
صورتش آنقدرها زیبا نبود که وقتی کسی ببیندش محو تماشایش بشود و یا دست و پایش را گم کند ، ولی روی هم رفته قشنگ بود و به دل می نشست ، خیلی کمتر از سنش می نمود ، مهربان بود و رفتار ظریف و آرامی داشت .اینها همه ظاهر قضیه بود ولی واقعیت این بود که به نظرم او جادویی در نگاهش داشت که مردها را به خود جذب می کرد . اگر می خواستی از روی شرح شکل و شمایل ظاهری او پی به راز و رمز جادوییش ببری امکان نداشت موفق بشوی .
قضیه شکست عاطفی من مربوط به چندین سال پیش است ، وقتی که دیدم شیطنت و زبان بازی معمول من در خصوص زنان در مورد او کاری از پیش نمی برد و خانم دکتر متاهل به زندگیش پایبند است ، برای اینکه دیگر با تصویر عذاب دهندهء وضعیتم روبه رو نشوم دندانپزشکم را عوض کردم و الان چندین سال است که ندیدمش . یادم می آید که به من می گفت کار ما دو نفر خیلی شبیه است و هر دو آرت اند ساینس کار می کنیم . آن روزها به نظرم حرف چرندی زده بود چون یک مهندس معمار حتما یک آرتیست است ولی یک دندانپزشک نه ! ولی وقتی عدم موفقیت خودم و جادوی جذابیت او را در نظر می گیرم از ته دل تایید می کنم که سایر دکترها به کنار ولی او خیلی هنرمندتر از من است .
دوست و همکار قدیمم که خبر آورد خانم دکتر از همسرش طلاق گرفته دوباره به فکر افتادم که به بهانه ای پیشش بروم ، یک روز تمام نشستم و فکر کردم ، هر از مدتی جلوی آیینه می رفتم و دهانم را باز می کردم و دندانهایم را وارسی می کردم و نتیجه این شد که نه دندان خرابی پیدا کردم و نه پرکردنی که خالی شده باشد . به خاطر مصرف سیگار و الکل هر از مدتی سعی می کردم دندانهایم را به دکترم نشان دهم و چون معمولا دکتر هم عیب و ایرادی در آنها پیدا می کرد ، تصمیم گرفتم به همین بهانه هم که شده پیش او بروم .
صورتش تغییر زیادی نکرده است و حتی به نظر شاداب تر می نماید البته چند چین نازک کنار چشمهایش افتاده است که به نوعی شیرینی خاصی هم به او می بخشد ، آن هم فقط وقتی پیدا است که از روی صندلیش خم می شود تا دهان آدم را نگاه کند. مانند سابق وقتی عینکش را پایین می آورد و نوک بینی اش می گذارد و با آن نگاه عجیبش بر اندازم می کند دست و پایم را گم می کنم .
مدتهاست که روزها را فقط با کار سر می کنم و حتی فرصت این را ندارم که یک رابطهء جدید را شروع کنم و برای همین است که همانند پسران تازه بالغ از اینکه زنی اینقدر فاصله اش با من کم است دست و پایم را گم می کنم و بوی عطرش که به مشامم می خورد حالم را دگرگون می کند .
با لبهء آیینه اش به یکی از دندانهای انتهایی ام می زند و می پرسد درد می کند ؟ دهانم باز است برای همین با پلک زدن و تکان دادن سر به او می فهمانم که فقط کمی درد می کند . به دستیارش دستور می دهد که یک عکس از دندان من بگیرد و خودش توی این مدت ازدر انتهایی اتاق بیرون می رود .
عکس را که می بیند می گوید بهتر است دندان عقلم را بکشم ، ریشه هایش از درون پوسیده اند وفاسد شده اند برای همین زیاد درد احساس نمی کنم . رضایت می دهم و دست به کار می شود . امیدوارم همینطور با عجله نخواهد کارم را تمام کند و به هوای مریض بعدی مرا از مطبش بیرون کند .دوست دارم بعد از اتمام کار کمی با او صحبت کنم و مثل قدیم راجع به خودمان و زندگیمان حرف بزنیم . شاید هم فرصتی پیش بیاید و در همین دیدار پیشنهادم را مطرح بکنم ...درد امانم را می برد و خیالاتم را به هم می ریزد . از ته حلقم صدایی در می آورم که بداند چقدر درد دارم . می گوید که بی حس کرده ولی چون دندان خیلی به حلق نزدیک است نمی تواند بیشتر از این آمپول بی حسی بزند و به کارش ادامه می دهد و در حین کار مدام می گوید که دهانت را بیشتر باز کن . دستش را تا مچ توی حلقم احساس می کنم و از ساییده شدن دستکشهای نازک پلاستیکی اش به دندانهای جلویی ام چندشم می شود . احساس می کنم نفسم بالا نمی آید و دستهای خانم دکتر تمام حفرهء دهانم را پر کرده . بوی دستکشها و بوی عطر او ملغمه ای شده که حالم را بد می کند . بار دیگر با عصبانیت می گوید که دهانم را باز کنم و من صدایی ناشی از بیچارگی از حلقم در می آورم .
ناخنهایم را در کف دستم فرومی کنم تا احساس درد بر تهوع چیره شود . چشمانم را می بندم و سعی می کنم به موضوع دیگری فکر کنم . از من می پرسد که نور اذیتم می کند ؟ چشمانم را باز می کنم و می بینم که همینطور که لبخند می زند دندان مفلوکم را هم به من نشان می دهد .
دوباره چشمانم را می بندم و فکر می کنم که این لبخند و توجه او علامت دیگری ست برای اینکه من باید پیشنهادم را مطرح کنم .اعتماد به نفسم بار دیگر بازگشته است و جمله بندی هایم را در ذهن مرور می کنم...
تا به خودم بیایم بالاتنه ام تکان شدیدی می خورد و با اینکه سعی می کنم جلوی آن را بگیرم ولی با شدت بالا می آورم. ناهار به همراه بچه های شرکت دیزی خورده بودیم .
متن زير نوشتهء يکي از دوستانم ( مهدي شيرزاد ) است :
توضیح : این متن بدون در نظر گرفتن هیچ جذابیت دراماتیک و بی توجه به اصول فیلمنامه نویسی نوشته شده و صرفا "سیناپس گونه" ای ست برای تصویری کردن واگویه های یک شاهد .
1. ماشین شاهد.داخلی/خارجی.روز
از این سکانس تا آخر متن تمام لحظه ها را از نقطه نظر شاهد می بینیم.
ماشین از پارکینگ خارج شده داخل کوچه می شود . صدای شاهد که مشغول گفتگو با تلفن است شنیده می شود.
صدای شاهد : (باتلفن ،خارج از قاب) تو تاریخ ایران سابقه نداشته ظهر تاسوعا شیرینی فروشیا باز باشن.... ربطی به دوره زمونه نداره .... حالا من می گردم ببینم چی می شه....چی؟!...قطع شد صدات،نشنیدم...شیرینی خشک بگیرم؟!!...چرا؟!!!...خب ،اگه اینجوریه اصلا بیخود مهمون دعوت کردی،شترسواری که دولا دولا نمی شه!
در طول گفتگو ماشین به ابتدای خیابان رسیده است . یک محوطه بزرگ در ابتدای خیابان دیده می شود.در این محوطه چند چادر مخصوص تکیه و عزاداری نصب شده. نکته جذاب یک در چوبی قدیمی است که کنار چادرهاست و پشت در نیز چند نخل با سیمان روی زمین کاشته شده.
میان نویس : کدام راوی سوررئالیستی وجود یک دروازه با کلون و سایر ملزومات را درست وسط صحرای کربلا گزارش کرده؟
شاهد خودرو را پارک کرده برای لحظاتی از ماشین خارج می شود.
2. مقابل تکیه.خارجی .روز
شاهد به سمت تکیه می رود.آن طرفتر تعدادی خیمه نیز وجود دارد که گویا قرار است شب شام غریبان بسوزند. صدای یک دسته عزاداری به گوش می رسد. شاهد به سمت ماشینش می رود اما لحظه ای صدای مداح دسته ، او را متوقف می کند .عده زیادی نیز اطراف شاهد ایستاده اند تا ورود دسته به تکیه را ببینند. یک جوان بیست و سه چهارساله به آنها نزدیک می شود.
جوان:داداش یا بفرمایید تو یا جمع کنید برید.
جوان می رود.شاهد و اطرافیانش هنوز ایستاده اند .جوان دوباره برمی گردد.
جوان :داداش مثکه نگرفتی جریانو...بی زحمت خلوتش کنید.
صدای شاهد : دسته تون که رفت می ریم...چشم.
جوان :نه...گویا درست حرفمو نمی گیری...میگم یا بیاید تو یا برید.
صدای شاهد: عزیز گویا شمام خیال داری گیر بدی....می خوام اینجا وایستم،سرکوچه خودمونه مگه تو مامور شهرداری ای؟
جوان :بچه چاقال مثکه نمی فهمی چی میگم..
مشت جوان به سمت لنز می آید.
فید آوت.
3. مقابل دبیرستان دخترانه .خارجی روز (فلاش بک)
صدای همهمه دخترکان و یک موتور شنیده می شود. صدای باز شدن در یک اتومبیل باعث تقویت آنها می شود.
فید این. مادر شاهد که از سرو وضعش معلوم است دبیر این دبیرستان است داخل ماشین می شود. سلام و علیک بین شاهد و مادرش رد و بدل می شود. جوان سکانس قبل سوار یک موتور درحالی که جوان دیگری نیز ترک او نشسته به سمت دخترها می ایند و حرکاتی انجام می شود. مادر شاهد شیشه را پایین می دهد.
مادر شاهد :پسر نکن این کارا رو...خطرناکه...می زنی یکی از این بچه ها رو ناقص می کنیا.
جوان : فکتو ببند پیری.
فید آوت.
4. ماشین شاهد.داخلی/خارجی.روز
فید این
دوربین داخل ماشین است . در خودرو بسته می شود. شاهد یک دستمال خونی را روی داشبورد ماشین می اندازد. ماشین شروع به حرکت می کند . شاهد به تکیه و دسته نگاه می کند و دور می شود. روی تصویر صدای بوق ماشین ها از سکانس بعد شنیده می شود.
5. مقابل مرکز خرید. خارجی روز
صدای بوق خودروها بسیار گوشخراش شده. شاهد در خودروی خودش را قفل می کند و به سمت شیرینی فروشی راه می افتد.یکی از مغازه ها غذای نذری می دهد. آدمها با لباسهای گران قیمت و چهار ستون سالم بدن در حالی که ظروف یک بار مصرف در دست دارند از مقابل شاهد عبور می کنند . ماشینها دوبله و بعضا سه ردیفه پارک کرده اند تا غذای نذری بگیرند . ترافیک ناراحت کننده ای ایجاد شده و همه ماشینها در هم گره خورده اند و بوق می زنند .مدل پایین ترین ماشین دوو سیلوست . کم کم راننده ها دارند عصبی می شوند و فحشهای چارواداری در فضا به جریان می افتد .شاهد به شیرینی فروشی می رسد . شیرینی فروشی باز و بسیار شلوغ است .
6.شیرینی فروشی.داخلی.روز
شاهد وارد می شود. جمعیت زیادی داخل شیرینی فروشی هستند . صدای خانمی از پشت سر شاهد شنیده می شود. شاهد به سمت صدا برمیگردد.
خانم :نه روز تاسوعاست مادر شیرینی تر نگیریم بهتره.
6. خیابان . خارجی . روز
شاهد به سمت ماشینش می رود .یک ماشین کمی بالاتر از شلوغیهای سکانس قبل کنار خیابان پارک شده .یک دختر با موهای خروس وار پشت فرمان نشسته و مشغول خوردن غذای نذری است. هر قاشق را که در دهانش می گذارد دهانش را هفت متر و نیم باز می کند تا "غذای نذری " رژ لبش را پاک نکند .
نمای اکستریم کلوزآپ از لبهای دختر که قاشق داخل دهانش می شود.
7. ماشین شاهد. داخلی/خارجی.روز
نمایی از صندلی کنار راننده که خالی است. شاهد جعبه شیرینی را روی صندلی می گذارد ماشین را روشن کرده به راه می افتد .
7 . ماشین شاهد .داخلی /خارجی. روز.
شاهد به مکان شلوغ دیگری نزدیک می شود . صدای ریتم تند یک آهنگ تکنو به گوش می رسد . کم
کم که نزدیک می شویم متوجه می شویم صدای نوار نوحه است که به سبک جدید خوانده شده. در محل تعداد زیادی خودرو پارک شده و انبوهی از موهای خروسی و لبهای پهن شده با خط لب و موهای چرب سیخ سیخی کنار ماشینها دیده می شود . هر کدام از ماشینها یک نوار نوحه گذاشته اند. بیشتر کویتی پور شنیده می شود .کنار ماشینند و با هم گپ می زنند . شاهد شیشه ماشین را پایین می دهد تا صداها را بهتر بشنود.
یک پسر : (به دوستش) داف رو داری ؟
یک دختر: این مجری خوشگله تپش کراوات مشکی زده بود امروز.
یک پسر: دیدی اردلان رو...ترکونده بود. یه پرچم یا ابوالفضل زده بود رو کاپوت ماشینش کل کاپوتو گرفته بود.....برای شام غریبان فردا می رم یه یا حسینشو می خرم.
و دیالوگهایی از این دست شنیده می شود .
9.ماشین شاهد. داخلی/خارجی.روز
اکنون باران گرفته . برف پاک کن ماشین کار می کند . شاهد به خانه نزدیک می شود . روی نما صدای دکتر شریعتی به گوش می رسد .
شریعتی : ما عزاداری می کنیم که لش بودن خودمون رو فراموش کنیم و یه فاتحه ای نثار اموات خودمون بکنیم.
میان نویس : اون مال دوره شما بود دکتر. الان ما به جای بازی ایران استرالیا و انتخابات ریاست جمهوری تو محرم کارناوال راه می اندازیم.
پنج دقیقه ای می شد که دست دختر را توی دستش گرفته بود و هر از چندی انگشتان نحیفش را نوازش می کرد . کف دست هردوشان حسابی خیس عرق شده بود و کم کم حس بدی داشت به وجود می آمد .
دلش می خواهد یک لحظه دستش را از توی دستهای دختر بیرون بیاورد و روی رانهایش بکشد تا پارچهء شلوارش نم دستها را حسابی بگیرد ولی می ترسد که به خاطر یک چنین حرکتی به بی مهری متهم شود برای همی%8ا خشک خشک شوند و بعد که می بیند او با سینی چای نزدیک می شود روزنامه ای را که زیر میز افتاده برمی دارد و از ترس اینکه مجبور نباشد دوباره دست دختر را بگیرد خودش را به ورق زدن و مطالعهء آن مشغول می کند.
اخبار سیاسی که دانستنش فقط برای ارضای حس " خود کم حرص خور بینی" خوب است ، صفحهء فرهنگ و اندیشه که آنقدر راجع به فلاسفهء تازه کشف شده می نویسد آدم احساس حقارت می کند ، اخبار ورزشی خواندن هم که در حضور خانمها شرم ه گات یا هر کس دیگری که یک چنین فکری می کند ، هیچ وقت یک اظهار عشق و علاقهء صادقانه به عمرشان ندیده اند و دختر لپش را بوسیده و بود و با تمسخر تکرار کرده بود " اظهار عشق صادقانه " !
صفحه ء حوادث از آن صفحات خوب روزنامه هاست که معمولا مردم به جز زنهای خانه دار قدرش را نمی دانند . می توان از دل هر حادثه ای صدها ایده و طرح جالب و ده ها نکتهء انسان شناسی و درس زندگی پیدا کرد و بعد دست آخر صفحه را کند و همانطور که رویش سAAر در اثر فشاردریای پشت آن از جا کنده شده ، همسایه ها پسری را دیده اند که حضور او را بارها در خانهء دختر به عنوان دوست او شهادت داده اند . پسر بالای سر دختر جوان که در اثر خفگی سیاه شده بود ، نشسته ودر تمام آن چند دقیقه ای که همه منتظر آمبولانس بودند مدام این جمله را تکرار می کرد : " من که گفتم جنبه اش رو نداری ..." در بازجویی های بعدی که ازاو به عمل آمد ، پسر علت مرگ دوست دخترش را غرق شدن در دریای احساسات خودش اعلا8ده ، پایهء میز را نگاه می کند و می گوید که همیشه آرزو می کند لا اقل در حضور کسی که دوستش دارد با آرامش و به زیبایی بمیرد . مردن در اثر خفگی یکی از کابوسهای بزرگ زندگیش است و ترجیح می دهد اگر قرار است به این صورت بمیرد در خلوت خودش باشد ...
- ما به شما اطمینان کامل می دیم . هر گونه خسارت و یا آسیب دیدگی پیش بیاد ما در کنار شما هستیم .
این را گفت و با صمیمیتی که از مدیر یک شرکت بزرگ بعید بود سینی قهوه را که روی میز بود به سمت من هل داد . من هم لبخند زدم و فنجان قهوه ء داغ را که روی آن علامت شرکت بیمهء " همیشه حاضر" بود برداشتم . قهوه اش خوشمزه ترین قهوه ای بود که تا آن روز خورده بودم . من ناراحتی معده دارم واین جور چیزها شدیدا وضع معده ام را به هم می ریزد . ولی این یکی ...نرم و ایمن ، درست مثل اطمینانی که در لبخند دوست عزیز مدیر عامل بود . آدم خوش مشربی به نظر می رسید و آدم دلش می خواست روابطی غیر کاری و خارج از عقد قراردادهای بیمه با او برقرار کند . انگار که فکرم را خوانده باشد دستش را روی دستم گذاشت و گفت :
- ما دوست شما هستیم . باور کنید ما اصلا به چشم مشتری به شما نگاه نمی کنیم .
نا خواسته با شنیدن کلمهء " ما " سرم را برگرداندم و اطراف دفتر شرکت بیمهء " همیشه حاضر" را نگاه کردم . به نظر می آمد غیر از من و او هیچ کس دیگری آنجا نباشد . حتی خوب که فکر می کنم می بینم انگار سینی قهوه هم از اول همانجا روی میز بود ، ولی همهء اینها چیزی از اطمینان و آسودگی خاطر من کم نکرد .
قرارداد را تا کرد ، در یکی از پاکتهای مخصوص با علامت بیمه گذاشت و به من داد . موقعی که داشتم از دفتر بیرون می رفتم مرا دوستانه در آغوش گرفت و موقع خداحافظی گفت که آرزو می کند هیچ وقت هیچ مشکلی نباشد اما من باید بدانم که آنها همیشه هستند .
ماشینم را که جلوی در ورودی پارک کرده بودم روشن می کنم و به راه می افتم . حس عجیبی ست . این تابلو های بن بست همیشه تحریک کننده بوده اند و اینکه بدانی جایی هست که تو می توانی با دلگرمی تمام و کمال به وسوسه های دلت برسی و از هیچ چیز نترسی . فرمهای شرکت بیمه را از روی صندلی کناری بر می دارم و توی داشبورد می گذارم . فرمان ماشین را می چرخانم و وارد کوچه ای که یکی از این علامت های بن بست دارد می شوم . به انتهای کوچه که نزدیک می شوم سرعتم را زیاد می کنم ...
حیف شد ! واقعا حیف شد ...بین من و مدیر عامل شرکت بیمهء " همیشه حاضر " رابطهء عاطفی خوبی ایجاد شده بود . من فکر نمی کردم که اینقدر شرکت ضعیفی باشند که با پرداخت هزینهء چند حادثهء کوچک ورشکسته شوند . به هر حال حتما پایان کارشان رسیده بود . هر چیزی یک مدت زمانی دارد .
باز هم اخبار بد و ناراحت کننده ...فرمهای شرکت بیمهء " آغوش امن ما برای شما " را پاره می کنم و دور می ریزم و در همان حال به انبوه فرمهای بی معنی فکر می کنم که پر از مشخصات به درد نخور است و آدم مجبور است در زندگیش هزار تا از آنها را پر کند . واقعا ناراحتم که مدیر این شرکت بیمهء " آغوش امن ما برای شما " بعد از اعلام ورشکستگی خودش را گم و گور کرد ، کم کم داشتیم دوستهای خیلی خوبی می شدیم و روابط غیر کاری خوبی را تجربه می کردیم .

چهار پایه را بلند می کنم و می برم پشت آخرین میز گوشهء سمت چپ کلاس می گذارم . سعی می کنم صدای قیژ برخورد پایه های صندلی با کف موزائیکی کلاس بلند نشود تا مبادا از خواب بیدار شوم .
همیشه این پسر ها هستند که عقب کلاس را قرق می کنند و ما مجبوریم جلوی کلاس بنشینیم و آنقدر سیخ و صاف باشیم که حتی نشود کمی خواب ببینیم .من نمی دانم کدام احمقی این میزهای پهن و چهارپایه هن ردیف کلاس نشستی یک چیزی را بی هوا پرت کنی زیر میز و وقتی برای برداشتنش پایین می روی منظرهء کنگره کنگره ای را سیر تماشا کنی . خیلی جالب است : بعضی ها یک وری می نشینند و بعضی دقیقا مرکز ثقلشان را روی چهارپایه تنظیم می کنند . هر کدام به نوعی زیباست ...
البته من نمی توانم این کار را انجام دهم چون همیشه این پسر ها هستند که عقب کلاس را قرق می کنند و ما مجبوریم جلوی کلاس بنشینیم و آنقدر سیخ و صاف باشیم که حتی نشود کم�%6ه ها پشت سرش می گویند بچه ...ی ! واقعا که ...یک روزی به همه شان می فهمانم .
او عاشق من است . البته هیچ چیزی نگفته است ولی من خودم می دانم . من هم عاشق او هستم و می دانم که چطور با زیرکی برای اینکه رد گم کند به جای اینکه مثل بقیهء پسرها دختر ها را و مخصوصا مرا که عاشقم است دید بزند همیشه به پسرها نگاه می کند . با اینکه درسش خیلی خوب نیست ولی پشتکار زیادی دارد و همیشه هم جایش روبروی میز استاد است . بچه ها می گویند پسرهء عسلD8�ن تخته است استاد سر می رسد . و او هم که خیلی به نظافت همه چیز و خصوصا لباسش اهمیت می دهد همیشه دستپاچه می شود . خوشحالم از اینکه من فقط عاشقش هستم و او عاشق منست . می توانم کاملا مطمئن باشم که او فقط مال منست . همیشه بین دختر ها می نشیند و دخترها هم می گویند که او کبریت بی خطر است . این هم از زرنگی اش است .
دل وجانم به تو مشغول و نظردرچپ وراست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی ...
صدای قرچ چ چ چ کشیده شدن گچ روی تخته س�%8
زن و مردی عاشقانه زیر یک سقف زندگی می کنند
زمان : شب
مکان : داخلی - اتاق خواب
چراغ نفتی با شیشه های دود زده کنج دیوار روی دو تا آجر سر پا ایستاده و با کم نوری به پشت سر مرد زل زده که روی یکی از دو تشک موجود در اتاق به پهلو دراز کشیده و یک دستش را ستون چانه کرده تا سر سنگین از رویا به روی رختخواب نیفتد و مشغول در آوردن چرکهای زیر ناخنش است رختخواب دیگر تا شده کنار او نشسته و سنگینی پتوی سربازی کهنه را هم بر دوش حمل می کند . زن در گوشهء تاریک اتاق مشغول ور رفتن با اجاق کهنهء سفری ست که معلوم است سالها سفر نرفته ...
نه ، این یکی زیادی فقیرانه بود .فعلا باید به فکر شکم باشند و به عشق نمی رسند
زمان : شب
مکان : داخلی - اتاق خواب
مرد در چوبی پاتختی را باز می کند و در چدنی گاوصندوق کوچک از پشت چوبهای هم آغوش با عاج چشمک می زند . نور قرمز اتاق خواب روی تابلوی آکریلیک افتاده و لرزش نور باعث می شود که زنهای برهنهء تابلو مختصر تکانی به بدنهای خود بدهند . مرد همانطور که مشغول بررسی اسناد و مدارک است گاه گاهی بر می گردد و به زن نگاه می کند که با لباس حریر از جلوی پنجره های اتاق عبور می کند و گویی مشغول اجرای نمایش است . مرد سعی می کند با همان فشار مختصر لبهایش به او بفهماند که اگر نمایش برای اوست که او نمی بیند و احتمالا عابران خیابان و همسایه ها بهرهء بیشتری می برند و زن سبکبال و فارغ از دیدن لبهای به هم فشرده و حتی نقش خود به بازی ادامه می دهد ...
نه ، این ها خیلی مرفه بی درد بودند و امکان داشت که مرد هر لحظه در اثر غیرت جو عاشقانه را بر هم بزند
زمان : شب
مکان : داخلی - اتاق خواب
سه تا از دیوارهای اتاق که با قفسه های مملو از کتاب پوشیده شده اند درگوشی راجع به دیوار خالی صحبت می کنند . زن لبهء تخت نشسته و توی کاغذ هایی که روی نیمی از تخت پخش شده اند دنبال چیزی می گردد و هر از گاهی سیگارش را در یکی از لیوانها و فنجانهای کنار دستش که از خاک سیگار و ته ماندهء چای نیمه پرند می تکاند . مرد به پشتی تخت لم داده و دود پیپ به هوا می دهد و برگه هایی را می خواند که سیمی شده اند و شبیه کپی هایی از یک کتاب قدیمی ممنوع به نظر می آیند ...
نه ، اینها آنقدر روشن فکر بودند که فکر نکنم رویشان بشود جلوی ما عاشقانه رفتار کنند
زمان : شب
مکان : داخلی - اتاق خواب
هنوز ته ماندهء لباسهای میهمانی به تنهاشان مانده . زن روی تخت به پشت افتاده و مرد سعی دارد بند نازک کفشهای زن را که به دور ساق ها پیچیده شده اند باز کند ولی هر از چندی خنده ای مستانه وادارش می کند که روی زمین ولو شود . زن هم می خندد و می گوید که امشب را باید با کفش بخوابد چون هیچ کدام نمی توانند بند را باز کنند . مرد ناگهان از یاد آوری صحنه ای که دوست صمیمی اش و همسرش همدیگر را می بوسیدند مچ پای زن را چنگ می اندازد و زن هم در جواب اعتراض ها نشستن آن زنیکه روی دستهء مبل مرد را به رخش می کشد ...
نه ،احتمالا اینجا درجهء کثافت کاری از شدت عشق بیشتر است
زمان : شب
مکان : داخلی - اتاق خواب
زن یک سمت تخت به پهلو دراز کشیده و به نوزادش که با همهء کوچکی نیمهء دیگر تخت را گرفته نگاه می کند . اطراف تشکچهء کوچک نوزاد از وسایل بازی بچه ، و کهنه و شیر دوش و امثال اینها پر شده . مرد رختخوابی را به زور کف اتاق پهن می کند که لبه های آن روی دیوارهء کمد را می پوشاند و زن با غرولند از او می خواهد که فضای کمی را اشغال کند که اگر او نیمه شب مجبور شد از اتاق بیرون برود مشکلی نداشته باشد ...
چی ؟ قرار نبود نبود بچه ای در کار باشد ؟ بله فهمیدم ! فقط یک زن و مرد عاشق باشند ! چشم !
زن و مردی عاشقانه زیر یک سقف زندگی می کنند ...
چند وقتی ست از خواب که بیدار می شوم باید دهانم را بشویم تا موقع آب خوردن آن مزهء عجیب را پایین ندهم . چند وقتی ست خوابهایم همه ترش اند ...
" مادرم در اتاق را با شدت باز می کند
__ زود باش لباستو عوض کن مهمون داریم.
با بی حوصلگی شلوار جین به پا می کشم و اولین بلوزی را که به دستم می آید می پوشم . وارد پذیرایی خانه که می شوم از چشم غرهء مادر می فهمم که مهمانمان رسمی ست و لباس من نا مناسب . به سمت تنها صندلی نداشتهء خانه مان می روم و با " صادق هدایت " جوان که مؤدبانه روی آن نشسته دست می دهم ..."
نمی دانم خواندن چند کتاب از یک آدم نهیلیست نشانهء چه ارادت خاصی است که باید او این طور حق به جانب در مهمانخانهء ما بنشیند و لبخند بزند .
" دربند یا جایی شبیه آن . قوری ، استکان های چای ، من و دوست دیگری روی تخت . همه نشسته ایم و بحث در مورد قلیان است :
__لیلا ، خیلی چیز مزخرفیه ! همیشه منظرهء خانومای چارقد به سر برام تداعی می شه که مشغول غیبت کردن و به هم ریختن زندگی مردم اند .
_ اوه اوه ...خوب قلیون نمی کشم بابا ! نمی خواد منو تو اون شکل و شمایل مجسم کنی
* خانوم خوشگله بده فالتو بگیرم !
دوستم نگاهی تند به زن می اندازد و من هم می گویم که به فال احتیاج ندارم . زن اصرار می کند و من با پوزخند می گویم که اگر بخواهد خودم فالش را می گیرم و او بی توجه به من درون آئینه اش را نگاه می کند و می گوید که عاشق شده ام !
دوست همراه که گویا تازه توجهش جلب شده سر بر می گرداند و من که به خالکوبی های بالای ابروی زن نگاه می کنم می شنوم که می گوید :
* ولی عاشق یک زن شده ! یک هم جنس خودش ..."
لابد دیدن این همه غیر منتظره در بیداری برایم کافی نیست که باید در خواب هم چرک ترین ها را ببینم و بچشم .
" با عده ای دوست ، همکار ، همکلاسی که هیچ کدام قاعدتا جز من کس دیگری را نمی شناسد در یک راه نیمه جنگلی - کوهستانی می رویم . من هر از چندی می ایستم و با غرولند می گویم که شدیدا تشنه ام و آنها قمقمه های خالیشان را به نشانهء همدردی به رخ من می کشند . به رودخانه می رسیم .همه پاچه های شلوار را بالا می زنند تا از آب رد شوند و من خودم را می بینم که با کفش های پاشنه دار و نوک تیز و دامن تنگ میان سنگ و آب راه می روم و به سختی تعادلم را حفظ کرده ام و دوستی که رو به من فریاد می زند :
__اگه بتونی یک جا ثابت بایستی و پاهات توی آب باشه آب کم کم از پاها بالا میاد و تشنگیت رفع می شه ..."
فکر نمی کردم آن قدرها هم عقدهء پوشیدن لباس به این شکل را داشته باشم که مجبور شوم خطر افتادن توی آبهای رودخانه و برخورد با سنگهای سخت و براق را تحمل کنم و بعد هم ساق پایم محکم به یکی از آن سنگها بخورد و از خواب که بیدار شوم میلهء یک سمت تختم چپ چپ نگاهم کند .
" تنها بچهء تنها برادرم را بغل کرده ام و او هم مثل بیداری به دنبال نشانه ای از مادرش یقهء لباس مرا می کشد . خنده ام گرفته است و با مهربانی دگمه های لباسم را باز می کنم ...هیچ نشانهء زنانه ای وجود ندارد !!!..."
چند وقتی ست از خواب که بیدار می شوم باید دهانم را بشویم تا موقع آب خوردن آن مزهء عجیب را پایین ندهم . چند وقتی ست خوابهایم همه ترش اند ...
* نام یکی از داستانهای دههء شصت مخملباف
چراغها همچنان خاموشند . با اینحال صاحب خونه سعی داره با روشن کردن چند شمع در گوشه و کنار سالن کمی جو رو عوض کنه . بعد از چندین ساعت دیدن اشباحی که مستانه تو بغل هم می رقصیدن و دود سیگار به هوا می دادن حالا می تونم کمی قیافه ها رو تشخیص بدم و آشناها رو بشناسم . یک نفر داد می زنه که هر کی هر جا ایستاده بشینه و همه روی مبل ، صندلی و یا زمین می شینن . با اینحال تعارف ها هنوز ادامه داره... دختر هایی که با اصرار قصد دارن روی کف سنگی و بدون فرش سالن بنشینن و دعوت شازده هایی رو که از اونها می خوان روی مبل و یا صندلی جلوس کنن با لبخندی رد می کنن ...و بعد هم به زور می خوان لبهء دامن های کوتاهشون رو کمی پایینتر بیارن. خانوم خوشگله پارچه کش نمیاد! حجب و حیای زنانه !
صدای آواز آشنا و ساز آشناتر ...همچنان که ساز می زنه جایی بین آدمکها روی زمین و روبروی من برای خودش پیدا می کنه و اون هم می شینه ...
" ...خبر داری که این دنیا همش رنگه
همش خون ، همش جنگه ...
نمی دونی نمی دونی ...نمی دونی که گاهی زندگی ننگه
نمی بینی نمی بینی ...نمی بینی که دست افشان و پاکوبان و خرسندم
نمی بینی که می خندم
آخ نمی بینی دلم تنگه ...."
...توی تاریکی نوک پاچه های شلوارم رو می بینم که هر کدوم به سویی رفته و نور شمعها بازی عجیبی رو روی اونها شروع کردن ... رد نور رو که بگیری می بینی که آخر بازی روی کاسهء صیقلی سازرقص دیوانه وارتری داره ..
.وقتی اون ساکت می شه بوی سیگار و مشروب بیشتر توی ذوق می زنه چون اون موقع همخوانیهای زمزمه وار آروم گرفته و همهء نفس های مست تو هوا رها شدن ...وقتی هم که می خونه زمزمهء دختر ها و پسرها که هر کدوم فقط قطعهء کوچکی از شعر رو می دونن وپسرها با هر بار تکرار " دو تا چشم سیا داری ..." به چشمهای لنز دار دخترک مو "های لایت" شده کنار دستیشون عاشقانه نگاه می کنن... که ای کاش این حس لطیفشون رو فقط در بغل کردن همان کنار دستی بروز بدن و دست از این همراهی با خواننده بردارن ...
" ...میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت
می خواری و مستی ره و رسم دگری داشت "
ومن در دورترین نقطهء سالن و نزدیک دستشویی همخوانی دیگری هم از موسیقی دارم ... عق زدن های پیاپی دختری که دلداریهای مهربونانهء مردونه ای همراهیش می کنه ...پسر می گه : عضله هاتو سفت نکن بذار بالا بیاری راحت می شی ...تقصیر خودته عزیزم که چند نوع چیز رو با هم خوردی و بعد هم نطقی طولانی در باب آداب می خواری !!!!و صدای سازکه نمی ذاره من از شنیدن باقی نطق نصیب ببرم...
" دو تا چشم دو تا چشم ...دو تا چشم سیاه داری ..."
در دستشویی که باز می شه نور با شدت وارد سالن می شه و پشت سرش صدای دختر از توی دستشویی می آد که از پسرمی خواد کیف لوازم آرایشش رو براش ببره ...برمی گردم و به چشمهای سیاهش نگاه می کنم و ریمل های سیاه تر ریخته بر روی گونه ها...
" دو تا موی رها داری
تو اون چشا چیا داری ؟ بلا داری بلا داری
دو تا چشم سیا داری ..."
اینجور مستقیم به چشمهای من نگاه نکن پسرک آشنای غریبه ! آخه تو این تاریکی چی می بینی ؟ اون برق چشمهایی رو که می گفتی هم که من هیچ وقت ندیدم ...خیلی توی آئینه دنبالش گشتم ، ولی نبود ...الان فقط این کاسهء سازه که برق می زنه ...
" توی سینه ات صفا داری
توی قلبت وفا داری
صف عشاق بدبخت ، از اینجا تا کجا داری
دو تا چشم سیا داری
دو تا موی رها داری ... "
موهامو یادته ؟ بهت می گفتم کم کم دارم شبیه این دخترای سر جالیز می شم ، فقط باید لپ هاموقرمز کنم ...می گفتی نکنه یه وقت کوتاهشون کنی !و حالا چقدر خوبه که مجبور نیستم تو این گرما اونارو پشت گردنم تحمل کنم ...
" نظر داری نظر داری
نظر با پوستین پوش حقیری مث ما داری
نیگا کن با همه رندی رفاقت با کیا داری ..."
پوستین پوش حقیر! مارک دیزل بلوزت از این طرف سالن جیغ می زنه ! من بی رفیق که ادعایی نداشتم... دوباره در دستشویی با شدت باز می شه و این دفه صدای عق زدنهایی که در فاصلهء بینشان صدای" آه خدا" و"وای خدا" هم می آد ...
" به یک دم می کشی ما را
به یک دم زنده می سازی
رقابت با خدا داری
دوتا چشم دو تا چشم... دو تا چشم سیا داری
دو تا موی رها داری ..."
کی راه می افتين ؟
- سپيده دم .
تا کجا می رين ؟
تا پايان .
بايد بتونم احساسم رو بگم . مگه نه ؟
آنت می گه : سخت دل باش دختر !
تو کار ياد گرفتنش هستم ولی الان فرصت نيست ...می دونی تا دير نشده بايد بهش بگم ...تا نرفته ...
عزيز رو به آقاجون می گه : می ترسم کمرش رو ناقص کنه با اين کاری که پيش گرفته و آقاجون هم می گه : کمر يک جوون که با اين کارها ناقص نمی شه .
آره ناقص نمی شه ...البته اگه دفعهء آخر باشه ...ولی دردی که احساس می کنم از کمر نيست ...انگاری از قفسهء سينه است ...حتما مال اين سکسکهء لعنتيه که اينقدر طولانی شده ...
عزيز می گه : کی می تونه قول بده که دفعهء آخر باشه ؟
ولی اگه اين سکسکه امان بده يه جوری بهش می گم ...و مطمئنم که اين دفعهء آخره ...
لوچيا چنانچه با خودش حرف می زنه می گه : عجب بی تامل اين حرفها را می زنند !
آه ...شما استعداد بسيار خوبی دارين ولی حيف که ايده آليست هستين ...
تراما می گه : بله شما هم در اصل شاعريد و اگر کوشش می کرديد می تونستيد مهندس خوبی هم بشيد ...
مگه نمی شه مهندس شاعر بود ؟دل هستی هم مثل دل من سنگينه . دل هستی سنگينی هوای روستاشونو رو داره . هستی می دونه که همه نمی دونستن ...
فارست می گه : بهش بگو ! حتی من هم گفتم ...کوچه تاريک بود جنی سرشو از در بيرون آورد و گفت : کی داشت ساز دهنی می زد ؟ منم بلند شدم و راستش يه کم به خاطر لباسهام خجالت می کشيدم . ولی گفتم : منم فارست .
چه شب درازی ، پس کی صبح می شه ؟ از شب يلدا هم طولانی تر شده . می خوام شفای رحمتو بگيرم ...
مش رحمون می گه : دعا بخون !
بلد نيستم تازه اين سکسکه هم نمی ذاره ...
می گه : من بلند می خونم تو هم با من بخون . السلام ُ عليک
ال...سلام ُ علي...ک
يا وارث ِ
يا ...وار...ث ِ
آدم
...
اوليويه می گه : اين کارها فقط موجب غمگين شدنه . فقط سعی کن خودت باشی همونطوری که من به کريستف هم گفتم .
کريستف می گه : ديگران چه نفعی می بينن ؟
اوليويه می گه : نفع بسيار بزرگ کريستف عزيزم .تنها همين که هستی باش . برای ما تشويش نخور !
ولی من هم مثل او به اين چيزها رضا نمی دم الان فقط اين وقته که داره می گذره و من با وجود اين سکسکهء لعنتی نمی تونم حرف بزنم ...اه ...وقتی بخوای حرف مهمی بزنی اين سکسکه بدترين چيز دنياست ...
اوبراين می گه : بدترين چيز تو دنيا برای هر آدمی درجاتی داره . چه بسا که زنده به گور شدن باشه ، يا مرگ بر اثر سوختن و غرق شدن ، يا پنجاه نوع مرگ ديگه . در مواردی امر کاملا پيش پا افتاده ايه که مرگبار هم نيست ...
با اينکه هيچ وقت با اين مردک هم عقيده نبودم و اصولا نمی فهمم چی می گه ولی الان اين حرفش به دلم نشست ...
ژان می گه : وقتی اومدی اونو پس خواهی گرفت . اما اون نخواست نگهش داره بايد ...فهميد ...بايد فهميد ...
شما نخواستين به حرف من گوش کنيد ...بسيار خوب بفرمائين ...
والياستروگووا می گه : اونکه منتظر شنيده شدنش بودی داره از اينجا ميره ...
سربرمی گردونم و نگاه می کنم ...اون رفته و خاطرهء عطرش هنوز اونجاست خوب بو می کشم ...عطر تندی که تنفسش سکسکه را بند می آره ...
همچنان کنارت راه میاد ... سر و صدای ماشینها نمی ذاره درست بشنوی چی می گه ! پیاده رو بعضی جاها پهن می شه و بعضی جاها باریک ، ولی فاصلهء بین شما تغییری نمی کنه ! گاهی یک بوق ممتد صحبتهاشو قطع می کنه ولی لباش همچنان تکون می خوره و بعد که صدا قطع می شه ادامهء حرفها ..........و صحبتهایی که به نظرت چیزیشون از دست نرفته .....دلت می خواد بالای جدول کنار پیاده رو راه بری تا هم قدش بشی ، دلت می خواد دستاتو بذاری تو جیبهای پشت شلوارت ، کیفت رو هم پرتاب کنی تو جوی آب و لی لی کنان طول جدول رو طی کنی .....با این سرعتی که داره راه میاد احتمالا اگه این کارو بکنی ازت عقب می مونه ......توی این فکری که گرمای دستاشو حس می کنی دستت توی دستاشه ، دستهاش غمگین از سردی دست تو .....و تو غمگین از موندن روی کف پیاده رو ....بهت می گه : " خره می فهمی چقدر دوست دارم ؟ " می گی : " ببین این شهر کتاب قبلنا بالاتر بود ! جاش عوض شده ؟ " می گه : " کی گفته دخترا احساساتی ترن ؟ هر کی گفته باید سرشو از بیخ کند ! " می گی : " حالا چی می خوای از شهر کتاب بخری ؟ " می گه : " دخترا احساساتشون سطحیه ! دوست داشتنشون انتزاعیه و تا وقتی عاشقن که از احساس پسره مطمئن / بوووووووووووووووق ..... می گی : " اگه می خوای نوار بخری یه جای دیگه هم می شه رفت ! " می گه : " تو اونقدی که من دوست دارم دوسم نداری ! " می گی : " این شهر کتاب باید اینجا می بود ! این مغازهء لوازم خونگی چیه پس ؟ .... ترازوی هدیه !!!!!!بوووووووووووق .... ترازوووووووووووو ..... می گه : " نه ! تو عشقت به اندازهء مال من نیست تو همش داری به خاطر آینده حال رو تباه می کنی ! " می گی : " من هر وقت یه چیزی رو با این ترازوها برای مامانم وزن می کنم فکر می کنم که اون ترازو قدیمیا که دو تا کفه داشت چقدر خوشگل تر بودن ، این جدیدا خیلی مضحکن ! عین گوشکوب می مونن ، بعدشم چون یه کفه دارن آدم مفهوم سنجیدن رو ازشون حس نمی کنه .... " می گه : " آره ترازو دو کفه اش خوبه ، به شرطی که با هم برابر باشن ! نه مثل مال ما که کفهء من سنگین تره ! " می گی : " کی تعیین می کنه ؟ تو می دونی که من دوست / بووووووووووووووووق .... می گه : " چی گفتی ؟ .....لعنت به این خیابونا ! "
مکان : خارجی ، دباغخانهء بزرگ شهر زمان : همیشهء حال [ توی صف ایستاده ای و کمی دلهره داری . تصورت از این مکان جور دیگری بوده و این را می شود از چهره ات حدس زد . بعضی از آنجا که بیرون می آیند کاملا به هم ریخته اند و برخی دیگر سرحال و قبراق اند . و تو توی دلت آشوب است . همیشه آن تو همینطور بوده است و این موضوع باعث تعجب توست که چرا با وجود اینکه اعضای درونی آدمها همه شان گرد و منحنی اند ولی تکه خرده هایشان اینقدر تیز و برنده اند ( حتی این را سابقا هم اینجا نوشته ای ). اینجا : از پوست روی قفسهء سینه ات یک جسم سرد ، تیز و برنده بیرون زده است و تو سعی می کنی پوستین را همچنان محکمتر به خود بپیچی تا مبادا ناخواسته دیگران را زخمی کنی . دعا می کنی که این دباغ ( پوست کن ) باور کند و این پوستین را به جای پوست از تو بردارد وگرنه چطور می خواهی اینهمه گند را از آنجا جمع کنی و ببری ؟ این تیزی چه می شود ؟ اگر میان بقیهء چیزها گم شد چطور می خواهی آن را پیدا کنی ؟ آخر خیلی دوستش داری و به آن دلبسته ای ! درست نمی دانی چیست ولی به این هیچک برنده بد جور خو کرده ای ! حتی اگر فقط پوستین را برداری باز هم نمی دانی با آن چه کنی ! با وجود این تیزی بعد از این کسی پیش رویت گام بر نمی دارد و من می دانم تو نمی خواهی که کسی پشت تو راه بیاید . خودت همیشه می گفتی چیزی را که واقعا نمی توانی تحمل کنی آدمهایی هستند که از تو احمق ترند !..........صف کمی جلوتر رفته و بین تو و نفر جلویی فاصله افتاده است پوستین را بیشتر به خود می پیچی و فاصله را کم می کنی ... کم کم حس پشیمانی از آمدن توی چشمهایت دیده می شود ....... با خود فکر می کنی اگر دباغ فریب نخورد چه می شود ؟ .... و بعدها که تکه تکه شدم ..... او کدام تکه را بر می دارد به یادگار ؟ نه ! از کسی گله ای نداری . آه این درد گریبان می درد این زخم سینه ....صدای ترک خوردن دنده ها هرشب خواب را از چشمانت ربوده و آنوقت اینها می گویند برای درمان باید پوست بیندازی و پوست تو همین پوستین کهنهء نخ نماست اگر بخواهی جز این چیزی را برداری دیگر آدم نخواهی شد اگر پوست را جای پوستین بیندازی همه چیز فرو می ریزد .... همه چیز ؟هه ! مگر تو چی هستی که خود را همه می نامی ؟ بگذار این همه هم فرو بریزد . این همه فقط یک تاول بزرگ است که اگر بریزد در حفره های زخم جهان فرو می رود و یک تاول چرکی از سطح زخمی اینجا کم می شود بگذار این " همه " فرو بریزد...... ] مکان : داخلی دباغخانه زمان : انتهای همیشه [ پسابهای استفراغ زمین که به گورها باز می گردند و یا انتظار یک دگر دیسی را می کشند . در میان این زردآب یک جسم براق چشم بیننده را به خود وامی دارد : یک تیزی سرخ برنده !..... و کمی آنطرف تر دباغ را می بینيم در حالی که چاقوی پوست کنی اش را تیز می کند و پوستینی آشنا به تن دارد ......]