر فاتحه تان خوانده شده و در این دنیای بزرگ بیشتر به حال خودتان واگذاشته شدید و تنهاتر شدید . انتظار کمک و همفکری از کسی نداشته باشید ، مثلا اگر می خواهید برای کنکور انتخاب رشته کنید ، مطمئن باشید که هیچ کس بیشتر از شما نمی داند و در آن لحظه هیچ بنی بشری عاقل تر از شما نیست ! مغرور نباشید چون شما در عین گیج و گولی هستید ولی به هر حال در آن لحظه واجد شرایط ترین آدم برای انتخاب هستید .



بغرنج ترین وضعیت در زندگی زمانی ست که عاشق باشیم . چون عاشق انتخاب نمی کند ، خودش را پرتاب می کند . بعد هی شنا می کند ، شنا می کند ، شنا می کند و وقتی به اندازهء کافی از ساحل دور شد و دیگر تا چشم کار می کرد دریای عشق بود و بس ، بر می گردد و پشت سرش را نگاه می کند . توی ساحل یک سبد گذاشته اند و تویش کمی منطق ، میزان قابل توجهی حق انتخاب از هر نوع ، و میزان بسیار زیادی شرایط از هر نوع و ...گذاشته اند . حالا هم باید مسیر رفته را برگردد و هم باید در همان حال که شنا می کند ، فکر کند تا وقتی به ساحل رسید ( اگر رسید ) انتخاب کند ...
همهء قدیمی ها هم گفته اند که ازدواج مهم ترین انتخاب زندگی ست ، چون مسلما همه شان در آن موقعیت اگر هم حتی در تصمیمشان کوچکترین شکی نداشته اند در چیزهای دیگر مربوطه عینهو چی توی گل گیر کرده بودند و بعضی هم هنوز از آن تو در نیامده اند .



یک آدم عاقلی که اسمش را به یاد نمی آورم گفته که عشق دلیل کافی برای تفاهم نیست و من می گویم که راست گفته . ازدواج در
ایران با یک فرد نیست با یک قوم و قبیله و فرهنگ و شکل و شهر و ساختار اجتماعی محکم است . عشق عزیز فقط جزء انتخاب است و بقیه جزء شرایط . برای همهء آدمهای در این شرایط دعا کنیم و برای من هم !
از پروانه پرسیدند : این همه رنگ برای چیست با این عمر کوتاه ؟
گفت : برای یک پرواز کوتاه !

لیلا | 01:31 PM | :)) (27)
چهارشنبه 3 آبان 1385
بي اسم


حدود یک سال پیش یکی از دوستان این نقاشي را دید و گفت : " ااااا...فریدا ! " گفتم : " هان ؟!" اون دوست فرمودند که هیچی فریدا رو کشیدی و من گفتم که چی چی هست ؟ بعد یک ماه بعد فیلم را دیدم و البته که دوست عزیز به نقاشی بنده لطف داشتند ولی فیلم شدیدا روی من تاثیر گذاشت و چیزی که خیلی عجیب بود این بود که رویم نمی شد به آدمها بگویم چقدر با این نقاش مکزیکی همذات پنداری می کنم ...
یک آقای متشخصی توی نمایشگاه نقاشي پیش من آمد و با صدایی که به زحمت شنیده می شد و یک عالم غم تویش بود گفت : " خانم . می شه من یه عکس به شما بدم و شما مثل این بکشیدش ؟ " آنقدر شوکه بودم و عکس رنگ و رو رفتهء آن آقا چنان به فضای نوستالژیک آن موقع می افزود که حتی نمی توانستم فکر خندیدن به خودم راه بدهم...
بچهء برادرم آن موقع تازه زبان باز کرده بود ، تمام نقاشی های مرا با انگشت نشان می داد و می گفت : " کلاغ ! " فقط به این کار که می رسید با لحن عجیبی می گفت : " خانومه گول ( گل ) خورده ! "
خواستم کمی از احساسی را که در حال حاضر نسبت به خودم ، زندگیم ، کارهایم و حسهایم دارم بنویسم ، ولی هرکاری کردم نشد . بدترین اتفاقی که برای احساس یک نفر می افتد اینست که غمگین باشد ولی خودش نداند چرا ؟

لیلا | 10:30 PM | نظرات (28)
یکشنبه 23 مهر 1385
یادمان باشد

همه چیز همان قانون عمل و عکس العمل است . بزنی ، می خوری ! بگی ، می شنوی ! بکاری ، درو می کنی ! ... کارما ، بهشت و دوزخ و هر چه قانون الهی ست هم بر همین اساس است .
تا حالا برایتان پیش آمده که یک عالمه وراجی کنید و از سر سیری حرفهای حکیمانه ای هم داخل آن معجون باشد و بروید . بعد یکی بیاید یقه تان را بگیرد که وای چی گفتی ؟ منو آتیش زدی ، یا تکونم دادی یا هر گونه ضربهء دیگری که اصلا خودتان به آن فکر نکرده بودید . بعد می نشینید فکر می کنید می بینید عجب چیزی گفتم و از فکر آن تکانی که به فرد دادید تکان می خورید .
فرض کنید دوست خیلی عزیزی دارید ، یک روز به شما چیزی می گوید که کمی می رنجید و فردای آن روز فراموش می کنید . هفته بعد هم همین اتفاق می افتد و هفته ها و ماهها به همین منوال می گذرد : می رنجید ، فراموش می کنید . بعد یک روز می بینید که آن دوست عزیز یا آنقدرها عزیز نیست و یا اینکه شما دیگر نمی گوئید که بشنوید و بالطبع برنجید ، وقتی بین دو دوست گفتگو کم شود محبت تحلیل می رود . قانون عمل و عکس العمل خیلی زیرکانه و بدون اینکه متوجه حضورش شده باشید همه چیز را خراب کرده است .
بالعکس ، فرض کنید دوستی داشتید که شما را خیلی خیلی رنجانده و دیگر دوستی تان را به دشمنی رسانده و مدتهاست از او بیخبرید ، بعد یک روز که نشسته اید کنج اتاقتان و یک موزیک گوش می دهید ، یاد یک توصیف و یا تعبیر زیبا می افتید که دوست سابق از شما می کرد . فردای آن روز یاد یک محبتی می افتید که در حق شما کرده بود و همین طور ماهها و هفته ها می گذرد و می بینید که نه تنها کینه ای از او ندارید بلکه حتی دوستش هم دارید .
یا فرض کنید استادی دارید که اگر شب باشد و بگوید روز است شما دربست می پذیرید ، مثلا استادی در زمینهء هنرهای زیبا ، نقاشی یا آواز یا یک ساز ...بعد مثلا استاد نقاشی یک روز بگوید : این گل بیشتر شبیه گل آدمخوار شده تا یک گل زنبق ! روز دیگر بگوید قیافهء این آدمه شبیه وزغ شده و ... شما برای همیشه نقاشی را رها می کنید و یا قید استاد ارجمند را که آن همه برایتان عزیز بوده می زنید . استاد آواز کافی ست یک بار بگوید : به هیکلت نمی خوره صدای به این داش مشدی داشته باشی یا برعکس : چرا اینقدر دهنت باز می شه موقع خوندن ؟ این موسیقی سنتیه نه اپرا ! ...
برای آدمی با درجهء حساسیت و زود رنجی من واقعا کافیه که اینگونه مسائل چند بار در زندگیم پیش بیاید تا قید هرگونه هنر و زیبایی شناسی و دوست و گفتمان و همه را بزنم و بالکل تارک دنیا شوم . این همان جایی ست که می گویم" کلام" خیلی مهم است و استفاده از آن بیشترین جایی ست که در زندگی و کائنات این قانون عمل و عکس العمل را فعال می کند .
مواظب گفتارمان باشیم ، نرنجانیم ، رهرویی را از رفتن بازنداریم ، ارزش چیزی را برای کسی کم نکنیم ، شکی در دلی ایجاد نکنیم ، عشقی را کم نکنیم..
تمرین می کنم !

لیلا | 03:36 PM | حرفی نزنیم که به جایی بر بخورد (18)
یکشنبه 16 مهر 1385
آدمهای تاثیر گذار

دنیای گل و گشاد بی مزه ای شده . فکر نکنم به هیچ وجه امکانش باشد که آدمهایی مثل آنها که سر راه مولانا و عطار قرار گرفتند برای ما هم پیش بیایند و یک مرتبه همه چیزمان کن فیکون شود . دنیای کند و حوصله سر بری شده . آن موقع ها که دنیا جمع و جورتر بود و آدمها کمتر بودند همه جور معجزه ای رخ می داد . آدمهایی بودند که فقط می آمدند که یک آدمهای دیگر را نجات بدهند و متحول کنند ، ولی الان اگر هم از این آدمها باشند چطور ممکن است بین اینهمه صف و آشغال پیدایشان کرد . گیریم پیدایشان هم کردیم ، لابد به خاطر ازدیاد جمعیت آن استحاله گر باید به داد دل صدها هزار مرید برسد . مثل آن موقع ها نیست که برای هر جلال الدین بلخی یک شمس باشد . الان سر مرشدها خیلی شلوغ است . تازه بعضی آدمها هم که اصلا بدبین شده اند . حتی جنس اصل را هم اگر پیدا کنند آنقدر گیر می دهند به طرف که ثابت کن قلابی نیستی که می گذارد می رود سراغ یکی از آن نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و نه نفر دیگر ...
یادم می آید یک بار برای زیارت شیخ ابولحسن خرقانی رفته بودیم . خاطره ای که از قبل داشتیم آرامگاهی بود با آرامشی غیر قابل وصف که با خیل عظیم جمعیت جینگول و مرفه بی دردی مواجه شدیم که گویا برای خرید معنویت آمده بودند و ساز و دهلشان و شعرهایی که غلط می خواندند گند زده بود به همهء آرامش مکان . از یکیشان پرسیدیم : از کجا آمده اید ؟ گفتند ما تور عرفانی مهندس هستیم !!!!
من خیلی طول کشید که ملتفت این قضایا بشوم و بفهمم برای دنیای گندهء ما نجات دهنده یا اصلا وجود ندارد و یا اگر هم باشد بسیار نایاب است و ممکن است موقع تقسیم اصلا به ما نرسیده باشد . شاید بشود گفت چیزی که برای ما خیلی مهم تر و واقعی تر است اسمش هست : " آدمهای تاثیر گذار !" حالا ممکن است برای یکی همین تور مهندس تاثیر گذار باشد ، یا خود مهندس یا تیپ مهندس و یا ...ولی مهندس مسلما کسی از آن اهالی را نجات نخواهد داد !
چند تا آدم تاپیر گذار در زندگیتان وجود داشته ؟ برای چند نفر آدم تاثیر گذار زندگی شان بودید ؟
من آدم بیش از حد رویا پردازی بودم . همیشه به آن امر یک لحظه ای در زندگیم امیدوار بودم . البته بهتر است یگویم امور نه امر . یعنی فکر می کردم اتفاقی می افتد ، امری متحقق می شود یا شخصی می آید که باعث می شود من خیلی سریع نقاش بزرگی شوم . یا یک استاد ارجمند می آید و یک دفعه استعدادهای نهفته مرا کشف می کند و از من یک موزیسین می سازد . یا یک قائد معنوی مرا به عرش می رساند و طی یک جریانات سریع متوجه می شوند که من اصلا متعلق به این زمین و آدمهایش نیستم و مرا بر می گردانند همانجا که بودم . یا اگر قرار شد روی همین زمین کوفتی بمانم گنجی پیدا می کنم و تا آخر عمر در رفاه مادی زندگی می کنم . یا به طور معجزه آسایی ( البته از نظر دیگران وگرنه برای خودم که امری کاملا طبیعی تلقی می شد ) جفت الستی و محبوب و معشوق حقیقی ام را بیابم و با هم سیر آفاق و انفس کنیم . یا ببینم آنچه را بقیه نمی بینند و بشنوم آنچه را که نمی شنوند . یا معروف باشم نه مثل محمود ، پیکاسو و یا رامبراند که مثل بایزید و حافظ و مولوی !
در این سالها همه را از دست دادم . یک انسان ایده آل برای دنیای واقع گرا که نه تفکرات سورئال دارد و نه به خودش اجازه می دهد که رویا پردازی کند . همهء رویاهایم را رها کردم جز در دو مورد : خدا و عشق !
همیشه می دانستم که خدایم خیلی به من نزدیک است و شاید دلیلش این بود که همیشه عاشق بودم و می دانستم که هر چه را عاشقانه دوست بدارم یا بخواهم که عاشقانه دوستم بدارد خواهم داشت ...
دیگر به معجزهء عشق امیدوار نیستم و برای همین جان کندن های آخرم است . می دانم که واژهء عشق یک واژهء حقیقی است ولی به فعلیت در آوردن این معنی مجاز است . می دانم که می شود همیشه دوست داشت و دوست داشتنی بود ولی عشق نه ! خیلی دردم می آید از این آخریم رویایم دل بکنم ولی حالا که خوب فکر میکنم و مثل یک دختر منطقی و متین فکر می کنم به این نتیجه می رسم که شاید همهء عشق های پیشین ، حال و آینده ام تاثیراتی بوده اند از آدمهای تاثیرگذار زندگیم . آنها که جایشان بیشتر مانده تاثیر گذارتر بودند و آنها که فراموش شدند تاثیرشان مقطعی بوده . کمی دردم می آید ، بعدا سر خواهم شد و فراموش خواهم کرد که امروز به زور می خواسته ام به خودم این چیزها را ثابت کنم چون آن روز ثابت شده اند و دیگر جزو بدیهیات شده اند . شاید هم زیادمقاومت کنم و بیشتر دردم بیاید و دیرتر سر شوم ولی خدا بزرگ است !

لیلا | 09:24 PM | بشمار (14)
دوشنبه 3 مهر 1385
هان ؟

همیشه از توضیح و تشریح چیزها ، خصوصا اگر این چیزها ، حرفهای خودم باشند متنفر بودم . آدم یک تصویری را می کشد یا آدمها و حتی خودش آن را می فهمند و یا نمی فهمند . آدم یک تئوری یا یک عقیده ای را می گوید یا قابل فهم است یا نیست ، اگر نباشد ، قابل تشریح و توضیح هم نیست . همه چیز که فیزیک و شیمی نیست که بشود فرمولهای آن را ارائه کرد و ساده سازی کرد تا هلو برو تو گلو شود . بعضی چیزها از یک لایه های خاصی از آدم در می آید و وقتی می گوییشان تازه می فهمی که عجب لایهء عجیب غریبی بوده این . چون هیچ کس نفهمیده چی گفتی وتو هم خوشحالی که یک لایه کشف کردی و می روی پی کارت . بیکار که نیستی ، بنشینی چیزی را که خودت هم همین چند لحظه پیش کشف کردی ، برای آدمها تشریح کنی . تازه شاید خودت هم هنوز ندانی چیست .
به هر حال این یکی از معضلاتی است که من به تازگی به آن پی بردم . خصوصا بین آدمهایی که خیلی به من نزدیکترند و خودم . یک آدم عاقلی بود می گفت کلا که زنها سیستم مغزشون بیشتر لایه ای و تو در توست . یعنی زنها هم مردها رو خیلی سورپرایز می کنند و هم خودشون خیلی از خودشون متعجب می شوند . من که فارغ از مسئلهء جنسیت هر لحظه خودم را شوک می کنم . می گویند برای قلب بد است ولی برای جلوگیری از روزمرگی مفید فایده است . روزی سه بار به میزان لازم مصرف کنید . اگر مرد هستید و مجرد ، پس از کمبود این سورپریزها رنج می برید ........نتیجه ------------> فورا متاهل شوید . و اگر از ازدیاد این حالات قلبتان درد می گیرد یا تغییر جنسیت دهید و یا زوجه را بکشید !

لیلا | 10:12 PM | آهان ! (7)
جمعه 31 شهریور 1385
گر من ز می مغانه مستم ، هستم

همکارم با دلسوزی می پرسد : چی شده؟ چته ؟ سر تکان می دهم که یعنی : هیچی ...هم او و هم خودم می فهمیم که دروغ می گویم ، به سمتم می آید و گوشی هدفون را از روی گوشم برمیدارد و به گوشش می گذارد تا بفهمد چه چیزی گوش می کنم . قیافه اش از تعجب کش می آید و چشمانش گرد می شوند ، حتما نمی تواند تحلیلی ارائه کند که یک آدم دمغ و پکر که او به عنوان یک آدم نیمه روشنفکر می شناسد و از صبح که سر کار آمده بغض کرده و چشمانش خیس است چطور ممکن است بنشیند و موزیک " آی خانوم کجا کجا ..." گوش کند .
نمی دانم تا به حال چند بار از خودتان متعجب شدید و یا آدمهای اطرافتان با تعجب گفته اند : وااااااااا من فکر می کردم تو اینطوری فکر کنی ، یا دوست داشته باشی یا رفتار کنی ...!
من می گویم آدمها حداقل حداقل دو بخش هستند : 1 – بخش سطحی ، که ساده است ، چیزهای بنجل دوست دارد ، حرفهای خاله زنکی می زند ، نرگس و سریال های خانواده می بیند ، ویترین مغازه های لوازم آرایش فروشی را ساعتها نگاه می کند ، آهنگ های خال تور گوش می کند ، دوست دارد کلاس رقص برود ، از زیر کار در می رود ، توی تاکسی و محافل عمومی خودش را شریک بحثهای بی سر و ته سیاسی – اجتماعی می کند ، مطابق شرایط روز با خدا می شود و کافر ، طبق مد لباس می پوشد ، کتابهای کتابخانه اش را به ترتیب قد و یا از روی رنگ می چیند ، با خانواده اش راجع به هم سن و سالهای فامیل غیبت می کند تا خودش را بهترین جلوه دهد ، نظر آدمها مخصوصا جنس مخالف برایش مهم است ، از پول خیلی خیلی خوشش می آید ، اگر جایی دعوا شد سریع خودش را می رساند تا از چند و چون ماجرا با خبر شود ، و ...2- بخش حکیم عالی قدر ، که بخش پیچیده و روشنفکر آدمهاست ، موزیک های اصیل ( یا سنتی ایرانی و یا غیر دامبولی غیر ایرانی ) گوش می کند ، همهء لباسهاو وسایلش را یا خودش از خارج می خرد و یا برایش از خارج می آورند برای همین نیازی ندارد که به فروشگاهها و پاساژها برود ، فقط به کافی شاپ می رود تا قهوه بخورد ، فیلم های غیر هالیوودی با کلاس می بیند ، می نویسد ، نقاشی می کند و هیچ کس از نقاشیهایش سر در نمی آورد ، کتابهایش روی هم تلنبار شده اند و جا ندارد که مرتب بچیندشان ، به متافیزیک علاقه دارد ، زیاد با آدمها قاطی نمی شود ، مسئولیت پذیر است ، پول برایش یک مسئلهء درجه دو یا سه است و ...
این حداقلی ست که برای یک آدم می شود در نظر گرفت ، آن آدم چون یک سری کارها را می کند ( بسته به میزان بالاتر بودن حکیم عالی قدر یا شخصیت خال تور) خودش و یا اطرافیانش فکر می کنند که روشن فکر یا خال تور است و بعد در مواقعی که جور دیگری می شود همه تعجب می کنند ، در حالیکه این یکی از لا اقل دو قسمت شخصیت او بوده است .

لیلا | 06:02 PM | خیلی حوصلهء لیلای عاقلانه را ندارم (12)
جمعه 24 شهریور 1385
همه مان داریم حیف می شویم ، به مولا!

صندلی عقب نشستم وفقط یک مسافر دیگر جلو سوار است . پشت چراغ قرمز که می رسیم مرد میانسالی که لباس ماموران شهرداری به تن دارد از روی سکوی ما بین خیابان پایین می آید با آرامشی که در آدمهای امروز عجیب به نظر می رسد به راننده لبخندی می زند و شروع به حرف زدن می کند . لال است و ما نمی فهمیم چه می گوید . راننده با استیصال رو به من برمی گردد و می پرسد که این چه می گوید ؟ رو به مرد لال فقط لبخندی می زنم . به نظرم در همین حد دوستی می خواهد . چراغ سبز می شود و از دوست لالم می گذریم . راننده رو به کنار دستیش با لبخند مضحکی می گوید : باور کن سرکار بودیم و طرف اصلا لال نبود ...

یک روز دیگر ، یک ماشین دیگر ، آمبولانسی پشت سر ما بوق می زند و تاکسی که من در آن هستم به آمبولانس راه نمی دهد . اعتراض می کنم و می گوید که اینها را خوب می شناسد ، فقط برای اینکه راه بگیرند وانمود می کنند که مریض می برند ولی دروغ می گویند ...

می گویند یکی از آقایون از سریال نرگس تعریف کرده و گفته درد جامعهء ما را خوب نشان می دهد ... ظهرها سر ساعت نهار توی شرکت همه برای هم نرگس تعریف می کنند و آن را نقد می کنند ...یک بار با یکی از دوستان تصمیم داشتیم گاف های سریال نرگس را بشماریم ولی وقت نداشتیم که همهء قسمتهای آن را ببینیم ...

امروز سر یک کلاس بحث دربارهء بلند مرتبگی یافتن زن و مرد و اینکه کدام به طبیعت آفرینش نزدیکترند و ...بود . یکی از خانمها که اتفاقا با شوهرش توی کلاس شرکت می کند . ناگهان گفت که بله بله اتفاقا دیروزتلویزیون یک فیلم خارجی نشان داد ( که من کشف کردم منظوربرنده جایزه اسکار امسال بوده ) ولی مرد ایرانی توی فیلم خیلی بد اخلاق بود و مرد بودایی خیلی خوش اخلاق بود به هر حال تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها ...بعد از اظهارات این خانم من کلا نفهمیدم که چی به چی ربط داشت و چون ایشان جای مادر من بودند خیلی نمی توانستم چیزی بگویم ولی کسانی که فیلم " برخورد " را دیده اند ، می فهمند که اگر کسی بتواند از این فیلم فقط همین نتیجه را بگیرد آن هم در یک چنین بحثی ...

چند روز پیش توی اتوبان ماشین عروسی را دیدم که جزء تزیینش پنج کیلو موز روی شیشهء عقب ، یکی یکدانه آناناس روی دستگیره های در و دو آناناس روی کاپوت جلو بود ...

لیلا | 07:41 PM | کلا به نظرتان امیدی هست که ما خوب بشویم (15)
پنجشنبه 19 مرداد 1385
یک گربه بخر !



گربه کوچولوی نازنازی ...یه کم برام نازمی کنی!

- بع بع ( در حالی که دنبه تکان می دهد ) خوبه ؟
گربه کوچولو ! ملوسک ! یک کم چاق شدی ها ! خوب کش و قوس نمی دیدی به خودت !
- بع بع ...آخه من یه گوسفندم ! سایز معمولم همینه به مولا !
پیشیکم... توچقدر لجبازی ! خب چرا لج می کنی و می خوای من تو رو... تو ملوسکمو بیشتر دوست نداشته باشم ؟
- بع بع ...من لج نمی کنم جون خودم ...
گربهء به این لج بازی نوبره ! خب حالا چرا میو میو نمی کنی عزیزکم ؟ ( در حالیکه زیر چانهء جانور را قلقلک می دهد ) یک کم برای من که اینقدر عاشقتم میو میو کن !
- بع بع ... نمی خوام دلتو بشکنم . ولی یک کمی برام سخته ! بع بع بعو بعو بعیو بعیو ...بع بع ...
هیچ فکر کردی که مردم وقتی این میو میو کردن مضحک تو رو بشنون . چی پیش خودشون فکر می کنن ؟ اصلا فکر کردی راجع به من چی می گن ؟ لابد پیش خودشون می گن عجب آدم بیشعوریه این صاحب گربهه ! عجب بی عرضه اییه ! حتی نتونست یه گربه رو جوری تربیت کنه که میو میو کنه .
- بع بع بع بع بع بع بع ...
من آدم بدبختیم ! تو هم موجود بی صفتی هستی که با من اینطوری می کنی ! حالا موهات چرا اینقدر فرفریه؟
-................

لیلا | 04:30 PM | بع بع (21)
شنبه 14 مرداد 1385


امروز تولد برادر عزیزمه !
علی جان تولدت مبارک
به امید روزهای بهتر و زیباترت

لیلا | 08:05 PM | نظرات (8)
جمعه 6 مرداد 1385
دریاب دمی که زندگانی طی شد

نوجوان که بودم کله ام کلی باد داشت . یادم هست همان سال دیپلم به اندازهء سه تا دیپلم درس خواندم . هنر ، تجربی و ریاضی و همه اش هم فکر می کردم چقدر بد است که زندگی ظرفیت آدمی مثل مرا ندارد وگرنه من در تمامی رشته های دانشگاهی تحصیل می کردم و همهء قابلیتهایم را توی این چند صباح متبلور می کردم . البته آن موقع ها نمی دانستم که قرار است چند صباح باشد و اندیشهء جاودانگی داشتم ...
این روزهای نوجوانها را که می بینم کلی افسوس می خورم .خیلی بی انگیزه و باری به هر جهت شده اند . مد و مارک برایشان مهمترین دغدغه است . کثیف حرف می زنند . آدم ها را به هیچ جایشان حساب نمی کنند و عمیق نیستند . حتی شادی و غمشان هم عمیق نیست ...نمی دانم چه بلایی سر این نسل آمده که اینطور شده اند ولی من هر وقت که یک دانه سالم و رسیده و با استعدادشان را می بینم آن قدر ذوق می کنم که دلم می خواهد تمام حجم اعتماد به نفس دنیا را تقدیمش کنم .
الان هم به یاد این دوست وبلاگ نویس و خبرنگار افتادم( البته می دانم که من همیشه با آدم های دیگر یک تاخیر فاز کلی دارم و همه چیز بی موقع و یا دیر یادم می آید ) :
کورش ضیابری


http://www.imaneemrooz.com/
http://kouroshz.blogfa.com/

http://hamshahri.org/vijenam/A-MY-COUNTRY/1385/850226/page5.htm#top
http://www.iran-newspaper.com/1384/840522/html/iran.htm#s502425
http://baztab.com/news/22220.php
http://www.iran-newspaper.com/1384/840117/html/iran.htm#s449103

http://www.sharghnewspaper.com/850214/html/vk4.htm#s406035
http://www.sharghnewspaper.com/850216/html/vk4.htm#s406659
http://www.sharghnewspaper.com/850217/html/vk4.htm

اگر دیدید جایی نوجوانی بر درختی تکیه نکرده و دارد عین بچهء آدم زندگی می کند و شما را به یاد روزگار پرشورتان می اندازد ( قبل از اینکه جامعه آنچنان توی مغزتان بکوبد که نتوانید از جا بلند شوید ) از او غافل نشوید !

لیلا | 09:15 PM | نظرات (14)
پنجشنبه 22 تیر 1385
کلکسيونر يا مايه دار

بچه که بودم آدمها را راحت دسته بندی می کردم و از روی همین دسته بندی هم ارتباطاتم را پایه گذاری می کردم .بچه های صاف و روراستی که هر چیزی داشتند در طبق اخلاص می گذاشتند ، بهترین نوع دوست بودند . بچه های کلکسیونر که اسباب بازی هایشان ، دانسته هایشان و حتی احساساتشان را جمع می کردند و به کسی نشان نمی دادند که بدترین نوع بودند و بچه هایی که هر حرف بدی بهشان می زدی می گفتند خودتی و هر چیز خوبی را می گفتند خودمم ! اینها نوع بی آزار ولی بی مزه ای برای دوست شدن بودند.
بزرگتر که شدم انواع آدمها زیادتر شدند ولی باز هم می شد در همان دسته بندی قدیمی قرارشان داد . آدمهای صاف و روراست . آدمهای کلکسیونر و آدمهایی که دائم منم منم می زنند و یا عیب و ایرادهای آدمهای دیگر را به رخشان می کشند .
کلکسیونر ها و آدمهایی که به جمع کردن و احتکار چیزها علاقه دارند خودشان به چند دسته تقسیم می شوند : 1-آدمهایی که اشیائ زینتی و چیزهای زیبا را جمع می کنند مثل : پروانه های خشک شده ، وسایل عتیقه و چیزهای صرفا خوشگل و بی ارزش .2- آدمهایی که چیزهای با ارزش جمع می کنند که باز هم دو نوعند : آدمهایی که جنس با ارزش جمع می کنند مثل : سکه ، تمبر ، پول ، ماشین ، فرش و ...آدمهایی که دانش جمع می کنند ، شعر حفظ می کنند ، اطلاعات عمومی زیاد و به درد نخور دارند مثل اینکه فلان پادشاه فلان کشور چقدر ثروت داشته و کشورش چقدر جمعیت داشته و خلاصه هر چیزی را می دانند که نمی دانی چرا باید بدانند و دانستنش به چه دردی می خورد . آدمهایی که دانش جمع می کنند تا چند سال پیش فقط از همین نوع بودند . ولی چند وقتی است که علوم خفیه ، دانش های متافیزیکی و ماورایی هم به این گونه علوم و علاقمندی های آدم های کلکسیونر اضافه شدند .
معرفت انباشته تنها به درد آشپزی می خورد چرا اگر قرار بود همه چیز را همه بدانند و از آن استفاده کنند دنیا با این همه آدم بدخواهی که داشت تا به حال ترکیده بود . و این که اینگونه افراد آنقدر به آگاهی هایشان متکی و متعصب می شوند که چشمشان به روی بزرگترین و قدرتمندترین عامل انسانی یعنی عشق بسته می ماند .تعصب تنها راه نجات انسان از تردیدها و شک هایی ست که همواره در کار بر انگیختن روح انسانند . و همیشه اینگونه افراد مدعی به خاطر فراموشی دانسته های پیشینیان و یا بدعت گذاری های عجیب و غریب ، همان مدعیان باقی می مانند که نه هر که سر بتراشد قلندری داند .
خدا می داند که ما هنر مندان عرصهء زندگی هستیم . روزی چکشی به دستمان می دهند تا از سنگ تندیسی بیرون کشیم و روزی مداد و قلم مو می دهند تا بر بوم طرحی بزنیم. بیهوده است که چکش را بر بوم بزنیم و مداد را بر تندیس .
در این دسته بندی کلان ، آدمهای نوع سوم آنهایی هستند که به جای " من نه منم ، نه من منم " می گویند : " منم منم " ! این نوع آدمها با چند تا هدیهء کوچک که خدا به آنها بخشیده ، آنقدر سرشان گرم می شود که خدا هم می گوید اینها که به همین راضی اند بگذار تا آخر عمر به همین ها دل خوش کنند و عمر و وقت بگذرانند . اینگونه آدمها فکر می کنند تمام قله های دانش و آگاهی را در نوردیده اند غافل از اینکه : هر که را اسرار عشق آموختند / مهر کردند و دهانش دوختند ...
برای هر چیزی زمانی وجود دارد و زمانی که هیچ چیز برای از دست دادن نداشته باشیم همه چیز را به دست می آوریم . پس بسیار مهم است که بگذاریم بعضی چیزها بروند ، رهایشان کنیم ، آزادشان کنیم ، خالی شویم . منتظر نباشیم چیزی را به ما برگردانند . منتظر نباشیم از ما تقدیر و تشکر کنند ، نبوغمان را کشف کنند ، عشقمان را درک کنند . درها را باز کنیم و غبار بتکانیم ! دیگر آن کسی نباشیم که بودیم و کسی بشویم که هستیم . آموخته ها و اندیشه ها و آگاهی ها و مایملکمان را همه جا با خود نکشانیم ! به خدا که سنگینند و آنجا که لازم باشد رهایشان کنیم آنقدر دلبسته شان شده ایم که دیگر رها کردنشان غیر ممکن است . آگاهی قرار است تغییر بدهد و تغییر کند . آگاهی کوله پشتی سفرمان نیست .
گفت که سرمست نه ای / رو که از این دست نه ای / رفتم و سرمست شدم / وز طرب آکنده شدم
گفت که تو کشته نه ای / در طرب آغشته نه ای / پیش رخ زنده کنش ، کشته و افکنده شدم
گفت که تو زیرککی / مست خیالی و شکی / گول شدم هول شدم / وز همه بر کنده شدم
گفت که تو شمع شدی / قبلهء این جمع شدی / شمع نیم ، جمع نیم / دود پراکنده شدم
گفت که با بال و پری / من پر و بالت ندهم / در هوس بال و پرش ، بی پر و پرکنده شدم
شکر کند چرخ فلک از ملک ملک و ملک / کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم
مرده بدم / زنده شدم / گریه بدم / خنده شدم / دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

لیلا | 07:06 PM | رو که ازين دست نئي (18)
دوشنبه 19 تیر 1385

براي محافظت از گلهء گوسفند ها بايد گرگ را گرفت و براي گرفتن گرگ بايد يک گرگ استخدام کرد

لیلا | 11:04 PM | حالا شير و روباه هم قبوله (7)
سه شنبه 23 خرداد 1385
برکت کوچک امروز را بپذیر!

نخست- باران می بارد ، وقتی متوجه اش می شوم که به نظر کمی دیر می رسد . نمی دانم باران بعدی کی می بارد و زمین تشنهء ما را سیرمی کند ، پس با عجله کاسه ام را بر می دارم و بدون اینکه به چیز دیگری فکر کنم زیر بارش باران می روم . کاسه را بالای سرم می گیرم تا پر شود و برکتی را که می آید تا برای من و مردمان و زمین باشد قدری برای خودم ذخیره کنم باران که بند می آید کاسه را پایین می آورم . لکه های روی سطح آب با دهن کجی می گویند : " اگر قبل از ذخیرهء برکت، غبار از ظرفت می گرفتی حالا آب گل آلود نداشتی ..."
دو- ببخشید آقا !...من کمی دیگر از این غذا می خواهم ...
مرد بزرگ نگاهی به ظرف من می اندازد و می گوید : هنوز که از غذای قبلی در آن باقی ست
و من با شرمندگی می گویم : من ظرف دیگری ندارم ، غذای قبلی تمام نشده واگر از غذای شما برندارم این غذا هم تمام می شود . پس آینده نگری می کنم و فعلا هر دو غذا را در ظرفم ذخیره می کنم
پیمانهء مرد بزرگ از ظرف من لبریز می کند و معجون ناخوشایندی در ظرفم درست می شود ...
سه – باران می آید ، کاسه ام پر است ، باران خیال بند آمدن ندارد . مردمان با ظرفهایی چندین برابر کاسهء من هنوز برکت جمع می کنند و من در پناه دیوار نشسته ام تا از خیس شدن در امان باشم .
چهار – باران می بارد سبزه شاداب می شود . زباله ای که رهگذری بی حواس کنار خیابان انداخته در اثر خیس شدن بوی گند می گیرد ...
پنج – ببحشید آقا من کمی دیگر از این غذا می خواهم ...
مرد بزرگ نیم نگاهی به کاسه و سپس به من می اندازد و می گوید :
شما همانی هستید که دفعهء قبل ظرفتان نیمه پر بود؟
بله ولی این دفعه خالی است و تمیز ...
متاسفم ! دیر آمدید غذا تمام شد !

لیلا | 10:43 PM | ممکن است فردا روز دیگری نباشد (29)
چهارشنبه 3 خرداد 1385
حرامزاده

نفسم بالا نمی آید ، پوستم خشک شده و احساس می کنم هر لحظه ممکن است ترک بردارد و از هم باز شود ، زانوانم می لرزند و تاب سنگینی ام را ندارند ، پهلوهایم درد می کند و شکمم ...شکمم درد بدی دارد ...
سرم به دوران افتاده و تمام خاطراتم از کودکی تا به امروز از جلوی چشمانم می گذرند . به یاد اولین گریهء زندگی ام می افتم ، به یاد اولین خنده ،به یاد درد ،به یاد عشق ،به یاد ترس و به یاد زندگی ...
درد دارم... شکمم ...شکمم درد بدی دارد ...
تمام تنم خیس شده ، موهایم به هم چسبیده و عرق مثل جوی آبی از جای جای پوستم بر روی زیر انداز می چکد ولی سردم است . گرمایی که از درونم می آید به سطح بدنم نرسیده بخار می شود و مرا در حسرتش می گذارد
... شکمم ...شکمم درد می کند ...
...
غروب شده ، زمان تولد رسیده
فرزندم به دنیا می آید ، فرزندی نتیجهء هماغوشی بی لذت ...دیگر با پلیدی هم آغوش نخواهم شد !
دیگر فرزند نا آگاهی را بارور نخواهم شد!
دیگر با شیطان همخوابه نمی شوم!
باکره می مانم !

لیلا | 11:15 PM | هر شکستی قصه ای دارد ، صدایی نیز (34)
یکشنبه 31 اردیبهشت 1385
تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل

بعضی ها آن را به عنوان یک گیاه زینتی به نام " پاپیتال " می شناسند ، در جنگل های مازندران ، نواحی البرز، بندر گز و رامیان به طور خودرو به عمل می آید .گیاهی ست بالارونده که به دیوار و یا درخت تکیه می دهد و دور آن می پیچد . این گیاه دور هر درختی که بپیچد آن را خشک می کند . در عربی به آن " حبل المساکین " به معنی ریسمان بینوایان گویند . میوهء این گیاه تقریبا به اندازهء نخود و سیاه رنگ است که از آن برای سیاه کردن مو و نیز پماد التیام دهنده زخم و باز کنندهء دمل است . میوه این گیاه حاوی دانه های سمی است . در برگ و همچنین صمغ این گیاه یک ماده مسهل و قی آور که برای باز کردن قاعده گی در زنان نیز مفید است وجود دارد. چون در قسمت های مختلف این گیاه ماده سمی وجود دارد باید در مصرف آن احتیاط کرد . ولی مصرف آن به میزان کم در فاصله بین دو قاعده گی مفید است چون رگهای خونی را باز می کند و خونریزی را بند می آورد .برای رفع التهابات و جلوگیری از جمع شدن شیر در پستان می توان از پماد آن استفاده کرد . این درمان برای زخم های سیاه شده نیز مفید است براى معالجه كچلى مقدارى از برگ آن را در سركه خيسانده و ده شب متوالی روی سر بگذارید . اگر پارچه های تیره رنگ را با آب آن بشویید به خوبی تمیز می شوند و به صورت نو در می آیند. مردم آسیای قدیم تصور می کردند این گیاه شاه تمامی گیاهان است .این گیاه ریشه دار است وبخش اصلی ریشه آن بعضا شبیه بدن انسان است و دارای جوانه های تیغ داری ست که شبیه دست و پای آدمیزاد است .این گیاه همچنین سبب افزایش قدرت و توانایی می شود وبه شما کمک می کند با فشارهای روحی روزانه مبارزه کنید از این رو می توانند به مثابه یک محرک عمل کند ولی مصرف مداوم این گیاه عوارضی همچون : زود رنجی ، تپش قلب ، اعتیاد و نگرانی به همراه دارد . نام این گیاه " عشقه " است !

لیلا | 01:54 PM | :D حالا دارم براتون (18)
پنجشنبه 14 اردیبهشت 1385
شدیدا نوستالژی ام می آید

دقیقا صد و پنجاه روزه بودم که دوستم به دنیا آمد ، فکر کنم من از آن شکل قرمز و چروکی که بچه های نوزاد دارند در آمده بودم که او وارد وضعیت قرمز شد ! ما طبقهء دوم شرقی آپارتمان هشت واحدیمان بودیم و آنها در طبقهء چهارم غربی زندگی می کردند .
تا چندین سال همدیگر را نمی شناختیم و احتمالا وقتی در بغل مامان هایمان بودیم و از راه پله ها پایین می رفتیم همدیگر را دیده بودیم . شاید هم مامان هایمان چند بار سر صحبت را باز کرده بودند و راجع به اینکه کی چقدر غذا می خورد و چه جور می خوابد و چند کیلو است با هم حرف زده بودند ...
به هر حال تا قبل از اینکه خانوادهء ما درگیر یک سری اوضاع اجتماعی – سیاسی شود و در آپارتمان بچه معروف شویم ، خیلی به چشم نمی آمدیم . ولی بعد چون آن موقع همهء مردم با شعور بودند و نمی دانم چه شد که نسل بچه های همان مردم این شدند که الان در خیابانها می بینیم ، همهء همسایه ها توجه خاصی به ما می کردند ، و من و دوستم هم در همین گیر و دار با هم دوست شدیم .احتمالا مامانش این عمل خیر را شروع کرده بود .
به هر حال یادم می آید اولین چیزی که توجهم را جلب کرد رنگ پوست دوستم بود که به وضوح چند والور از من روشن تر بود و من در مقابلش احساس سیاه بودن می کردم . بعد ها این حس کاملا از بین رفت چون که می دیدم او همیشه دامن به پا می کند و جورابهای سفید و روشن می پوشد ، موهای صافش را یک وری شانه می کند و با یک سنجاق سر عروسکی یا گلدار آنها را به شکلی کاملا دخترانه در می آورد ولی من همیشه به خاطر لخت بودن پاهایم موقع دوچرخه سواری ، اطراف قوزک پایم رد روغنی زنجیر چرخ بود ، سر زانو و آرنج ام همیشه زخمی بود ، شلوارک می پوشیدم و موهایم اغلب کوتاه بودند ...خلاصه آنقدر تفاوت فاحش بود که دیگر کاملا احساس می کردم از دو جهان متفاوت آمدیم .من همیشه هپره مپره بودم و او از اول هم خانم بود !
او از خاله بازی خوشش می آمد و من از دکتر بازی !!!! او اجازه نداشت توی کوچه دوچرخه سواری کند و من همیشه به دنبال دوستهای برادرم توی خیابان دوچرخه سواری می کردم . آرام بود و زود لپ هایش گل می انداخت و من بد اخلاق بودم و لجباز . محبتش را کاملا ابراز می کرد و همیشه موقح بازی یا وقتی مادرهایمان ما را به پارک نزدیک محل می بردند دست مرا می گرفت و من همیشه از این کار بدم می آمد و فکر می کردم که خب من که دوستش دارم و او هم مرا دوست دارد ولی چه نیازی هست که بقیه هم این را ببینند . یادم می آید چقدر از این چرخ و فلک هایی سوار شدیم که آقاهه با دست آن را می چرخاند و هر دویمان عاشق این بازی بودیم و وقتی می چرخیدیم برای هم دست تکان می دادیم . یادم هست یک بار آنچنان دستش را گاز گرفتم که جایش تا مدتها ماند ، واقعا نمی دانم چطور دلم آمد دست این چینی نازک زیبا را گاز بگیرم . هیچ وقت با هم قهر نکردیم حتی بعد از آن گاز ! ولی تا دلتان بخواهد بر ضد بقیهء بچه های آپارتمان توطئه می کردیم . مادرهای هردومان معلم بودند و مدرسه که می رفتیم موقع امتحانات به او خیلی سخت گرفته می شد و من طبق معمول آزاد و رها بودم و به همین خاطر بود که مادرم هیچ وقت نمی دانست من چه می کنم و کی امتحان دارم . شاید از همان موقع ها بود که او قید و بندهایی برای زندگیش ساخت و من همینطور دیمی و یلخی و با خیالپردازی های بیش از حد زندگیم را گذراندم . از همان موقع چند تا دوست خیالی و غیر ارگانیک برای خودم داشتم تا موقع امتحانات بقیه بچه ها که نمی توانم با آنها بازی کنم با این دوستانم سر و کله بزنم ، سرم همیشه کمی بالای ابرها بود و این دوستم تنها دوست واقعی زمینی ام بود . به غیر از سالهای دبستان سال اول و دوم دبیرستان را هم با هم بودیم ، بعدها او با وجود ذوق هنری زیادی که داشت مهندس برق شد و من هنوز معلوم نبود چه کاره ام ، معمار، نقاش ، موزیسین ، ...؟او هنر را برای اوقات فراغتش گذاشت و من هنر را برای همه جا و هیچ جای زندگیم . حتی شکل و شمایلش هم زیاد فرقی نکرد و من هر سال یک شکل و قیافه شدم . دوستی می گفت آدمهایی که با بچه گیشان خیلی فرق ظاهری ندارند یعنی خیلی تغییر نکردند و راست هم می گفت : دوست من حالا چینی نازک زیبایی است که فقط بزرگ شده ! و من همیشه برایش دعا کرده ام که زوجی که پیدا می کند کسی باشد که این چینی نازک را نشکند و از او مراقبت کند . در طی این سالها با هم اشک ریختیم ، بی هم اشک ریختیم ! عاشق شدیم ! فارغ شدیم ! درد کشیدیم !از دست دادیم ! شاد شدیم و ...
هردویمان ناخواسته و به زور بزرگ شدیم و امشب عروسی اوست و بعد هم از ایران می رود. از صبح تا حالا همه اش در گذشته سیر می کنم و دلم بدجوری گرفته ...از معدود زمانهایی است که اصلا نمی توانم توی زمان حال باشم و برای همین هم خوشحال نیستم ، ناراحت هم نیستم ولی حس عجیبی است که دلم را می فشارد . حس تمام شدن روزهایی که رفته و هیچ وقت به این وضوح رفتنشان را ندیده بودم . حس بزرگ شدن زوری . حس نوستالژی ...
" پانته آ " ی عزیزم ! از ته دل برایت آرزوی خوشبختی می کنم ! همیشه شاد باشی !

لیلا | 02:15 PM | حالا که اوضاع جوره شما هم نوستالژیتان بیاید ! (11)
سه شنبه 12 اردیبهشت 1385
.


چون رشته گسست مي توان بست

لکن گرهيش در ميان هست

لیلا | 01:09 PM | تو فاتح شدي ! خود را به ثبت رساندي (12)
سه شنبه 5 اردیبهشت 1385
تنهایی دم مرگ و بعد از مرگ و خیلی قبل تر از مرگ

تا 1 ساعت پیش بیمارستان بودم و قراره عصر دوباره برم برای سونو گرافی و اکو! تا حالا با چهار تا دکتر حرف زدم و چهارتا چیز مختلف گفتن ! ایراد از علم پزشکی نیست ...ایراد از منه! ایراد از ماست که اینقدر به تکنولوژی تکیه کردیم ، نوار قلب ، سونوگرافی ، اکو ، ماشین ، دوا ، دکتر ، ...در حالی که خودمون می دونیم چه مرگمونه ! خیلی ساده و در عین حال وحشت انگیزه ولی دیلش همینه : " ما گم شدیم ! "
میون تمام چیزهایی که ساختیم ، می دونیم ، تهیه می کنیم و بهشون مراجعه می کنیم تا از توشون : " سلامتی ، شادی و آرامش " رو پیدا کنیم ، گم شدیم و هیچ کدوم رو نمی بینیم . یعنی خودمون رو هم نمی بینیم . من می دونم چه مرضی دارم ! اسم بیماری رو هم می دونم : " سرگشتگی انسان مدرن " ، " گم شدگی آدم های متجدد روشنفکر " ، " خفه شدن در اثر بی عشقی " ، " دور افتادن از طبیعت و آفرینش " ، " دل بستگی و وابستگی به موهومات و دل کندن از خدا و عشق و قانون زیستن " ، دلم می خواست زمان بر می گشت به زندگی های گذشته ام ! آنوقت زاویهء پرش ام را طوری تنظیم می کردم که هرگز در این عصر نکبت فرود نیایم !

لیلا | 04:04 PM | تنهایی کاهی بود ، در آخور ما کردند / اندیشه ، آبشخور ما کردند (9)
جمعه 1 اردیبهشت 1385
nothing else


We HaVe No PoT tO pISs In !

لیلا | 12:50 PM | comment (1)
پنجشنبه 31 فروردین 1385
یلخی



همیشه دخترهایی رو که تو رابطهء عاطفی کنه بازی در میاوردن و آویزون طرف می شدن مسخره می کردم و از دیدنشوناحساس حقارت می کردم .همیشه می گفتم خدا گفته از تو حرکت از من برکت ، یعنی آدمها هم باید تو رابطه به سمت هم حرکت کنن نه که یکی شون بایسته و اون یکی طناب بندازه وهی به سمتش بره ، بعد هم که بهش رسید طرف عینهو مجسمهء ابولهول وایسه و این یکی هی سعی کنه جفتشونو با هم خرکش کنه و به یه جایی برسونه .
ولی گه بخورم دیگه کسی رو مسخره کنم . دوست داشتن آدمها یکسان نیست . ترسهاشون هم یه جور نیست ...کلا دلایل ...خمی برای اینکه سرعت آدمها یک جور نباشه ، زیادن!


بهانه گیری می کنی ، بهت می گه چه مرگته من که اینهمه دوستت دارم ! راست هم می گه دوستت داره ! ولی کی گفته دوست داشتن خالی کفایت می کنه؟! یک کم ...یه ! یک کم جربزه ! یک کم گذشتن از یه چیزایی به خاطر آدم !
پسرا راست می گن ، دخترا همیشه دنبال اسب سفیدن که بیاد دنبالشون ! آره دنبال یه اسب سفید که سوارش رهرو باشه ! دختره رو بدزده بذاره ترک زینش و با هم در برن ! می دونین چرا؟ چون اون یارو سواره چیزی برای از دست دادن نداره ...چون ...یه داره ! چون فقط عاشقه ! دخترا رو جون به جونشون کنی همه شون همینقدر ...خلن ! صدبار هم با مغز برن تو دیوار ، باز تا طرف بگه : عزیزم دوستت دارم ! عینهو بستنی تو چلهء تابستون یخشون وا میشه و شره می کنن پایین ! حالا طرف باید جمع و جورشون کنه ویک کم جدی بشه ! ولی می تونه نیم ساعت جدی باشه ، یک ربع قربون صدقه بره که دختره نه زیاد پررو بشه و نه هوایی بشه و فکر کنه که الان طرف به خاطر عشق این خودشو جر می ده ! نه جونم این خبرها نیست !


عشق چند تا تعریف داره یکیش که نوع مرغوبشه اینه که هی اظهار عشق کنی و حرفهای سکسی بزنی و بگی که طرف رو چقدر می خوای ! بعدش که قرار شد یک کارهایی هم برای اثباتش بکنی خودتو بکشی کنار ، چون هر چی باشه اون موقع که نوبت حرف زدن بوده تو زیاد حرف زدی ، حالا باید طرفت ...ونی تکون بده ! نمی شه که همهء کارها رو یک نفر بکنه ...
نوع نامرغوب و متداولش اینه که هی اظهار عشق نکنی ولی خودتو پاره کنی و هر جا که کمکی از دستت بر میومد و باید می بودی ، حاضر بشی و سینه چاک بدی و خلاصه به خیال خودت با عمل نشون بدی که چند مرده حلاجی ! ولی کورخوندی ! ایرانیها زبون بازن ...هرچی می خوای خودتو تیکه تیکه کن فایده نداره ! ولی دو بار بگو عاشقتم ، حتی اگر دروغ باشه ، کافیه !
ما دلمون می خواد دروغ بشنویم ! این خاصیت ملیت ماست ! یک خاصیت دیگه هم داریم : حاضریم برای یک موضوعی صد ساعت حرف بزنیم ولی حاضر نیستیم یک قدم برداریم ! بهتر بگم : بدجوری گشادیم !

لیلا | 09:53 PM | بی خیال! کی حالشو داره ؟! (26)
چهارشنبه 30 فروردین 1385
شيرين تر از زهرمار، تلخ تر از عسل

" استخوان خوک و دست های جذامی " را خواندم . فکر کنم آخرین کتاب مصطفی مستور باشد .داستان آدم هایی که نقطه ء اشتراکشان اینست که در یک مجتمع زندگی می کنند و گاهی فقط برخوردهای کوچکی در آسانسور ، خیابان و یا جاهای دیگر با هم دارند . ساختار داستان از آن نوع است که من خیلی دوست دارم . مثل " ده فرمان " کیشلوفسکی ، یا نمونهء کلاسیک آن " بینوایان " ، مثل برندهء جایزهء اسکار امسال فیلمcrash و یا فیلم 21 گرم ...
شاید از نظر شما اینها بی ربط ترین مثال های ممکن باشند ولی من داستان پردازی اینگونه را که راجع به اشخاص باشد نه شخص و اینگونه ارتباط های حتی ناچیز و غیر قابل پیش بینی را خیلی دوست دارم . درست عین اتفاقاتی ست که گاهی برای خودمان می افتد و آنگاه با لحنی حاکی از تعجب و حیرت و در حالی که چشمانمان برق می زند می گوییم :" دنیا خیلی گرده " و یا " دنیا خیلی کوچیکه " ...
من منتقد نیستم و قصد نقد آثار ادبی و یا فیلمنامه های برگزیده را ندارم ، چیزی که در کار آخر آقای مستور نظر مرا به خود جلب کرد وجود یکی از شخصیت های کتاب بود : زنی فاحشه که عاشق می شود و از منظر عشقی فرا زمینی فردی عاشقش می شود. در کار قبلی ( روی ماه خداوند را ببوس) نیز یک چنین شخصیتی ، حالا به گونه ای دیگر وجود داشت . البته نوع نگاه آقای مستور به این زن خیلی کلاسیک بود و مرا یاد نگاه داستایوفسکی می انداخت .
"سفر می کنم به دورها
- مثل کرگدنی تنها –
از معبر اندوه تا متن کودکی
تا ملکوت سوسن ...
و بعد
در بارگاه سوسن – این بقایای عشق خداوند-
و در حضور معنویت پیراهنش
روحم را
آتش می زنم ."( استخوان خوک و دست های جذامی )
داستایوفسکی وقتی ماجرای آدمهای پر درد و سیاهی را در " جنایت و مکافات " تصویر می کشد ، تنها نقطهء سفید و روشنی که به چشم خواننده می آید "سونیا " دختری است که برای گذران زندگی اش تن فروشی می کند ولی روحش دست نخورده و پاک است . در داستان مصطفی ( خوشم اومد یهو پسرخاله بشم ) هم خواننده می بیند که هربار سوسن قرار است سوار ماشینی بشود و یا تلفن مشتری را جواب دهد ابراز انزجار می کند ولی در عشقش پاک و خالص و مثل یک کودک دست نخورده است .
می گویند رابطهء جنسی بی ریاترین نوع رابطه است ، ولی به گمانم دروغ می گویند . کاری با این نوع نگاه مقدس مابانه و کلیشه ای ندارم ( منظورم این داستان نویسان عزیز است ) . ولی می دانم که می شود راهبه ای که تا به حال دستش به هیچ مردی نخورده هزار بار گناهکارتر از یک فاحشه باشد . می دانم که انسان ریاکار در هرجا که بخواهد ریا می کند . می دانم که برخلاف چیزی که مردم می گویند می توان جسم را در کنار فردی گذاشت و روحت در کنار دیگری باشد . می توان عاشق بود بدون اینکه هرگز تماسی داشت و می توان یک عمر با کسی خوابید و عاشق نبود ...
متنی که نوشتم بسیار پراکنده و بدون جمع بندی بود . دوست دارم راجع به آن حرف بزنیم ...

لیلا | 07:10 PM | باکره، قدیس، شهید ، ساحره (5)
سه شنبه 22 فروردین 1385
الهي مرا آن ده که آن به

از بودن در سه مکان حس انزجار نسبت به نوع بشردر من تشدید می شود .

1- مطب دندان پزشکی
2- آرایشگاه
3- خیاطی
مورد اول که فقط به خاطره های خوب من و دندان پزشکان محترم برمی گردد و یک فوبیای شخصی ست .
اما در مورد آرایشگاه و خیاط خانه همیشه جو زنانهء تند این مکان ها بوده که آزارم داده و بوی عجیبی دماغم را سوزانده ...
دید زدنهای زنانه ای که اغلب دلیلش هم نا مشخص است . یادم می آید یک بار توی محوطه پاساژ ونک یک خانم یک کم نا محترم به من پیشنهاداتی داد و من به جای اینکه سرخ یا زرد و یا سبز شوم ، تا چند دقیقه ای فقط می لرزیدم و بعد که تازه مخ تکان خورده ام سر جایش برگشت فهمیدم که چرا اینطوری شدم . توی این محیط های مطلقا زنانه هم همین حس را دارم . یعنی اگر همه عین آدم بنشینند سرجایشان تا نوبتشان بشود ، حرفهای چرند هم نزنند ، برای هم شوهر پیدا نکنند ، شوهرهای هم را طلاق ندهند ، راجع به مدل مو یا ابرو و یا سایز سینهء همدیگر نظر سنجی نکنند ، همه ابراز زشت بودن و خودزنی ننمایند تا بعد بقیه در تایید بگویند که نه خیلی خوشگلی جیگر ! نگاه های خریدارانه به هم نیندازند ، از نوک کفش تا فرق سر هم را با یک حالت پیف پیف اه اه برانداز نکنند و بعد که با طرف چشم تو چشم شدند یک لبخند دروغ قلابی تحویلش بدهند ، ...هیچ مشکلی با این جور مکان ها ندارم!
چند وقت پیش بعد از کلی چانه زدن و هم فکری با مادر محترم تصمیم گرفتم بعد از سالها به سراغ خیاط بروم ، در روز اندازه گیری خوشبختانه مشکل خاصی نبود غیر از اینکه من به خانم خیاط محترم گفتم که از چند سال پیش سایز عوض نکرده ام و او هم باور نکرد و یک دور دیگر تمام اندازه های مرا که توی دفترش داشت گرفت . بماند که آدم قلقلکی مثل من در این موارد چه بلایی به سرش می آید ، به هر حال آن روز به خیر و خوشی گذشت تا اینکه نوبت روز پرو شد !
وقتی رسیدم یک مادرو دختر چادری آنجا مشغول سلام و علیک بودند. بعد خانم خیاط لباسهای مرا به دستم داد و توی آن اتاق یک وجبی جلوی آن مادر و دختر و سه تا دستیارش به من گفت که لباسم را بپوشم . لباس آمادهء پرو هم که از سر تا پایش سوزن و نخ آویزان است و نمی شود آن را در یک چشم به هم زدن پوشید . خلاصه من خجالتی به زور خیاط عزیز را راضی کردم که من بعد از آن دختر( چادری سابق ) پرو کنم که لا اقل آنها رفته باشند که ای کاش این کار را نکرده بودم .
روی مبلی نشستم و منتظر شدم ، دختر داشت یک لباس را می پوشید که هر جا راه می داد روی آن یک شکافی چیزی طراحی شده بود تا لباس بازترین حد ممکن باشد و به نظر من پیراهن خیلی زشت و بدرنگی بود و تنها نکتهء مثبتش این بود که به همت خیاط تمیز دوخته شده بود . مادرهم یک بند قربان دست و پای بلورین دخترش می رفت و دستیار خیاط هم سراغ مغازهء لباس زیر فروشی از دختر را می گرفت تا اینکه مادر یک دفعه همه را ساکت کرد تا شروع به تعریف خاطره کند :
" جای همه تون خالی دیشب رفته بودیم " عمرکشون " ! خیلی مهمونی شاد باحالی بود ، همه هم از سرتاپا قرمز پوشیده بودند،..." خانم خیاط هم حرف مادر را قطع کرد و خاطرهء عمر کشون رفتن خودش را تعریف کرد و بعد دوباره خانم مادر ادامه داد : " آره می گن خیلی حاجت می ده ، منم صد تا لعن عمر نذر کردم تا لباس دخترم قشنگ بشه و الان حاجتمو گرفتم الحمد ا..."
توی راه برگشت به استاد آواز " سنی " ام فکر می کردم و اینکه دوستش دارم ...
به این فکر می کردم که می گوین " لعن " کردن انرژی منفی زیادی دارد و آنقدر سنگین و خطرناک است که یک جایی در زندگی به شخص بر می گردد ...
به این که مردم چه نذرهایی می کنند ، چه حاجاتی دارند و چه مهمانی هایی می روند ...
از خودم می پرسیدم که راست می گویند که اعتقاد داشتن ، حتی اگر به یک تکه پارپه و یا یک مجسمه باشد ، برای آدم کار می کند ؟...

لیلا | 09:39 AM | نظرات (14)
دوشنبه 14 فروردین 1385
breathing




Coming up for air
I'm the last breath around

لیلا | 08:39 AM | comments (12)
سه شنبه 1 فروردین 1385
!تولد یک نوزاد

نمی دانم قبل از این کجا بوده ام و بعدها کجا می روم . بیش از اینکه به زاده شدن بیندیشم به مرگ فکر می کنم و می دانم که هر تولدی پیغامبر نزدیک شدن مرگ است .


گر من ز می مغانه مستم هستم
گر عاشق و رند و می پرستم هستم
هر طایفه ای زمن گمانی دارد
من زان خودم چنان که هستم هستم

خدایا در سالروز تولدم از تو هدیهء معرفت می خواهم !تولدم مبارک !

لیلا | 08:57 AM | ... پیش از من و تو ماه بسی ... (24)