آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)

Alexander Rybak - Fairy Tale

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
زن روزهای ابری می نویسد
با ایسنا تماس بگیرید
وبلاگ بهنام ناطقی
اسامی برندگان جوایز اسکار 2009
ACADEMY AWARDS 81st
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (27)
مادرانه (5)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (12)
هیچکدام (6)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (47)
دور سوم چرخه (36)
داستان (14)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من
بخوانید

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


صفحه اصلی

دوشنبه 20 آبان 1387
پیشنهاد

صورتش آنقدرها زیبا نبود که وقتی کسی ببیندش محو تماشایش بشود و یا دست و پایش را گم کند ، ولی روی هم رفته قشنگ بود و به دل می نشست ، خیلی کمتر از سنش می نمود ، مهربان بود و رفتار ظریف و آرامی داشت .اینها همه ظاهر قضیه بود ولی واقعیت این بود که به نظرم او جادویی در نگاهش داشت که مردها را به خود جذب می کرد . اگر می خواستی از روی شرح شکل و شمایل ظاهری او پی به راز و رمز جادوییش ببری امکان نداشت موفق بشوی .
قضیه شکست عاطفی من مربوط به چندین سال پیش است ، وقتی که دیدم شیطنت و زبان بازی معمول من در خصوص زنان در مورد او کاری از پیش نمی برد و خانم دکتر متاهل به زندگیش پایبند است ، برای اینکه دیگر با تصویر عذاب دهندهء وضعیتم روبه رو نشوم دندانپزشکم را عوض کردم و الان چندین سال است که ندیدمش . یادم می آید که به من می گفت کار ما دو نفر خیلی شبیه است و هر دو آرت اند ساینس کار می کنیم . آن روزها به نظرم حرف چرندی زده بود چون یک مهندس معمار حتما یک آرتیست است ولی یک دندانپزشک نه ! ولی وقتی عدم موفقیت خودم و جادوی جذابیت او را در نظر می گیرم از ته دل تایید می کنم که سایر دکترها به کنار ولی او خیلی هنرمندتر از من است .
دوست و همکار قدیمم که خبر آورد خانم دکتر از همسرش طلاق گرفته دوباره به فکر افتادم که به بهانه ای پیشش بروم ، یک روز تمام نشستم و فکر کردم ، هر از مدتی جلوی آیینه می رفتم و دهانم را باز می کردم و دندانهایم را وارسی می کردم و نتیجه این شد که نه دندان خرابی پیدا کردم و نه پرکردنی که خالی شده باشد . به خاطر مصرف سیگار و الکل هر از مدتی سعی می کردم دندانهایم را به دکترم نشان دهم و چون معمولا دکتر هم عیب و ایرادی در آنها پیدا می کرد ، تصمیم گرفتم به همین بهانه هم که شده پیش او بروم .


***

منشی اسمم را صدا می زند و وارد اتاق خانم دکتر می شوم ، احساس می کنم درجه حرارت بدنم زیاد شده و یک چیزهایی توی دلم در حال جوشیدن است ، معده ام صدا می کند و هیجان دارم .
پس از رد و بدل کردن جملاتی که معمولا در چنین مواردی افراد به هم می گویند روی صندلی می نشینم. فکر نمی کنم ظاهرم چیز خاصی نشان داده باشد ولی نگاهم که می کند پیداست که یا او هم از دیدن دوبارهء من هول شده و یا در من واکنشی می بیند که بلافاصله ، برای اینکه بتواند خود را آرام کند عینکش را بر می دارد و شیشهء آن را پاک می کند .

صورتش تغییر زیادی نکرده است و حتی به نظر شاداب تر می نماید البته چند چین نازک کنار چشمهایش افتاده است که به نوعی شیرینی خاصی هم به او می بخشد ، آن هم فقط وقتی پیدا است که از روی صندلیش خم می شود تا دهان آدم را نگاه کند. مانند سابق وقتی عینکش را پایین می آورد و نوک بینی اش می گذارد و با آن نگاه عجیبش بر اندازم می کند دست و پایم را گم می کنم .
مدتهاست که روزها را فقط با کار سر می کنم و حتی فرصت این را ندارم که یک رابطهء جدید را شروع کنم و برای همین است که همانند پسران تازه بالغ از اینکه زنی اینقدر فاصله اش با من کم است دست و پایم را گم می کنم و بوی عطرش که به مشامم می خورد حالم را دگرگون می کند .
با لبهء آیینه اش به یکی از دندانهای انتهایی ام می زند و می پرسد درد می کند ؟ دهانم باز است برای همین با پلک زدن و تکان دادن سر به او می فهمانم که فقط کمی درد می کند . به دستیارش دستور می دهد که یک عکس از دندان من بگیرد و خودش توی این مدت ازدر انتهایی اتاق بیرون می رود .
عکس را که می بیند می گوید بهتر است دندان عقلم را بکشم ، ریشه هایش از درون پوسیده اند وفاسد شده اند برای همین زیاد درد احساس نمی کنم . رضایت می دهم و دست به کار می شود . امیدوارم همینطور با عجله نخواهد کارم را تمام کند و به هوای مریض بعدی مرا از مطبش بیرون کند .دوست دارم بعد از اتمام کار کمی با او صحبت کنم و مثل قدیم راجع به خودمان و زندگیمان حرف بزنیم . شاید هم فرصتی پیش بیاید و در همین دیدار پیشنهادم را مطرح بکنم ...درد امانم را می برد و خیالاتم را به هم می ریزد . از ته حلقم صدایی در می آورم که بداند چقدر درد دارم . می گوید که بی حس کرده ولی چون دندان خیلی به حلق نزدیک است نمی تواند بیشتر از این آمپول بی حسی بزند و به کارش ادامه می دهد و در حین کار مدام می گوید که دهانت را بیشتر باز کن . دستش را تا مچ توی حلقم احساس می کنم و از ساییده شدن دستکشهای نازک پلاستیکی اش به دندانهای جلویی ام چندشم می شود . احساس می کنم نفسم بالا نمی آید و دستهای خانم دکتر تمام حفرهء دهانم را پر کرده . بوی دستکشها و بوی عطر او ملغمه ای شده که حالم را بد می کند . بار دیگر با عصبانیت می گوید که دهانم را باز کنم و من صدایی ناشی از بیچارگی از حلقم در می آورم .


ناخنهایم را در کف دستم فرومی کنم تا احساس درد بر تهوع چیره شود . چشمانم را می بندم و سعی می کنم به موضوع دیگری فکر کنم . از من می پرسد که نور اذیتم می کند ؟ چشمانم را باز می کنم و می بینم که همینطور که لبخند می زند دندان مفلوکم را هم به من نشان می دهد .
دوباره چشمانم را می بندم و فکر می کنم که این لبخند و توجه او علامت دیگری ست برای اینکه من باید پیشنهادم را مطرح کنم .اعتماد به نفسم بار دیگر بازگشته است و جمله بندی هایم را در ذهن مرور می کنم...
تا به خودم بیایم بالاتنه ام تکان شدیدی می خورد و با اینکه سعی می کنم جلوی آن را بگیرم ولی با شدت بالا می آورم. ناهار به همراه بچه های شرکت دیزی خورده بودیم .

لیلا | 03:01 PM | ترک‌بک (0) | :)))) (22)
پنجشنبه 20 بهمن 1384
عموووووم ابالفضل.....

متن زير نوشتهء يکي از دوستانم ( مهدي شيرزاد ) است :


توضیح : این متن بدون در نظر گرفتن هیچ جذابیت دراماتیک و بی توجه به اصول فیلمنامه نویسی نوشته شده و صرفا "سیناپس گونه" ای ست برای تصویری کردن واگویه های یک شاهد .

1. ماشین شاهد.داخلی/خارجی.روز
از این سکانس تا آخر متن تمام لحظه ها را از نقطه نظر شاهد می بینیم.
ماشین از پارکینگ خارج شده داخل کوچه می شود . صدای شاهد که مشغول گفتگو با تلفن است شنیده می شود.
صدای شاهد : (باتلفن ،خارج از قاب) تو تاریخ ایران سابقه نداشته ظهر تاسوعا شیرینی فروشیا باز باشن.... ربطی به دوره زمونه نداره .... حالا من می گردم ببینم چی می شه....چی؟!...قطع شد صدات،نشنیدم...شیرینی خشک بگیرم؟!!...چرا؟!!!...خب ،اگه اینجوریه اصلا بیخود مهمون دعوت کردی،شترسواری که دولا دولا نمی شه!

در طول گفتگو ماشین به ابتدای خیابان رسیده است . یک محوطه بزرگ در ابتدای خیابان دیده می شود.در این محوطه چند چادر مخصوص تکیه و عزاداری نصب شده. نکته جذاب یک در چوبی قدیمی است که کنار چادرهاست و پشت در نیز چند نخل با سیمان روی زمین کاشته شده.
میان نویس : کدام راوی سوررئالیستی وجود یک دروازه با کلون و سایر ملزومات را درست وسط صحرای کربلا گزارش کرده؟
شاهد خودرو را پارک کرده برای لحظاتی از ماشین خارج می شود.

2. مقابل تکیه.خارجی .روز
شاهد به سمت تکیه می رود.آن طرفتر تعدادی خیمه نیز وجود دارد که گویا قرار است شب شام غریبان بسوزند. صدای یک دسته عزاداری به گوش می رسد. شاهد به سمت ماشینش می رود اما لحظه ای صدای مداح دسته ، او را متوقف می کند .عده زیادی نیز اطراف شاهد ایستاده اند تا ورود دسته به تکیه را ببینند. یک جوان بیست و سه چهارساله به آنها نزدیک می شود.
جوان:داداش یا بفرمایید تو یا جمع کنید برید.
جوان می رود.شاهد و اطرافیانش هنوز ایستاده اند .جوان دوباره برمی گردد.
جوان :داداش مثکه نگرفتی جریانو...بی زحمت خلوتش کنید.
صدای شاهد : دسته تون که رفت می ریم...چشم.
جوان :نه...گویا درست حرفمو نمی گیری...میگم یا بیاید تو یا برید.
صدای شاهد: عزیز گویا شمام خیال داری گیر بدی....می خوام اینجا وایستم،سرکوچه خودمونه مگه تو مامور شهرداری ای؟
جوان :بچه چاقال مثکه نمی فهمی چی میگم..
مشت جوان به سمت لنز می آید.
فید آوت.

3. مقابل دبیرستان دخترانه .خارجی روز (فلاش بک)
صدای همهمه دخترکان و یک موتور شنیده می شود. صدای باز شدن در یک اتومبیل باعث تقویت آنها می شود.
فید این. مادر شاهد که از سرو وضعش معلوم است دبیر این دبیرستان است داخل ماشین می شود. سلام و علیک بین شاهد و مادرش رد و بدل می شود. جوان سکانس قبل سوار یک موتور درحالی که جوان دیگری نیز ترک او نشسته به سمت دخترها می ایند و حرکاتی انجام می شود. مادر شاهد شیشه را پایین می دهد.
مادر شاهد :پسر نکن این کارا رو...خطرناکه...می زنی یکی از این بچه ها رو ناقص می کنیا.
جوان : فکتو ببند پیری.
فید آوت.


4. ماشین شاهد.داخلی/خارجی.روز
فید این
دوربین داخل ماشین است . در خودرو بسته می شود. شاهد یک دستمال خونی را روی داشبورد ماشین می اندازد. ماشین شروع به حرکت می کند . شاهد به تکیه و دسته نگاه می کند و دور می شود. روی تصویر صدای بوق ماشین ها از سکانس بعد شنیده می شود.

5. مقابل مرکز خرید. خارجی روز
صدای بوق خودروها بسیار گوشخراش شده. شاهد در خودروی خودش را قفل می کند و به سمت شیرینی فروشی راه می افتد.یکی از مغازه ها غذای نذری می دهد. آدمها با لباسهای گران قیمت و چهار ستون سالم بدن در حالی که ظروف یک بار مصرف در دست دارند از مقابل شاهد عبور می کنند . ماشینها دوبله و بعضا سه ردیفه پارک کرده اند تا غذای نذری بگیرند . ترافیک ناراحت کننده ای ایجاد شده و همه ماشینها در هم گره خورده اند و بوق می زنند .مدل پایین ترین ماشین دوو سیلوست . کم کم راننده ها دارند عصبی می شوند و فحشهای چارواداری در فضا به جریان می افتد .شاهد به شیرینی فروشی می رسد . شیرینی فروشی باز و بسیار شلوغ است .
6.شیرینی فروشی.داخلی.روز
شاهد وارد می شود. جمعیت زیادی داخل شیرینی فروشی هستند . صدای خانمی از پشت سر شاهد شنیده می شود. شاهد به سمت صدا برمیگردد.
خانم :نه روز تاسوعاست مادر شیرینی تر نگیریم بهتره.
6. خیابان . خارجی . روز
شاهد به سمت ماشینش می رود .یک ماشین کمی بالاتر از شلوغیهای سکانس قبل کنار خیابان پارک شده .یک دختر با موهای خروس وار پشت فرمان نشسته و مشغول خوردن غذای نذری است. هر قاشق را که در دهانش می گذارد دهانش را هفت متر و نیم باز می کند تا "غذای نذری " رژ لبش را پاک نکند .
نمای اکستریم کلوزآپ از لبهای دختر که قاشق داخل دهانش می شود.
7. ماشین شاهد. داخلی/خارجی.روز
نمایی از صندلی کنار راننده که خالی است. شاهد جعبه شیرینی را روی صندلی می گذارد ماشین را روشن کرده به راه می افتد .
7 . ماشین شاهد .داخلی /خارجی. روز.
شاهد به مکان شلوغ دیگری نزدیک می شود . صدای ریتم تند یک آهنگ تکنو به گوش می رسد . کم
کم که نزدیک می شویم متوجه می شویم صدای نوار نوحه است که به سبک جدید خوانده شده. در محل تعداد زیادی خودرو پارک شده و انبوهی از موهای خروسی و لبهای پهن شده با خط لب و موهای چرب سیخ سیخی کنار ماشینها دیده می شود . هر کدام از ماشینها یک نوار نوحه گذاشته اند. بیشتر کویتی پور شنیده می شود .کنار ماشینند و با هم گپ می زنند . شاهد شیشه ماشین را پایین می دهد تا صداها را بهتر بشنود.
یک پسر : (به دوستش) داف رو داری ؟
یک دختر: این مجری خوشگله تپش کراوات مشکی زده بود امروز.
یک پسر: دیدی اردلان رو...ترکونده بود. یه پرچم یا ابوالفضل زده بود رو کاپوت ماشینش کل کاپوتو گرفته بود.....برای شام غریبان فردا می رم یه یا حسینشو می خرم.
و دیالوگهایی از این دست شنیده می شود .
9.ماشین شاهد. داخلی/خارجی.روز
اکنون باران گرفته . برف پاک کن ماشین کار می کند . شاهد به خانه نزدیک می شود . روی نما صدای دکتر شریعتی به گوش می رسد .
شریعتی : ما عزاداری می کنیم که لش بودن خودمون رو فراموش کنیم و یه فاتحه ای نثار اموات خودمون بکنیم.
میان نویس : اون مال دوره شما بود دکتر. الان ما به جای بازی ایران استرالیا و انتخابات ریاست جمهوری تو محرم کارناوال راه می اندازیم.

لیلا | 04:20 PM | من مسئوليت نمي پذيرم :) (41)
دوشنبه 28 دی 1383
اینجا که ما هستیم ، نجات غریق نداریم که ...

پنج دقیقه ای می شد که دست دختر را توی دستش گرفته بود و هر از چندی انگشتان نحیفش را نوازش می کرد . کف دست هردوشان حسابی خیس عرق شده بود و کم کم حس بدی داشت به وجود می آمد .
دلش می خواهد یک لحظه دستش را از توی دستهای دختر بیرون بیاورد و روی رانهایش بکشد تا پارچهء شلوارش نم دستها را حسابی بگیرد ولی می ترسد که به خاطر یک چنین حرکتی به بی مهری متهم شود برای همی%8ا خشک خشک شوند و بعد که می بیند او با سینی چای نزدیک می شود روزنامه ای را که زیر میز افتاده برمی دارد و از ترس اینکه مجبور نباشد دوباره دست دختر را بگیرد خودش را به ورق زدن و مطالعهء آن مشغول می کند.
اخبار سیاسی که دانستنش فقط برای ارضای حس " خود کم حرص خور بینی" خوب است ، صفحهء فرهنگ و اندیشه که آنقدر راجع به فلاسفهء تازه کشف شده می نویسد آدم احساس حقارت می کند ، اخبار ورزشی خواندن هم که در حضور خانمها شرم ه گات یا هر کس دیگری که یک چنین فکری می کند ، هیچ وقت یک اظهار عشق و علاقهء صادقانه به عمرشان ندیده اند و دختر لپش را بوسیده و بود و با تمسخر تکرار کرده بود " اظهار عشق صادقانه " !
صفحه ء حوادث از آن صفحات خوب روزنامه هاست که معمولا مردم به جز زنهای خانه دار قدرش را نمی دانند . می توان از دل هر حادثه ای صدها ایده و طرح جالب و ده ها نکتهء انسان شناسی و درس زندگی پیدا کرد و بعد دست آخر صفحه را کند و همانطور که رویش سAAر در اثر فشاردریای پشت آن از جا کنده شده ، همسایه ها پسری را دیده اند که حضور او را بارها در خانهء دختر به عنوان دوست او شهادت داده اند . پسر بالای سر دختر جوان که در اثر خفگی سیاه شده بود ، نشسته ودر تمام آن چند دقیقه ای که همه منتظر آمبولانس بودند مدام این جمله را تکرار می کرد : " من که گفتم جنبه اش رو نداری ..." در بازجویی های بعدی که ازاو به عمل آمد ، پسر علت مرگ دوست دخترش را غرق شدن در دریای احساسات خودش اعلا8ده ، پایهء میز را نگاه می کند و می گوید که همیشه آرزو می کند لا اقل در حضور کسی که دوستش دارد با آرامش و به زیبایی بمیرد . مردن در اثر خفگی یکی از کابوسهای بزرگ زندگیش است و ترجیح می دهد اگر قرار است به این صورت بمیرد در خلوت خودش باشد ...

لیلا | 03:57 PM | واللا ! (175)
دوشنبه 23 آذر 1383
Insurance Company

- ما به شما اطمینان کامل می دیم . هر گونه خسارت و یا آسیب دیدگی پیش بیاد ما در کنار شما هستیم .
این را گفت و با صمیمیتی که از مدیر یک شرکت بزرگ بعید بود سینی قهوه را که روی میز بود به سمت من هل داد . من هم لبخند زدم و فنجان قهوه ء داغ را که روی آن علامت شرکت بیمهء " همیشه حاضر" بود برداشتم . قهوه اش خوشمزه ترین قهوه ای بود که تا آن روز خورده بودم . من ناراحتی معده دارم واین جور چیزها شدیدا وضع معده ام را به هم می ریزد . ولی این یکی ...نرم و ایمن ، درست مثل اطمینانی که در لبخند دوست عزیز مدیر عامل بود . آدم خوش مشربی به نظر می رسید و آدم دلش می خواست روابطی غیر کاری و خارج از عقد قراردادهای بیمه با او برقرار کند . انگار که فکرم را خوانده باشد دستش را روی دستم گذاشت و گفت :
- ما دوست شما هستیم . باور کنید ما اصلا به چشم مشتری به شما نگاه نمی کنیم .
نا خواسته با شنیدن کلمهء " ما " سرم را برگرداندم و اطراف دفتر شرکت بیمهء " همیشه حاضر" را نگاه کردم . به نظر می آمد غیر از من و او هیچ کس دیگری آنجا نباشد . حتی خوب که فکر می کنم می بینم انگار سینی قهوه هم از اول همانجا روی میز بود ، ولی همهء اینها چیزی از اطمینان و آسودگی خاطر من کم نکرد .
قرارداد را تا کرد ، در یکی از پاکتهای مخصوص با علامت بیمه گذاشت و به من داد . موقعی که داشتم از دفتر بیرون می رفتم مرا دوستانه در آغوش گرفت و موقع خداحافظی گفت که آرزو می کند هیچ وقت هیچ مشکلی نباشد اما من باید بدانم که آنها همیشه هستند .

ماشینم را که جلوی در ورودی پارک کرده بودم روشن می کنم و به راه می افتم . حس عجیبی ست . این تابلو های بن بست همیشه تحریک کننده بوده اند و اینکه بدانی جایی هست که تو می توانی با دلگرمی تمام و کمال به وسوسه های دلت برسی و از هیچ چیز نترسی . فرمهای شرکت بیمه را از روی صندلی کناری بر می دارم و توی داشبورد می گذارم . فرمان ماشین را می چرخانم و وارد کوچه ای که یکی از این علامت های بن بست دارد می شوم . به انتهای کوچه که نزدیک می شوم سرعتم را زیاد می کنم ...


چند ماه بعد


حیف شد ! واقعا حیف شد ...بین من و مدیر عامل شرکت بیمهء " همیشه حاضر " رابطهء عاطفی خوبی ایجاد شده بود . من فکر نمی کردم که اینقدر شرکت ضعیفی باشند که با پرداخت هزینهء چند حادثهء کوچک ورشکسته شوند . به هر حال حتما پایان کارشان رسیده بود . هر چیزی یک مدت زمانی دارد .


چندین ماه بعدتر

باز هم اخبار بد و ناراحت کننده ...فرمهای شرکت بیمهء " آغوش امن ما برای شما " را پاره می کنم و دور می ریزم و در همان حال به انبوه فرمهای بی معنی فکر می کنم که پر از مشخصات به درد نخور است و آدم مجبور است در زندگیش هزار تا از آنها را پر کند . واقعا ناراحتم که مدیر این شرکت بیمهء " آغوش امن ما برای شما " بعد از اعلام ورشکستگی خودش را گم و گور کرد ، کم کم داشتیم دوستهای خیلی خوبی می شدیم و روابط غیر کاری خوبی را تجربه می کردیم .


بعدتر از بعدتر

روزنامه را تا می کنم و به همهء خبرگذاری ها لعنت می فرستم که چیزی غیراز اخبار بد ندارند . چند ماهی بود که بیمهء شرکت " بازو به بازوی شما " شده بودم و حالا ...خبر ورشکستگی و بدتر از آن خودکشی مدیر عامل شرکت که دوست بسیار عزیز و صمیمی من بود . یادم باشد برای پس فردا برنامه هایم را جوری تنظیم کنم که به مراسم ختم دوست عزیزم آقای مدیر عامل شرکت " بازو به بازوی شما " برسم . واقعا تاسف آور است . فندک را روشن می کنم و سیگاری آتش می زنم همینجور که دستم روی چرخ دندهء کوچک فندک است شعلهء آن را به لبهء فرش ابریشم نزدیک می کنم . نگاهی به روزنامهء تا کردهء روی میز حس اطمینانم را خراب می کند ، فندک را خاموش می کنم و توی جیب کنارم می گذارم . لعنت به این نا امنیتی زندگی !

لیلا | 06:23 PM | شما هم شرکت بیمه دارین آیا ؟ (8588)
سه شنبه 26 آبان 1383
خواهر عزیز من باکرهء خود فروش


خواهر من چند سالی از من بزرگتر است . اما کمتر کسی در نگاه اول متوجه این موضوع می شود . خصوصا اگر در خیابان ما را با هم ببینند.
به خاطر چتری های کوتاهش که به طرزی آشفته روی پیشانیش می ریزد چهره اش بچه می نماید . و این قضیه که خیلی زیباست هم در این مورد بی تاثیر نیست . البته او اصلا از زیبایی خودش خبر ندارد . گاهی فکر می کنم حتما معیارهای زیبایی شناسانهء او با همهء مردم فرق دارد . بیشتر آدمهای دور و بر را زیبا می بیند و وقتی به من هم می گوید که دیدی فلانی چه خوشگل بود من همیشه سر تکان می دهم و با نا امیدی از سلیقهء خواهر عزیزم به خباثت خودم فکر می کنم .
خواهر من اگر چندین سال زودتر به دنیا آمده بود حتما جای مادر ترزا را می گرفت . البته اگر این را به خودش بگویید ناراحت می شود ، چون معتقد است که روح مادر ترزا در بدن او حلول کرده . یادم میاید وقتی که هر دومان بچه تر بودیم تخت من همیشه زیر پنجره بود .خواهرم از اینکه نیمه شب از خواب بیدار شود و ماه را ببیند ( یا ماه او را ببیند ) شدیدا وحشت داشت . یک شب که به طور اتفاقی روی تخت من خوابیده بود نیمه شب با گریه از خواب پرید و وقتی از او پرسیدیم که چه اتفاقی افتاده گفت که مادر ترزا را خواب دیده و به او گفته که تو به دنیا آمدی تا برای دیگران باشی بعد هم به عنوان مدرک چند تا سوراخ را که او برایش به یادگار روی بدنش گذاشته بود نشانمان داد .البته نه از آن سوراخهایی که همه دارند ، سوراخهای عجیبی که روی قفسهء سینه اش بودند و چون هنوز نشانه های زنانگی آشکار نشده بود نمی شد آنها را با چیز دیگری اشتباه گرفت . بعد از آن هم دیگر آنها را به هیچ کس نشان نداد ولی می دانم که آنها هنوز همانجا هستند چون دیگر هیچ وقت لباس یقه باز نپوشید وهنوز هم مثل شیء عزیزی از آنها مراقبت می کند .
از آن زمان او هیچ وقت موهایش را کوتاه نکرد و الان هم یک بافتهء بلند پشت سرش آویزان است و همیشه چتری هایش را فقط کوتاه می کند . من و پدر مادرم علت این کار را نمی دانیم . پدرو مادرم زیاد کارهایش را جدی نمی گیرند وهمه را به حساب نوعی دیوانگی می گذارند و به همین دلیل من مسئول برآورده کردن تمام آرزوهای آنها هستم . گاهی که فشار زیادی در این راه متحمل می شوم از خواهرم متنفر می شوم ولی او آنقدر خوب و مهربان است که آدم نمی تواند برای مدت زیادی ازش متنفر بماند . خودش که اصلا از این چیزها حالیش نمی شود . اصلا از هیچ کسی هیچ کینه ای به دل نمی گیرد و این هم یکی از مواردی ست که بارها لج مرا در آورده ...
وقتی با هم در خیابان قدم می زنیم می بینم که او همه را می شناسد و همه هم می گویند که او را می شناسند . آدمها را یکی یکی نشانم می دهد و راجع به درد و رنج هایشان برایم تعریف می کند و گهگاه با انگشت اشاره اش مانع افتادن اشکی می شود که روی گونه اش پایین می دود .
خواهرم کتاب نمی خواند ، از فلسفه بیزار است و بهترین فیلم زندگیش بیگ فیش است . سابقا کتابهای سالینجر را هم می خواند ، ولی یک روز که مشغول خواندن فرانی و زویی بود جمله ای دید که دیگر ارادتش به سالینجر هم قطع شد . سالینجر از قول یکی از شخصیتهای داستانش گفته بود که امکان ندارد کسی به یک نفر زنگ بزند و حالش را بپرسد بدون اینکه یک دلیل زشت و خودخواهانه نداشته باشد...
خواهرم واقعا پدیدهء عجیبی ست . گاهی آدمها بلاهایی بر سرش آورده اند که من فکر کردم حتما دیگر به مرگ آن آدم راضی می شود ولی در کمال ناباوری همه چیز را فراموش می کند . حتی متابولیسم بدنش جوری طراحی شده که هیچ چیز توی دلش نمی ماند چه برسد به کینه ...در یکی از مسافرت های خانوادگی بود که طبق معمول بعد ازپنج دقیقه خوردن و آشامیدن خواهرم اعلام کرد که دیگر نمی تواند تحمل کند و سریعا باید خودش را به دست به آب برساند و وقتی پدرم بعد از نیم ساعت یکی از این توالت های بین راه را پیدا کرد خواهرم که سفیدی چشمانش هم زرد شده بود به سمت توالت دوید ، و متاسفانه از پایین در زنگ زدهء مستراح دو جفت پای مردانه دیده شد ، بالاخره در باز شد و یک آقای جنتلمن تشریف آوردند بیرون ، و خواهرم با دیدن آقای جنتلمن همهء دردهای دنیا را فراموش کرد و شروع به خوش و بش با آشنای قدیمی (یا یکی از آن عشق های قدیمی ) کرد ....خواهرم چند باری در زندگیش عاشق هم شده است اما هر بار که آمده به طرف بفهماند که چه چیزی در دلش می گذرد ، طرف شروع به درد و دل کرده و از دختری گفته که دلش را برده است . خواهر عزیز من هم همهء هم و غمش را گذاشته و همهء تلاشش را انجام داده که این دو نفر را به هم برساند و بعد هم کلی خودش را لعن و نفرین کرده که به جای انجام وظیفهء انسانیش عاشق شده بوده
چندین بار هم پیش آمده که از این آدمهای شکست خورده در عشق پیشش آمده اند و او هم چون وظیفهء خودش می دانسته که به آنها کمک کند ، عشقی را که جای دیگر نتوانسته اند پیدا کنند بهشان داده و بعد که آن شکست خورده دیگر اشباع شده و یاد نیازهای دیگرش افتاده رفته اند ...
البته کمک او به دیگران فقط شامل مسائل عشقی نمی شود . مثلا همین چند وقت پیش موبایلش را فروخت تا خرج انداختن بچهء دوستش بکند که از دوست پسرش حامله شده بود و بعد هم نشست و برای بچهء دو هفته ای دوستش کلی گریه کرد .
یا یکی از دوستانش نامه نوشته بود که یکی از موهای مژه اش کجکی در می آید و هرچقدر هم که ریمل مصرف می کند توفیری نمی کند . گفته بودند که دوایش خوردن تخم تمساح نر است و خواهر عزیز من هر طور شده بود آن را پیدا کرد و برای دوست ندیده اش پست کرد .
گاهی به او می گویم که دور و بریهایت از تو سوء استفاده می کنند ولی او اخمهایش در هم می رود و می گوید اگر هم اینطور باشد من برای همین به دنیا آمده ام . یک بار هم سراسیمه به خانه آمد و گفت که قصد ازدواج دارد ، مامان و بابا خیلی خوشحال شدند ولی من که طبق معمول با سوء ظن به قضیه نگاه می کردم پاپیچش شدم تا قضیه را برایم تعریف کند و او هم گفت که یکی از دوستانش ایدز دارد و چون هیچ کس دوستش ندارد این می خواهد زنش بشود . یک روز طول کشید تا قانعش کردم که اگر زن این بابا بشود زود می میرد و نمی تواند به وظایفش به طور کامل عمل کند . خوشبختانه قضیهء ایدز خالی بندی بود و طرف یک هفته بعد با صمیمی ترین دوست خواهر من رفیق شد . البته خواهر عزیز گفت که چون دوستش عاشق شده بوده شفا پیدا کرده ...
خواهرم یک شعر با دست خط یکی از دوستانش دارد که آن را به دیوار اتاقش زده و هر روز آن را می خواند . آن دوستش الان دریک خانهء هفتصد متری زندگی می کند و با برادر دوست پسرش ازدواج کرده و یک معشوقهء پیر پولدارتر از شوهرش هم دارد . این شعر را هم آن موقع هایی برای خواهر من نوشته بود که داشت به فرهنگ مملکت کمک می کرد ولی بعدا تصمیم گرفت به چیزهای دیگری هم در مملکت کمک کند ...
" سلام بر درخت که غرور تملک ندارد
و هر چه اوراست
هماره فراچنگ به پیشکش می دهد
و حتاش اگر به سنگ زنند می بخشد " ( موسوی گرمارودی )
خواهرم می گوید که در زندگی بعدیش یک درخت خواهد شد !

لیلا | 04:16 PM | از پذیرفتن خواهران بدحجاب معذوریم (99)
دوشنبه 11 آبان 1383
آخرین چهارپایهء گوشهء سمت چپ کلاس

چهار پایه را بلند می کنم و می برم پشت آخرین میز گوشهء سمت چپ کلاس می گذارم . سعی می کنم صدای قیژ برخورد پایه های صندلی با کف موزائیکی کلاس بلند نشود تا مبادا از خواب بیدار شوم .
همیشه این پسر ها هستند که عقب کلاس را قرق می کنند و ما مجبوریم جلوی کلاس بنشینیم و آنقدر سیخ و صاف باشیم که حتی نشود کمی خواب ببینیم .من نمی دانم کدام احمقی این میزهای پهن و چهارپایه هن ردیف کلاس نشستی یک چیزی را بی هوا پرت کنی زیر میز و وقتی برای برداشتنش پایین می روی منظرهء کنگره کنگره ای را سیر تماشا کنی . خیلی جالب است : بعضی ها یک وری می نشینند و بعضی دقیقا مرکز ثقلشان را روی چهارپایه تنظیم می کنند . هر کدام به نوعی زیباست ...
البته من نمی توانم این کار را انجام دهم چون همیشه این پسر ها هستند که عقب کلاس را قرق می کنند و ما مجبوریم جلوی کلاس بنشینیم و آنقدر سیخ و صاف باشیم که حتی نشود کم�%6ه ها پشت سرش می گویند بچه ...ی ! واقعا که ...یک روزی به همه شان می فهمانم .
او عاشق من است . البته هیچ چیزی نگفته است ولی من خودم می دانم . من هم عاشق او هستم و می دانم که چطور با زیرکی برای اینکه رد گم کند به جای اینکه مثل بقیهء پسرها دختر ها را و مخصوصا مرا که عاشقم است دید بزند همیشه به پسرها نگاه می کند . با اینکه درسش خیلی خوب نیست ولی پشتکار زیادی دارد و همیشه هم جایش روبروی میز استاد است . بچه ها می گویند پسرهء عسلD8�ن تخته است استاد سر می رسد . و او هم که خیلی به نظافت همه چیز و خصوصا لباسش اهمیت می دهد همیشه دستپاچه می شود . خوشحالم از اینکه من فقط عاشقش هستم و او عاشق منست . می توانم کاملا مطمئن باشم که او فقط مال منست . همیشه بین دختر ها می نشیند و دخترها هم می گویند که او کبریت بی خطر است . این هم از زرنگی اش است .
دل وجانم به تو مشغول و نظردرچپ وراست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی ...
صدای قرچ چ چ چ کشیده شدن گچ روی تخته س�%8

لیلا | 02:28 PM | D: (590)
پنجشنبه 14 خرداد 1383
زندگی عاشقانه

زن و مردی عاشقانه زیر یک سقف زندگی می کنند

زمان : شب
مکان : داخلی - اتاق خواب

چراغ نفتی با شیشه های دود زده کنج دیوار روی دو تا آجر سر پا ایستاده و با کم نوری به پشت سر مرد زل زده که روی یکی از دو تشک موجود در اتاق به پهلو دراز کشیده و یک دستش را ستون چانه کرده تا سر سنگین از رویا به روی رختخواب نیفتد و مشغول در آوردن چرکهای زیر ناخنش است رختخواب دیگر تا شده کنار او نشسته و سنگینی پتوی سربازی کهنه را هم بر دوش حمل می کند . زن در گوشهء تاریک اتاق مشغول ور رفتن با اجاق کهنهء سفری ست که معلوم است سالها سفر نرفته ...

نه ، این یکی زیادی فقیرانه بود .فعلا باید به فکر شکم باشند و به عشق نمی رسند

زمان : شب
مکان : داخلی - اتاق خواب

مرد در چوبی پاتختی را باز می کند و در چدنی گاوصندوق کوچک از پشت چوبهای هم آغوش با عاج چشمک می زند . نور قرمز اتاق خواب روی تابلوی آکریلیک افتاده و لرزش نور باعث می شود که زنهای برهنهء تابلو مختصر تکانی به بدنهای خود بدهند . مرد همانطور که مشغول بررسی اسناد و مدارک است گاه گاهی بر می گردد و به زن نگاه می کند که با لباس حریر از جلوی پنجره های اتاق عبور می کند و گویی مشغول اجرای نمایش است . مرد سعی می کند با همان فشار مختصر لبهایش به او بفهماند که اگر نمایش برای اوست که او نمی بیند و احتمالا عابران خیابان و همسایه ها بهرهء بیشتری می برند و زن سبکبال و فارغ از دیدن لبهای به هم فشرده و حتی نقش خود به بازی ادامه می دهد ...

نه ، این ها خیلی مرفه بی درد بودند و امکان داشت که مرد هر لحظه در اثر غیرت جو عاشقانه را بر هم بزند

زمان : شب
مکان : داخلی - اتاق خواب

سه تا از دیوارهای اتاق که با قفسه های مملو از کتاب پوشیده شده اند درگوشی راجع به دیوار خالی صحبت می کنند . زن لبهء تخت نشسته و توی کاغذ هایی که روی نیمی از تخت پخش شده اند دنبال چیزی می گردد و هر از گاهی سیگارش را در یکی از لیوانها و فنجانهای کنار دستش که از خاک سیگار و ته ماندهء چای نیمه پرند می تکاند . مرد به پشتی تخت لم داده و دود پیپ به هوا می دهد و برگه هایی را می خواند که سیمی شده اند و شبیه کپی هایی از یک کتاب قدیمی ممنوع به نظر می آیند ...

نه ، اینها آنقدر روشن فکر بودند که فکر نکنم رویشان بشود جلوی ما عاشقانه رفتار کنند

زمان : شب
مکان : داخلی - اتاق خواب

هنوز ته ماندهء لباسهای میهمانی به تنهاشان مانده . زن روی تخت به پشت افتاده و مرد سعی دارد بند نازک کفشهای زن را که به دور ساق ها پیچیده شده اند باز کند ولی هر از چندی خنده ای مستانه وادارش می کند که روی زمین ولو شود . زن هم می خندد و می گوید که امشب را باید با کفش بخوابد چون هیچ کدام نمی توانند بند را باز کنند . مرد ناگهان از یاد آوری صحنه ای که دوست صمیمی اش و همسرش همدیگر را می بوسیدند مچ پای زن را چنگ می اندازد و زن هم در جواب اعتراض ها نشستن آن زنیکه روی دستهء مبل مرد را به رخش می کشد ...

نه ،احتمالا اینجا درجهء کثافت کاری از شدت عشق بیشتر است

زمان : شب
مکان : داخلی - اتاق خواب

زن یک سمت تخت به پهلو دراز کشیده و به نوزادش که با همهء کوچکی نیمهء دیگر تخت را گرفته نگاه می کند . اطراف تشکچهء کوچک نوزاد از وسایل بازی بچه ، و کهنه و شیر دوش و امثال اینها پر شده . مرد رختخوابی را به زور کف اتاق پهن می کند که لبه های آن روی دیوارهء کمد را می پوشاند و زن با غرولند از او می خواهد که فضای کمی را اشغال کند که اگر او نیمه شب مجبور شد از اتاق بیرون برود مشکلی نداشته باشد ...

چی ؟ قرار نبود نبود بچه ای در کار باشد ؟ بله فهمیدم ! فقط یک زن و مرد عاشق باشند ! چشم !

زن و مردی عاشقانه زیر یک سقف زندگی می کنند ...

لیلا | 12:51 PM | یافت می نشود جسته ایم ما (729)
سه شنبه 5 خرداد 1383
محبوبه های شب*

چند وقتی ست از خواب که بیدار می شوم باید دهانم را بشویم تا موقع آب خوردن آن مزهء عجیب را پایین ندهم . چند وقتی ست خوابهایم همه ترش اند ...
" مادرم در اتاق را با شدت باز می کند
__ زود باش لباستو عوض کن مهمون داریم.
با بی حوصلگی شلوار جین به پا می کشم و اولین بلوزی را که به دستم می آید می پوشم . وارد پذیرایی خانه که می شوم از چشم غرهء مادر می فهمم که مهمانمان رسمی ست و لباس من نا مناسب . به سمت تنها صندلی نداشتهء خانه مان می روم و با " صادق هدایت " جوان که مؤدبانه روی آن نشسته دست می دهم ..."
نمی دانم خواندن چند کتاب از یک آدم نهیلیست نشانهء چه ارادت خاصی است که باید او این طور حق به جانب در مهمانخانهء ما بنشیند و لبخند بزند .
" دربند یا جایی شبیه آن . قوری ، استکان های چای ، من و دوست دیگری روی تخت . همه نشسته ایم و بحث در مورد قلیان است :
__لیلا ، خیلی چیز مزخرفیه ! همیشه منظرهء خانومای چارقد به سر برام تداعی می شه که مشغول غیبت کردن و به هم ریختن زندگی مردم اند .
_ اوه اوه ...خوب قلیون نمی کشم بابا ! نمی خواد منو تو اون شکل و شمایل مجسم کنی
* خانوم خوشگله بده فالتو بگیرم !
دوستم نگاهی تند به زن می اندازد و من هم می گویم که به فال احتیاج ندارم . زن اصرار می کند و من با پوزخند می گویم که اگر بخواهد خودم فالش را می گیرم و او بی توجه به من درون آئینه اش را نگاه می کند و می گوید که عاشق شده ام !
دوست همراه که گویا تازه توجهش جلب شده سر بر می گرداند و من که به خالکوبی های بالای ابروی زن نگاه می کنم می شنوم که می گوید :
* ولی عاشق یک زن شده ! یک هم جنس خودش ..."
لابد دیدن این همه غیر منتظره در بیداری برایم کافی نیست که باید در خواب هم چرک ترین ها را ببینم و بچشم .
" با عده ای دوست ، همکار ، همکلاسی که هیچ کدام قاعدتا جز من کس دیگری را نمی شناسد در یک راه نیمه جنگلی - کوهستانی می رویم . من هر از چندی می ایستم و با غرولند می گویم که شدیدا تشنه ام و آنها قمقمه های خالیشان را به نشانهء همدردی به رخ من می کشند . به رودخانه می رسیم .همه پاچه های شلوار را بالا می زنند تا از آب رد شوند و من خودم را می بینم که با کفش های پاشنه دار و نوک تیز و دامن تنگ میان سنگ و آب راه می روم و به سختی تعادلم را حفظ کرده ام و دوستی که رو به من فریاد می زند :
__اگه بتونی یک جا ثابت بایستی و پاهات توی آب باشه آب کم کم از پاها بالا میاد و تشنگیت رفع می شه ..."
فکر نمی کردم آن قدرها هم عقدهء پوشیدن لباس به این شکل را داشته باشم که مجبور شوم خطر افتادن توی آبهای رودخانه و برخورد با سنگهای سخت و براق را تحمل کنم و بعد هم ساق پایم محکم به یکی از آن سنگها بخورد و از خواب که بیدار شوم میلهء یک سمت تختم چپ چپ نگاهم کند .
" تنها بچهء تنها برادرم را بغل کرده ام و او هم مثل بیداری به دنبال نشانه ای از مادرش یقهء لباس مرا می کشد . خنده ام گرفته است و با مهربانی دگمه های لباسم را باز می کنم ...هیچ نشانهء زنانه ای وجود ندارد !!!..."
چند وقتی ست از خواب که بیدار می شوم باید دهانم را بشویم تا موقع آب خوردن آن مزهء عجیب را پایین ندهم . چند وقتی ست خوابهایم همه ترش اند ...


* نام یکی از داستانهای دههء شصت مخملباف

لیلا | 10:36 AM | خوابی ؟ (86)
جمعه 11 اردیبهشت 1383
سیاه

چراغها همچنان خاموشند . با اینحال صاحب خونه سعی داره با روشن کردن چند شمع در گوشه و کنار سالن کمی جو رو عوض کنه . بعد از چندین ساعت دیدن اشباحی که مستانه تو بغل هم می رقصیدن و دود سیگار به هوا می دادن حالا می تونم کمی قیافه ها رو تشخیص بدم و آشناها رو بشناسم . یک نفر داد می زنه که هر کی هر جا ایستاده بشینه و همه روی مبل ، صندلی و یا زمین می شینن . با اینحال تعارف ها هنوز ادامه داره... دختر هایی که با اصرار قصد دارن روی کف سنگی و بدون فرش سالن بنشینن و دعوت شازده هایی رو که از اونها می خوان روی مبل و یا صندلی جلوس کنن با لبخندی رد می کنن ...و بعد هم به زور می خوان لبهء دامن های کوتاهشون رو کمی پایینتر بیارن. خانوم خوشگله پارچه کش نمیاد! حجب و حیای زنانه !
صدای آواز آشنا و ساز آشناتر ...همچنان که ساز می زنه جایی بین آدمکها روی زمین و روبروی من برای خودش پیدا می کنه و اون هم می شینه ...
" ...خبر داری که این دنیا همش رنگه
همش خون ، همش جنگه ...
نمی دونی نمی دونی ...نمی دونی که گاهی زندگی ننگه
نمی بینی نمی بینی ...نمی بینی که دست افشان و پاکوبان و خرسندم
نمی بینی که می خندم
آخ نمی بینی دلم تنگه ...."
...توی تاریکی نوک پاچه های شلوارم رو می بینم که هر کدوم به سویی رفته و نور شمعها بازی عجیبی رو روی اونها شروع کردن ... رد نور رو که بگیری می بینی که آخر بازی روی کاسهء صیقلی سازرقص دیوانه وارتری داره ..
.وقتی اون ساکت می شه بوی سیگار و مشروب بیشتر توی ذوق می زنه چون اون موقع همخوانیهای زمزمه وار آروم گرفته و همهء نفس های مست تو هوا رها شدن ...وقتی هم که می خونه زمزمهء دختر ها و پسرها که هر کدوم فقط قطعهء کوچکی از شعر رو می دونن وپسرها با هر بار تکرار " دو تا چشم سیا داری ..." به چشمهای لنز دار دخترک مو "های لایت" شده کنار دستیشون عاشقانه نگاه می کنن... که ای کاش این حس لطیفشون رو فقط در بغل کردن همان کنار دستی بروز بدن و دست از این همراهی با خواننده بردارن ...
" ...میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت
می خواری و مستی ره و رسم دگری داشت "
ومن در دورترین نقطهء سالن و نزدیک دستشویی همخوانی دیگری هم از موسیقی دارم ... عق زدن های پیاپی دختری که دلداریهای مهربونانهء مردونه ای همراهیش می کنه ...پسر می گه : عضله هاتو سفت نکن بذار بالا بیاری راحت می شی ...تقصیر خودته عزیزم که چند نوع چیز رو با هم خوردی و بعد هم نطقی طولانی در باب آداب می خواری !!!!و صدای سازکه نمی ذاره من از شنیدن باقی نطق نصیب ببرم...
" دو تا چشم دو تا چشم ...دو تا چشم سیاه داری ..."
در دستشویی که باز می شه نور با شدت وارد سالن می شه و پشت سرش صدای دختر از توی دستشویی می آد که از پسرمی خواد کیف لوازم آرایشش رو براش ببره ...برمی گردم و به چشمهای سیاهش نگاه می کنم و ریمل های سیاه تر ریخته بر روی گونه ها...
" دو تا موی رها داری
تو اون چشا چیا داری ؟ بلا داری بلا داری
دو تا چشم سیا داری ..."
اینجور مستقیم به چشمهای من نگاه نکن پسرک آشنای غریبه ! آخه تو این تاریکی چی می بینی ؟ اون برق چشمهایی رو که می گفتی هم که من هیچ وقت ندیدم ...خیلی توی آئینه دنبالش گشتم ، ولی نبود ...الان فقط این کاسهء سازه که برق می زنه ...
" توی سینه ات صفا داری
توی قلبت وفا داری
صف عشاق بدبخت ، از اینجا تا کجا داری
دو تا چشم سیا داری
دو تا موی رها داری ... "
موهامو یادته ؟ بهت می گفتم کم کم دارم شبیه این دخترای سر جالیز می شم ، فقط باید لپ هاموقرمز کنم ...می گفتی نکنه یه وقت کوتاهشون کنی !و حالا چقدر خوبه که مجبور نیستم تو این گرما اونارو پشت گردنم تحمل کنم ...
" نظر داری نظر داری
نظر با پوستین پوش حقیری مث ما داری
نیگا کن با همه رندی رفاقت با کیا داری ..."
پوستین پوش حقیر! مارک دیزل بلوزت از این طرف سالن جیغ می زنه ! من بی رفیق که ادعایی نداشتم... دوباره در دستشویی با شدت باز می شه و این دفه صدای عق زدنهایی که در فاصلهء بینشان صدای" آه خدا" و"وای خدا" هم می آد ...
" به یک دم می کشی ما را
به یک دم زنده می سازی
رقابت با خدا داری
دوتا چشم دو تا چشم... دو تا چشم سیا داری
دو تا موی رها داری ..."


*********
کیومرث صابری ( گل آقا ) از دنیا رفت

لیلا | 02:59 PM | که درس عشق در دفتر نباشد (3534)
شنبه 15 فروردین 1383
سکسکه

کی راه می افتين ؟
- سپيده دم .
تا کجا می رين ؟
تا پايان .
بايد بتونم احساسم رو بگم . مگه نه ؟
آنت می گه : سخت دل باش دختر !
 تو کار ياد گرفتنش هستم ولی الان فرصت نيست ...می دونی تا دير نشده بايد بهش بگم ...تا نرفته ...
عزيز رو به آقاجون می گه : می ترسم کمرش رو ناقص کنه با اين کاری که پيش گرفته و آقاجون هم می گه : کمر يک جوون که با اين کارها ناقص نمی شه .
آره ناقص نمی شه ...البته اگه دفعهء آخر باشه ...ولی دردی که احساس می کنم از کمر نيست ...انگاری از قفسهء سينه است ...حتما مال اين سکسکهء لعنتيه که اينقدر طولانی شده ...
عزيز می گه : کی می تونه قول بده که دفعهء آخر باشه ؟
ولی اگه اين سکسکه امان بده يه جوری بهش می گم ...و مطمئنم که اين دفعهء آخره ...
لوچيا چنانچه با خودش حرف می زنه می گه : عجب بی تامل اين حرفها را می زنند !
آه ...شما استعداد بسيار خوبی دارين ولی حيف که ايده آليست هستين ...
تراما می گه : بله شما هم در اصل شاعريد و اگر کوشش می کرديد می تونستيد مهندس خوبی هم بشيد ...
مگه نمی شه مهندس شاعر بود ؟دل هستی هم مثل دل من سنگينه . دل هستی سنگينی هوای روستاشونو رو داره . هستی می دونه که همه نمی دونستن ...
فارست می گه : بهش بگو ! حتی من هم گفتم ...کوچه تاريک بود جنی سرشو از در بيرون آورد و گفت : کی داشت ساز دهنی می زد ؟ منم بلند شدم و راستش يه کم به خاطر لباسهام خجالت می کشيدم . ولی گفتم : منم فارست .
چه شب درازی ، پس کی صبح می شه ؟ از شب يلدا هم طولانی تر شده . می خوام شفای رحمتو بگيرم ...
مش رحمون می گه : دعا بخون !
بلد نيستم تازه اين سکسکه هم نمی ذاره ...
می گه : من بلند می خونم تو هم با من بخون . السلام ُ عليک
ال...سلام ُ علي...ک
يا وارث ِ
يا ...وار...ث ِ
آدم
...
اوليويه می گه : اين کارها فقط موجب غمگين شدنه . فقط سعی کن خودت باشی همونطوری که من به کريستف هم گفتم .
کريستف می گه : ديگران چه نفعی می بينن ؟
اوليويه می گه : نفع بسيار بزرگ کريستف عزيزم .تنها همين که هستی باش . برای ما تشويش نخور !
ولی من هم مثل او به اين چيزها رضا نمی دم الان فقط اين وقته که داره می گذره و من با وجود اين سکسکهء لعنتی نمی تونم حرف بزنم ...اه ...وقتی بخوای حرف مهمی بزنی اين سکسکه بدترين چيز دنياست ...
اوبراين می گه : بدترين چيز تو دنيا برای هر آدمی درجاتی داره . چه بسا که زنده به گور شدن باشه ، يا مرگ بر اثر سوختن و غرق شدن ، يا پنجاه نوع مرگ ديگه . در مواردی امر کاملا پيش پا افتاده ايه که مرگبار هم نيست ...
با اينکه هيچ وقت با اين مردک هم عقيده نبودم و اصولا نمی فهمم چی می گه ولی الان اين حرفش به دلم نشست ...
ژان می گه : وقتی اومدی اونو پس خواهی گرفت . اما اون نخواست نگهش داره بايد ...فهميد ...بايد فهميد ...
شما نخواستين به حرف من گوش کنيد ...بسيار خوب بفرمائين ...
والياستروگووا می گه : اونکه منتظر شنيده شدنش بودی داره از اينجا ميره ...
سربرمی گردونم و نگاه می کنم ...اون رفته و خاطرهء عطرش هنوز اونجاست خوب بو می کشم ...عطر تندی که تنفسش سکسکه را بند می آره ...

لیلا | 10:08 PM | شما هم بفرمائید سکسکه ! (714)
جمعه 1 اسفند 1382
مداد تراش

پاک کن ته مداد تموم شد ولی اين پاها درست نشد . همش يکی از پاها بزرگ می شه يکيش کوچيک ...تازه  پاهای اين خانومه از روبرو کشيده شده ولی مال نقاشی من يه وريه ! پاهاشو که از روبرو می کشم شبيه پاهای مرغ خاله زری اينا می شه  ...... سميرا می گفت : چرا بهش می گی خانوم خوشگله ؟ اسم اينا باربيه ! باربی ! ... آدم ياد اين خرس پشمالوها ميوفته که يه قلب قرمز رو با دستهاشون نگه داشتن حيف نيست خانوم به اين خوشگلی اسمش اسم يه خرس باشه ؟  ...اين مداد تراش باز کجا غيبش زد ؟...يادم باشه آشغال تراشها رو بردارم وگرنه مامان دوباره داد می زنه هرچی هم نقاشيم قشنگ باشه نيگاش نمی کنه ...فقط فکر تميزی خونه است...هميشه وقتی بهش نشون می دم می گه : آره خوب شده ...ولی هميشه هم يا داره ظرف می شوره يا آشپزی می کنه اصلا سرش رو بر نمی گردونه نگاه کنه ...


تازه پاها رو هم که بکشم صورتش می مونه من هميشه جاهای سخت رو آخر می کشم ...مثل صورت اين خانومه .  دوست دارم مدادم هم هميشه تيز تيز باشه آخه اگه مداد تيز نباشه که نمی شه باهاش خانوم به اين لاغری و خوشگلی رو کشيد !...ولی صورتش سخته ها ...ولش کن بذار وقتی به اونجا رسيدم يه کاريش می کنم شايد هم اصلا صورتشو بدم مامان بکشه...


نمی دونم گلهای روی دامنش رو بکشم يا نه ؟ آخه اينها بيشتر شبيه گلهای فرش می مونن ولی من فقط بلدم از اين گلها بکشم که يه گرداليه بزرگ وسطشه ۵ تا گردالی ديگه هم بهش چسبيده ...


اولش که مداد رو گرفته بودم دلم نميومد بتراشمش ولی با مدادی که تيز نباشه هيچی نمی شه کشيد بعدشم اگه با خود اين مداده خانومه رو  بکشم بهتر در مياد تازشم اول فکر می کردم ۲ تا از اين خانوم ها روش هست ...آخه وقتی می چرخونمش هم ۲ تا ديده می شه ولی يه دفعه انگشتم رو گذاشتم رو يکی از صورتها و بعد که مداد رو چرخوندم که اون يکی رو ببينم ديدم فقط يدونه هست خيلی با مزه بود ...همين جوری می خنديدم و مامان از تو حياط داد زد که : باز هم خل شدی دختر ؟ به چی می خندی ؟...


بذار حالا که گلهای دامنش رو کشيدم مدادم رو تيز کنم و اون يک دونه گل روی بلوزش رو هم بکشم خيلی لباسش قشنگه به مامان گفتم مامانی تو هم يدونه از اين لباس ها بخر و بپوش خيلی بهت مياد ...مدادم رو گرفت و يه نگاهی به خانوم خوشگله کرد بعد گفت : خدا به دور ، ديگه از من گذشته ... خيلی ناراحت شدم آخه مامانم هم جوونه هم خوشگل فقط يه کم تپله ! ولی هر چی بهش می گی می گه ايشالا برای تو ديگه ...موهامو می بافه و آروم برام يه چيزايی می خونه ، شايدم برای خودش می خونه . ولی من از شعره يه جاهاييش رو فهميدم که به نظرم برای من باشه آخه هی می گه عروست می کنم و خوشبخت می شی ...


حالا فکر می کنی پاهاش که خيلی کثيف شده معلوم شه ؟ آخه پاک کنش فقط سياه کرده سگ پدر ! مامان بهم گفته دختر هيچ وقت حرف بد نمی زنه من هم وقتی با خودم تنهام می گم چون اون دفعه ای که بلند گفتم مامان محکم زد تو دهنم و گفت : کی اينو بهت ياد داده ؟ منم گفتم : هيچکی به خدا ...ولی ترسيدم بگم که کی بهم ياد داده اونوقت دوباره می رفت با صاحب خونه مون دعوا کنه و بگه : چرا دق و دليتو سر بچه خالی می کني ؟ بعد هم دعوا زياد شه و همهء همسایه ها بيان . اونوقت همه يادشون می ره که من هم اونجام و صاحب خونه مون هم هی به بابای من فحش بده ...آخر سر هم مامان اونقدر محکم دست منو بکشه ببرتم تو اتاق که دستم درد بگيره ...


ديگه داره تموم می شه مدادم رو که تيز کنم صورت خانومه رو می کشم...خب اول بايد چشمهاشو بکشم که از همه سخت تره فقط نمی دونم توی چشمهاشو با چی بکشم آخه چشمهای خانومه آبيه.....ا .......چشمهاش کو ؟ چرا اينقدر زود به گردنش رسيد ؟ من که هنوز چيزی نتراشيده بودم ؟!...

لیلا | 03:36 PM | نظرات (2)
جمعه 3 بهمن 1382
برای گروه سنی « الف » تا « ج »

يک خط زيگزاکی قرمز که معلومه در فواصل نامعين و با سرعتهای متفاوت کشيده شده . مداد قرمزه ته خط به حالت ايستاده منتظره و چند تا نقطهء پراکنده دور و برشه که نشون می ده يک کم اين پا و اون پا کرده تا ببينه بقيهء خط رو هم زيگزاک بزنه يا بدون دردسر يه خط صاف رو بگيره و بره ؟! ... مداد سبزه يهو معلوم نيست از کجا پيداش می شه . اين سبزينگی ها هميشه همين طورند ! يهو بی هوا وسط صفحهء سفيد سبز می شن ! به هر حال معلومه که خيلی خوشحاله ، چون با سرعت يه قوس بزرگ بالای خط زيگزاکيه می زنه و در انتهای خط با حفظ يه فاصلهء سفيد کنارش می ايسته ، وقتی هم که قوس رو می کشيد می شنيدم که می خوند : سبزی من از تو سرخی تو از من ....اوهوی سبزه ! خنگه ! اون زرديه ! نخير گوش نمی ده .....حالا دو تا خط نسبتا باريک سبز و قرمز داريم که دارن تو صفحه اينور اونور می رن قرمزه يه کم پهن تره و گاهی عقب می مونه ولی سبزه منتظر می مونه تا اون بهش برسه برای همينم هست که گاهی يه نقطه های پر رنگ وسط خط سبزه ديده می شه ...يه حجم بزرگ رنگ سبز اينجاست ...فکر کنم به جنگل رسيدن  اميدوارم يه شير و خورشيد دنبال سر خودشون راه نندازن که قصه مون خراب می شه ، نه نه ...سبزه عاقله ! چون يه سبد تمشک می چينه و می ده دست مداد قرمزه ...انگاری قصد داره اين سرخی رو زياد تر کنه ...ولی قرمزه فکر کنم از پشت اون کوه تيز تيزای قهوه ای که بالای صفحه اند اومده چون اون برگ کوچولوهای تمشک رو با بی ميلی می خوره و تمشک ها رو دور می اندازه ...يک ردّ نقطه نقطهء قرمز پشت سرش به جا مونده و خودش کم کم داره قهوه ای می شه ...سفيدی کاغذ و دو تا خط : يکيشون يه کم چاق تره و قهوه ای متمايل به قرمزه و اون يکی سبزه و لاغر ! حالا يه سری خطوط منحنی آبی می بينيم که با حوصلهء بيشتری نسبت به خط فرفری های جنگل نقاشی شدن خط ها آبی پر رنگند و بين اونها با يک آبی کمرنگ تر پر شده ...اينجا درياست ! اميدوارم خط هامون غرق نشن .........نه مثل اينکه از پهنای آب رد شدن و دارن بيرون ميان اين از اولی که سر و کله اش پيدا شد ! اوهوی اينجا رو ببينين ! خط سبزه يه کم سبز - آبی شده خوب الانه که  سر و کلهء قرمزه هم پيدا می شه فکر کنم رنگ قهوه ای ها رو آب دريا شسته باشه و الان دوباره به همون قرمزی اولش ، شايد هم شفاف تر بيرون بياد .......ای بابا ! اين که کاملا قهوه ای شد خوب عيب نداره ...يه خط سبز - آبی خيلی لاغر داريم و يه خط قهوه ای چاق که توی سفيدی کاغذ می رن و خط قهوه اييه تقريبا اون يکی رو دنبال می کنه و گاهی هم يه کم اينور اونور می مونه و يه لکه هايی می کشه ...نمی دونم منظورش چيه !


اينجا صفحه مون پر از نقطه هايیه که شبيه قطره می مونن از اونايی که پايينشون قلمبه شده و بالاشون تيزه ...تو نقاشی داره بارون مياد ! ...


 


 


يک خط آبی توی صفحه است و يک خط قهوه ای که خيلی عقب تر داره اونو دنبال می کنه ... داريم به انتهای سفيدی می رسيم بايد برم دورتر ببينم اين دوتا خط با همديگه چی کشيدن ...د ....صبر کن ببينم چی کار می کنی ؟ تو که گند زدی به همه چی ! پاک کن زشت گنده ! چرا خط آبيمو پاک کردی ؟

لیلا | 12:37 PM | نظرات (14896)
سه شنبه 8 مهر 1382
بووووووووووووووووووق !


همچنان کنارت راه میاد ... سر و صدای ماشینها نمی ذاره درست بشنوی چی می گه ! پیاده رو بعضی جاها پهن می شه و بعضی جاها باریک ، ولی فاصلهء بین شما تغییری نمی کنه ! گاهی یک بوق ممتد صحبتهاشو قطع می کنه ولی لباش همچنان تکون می خوره و بعد که صدا قطع می شه ادامهء حرفها ..........و صحبتهایی که به نظرت چیزیشون از دست نرفته .....دلت می خواد بالای جدول کنار پیاده رو راه بری تا هم قدش بشی ، دلت می خواد دستاتو بذاری تو جیبهای پشت شلوارت ، کیفت رو هم پرتاب کنی تو جوی آب و لی لی کنان طول جدول رو طی کنی .....با این سرعتی که داره راه میاد احتمالا اگه این کارو بکنی ازت عقب می مونه ......توی این فکری که گرمای دستاشو حس می کنی دستت توی دستاشه ، دستهاش غمگین از سردی دست تو .....و تو غمگین از موندن روی کف پیاده رو ....بهت می گه : " خره می فهمی چقدر دوست دارم ؟ " می گی : " ببین این شهر کتاب قبلنا بالاتر بود ! جاش عوض شده ؟ "


می گه : " کی گفته دخترا احساساتی ترن ؟ هر کی گفته باید سرشو از بیخ کند ! " می گی : " حالا چی می خوای از شهر کتاب بخری ؟ " می گه : " دخترا احساساتشون سطحیه ! دوست داشتنشون انتزاعیه و تا وقتی عاشقن که از احساس پسره مطمئن / بوووووووووووووووق ..... می گی : " اگه می خوای نوار بخری یه جای دیگه هم می شه رفت ! " می گه : " تو اونقدی که من دوست دارم دوسم نداری ! " می گی : " این شهر کتاب باید اینجا می بود ! این مغازهء لوازم خونگی چیه پس ؟ .... ترازوی هدیه !!!!!!بوووووووووووق .... ترازوووووووووووو ..... می گه : " نه ! تو عشقت به اندازهء مال من نیست تو همش داری به خاطر آینده حال رو تباه می کنی ! " می گی : " من هر وقت یه چیزی رو با این ترازوها برای مامانم وزن می کنم فکر می کنم که اون ترازو قدیمیا که دو تا کفه داشت چقدر خوشگل تر بودن ، این جدیدا خیلی مضحکن ! عین گوشکوب می مونن ، بعدشم چون یه کفه دارن آدم مفهوم سنجیدن رو ازشون حس نمی کنه .... " می گه : " آره ترازو دو کفه اش خوبه ، به شرطی که با هم برابر باشن ! نه مثل مال ما که کفهء من سنگین تره ! " می گی : " کی تعیین می کنه ؟ تو می دونی که من دوست / بووووووووووووووووق .... می گه : " چی گفتی ؟ .....لعنت به این خیابونا ! "



لیلا | 10:18 PM | نظرات (800)
دوشنبه 10 شهریور 1382
۲ سکانس آخر !


مکان : خارجی ، دباغخانهء بزرگ شهر


زمان : همیشهء حال



[ توی صف ایستاده ای و کمی دلهره داری . تصورت از این مکان جور دیگری بوده و این را می شود از چهره ات حدس زد . بعضی از آنجا که بیرون می آیند کاملا به هم ریخته اند و برخی دیگر سرحال و قبراق اند . و تو توی دلت آشوب است . همیشه آن تو همینطور بوده است و این موضوع باعث تعجب توست که چرا با وجود اینکه اعضای درونی آدمها همه شان گرد و منحنی اند ولی تکه خرده هایشان اینقدر تیز و برنده اند ( حتی این را سابقا هم اینجا نوشته ای ). اینجا : از پوست روی قفسهء سینه ات یک جسم سرد ، تیز و برنده بیرون زده است و تو سعی می کنی پوستین را همچنان محکمتر به خود بپیچی تا مبادا ناخواسته دیگران را زخمی کنی . دعا می کنی که این دباغ ( پوست کن ) باور کند و این پوستین را به جای پوست از تو بردارد وگرنه چطور می خواهی اینهمه گند را از آنجا جمع کنی و ببری ؟ این تیزی چه می شود ؟ اگر میان بقیهء چیزها گم شد چطور می خواهی آن را پیدا کنی ؟ آخر خیلی دوستش داری و به آن دلبسته ای ! درست نمی دانی چیست ولی به این هیچک برنده بد جور خو کرده ای ! حتی اگر فقط پوستین را برداری باز هم نمی دانی با آن چه کنی ! با وجود این تیزی بعد از این کسی پیش رویت گام بر نمی دارد و من می دانم تو نمی خواهی که کسی پشت تو راه بیاید . خودت همیشه می گفتی چیزی را که واقعا نمی توانی تحمل کنی آدمهایی هستند که از تو احمق ترند !..........صف کمی جلوتر رفته و بین تو و نفر جلویی فاصله افتاده است پوستین را بیشتر به خود می پیچی و فاصله را کم می کنی ... کم کم حس پشیمانی از آمدن توی چشمهایت دیده می شود ....... با خود فکر می کنی اگر دباغ فریب نخورد چه می شود ؟ .... و بعدها که تکه تکه شدم ..... او کدام تکه را بر می دارد به یادگار ؟ نه ! از کسی گله ای نداری . آه این درد گریبان می درد این زخم سینه ....صدای ترک خوردن دنده ها هرشب خواب را از چشمانت ربوده و آنوقت اینها می گویند برای درمان باید پوست بیندازی و پوست تو همین پوستین کهنهء نخ نماست اگر بخواهی جز این چیزی را برداری دیگر آدم نخواهی شد اگر پوست را جای پوستین بیندازی همه چیز فرو می ریزد .... همه چیز ؟هه ! مگر تو چی هستی که خود را همه می نامی ؟ بگذار این همه هم فرو بریزد . این همه فقط یک تاول بزرگ است که اگر بریزد در حفره های زخم جهان فرو می رود و یک تاول چرکی از سطح زخمی اینجا کم می شود بگذار این " همه " فرو بریزد...... ]



مکان : داخلی دباغخانه


زمان : انتهای همیشه



[ پسابهای استفراغ زمین که به گورها باز می گردند و یا انتظار یک دگر دیسی را می کشند . در میان این زردآب یک جسم براق چشم بیننده را به خود وامی دارد : یک تیزی سرخ برنده !..... و کمی آنطرف تر دباغ را می بینيم در حالی که چاقوی پوست کنی اش را تیز می کند و پوستینی آشنا به تن دارد ......]

لیلا | 03:28 PM | نظرات (58)