آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)

Jon English - Six Ribbons

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انتخاب وبلاگ برتر
تلویزیون نوروزی ( مجید اسلامی )
اسباب خجالت
کاندیداها و برندگان اسکار
ThE WiNnErS
Maharishi Mahesh Yogi Dies at 91
ماهاریشی درگذشت
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (24)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (11)
هیچکدام (5)
بعد از مرگ اول (47)
دور سوم چرخه (1)
داستان (26)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من
بخوانید

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


صفحه اصلی

دوشنبه 20 اسفند 1386
پلاک 1+12

به محض دیدن خانم فروزنده مابین جمعیت ، به یاد کاسه آش شکسته افتادم . نمی دانم خودش هم در فکر کاسه اش است که از آن دور ایستاده و توی این هیاهو بر و بر مرا نگاه می کند یا اینکه هیجان زده شده و می ترسد نزدیک تر بیاید . دو ماهی می شود که کاسهء لعنتی دست من است . می خواستم همان اول پسش بدهم که ماهیتابه از بالای ظرفشویی روی سرش فرود آمد و لبه اش شکست ، بعد هم که هرچه گشتم لنگه اش را پیدا نکردم . به منشی شرکت سپردمش و گفتم :
- ببینم می تونی نمونهء اینو پیدا کنی ؟
- باشه ولی باید دور و بر منوچهری دنبالش بگردم !
وحشتزده پرسیدم :
- مگه قدیمیه ؟
نمی فهمم وقتی این همه ظرف یک بار مصرف جور واجور با رنگهای مختلف و شکل میکی ماوس و گوریل انگوری توی بازار هست،. مردم چه اصراری دارند توی یک چنین ظرفی برای آدم نذری بیاورند !

هر لحظه به تعداد جمعیت روی بام اضافه می شود . دختر نوجوان یکی از همسایه ها با ترس و لرزسرش را از در خرپشته بیرون می آورد و سرک می کشد و بلافاصله زنهای همسایه شروع به جیغ و داد می کنند که وااااااااااای دختر برو تو برو ...زشته... همینطور جملات بی ربط است که پشت سر هم می شنوم . یکی دیگر می گوید : اینها جوانهای ساده ای هستند ... دختر من تا به حال ماهواره هم ندیده ...یکی این بچه ها رو ببره پایین ...

ذهنم را جمع و جورمی کنم و همهء حواسم را به مرد معطوف می کنم که با آرامشی غیر عادی پشت به جمع ایستاده و از روی لبهء بام پایین را نگاه می کند . داد می زنم : یک نفر یک پتویی چیزی برای این بیاورد ...ولی کسی به حرفم گوش نمی کند . هرچه بیشتر تقلا می کنم که خودم را از دست همسایه ها خلاص کنم و به سمت او بروم ، فقط خسته تر می شوم .معماریان ، مچ دستهایم را از پشت گرفته و می پیچاند ، خودش را هم جوری به من چسبانده که یک طوری می شوم . ، همیشه از این مردک بدم می آمده اول از این فامیلیش حرصم می گیرد ، من مهندس معمار باید یک چنین اسم فامیل ضایعی را یدک بکشم و یک مبل فروش باید فامیلش معماریان باشد . بعد هم این مرتیکه یک کم ظرافت توی رفتار و کلامش ندارد ، مثل همین الان که محبتش دارد کار دست من می دهد و مچ دستم را از جا در می آورد .

خانم مهدوی آن طرف درست نزدیک مرد ایستاده و در حالیکه سعی می کند از من روبرگرداند مثل ابر بهار اشک می ریزد .همین هفته پیش بود که با عصبانیت دم در خانه آمد و گفت که تازه شیشه هایش را پاک کرده و آبی که من توی بالکن ریخته ام به شیشه های او پاشیده و کثیفشان کرده ، چندین بار هم تاکید کرد که شما به فکر یک زن تنها نیستید و فقط به مشکلاتش اضافه می کنید .همیشه این تنها بودنش را خیلی توی سر همسایه ها می کوبد و حتی توی جلسات ماهانه هم تکرار می کند که باید هوای او را داشته باشیم . الان هم معلوم نیست به یاد شوهر مرحومش اینقدر احساساتی شده یا ...به هر حال من نمی دانم که شوهرش مرحوم شده یا از دست او فرار کرده ، فقط می دانم که زن تنهایی است با یک پسر بی ادب که همیشه مشغول آسانسور بازی دیدمش .

مرد با آن ظاهر عجیبش همچنان با آرامش ایستاده و به پایین نگاه می کند . نمی دانم اینهمه همسایه چطور خبردار شدند و در عرض چند دقیقه این بالا آمدند . او قدمی به جلو بر می دارد و روی لبهء بام می رود . همانجا می ایستد و به سمت من بر می گردد . دارم پس می افتم . فریاد می زنم : نه... نه ...ن______________ه... و به سمت جلو شیرجه می زنم . همان موقع همسایه ها محکم نگهم می دارند تا جلوتر نروم . نه خانم مهدوی که نزدیک مرد ایستاده است و نه هیچ کس دیگر کاری به کار او ندارند و اصلا برایشان مهم نیست که او روی لبه بام خودش را با نسیم تکان تکان می دهد .

آقای صالحی مثل همیشه بالای منبر رفته و دارد نصیحت می کند . از آن ریش متظاهرانه و تسبیح شاه مقصود واز لحن حرف زدن کتابیش متنفرم . می دانم به کجاها بند است و از کجاها می خورد .

- ... همه ما مشکل داریم . فکر می کنی اگر همه برن واینکار رو بکنن چی می شه ؟ چیزی درست می شه ؟ شاید مثلا خود شما از تنهایی خسته شده باشی ولی اینکه راه حلش نیست ، همهء آدمها تنهان ...

خانم مهدوی گریه اش شدیدتر می شود و از من به صالحی و از صالحی به من نگاه می کند . آنقدر کلافه ام که دلم می خواهد بمیرم و از دست اینها خلاص شوم . تا نیم ساعت پیش زندگیم در آرامش بود ، با روانکاوم که البته بیشتر دوستم هست تا دکتر، یکساعت دیگر قرار دارم و داشتم اصلاح می کردم که سیب آدمم را بریدم ، به سمت آشپزخانه رفتم تا چسب زخم پیدا کنم و داشتم فکر می کردم که اگر قرار باشد یک روز خودم را بکشم آخرین کاری که می کنم این است که رگ بزنم . یکدفعه از در شیشه ای آشپزخانه توجهم به مردی جلب شد که پشت شیشه قدی آشپزخانه ایستاده بود و مرا نگاه می کرد. حتی صورتش را هم نصفه نیمه اصلاح کرده بود . خیلی آرام بود و توی پاگرد پله های فرار که از پشت آشپزخانه واحدها می گذشت ایستاده بود . بعد ناگهان رویش را برگرداند و پله ها را به سمت پشت بام بالا رفت . تازه متوجه وخامت اوضاع شدم ، مرد کاملا لخت و عور بود واصلا واهمه ای از این بابت نداشت ، ناخود آگاه در آشپزخانه را باز کردم و به پاگرد پله فراری که از جلوی آپارتمان من عبور می کرد قدم گذاشتم ، باد سردی وزید و تنم مورمور شد . با همان صورت نیمه تراشیده در حالیکه دمپایی های روفرشی مدام از پاهایم در می آمد دنبالش دویدم .برایم عجیب بود که بالا آمدن مرد را هیچکدام ازهمسایه ها ندیده اند و کسی عکس العملی در مقابل یک آدم کاملا بدون لباس نشان نداده . در همین فکر بودم و یک طبقه از او عقب تر می دویدم که آقای کلهر که داشت جلوی در آشپزخانه اش کباب باد می زد مرا دید و دنبالم آمد . اولش حدس زدم او هم مردک لخت را دیده و بیرون دویده و لی کم کم وقتی می شنیدم به شیشه همسایه ها می کوبد و نام مرا می برد نظرم عوض شد .
به پاگرد هر طبقه که می رسیدم سرعتم کند می شد ، شیشه های ترشی ، گلدان های بزرگ و خالی سفالی ، جارو ، کاسه توالت فرنگی شکسته و ...همه چیزهای بدردنخور و بی ارزشی که فقط اینجا انبار شده بود . بارها توی جلسات ساختمان راجع به این پله ها حرف زده بودم و گفته بودم که چرا همهء چیزهایی را که فکر می کنیم در معرض دید نیست زشت و بد نگهداری می کنیم . ولی کسی گوشش به این حرفها نبود . جلسات ساختمان صرفا برای این خوب بود که دختر پسرهای تازه بالغ و نوجوان یکدیگر را کشف کنند و دور از چشم ما بزرگترها که احمق می پنداشتندمان برای هم چشم و ابرو بیایند . بارها گفته بودم که بیایید و مثل آدمهای عقب مانده و خرافاتی نباشیم ، بیایید شماره پلاک آپارتمان را درست کنیم . می گفتند : ای آقا شما فکر می کنید ما هیچ مشکلی مهم تر از اینها نداریم ؟ می گفتم : نگذارید بچه ها با آسانسور بازی کنند . جوری نگاهم می کردند که یعنی تو زن و بچه نداری و اینجور چیزها را نمی فهمی !

به پشت بام که رسیدم مرد به سمت لبه بام رفت و همسایه ها مرا دوره کردند . نه می گذاشتند برایشان توضیح دهم و نه به مرد توجهی می کردند . حسابی اعصابم را به هم ریخته بودند . آقای کلهر داشت توصیه می کرد که به آتش نشانی زنگ بزنند و صالحی خدا را شکر می کرد که به موقع رسیده اند.

بعضی از همسایه ها طوری مرا نگاه می کنند انگار اولین بار است مرا می بینند و احساس بدی در من ایجاد می کنند سعی می کنم ذهنم را از آنها بگیرم . همزادم روی لبهء بام جوری خود را تکان می دهد که انگار دارد می رقصد . از اینهمه شباهت شگفت زده ام، مثل سیبی هستیم که از وسط دو نیم شده باشد . تا به خودم بیایم به عنوان اختتامیه رقص عجیب و غریبش از پشت بام پایین می پرد. خودم را کمی خلاص می کنم و به اندازه نیم متر جلوتر می روم ، دیر شده است . از همینجا هم معلوم است که مغزش روی کف پیاده رو از هم پاشیده و مردم دوره اش کرده اند .پسر بزرگ آقای معماریان که هرکدام از عضله هایش به اندازهء کف دست من است ، مرا روی دست بلند می کند ، بعد همسایه ها به کمک او می آیند و مرا به حالت افقی از همان پله های فرار پایین می برند، روی کاناپه اتاق پذیرایی می خوابانندم و با پتوی سفری نازکی رویم را می پوشانند ...


لیلا | 03:31 PM | ترک‌بک (0) | نظرات (26)
دوشنبه 28 آبان 1386
گلنار

گلنار - گلنار -کجایی که از غمت ناله می کند عاشق وفادار
گلنار - گلنار -کجایی که بی تو شد دل اسیر غم دیده ام گهربار
...

از کبابی نرسس که رد می شدی پیچ امین الدوله همهء فضای محل را از آن خود می کرد ، بویی که آدمهای عاشق را دیوانه و آنهایی را که عاشق نبودند در حال و هوای عشق رویایی شان غرق می کرد . عابران از آنجا که می گذشتند ، سر به هوا می شدند و مدام چشمشان به دنبال دیدن پریدن پرنده ای از شاخه ای ، عشاق جوانی که دست در دست راه می روند ، دخترکی که خنده های پنهانی می کند و یا شیطنت کودکی به دور از چشم مادرش بودند . آن روزها فکر می کرد که اسباب این سربه هوایی یا عاشق پیشه گی چه چیزهایی می توانند باشند : بوی عطری ، شنیدن آوازی ، چهره ء آشنایی ...
نوجوان کمرویی محسوب می شد ، با این حال از جلوی دکان اهل محل که رد می شد به همه سلام می کرد .
ماناواز الکلی بود و روی صندلی لهستانی شکسته و لقی جلوی در دکانش می نشست ، دستانش را روی شکم بزرگش صلیب می کرد و خر و پف اش هوا می رفت . وقتی مست بود ، بوی تند الکل از فاصله دو متری به مشام می رسید و بچه ها می ترسیدند از دور و بر مغازه اش رد شوند . چون یک بار یکی از آنها را که سعی کرده بود وقتی ماناواز چرت می زد کلاه گیسش را از سرش بردارد به قصد کشت زده بود .
آرشاک عطاری داشت و دو ماهی می شد مسلمان شده بود و اهل محل دیگر برای خرید عرق نعناع هم پیشش نمی رفتند . البته مسلمان های محل که تعدادشان خیلی کمتر بود بیشتر تحویلش می گرفتند و از دور جویای احوالش می شدند که چطوری علی آقا ؟! " علی " را با لحن خاصی می گفتند که ادموند زیاد خوشش نمی آمد . انگار داشتند جار می زدند که ببینید یکی از شماها به خاطر یک زن ، دینش ، مذهبش و حتی اسمش را هم عوض کرد .
آرشاک تابلوی سر در مغازهء عطاری اش را هم که با خط ارمنی رویش نوشته شده بود ، عوض کرده بود : داروهای گیاهی علی !
ادموند حتی به او هم سلام می داد . وقتی او را می دید به نوعی احساس هم دلی و درد توامان در دلش می پیچید و حالش را آشوب می کرد که دلیلش را نمی دانست .
گلنار - گلنار -دمی اولین شب آشنایی و عشق ما به یاد آر
گلنار - گلنار – در آن شب تو بودی و عشق و عشرت و آرزوی بسیار
...

رازمیک نجاری داشت و عزادار دخترش بود که با ماشین تصادف کرده بود . پیرتر و مهربان تر از سایر دکاندارها بود و بعد از آن حادثه ، انگار سکوت اختیار کرده بود . می گفتند از خیر دیهء نصفهء دخترش هم گذشته و طرف را بخشیده .
امیل که دوست پدرش هم بود کتابفروشی داشت . پسر بزرگش یک روز دست دختری را گرفته بود و به خانه آورده بود و بعد هم به پدر و مادرش گفته بود که ما می خواهیم عروسی کنیم . امیل با لحنی شوخ که حکایت از رنجش یک پدر از پسر داشت این داستان را بارها و بارها برای پدر ادموند تعریف کرده بود.
پدرش کارمند شرکت مخابرات بود ، یک کارمند خوشرو و دوست داشتنی که عصبانیتش را کمتر کسی دیده بود و از وقتی ادموند به یاد داشت نه سیگار می کشید ، نه مشروب می خورد و نه به انجمن ها و گردهمایی های ارمنی ها می رفت .
آنها دو برادر بودند و یک خواهر ، برادرش ، رایموند ، پنج سالی از او بزرگ تر بود . قیافه و رفتارش مردانه تر از سنش به نظر می آمد و نیمی از دختران دوست و آشنا خاطرخواهش بودند . رایموند نه می خواست ازدواج کند و نه قصد داشت در ایران بماند . دوست داشت به اتحاد جماهیر شوروی و ارمنستان برود و می گفت : وطن ما آنجاست . آن روزها ارمنستان هم کمونیستی بود و جوی بهتر از ایران نداشت ولی رایموند خیال داشت برای تحصیل به آنجا برود و به عشق و علاقه اش ، موسیقی ، بپردازد . ریما خواهر کوچکشان ، هنوز به مدرسه نمی رفت ، صورت مادر را داشت و لبخندهای پدر . کمتر کسی توی محل بود که او را بشناسد و دوستش نداشته باشد . حتی پسرهای شیطان محله که همهء دختر بچه ها را اذیت می کردند همیشه او را با مهربانی نگاه می کردند و معلوم نیست که به خاطر ترس از رایموند بود و یا اخلاق خوش خود ریما که هیچگاه آزاری به او نمی رساندند .
ادموند درسش خوب بود و پدرش اعتقاد داشت که چیزی بیش از او که یک کارمند ساده بود خواهد شد ، مادرش می گفت که او حواس پرت و گیج است و اگر همینطور ادامه دهد ، آدم مهمی نخواهد شد و برادرش اعتقاد داشت که در ایران هیچ کس هیچ چیز نمی شود . آن روزها ، روزهای درگیری و زندان و راهپیمایی در ایران بود . خصوصا بین مسلمان ها این مسئله خیلی شدیدتر بود . گاه گاهی گلنار برایش می گفت که پدرش کجاست و چه کار می کند .پدر گلنار رفته بود فلسطین و دوره های چریکی و آموزش نظامی می دید . ادموند زیاد ازاین مسائل سر در نمی آورد و نمی توانست از پدر و مادرش هم در این باره بپرسد . آنها از درگیر شدن پسرشان با این جور چیزها خوششان نمی آمد و از دوست مسلمان او ، گلنار ، هم دل خوشی نداشتند . چندین سال پیش که گلنار دختر بچهء کوچکی بود یک روز سر میز عصرانهء خانهء ادموند از مادر او پرسیده بود که : آیا این حقیقت دارد که آنها نجس هستند ؟ و مادر انگار دوست نداشت هیچ گاه این سوال بچگانه را فراموش کند .
چه دیدی از من – حبیبم گلنار – که دادی آخر – فریبم گلنار
نیابی ای کاش – نصیب از گردون – که شد ناکامی – نصیبم گلنار

آن سالها خیلی سریع می گذشت . پسر شاهد بود که چطور پیکر نحیف و استخوانی گلنار به بدنی زنانه و زیبا تبدیل می شود ، بینی کمی عقابی که کوچک نبود ولی به صورتش می آمد . لب های گوشتی و چشم و ابروی شرقی و زیبا . ابروهای پیوسته وچشمانی سیاه که کمتر در بین هم آیینان خودش می دید و مادرش می گفت این چشم و ابروی دختران شیرازی ست . روز به روز که به تعداد کرکهای زیر چانه و پشت لب ادموند اضافه می شد ، چشمان گلنار زیباتر و عمیق تر می شد ، چشمانی وحشی با نگاهی افسار گسیخته که ادموند اولین بار با برق شیطنت بار آنها در آن شب مهمانی دل از دست داد. دستهای پسرو شانه هایش پهن تر و خشن تر می شد و شکل پیچ و خم بدن دختر کاملتر و صورتش لطیف تر ، ادموند مهربانتر می شد و رفتارش حامیانه تر و گلنار شرمگین تر و رفتارش محافظه کارانه تر . دیگر خودش را از روی تاب توی بغل او پرتاب نمی کرد ، بازی های پسرانه و خطرناک نمی کرد ، وقتی با هم راه می رفتند دست او را کمتر می گرفت و گاهی اوقات دیده بود که نوعی شرم زنانه در چشمانش بنشیند و گونه هایش گل بیاندازند . مثل روزی که زووو بازی کرده بودند و او محکم نگهش داشته بود تا نفسش تمام شود و گلنار هم قبل از اینکه نفس کم بیاورد انگار طاقت کم آورده بود و بعد هم به بهانه ای بازی را ترک کرده بود . پدر گلنار کمتر به خانه می آمد ولی مادرش همیشه می گفت از اینکه یک روز پدرش بیاید و او را در این وضعیت های ناجور همراه با پسرهای محل ببیند که دارند از سر و کول هم بالا می روند خیلی ناراحت می شود . این را خود گلنار به ادموند گفته بود و از آن به بعد دیگر کمتر با پسرها بازی می کرد . فقط با ادموند رفت و آمد می کرد ، با او به سینما می رفت ، کتابهای صمد و علی اشرف درویشیان را که پدر گلنار برایش خریده بود با هم می خواندند و گاهی هم گلنار به خانه شان می آمد تا با پدر او شطرنج بازی کند و همهء اینها مایهء مباهات پسر بود . احساس می کرد دخترک او را از بین همهء دنیا برگزیده تا با او معاشرت کند . دوست داشت از این که لایق این همراهی ست به خود ببالد . از حرفهایی که سایرپسرها و دخترهای محل از روی حسادت می زدند نمی رنجید و از گام زدن های گلنار در کنارش لذت می برد .صحبتشان به بزرگترها هم کشیده بود و با اینکه برای او مهم نبود ولی می دید که گلنار روز به روز از نگاه اهل محل آزرده تر می شود .
بود مرا در دل شب تار – آرزوی دیدار

تا به کی پریشان – تا به کی گرفتار

...
آن روز مثل همیشه نبود ، نه اینکه عروسی پسر امیل بود و همهء همسایه ها از مسلمان و ارمنی در حیاط خانه آنها جمع بودند و با هم گپ می زدند و میوه و شیرینی می خوردند . بلکه ادموند از صبح دلش آشوب بود . یک جایی توی سینه اش هی گر می گرفت و دوباره خنک می شد . نمی فهمید چه مرگش شده . احساس می کرد تب دارد ولی در عین حال کسل نبود .گلنار با مادرش آمد . مادر گلنار روسری به سر می کرد ولی آن روز محکمتر از همیشه آن را گره زده بود و حتی یک تار مویش هم پیدا نبود ، خود گلنار هم پیراهنی با آستینهای بلند و رنگ زنگاری به تن کرده بود که تلالو رنگ آن روی موهای مواج سیاهش چشمان ادموند را به خود مجذوب کرد . به محض وارد شدنشان پیش دوید تا به او بگوید که چقدر زیبا شده ، ولی با نگاه سنگین مادر گلنار مواجه شد و فقط با لبخندی سلام کرد .چشمان گلنار قرمز بود و به نظر می آمد که گریه کرده است . وقتی در گوشه ای او را تنها گیر آورد گفت که مادرش می خواسته مجبورش کند که روسری به سرش کند . برای ادموند چیز غریبی نبود که یک زن مسلمان حجاب داشته باشد ولی با شنیدن این جملات از زبان دوست کوچکش یکه خورد و انگار برای اولین بار است که او را می بیند ، با نگاهی کنجکاوانه سراپایش را برانداز کرد و فقط با صدایی که خودش هم به زور می شنید گفت : " آخه چرا ؟ " و ته دلش فکر کرد که حیف نیست آدم موها و گردن به این زیبایی را بپوشاند . زنهای همسایه با مادر گلنار کمتر صحبت می کردند و برای همین آنها خیلی زودتر از بقیه بلند شدند که بروند . دو دوست کوچک آن شب که با یکدیگر خداحافظی می کردند ، مثل دفعات قبل نبودند که محکم دست بدهند و یا به شانهء یکدیگر بزنند . ادموند احساس می کرد گلنار تاب نگاه او را ندارد و گونه هایش گل انداخته . او برای مدتی دستان گرم و لرزان دختر را در دست گرفت و به چشمان او که به درز موزائیک های حیاط دوخته شده بود ، نگریست . سایهء مژه های سیاهش بر روی گونه هایش افتاده بود و سرخی گونه ها حکایت از شرمی دخترانه داشت . گلنار خداحافظی کرد و پشت سر مادرش به راه افتاد و پسر را که در حال مزه کردن حسی جدید بود تنها گذاشت .
بود مرا در دل شب تار – آرزوی دیدار

تا به کی پریشان – تا به کی گرفتار

هفتهء بعد قرار بود همهء خانواده با هم به ارمنستان بروند ، قرار بود مدتی را آنجا بمانند و برادر بزرگتر ادموند را همانجا پانسیون کنند تا در مدرسهء موسیقی درس بخواند و بقیه برگردند ، پدر می گفت هم فال است و هم تماشا ، مادر رایموند را بیشتر از بقیهء بچه ها دوست داشت و از اینکه در آخر سفر مجبور بود عزیز دردانه اش را آنجا بگذارد و بیاید غصه می خورد . خواهر کوچکشان خوشحال بود که برای بار اول به سفری خارج از ایران می روند و ادموند دوست نداشت برود . هنوز ازشوک کشفی که در مورد خودش کرده بود ، بیرون نیامده بود و می خواست تا محکم تر شدن عقیده اش از جایش تکان نخورد . همهء لحظاتش به فکر کردن درباره این موضوع می گذشت فکر می کرد و حرفهایی را که قرار بود به دوستش بزند مرور می کرد و باز پشیمان می شد . هنوز حرفهایی را که همسایه ها راجع به آرشاک می زدند فراموش نکرده بود . از چیزی نمی ترسید ولی دوست نداشت برای رسیدن به خواسته و عشقش هم چیزی را تغییر دهد . می خواست همانطور که در تصمیمی که گرفته بود محکم بود ، به او بگوید که عاشق شده و حاضر است تا هرکجای دنیا با او برود . لازم نیست هیچ کدام مذهبشان را عوض کنند . اگر بزرگترها مخالف بودند ، می توانند با هم فرار کنند و به جایی بروند که هیچ کس نشناسدشان . در تمام طول سفر بارها و بارها همه چیز را با خود تکرار می کرد ، گاهی آنها را می نوشت و بعد پاره می کرد . اولین دیدارشان بعد از برگشتن از سفرش را هزار بار در ذهنش مجسم کرده بود و هربار نمی توانست چشمان گلنار را خوب ببیند . چشمش را می بست و تمرکز می کرد تا بتواند برق چشمان او را ببیند . ولی خاطرهء چشمها به طرز ناراحت کننده ای از یادش رفته بود . فرم چشمها را به یاد داشت ولی در هر بار که آنها را تجسم می کرد نگاه آنها تغییر کرده بود و جزئیات به طور کلی از خاطرش پاک شده بود . گاهی مثل حفره ای تو خالی و بدون احساس آنها را می دید که هیچ شباهتی به صورت وحشی و چشمان پر حرارت گلنار نداشتند . بالاخره سفر طاقت فرسایشان تمام شد و به خانه برگشتند . مادر تمام راه برگشت را گریه می کرد . پدر دلداریش می داد و می گفت : " آمریکا که نرفته همین بغل است . هروقت بخواهی می توانی ببینیش " . بعدها که شوروی از هم پاشید و ارمنستان دیگر " همین بغل " بود و حتی با اتوبوس هم می شد به آنجا رفت رایموند ، واقعا به آمریکا رفته بود و مادر را برای همیشه از دیدارش محروم کرده بود . حتی برای مرگ او هم نیامد و به تلفن و کارت تسلیتی بسنده کرد . ادموند از شوق و اظطراب بازگشت داشت دیوانه می شد . تاکسی گرفتند و به خانه برگشتند . توی فرودگاه اسباب و وسایلشان را به کلی به هم ریخته بودند و پدر استثنائا عصبانی بود . به کوچه شان که رسیدند آنجا هم حال و هوای عجیبی داشت . از جلوی خانه گلنار که می گذشتند ، شیشه های شکسته پنجره هایشان ، دل پسرک را فرو ریخت . انگار از یک بلندی به پایین پرت شده باشد . با استیصال به پدرش نگاه کرد که متفکرانه داشت به همان جهت نگاه می کرد . تا شب نگذاشتند از خانه خارج شود . شب امیل و زنش به خانه شان آمدند . زن امیل تعریف کرد که یک روز مامورها کوچه را قرق کردند و مادر گلنار را بردند . همسایه ها گفته بودند که پدر گلنار در یک درگیری مسلحانه به دنبال لو رفتن خانهء تیمی شان ، کشته شده و بعد مامورها سراغ زن و بچه اش آمدند . زنش را بردند و گلنار خانهء عمویش است ... اولین بار بود که اینجور صحبتها پیش روی او می شد ولی با اینحال نمی شنید . پدرش کشته شده بود و مادرش زندانی . ازتصور غم بزرگی که بر شانه های دوست عزیزش سنگینی می کرد شانه های ادموند لرزید و دلش فرو ریخت . به یکباره تمام کاخ آرزوهای ادموند بر سرش خراب شد . سعی کرد خیسی چشمانم را کسی نبیند و عزمش را جزم کرد که فردا برای پیدا کردن عشقش برود که اسید معده اش گلویش را سوزاند و به سمت حیاط دوید .
هیچ کس نشانی خانهء عموی گلنار را نداشت . سالها بعد فهمید که آنها به شیراز رفتند و بعد هم هیچگاه و هیچ کجا گلنار را ندید .
لب خود بگشا – به سخن گلنار – دل زارم را – مشکن گلنار
نشدی عاشق – ز کجا دانی – چه کشد هرشب – دل من گلنار
بیست و چند سال از آن تاریخ می گذشت ، ادموند بعد از عروسی خواهرش ، ریما ، به شیراز آمد . او تنها کسی بود که خواهرش داشت . مادر و پدر چند سالی بود که آنها را ترک کرده بودند و از ، رایموند ، برادر بزرگترشان هم در حد یک غریبه خبر داشتند . با یک آمریکایی ازدواج کرده و به آمریکا رفته بود و می دانستند که بعد از چند سال از او جدا شده و باز هم خیال ازدواج دارد . اینبار با یک ایرانی . ادموند مانند بقیه فکر نمی کرد که سن برادرش برای اینکارها زیاد است و یا اینکه زشت است که مردی با این سن به فکر ازدواج مجدد باشد . چرا که خود او هنوز هم در کوچه و خیابان های شیراز به دنبال گمشده اش بود و در عطر بهار نارنج ها بوی پیراهن زنگاری دخترانه ای را حس می کرد . هنوز در محوطهء حافظیه که می نشست چشمش به دنبال دخترکی با موهای مواج و چشمان سیاه براق بود . با اینکه می دانست سالها از زمانی که زنها با این شکل بیرون می آمدند می گذرد .
صدای داریوش رفیعی که از ضبط صوت قدیمی اش پخش می شد ، قطع می شود ، چراغ را خاموش می کند و به رختخواب می رود تا بتواند صبح زود برای رفتن به اداره بیدار شود .

*********

خانوادهء آنها را از بچگی می شناخت ، با ادموند بزرگ شده بود و تمام کودکی شان را با هم گذرانده بودند . بهترین دوستش بود و حامی اش در مقابل بچه های محل و بدیها و زشتی هایی که در حد سن و سال و زمانهء آنها می شد وجود داشته باشند . نمی گذاشت کسی چپ به او نگاه کند . آن سالهایی که پدرش نبود و خیلی قبل از اینکه به کلی او را از دست بدهد . این ادموند بود که با محبت برادرانه و با اینکه هم سن و سالش بود ، گاهی حتی پدرانه او را مورد لطفش قرار می داد .
مادرش خواسته بود که به آن محل اسباب کشی کنند . می گفت پدر که بیشتر مواقع نیست و در محلهء ارمنی نشین کمتر کسی مزاحم یک زن و دختر مسلمان می شود . می گفت برای مواقعی که پدر به خانه می آید نیز آنجا امن تر است . گلنار هم آنجا را دوست داشت . قبل از انقلاب و حتی در شلوغی های قبل از آن ، آنجا محلهء ساکت و آرامی بود . بازی هایش ، سینما رفتن ها و کتاب خواندن ها هیچ وقت به خاطر شرایط خاص زندگی او متوقف نشدند . مادر دوستش ادموند نیز با او خیلی مهربان بود . البته نوعی سرسختی در رفتارش بود که گلنار حدس می زد به این خاطر است که او از آن نوع مادرهاییست که کلا پسرهایش و خصوصا پسر بزرگش رایموند را بیشتر از دختر بچه های لوس و ننر دوست دارد .
تا قبل از آن حادثه هرگز نفهمیده بود که هیچ دوستی جز او ندارد و اگر ادموند نباشد چقدر تنهاست . او با خانواده اش در سفر بود که آن اتفاق افتاد . همسر یکی از همرزمهای پدرش آمده بود ، بریدهء روزنامه ای در دست داشت و توی اتاق میهمان با مادرش حرف می زد . مادرش رنگ به صورت نداشت و مانند مجسمه ای از سنگ روبروی آن زن نشسته بود ، بعد که او رفت مادرش به اتاق گلنار آمد و گفت که باید وسایل ضروری شان را جمع کنند و به خانهء عمو بروند . همانطور که حرف می زد اشک می ریخت و این اولین بار بود که گلنار گریهء مادرش را می دید . گلنار پرسید که : " آیا پدرش مرده ؟ " و مادر با عصبانیت داد زده بود که او شهید شده و او نباید به این شکل راجع به پدرش صحبت کند . او هیچ وقت وجود پدر را کاملا احساس نکرده بود و از اینکه از دست دادن پدرش حسی واقعی در ته دلش ایجاد نمی کرد شرمگین بود . همهء فامیل می گفتند پدر آدم بسیار خوبی بوده و اگر می دانسته که تا شعاع چند کیلومتری کسی در همسایگیشان گرسنه است ، غذایش را نمی خورده تا به آن گرسنه بدهد . هیچ گاه نمی گذاشته کسی بیشتر از یک نوع غذا در خانه ای که او میهمانش بود بر سر سفره بیاورد و اگر هم اینطور می شد ، فقط از یک غذا می خورد و به بقیه لب نمی زد و از اسراف بدش می آمد . بعدها خیلی ها می گفتند که اگر این اواخر مثل خیلی ها تغییر رویه می داد ، حتما پست مهمی در نظام جدید می گرفت . مانند خیلی از دوستان و همرزمهای قدیمی اش . ولی او رفت . او به دنیا و مالش و زن و فرزندش خیلی وقت بود که پشت کرده بود و با وجود همهء تعاریفی که سایرین ازپدرش می کردند گلنار ته دلش از پدر عصبانی و رنجیده بود .
به خانهء عمویش رفتند و گلنار حتی فرصت نکرد با تنها دوستش خداحافظی کند . در تمام مسیر با وجود اینکه چندین ماشین و اتوبوس عوض کردند ولی مادر با نگرانی اطراف را می پایید . فردای آن روز مادر گفت که به خانه می رود و مقداری وسیله و لباس دیگر بر می دارد و بعد دیگر نیامد . با پیگیری های عمو معلوم شد که مادر بازداشت شده . گلنار در عرض دو روز هم پدر و هم مادرش را از دست داد .
به زودی با خانوادهء عمو به شیراز نقل مکان کردند . زن عمویش او را دوست داشت ولی مسلما بچه های خودش را به او ترجیح می داد و از اینکه گلنار و خانواده اش باعث شده بودند آرامش خانه شان به هم بریزد کمی ناراحت بود و گاهی با گلنار بد اخلاقی می کرد . رفتار دو گانهء زن عمو تا سالها و تا آزادی مادر از زندان ادامه داشت . گلنار سه بار در کنکور شرکت کرد و با اینکه هر بار نمرهء علمی را کسب می کرد ، قبول نشد .
مادر که آمد ، با زن سالخورده ای مواجه شد که لااقل پانزده سال از سنش بزرگتر می نمود . هیچ علاقه ای به هیچ کس و هیچ چیز نشان نمی داد و فقط گاهی دستان گلنار را در دستانش نگاه می داشت . ابتدا با محبتی غمگین و بعد انگار که فراموش کند که دستی را در دستانش دارد که مال تنها باقیماندهء عمر اوست . نگاهش به دور دست خیره می شد و زیر لب با صدایی که حتی خودش هم نمی شنید حرف می زد .
چند سال پیش وقتی که دست رد به سینهء تمام خواستگارانش زد و به همه فهماند که قصدش ازدواج نکردن نیست ، بلکه می خواهد از اینجا برود . از کشوری که تمام عشق و علاقهء او را در خود جمع کرد و به یکباره نابودشان کرد از جایی که هم عاشقانه دوستش داشت و هم از آن متنفر بود . از جایی که بی پدر و مادرش کرده بود و بی وطنش. به توصیهء یکی از دوستانش به ترکیه رفت ، تا با استفاده از شرایطی که داشت بتواند پناهندگی آمریکا را بگیرد . روزی که از مادر و خانوادهء عمو خداحافظی می کرد ، بیشترین کسی که برایش اشک ریخت عمویش بود که لابد با خود فکر می کرد تنها یادگار برادرش را از دست می دهد . طوری او را بغل کرده بود و به خود می فشرد و بو می کرد که گلنار که در تمام این سالها یاد گرفته بود مثل سنگ بی احساس باشد . اشکش سرازیر شد .
در ترکیه خود را به یو. ان معرفی کرد و منتظر شد . آنقدر او را بردند و برگرداندند که رمقی برایش نمانده بود . می گفتند وضعیت پدرش در پرونده های آنها مشکوک است و معلوم نیست جزو کدام دسته بوده و چطور کشته شده و به طرز احمقانه ای هیچ گونه مدرکی از زندانی شدن مادر نبود . اصلا اگر می توانستند کتمان می کردند که او مادری داشته و ثابت می کردند که گلنار از رحم پدر زاییده شده . خیلی های دیگر با او بودند که شرایط راحتتر و ساده تری داشتند ولی در این مدت توانستند مهاجرت بگیرند و به عنوان پناهندهء سیاسی و یا اجتماعی بروند. دیگر از وجود خدا هم نا امید شده بود . بد شانسی تا چه حد باید برای یک نفر باشد ؟
در آنجا بود که او را دید . قسمتی از خاطرهء کودکی اش که سالها بود رنگی نداشت و گم شده بود . موهای دو طرف سرش خاکستری شده بود . برایش تعریف کرد که درسش را رها کرده و تجارت می کند و الان هم برای کاری به ترکیه آمده بود . آن موقع نگفت که یکبار برای گرفتن اقامت ازدواج کرده . فقط گفت که در کالیفرنیا زندگی می کند و تنهاست . او بود که پیشنهاد تغییر دین را برای پناهنده شدن داد و پیشنهادش هم کارساز شد . در کنار همهء معضلاتی که در پرونده اش بود وقتی گفت که می خواهد با یک ارمنی ازدواج کند و مذهبش را عوض کند ، انگار به یکباره مسائل و معضلات کنار رفتند . مدت زیادی طول نکشید که رایموند کارهایش را در آمریکا درست کرد و کارهای خودش هم در سفارت روبه راه شد . به آمریکا که رفت ازدواج کرد و عکس عروسیشان را برای مادرش فرستاد . نمی دانست که مادر همسایهء قدیمی را بعد از این همه سال می شناخت یا نه. رایموند دوست داشت گلوری صدایش کند و او فکر می کرد بعد از سالها احساس آرامش خواهد کرد ولی همیشه یک جایی توی دلش خالی بود و همه جا شامه اش در جستجوی عطر بهارنارنج درخت خانهء عمو بود و چشمانش در جستجوی چهره و لبخند آشنای یک دوست . یک روز قبل از ازدواجشان از رایموند دربارهء خانواده اش پرسید و اینکه چه کار می کنند و او با بی میلی گفت که خیلی بی خبر است . احساس نزدیکی می کرد با مردی که سالها ندیده بودش . هردو بی وطن ، بی پشت ، بی خدایی که معلوم باشد کجا و چه شکلی ست . گفت که مادر و پدرش از دنیا رفته اند و خواهرش ازدواج کرده . ادموند مجرد است و کارمند ساده ای در ادارهء برق و مخابرات شهر شیراز .

لیلا | 10:35 PM | ترک‌بک (0) | نظرات (51)
سه شنبه 23 اسفند 1384
مثل همهء آدمها

آن بیرون هنوز دعوا بود . راننده با داد و هوار سعی داشت از خودش دفاع کند و کمک راننده که تا چند دقیقه قبل این وسط جولان می داد و با آن چشمهای هیزش مسافران را دید می زد ، حالا عین موش شده بود و به یکی دیگر از اتوبوسها تکیه زده بود . بالاخره قرار شد مسافری که بلیطش قبلا فروخته شده بود را با اتوبوس بعدی بفرستند و دعوا فیصله یافت . کمک راننده موقع سوار شدن یک پس گردنی نوش جان کرد و اتوبوس به راه افتاد . زن کنار دستیم که از ابتدای دعوا توی کیفش دنبال چیزی می گشت که با آن خودش را باد بزند بدون اینکه سرش را بالا بیاورد زیر لب غر زد که : " این مردم دعوا کردنشون هم همیشه در همین حد صف نون و پیاز می مونه ..."با تعجب نگاهش کردم . تقریبا هم سن و سال خودم بود و معلوم بود جوانتر که بوده بی بهره از زیبایی نبوده . همچنان داشت زیر لب غر می زد و من صورت نا آشنایی را می دیدم که با لحنی مطمئن و آشنا حرف می زد و به همه چیز بد و بیراه می گفت .
وقتی اتوبوس از محوطهء ترمینال دور شد زن که انگار بالاخره خسته شده بود ، لبخندی تحویلم داد و خودش را به اسم کوچک " لام " معرفی کرد . سر در نمی آوردم انگار وقتی من حواسم نبود و داشتم از پنجرهء اتوبوس بیرون را نگاه می کردم . از جا بلند شده بود و جایش را بایک نفر دیگر درست شبیه خودش ولی خوش اخلاق و خوش رو عوض کرده بود . به هر حال من هم خودم را معرفی کردم و گفتم که خوش حالم توی این سفر خسته کننده همسفر خوش صحبتی مثل او دارم و توی دلم به خودم فحش می دادم که باز هم دارم دروغ می گویم و توجه آدمی را جلب می کنم که اصلا به توجهش نیازی ندارم . او هم گفت خوشحال است که به جای یکی از آن پیرزن های غرغرو که چادرشان بوی گند می دهد کنار من نشسته و من هم جا خوردم که چقدر بی پرده است . بعد هم سرش را دم گوشم آورد و گفت که از چادری ها متنفر است . پرسیدم چرا ؟ و او به آرامی شانه هایش را بالا انداخت و گفت که نمی داند ...
کمک راننده با آن نگاه مزخرفش راه افتاده بود بین صندلیها و آب نبات تعارف می کرد . " لام " برگشت و از مسیر نگاه او به ردیف صندلیهایی رسید که چند دختر دانشجو اشغال کرده بودند . توی دلم می گفتم الان است که باز هم غر زدن هایش را شروع کند و به همه چیز بد و بیراه بگوید ولی بر خلاف انتظار من پوزخندی زد و گفت : " چه عشوه ای هم می ریزن ؟ " با تعجب گفتم : " برای کی ؟ این کمک رانندهء پیزوری ؟ " گفت : " آره ! چرا که نه ؟ زنها همیشه می خوان مورد توجه باشن . حالا این توجه از طرف یه سوپور باشه یا بقال محل ، یا شوهرشون و یا حتی پسرشون ..." راست می گفت ولی من کسر شان می دانستم که این حرف از طرف زنی با این ژست و قیافه گفته شود . احساس می کردم صورتم داغ شده و یک سری خاطرات پراکنده و بی ربط به مغزم هجوم آورد . داشتم با خاطراتم و تصاویر درهمی از شوهرم ، بچه ها ، مرد همسایه ، مامور آب ، شوهر دوستم توی مهمانی و ....دست و پنجه نرم می کردم که " لام " پرسید :" ازدواج کردی ؟ " با سر جواب مثبت دادم . و ناخود آگاه حلقهء ازدواجم را توی انگشتم چرخاندم . " بچه چی ؟ " گفتم که دو تا فرزند دارم و دلم برایشان تنگ شد . پرسیدم :" تو چی ؟" سرش را یک وری کرد و یکی از ابروهایش را بالا انداخت و با لحن مسخره ای گفت :" نه ! هنوز پیدایش نکردم ! دیر شده به نظرت ؟ " گفتم برای ازدواج که دیر نمی شود . و پرسیدم که چند سال سن دارد . یک سال از من کوچکتر بود ولی در دلم کمی خوشحال شدم چون کوچکتر از او به نظر می آمدم .
" لام " با لحنی که باز هم به حالت چند لحظه قبلش شبیه نبود شروع به حرف زدن کرد : " چندین بار عاشق شدم . خیلی زیاد...ولی هیچ کدام به ازدواج نرسید . چون همه شون زن زندگیشون یکی دیگه بود نه من ! " حالت حرف زدنش اذیتم می کرد . نمی فهمیدم جدی صحبت می کند یا شوخی . لحن گزنده ای داشت که برایم خیلی آشنا بود . سالها بود با مردی زندگی می کردم که زمانی عاشقش بودم . او هم همینطور حرف می زد . حرف زدنش روحم را می جوید و من مثل آدم های خود آزار هر روززندگیم تشنه تر به گوش دادن شدم و کم حرف تر ! همیشه فکر می کنم که تحقیرم می کند و او همیشه کتمان می کند . همیشه فکر می کنم که پشیمان است و او همیشه می گوید نه ! ولی همیشه می دانم که او هم مثل من در تنهایی هایش فکر می کند که اگر زندگی او را به جاهای دیگری غیر از در کنار من بودن می برد ، همه چیز بهتر نبود ؟ اوائل ازدواجمان از دوست دخترهای قدیمی اش می گفت و اعتراف می کرد که من از همه شان بهترم . ولی نمی فهمید که برای من این برتری لذت بخش نیست و عدم حضور آنها در ذهن اوست که راضی ام می کند .
" لام " گفت : " چه شوهر روشنفکری داری ؟ تنهایی داری می ری مسافرت ؟ " گفتم : " آره ! ما آدمهای آزادی هستیم که در کنار هم زندگی می کنیم " و در دلم به خودم می خندیدم که حسرت در کنار او بودن را مدتهاست با خودم دارم . می دانم که خیلی وقتها دوست داشتم این چیزی که بقیه به آن می گویند غیرت ! به جوش بیاید و حتی دعوایم کند .
" لام " همانطور که در ظرف غذایی را با زحمت باز می کرد گفت که هیچ وقت نتوانسته بفهمد که از نظر مردها غیرت و در مقابل آن حسادت چه معنایی دارد ؟ ظرف سالادی را که ادعا می کرد غذایش است رو به من گرفت و تعارف کرد : " ببخشید قابل تعارف نیست ولی بفرما ! دو تا چنگال هم آوردم . انگار می دونستم قراره تو اتوبوس مغز یه بنده خدایی رو بخورم " و قاه قاه می خندد . می گویم که من ساندویچ مرغ دارم و برای هردویمان کافی ست . ولی " لام " سر تکان می دهد و می گوید یک سالی ست که گیاه خواری می کند . باز هم دهانش را دم گوشم می آورد و می گوید : " احساس کردم با اینکه دارم پیرزن می شم ولی هنوز تمایلات جنسیم خیلی زیاده ! باید کنترلش کنم و از گوشت نخوردن شروع کردم وگرنه سر پیری کار دستم می ده ...." و دوباره می خندد . کم کم دارد شوخی و جدی هایش دستم می آید و من که کمی احساس راحتی می کنم با خنده می گویم :" پس گیاه خواری برای من سمه ! چون همینجوریشم شوهرم به زودی طلاقم می ده ...." و هر دو می خندیم .
یادم می آید از بین تعریف هایی که همیشه شوهرم از رابطه های قدیمش می کرد ، چیزی که بیشتر آزارم می داد این بود که بگوید : " فلانی خیلی خوش سکس بود " یا " تو خیلی خوبی ولی باید یک کم از زنهای دیگه یاد بگیری که چطور با مردها رفتار کنی " و ...در طول این سالها هم تمام این خاطرات کم رنگ شدند و دوست دخترهای رنگ و وارنگ سابق شوهرم از ذهنم پاک شد به جز یکی ! آخرین رابطه ای که قبل از ازدواجش با من با دختری برقرار کرده بود و من هیچ وقت نفهمیدم که چرا تمام شد و چرا او را که همه چیزش از من بهتر بود به خاطر من رها کرد ؟
از " لام " پرسیدم که در مورد مردها خیلی تجربه دارد ؟ و او باخنده پاسخ داد که مردها تجربه پذیر نیستند ولی مردان زیادی را دیده است...
چراغهای اتوبوس را که خاموش کردند ، ما پرده ها را کشیدیم . " لام " قبل از اینکه بالش نعلی شکلش را از توی کیف دستیش در بیاورد و باد کند که زیر گردنش بگذارد گفت که احساس می کند من و او یک چیز مشترک داریم . و من که حالا دیگر می دانستم او " لام " است ، همانی که هیچ وقت نفهمیدم چرا شوهرم او را به خاطر من رها کرد و همانی که همیشه در خاطرات زنی کامل بود ، هیچ چیز نگفتم و فقط لبخندی به نشانهء تایید زدم . " لام " به خواب رفت و سرش روی شانهء من افناد . مثل همهء آدمهای در این سن خر خر می کرد و چند تار موی سفید داشت ...

لیلا | 05:40 PM | ترک‌بک (1472) | مثل من ! مثل تو ! (61)
پنجشنبه 20 بهمن 1384
عموووووم ابالفضل.....

متن زير نوشتهء يکي از دوستانم ( مهدي شيرزاد ) است :


توضیح : این متن بدون در نظر گرفتن هیچ جذابیت دراماتیک و بی توجه به اصول فیلمنامه نویسی نوشته شده و صرفا "سیناپس گونه" ای ست برای تصویری کردن واگویه های یک شاهد .

1. ماشین شاهد.داخلی/خارجی.روز
از این سکانس تا آخر متن تمام لحظه ها را از نقطه نظر شاهد می بینیم.
ماشین از پارکینگ خارج شده داخل کوچه می شود . صدای شاهد که مشغول گفتگو با تلفن است شنیده می شود.
صدای شاهد : (باتلفن ،خارج از قاب) تو تاریخ ایران سابقه نداشته ظهر تاسوعا شیرینی فروشیا باز باشن.... ربطی به دوره زمونه نداره .... حالا من می گردم ببینم چی می شه....چی؟!...قطع شد صدات،نشنیدم...شیرینی خشک بگیرم؟!!...چرا؟!!!...خب ،اگه اینجوریه اصلا بیخود مهمون دعوت کردی،شترسواری که دولا دولا نمی شه!

در طول گفتگو ماشین به ابتدای خیابان رسیده است . یک محوطه بزرگ در ابتدای خیابان دیده می شود.در این محوطه چند چادر مخصوص تکیه و عزاداری نصب شده. نکته جذاب یک در چوبی قدیمی است که کنار چادرهاست و پشت در نیز چند نخل با سیمان روی زمین کاشته شده.
میان نویس : کدام راوی سوررئالیستی وجود یک دروازه با کلون و سایر ملزومات را درست وسط صحرای کربلا گزارش کرده؟
شاهد خودرو را پارک کرده برای لحظاتی از ماشین خارج می شود.

2. مقابل تکیه.خارجی .روز
شاهد به سمت تکیه می رود.آن طرفتر تعدادی خیمه نیز وجود دارد که گویا قرار است شب شام غریبان بسوزند. صدای یک دسته عزاداری به گوش می رسد. شاهد به سمت ماشینش می رود اما لحظه ای صدای مداح دسته ، او را متوقف می کند .عده زیادی نیز اطراف شاهد ایستاده اند تا ورود دسته به تکیه را ببینند. یک جوان بیست و سه چهارساله به آنها نزدیک می شود.
جوان:داداش یا بفرمایید تو یا جمع کنید برید.
جوان می رود.شاهد و اطرافیانش هنوز ایستاده اند .جوان دوباره برمی گردد.
جوان :داداش مثکه نگرفتی جریانو...بی زحمت خلوتش کنید.
صدای شاهد : دسته تون که رفت می ریم...چشم.
جوان :نه...گویا درست حرفمو نمی گیری...میگم یا بیاید تو یا برید.
صدای شاهد: عزیز گویا شمام خیال داری گیر بدی....می خوام اینجا وایستم،سرکوچه خودمونه مگه تو مامور شهرداری ای؟
جوان :بچه چاقال مثکه نمی فهمی چی میگم..
مشت جوان به سمت لنز می آید.
فید آوت.

3. مقابل دبیرستان دخترانه .خارجی روز (فلاش بک)
صدای همهمه دخترکان و یک موتور شنیده می شود. صدای باز شدن در یک اتومبیل باعث تقویت آنها می شود.
فید این. مادر شاهد که از سرو وضعش معلوم است دبیر این دبیرستان است داخل ماشین می شود. سلام و علیک بین شاهد و مادرش رد و بدل می شود. جوان سکانس قبل سوار یک موتور درحالی که جوان دیگری نیز ترک او نشسته به سمت دخترها می ایند و حرکاتی انجام می شود. مادر شاهد شیشه را پایین می دهد.
مادر شاهد :پسر نکن این کارا رو...خطرناکه...می زنی یکی از این بچه ها رو ناقص می کنیا.
جوان : فکتو ببند پیری.
فید آوت.


4. ماشین شاهد.داخلی/خارجی.روز
فید این
دوربین داخل ماشین است . در خودرو بسته می شود. شاهد یک دستمال خونی را روی داشبورد ماشین می اندازد. ماشین شروع به حرکت می کند . شاهد به تکیه و دسته نگاه می کند و دور می شود. روی تصویر صدای بوق ماشین ها از سکانس بعد شنیده می شود.

5. مقابل مرکز خرید. خارجی روز
صدای بوق خودروها بسیار گوشخراش شده. شاهد در خودروی خودش را قفل می کند و به سمت شیرینی فروشی راه می افتد.یکی از مغازه ها غذای نذری می دهد. آدمها با لباسهای گران قیمت و چهار ستون سالم بدن در حالی که ظروف یک بار مصرف در دست دارند از مقابل شاهد عبور می کنند . ماشینها دوبله و بعضا سه ردیفه پارک کرده اند تا غذای نذری بگیرند . ترافیک ناراحت کننده ای ایجاد شده و همه ماشینها در هم گره خورده اند و بوق می زنند .مدل پایین ترین ماشین دوو سیلوست . کم کم راننده ها دارند عصبی می شوند و فحشهای چارواداری در فضا به جریان می افتد .شاهد به شیرینی فروشی می رسد . شیرینی فروشی باز و بسیار شلوغ است .
6.شیرینی فروشی.داخلی.روز
شاهد وارد می شود. جمعیت زیادی داخل شیرینی فروشی هستند . صدای خانمی از پشت سر شاهد شنیده می شود. شاهد به سمت صدا برمیگردد.
خانم :نه روز تاسوعاست مادر شیرینی تر نگیریم بهتره.
6. خیابان . خارجی . روز
شاهد به سمت ماشینش می رود .یک ماشین کمی بالاتر از شلوغیهای سکانس قبل کنار خیابان پارک شده .یک دختر با موهای خروس وار پشت فرمان نشسته و مشغول خوردن غذای نذری است. هر قاشق را که در دهانش می گذارد دهانش را هفت متر و نیم باز می کند تا "غذای نذری " رژ لبش را پاک نکند .
نمای اکستریم کلوزآپ از لبهای دختر که قاشق داخل دهانش می شود.
7. ماشین شاهد. داخلی/خارجی.روز
نمایی از صندلی کنار راننده که خالی است. شاهد جعبه شیرینی را روی صندلی می گذارد ماشین را روشن کرده به راه می افتد .
7 . ماشین شاهد .داخلی /خارجی. روز.
شاهد به مکان شلوغ دیگری نزدیک می شود . صدای ریتم تند یک آهنگ تکنو به گوش می رسد . کم
کم که نزدیک می شویم متوجه می شویم صدای نوار نوحه است که به سبک جدید خوانده شده. در محل تعداد زیادی خودرو پارک شده و انبوهی از موهای خروسی و لبهای پهن شده با خط لب و موهای چرب سیخ سیخی کنار ماشینها دیده می شود . هر کدام از ماشینها یک نوار نوحه گذاشته اند. بیشتر کویتی پور شنیده می شود .کنار ماشینند و با هم گپ می زنند . شاهد شیشه ماشین را پایین می دهد تا صداها را بهتر بشنود.
یک پسر : (به دوستش) داف رو داری ؟
یک دختر: این مجری خوشگله تپش کراوات مشکی زده بود امروز.
یک پسر: دیدی اردلان رو...ترکونده بود. یه پرچم یا ابوالفضل زده بود رو کاپوت ماشینش کل کاپوتو گرفته بود.....برای شام غریبان فردا می رم یه یا حسینشو می خرم.
و دیالوگهایی از این دست شنیده می شود .
9.ماشین شاهد. داخلی/خارجی.روز
اکنون باران گرفته . برف پاک کن ماشین کار می کند . شاهد به خانه نزدیک می شود . روی نما صدای دکتر شریعتی به گوش می رسد .
شریعتی : ما عزاداری می کنیم که لش بودن خودمون رو فراموش کنیم و یه فاتحه ای نثار اموات خودمون بکنیم.
میان نویس : اون مال دوره شما بود دکتر. الان ما به جای بازی ایران استرالیا و انتخابات ریاست جمهوری تو محرم کارناوال راه می اندازیم.

لیلا | 04:20 PM | من مسئوليت نمي پذيرم :) (41)
جمعه 4 شهریور 1384
"خاطرات در گذشته می مانند"

بعد از یک ساعت که آنجا نشسته بود و فقط گریه و زاری و داد و بیدادشان را نگاه کرده بود ، حالا تقریبا می فهمید که برای چه اینجا هستند . جماعتی که او هم در میانشان است ولی بر خلاف آنها بی طاقتی اش را فقط با اشک ریختن نشان می دهد و مدام فحش نمی دهد ، همه نگران بودند ؛ از آن نوع نگرانیهایی که هیچ چیزی جز انتظار نمی تواند کاری برایشان انجام دهد. چند بار خواسته بود بلند شود، نزدیکشان برود و به او آشنایی بدهد ولی پشیمان شده بود . حتی صحنهء این دیدار را هم چندین بار در ذهنش مرور کرده بود :
جلو می رود ، دستی به شانهء او می گذارد و می گوید : سلام. مرا می شناسی ؟ او هم با تعجب نگاهش می کند. اشکهایش را با گوشهء روسری پاک می کند و همانطور که هاج و واج است لبخند می زند و اسمش را صدا می کند ...
یا اینکه...
نزدیکش می شود ، زن پشتش به اوست و نمی بیندش . به اسم صدایش می کند و او بر می گردد ، اشکها خشک می شوند و به جایش لبخندی می نشیند و بعد با خوشحالی به سمتش می آید و او را در آغوش می گیرد ...
شاید هم ...
اصلا از دیدنش خوشحال نشود و خودش را به نشناختن بزند . بالاخره او نمی داند که چهل و چند سال پیش ، وقتی که آنطور بی خبر و غیر منتظره از آن محل رفته بودند ، چه اتفاقاتی افتاده بود و تنها چیزی که می دانست این بود که انگار او هم مثل خودش خانواده ای تشکیل داده است . حتی پیداست که خانواده اش را هم خیلی دوست دارد که اینطور همراهشان است و با آنها و برای یکی از آنها نگرانی می کند و اشک می ریزد .
احساس می کند که هنوز هم دوستش دارد و با دیدنش خاطرات به مغزش هجوم آورده اند . خدا کند کسی که به خاطرش اینجا آمده اند، از آشناهای نزدیکشان نباشد ، هنوز بعد از این همه سال نمی تواند ناراحتی اش را تاب بیاورد و دوست دارد او را با همان چهرهء بشاش و صورت گرد خندان ببیند . نگاهش می کند تا صورت زیبایش را ببیند . گردی صورت ، به خاطر فرورفتگی های گونه ها اندکی رو به کشیدگی رفته است و لب پایین کمی حالت افتاده پیدا کرده . فاصله بین بینی و لب خط اریب و عمیقی ست که نشانی از خنده های دوران گذشته را با خود دارد . زن دیگر اشک نمی ریزد . با انگشتانش روی میز مخصوص پرستاران ضرب گرفته ، ضرب آهنگی عصبی و غیر ریتمیک و وقتی اولین پرستار بخش به پشت میزش برمی گردد شروع به حرف زدن با او می کند . پرستار نگاهی جستجوگر به اطراف می اندازد و زن هم به همراهش چشم می گرداند که خوشبختانه نمی بیندش . با اینکه خیلی دلش می خواهد بتواند با او صحبت کند ولی در آن لحظه اصلا موقعیت خودش را برای دیده شدن مناسب نمی داند . ظاهرش شبیه این پیرمردهای چشم چران شده که نیمکت گوشهء راهروی شلوغ بیمارستانی را گیر آورده اند و مردم را دید می زنند .
سرش را پایین می اندازد و برای مدت کمی از این شرمنده می شود که یادش رفته بود، برای چه اینجاست ... احساس عذاب وجدان دوباره باز می گردد و قلبش تیر می کشد ، همین چند روز پیش بود که نوه اش دلداریش می داد و می گفت نباید زیاد حرص و جوش بخورد و بعد هم به پدر و مادر بی فکرش که هر کدام گوشه ای از دنیا مشغول کار خودشان بودند فحش داده بود. نوه اش را خیلی دوست داشت و فکر می کرد تنها چیزی ست که توانسته برای خودش حفظ کند و حالا ...او را هم نتوانسته بود نگهدارد . زنش در اثر تومور مغزی که خیلی هم دیر به دادش رسیده بودند جان سپرده بود . آنقدر همیشه غرغر می کرد که او سردردهای این اواخرش را باور نمی کرد و به حساب همان غرزدن های همیشگی اش گذاشته بود . تا اینکه دکتر گفته بود حتی اگر تومور را در بیاورند هم امکان زنده ماندن کم است . وقتی که زنش رفته بود ، زیاد ناراحت نشده بود با اینکه همه می گفتند خیلی زود بوده و اصلا حقش نبوده و حیف بوده...هیچ وقت با زنش مشکل جدی نداشتند ولی می دانست که او اصلا دوستش نداشت و هردو می دانستند که برای هم ساخته نشده اند. پسرش مهندس شیمی بود و برای یک شرکت خارجی و بزرگ که کارهای نفتی می کردند، کار می کرد و همیشه در سفر بود : چاد ، دوبی ، مالزی و .... عروسش در سازمان یونسکو مشغول به کار بود ، انگار شغل مهمی داشت و او هم دائما در سفر بود . از وقتی به خودش آمده بود این نوجوان سیه چرده که شبیه هیچ کس نبود و نوه اش بود با او زندگی می کرد . تنها دارائیش بود و تنها چیزی که دوست می داشت . بعد از ظهر ها توی هال کوچکشان روبروی هم می نشستند و پسر با هیجان از اینکه چطور در مدرسه فلان معلم را " ضایع " کرده بودند ، چطوری فلان دختر را " پیچونده " بوده ، چطور ماشین مدیر مدرسه شان را به " فا..." داده بودند و ...تعریف می کرد و او سراپا گوش بود و شاید هم کمی برای این سرپا ماندن به خودش فشار می آورد که یک وقت با چرت زدنهای بی موقع اش، این تنها دارایی اش را نرنجاند . گاهی از فشار خواب آلودگی مجبور بود مدتها لبهء مبل بنشیند و به قول پسرک خودش را توی وضعیت ناجوری بگذارد . نوه اش هم او را خیلی دوست داشت ، این را از مدت زمانی که صرف پدر بزرگ می کرد می شد فهمید .
تلفن خانه که بی موقع زنگ زده بود ، فهمید که باید اتفاقی افتاده باشد . چند بار قبل از این برای خرابکاری های پیش پا افتادهء نوه اش به مدرسه و آموزشگاههای مختلف رفته بود ولی همیشه با اینکه مجبور بود مجیز مدیر و معلم هایی را بگوید که حتی نمی شناختشان و یا اگر می شناخت از روایات با مزهء نوه اش بود که زیاد هم شناخت جالبی نبود ، ته دلش به داشتن چنین نوه ای می بالید . بر عکس خودش جسور و بی کله بود و فکر می کرد که اگر خودش کمی از این جسارت را در جوانی می داشت هیچ وقت به این روز نمی افتاد . دختری را که دوست داشت و حاضر بود برایش بمیرد از دست داد و محافظه کاری اش بر عشقش پیروز شد . حتما هیچ یک از اطرافیانشان در گذشته ، اسم این رابطه را عشق نمی گذاشتند ، چرا که او یک شبه و ناگهانی همه چیز را رها کرده بود و رفته بود و او و خانواده اش در این شهر بزرگ گم شده بودند . ولی فقط خودش می دانست که چه بر سرش آمده و تا چه حد عاشق بوده. حالا باید بعد از این همه سال در موقعیتی این چنین دوباره او را می دید . زمانی که به او گفته اند بیا که نوهء عزیزت با ماشین زده یک آدم را له کرده و حالا آن آدم تقریبا در حال مردن است ، او باید اینجا بنشیند و فقط دعا کند که آن آدمی که او نمیشناسدش زنده بماند تا پسرکی که بدون گواهینامه او را به این وضع انداخته ، متهم به قتل نشود . می داند که زندگی آن آدم زیاد برایش مهم نیست و از این بابت کمی شرمنده است ولی به هیچ وجه نمی تواند ببیند که تنها کس زندگیش را از او بگیرند و این چیزی ست که برایش خیلی اهمیت دارد .
احساس اینکه کسی به سمتش می آید ، موجب می شود سرش را بالا بیاورد . خود اوست . با آرامشی که به نظرش به آن تصویر گذشته ها و شیطنت های شیرینش نمی ماند ، به جای خالی کنار او اشاره می کند و می پرسد :" جای کسی نیست ؟" خودش را کنار می کشد و متوجه می شود که او را نشناخته است . برایش عجیب و کمی دردناک است که او را نمی شناسد ولی به رویش لبخند می زند . زن به آرامی می نشیند و بر حسب عادت دستمال را روی چشمهایش می کشد که حالا دیگر خالی از اشکند . به سمت او بر می گردد و لبخند غمناکی می زند . حالا می تواند به طور واضح ، خطوطی را که زمان برایش به یادگار گذاشته اند زیر چشمها و بالای لب ببیند . چشمهایش انگار روشن تر شده اند و دستهایش کمی می لرزد . قدش کمی کوتاهتر به نظر می آید و هیکل باریک گذشته را ندارد . دوست دارد دستش را بگیرد و بگوید که هنوز دوستش دارد ولی او که نمی شناسدش شروع به صحبت می کند :
" نمی دونم ...نمی فهمم ... مردم چطوری بچه هاشون رو بزرگ می کنن ؟ اینقدر راحت بزنی به یک آدم و حتی بخواهی فرار کنی . آقا مردم وجدان ندارن و چیزی که آدم نداشته باشه نمی تونه به بچه اش هم یاد بده . پسرهء عوضی با ماشین زده به دختر من ، به تنها دختر من ! ... تنها کسی که فکر می کردم واقعا شبیه منه. تنها آدمی که فکر می کردم تو این دنیا هنوز معنی چیزای خوب رو می فهمه ...حالا داره می میره . قبل از مادرش . قبل از اینکه خوشبختی و بزرگ شدن بچه هاش رو ببینه و عشقی رو که به این همه آدم یاد داده تو وجودشون بزرگ کنه . اون پسرهء احمق که خودش بچه است و چیزی نمی فهمه ، ولی به نظر من پدر و مادرش مسئولن ! اونایی که بزرگش کردن مسئولن و من اگه بلایی سر بچه ام بیاد نمی بخشمشون تا دق کنن و بفهمن دق چیه ! آقا مردم بد شدن ! مردم پست شدن !مردم ..." گریه نمی گذارد جمله اش را تمام کند . این بار دستمال را که از چشمش بر می دارد خیس خیس است ...چشمانش تقریبا شیشه ای و بیرنگ شده اند ...
"ببخشید آقا شما رو اذیت کردم . می خواستم جلوی بچه هام قوی باشم ، اینجا خودمو خالی کردم. نمی خوام قبل از اینکه چیزی بشه ضعف مادرشونو ببینن . می خوام امیدوار باشم که خدا یک بار هم شده به خاطر عشق همه چیزو بر میگردونه ! برمی گردونه ، نه؟ ببخشید آقا مثل اینکه حالتون زیاد خوب نیست شما هم لابد درد خودتونو دارید ، من دیگه اذییتتون نمی کنم..."

لیلا | 06:56 PM | هيچ (45)
پنجشنبه 11 فروردین 1384
انگار که اسمش لیلا بود...


پشت بام خانهء آقاجانم هره ندارد. درست مثل همه پشت بامهای این محل. انگار که همه شان را یک معمار ساخته باشد.
عزیز می گوید که چون من عاشقم و حالیم نمی شود که شبها توی خواب چه کار می کنم خطرناک است که روی بام بخوابم. ولی من بی توجه به حرفش هرشب بعد از شام تشک ام را بر می دارم، متکا را زیر بغل می زنم و از پله های بلند پشت بام، بالا می روم. قبلا هیچ وقت متکا نمی گذاشتم چون هر شب به پشت دراز می کشیدم و ستاره ها را تماشا می کردم ولی چند وقتی است دلم می خواهد دمر بخوابم، بالشم را بغل کنم و از لبهء بام بیرون از خانه مان را نگاه کنم. از راه پله باریک کاهگلی که بالا می روم عزیز داد می زند که مراقب کوزه های ترشی باشم که یک وقت باد تشکم آنهارا برنگرداند و از پله ها پایین نیندازد و می شنوم که آبجی هایم با هم پچ پچ می کنند و با اینکه حس می کنم جلوی دهانشان را با دست گرفته اند ولی صدای کرکر خنده شان میاید که مرا مسخره می کنند و در گوش هم می گویند : " بیچاره داداش عاشق شده ! ". از چند شب پیش که سرشان داد زدم، کسی به غیر از من روی بام نمی خوابد . آخر کارشان این بود که هر شب توی رختخوابهایشان نیم خیز شوند و پابه پای جیرجیرکها ها تا صبح کرکر کنند و راجع به پسرهای تازه بالغ محل حرف بزنند که فهمیده بودند حالا که پشت لبشان دارد سبز می شود، جلوی در خانه ما جفتک چارگوش بازی کنند تا خواهرهای من هم دستشان بیاید که آنها چقدر ترو فرزند،که گویا دستشان هم آمده بود! و آخرش هم دخترهای دم بخت گذر را قطار کنند و سر در بیاورند که کی به درد کی می خورد و ریز ریز بخندند. من هم یک شب تحملم تمام شد و آنچنان دادی سرشان کشیدم که اگر آقاجانم خانه بود،پوست ازسرم کنده بود و از آن به بعد فقط من این بالا می خوابم و آنها توی بهار خواب. آن موقع ها گاهی مادرهم به جمعشان می پیوست و تا وقتی داد پدر بلند نمی شد که :" هی زن مگه تو خواب نداری؟" پایین نمی رفت تا بخوابد. مادر می دانست که این داد به ظاهر از روی عصبانیت پدر یعنی اینکه " بیا دلم برایت تنگ شده . مگر ما چقدر همدیگه رو می بینیم که شب رو هم با جی جی باجی این دخترا بگذرونی؟ " ولی طبق معمول داد می زد و حرفش را با مهربانی نمی گفت و مادر هم الحق که خوب می شناختش. من این جور موقع ها مصمم تر می شدم که وقتی با لیلا عروسی کردم به همه نشان بدهم که عشق یعنی چی . نه اینکه مثل پدر سرش داد بزنم و یا حتی مثل حسن آقا زنم را با ترکه سیاه کنم و بعد که همهء همسایه ها به خانه ریختند تا جدایشان کنند ، بنشیند عر بزند که:" به خدا من عاشقشم!" من زنم را لای پر قو نگه می دارم و روزی چند بار بهش می گویم که چقدر دوستش دارم و همهء زندگیم مال اوست. البته هیچ وقت نفهمیدم که پر قو را مردم از کجایشان در آوردند ولی لابد چیز خوبی ست که اینهمه می گویند. از اینجایی که من دراز کشیدم باید تا لب بام سینه خیز بروم و جوری که هیچ کس نبیند کوچه را دید بزنم تا شاید لیلا با زنبیل خریدش از آنجا رد شود. البته نصف شبها کسی خرید نمی کند ولی تا جایی که یادم میاید من اولین بار لیلا را نیمه شب دیدم، شاید هم خروسخوان بود و یا صلات ظهربه هر حال همان موقع عاشقش شدم و تصمیم گرفتم که همهء زندگی و بلکه هم خودم را به پایش بریزم. هر شب تا نزدیکیهای سحر خوابم نمی برد و به خرناسه های آقاجان گوش می دهم و صبح با غلغل سماور و صدای خندهء آبجی وسطی که لب پاشویه حوض ایستاده و به بقیه آب می پاشد بیدار می شوم. عزیز هم داد می زند که:" نکن ذلیل مرده نجس می شیم" و آقاجان هم قربان صدقه دختر ته تغاری اش می رود که هنوز حرف نمی زند اما همانطور که شیشهء خالی شیر دستش است و پاهایش را هوا کرده ، با قان و قونش دل آقاجانم را می برد. از آن روز اول و یا شب اولی که لیلا را دیدم هزار بار تمرین کردم تا وقتی برای بار دوم دیدمش سلام تر و چسبانی بکنم و نشانی اش را بگیرم تا با عزیز برویم خواستگاری . تمام سعیم را کردم تا همه چیز را ببینم و توی کله پوکم خوب به خاطر بسپارم. همان موقع که زنبیلش را روی پلهء خانه کبری خانم گذاشت و لای چادر نمازگلدارش را باز کرد تا بلوزش را که کمی بالا رفته بود درست کند. بلوزش سرمه ای بود با گلهای درشت زرد و نارنجی و کمی از دامن چیت سیاهش هم پیدا بود. موهایش به نظرم بلند بود و خرمایی و کفشهایش ...کفشهایش را یادم نمی آید . یعنی می دانم مارکدار بودند ولی شکلش را یادم نیست به نظرم " بنتون" های بند دار بودند و شاید هم بند نداشتند و مثلا " مانگو"بودند. هروقت به اینجایش می رسم از دست خودم عصبانی می شوم . همه چیز به هم می ریزد و یادم می رود . فکر می کنم که شاید اصلا او را آنجا ندیده باشم، شاید این شکلی نبوده و شاید اسمش لیلا نباشد ولی نه ... اسمش حتما همینست. فکر کنم دفعهء اول سر کلاس بود که دیدمش . من داشتم با دقت به حرفهای استاد گوش می دادم که در مورد ژنوتیپ و فنوتیپ توضیح می داد ، یعنی مجموعه بهره ارثی که شخص از والدین خود به ارث می برد و آثار حاصل از اثرات ژنها تحت اثر محیط و این دو موضوعاتی ست که معمولا خیلی به آنها فکر می کنم و دلم می خواهد بتوانم در این مورد متبحر باشم و شاید هم توانستم دخل و تصرفی را در این زمینه ها کشف کنم که بتواند نوع بشر را در مقابل هر گونه نارسایی ایمن سازد. استاد در طول سخنرانیش چند بار با عصبانیت برگشت و به یکی از صندلی های ردیف عقب نگاه کرد. بالاخره طاقتش تمام شد، در ماژیک را بست و آن را با عصبانیت روی زمین انداخت و داد زد :" خانم ..." یادم نمی آید اسم و فامیلش را با هم صدا زد یا نه اما فکر می کنم که اسمش لیلا بود. من هم با عصبانیت برگشتم تا مثل استادم به دانشجوی خاطی که احیانا همکلاسی من هم بود نگاه کنم و دختری را دیدم با موهای مشکی و چشمانی که برق می زد و همزمان با فریاد استاد کتاب " روشنگری بی پایان" را روی میز گذاشت و عذر خواست. فکر کنم این لبخند و برق چشمها همانقدر که در من موثر واقع شد و باعث شد بتوانم برای اولین بار طعم عشق را حس کنم در استاد هم اثر کرد، چون بلافاصله برگشت و روی صندلیش نشست . چند دقیقه ای از کلاس در سکوت گذشت و در همان حال در درون من بزرگترین سر و صدای دنیا برپا بود؛ صدای بلند عشق که از عمق وجودم بیرون می آمد و باعث می شد فکر کنم تمام ذرات بدنم در حال ارتعاش است.احساس می کردم پیراهنم خیس خیس است و برخورد فلز سرد ساعت با مچ دست عرق کرده ام آزارم می داد. از سکوت کلاس استفاده کردم و برگشتم تا بتوانم بهتر او را ببینم . کتاب را روی میز گذاشته بود و دستهای باریک و لاغرش تقریبا روی آن رها بود و هر از چندی با لبه های کتاب بازی می کرد . سرش پایین بود ، سایهء مژگان بلندش روی گونه اش افتاده بود و چشمهایش پیدا نبودند. مانتو، شلوار و مقنعه مشکی تنش بود و طرهء موهای سیاهش که از زیر مقنعه درآمده بود از همهء سیاهی ها سیاه تر بود. سعی کردم همه اش را مثل یک تصویر به ذهنم بسپارم تا بعدا بتوانم بارها و بارها مرورش کنم و قلبم از این کارپر عشق شود. سرم را آرام برگرداندم و در همان حال نگاهی به پایین و کفشهایش انداختم تا اگر سر به زیر راه می رفتم و دیدمش بتوانم بشناسمش و صدای راه رفتنش را در ذهنم تصور کنم . کفشهایش هم مثل بقیه لباسش سیاه بودند. یعنی فکر کنم سیاه بودند و مات. شاید هم روشن بودند ویا شاید هم براق. نمی دانم " اوروسی" به پا داشت و یا " گالش " های سیاه براق... و همین کم حافظگی باعث شد از آن به بعد هر وقت توی حیاط دانشکده و روی زمین دنبالش گشتم پیدایش نکردم . اصلا از آن به بعد دیگر هیچ وقت ندیدمش و همه اش فکر می کنم که نکند لیلا را جای دیگری دیده باشم و یا شاید بهتر بود چشمهایش را بهتر به خاطر می سپردم که بتوانم پیدایش کنم. سر کلاسهایی که حضور و غیاب می کنند با دقت گوش می دهم تا نام لیلا را بشنوم اما هیچ لیلایی در لیست حضور غیاب نیست که همراه با آن شرم زیبای نگاهش جواب بدهد و بگوید که حاضر است. شاید اصلا اسمش لیلا نباشد ...ولی نه یادم میاید بار اولی که دیدمش وقتی اسمش را پرسیدم با لحنی آشنا گفت : " لیلا! حالا چه فرقی می کنه اسمم چی باشه ؟ برای تو فرقی می کنه؟ زود باش کارتو انجام بده که از رفیقت عقب افتادی " و من که محو تماشای موهای روشن و چشمان آبیش شده بودم گفتم :" ایرادی داره کارم این باشه که نگاهت کنم و باهات حرف بزنم ؟" پوزخندی زد و با بی توجهی به پشت دراز کشید و در همان حال گفت :" نه ! اگه سر پولش دبه نمی کنی ،نه ! چیزی که زیاده ک...ل ! اینجوری منم یه استراحتی خرج تنم می کنم!.....فقط گیر ندی که چی شد که اینجوری شد؟". حدود یک ساعت قبل با یک دختر دیگر توی خیابان ایستاده بودند و آن دختر دیگر به جای هردوشان برای راننده ها عشوه میامد. من و داداشم توی ماشین بودیم و وقتی بهشان رسیدیم که یک ماشین دیگر چند ثانیه قبل از ما برایشان نگه داشته بود. به هر حال ما هم کمی جلوتر نگه داشتیم و هر دومان برگشتیم و با لبخند نگاهشان کردیم وآنها هم با اینکه با دو پسر ماشین عقبی حرف می زدند ولی زیر چشمی ما را هم می پاییدند. تا اینکه لیلا دست دختر دیگر را کشید و به سمت ماشین ما آمدند. وقتی روی صندلی عقب نشستند ازش پرسیدم که جا دارند و او گفت که :" مگه ...یم؟ اگه جا داشتیم اینجا وامیستادیم؟" از طرز حرف زدنش خوشم آمد و احساس کردم این دفعه با دفعه های دیگر فرق دارد. من عاشق شده بودم . به برادرم گفتم که برویم یک جایی ناهار و یا شاید هم شام بخوریم . یادم نمی آید چه موقع از روز بود و موقع چه وعده ای از غذا. ولی یادم هست برادرم چشم غره ای به من رفت که معنی اش این بود:" از کی تا حالا غذای اینها را هم ما باید بدهیم؟"...وقتی به خانه رسیدیم ، برادرم دست دختر دیگر را گرفت و به سمت تنها اتاق خواب خانه رفتند و وقتی در اتاق پشت سرشان بسته شد، لیلا بلافاصله بالاتنه اش را که یک تاپ سرمه ای با گلهای ریز نارنجی و زرد بود، در آورد و روی کاناپه ولو شد . شلوار جین رنگ و رو رفته ای پایش بود که بعضی از قسمتهای رانش پاره بود، یکی از پاهایش از کنار کاناپه آویزان بود و ساق آن یکی را روی دستهء کاناپه گذاشته بود و همانطور که حرف می زد از مچ تکانش می داد. گفتم "چرا شلوار و کفشت را در نیاوردی؟" به یک سمت چرخید و موهای بورش از کاناپه آویزان شد همانطوری که با بی قیدی خمیازه می کشید و دگمه های شلوار را باز می کرد گفت که همیشه عجله دارد و فکر می کند باید زود کارش را انجام بدهد و به مکان بعدی برسد و برای همین اکثر اوقات فراموش می کند کفشهایش را حتی موقع انجام کار هم در بیاورد و اگر خود بر و بچه ها هم حواسشان نباشد ممکن است تا آخرش کفش به پا داشته باشد. نزدیکتر رفتم تا هم کمکش کنم و هم بهتر ببینمش. بند کفشهایش را باز می کردم و صورت زیبایش را نگاه می کردم. درست یادم نمی آید شاید هم کفشهایش بند نداشت، چون به نظرم خیلی سریع در آوردمشان. احتمالا از این کفشهای نوک تیز پاشنه بلند بودند و یا شاید هم از اینها که جلوشان گرد است و رویهء تقریبا کوتاهی دارند... به هر حال آن شب یا آن روز من و او فقط حرف زدیم و بعد از آن هر چقدر دنبالش گشتم پیدایش نکردم . از تمام زنهای آن اطراف نشانیش را می پرسیدم ولی هیچ کس لیلا را نمی شناخت و آنهایی که شغلشان مثل او بود همه اصرار داشتند که اسمشان لیلاست ولی هیچ کدام لیلای من نبود . نمی دانم شاید اسمش لیلا نبود ولی انگار گفته بود لیلا...


لیلا | 03:03 PM | شاید هم یک چیز دیگر... (772)
دوشنبه 28 دی 1383
اینجا که ما هستیم ، نجات غریق نداریم که ...

پنج دقیقه ای می شد که دست دختر را توی دستش گرفته بود و هر از چندی انگشتان نحیفش را نوازش می کرد . کف دست هردوشان حسابی خیس عرق شده بود و کم کم حس بدی داشت به وجود می آمد .
دلش می خواهد یک لحظه دستش را از توی دستهای دختر بیرون بیاورد و روی رانهایش بکشد تا پارچهء شلوارش نم دستها را حسابی بگیرد ولی می ترسد که به خاطر یک چنین حرکتی به بی مهری متهم شود برای همی%8ا خشک خشک شوند و بعد که می بیند او با سینی چای نزدیک می شود روزنامه ای را که زیر میز افتاده برمی دارد و از ترس اینکه مجبور نباشد دوباره دست دختر را بگیرد خودش را به ورق زدن و مطالعهء آن مشغول می کند.
اخبار سیاسی که دانستنش فقط برای ارضای حس " خود کم حرص خور بینی" خوب است ، صفحهء فرهنگ و اندیشه که آنقدر راجع به فلاسفهء تازه کشف شده می نویسد آدم احساس حقارت می کند ، اخبار ورزشی خواندن هم که در حضور خانمها شرم ه گات یا هر کس دیگری که یک چنین فکری می کند ، هیچ وقت یک اظهار عشق و علاقهء صادقانه به عمرشان ندیده اند و دختر لپش را بوسیده و بود و با تمسخر تکرار کرده بود " اظهار عشق صادقانه " !
صفحه ء حوادث از آن صفحات خوب روزنامه هاست که معمولا مردم به جز زنهای خانه دار قدرش را نمی دانند . می توان از دل هر حادثه ای صدها ایده و طرح جالب و ده ها نکتهء انسان شناسی و درس زندگی پیدا کرد و بعد دست آخر صفحه را کند و همانطور که رویش سAAر در اثر فشاردریای پشت آن از جا کنده شده ، همسایه ها پسری را دیده اند که حضور او را بارها در خانهء دختر به عنوان دوست او شهادت داده اند . پسر بالای سر دختر جوان که در اثر خفگی سیاه شده بود ، نشسته ودر تمام آن چند دقیقه ای که همه منتظر آمبولانس بودند مدام این جمله را تکرار می کرد : " من که گفتم جنبه اش رو نداری ..." در بازجویی های بعدی که ازاو به عمل آمد ، پسر علت مرگ دوست دخترش را غرق شدن در دریای احساسات خودش اعلا8ده ، پایهء میز را نگاه می کند و می گوید که همیشه آرزو می کند لا اقل در حضور کسی که دوستش دارد با آرامش و به زیبایی بمیرد . مردن در اثر خفگی یکی از کابوسهای بزرگ زندگیش است و ترجیح می دهد اگر قرار است به این صورت بمیرد در خلوت خودش باشد ...

لیلا | 03:57 PM | واللا ! (94)
دوشنبه 23 آذر 1383
Insurance Company

- ما به شما اطمینان کامل می دیم . هر گونه خسارت و یا آسیب دیدگی پیش بیاد ما در کنار شما هستیم .
این را گفت و با صمیمیتی که از مدیر یک شرکت بزرگ بعید بود سینی قهوه را که روی میز بود به سمت من هل داد . من هم لبخند زدم و فنجان قهوه ء داغ را که روی آن علامت شرکت بیمهء " همیشه حاضر" بود برداشتم . قهوه اش خوشمزه ترین قهوه ای بود که تا آن روز خورده بودم . من ناراحتی معده دارم واین جور چیزها شدیدا وضع معده ام را به هم می ریزد . ولی این یکی ...نرم و ایمن ، درست مثل اطمینانی که در لبخند دوست عزیز مدیر عامل بود . آدم خوش مشربی به نظر می رسید و آدم دلش می خواست روابطی غیر کاری و خارج از عقد قراردادهای بیمه با او برقرار کند . انگار که فکرم را خوانده باشد دستش را روی دستم گذاشت و گفت :
- ما دوست شما هستیم . باور کنید ما اصلا به چشم مشتری به شما نگاه نمی کنیم .
نا خواسته با شنیدن کلمهء " ما " سرم را برگرداندم و اطراف دفتر شرکت بیمهء " همیشه حاضر" را نگاه کردم . به نظر می آمد غیر از من و او هیچ کس دیگری آنجا نباشد . حتی خوب که فکر می کنم می بینم انگار سینی قهوه هم از اول همانجا روی میز بود ، ولی همهء اینها چیزی از اطمینان و آسودگی خاطر من کم نکرد .
قرارداد را تا کرد ، در یکی از پاکتهای مخصوص با علامت بیمه گذاشت و به من داد . موقعی که داشتم از دفتر بیرون می رفتم مرا دوستانه در آغوش گرفت و موقع خداحافظی گفت که آرزو می کند هیچ وقت هیچ مشکلی نباشد اما من باید بدانم که آنها همیشه هستند .

ماشینم را که جلوی در ورودی پارک کرده بودم روشن می کنم و به راه می افتم . حس عجیبی ست . این تابلو های بن بست همیشه تحریک کننده بوده اند و اینکه بدانی جایی هست که تو می توانی با دلگرمی تمام و کمال به وسوسه های دلت برسی و از هیچ چیز نترسی . فرمهای شرکت بیمه را از روی صندلی کناری بر می دارم و توی داشبورد می گذارم . فرمان ماشین را می چرخانم و وارد کوچه ای که یکی از این علامت های بن بست دارد می شوم . به انتهای کوچه که نزدیک می شوم سرعتم را زیاد می کنم ...


چند ماه بعد


حیف شد ! واقعا حیف شد ...بین من و مدیر عامل شرکت بیمهء " همیشه حاضر " رابطهء عاطفی خوبی ایجاد شده بود . من فکر نمی کردم که اینقدر شرکت ضعیفی باشند که با پرداخت هزینهء چند حادثهء کوچک ورشکسته شوند . به هر حال حتما پایان کارشان رسیده بود . هر چیزی یک مدت زمانی دارد .


چندین ماه بعدتر

باز هم اخبار بد و ناراحت کننده ...فرمهای شرکت بیمهء " آغوش امن ما برای شما " را پاره می کنم و دور می ریزم و در همان حال به انبوه فرمهای بی معنی فکر می کنم که پر از مشخصات به درد نخور است و آدم مجبور است در زندگیش هزار تا از آنها را پر کند . واقعا ناراحتم که مدیر این شرکت بیمهء " آغوش امن ما برای شما " بعد از اعلام ورشکستگی خودش را گم و گور کرد ، کم کم داشتیم دوستهای خیلی خوبی می شدیم و روابط غیر کاری خوبی را تجربه می کردیم .


بعدتر از بعدتر

روزنامه را تا می کنم و به همهء خبرگذاری ها لعنت می فرستم که چیزی غیراز اخبار بد ندارند . چند ماهی بود که بیمهء شرکت " بازو به بازوی شما " شده بودم و حالا ...خبر ورشکستگی و بدتر از آن خودکشی مدیر عامل شرکت که دوست بسیار عزیز و صمیمی من بود . یادم باشد برای پس فردا برنامه هایم را جوری تنظیم کنم که به مراسم ختم دوست عزیزم آقای مدیر عامل شرکت " بازو به بازوی شما " برسم . واقعا تاسف آور است . فندک را روشن می کنم و سیگاری آتش می زنم همینجور که دستم روی چرخ دندهء کوچک فندک است شعلهء آن را به لبهء فرش ابریشم نزدیک می کنم . نگاهی به روزنامهء تا کردهء روی میز حس اطمینانم را خراب می کند ، فندک را خاموش می کنم و توی جیب کنارم می گذارم . لعنت به این نا امنیتی زندگی !

لیلا | 06:23 PM | شما هم شرکت بیمه دارین آیا ؟ (7787)
سه شنبه 26 آبان 1383
خواهر عزیز من باکرهء خود فروش


خواهر من چند سالی از من بزرگتر است . اما کمتر کسی در نگاه اول متوجه این موضوع می شود . خصوصا اگر در خیابان ما را با هم ببینند.
به خاطر چتری های کوتاهش که به طرزی آشفته روی پیشانیش می ریزد چهره اش بچه می نماید . و این قضیه که خیلی زیباست هم در این مورد بی تاثیر نیست . البته او اصلا از زیبایی خودش خبر ندارد . گاهی فکر می کنم حتما معیارهای زیبایی شناسانهء او با همهء مردم فرق دارد . بیشتر آدمهای دور و بر را زیبا می بیند و وقتی به من هم می گوید که دیدی فلانی چه خوشگل بود من همیشه سر تکان می دهم و با نا امیدی از سلیقهء خواهر عزیزم به خباثت خودم فکر می کنم .
خواهر من اگر چندین سال زودتر به دنیا آمده بود حتما جای مادر ترزا را می گرفت . البته اگر این را به خودش بگویید ناراحت می شود ، چون معتقد است که روح مادر ترزا در بدن او حلول کرده . یادم میاید وقتی که هر دومان بچه تر بودیم تخت من همیشه زیر پنجره بود .خواهرم از اینکه نیمه شب از خواب بیدار شود و ماه را ببیند ( یا ماه او را ببیند ) شدیدا وحشت داشت . یک شب که به طور اتفاقی روی تخت من خوابیده بود نیمه شب با گریه از خواب پرید و وقتی از او پرسیدیم که چه اتفاقی افتاده گفت که مادر ترزا را خواب دیده و به او گفته که تو به دنیا آمدی تا برای دیگران باشی بعد هم به عنوان مدرک چند تا سوراخ را که او برایش به یادگار روی بدنش گذاشته بود نشانمان داد .البته نه از آن سوراخهایی که همه دارند ، سوراخهای عجیبی که روی قفسهء سینه اش بودند و چون هنوز نشانه های زنانگی آشکار نشده بود نمی شد آنها را با چیز دیگری اشتباه گرفت . بعد از آن هم دیگر آنها را به هیچ کس نشان نداد ولی می دانم که آنها هنوز همانجا هستند چون دیگر هیچ وقت لباس یقه باز نپوشید وهنوز هم مثل شیء عزیزی از آنها مراقبت می کند .
از آن زمان او هیچ وقت موهایش را کوتاه نکرد و الان هم یک بافتهء بلند پشت سرش آویزان است و همیشه چتری هایش را فقط کوتاه می کند . من و پدر مادرم علت این کار را نمی دانیم . پدرو مادرم زیاد کارهایش را جدی نمی گیرند وهمه را به حساب نوعی دیوانگی می گذارند و به همین دلیل من مسئول برآورده کردن تمام آرزوهای آنها هستم . گاهی که فشار زیادی در این راه متحمل می شوم از خواهرم متنفر می شوم ولی او آنقدر خوب و مهربان است که آدم نمی تواند برای مدت زیادی ازش متنفر بماند . خودش که اصلا از این چیزها حالیش نمی شود . اصلا از هیچ کسی هیچ کینه ای به دل نمی گیرد و این هم یکی از مواردی ست که بارها لج مرا در آورده ...
وقتی با هم در خیابان قدم می زنیم می بینم که او همه را می شناسد و همه هم می گویند که او را می شناسند . آدمها را یکی یکی نشانم می دهد و راجع به درد و رنج هایشان برایم تعریف می کند و گهگاه با انگشت اشاره اش مانع افتادن اشکی می شود که روی گونه اش پایین می دود .
خواهرم کتاب نمی خواند ، از فلسفه بیزار است و بهترین فیلم زندگیش بیگ فیش است . سابقا کتابهای سالینجر را هم می خواند ، ولی یک روز که مشغول خواندن فرانی و زویی بود جمله ای دید که دیگر ارادتش به سالینجر هم قطع شد . سالینجر از قول یکی از شخصیتهای داستانش گفته بود که امکان ندارد کسی به یک نفر زنگ بزند و حالش را بپرسد بدون اینکه یک دلیل زشت و خودخواهانه نداشته باشد...
خواهرم واقعا پدیدهء عجیبی ست . گاهی آدمها بلاهایی بر سرش آورده اند که من فکر کردم حتما دیگر به مرگ آن آدم راضی می شود ولی در کمال ناباوری همه چیز را فراموش می کند . حتی متابولیسم بدنش جوری طراحی شده که هیچ چیز توی دلش نمی ماند چه برسد به کینه ...در یکی از مسافرت های خانوادگی بود که طبق معمول بعد ازپنج دقیقه خوردن و آشامیدن خواهرم اعلام کرد که دیگر نمی تواند تحمل کند و سریعا باید خودش را به دست به آب برساند و وقتی پدرم بعد از نیم ساعت یکی از این توالت های بین راه را پیدا کرد خواهرم که سفیدی چشمانش هم زرد شده بود به سمت توالت دوید ، و متاسفانه از پایین در زنگ زدهء مستراح دو جفت پای مردانه دیده شد ، بالاخره در باز شد و یک آقای جنتلمن تشریف آوردند بیرون ، و خواهرم با دیدن آقای جنتلمن همهء دردهای دنیا را فراموش کرد و شروع به خوش و بش با آشنای قدیمی (یا یکی از آن عشق های قدیمی ) کرد ....خواهرم چند باری در زندگیش عاشق هم شده است اما هر بار که آمده به طرف بفهماند که چه چیزی در دلش می گذرد ، طرف شروع به درد و دل کرده و از دختری گفته که دلش را برده است . خواهر عزیز من هم همهء هم و غمش را گذاشته و همهء تلاشش را انجام داده که این دو نفر را به هم برساند و بعد هم کلی خودش را لعن و نفرین کرده که به جای انجام وظیفهء انسانیش عاشق شده بوده
چندین بار هم پیش آمده که از این آدمهای شکست خورده در عشق پیشش آمده اند و او هم چون وظیفهء خودش می دانسته که به آنها کمک کند ، عشقی را که جای دیگر نتوانسته اند پیدا کنند بهشان داده و بعد که آن شکست خورده دیگر اشباع شده و یاد نیازهای دیگرش افتاده رفته اند ...
البته کمک او به دیگران فقط شامل مسائل عشقی نمی شود . مثلا همین چند وقت پیش موبایلش را فروخت تا خرج انداختن بچهء دوستش بکند که از دوست پسرش حامله شده بود و بعد هم نشست و برای بچهء دو هفته ای دوستش کلی گریه کرد .
یا یکی از دوستانش نامه نوشته بود که یکی از موهای مژه اش کجکی در می آید و هرچقدر هم که ریمل مصرف می کند توفیری نمی کند . گفته بودند که دوایش خوردن تخم تمساح نر است و خواهر عزیز من هر طور شده بود آن را پیدا کرد و برای دوست ندیده اش پست کرد .
گاهی به او می گویم که دور و بریهایت از تو سوء استفاده می کنند ولی او اخمهایش در هم می رود و می گوید اگر هم اینطور باشد من برای همین به دنیا آمده ام . یک بار هم سراسیمه به خانه آمد و گفت که قصد ازدواج دارد ، مامان و بابا خیلی خوشحال شدند ولی من که طبق معمول با سوء ظن به قضیه نگاه می کردم پاپیچش شدم تا قضیه را برایم تعریف کند و او هم گفت که یکی از دوستانش ایدز دارد و چون هیچ کس دوستش ندارد این می خواهد زنش بشود . یک روز طول کشید تا قانعش کردم که اگر زن این بابا بشود زود می میرد و نمی تواند به وظایفش به طور کامل عمل کند . خوشبختانه قضیهء ایدز خالی بندی بود و طرف یک هفته بعد با صمیمی ترین دوست خواهر من رفیق شد . البته خواهر عزیز گفت که چون دوستش عاشق شده بوده شفا پیدا کرده ...
خواهرم یک شعر با دست خط یکی از دوستانش دارد که آن را به دیوار اتاقش زده و هر روز آن را می خواند . آن دوستش الان دریک خانهء هفتصد متری زندگی می کند و با برادر دوست پسرش ازدواج کرده و یک معشوقهء پیر پولدارتر از شوهرش هم دارد . این شعر را هم آن موقع هایی برای خواهر من نوشته بود که داشت به فرهنگ مملکت کمک می کرد ولی بعدا تصمیم گرفت به چیزهای دیگری هم در مملکت کمک کند ...
" سلام بر درخت که غرور تملک ندارد
و هر چه اوراست
هماره فراچنگ به پیشکش می دهد