
زنها خصوصا از نوع ایرانی آن این روزها بزرگ ترین دغدغه من شده اند ، شاید بهتر باشد بگویم خودم به عنوان یک زن این روزها بزرگ ترین دغدغهء خودم شده ام . نشانه هایی را می بینم که سابقا نمی دیدم و بعد آنها را در بین زنی که برای خرید به خیابان آمده ، دوستانم ، مادرم ، هنرپیشه یک فیلم ...حتی دختر چهارساله برادرم جستجو می کنم . چندین بار مطالبی را درباره زنان نوشته ام و با اعتراض مواجه شدم خیلی ها گفتند تو یک فمینیست ...هستی ، خیلی ها گفتند چرا بحث زن و مرد را جدا می کنی ؟ ( من نمی دانم اینها واقعا فکر می کنند زنها مثل مردها هستند ) و خیلی چیزهای دیگر ، این مطلب را راجع به خودم می نویسم تا کسی شکایت نداشته باشد و هرکس دلش خواست می تواند در احساسات و فکرهای من سهیم باشد که بسیار به من کمک خواهد کرد . ماجرا از نوروز برای من پررنگ شد . سریال های تلویزیون را کمابیش می دیدم و تنها چیزی را که کاملا پیگیری می کردم سریال " نشانی " ساختهء رامبد جوان بود . سریال بسیار برایم جذاب بود و پر از نکات جالب . خصوصا که نویسنده آن هم یک زن بود ( فلورا سام ) به هرکدام از دوستان و اطرافیانم می گفتنم مسخره ام می کردند و می گفتند این چیه با این بازی های لوس ! یا این آتنه چرا اینجوری حرف می زنه و یا موضوع کلیشه است و ...خوب که بررسی کردم دیدم اکثر این آدمها " پیامک از دیار باقی " را می بینند و دنبال می کنند . سریالی که هم سوژه اش دستمالی بود و هم از گریم بازیگرها گرفته ( شریفی نیا ) تا دو زنه بودن بی دلیل و بی ربط به داستان شخصیت اصلی و بازیهای احماقه زنهای این سریال همه و همه برایم تهوع آور بود . آخر سر هم یکی از همین تحول های بی مزه چپاندند به داستان و والسلام . راستش من یک چنین چیزی را نمی بینم نه به این دلیل که این همه توهین به زنها داشت بلکه به نظرم به شعور انسانی هر آدمی بی احترامی کرده بود . در سریال نشانی همهء رفتارها انسانی بود ، آدمها قرار بود ذره ذره درس بگیرند و داستان روند طبیعی داشت .
البته کلا من نمی دانم چرا هروقت پای زنها به عنوان سوژه وسط می آید همه چیز خراب می شود ، آقای کیارستمی می آید یک فیلمی می سازد ( ده ) که موضوع اصلی آن زنها هستند و تازه شخصیت اصلی داستان هم تقریبا دارد نقش واقعی خودش را بازی می کند ، بعد این فیلم آنقدر شعاری و بی مزه می شود که هزار جای بدن آدم سر می شود ،تا فیلم تمام شود .
مشکلات من از این قرار است :
- قهر کردن : مدام قهر می کنم . این قهر کردن در مواقعی نیست که حتما پای کس دیگری در میان باشد . حتی با خودم هم قهر می کنم . وقتی به جایی می رسم که احساس می کنم حرف زدن بی فایده است و خودم یا طرف مقابلم قرار نیست چیزی را از صحبتهای من بپذیرند و یا حتی بشنوند و وقتی فکر کنم که این کار من بی فایده است " قهر می کنم " . البته برای خودم این کار همان مفهوم قهر کردن را ندارد و فقط سکوت کردن است . اما جدیدا متوجه شدم که این سکوت همان معنی قهر را می دهد .
- اعتماد به نفس کافی ندارم : مثلا می خواهم به جایی بروم و اگر کسی با یک لحن خاصی از من بپرسد : وا؟! مگه می خوای به اونجا بری ؟ می گویم نه ! اگر توی یک جمع نظر کاملا مخالفی را داشته باشم ، از ترس سفسطه ها و مغلطه هایی که ممکن است پیش بیاید اصلا نظرم را نمی گویم . اگر از یک نفر و یا یک چیز خوشم بیاید و کسی بگوید اه اه فلان کس یا فلان چیز را دیدی عجب گهیه . چیزی نمی گویم حتی اگر کاملا به خودم و نظرم ایمان داشته باشم آن را تنها برای خودم نگه می دارم .
- کلا بی حوصله ام : امیدی به تغییر هیچ چیز ندارم ، پس تلاشی نمی کنم . اگر ببینم یک نفر دارد زیادی چرت و پرت می گوید ، حوصله بحث کردن را ندارم و بنابر این تائیدش می کنم تا بحث فیصله یابد . اگر فکر کنم کسی نمی فهمد می گویم بله حق با شماست و سعی نمی کنم چیزی را به او بفهمانم .
- احساساتم ناقص بیرون می آید : خشم ، عشق ، تنفر ، محبت و ...همه این احساسات با پوششی از تنبلی بیرون می ریزد . تمام قسمتهای باحال و جذاب آن تنها توی دل خودم می مانند و من فقط یک نسخه کپی به درد نخور از آنها نشان می دهم .
- سلامتی جسمانی ام شدیدا در خطر است : اصلا این انگیزه را ندارم که به هیچ کدام از معضلات فیزیکی ام رسیدگی کنم . و فکر می کنم که همین روزهاست که وسط خیابان از هم وا بروم و روی زمین بریزم . آنوقت یکی می آید و با خاک انداز جمعم می کند و موقع تحویلم به منزل می گوید : ببخشید این خانوم پکیده آشنای شماست ؟
- هیچ گونه تغییر و تحول بنیادین را سالهاست در خودم و عقیده ام ندیده ام . نمی دانم این شخصیت های داستانها چطور این قدر سریع و راحت دچار استحاله می شوند . من اگر از کسی بدم بیاید و همهء دنیا جمع شوند و از خوبیهایش بگویند ذره ای در دلم تغییر احساس نمی کنم و بالعکس .
- توان " نه " گفتن ندارم . تا جایی که به یاد دارم همیشه برایم سخت بوده که در جواب خواسته های کسی ( مگر خواسته های ناموسی و بی ناموسی ! ) بتوانم پاسخ رد بدهم .
- خیلی جاها احساس می کنم که آدم های دور و برم دارند از من سوء استفاده می کنند و من چیزی نمی گویم . می دانم که حتی در اکثر مواقع فراموش هم نمی کنم یعنی در حال حاضر کلکسیونی از آنها دارم و خدا به روزی رحم کند که مجموعه ام منفجر شود .
- اوریجینال بودن یا نبودن : من و بیشتر آدمها یک نمونه اوریجینال و خاص هستیم و شبیه و یا کپی شخص دیگری نیستیم . با این وجود در تمام دیالوگ هایم با بقیه خصوصا همجنسانم کاملا این موضوع را نادیده می گیرم . در جمع شبیه همه هستم و در یک دیالوگ دو نفره شبیه شخصی که با او حرف می زنم .
- خیلی چیزهای گند دیگری هم دارم که دقیقا الان به همان علت بی حوصلگی نمی نویسمشان
پر رنگ شدن ماجرا را گفتم ولی شروعش را نه ! شروع داستان از جایی بود که دو فیلم از" رودریگو گارسیا" که پسر مارکز محبوب ترین نویسنده من و خالق شاهکار صد سال تنهایی ست دیدم . اول فقط انگیزه ام این بود که کارگردان پسر مارکز است و دومین انگیزه این بود که هر دو فیلم در مورد زنان بود .
" Nine Lives " مجموعه ای از داستانهای کوتاه مرتبط است که به صورت اپیزودیک ساخته شده و هرکدام تکهء کوچکی از زندگی یک زن است . هر اپیزود این فیلم یک سکانس غیر منقطع ( بدون کات ) 10 دقیقه ای ست . هیچ حیله ای درکار نیست ولی رودریگو کارسیا همانند پدرش – گابریل گارسیا مارکز – خیلی خوب نوع بشر را می شناسد وهیچ کدام ازاین اپیزود های به هم پیوسته را که تنها ربطشان حضور یکی از افرادی ست که در اپیزودهای قبلی نامی از او برده شده- و بعضا حتی تصویری از او نداشتیم – به هیچ وجه نمی توان زاید دانست و برعکس همهء آنها در ذهن بیننده کاملا واجب و ضروری هستند .
نان و گلهای رز ، با بازی الفیدیا کاریلو ، داستان زنی است که در زندان ، تلاش می کند کیفیت و ماجرای جرم خود را متعادل کند و به دلیل خرابی تلفن نمی تواند با دختر کوچکش صحبت کند .
قضاوت امی ، با بازی امی برنمان ، داستان امی است که در مراسم تشییع جنازه همسر شوهر سابقش شرکت می کند .
ارتباط خطرناک ، بابازی گلن کلوز و داکوتا فنینگ ، داستان یک مادر و دختر است ...
( دیانا ) در مورد زنی حامله که عشق دوران جوانی اش را در فروشگاه می بیند و خاطرات برای او مرور می شود و ...
" Things You Can Tell Just by Looking at Her "، " چیزهایی که با دیدنش می توانی درباره او بگویی " داستان زندگی پنج زن تنها ست ، این فیلم هم اپیزودیک است و تمام داستانها در هم پیچیده است .
از جمله داستان: یک زن که رییس بانک است و با یک زن کولی آشنا میشه و اون سعی میکنه مفهوم عشق واقعی رو بهش یاد بده. ( این کولی ها همیشه در آثار پدر و پسر هستند )
یک زوج لزبین جوان که یکیشون به شدت مریض و در حال مرگ است.
زنی که با پسر نوجوانش زندگی میکند و به صورت اتفاقی با یک مرد کوتوله آشنا میشود...
یک دختر نابینا (کامرون دیاز) که علیرغم زیباییش نمیتواند رابطه ای را برای بلندمدت ادامه بدهد و ..
در این دو فیلم زنان تحت تنشهای عاطفی هستند ، گاهی مسائل خیلی بغرنج است و گاهی ساده . رودریگو گارسیا جنس مخالفش را خیلی خوب می شناسد و او را مورد موشکافی قرار می دهد . همه چیز ملموس وزنانه است . اغراق های عجیب و غریب دیده نمی شود . واقعا برایم عجیب است که ما زنها خودمان هم خودمان را نمی شناسیم . من هرچیز را که به عنوان یک عقیده و یا خاصیت راجع به خودم بیان کنم 90% از سوی طرف مقابل مورد سوء تفاهم قرار می گیرد و برای همین هم بعد از مدتی بی خیال این آشکار بودن می شوم و توی خودم می روم و همهء حلاجی هایم را هم فقط با خودم در میان می گذارم . نمی دانم چطور یک مرد( رودریگو گارسیا ) اینقدر راجع به زنها می داند و ما زنها خصوصا ما ایرانیها علی الخصوص خود من هیچ چیز راجع به جنس خودمان نمی دانیم . حتی چیزهایی هم که راجع به خودم نوشتم ، واضح و تعیین کننده نبود و فقط خودم می فهمم توی کله ام چه خبر است. به نظرم واقعا باید کاری کرد چون مطمئنم که اکثر سوء تفاهمات دنیای بزرگ ما مربوط به ما زنهاست .
آغاز دهه سی !
تا عاقلان راهي براي خنديدن بيابند ديوانگان هزار بار خنديده اند
فکر می کنم که ما زنها عموما از مردها غمگین تر و تنهاتریم . با این تفاوت که خودمان نمی دانیم .
ما زنها در دوستی موجودات غریبی هستیم . وقتی رازی را با هم در میان می گذاریم مطمئن باشید که هیچ کدام از طرفین ، چه در میان گذارنده و چه شنونده ، به طور کامل از ماجرا خبر ندارد . شنونده چیز زیادی نمی داند چون گوینده نمی خواهد که او بداند و فقط قسمتهای جالب ماجرا و فاقد احساسات واقعی را با دوستش درمیان می گذارد تا رازی داشته باشند . میدانید این راز داشتن و دانستن آن خیلی چیز مهمی ست . آن را موجب صمیمیت می دانیم و از حس سنگینی باری که بر دوشمان است به طور پنهانی رنجی می بریم که لذت بخش است .
گوینده هم خود چیز زیاد مهمی از رازش نمی داند چون هم نیمی از احساساتش برایش ناشناخته است و هم ترجیح می دهد با گفتن آن به دیگری بار را سبک کرده باشد و چون ما زنها عموما نمی توانیم به هم دلداری بدهیم و بار هم برای حمل یک نفره کمی سنگین است ، همه چیز همین طور وسط پیاده رو می ماند ، پیاده ها لگدش می کنند و شنوندهء عزیز هم به زودی آن را نه به عنوان یک راز که خاطرهء جالبی از دوستی غیر صمیمی با دوستی صمیمی در میان می گذارد و از وزن بار موجود می کاهد .
چیزی را که نشود شریک شد ، باید تکه تکه کرد و هر قسمت را به یکی داد . ما زنها شرکای خوبی برای هم نیستیم ، برای همین هرتکه پیش یکی می ماند و دیگری آن را نه لمس می کند ، نه بو و نه حس !
عبارتهایی مانند " دروغ می گی ! " ، " راستشو بگو " ، " به من اعتماد نداری !؟ " از دهان ما بیشتر در می آید و احتمالا دلیلش اینست که خودمان را لایق اعتماد نمی بینیم و اگر مرد ابلهی هم پیدا شد و همه چیز را رک و پوست کنده به ما گفت ( می گویم مرد چون زنی با هیچ زن دیگری همچین کار بدی نمی کند ) یا ازاو بدمان می آید که اینقدر خنگ بوده و یا باورش نمی کنیم . ما زنها عاشق پیراستن و آراستنیم . کلمات را توی لفاف بپیچید ، روبان بزنید ، کمی از آن را برای خوشگل تر شدن حذف کنید و بعد به ما بدهید . همینجور هرچیز راست و درست و زشتی را رک و پوست کنده دست ما ندهید که سرازیر آشغالی می شود .
هر از گاهی می فهمیم که چقدر تنهاییم و برای پیدا کردن چیزهایی که خودمان دور انداختیم یا دیگران به جایمان دور انداخته اند ، می رویم . ولی پازل کامل نمی شود . علت تنهایی پیدا نمی شود و تکه های به دست آمده با هم جور نمی شوند . اگر در این جور مواقع کسی پیدا شود و بپرسد : " چته ؟ " می گوییم : " هیچی ! " چون چیزی نمی دانیم که بخواهیم و بتوانیم آن را به دیگری هم بگوییم و تکه ای به این معمای سردرگم اضافه کنیم و بعد متهم می شویم به دروغگویی .
پشت درهای بسته خودمان را کاملا پاک می کنیم ، قولهایی که هیچ وقت نگه داشته نمی شوند ، رازهایی که هیچ وقت راز نمی مانند و اعتمادی که نه داده و نه پس گرفته می شود . همیشه از همان سوراخ گزیده شدن و زندگی و تنهایی ادامه دارد ...
خدای من : " حضرت حق " و مذهبم : راستی ، درستی ، حقیقت و آگاهی ست . همواره سعی می کنم یک پیرو خوب باقی بمانم . دروغ نگویم ، اخلاقیات را رعایت کنم ، به دنبال کسب آگاهی باشم و اگر چیزی می آموزم به مردم " اطلاعات " نفروشم ، اگر می توانم بر آگاهیی بیفزایم و بر آگاهیم بیفزایم . انسانها به " داده " ها نیازی ندارند . انسانها به شادی و آرامش نیاز دارند . دوست دارم اگر خطایی کردم ردی بر دلی نگذارم و اگر خطایی دیدم ردی بر دلم نماند . دروغ را تحمل نمی کنم ولی در دنیای پر از دروغ با آن مبارزه هم نمی کنم . شاید از منظر خیلی ها فقط می گریزم و از منظر خودم هم می گریزم تا جایی را بیابم که حقیقت حکمفرما باشد ، حتی اگر به جایی برسم که حقیقت مطلق فقط در درون " خود " است . فرزند زمان حال هستم . آینده نگری ویژه ای ندارم و این خیلی بد است و گذشته ام را غرغره نمی کنم . هرکس معلمی برایم باشد را می ستایم و ارج می نهم . ماهاریشی استاد بزرگ و نوری بزرگتر بود . برای همین دوستش دارم و به قول دوستم برای کسی که به رهایی رسیده است عذاداری نمی کنم . به امید روزی که جهان از " ریشی " ها پر باشد ، آگاهی فرمانروای یگانهء همهء مردم دنیا باشد و صلح و آرامش تنها قانون زندگی مردمان .
بخشی از اندیشه های ماهاریشی :
« جو یا هاله زندگی فردی متشکل از تشعشعات ذهنی وجسمی اوست ، و کیفیت آن بستگی دارد به تاثیرات مربوط به افکار و اعمال او که به اطراف پراکنده می شود . هرکس جو مربوط به خودش را ایجاد می کند ، و این نیز به وسیله جوی که یکایک افراد دیگر به وجود می آورند تحت تاثیر قرار می گیرد . هنگامی که ذهن در تطابق با قانون کیهانی و هستی نباشد عملکرد آن نیز بر حسب قوانین طبیعت نخواهد بود . چنین ذهنی بطور ناخواسته و غیرعمدی موجب انتشار عدم توازن خواهد شد . هرنوع فکرو یا فعالیتی که بتوسط فردی انجام شود که در جهت تکامل طبیعی و هدف کیهانی باشد ، اثراتی مطابق با قوانین طبیعی ایجاد خواهد کرد . ولی اگر این فعالیتها با هدف کیهانی توافق نداشته باشند ، آنها بر ضد سیر طبیعی تکامل خواهند بود و سیر طبیعی تکامل فردی تغییر شکل خواهد داد . در اینجا لزوم پیش گرفتن یک زندگی پرهیزگارانه معلوم می شود زیرا هرآنچه بر طبق اصول اخلاقی ، پرهیزگارانه و صادقانه است در واقع بر طبق قوانین طبیعی است و همه آنچه که غیراخلاقی ، گناه آلود و مضر است مخالف سیر تکامل است .
موقعی که به اتاق یک فرد شرور وارد شویم آثار نامطلوب وجوداو را احساس خواهیم کرد ، و برعکس هنگامی که در جوار انسانی نیک قرار گیریم به فوریت آثار توازن را از وجود او درک می کنیم . آثار وجودی او در دیوارها ، سقف و زمین اتاق یافت می شود و همین آثار در درون ما احساس خوشی به وجود می آورد .
اگر هر قسمت ار درخت تماس مستقیم خود را با شیره از دست بدهد ، پژمرده می گردد . همینطور اگر هر جنبه ای از زندگی فردی ، هماهنگی خود با وجود هستی را از دست بدهد از فقدان هستی رنج خواهد برد . موقعی که ذهن به طور دائمی در آرزوها و تمایلات درگیر و مابین راهها و هدفهای گوناگون زندگی سرگردان باشد ، به آرامش نایل نخواهد شد چرا که هیچ چیزی در دنیا قادر نخواهد بود که ذهن را بطور دائمی ارضاء کند زیرا همه چیز در این دنیا فناپذیر و متغیر است .
یک باغبان با تجربه هنگامی که برگ پژمرده ای را می بیند ، به خود زحمت نمی دهد که به آن توجه کند ، بلکه آن را خطری برای تمام درخت محسوب کرده و توجه خود را به ریشه معطوف می کند . در صورتی که زندگی انسان هماهنگ با طبیعت نباشد ، او موجب ایجاد ناهماهنگی در سیر طبیعی تکامل خواهد شد و بزرگترین اثر این ناهماهنگی ، به خود فرد برگشت می کند .
در صورتی که بخواهیم سلامت فرد را بطور کامل بررسی کنیم ، نمی توان فقط بخشی از آن را در نظر گرفت . سلامت یک دست را فقط در قالب سلامتی تمام بدن می توان در نظر داشت و سلامت بدن را نیز بر حسب سلامتی سلسله اعصاب ، که این نیز به نوبه خود به ذهن وابسته است . بررسی سلامتی انسان بر حسب فیزیولوژی و روانشناسی کافی نیست .
علت اصلی رنجهای جسمی و ذهنی در جهان ، جهل نسبت به هستی است و جهل نسبت به این واقعیت که در اثر رسوخ هستی در ذهن ، بدن و محیط ، علت اصلی کلیه امراض و ناراحتی ها از بین خواهد رفت . »
ماهاریشی زندگی اش را در بازشناسی ارزش سكوت ، سكوت تابان در كوه مقدس آروناچالا در جنوب هند سپری كرد.هزاران نفر از جویندگان حقیقت و معنویت ، از طریق و راه او به درجات بالاتر آگاهی و بسیاری نیز به روشن بینی رسیده اند.اكنون نیز روزانه صدها نفر از سراسر هند و اقصا نقاط جهان به دیدار ((اشرام)) او می آیند ، تا از برنامه غنی كه هر روزه صبح و عصر در اشرام او برگزار میشود و از سكوت بی نظیر آن مكان مقدس ، برای رسیدن به درجات بالاتر آگاهی برخوردار شوند.
زیبایی تعالیم ماهاریشی در سادگی و قابل فهم بودن این تعالیم برای مردم عادی است.هر كلمه او حقیقتی را كه هر فرد در زندگی روزمره خود تجربه میكند ، جلوه گر می سازد.او میگوید همانگونه كه حقایق مربوط به گرسنگی ، خواب و رویا را همه تجربه می كنند ، حقیقت وجود نیز باید در دسترس همگان در هر زمان ، مكان و شرایطی قرار بگیرد.
او میگوید: حقیقت یعنی واقعیت موجود ، نه چیز ایده آل و تخیلی. حقیقتی كه درون هر انسان موجود است ((نور آگاهی)) است و هیچكس نمیتواند ادعا كند كه این حقیقت را نمیداند. حتی انكار این حقیقت ، نشاندهنده وجود آنست.
خداوند بشر را تصویری از خویش خلق نمود و این نشانده آن است كه وجود بشر الهی است ، ذات الهی بشر فنا ناپذیر است و فقط ممكن است مدتی با غبار جهالت پوشانده شود ، ولی میتوان این ذات الهی را از زیر غبار بیرون آورد و با نور آن دنیا آن را روشن كرد. ماهاریشی بر خلاف سایر فلاسفه و علما و متفکرین علاقه ای به قبول یا رد تئوری ها نداشت.هنگامی كه سوالی مطرح میشد بجای جواب لفظی ، سوال كننده را به عمق سوال و تردیدش راهنمایی میكرد.
*اگر چنین سوالی مطرح میشد:آیا تولد دوباره ای وجود دارد؟
جواب او به این صورت بود: سوال كننده كیست؟ چه كسی میخواهد در باره تولد دوباره بداند؟
*چرا درد و رنج در دنیا وجود دارد؟
این سوال را در خوابتان مطرح كنید.
ماهاریشی نمی خواست تا به این روش از پاسخ دادن طفره برود ، بلكه میخواست تا به این وسیله توجه سوال كننده را از متن به جواب واقعی كه ((خود سوال كننده)) است معطوف دارد.
*هنگامی كه یك فرد بسیار تردید میكرد و شك داشت ماهاریشی به او میگفت: در مورد شك كننده باید تردید داشت.
شك كننده منشا تمام شك هاست ، اگر شك كننده روشن شود ، شك ها نیز بر طرف خواهند شد.
*برای چه كسی شك وجود دارد؟ سوال كننده كیست؟
تلاش زیاد بشر تا كنون صرف دانستن مطالبی در خارج از وجود خویش شده است.تحقیقات بسیار و انتشارات بی نهایتی در باره آفرینش،تكامل،طبیعت،جهان،مرگ،ستاره ها،ماه و غیره انجام گرفته است.تمدنهای بسیار و با شكوهی آمده و رفته اند ، ولی بشر همچنان در سردرگمی و عدم آگاهی در مورد خویشتن باقی مانده است.چرا؟
در حالی كه بشر در تلاش هایش برای غلبه بر طبیعت ، مسائل تاریخی ، جفرافیایی و نجومی به پیشرفت های بسیار چشمگیری نائل شده است ، هنوز نمیداندكه خود او واقعا كیست و چیست؟
تكنیك ((من كیستم؟))طراح این سوال نهایی است.
مهمترین سوال او اینست كه واقعیت درونی انسان چیست؟
نوشته ها میگویند كه واقعیت درونی انسان (( سات ، چیت ، آناندا ، سوآرو پا)) به معنی((آگاهی ، دانش ، و شادی)) است و او با خداوند در وحدت و یگانگی می باشد.این تعریف فوق العاده است ولی آیا بشر آنرا درك میند؟
ماهاریشی روی منشا مساله میرود و توجه را روی منشا تمام تجربیات ، كه ((تجربه كننده))است میگذارد.او میگوید : طبیعت واقعی بشر شادی است ، هر انسانی بدون استثتا و به طور آگاهانه یا نا آگاهانه به دنبال شادی است.
بشر همواره خواهان شادی مطلق و جاودان ، مبرا از هر نوع رنگ ناشادی است.شادی غریزه واقعی بشر است و تلاش او برای كسب شادی ، تلاش نا آگاهانه ی او برای یافتن واقعیت خویش است.خواسته و آرزوی بشر برای شادی نشان دهنده همیشگی بودن شادی در خود او (خود بزرگ یا خویشتن خویش) می باشد. در غیر اینصورت چنین خواسته ای را به طور مداوم نداشت.
اگر سردرد طبیعی بشر بود ، هیچكس برای رهایی از آن تلاش نمیكرد ، ولی هركس كه مبتلا به سردرد می شود ، نهایت تلاشش را برای خلاصی از آن انجام میدهد.زیرا تجربه لحظات بدون سردرد را نیز داشته است.
بشر تنها به دنبال چیزهای طبیعی است ، شادی در طبیعت انسان است و به این جهت او به دنبال شادی است .
آموزش ما بر این اصل استوار است:
*من جسم نیستم * من ذهن نیستم * زمان و مكان برای من محدودیتی ندارد * من ماوراء زمان و مكان هستم * من همیشه و در همه جا هستم *
ما آگاهی مطلق و بی حد و مرز هستیم ، ما در حد كمال و كاملا آزاد هستیم و از حقیقت و آزادی مجزا نمی باشیم.
وجود ما هم اكنون همان چیزی است كه همواره به دنبال آن گشته ایم و دیگران بدنبال آن هستند.
راهنمایی های ماهریشی برای رسیدن به این اصول بسیار ساده و لذتبخش است.
*كاملا آرام ، مطلقا آرام باشید ، خود را خواهید یافت .
* عنوان متعلق به دوست عزیزم راحیل ( از اون بالا ) است .
در همین رابطه بخوانید :
سروش
رهایی
"For the gifts which he bestows: knowledge of the Veda, experience of the Self, and the inspiration to always go for the highest goal. No words can possibly express my gratitude."
THE HAGUE, Netherlands (AP) — Maharishi Mahesh Yogi, a guru to the Beatles who introduced the West to transcendental meditation, died Tuesday at his home in the Dutch town of Vlodrop, a spokesman said. He was thought to be 91 years old.
"He died peacefully at about 7 p.m.," said Bob Roth, a spokesman for the Transcendental Meditation movement that Maharishi founded. He said his death appeared to be due to "natural causes, his age."
Once dismissed as hippie mysticism, the Hindu practice of mind control known as transcendental meditation gradually gained medical respectability.
He began teaching TM in 1955 and brought the technique to the United States in 1959. But the movement really took off after the Beatles attended one of his lectures in 1967.
Maharishi retreated last month into silence at his home on the grounds of a former Franciscan monastery, saying he wanted to dedicate his remaining days to studying the ancient Indian texts that underpin his movement.
"He had been saying he had done what he set out to do," Roth said late Tuesday.
With the help of celebrity endorsements, Maharishi — a Hindi-language title for Great Seer — parlayed his interpretations of ancient scripture into a multi-million-dollar global empire. His roster of famous meditators ran from Mike Love of the Beach Boys to Clint Eastwood and Deepak Chopra, a new age preacher.
After 50 years of teaching, Maharishi turned to larger themes, with grand designs to harness the power of group meditation to create world peace and to mobilize his devotees to banish poverty from the earth.
His rise to fame came with his association with the Beatles, who first attended one of his lectures in August 1967 in Wales as they looked for a way of attaining higher consciousness in the aftermath of that year's Summer of Love.
The Beatles were so charmed by the self-effacing guru that they agreed to stay with at his India compound, starting in February 1968, an astonishing choice for what was then the world's most celebrated music group.
But once there, Maharishi had a falling out with the rock stars after rumors emerged that he was making inappropriate advances on attendee Mia Farrow. John Lennon was so angry he wrote a bitter satire, "Sexy Sadie," in which he vowed that Maharishi would "get yours yet."
Maharishi insisted he had done nothing wrong and years later McCartney agreed with him. Deepak Chopra, a disciple of Maharishi's and a friend of George Harrison's, has disputed the Farrow story, saying instead that Maharishi had become unhappy with the Beatles because they were using drugs.
Director David Lynch, creator of dark and violent films, lectured at college campuses about the "ocean of tranquility" he found in more than 30 years of practicing TM.
In a telephone interview with The Associated Press, Lynch said it has aided him "in every aspect of life."
He said he believed Maharishi has laid the groundwork for world peace, even if that was not immediately apparent from world affairs.
"The world appears in bad shape on the surface, but I compare it to a tree: there are yellow sickly leaves dropping off but Maharishi has brought nourishment to the roots. Hang on for a little while longer, it's coming."
His followers say that some 5 million people devoted 20 minutes every morning and evening reciting a simple sound, or mantra, and delving into their consciousness.
"Don't fight darkness. Bring the light, and darkness will disappear," Maharishi said in a 2006 interview, repeating one of his own mantras.
Donations and the $2,500 fee to learn TM financed the construction of Peace Palaces, or meditation centers, in dozens of cities around the world. It paid for hundreds of new schools in India.
In 1974, Maharishi founded a university in Fairfield, Iowa, that taught meditation alongside the arts and sciences to 700 students and served organic vegetarian food in its cafeterias.
In 2001, his followers founded Maharishi Vedic City, a town of about 200 people a few miles north of Fairfield. The city requires the construction of buildings according to design principles set by Maharishi for harmony with nature.
Ed Malloy, a TM practitioner and mayor of Fairfield, said Maharishi's followers in Iowa were spending Tuesday evening meditating and holding a "celebration of gratitude for everything he's given."
Supporters pointed to hundreds of scientific studies showing that meditation reduces stress, lowers blood pressure, improves concentration and raises results for students and businessmen.
Skeptics ridiculed his plan to raise $10 trillion to end poverty by sponsoring organic farming in the world's poorest countries. They scoffed at his notion that meditation groups, acting like psychic shock troops, can end conflict.
"To resolve problems through negotiation is a very childish approach," he said.
In 1986, two groups founded by his organization were sued in the U.S. by former disciples who accused it of fraud, negligence and intentionally inflicting emotional damage. A jury, however, refused to award punitive damages.
Over the years, Maharishi also was accused of fraud by former pupils who claim he failed to teach them to fly. "Yogic flying," showcased as the ultimate level of transcendence, was never witnessed as anything more than TM followers sitting in the cross-legged lotus position and bouncing across spongy mats.
Maharishi was born Mahesh Srivastava in central India, reportedly on Jan. 12, 1917 — though he refused to confirm the date or discuss his early life.
He studied physics at Allahabad University before becoming secretary to a well known Hindu holy man. After the death of his teacher, Maharishi brought his message to the West in a language that mixed the occult and science that became the buzz of college campuses.
Maharishi's trademark flowing beard and long, graying hair appeared on the cover of the leading news magazines of the day. But aides say Maharishi became disillusioned that TM had become identified with the counterculture.
In 1990 he moved onto the wooded grounds of a monastery in Vlodrop, about 125 miles southeast of Amsterdam.
Concerned about his fragile health, he secluded himself in two rooms of the wooden pavilion he built on the compound, speaking only by video to aides around the world and even to his closest advisers in the same building.
John Hagelin, a theoretical physicist who ran for the U.S. presidency three times on the Maharishi-backed Natural Law Party, said that from the Dutch location Maharishi had daylong access to followers in India, Europe and the Americas.
"He runs several shifts of us into the ground," said Hagelin, Maharishi's closest aid, speaking in Vlodrop about his then-89-year-old mentor. "He is a fountainhead of innovation and new ideas — far too many than you can ever follow up."
- چقدر عوض شدی دختر ؟
- آره همه می گن ، بزرگ شدم دیگه ، قیافهءخانمها هم با آرایش و بی آرایش فرق می کنه
- نه بابا قیافه رو نمی گم که . اخلاق و رفتارت رو می گم یک جورایی دیگه اون شیطنت رو نداری . خانم شدی . جدی شدی . آدم باهات راحت نیست . سخت شدی . ترسو شدی ...یعنی ترسو که نه محافظه کار شدی . خنده هات این شکلی نبود . اخم کردنهات هم این شکلی نبود . حرکاتت بالغ شده . اصلا عین این مامان بزرگها شدی . همه چی رو می پایی . چشمهات یه جا بند نمی شه ....
- ببینم همهء اینها رو تو این پنج دقیقه فهمیدی ؟
- شما به خدا اعقاد دارین ؟
- مممممم....بله دارم .
- به قیامت چطور ؟
- خب نه به اون شکل بهشت و دوزخ که می گن ...ولی خب ... بله اعتقاد دارم .
- چه کار خاصی برای نزدیک شدن به خدا می کنید ؟
- خب گاهی ذکر می گم ...دعا می کنم ...به بعضی مکانهایی که از نظر خودم پیش خدا ارج و قرب دارن برای زیارت می رم ... یک کارهای دیگه ای هم می کنم که دوست ندارم بگم ...
- یعنی چی ؟ نماز می خونین ؟ ذکر که می گین یعنی چی ؟ ذکر اسلامی می گین یا از همین مانتراهای خنده دار خودتون ؟
- ...ذکر اسلامی می گم . اون مانتراها خنده دار نیستن ما معنیشونو نمی دونیم
- پس چرا از این عکس های جلف و مستهجن تو سایتتون می ذارین ؟ چرا بعضی نوشته هاتون اینقدر وقیحانه و بیشرمانه است ؟
- کی ....؟ من.... ؟
- فیلم می بینین ؟
- بله من عاشق سینما ام .
- چه جور فیلمهایی دوست دارین ؟ متافیزیکی ؟ رومنس ؟ فلسفی ؟
- همه جور فیلمی دوست دارم . به جز اینهایی که گفتین فیلم های کمدی و هالیوودی و فانتزی و تخیلی رو هم دوست دارم ولی کلا همه چی می بینم فقط توش زن داشته باشه
- وااااااااا. اصلا بهتون نمیاد . شوخی می کنین؟
- چی بهم نمیاد ؟ چیو شوخی می کنم ؟
- که اینقدر سلیقه تون غیر روشنفکری باشه ؟ حالا زن نداشته باشه نمی بینین ؟
- روشنفکر ....نه زن نداشته باشه نمی بینم .
- این نقاشیهای آبستره کار خودتونه ؟
- بله . البته کارای قدیمیمه
- یعنی الان اینجوری نقاشی نمی کنین؟
- نه به این سبک . از آبستره ای که معلوم نباشه چیه بدم میاد .
- یعنی اینها معلوم نیست چیه ؟
- نه معلوم نیست . هیچکی نمی فهمتشون .
- خودتون که می فهمین . همین کافیه .
- خودمم اون موقع که می کشیدم می فهمیدم . الان نمی فهمم .
- ولی کارهای جدیدتون در پیته . این قدیمیا خیلی باحالتره
- این در پیت نیست . این خود پیته .
- چی گفتین ؟
- هیچی ....
- چرا بچه نمیاری؟
- خب نمی خوام .
- یعنی چی ؟ تو که اینهمه بچه هارو دوست داری و همیشه می بینم می شینی باهاشون بازی می کنی .
- خب چه ربطی داره ؟
- خب یعنی بچه بیار با بچه خودت بازی کن .
- مرسی . الان پلی استیشن و بازی های کامپیوتری جدید اومده خیلی باحالن .
- واااا مسخره می کنی چرا ؟
- واااا مسخره نمی کنم .
- موزیک دوست دارین؟
- بله خیلی زیاد .
- چه سازی می زنید ؟
- چیزی نمی زنم .
- ااا ... چرا؟ مگه نمی گین خیلی موزیک دوست دارین ؟
- استعداد ساز زدن ندارم .
- پس موزیک باز نیستین . همینجوری تفننی یه چیزایی گوش می دین .
- موزیک باز . نه نیستم .
- حالا چی گوش می دین ؟
- همه چی .
- یعنی چی ؟
- همه رو بگم ؟
- اگه امکان داره ...
- ایرانیها : شهرام ناظری ، شجریان ، پریسا ، هنگامه اخوان ، تعریف ، محسن نامجو ....خارجیا : همه چی
- گفتم که موزیک باز نیستین .
- گفتم که نیستم
- شما به ماوراء الطبیعه اعتقاد دارین ؟
- بله دارم .
- تا حالا پرواز کردین ؟
- به صورت فیزیکی که منظورتون نیست ؟
- هه هه هه نه . منظورم اینه که تونستین روحتونو به پرواز در آرین ؟
- امممممم...نه نتونستم . شاید در حد " آن " بوده . یعنی از یک لحظه هم کمتر
- ااااااا چه بد .
- مگه شما تونستید ؟
- بله من همیشه و حتی الان وقتی جسمم اینجاست روحمو جاهای دیگه می فرستم .
- که چی کار کنه ؟
- شوخی می کنین ؟ خب این یه تواناییه که هرکسی نداره . مثلا خود شما نمی تونین این کارو بکنین.
- بله متوجهم . می گم روحتونو که می فرستین جاهای دیگه چی کار می کنه ؟
- هه هه هه هه ...آدم شوخ طبعی هستین . بگذریم . تو صحبتهاتون یه چیز جالب گفتین . گفتین به صورت فیزیکی پرواز کنه ؟ مگه همچین چیزی ممکنه ؟
- بله ممکنه .
- شما دیدین ؟
- نه ندیدم .
- اگه باشه اسمشو چی می ذارین ؟
- جادو
- هه هه هه هه هه مگه جادو وجود داره ؟
- پس منظور شما از ماوراء الطبیعه چیه ؟
- خیلی آدم بامزه ای هستین .
- ...
- چرا تو روی این دختره می خندی و باهاش حرف می زنی ؟
- خب همکارمه ، هشت ساعت در روز با همیم
- باشه من اصلا ازش خوشم نمیاد
- منم علاقه ای بهش ندارم .
- ااااااا ...پس چرا باهاش بگو بخند می کنی ؟
- نخوابیدم که باهاش . فقط حرف زدم
- باشه تو آدم دورویی هستی . من وقتی می بینمش رومو می کنم اونور نه اینکه مثل تو قربون صدقه اش برم
- اااااا ...کی قربون صدقه اش رفت ؟
- همین دیگه . کاری که تو می کنی دست کمی از قربون صدقه نداره
- ...
- از چی تو دنیا بیشتر از همه چی بدت میاد ؟
- از چیزی بدم نمیاد .
- مگه میشه ؟ آدم از یه چیزایی خوشش میاد از یه چیزاییم بدش میاد . تو از چی بدت میاد ؟
- از خیلی چیزها خوشم میاد ، لوک بسون ، شکلات گلاسه ، زیتون ، رنگ بنفش ، موزیک آمریکای جنوبی ، گوشواره و انگشتر ، هری پاتر تا قبل از جلد آخر ، گیلاس خوردن تا مرز دل درد ، بی . ام . دبلیو ، کله پاچه ، ژان رنو ، جانی دپ ، لیلا حاتمی ، علی حاتمی ، پرویز صیاد ، و یه عالمه از فیلمها ، هنر پیشه ها ، نویسنده ها ...ولی از چیزی بدم نمیاد .
- ببین نمی شه که . مثلا من از پوپولیسم بدم میاد ، از پاپ آرت بدم میاد ، از موزیک پاپ بدم میاد ، از فیلم دزدان دریایی کارائیب بدم میاد و به نظرم جلف و در پیته ...
- در پیت نه خود پیته ...
- چی گفتی ؟
- هیچی ادامه بده ..
- آره می گفتم . از برتولوچی خوشم میاد تلفیق سکس و سیاست . آخرین تانگو در پاریس رو دیدی ؟ از فیلمایی که راجع به ناهنجاریهای جنسی ساخته می شه خوشم میاد . یادداشتی بر یک رسوایی رو دیدی ؟ فوق العاده است . به نظرم اینا مسائل عصر ما هستن . از چت کردن بدم میاد . از زنها بدم میاد . اکثرا احمقند . البته دور از جون شما . از بچه ها بدم میاد زندگی رو به گند می کشند . از رنگ قرمز بدم میاد . از قرمه سبزی و کله پاچه و دیزی بدم میاد . واقعا غذاهای ایرانی خیلی ضایعند ...خب از خیلی چیزا بدم میاد ...
- فهمیدم منظورت چیه منم از یه چیزایی بدم میاد . از دروغ بدم میاد ، از فوضولی بیجا بدم میاد از مرغ و گوشت پاک کردن بدم میاد ، از مارلون براندو به خاطر بازی تو اون فیلم بدم میاد ، از ...
کشف کردن آدمها و چیزها کار لذت بخشیه . ولی اندازهء کشف هرکس بر اساس سلیقه و به اندازهء شعورشه . این کشف جدید منه
زنی در فروشگاه از کنارم رد می شود . با کنجکاوی و دقت داخل سبد چرخدار خرید مرا که به جلو هل می دهم نگاه می کند . تعجب می کنم و درون سبدم را با نگاه می کاوم . چیز عجیب و تعجب آوری نمی بینم . خوردنی های معمولی ، مواد شوینده و بهداشتی و ...مردی با زنش و بچه ای که درون سبد نشانده از کنارم می گذرند ، هرسه با هم درون سبد مرا نگاه می کنند ...
پشت چراغ قرمز هستم و در فاصلهء دوری از چهارراه ، بیل بوردی که سر چهارراه نصب است توجهم را جلب می کند ، گربهء سفید و بزرگی که یک تاج جواهر نشان روی سرش است و گردنبند جواهر نشانی هم به دور گردنش دارد. نوشته های روی تابلو را نمی بینم . نزدیکتر که می روم با وجود بوق زدن های ماشین پشتی سعی می کنم متن تبلیغ را بخوانم : " کرم بیرنگ کنندهء موهای صورت و بدن "!!!
توی تاکسی نشسته ام و یک آقای لاغر و سیاه چرده که کیف چرمی قهوه ای روی پایش دارد ، کنارم نشسته . مسیر طولانی ست و پر ترافیک . مدتی که می گذرد احساس می کنم جسم تیزی به پهلویم فرو می رود . جایی ندارم که آنطرف تر بروم . آقای متشخص را نگاه می کنم . حالت تهوع می گیرم . تا انتهای مسیر آرنج آقای متشخص توی پهلویم است و چون باور نمی کنم که ممکن است استخوان آرنج جزو نقاط حساس جنسی کسی باشد ، چیزی هم نمی گویم .
از عابر بانک پول می گیرم ، همهء آنهایی که پشت سرم ایستاده اند سرک می کشند تا پول گرفتن مرا تماشا کنند . با تعجب نگاهشان می کنم ، شاید خیلی دوست دارند رمز مرا ببیند ، چندتاییشان می پرسند : درست است ؟ کار می کند ؟
می گویم بله و ادامه می دهم . همچنان همه سرک می کشند .
نمایشگاه بین المللی مبلمان داخلی ، بیشتر آدمهایی که از کنارم می گذرند ، صدای بلند موزیک گوشی همراهی که در دستشان دارند را با خودشان اینور و آنور می برند . فکر می کنم لابد همهء این موبایل ها هدفون هم دارند ...
توی رستوران نشسته ایم و غذا می خوریم . چهارتا دختر کم سن و سال تر از من روبرویم نشسته اند . دائم مرا به یکدیگر نشان می دهند و می خندند . چندین بار سرتاپایم را نگاه می کنم تا مطمئن شوم سس یا غذا روی خودم نریخته باشم . به همراهم می گویم می خواهم سر میز این دخترها بروم و چیزی به آنها بگویم . می گوید ولشان کن : به تخ...ت ...مردم دیوانه اند ...!!!
آبدارچی شرکتمان باید هرروز صبح زودتر از بقیه بیاید تا در را باز کند و نظافت کند ، هر روز کمی دیر می رسد چون صبحها مسافر کشی می کند و عصرها کارت بنزین از کارمندان گدایی می کند . عصر که می روم رئیسم می گوید فردا تحویل کار داریم کجا می روی ؟ می مانم و بیشتر کار را انجام می دهم . چون می خواهد برود می آید و می گوید فردا هفت و نیم صبح اینجا باشید تا کار را تمام کنیم و چندین بار به آبدارچی هم تاکید می کند . آبدارچی فردا تا یک ربع به نه نمی آید و وقتی از او سوال می کنم می گوید من دیروز با اکراه گفتم که زود می آیم در حقیقت دلم نمی خواست زود بیایم ، تازه آقای رئیس وقتی داشت به شما می گفت زود بیایید به شما چشمک زد !
یک کوچه نزدیک خانه مان است که در یک جایی هم باریک می شود و هم یک دکل برق فشار قوی درست از وسط آن سر در آورده . همیشه وقتی با یک آشنا هستم او را از آنجا می آورم تا جاذبه های توریستی محل مان را نشانش دهم . امروز که از آنجا رد می شدیم . دیدم خیابان به کلی بسته است چون یک ماشین درست همان وسط ایستاده . هرچه بوق زدیم نرفت تا جاییکه متوجه شدیم راننده ندارد . یکی از مغازه دارها بیرون آمد و گفت دور بزنید و برگردید . این ماشین را چند روز است اینجا گذاشته اند و رفته اند .
برای اولین بار از این تاکسی های " ون " سوار می شوم . یک جایی نزدیک به آخر خط به راننده می گویم که پیاده می شوم . راننده اول نیش ترمزی می کند و درون آیینه اش موقعیت مرا بررسی می کند ، پیش خودش حساب می کند که دست کم چهار یا پنج نفر باید از ماشین پایین بیایند تا من بتوانم پیاده شوم و تا مقصد هم پنج دقیقه ای بیشتر نمانده . با حساب اینکه به استهلاک ماشین و بنزین و وقت تلف کردنش نمی ارزد پایش را روی گاز می گذارد و تا ایستگاه انتهایی می رود ...
در این کسادی بازار وبلاگ و وبلاگ خوانی این دوستان عزیز ما برای فرار از این رخوت بازی هایی راه می اندازند تا من و شمای نویسنده و خواننده بر سر ذوق بیاییم ، شاید این رکود و کرختی ناشی از روزمرگی و تهوعات ناشی از زندگی های ماشینی و عشق های دوزاری و تلقینات چندش آور رسانه های تصویری ، جای خود را به انرژی پویا و محرکی بدهد .
دوست عزیزی در یکی از این بازیها خواسته تا بهترین مطلبم را از نظر خودم بنویسم . از صبح تا به حال تمام آرشیوم را زیر و رو می کنم و نمی دانم بهترین مطلب اصلا یعنی چه . چون هر نوشته ای ممکن است بر اساس حس زمانش بهترین مطلب باشد و وقتی زمانش بگذرد ، هیچ تاثیر و احساسی ایجاد نکند . به هر حال مطالبی را که اینجا عنوان می کنم ، به ترتیب اولویت ، در زمان خودشان برایم عزیز بودند :
1- انگار که اسمش لیلا بود ...
2- برکت کوچک امروز را بپذیر !
3- مشت نمونه خروار
4- شادی با مردم بودن
بازی دیگر جالب و طنز آمیز و از نگاهی دیگر کاملا دردناک است .
دوست عزیزم خواسته تا در یک بازی دست اندر کاران صدا و سیما را مجازات کنیم .
قوانین بازی:
1- هر نفر می¬تواند از 5 نفر از صداوسیمایی¬ها نام ببرد ( اعم از مدیران، تهیه¬کنندگان، کارگردانان، مجریان، بازیگران، خوانندگان، آهنگ¬سازان و...)
بهتراست که دلایل این مجازات را هم بگوید.
2- هر نفر می¬تواند برای هرکدام از اسم¬ها مجازات جداگانه¬ای تعیین کند یا برای همه¬شان یک مجازات. فقط این نکته را نباید فراموش کند که مجازات(ها) باید سخت¬ترین مجازاتی باشند که در ذهنش برای یک جنایت کار تصور می¬کند .
3- هر نفر مثل همیشه باید 5 نفر را به بازی دعوت کند.
کسانی که من در نظر گرفتم اینها هستند :
- خاله نرگس : مجری برنامه کودک ( فکر کنم رنگین کمون ) در شبکهء 5 . یکی نیست به این خانم بگوید تو که از بچه ها متنفری مگر مجبوری با آنها برنامه اجرا کنی ! برو مجری برنامهء مبارزه با مواد مخدر بشو !
- مجری برنامه 20:30 ، که نمی دانم اسمش چیست و انگار مهندس کشاورزی ست . این آقا راجع به همهء موضوعاتی صحبت می کند که در موردشان بی اطلاع ترین است و فوق العاده هم به حزبی با نام " حزب باد " پایبند است .
- مجری برنامهء " ماه عسل " در ماه رمضان : اسم این یکی را هم نمی دانم ، برای همین می تواند مجازاتش را با فرزاد حسنی که می شناسمش و جرم هردویشان تحریک دستگاه گوارش اینجانب تا مرز بالا آوردن ( گلاب به روتون ) و پر رویی و بی ادبی را به حد نهایت رساندن است .
- نویسندهء سریال "اغما" و " او یک فرشته بود " : این آقا که فکر می کند ناب ترین و بکر ترین سوژه عالم را که آنهم " شیطان " است پیدا کرده و دست از سرش هم بر نمی دارد ، با این شیطانهای که همه مشکل جنسی دارند ، امیدوارم خودش را یکی از همین شیطانها یک روز ...( فعل به عهدهء خواننده )
- مجید اخشابی : خواننده سریال " یک وجب خاک " و چیزهای دیگر : که توانایی دارد تمام زحماتی را که نسل بشر برای موسیقی کشیده در چند دقیقه به ... بدهد .
ببخشید من می ترسم بیشتر از پنج نفر را نام ببرم بگویید : عجب آدم منفی باف و دل چرکی ست این ! ولی واقعیت اینست که تعدادشان خیلی بیشتر از اینهاست مجازاتشان را هم به خدا حواله می کنم !
به رسم بازی دعوت می کنم از :
سروش
کام تلخ
خبرنگار دست چپ
شاید فردایی
از دوست عزیزم " پیش از مگس " هم می خواهم نظرش را همینجا بگوید ( وبلاگ ندارد )
خوابهایِ یِک دیوانه دَر جَهانِ مُسَطٌح
- مدل هورتی : این شکل از دریافت ، آزادی بیشتری به دریافت کننده می دهد و او هر وقت که بخواهد دهانش را به سر لیوان آگاهی و شعور می چسباند و یک هورت می کشد که بسته به میزان قدرت او ، حجم دریافت متغیر است . مضرات این روش این است که گاهی ممکن است در لحظات ناهشیاری شما لیوان را عوض کنند و بار بعدی که شما هورت می کشید چیزی عوضی را فرو دهید و دیگر اینکه ممکن است اگر مزهء محتویات لیوان به مذاقتان خوش نیاید از هورت کشیدن دست بکشید ولی خب اگر مراقب باشید و پا روی سلایق شخصی بگذارید ، روش بدی نیست .
- مدل قیفی : این روش به نسبت روشهای قبل حقی را برای متقاضی اطلاعات و آگاهی قائل نیست به طوریکه سر قیف را در دهان شما ( و یا هر جای دیگری که اطلاعات دهنده دوست داشته باشد ...) فرو می کنند و با فشار و یا بی فشار آگاهی را به آن سرازیر می کنند که اگر فشار و حجم این دریافت زیاد باشد ممکن است سرریز کند و شما چیزهای زیادی را از دست بدهید ، اتفاق دیگری که ممکن است بیفتد اینست که در اثر بالا بودن فشار آگاهی ممکن است راه نفستان بسته شود و خفه شوید و تازه همهء اینها در صورتی است که آگاهی دهنده سر درست قیف را به شما فرو کرده باشد و از سر عطوفت یا هرچه که دلتان می خواهد اسمش را بگذارید ، سر پهن قیف را به سمت شما قرار نداده باشد .
- مدل نردبانی یا پلکانی : در این موقعیت باز هم شما به انتخاب خودتان بالا می روید و از هر پله ای چیزی را برمیدارید که هست ، ممکن است روی بعضی از آنها چیزی نباشد و یا ممکن است شما به اختیار خودتان چیزی بر ندارید ...
- مدل شهودی : نظر من در اینجا بر خلاف متفکرین و اهل دل است چرا که این روش فقط از لحاظ شکلی زیباتر از مدل قیفی به نظر می آید وگرنه به همان اندازه دست شما در پذیرش داده ها بسته است و اگر آنجا خطر خفه شد در کار بود در این سطح شما ممکن است بر اثر داده های زیاد که یکهو به مغز و یا دیده تان وارد می شود و از آن گریزی نیست ، یا کور شوید و یا مغزتان بپکد ( هرکسی کو دور ماند ...)
- مدل معکوس و یا ضد : در این شکل می آیند و ضد آن چیزی را که شما باید در نهایت دریافت کنید به شما می نمایانند و یا می چپانند که البته من نمی دانم چه مرضی ست ، شما اولا باید در آن لحظه آنقدر شعور داشته باشید که تشخیص بدهید این عکس قضیه است و ثانیا اصلا بدانید ضد این چیزی که به شما نشان داده اند چیست که باید آن را دریافت کنید . و اگر شناخت شما کامل نباشد و هشیار نباشید همینطور این وارونه ها را تا ابد به خوردتان می دهند و شما هیچ نمی فهمید .
- مدل توسری : در این روش با چماق و یا وسیله های مشابه آنقدر توی سرتان می کوبند تا به درجهء دریافت نائل شوید .
- مدل صبر ایوب : این موقعیت برای کسانی ست که می دانند و یا فکر می کنند که عمر نوح دارند و به همین دلیل می نشینند ، می نشینند و می نشینند ( چون اگر بایستند خسته می شوند ) تا چیزی به آنها الهام شود ، قیف شود ، تو فرق سرشان کوبیده شود و ...
Thats me in the corner
Thats me in the spotlight
Losing my religion
Trying to keep up with you
And I dont know if I can do it
Oh no Ive said too much
I havent said enough
I thought that I heard you laughing
I thought that I heard you sing
I think I thought I saw you try
Every whisper
Of every waking hour im
Choosing my confessions
Trying to keep an eye on you
Like a hurt lost and blinded fool
Oh no Ive said too much
I set it up
Consider this
The hint of the century
Consider this
The slip that brought me
To my knees failed
What if all these fantasies
Come flailing around
Now Ive said too much
I thought that I heard you laughing
I thought that I heard you sing
I think I thought I saw you try
But that was just a dream
That was just a dream

به پهلو غلتید و گفت : تو که کسی را نداری ! ابروهایم را در هم کشیدم تا جوابی دندان شکن بدهم و دیدم جوابی ندارم . راست
می گفت کسی را نداشتم تا چماق کنم و بکوبم توی فرق سرش ! حتی اگر هم کسی را در تاریکی های ته ذهنم می یافتم که می توانستم با او از اتهام بی کسی رها شوم ، اذعان نمی کردم .
نمی دانم این چه جور چیزی ست ؟ ولی هرچه فکر می کنم بیشتر احساس می کنم که یک باگ آفرینش در مورد موجودات مونث وجود دارد . ما زنها با این مغز لایه ایمان ( این را من نگفتم ، قبلا ثابت شده ) گند می زنیم به هرچه گفتمان و گفتگو است . تا جایی که نه همزبانی می ماند و نه همدلی که یکی بخواهد خوشتر هم باشد . خودمان آزار داریم و غم و دردمان می شود یک مازوخیسم مزمن که دائم عینهو تاج خاردار عیسی توی نقاشی های رنسانسی بالای سرمان تاب می خورد و وقتی که بخواهیم نگاهش کنیم تا بدانیم اصلا چی هست که اگر خواستیم آن را برای کس دیگری شرح دهیم لا اقل بدانیمش مثل تف سربالا می خورد توی چشمانمان و نگاه غمبار باز هم خیستر از پیش می شود . هیچ وقت انتظار نداشته باشید که وقتی از زنی می پرسید : چه مرگت است ؟ در جواب شما پیکر لخت و عور دردش را نشان دهد و بگوید : اینست ! این تن برهنه ای که می بینی درد من است ! یک زن در وهله اول هزار و یک لباس زیبا و زشت به تن دردش می پوشاند و می گوید : اینست ! ( تازه این در صورتی ست که شما خیلی شانس بیاورید و او حاضر باشد چیزی را برایتان نمایان کند ، وگرنه که برای خلاص شدن از شر پیگیری های دلسوزانه تان گنجشک همسایه را جای قناری خودش بهتان زورچپان می کند ) بعد شما اگر حوصله کردید می نشینید و یکی یکی آن پارچه ها را کنار می زنید و لباسها را بیرون می آورید تا دستتان به پوست داغ ، برهنه و بی لباس معضل برسد . البته من باید بگویم که تا به حال هیچ مردی را ندیدم که اینهمه حوصله به خرج دهد . آنها یا می پذیرند که پیکری که در چلهء تابستان آن همه لباس به تن کرده همان سوژه اصلی ست و آن را به جای عریانکی که باید ببینند قبول می کنند و یا همانجا لباسها را آنچنان به تن بیچاره پاره می کنند که پیکر زخمی که می ماند هم دروغی است.
دلسوزی و یا کنجکاوی در مورد زنها معمولا کار را از آنچه که هست بدتر می کند و توصیه من اینست که اگر کاری از دستتان بر نمی آید و یا امکان تغییری را در هر جایی که امکانش باشد و یا نباشد که اولیا مخدره را آزرده کرده ، نمی بینید ، حس کنجکاوی خود را قورت بدهید و سوال نپرسید که چه مرگت است ضعیفه ؟ چرا پکری ؟
حتی اگر توانستید با گاز انبر یا وسایلی اینچنین ، چیزی را از زیر زبانش بکشید ، در آن زمان شما فقط می دانید که او چه ملالی دارد و به قول شو کينگ : ميان دانستن و دريافت کردن فاصله زيادي است. دانستن دشوار نيست اما دريافت کردن دشوار است.
درصد کمی از زنها را دیدم که بتوانند طرف مقابلشان را به مقام دانستن نائل کنند ، چه رسد به اینکه سعی کنند او حدیث را دریافت هم بکند . به هر حال اگر کسی به مقام دانستن نائل شد ، باید سعی کند موضوع را دریافت کند.
برای دریافت اینگونه دردهای مزمن باید آنها را مثل بالشت بغل کنید و فشار دهید تا جایی که دیگر احساس کنید جزئی از شماست ، بوی شما را می دهد و بدون آن حتی یک لحظه هم نمی توانید بخوابید ، بعد نرم نرم ، شروع کنید به ور رفتن با آن . پایین و بالایش کنید ، مچاله اش کنید و حتی با مشت پرهای توی آن را شکل بدهید و با خودتان اختش دهید ، سپس می بینید که نه تنها دیگر دردی ندارد بلکه جزو مایملک لذیذ شما شده است . ولی روش کاربردی مردها برای دلداری دادن به خانمها و برطرف کردن دردهای آنها معمولا روش بالشتی نیست ، بلکه روش مگسی است . به طوریکه فکر می کنند ، خانم محترمه یا خیالاتی شده و اصلا معضلی وجود ندارد و یا معضل فوق العاده بی اهمیت است که در هر صورت می توان آن را همچون یک مگس نه چندان موذی " کیش " کرد . بنابر این اطراف خانم پرسه می زنند و مدام مگس ها را کیش می کنند .
روش بعدی که معمولا از سوی آنها انتخاب می شود روش آروغ است که سعی می کنند با انگشت توی حلق کردن و تلقینات مشمئز کننده خانم محترمه را وادار کنند دردش را بالا بیاورد و آروغ بزند.
بعضی از آنها هم که خیلی عاقل و با هوش و با فراست هستند هیچ روشی با کار نمی برند و دائم می گویند :" من می دانم چه تان است !" و یا " من تو را نشناسم ؟!" ، " من تو را از خودت بهتر می شناسم " و ...به هر حال بدیهی ست که هرکسی که به دنبال پاسخ سوالی ست و یا احساس می کند که پاسخی را می داند در وهلهء اول چیزی را می بیند که دوست دارد ببیند .
لزومی ندارد پای درد و دل های زنانه بنشینید و گوش کنید ، حتی لازم نیست منتظر باشید که نکتهء خاصی بارز شود ، فقط بیاموزید که ساکت و آرام بمانید ، تا زنها سخن بگویند ، چرا که تا وقتی خودشان آغاز گر نباشند هرگز رازی برملا نمی شود ، امری واقع نمی شود و چیزی از سوی شما دریافت نمی گردد !
تنیده یاد تو در تار و پودم
بود لبریز از عشقت وجودم
میهن ای میهن
تو بودم کردی از نابودی و با مهرپروردی
فدای نام تو بود و نبودم
میهن ای میهن
به هر مجلس به هر زندان ، به هر شادی به هر ماتم
به هر حالت که بودم با تو بودم
اگر مستم اگر هشیار ، اگر خوابم اگر بیدار
به سوی تو بود روی سجودم
میهن ای میهن
وقتی این دعوت دوستان را برای شرکت در بازی " وطن برای تو یعنی چه ؟ " قبول کردم ، هنوز دست و دلم می لرزید . نوشتهء برادرم را که خواندم ، اشکهایم هم سرازیر شد که آدمهایی را که نوشته بودشان بالطبع من هم می شناختم . مدتها بود که سعی کرده بودم احساس " جهان وطنی " در خودم ایجاد کنم و خیلی روشنفکرانه بی خیال هرگونه تعصب و عشق شدید به وطنم باشم . دلیلش هم این بود که هروقت به " وطن " و " هم وطن " به عنوان یک مفهوم حقیقی و نه مجازی می اندیشیدم یک جایی توی قفسهء سینه ام خالی می شد و می سوخت . نمی خواستم بپذیرم که وطن من گمشده است و این سوزش جای خالی اوست ...
این روزها در وطنم و دور از آن و نمی دانم آنها که در وطن نیستند چه احساسی دارند . خاطراتی که اسم وطن را در قلبم زنده می کنند هیچ کدام شیرین نیستند و مردمی که وطن وطن می گویند تقریبا نیمی شان شبیه من نیستند . من نمی دانم وقتی می گویند فلان چیز حق مسلم ماست ، یعنی چه ولی من می دانم که صلح و آرامش حق مسلم تمامی انسانهاست و می دانم که چه کسانی آن را از مردمان دریغ کرده اند ولی نمی دانم چرا ؟ من می دانم که هم وطن یعنی چه ولی نمی دانم که چرا هم وطنانم احساس هم وطنی به هم ندارند ؟ همه می خواهند جلو بزنند ، همه می خواهند زودتر برسند ، همه می خواهند خودشان و فقط خودشان بگویند و دیگری اگر هم قرار است خفه شود ولی نگوید که حرفش شنیدنی نیست ، همه فقط خودشان دین دارند ، خودشان یک خدا دارند که مفهومش با خدای بقیه توفیر دارد و تنها خدای حقیقی روی زمین است ، هم وطنشان فاسد و دروغگوست و لیاقت هیچ چیز را ندارد و آنها هستند که پاک و عاری از هر اتهامی هستند .
هم وطن می خواهد که هم وطن نباشد . اگر اجازه دهند ، آذربایجان ، کردستان ، سیستان و بلوچستان و خوزستان از هم وطن بودن استعفا می دهند و ایران می ماند و پایتختش ! ارمنی می گوید من اول ارمنی هستم و بعد ایرانی ! کجای دنیا عقیدهء دینی قبل از نام وطن بر زبان می آید ؟
کسانی که برای وطن و خدا جنگیدند و مردند و بعد دیگر نامی از آنها نبود !
آنهایی که برای وطن و خدا جنگیدند و مردند و بعد گفتند برای دین بوده که جنگیدند ! ( وگرنه به درک که کشور به دشمن دهیم و بهتر از این هم نیست که تن به تن سر به دشمن دهیم )
آنها که برای وطن و بچه های این وطن جان خود را دادند و نیستند که ببینند بچه هایشان بی وطن و بی چیز مانده اند !
وطن جایی نیست که یک شبه همه آدم فروش شوند و شب بعد در دسته های سیاه پوش بوی عرق تن هم را با لذت به ریه ها فرو دهند و از اینکه حسین یاور همه شان است به خودشان ببالند ، یک روز به خاطر فرم سیبیلت تهمت کمونیستی به تو بزنند و تو را از داشتن کوپن روغن و برنج محروم کنند و روز دیگر سیبیل کمونیستی مد شود ! وطن جایی نیست که یک شب تلفنت زنگ بزند و تو بشنوی که قرار است بهترین دوستت را از دست بدهی چرا که آن دوست نمی خواهد دیگر هم وطن تو باشد ...و بعد هم از دل برود هر آنکه از دیده برفت .
وطن جایی نیست که پسری تا بیست سالگی نداند قبر پدرش کجاست و حتی نداند چرا و به چه جرمی رفته است . وطن جایی نیست که زنی با شرمندگی زنبیلش را که پر از پای مرغ است زیر چادر پنهان کند تا به خانه برسد و برای بچه هایش سوپ مرغ! درست کند و زن دیگری تکه های بزرگ ران مرغ را به سگشان فیفی بدهد و ناراحت باشد که فیفی ران دوست ندارد .

" ببین دیازپام ده خورانده اند خلق را
ببین چگونه بشکنند جای شیشه طلق را
ببین چگونه پول می دهیم نفت و آب و برق را
ببین احاطه کرده است عدد فکر خلق را
مچاله شو به جوی آب شو روان عدد بده !
زباله شو به گوشه ای غمین هزار ساله شو عدد بده !
این قرار عاشقانه را عدد بده !
شور و حال عارفانه را عدد بده !
رو جهان بی کرانه را سند بزن !
روی رود تشنگی سد بزن ! ( نامجو )
وطن جایی نیست که مردمش جلوی دوربین تمام ایسم ها و حقوقشان را فریاد بزنند و در تنهایی شان حتی نتوانند دو خط شعر حافظ را از روی کتاب بخوانند . وطن جایی نیست که در آن همیشه فکر کنی که اینجا جایت نیست ، که حق تو نیت که حق تو بیشتر است که می خواهی بیشتر دوست داشته باشی ولی دهانت را می بویند مبادا گفته باشی ...
وطن جایی نیست که یک روز جوانانش برایش بمیرند و روز دیگر برای افیون هر چه غیر از آن است جان بدهند .
وطن جایی است که مرا دوست داشته باشد ، همانقدر که من دوستش دارم !
برای خودم ، وطنم و هم وطنم آزادی و صلح و آگاهی می خواهم که لا اقل هرچه را که بر سرش می آید ببیند . حال چیزهایی که قرار است بر سرش بیاید پیشکش !
آرزو دارم هم وطنم گذشته اش را فراموش نکند ، آرزوی صبر برای هم وطنم می کنم که بذری را که می کارد به نظاره بنشیند تا سر از خاک در کند نه اینکه چون تحمل ندارد ، باغچه اش را رها کند و به سراغ جای دیگری برود و از نو بذری بکارد . که سراسر همه جا بذرهایی زیر خاک می ماند که برای جوانه زدن نیازمند چشم انتظاری یک باغبان و دلسوزی یک مراقب و شاهدند .
"در دوران كودكي، يك پيله ابريشم را بر روي درختي يافتم، درست هنگامي كه پروانه خود را براي خروج از پيله آماده مي كرد، اندكي منتظر ماندم.
سرانجام، چون خروج پروانه طول كشيد تصميم گرفتم اين فرآيند را شتاب بخشم. با حرارت دهان شروع به گرم كردن پيله كردم تا پروانه خروج خود را آغاز كند، اما بال هاي پروانه هنوز بسته بودند و پروانه اندكي بعد مرد.
بلوغي صبورانه با ياري خورشيد لازم بود. اما من انتظار كشيدن نمي دانستم. آن جنازه كوچك تا به امروز يكي از سنگين ترين بارها بر روي وجدان من بوده است. اما همان جنازه باعث شد درك كنم كه يك گناه كبيره حقيقي وجود دارد؛ فشار آوردن بر قوانين بزرگ كيهان! بردباري لازم است و نيز انتظار زمان موعود را كشيدن و با اعتماد راهي را دنبال كردن كه خداوند براي زندگي ما برگزيده است."
( نیکوس كازانتزاكيس )
وطن جایی ست که اگر مردمش دائم خدا خدا می گویند ، واقعا باور داشته باشند که بالاترین قدرت از آن اوست و همهء تشنگان و طالبان قدرت ، انسانهایی حقیرند که به سبب حماقت آدمها خدایی می کنند !
این بازی را گاوخونی به راه انداخته تا دلمان را ریشتر از پیش کند !
من هم دعوت می کنم از دوستانم که بنویسند وطن برایشان یعنی چه ؟:
بهترین چیزرسیدن به نگاهیست ...
هشت – نه سالم که بود ، یک شب در یکی از این مهمانی های آنچنانی فامیل بودم . طبق معمول هیچ علاقه ای به بازی کردن با بچه ها نداشتم و کنار دست دوتا پیرمرد زهوار در رفته نشسته بودم که نه حوصلهء پایکوبی داشتند و نه میگساری...
آنکه کنار دستم نشسته بود ، بعد از مدتی ناگهان دست مرا گرفت و گفت : " کوچولو پیانو می زنی ؟ " گفتم نه و کمی از حرکت او ترسیدم . ولی او لبخندی زد و به پیرمرد کنار دستیش گفت : " این بزرگ که بشه هنرمند میشه ! "
آن موقع ها از بازی های دسته جمعی فراری بودم . از قایم موشک بدم می آمد و به نظرم ابلهانه بود که آدم خودش را جایی پنهان کند تا یکی بیاید پیدایش کند . دوست داشتم اگر پنهان می شدم نه کسی دنبالم می گشت و نه اصولا دلم می خواست پیدا می شدم . درست بر خلاف وقتی که بزرگ می شویم و دوست داریم هر روز کسی پیدا شود و ما را پیدا کند ! از بازی های رقابت جویانه هم منزجر بودم و اعتماد به ن