آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


صفحه اصلی

سه شنبه 28 تیر 1390
حفاظت شده


اتاق بزرگ و تقریبا خالی بود . پنجره های قدی رو به حیاط قدیمی باز می شد و فرش رنگ و رورفتهء لاکی تمام کف را می‌پوشاند. پیرمرد پاکستانی روی تشکچه ای نازک کف زمین لم داده بود. به نظر می آمد به هیچ کس توجه نداشت و تسبیحی را دور انگشتانش می چرخاند. بعد از یک ربع ساعت صاف نشست و خیره شد به جایی توی حیاط .
- برو اون سطل فلزی رو از کنار حوض بردار و آب کن . پارچه سیاه آوردی با خودت ؟
گلنار سرش را تکان داد و به سمت حیاط رفت. نرگس گوشهء اتاق نشسته بود ، با چشمانش او را می پایید و رنگش سفید شده بود. با سطل پر که برگشت پیرمرد گفت پرده را بکش و با دست وسط اتاق را نشان داد که آنجا بنشیند. نشست و پارچه نخی شسته نشده را از کیفش در آورد و همانطور که پیرمرد توضیح می داد روی سطل را با آن پوشاند . بعد هم حمد و قل هو اله را خواند و خیره شد به پیشانی صاف پیرمرد . همه جای صورتش چروکهای ریز بود . انگار ملحفهء شسته شده را چلانده باشی و از آن ماسکی برای صورت ساخته باشی ولی پیشانی اش صاف صاف بود . زیر لب ورد می خواند و دانه های تسبیح را یکی یکی توی انگشتانش می فشرد و بعد سر می داد توی نخ بلند و چرک گرفته. چشمانش جایی روی دیوار را نگاه می کرد و سیاهی آنها کم کم رو به بالا رفت تا کاسهء چشم کاملا سفید شد . سر و بدنش رعشه ای گرفت و آرام شد و مانند بچه ای که یک مرتبه خوابش ببرد سرش پایین افتاد .گلنار دوستش را نگاه کرد که گوشهء اتاق مچاله شده بود و انگشتان پاهایش را می فشرد و صورتش شبیه ماهی شده بود که از تنگ بیرون افتاده .
- دستت رو از زیر پارچه بکن توی سطل و آب رو بگرد.
پیرمرد صورتش رو به او بود ولی هرچیز را نگاه می کرد جز گلنار. دستش را توی سطل کرد و با احتیاط پارچه را روی ساعدش مرتب کرد. همانطور که آب را هم می زد، معده اش منقبض می شد و از آمدنش پشیمان. آب گرم بود و انگار با هربار هم زدن غلیظ می شد و سنگین.
- چی قراره از این تو بیاد بیرون؟
پیرمرد اخمی کرد ، رویش را برگرداند و تسبیح را حلقه کرد سر زانویش .
- هر چیزی!
مچش درد گرفته بود، انگار داشت گل سنگینی هم می زد. برای لحظه ای نوک انگشتانش سرد شد و جسم فلزی باز گم شد، گلنار سرش را بالا آورد و دوستش را نگاه کرد که دو دستش را روی بینی و دهانش گذاشته بود، فرش اتاق کش آمد و بزرگ شد و پیرمرد دور شد. دستش را چرخاند و یک بار دیگر جسم را حس کرد،این بار انگشتانش را محکم کرد دور سردی لزج و بیرونش کشید . ساعت مچی با شیشهء ترک خورده را که رامین داده بود بالا آورد و جلوی چشمانش نگه داشت. نرگس می لرزید. ماشین را جلوی رستورانی پارک کرده بودند. رامین گفته بود دستت را بده و گلنار دستش را دراز کرده بود، جعبه را باز کرده بود و ساعت بند فلزی را دور مچش بسته بود.
- دوسش داری؟
- خیلی قشنگه .
- از اون بند چرمیه خوشم نمی اومد .
- یادگار مامان بزرگم بود .
رامین فرمان را گرفت و روی آن خم شد. مثل بالشتی بغلش کرد و رویش را به سمت پنجره برگرداند .
- خیلی به گذشته ها گیر میدی ؟ آدمهایی که رفتن دیگه رفتن. پدر من دیگه مرده و یادگاری ازش نمی خوام.
دستش را پشت شانه رامین گذاشت و صفحهء ساعت را نگاه کرد.
شکسته بود. روزی که از دست رامین فرار می کرد و می دوید زمین خورد و بعد که به خانه رسید ساعت را گم کرده بود و یادش نمی آمد کی و چطوری این اتفاق افتاده. نرگس انگشت اشاره‌اش را رو به ساعت گرفته بود و دهانش باز مانده بود . پیرمرد گفت :
- باز هم بگرد باید چیزهای دیگه ای هم باشه.

خرداد دوسال پیش بود و هنوز پنج دقیقه وقت داشت ، ساعت پنج قرار بود رامین را کنار کتابفروشی" هابیل " ببیند و طبق معمول او زودتر رسیده بود. مردی از کنارش رد شد که کلاه بزرگ و سیاهی را روی صورتش پایین کشیده بود و یقهء بارانی‌اش را بالا داده بود، سرش را کمی به سمت گلنار برگرداند و به راهش ادامه داد. گلنار سردش شد. ساعتش را نگاه کرد. عقربه ثانیه شمار حرکت نمی کرد، ساعت پنج دقیقه به پنج بود. پاهایش کرخت شده بود. راه افتاد به سمت کوچه ء کنار کتابفروشی. از این کوچه های باریک که از میانش جوی آبی رد می شد. هیچ کس آنجا نبود . از تو رفتگی های طاقی شکل انتهای کوچه صدای دعوا می آمد . پسر بچه ای از همانجا پرت شد وسط کوچه و پشت سرش یکی دیگر بیرون آمد و پرید روی سینه‌اش . پسرک سرش افتاد کنار جوی آب و آن یکی نشست روی قفسه سینه‌اش دست برد از کنار آبی که بی رمق رد می شد سنگی برداشت و توی سر اولی کوبید، گلنار جیغ زد و به سمتشان دوید. آبی که به سمتش می آمد قرمز بود. پسری که سنگ را زده بود برگشت و نگاهش کرد. رامین بود که هنوز ریش و سبیل در نیاورده بود و موهایش را تیغ زده بود، بچه بود. سرش را برگرداند تا ببیند کسی هست که کمکش کند و وقتی برگشت هیچ کدام از پسرها نبودند. مرد کلاه‌دار با یقه بالا داده با سرعت از کنارش رد شد. تمام بدنش می لرزید و صدایی از گلویش در نمی آمد که فریاد بزند ، نفهمید کی به کتابفروشی رسید و رامین را دید که لبخند می زد ، دوباره بزرگ شده بود و منتظرش ایستاده بود. گفت هردو سروقت رسیدیم. گلنار صورتش را برگرداند و دوید. از پشت سر می شنید که صدایش می زند. گلنار ! گلنار ! نرگس یک لیوان آب دستش داد خودش می لرزید و رفت آنطرف تر نشست. پیرمرد نگاهش کرد دستهایش را روی رانهایش کوبید.

- هروقت بهتر شدی ادامه بده .
آب گرم بود و دستهای یخزده اش را که رعشه گرفته بودند آرام می کرد . آب را هم زد و دستش را تا شانه توی سطل فرو کرد ، انگشتانش به ته سطل نمی رسید و آب با فشار به کف دستش می کوبید. حلقه ای کوچک به نوک انگشت اشاره‌اش افتاد، دستش را بیرون کشید. زنجیری کوتاه به انتهای حلقه کلید وصل بود و یک صفحه پلاستیکی کوچک که رویش نوشته بود 505 . راهروی دانشگاه خلوت بود گلنار مانی را هل داد به سمت اتاق 505 .
- برو تا نیومده .
مانی پاهایش را سفت کرده بود، تکان نمی خورد و قیافهء مستاصلی داشت.
- اگه برسن چی؟ دخل هردومونو میارن
- نمی رسن . همه رفتن ناهار . کشانی هم که یهو یادش نمیاد برگرده درو قفل کنه.
- گلنار جان بیا بی خیال شو . خودم سر امتحان میشینم همه رو بهت می رسونم.
- اینقدر ترسو نباش پسر. تو کی بیشتر از من بلد بودی که بهم برسونی. برو قربونت برم.
مانی به سمت در رفت و دستگیره را کشید. برگشت و لبخندی زورکی زد.
- حالا نمی خواد خرم کنی.
گلنار در را پشت سر مانی بست و رفت از بالای راه پله ها پایین را نگاه کرد تا وقتی مانی سوالهای امتحان را کش می رود، مراقب باشد کسی سر نرسد. راه پله خلوت بود و بیشتر بچه ها رفته بودند سالن آمفی تئاتر برای نمایش فیلم " گربه سیاه، گربه سفید". گلنار! برگشت و گوشش را به در چسباند.
- پیداشون کردی؟
- آره باز کن درو بیام بیرون .
- وا خب بیا !
- خب تو قفلش کردی .
- من قفل نکردم .کلید رو مگه نبردی تو ؟
- بابا خودم شنیدم کلید تو قفل چرخید .
- اینجا که کلیدی نیست .
دودستی به جان دستگیره افتاد. در قفل بود. صدای پاهایی می آمد که از راه پله بالا می آمدند . گلنار خیس عرق شده بود.
- چیزی پیدا کردی ؟
گلنار پیرمرد را نگاه کرد. دانه های عرق از پیشانی اش چکید روی پارچه سیاه و گم شد. سرش را تکان داد یعنی نه. پیرمرد گفت :
- حتما باید باشد، خوب بگرد .
گلنار آب غلیظ را هم زد و یادش آمد مادربزگ وقتی داشت برای یک نفر همین کار را می کرد چطور صورتش برق می زد و صدایش صاف بود . پیرمرد بدعنق بود و نگاهش نمی کرد . از مادر بزرگ پرسیده بود اینها از کجا می آیند توی سطل و مادر بزرگ گفته بود دوستانم می آورندشان . گفته بود یک نفر اینها را برده و باید به صاحبش برگردانده شود تا مشکلش حل شود . مادر هیچ علاقه ای به کارهای مادر بزرگ نداشت و وقتی دائی توی تصادفی کشته شد مادر گفت مادر جون با این جادوگریها پسرش را به کشتن داده و آنقدر گلنار را نبرد پیش مادر بزرگ تا مادرجان هم از دنیا رفت . مادر بزرگ همیشه گفته بود تو هم وقتی بزرگ شدی می توانی مثل من باشی ولی نشد. نرگس وادارش کرده بود پیش پیرمرد بروند. در این چند سالی که از شروع دانشگاه با هم دوست بودند و حتی قبل از آن، هر پسری به گلنار علاقه مند می شد، بعد از مدتی از زندگیش بیرون می افتاد و به دلیلی رابطه شان تمام می شد. گلنار گاهی می ترسید که توهم داشته باشد و بعضی وقتها فکر می کرد این پسرها هستند که یک چیزیشان می شود. ولی نرگس معتقد بود بخت گلنار را بسته اند. می گفت باید یک نفر را پیدا کنند که طلسم را بشکند.
گلنار انگشتانش را از هم باز کرد و همانطور که دستش را توی آب می چرخاند چند بار مشت کرد و با حرص به دیوارهء سطل کوبید. پیرمرد چشم غره ای رفت و استغفراللهی گفت. گلنار مشت کرد و این بار حس آشنایی از چیزی که توی مشتش گرفتار شد لبخند به لبش آورد . دستش را بیرون کشید و جلوی چشم پیرمرد انگشتانش را باز کرد . پیرمرد اما یک مرتبه از جا پرید و عقب رفت، گوشهء عبایش را از زیر زانویش بیرون کشید و ایستاد. گرهی به ابروهایش انداخت و گفت :
- این چیه ؟
گلنار کمی گیج بود .
- عروسکه ! عروسکمه !
- پیش تو چیکار می کنه ؟
- مال خودمه . مادر بزرگم بهم داده بود ولی بچه که بودم گمش کردم .
- مادر بزرگت ؟
مادر بزرگ مهربان بود . حیاط بزرگ خانه شان همیشه چیزهایی برای کشف کردن داشت . 3 در که هرکدام به کوچه ای جداگانه باز می شد . یکی از درها انتهای دالان بلندی بود که سقف طاقی شکلی داشت و نقش انباری را داشت که نور به آن نمی رسید . فرشهای لوله شده ، دیگ های مسی بزرگ ، چند تا کنسول و گنجهء کهنه ، کتابهای خطی و ....گلنار لابه‌لای کتابها می گشت و نمی توانست خطهای عجیب و کج و معوج را بخواند . با اینحال انگار به تابلوهای نقاشی نگاه می کرد که رازهایی داشتند. از کشوی گنجه ها چیزهایی بیرون می آورد، صفحه های گرد و مربع شکل برنجی که رویشان شکل ها و حروف بی معنی حکاکی شده بود. تاسهای رمل، سنگ های شفاف و مات با رنگهای مختلف که ساعتها جلوی نور می گرفتشان و تماشایشان می کرد. زینت آلات سیاه شده و خاک گرفته.
عروسک را مادر بزرگ برایش درست کرده بود، مادر می گفت تا به حال چیزی زشت تر از این ندیده ام و همان هفتهء اول می خواست بیندازدش توی آشغال ها ولی گلنار آنقدر گریه کرد که مادر بیخیال شد. مادر بزرگ گفته بود این را همیشه به گردنت بینداز . سر بزرگی داشت و بالای کله اش یک جور خاصی پهن می شد . گردن نداشت و روی شکمش سنگ لاجوردی به اندازهء یک فندق بود. گلنار آن را همیشه به گردنش انداخت، نوجوان بود که به یک عروسی می رفتند و از حمام که برگشت عروسکش نبود. هرچه گشت پیدا نشد. مادر گفت وقتی برگشتیم پیدایش می کنیم و به هر حال خوب نبود آن را توی عروسی بیاویزد. شب که برگشتند گلنار تب کرد و فردایش حالش بدتر شد. یک ماه مریض بود و عروسکش حالا از توی سطل پیرمرد پیدا شد .
پیرمرد همچنان با وحشت نگاهش می کرد .
- مطمئنی که مال خودته؟ چیز دیگه ای نبود؟
- نه چیزی نبود.
- دختر جان خوب دقت کن نباید چیزی جا بمونه. تو همزادی داری که از جنس ما نیست، دوستت داره و نمی خواد مردی رو با تو ببینه، مادربزرگت اینومی دونسته و سعی کرده از تو محافظت کنه. فکر کن ببین چیزی هست که پیداش نکرده باشی.
گلنار عروسک را روی دامن مانتویش گذاشت و نگاهش کرد. اجزای صورتش پر رنگ شده بود.
- فقط یه چیز. نمی دونم مهمه یا نه .
- چی ؟
- یه حلقه بود بالای سرش که از توش بند رد می کردم و آویزونش می کردم.
- بگرد دوباره تو سطلو !
گلنار خسته بود. دست راستش را روی رانش تکیه کرد و یله داد، دست چپش را توی سطل فرو برد و آب را هم زد. آب سنگین را در جهت عقربه های ساعت می چرخاند و منتظر بود . پیرمرد ایستاده ورد می خواند. دستش جان نداشت. به نظر می رسید دست دیگری در خلاف جهت آب را هم می زند و توی سطل را می گردد . انگشتان دست دیگر انگشتانش را لمس کرد و نوازششان کرد . انگشت انگشتری اش را برای لحظه ای توی دستش نگه داشت و گلنار چندشش شد و دستش را بیرون کشید . حلقهء آویز عروسک مثل حلقه ای روی انگشت انگشتری اش چسبیده بود .

لیلا | 09:56 AM | نظرات (10)
چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390
حیاط خلوت

یکی از دلایلی که باعث شده بود این خانه را بگیرم همین حیاط خلوت بود ، با خودم فکر کرده بودم که آنجا بساط نقاشیم را پهن می کنم ، چند تا گلدان می گذارم و گاهی که دوستانم پیشم می آیند منقلی می گذارم و کبابی می خوریم ، ولی چیزی که روزی انگیزه ای بود برای آمدن به این جا حالا موجب آزار و اذیتم بود . چند وقت پیش بود که بعد از یک شب مهمانداری تا لنگ ظهر خوابیده بودم و با صدای چکه کردن قطره های آب روی کانال کولر از خواب پریده بودم ، یادم آمده بود که لباسها را توی حیاط خلوت پهن کرده ام . پا برهنه بیرون دویده بودم تا لباسها از باران خیس نشده جمعشان کنم .
روی نوک پاهایم راه رفته بودم تا کمترین تماس را با کف داشته باشم با این وجود چیزهایی حس کرده بودم و از تصور اینکه چه جور آشغالهایی روی زمین ریخته بودند چندشم شده بودو زیر لب فحش داده بودم. لباسها را جمع کرده بودم و روی شانهء چپم انداخته بودم. مانتوی آبی گلدارم را که از روی بند برمی داشتم اثر سوختگی کوچکی روی یقه اش دیده بودم وحدس زده بودم مال یکی از همین سیگارها باشد که موقع افتادن روی لباس من بدبخت هنوز روشن بوده . سرم را بلند کرده بودم ، سخت بود که فقط با نگاه کردن به پنجره هایشان حدسی بزنم. خانهء من طبقهء اول یک مجتمع 100 واحدی ویکی از چهار واحدی بود که به این حیاط دسترسی داشتند و تقریبا یکی از سی واحدی که می توانستند کف سنگی آن را ببینند و تویش آشغال بریزند .
شروع کرده بودم به داد زدن : کدوم عوضی اینجا آشغال میریزه ؟با نا امیدی تک تک پنجره ها را نگاه کرده بودم وسعید سرش را از پنجرهء طبقهء سوم بالای سر من بیرون آورده بود و پرسیده بود : چی شده خانوم دکتر ؟
دوست نداشتم خیلی با همسایه ها خوش و بش کنم خصوصا توی مجتمعی که همه شان را به چشم آشغال ریزهای بی فرهنگ می دیدم . سعید تنها کسی بود که به همسایگی قبولش داشتم و می شناختم و حاضر بودم با موقعیتی که داشتم کمی به حریم خصوصیم راهش دهم. یک سالی می شد که طلاق گرفته بودم ویک سال گذشته را تا قبل از آمدن به اینجا پیش پدر و مادرم بودم . برگشت دوباره به خانهء پدر سخت بود ، دوستان زیادی داشتم . معاشرت هایی که باب میل پدر مادرها نبود . نمی توانستم سیگاری بکشم یا چیزی بنوشم . اگر مادر یا پدر دختری را می دیدند که سیگار می کشد می گفتند وضعش خراب است . اگر با پسری حرف می زدم فکر می کردند که قصدی دارد وگرنه باید بیاید خواستگاری و موضعش را مشخص کند . وقتی نقاشی می کشیدم ، مادر دائم نگران خراب شدن کفپوش و یا فرش ها بود . وقتی دیر به خانه می آمدم بدترین فکر ها را می کردند و این را وقتی می فهمیدم که کلید را توی در می انداختم و می دیدم هردو نگران و بیدار روی مبل هال ورودی نشسته اند و پدر آنقدر دستهء مبل را فشار داده که انگشتانش سفید شده . می پرسیدم چرا به موبایلم زنگ نزدید اگر اینقدر نگران بودید و آن دو با تعجب همدیگر را نگاه می کردند ، موبایل برایشان وسیلهء تزئینی بود ، کامپیوتر وسیلهء وقت تلف کردن ، فیلم دیدن عاملی بود برای مریض شدن و کتاب خواندن کار آدمهای افسرده .بالاخره با کمک برادرم اینجا را گرفتم خودش هم مامان بابا را راضی کرد وگرنه زور من بهشان نمی رسید. تجربهء زندگی توی مجتمع های پر واحد را نداشتم ولی احساس می کردم جایی باشد که مردم کمتر به کارآدم کار داشته باشند و بخواهند سر در بیاورند که یک زن تنها چه می کند و با چه آدمهایی نشست و برخاست می کند.
سعید را توی پارکینگ دیده بودم ، شیشهء ماشینم گیر کرده بود و بالا نمی آمد و من نیم ساعتی درگیر بالا آوردن شیشه بودم و موفق نمی شدم . یک تی شرت سیاه با شلوار گرمکن تنش بود و یک نخ سیگار توی دستش . گفت کمک می خواین ؟ قبل از او 3 تا همسایهء دیگر از کنارم رد شده بودند وبه روی خودشان نیاورده بودند که من با چه جان کندنی تلاش می کردم شیشه را بالا بکشم . به خودم فحش داده بودم که اینجا را برای زندگی انتخاب کرده ام . اینجا آدم بمیرد و توی خانه اش بو بگیرد هم کسی خبردار نمی شود . صد رحمت به همسایه های فضول آپارتمانهای کوچک که هفته ای یک شوهر پیر و پاتال بچه دار برای آدم پیدا می کنند .
با خوشحالی گفتم : ممنون می شم !
سیگارش را انداخت زمین و با پا لهش کرد
- تا حالا ندیده بودمتون ساکن همین مجتمع هستین ؟
گفتم : آره ، طبقهء اول .
نشست پشت فرمان دکمهء بالابر شیشه را با یک دستش فشار می داد و با دست دیگر لبهء شیشه را گرفته بود و به سمت بالا می کشید .
گفت : دکترین ؟
باخنده گفتم : نه ! چطور مگه ؟
- آخه ماشینتون خیلی تمیزه .
اینبار با صدای بلند خندیدم.
بعد از آن بارها دیدمش ، توی سوپر سر کوچه ، آسانسور ، پارکینگ ، محوطه انباری ها و حتی گاهی که حیاط خلوت را جارو می کردم یا لباسی پهن می کردم سرش را از پنجره بیرون می آورد و چیزی می گفت که اکثرا مرا می خنداند و حضورش میان آن همه همسایهء غریبه و مردم آزار باعث دلگرمی ام بود . هفت – هشت سالی از من کوچکتر بود ولی به نظر نمی آمد . صورتش شکسته شده بود و موهایش خاکستری بود .عجیب بود که همیشه همان دور و بر می پلکید ، شغلی نداشت و آدم در وهله اول توی ذوقش می خورد که پسری به سن و سال او اینقدر علاف است . بیشتر که حرف زدیم به نظرم حرفهای حکیمانه ای می زد و می گفت که نمی تواند محیطهای کاری را تحمل کند و البته از یک شرکتی اخراج شده که هیچ وقت دلیلش را نگفت و بعد هم دیگر سر کار نرفته و از کارهایی که توی خانه و با کامپیوترش انجام می دهد پول کمی در می آورد که برایش کافی ست.
هیچ وقت نفهمیدم چه جور تحصیلاتی داشت و چقدر درس خوانده بود، حرف زدنش درست و حسابی بود وچون خیلی از چیزهایی که می گفت در تخصص من نبود نمی توانستم حدس بزنم چقدر صحیح حرف می زند ، اگر کاری را به او می سپردم مثل وقتی که خواستم نگاهی به " پکیج " خانه ام بیندازد که درجه حرارت آبش بیخود و بی جهت بالا و پایین می رفت سرحال می شد و به نظر می آمد از اینکه مفید واقع شده احساس غرور می کند ، همان موقع بود که رشته تحصیلی اش را پرسیده بودم . گفت : صنایع ! یک بار دیگر حرف از درس شد گفت مکانیک خوانده و یک بار هم که با همسایه کنار دستی خودشان در مورد شارژ و اینجورچیزها بحث بود گفت که برق خوانده ، آن موقع ها برایم مهم نبود که بی جهت دروغ می گوید و به نظرم می آمد به خاطرشوخ طبعی ذاتی اش این بازی را راه انداخته . هروقت می دید دستمالی به سرم بسته ام و حیاط پشتی را تمیز می کنم ، اخمهایش در هم می رفت و به کسی که آشغال می ریخت فحش می داد و از من می خواست که پایین بیاید و کمک کند .که مسلما این اجازه را نمی دادم که آشغالهای پشت خانه ام را کسی جارو کند .
برای پس گرفتن حیاط خلوتم بیکار ننشستم ، چند بار به مدیریت و سرایداری شکایت کردم ، داد و قال راه انداختم ، یک بارروز تعطیل و سر ظهرهمهء آشغالها را وسط حیاط جمع کردم و آتش زدم که دودش تا طبقهء هفتم رفت و باعث شد چند نفری هم سرشان را بیرون آوردند و کمی غرغر کردند و حتی برادرم که برای سر زدن به من آمده بود سرزنشم کرد و گفت که باید رفتارم در شان خودم باشد نه مثل همسایه های وحشیم . و خلاصه به نظر می آمد کم کم همسایه ها متوجه حضور من شده بودند و آشغال ریختن ها به وضوح کم شده بود ، دیگر خبری از ته سیگارها ، پوکه های خالی قرص و سرنگ نبود و اگر چیزی می افتاد یا شبیه آشغالهایی بود که بچه های کوچک می ریزند مثل لاشهء بادکنک ترکیده و یا پای عروسک کنده شده و یا لفاف شکلات یا چیزهایی که باد تصادفی آنجا می انداخت مثل لباسهای زیر که برای خشک شدن روی بند بودند . یک بار هم به شوخی به سعید گفتم انگار همسایهء معتادمان از اینجا رفته و او هم قاه قاه خندیده بود و گفته بود شایدم اینقدر مصرفش بالا بوده سقط شده .

روز قبل از آن روز دیده بودمش . وقتی من و دوستم سوار آسانسور شدیم با قیافهء محجوبی که مخصوص خودش بود گوشهء آسانسور ایستاده بود، سرش را به سمت دوستم تکان داد و مثلا سلام کرد و رو به من گفت : چطورین خانوم دکتر؟ و بعد مانتوی آبی گلدارم را نگاه کرد و لبخند زد و باعث شد یک بار دیگر شالم را روی یقه اش مرتب کنم تا مطمئن شوم اثر سوختگی معلوم نیست .
دوستم خندهء بی صدایی کرد و توی صورت من نگاه کرد.
- مرسی سعید خوبم. می ری خرید ؟
- آره می رم سیگار بگیرم ، این سوپره میگه برا دوتا دونه جنس نمیایم.
لبخندی تحویلش دادم و خداحافظی کردم ، طبقهء اول پیاده شد و ما که یک طبقه پایین تربه سمت پارکینگ می رفتیم ماندیم تا در بسته شد .دوستم پقی زد زیر خنده وگفت : خانوم دکتر !
ابروهایم را بالا انداختم و لبخندی تحویلش دادم
- بی خیال بابا ! بچهء با مزه اییه .
اخمی کرد و گفت : برو بابا تو هم که هرکی کوچکتر از تو باشه بهش میگی بچه ! خوش قیافه است ولی موهاشم سفید شده ...
- آره موهاش سفید شده ولی بچه است...
شبش مهمان داشتم . با دوستم خرید کردیم و برگشتیم ، سالاد ماکارونی و تن ماهی درست کردیم ، کالباس ، زیتون ، پنیرهای ورقه ورقه و گوجه فرنگی ، لوبیا و نوشیدنیها را روی میز چیدیم .
چند تا از گلدانها را بیرون توی حیاط خلوت تازه آب و جارو شده ام بردیم . منقلی گذاشتیم و شب که دوستان آمدند جمع شدیم و سیگار کشیدیم و یکی از بچه ها بالهای مرغ را کباب کرد و همانجا لیوانهایمان را به هم زدیم و به سلامتی هم نوشیدیم .
سعید چند بار آمد پشت پنجره و تماشایمان کرد ، احساس کردم تنهاست و دعوتش کردم بیاید پایین و او هم جزو مهمانهایم باشد . شاید اگر سرم گرم نبود هیچ وقت اینکار را نمی کردم واو را که تقریبا غریبه بود به جمع دوستانم راه نمی دادم . آمد لیوانی هم با ما نوشید و بعد روی مبل توی خانه ولو شد ، بچه ها می خواستند احساس غریبی نکند و سعی می کردند او را هم وارد بحث هایشان کنند ولی سعید عمدا از جمع فاصله گرفته بود و تقریبا چرت می زد ، سروش که بیشتر از همه سعی کرده بود با او سر صحبت را باز کند ، چند تا از بشقابها را برداشت و آشغالشان را توی سطل خالی کرد و آوردشان سمت من که داشتم ظرف می شستم و لیوان و بشقاب تمیز برای مهمانهای تازه رسیده ام جور می کردم. با سر به سمت سعید اشاره کرد که چشمانش بسته بود و یک پایش را روی دستهء مبل انداخته بود و همینجور لیوان نیمه پرش توی دستش بود : ازش خوشت میاد ؟
- کی سعید ؟ بابا همسایمه !
سروش موهایش را از زوی پیشانی کنار زد انگشت اشاره و شستش را دو سمت پیشانی فشار داد و گفت : چه ربطی داره ؟ منظورم اینه که احساس خاصی بهش داری ؟
اخمی کردم و گفتم : نه فقط دوستیم .
- یعنی نمی خوای کاری براش بکنی ؟
داشتم کم کم از دستش ناراحت می شدم . سعید را دوست داشتم ودلم نمی خواست رابطهء دوستی مان خراب شود و کم کم از اینکه دعوتش کرده بودم پشیمان می شدم . رویم را برگرداندم و همانطور که با پارچه خشک کن بشقابی را خشک می کردم جوری که سروش هم متوجه ناراحتی ام بشود گفتم : چه کاری باید براش بکنم ؟ سعیده که به من کمک می کنه.
سروش پوزخندی زد و گفت : خودتو به اون راه نزن ! چی مصرف می کنه ؟
با عصبانیت ولی جوری که کسی نشنود گفتم : چیزی مصرف نمی کنه .
سروش از آشپزخانه بیرون رفت و صدایش را کمی بلندتر کرد : تابلوهه ، همش چرت می زنه .
لبم را دندان گرفتم و به سعید نگاه کردم که از روی مبل بلند شده بود و داشت کتابهای کتابخانه را وارسی می کرد . رویش را که برگرداند لبخند زدم : چیزی لازم نداری ؟
سرش را به علامت نفی تکان داد و دوباره به سمت کتابها برگشت .

هنوز کاملا بیدار نشده بودم و کمی خماری باعث شده بود نخواهم از رختخواب بیرون بیایم ، یادم نمی آمد مهمانهایم چه موقع رفتند و چه کسی کمک کرد غذاها را جمع کنم و توی یخچال بگذارم، حوصله نداشتم از اتاقم بیرون بیایم و با منظرهء بعد از مهمانی و ظرفهای کثیف مواجه شوم.صدای تالاپ بلندی از حیاط خلوت آمد که مرا از تخت بیرون کشید.خودم را کمی کش و قوس دادم ، به سمت کمد رفتم ، شالی روی دوشم انداختم و به طرف پشت اتاق خواب دویدم . با اینکه بار اولشان نبود ولی هنوز هم نمی توانستم خودم را کنترل کنم ووقتی که می شنیدم چیزی آن پشت می ریزند از عصبانیت گر می گرفتم .
ریخت و پاشهای شب قبل هنوزاز توی حیاط جمع نشده بود . با زحمت خودم را از پشت کولر بیرون کشیدم و سعی کردم پایم روی منقل و کیسهء باز ذغال نرود . به نظرم رسید دارم جیغ می کشم ولی صدایی از حنجره ام بیرون نمی آمد ، قلبم تیر می کشید و صداهای مبهمی توی سرم وزوز می کرد.سعید با صورت آنجا افتاده بود و یکی از پاهایش توی یکی از گلدانهای من بود و سرنگی خالی کنارش بود. چشمانش بسته بود و صورت خون آلود زیبایش به من لبخند می زد .


لیلا | 01:53 PM | نظرات (4)
شنبه 10 اردیبهشت 1390
آپارتمان شماره 4

متن کامل
وقتی رانندهء پراید باشی همینست دیگر ! همه به خودشان اجازه می دهند از چپ و راستت سبقت بگیرند و هر ننه قمری توی خیابان برایت دست بلند می کند که سوارش کنی . ابروهایم را در هم می کشم ، لب پایینی را توی دهانم جمع می کنم و گاز می دهم و می دانم تند رفتنم دوام زیادی ندارد با این ترافیک لعنتی .
کیسهء خرید را از صندلی عقب روی صندلی کنار راننده می گذارم ، لبهء کیسه را سر می دهم پایین و ستون کتابها روی صندلی شاگرد قد علم می کنند ، دستی رویشان می کشم و یکی را انتخاب می کنم و در فاصلهء گودی آرنج و فرمان می گذارم تا پشت اولین چراغ قرمز نگاهی به آن بیندازم .
حمااااااااااال ! سرم را از پنجرهء ماشین بیرون می آورم و یک بار دیگر داد می زنم : الااااااااااااغ!
خم می شوم و کتابم را که بین پاهایم افتاده بر می دارم و به پشتی صندلی شاگرد می کوبم تا خاکش تکانده شود .
در پارکینگ که باز می شود و برای آخرین بار پایم را روی پدال گاز فشار می دهم تازه می بینم که کتابهایم همه زیر صندلی ریخته اند ، کیسه را دوباره پر می کنم و به سمت راهرو ورودی می روم .
" انگار دارن سگ می پزن "
این را با عصبانیت می گویم و همانطور که دماغم راچین انداخته ام از آسانسور بیرون می آیم تا همسایه مان که همزمان سوار می شود بشنود و اگر دود و بوی غذای اوست کمی خجالت بکشد .
با سرعت از راهرو عبور می کنم و کلید را توی قفل می چرخانم . منظره خانه مان چیزی نیست که انتظارش را داشته باشم . دود خانه را پر کرده و صدای مبهم و ناجوری از حیاط پشتی می آید . چشمهایم را ریز می کنم و شانه هایم را مچاله و توی ابر خاکستری فرو می روم ، قفسه های کتابخانه که حالا کتابی تویشان نیست و طبقات آن که به خاطر وزن کتاب تاب برداشته اند اولین چیزی ست که حواسم را به خود جمع می کند
.

آخرین باری که از مطب دکتر پروند بیرون می آمدم به خودم ، زنم و دکتر فحش می دادم ؛ از دکتر دربارهء جلسه های مشاوره زنم پرسیدم و در جواب گفت که اسرار بیمارها را فاش نمی کند . حرصم گرفته بود . گفتم : من شوهرشم باید بدونم چی تو مخش می گذره ؟ و پروند هم دوباره پیشنهاد داده بود که جلسات مشاوره اش را دو نفری و باهم برگزار کنیم . از این کار بدم می آمد . زنم آدم خوبی بود ولی چندان باهوش نبود و خیلی زود تحت تاثیر حرفهای یک نفر مثل دکتر قرار می گرفت و من سریعا مقصر شناخته می شدم ، لابد همان حرفهای همیشگی ؛ بی توجهی به خانواده و احساسات دیگران ، خودخواهی و عصبانیت . می توانستم حدس بزنم جلساتشان چه طور پیش می رفت. نک و نال و گریه و شکایت از من و زندگی . تصمیم داشتم خودم را قاطی این بازی نکنم و حتی الامکان جداگانه دکتر را توجیه کنم که وضع چه طور است .
از اول پیشنهاد نازی بود که پیش دکتر برویم و وقتی من قبول کردم خیلی تعجب کرد، من از همان روز می دانستم که هیچ نفر سومی نمی تواند زندگی ما را یا لا اقل مرا بهتر کند ، چیزهایی که توی این زندگی خراب شده اند فقط به عدم درک من و همسرم از هم ربط دارند و چیزهایی نیستند که کس دیگری درکشان کند و بتواند به فهمشان کمک کند ولی نخواستم توی ذوقش بزنم و به جلسات مشاوره ء وقت گیر و بیهوده تن دادم .
اوضاع از قبل هم بدتر شد ، زنم حرفهای جدیدی می زد که معلوم بود مال خودش نیست ، مرا تجزیه و تحلیل می کرد آنهم با روشهای غلط ، رفتارهای نادرست خودش را توجیه می کرد و به جای مراسم گریه و زاری که قبلا برگزار می کرد ، می ایستاد و چیزهای گنده بار من می کرد و بعد هم می رفت . سه هفته بود که با هم حرف نمی زدیم .

به سمت قفسه های کتابخانه ام رفتم ، دستی تویشان کشیدم و مطمئن شدم که چیزی که می بینم واقعی ست . نازی می گفت : کتابخانه توی پذیرایی چیز بیریختیه ، خونه رو شلخته نشون می ده باید ببریمش تو اتاق و من مخالفت می کردم . دوست داشتم اینها که تنها دلبستگیم به زندگی بودند جلوی چشمم باشند
زیر قابلمه خاموش بود ، پیچهای اجاق گاز را یکی یکی امتحان کردم. حیاط کوچکی پشت آشپزخانه بود که به جای انباری از آن استفاده می کردیم .سیب زمینی و پیاز و جعبه ابزار که زنم از آنها استفاده می کرد، اگر شیر آبی خراب شده بود درست می کرد ، کلید پریزهای خراب را تعمیر می کرد و از این جور کارها .
باید آرامشم را حفظ کنم . اول منبع دود را پیدا می کنم و بعد کتابهایم را که احتمالا کف اتاق ریخته اند بر می گردانم . چند بار صدا می زنم : نازی ، نازی ...نازی خانه نیست ، شاید هم چون قهریم جوابم را نمی دهد . دستگیره در حیاط پشتی را می چرخانم ، گیر کرده ، سعی می کنم از شکاف باریکی که بین سلیفون های شیشه و قاب آن باقی مانده آن تو را دید بزنم . به در تکیه می دهم و چشمم را به شکاف می چسبانم که یک مرتبه در باز می شود و با زانو توی کاغذهایی می افتم که آن بیرون افتاده ، یکی را بر می دارم ، بالا گوشه سمت چپ نوشته "منطق الطیر".
سرم را که بالا می آورم نازی را می بینم که روی چهار پایه ای ایستاده و مانند فاتحان لبخندی بر لب دارد و یک کتاب هم توی دستش است ، کنار چهار پایه آتش کوچکی به اضافه تلی از خاکستر و کتابهای کپه شده و برگ برگ شده تنها تصوری هستند که من از جهنم داشتم : عزیزم اون کتابو بزار زمین بیا با هم حرف بزنیم .
نازی " التفهیم" را توی آتش می اندازد و به آرامی می گوید : به اندازهء کافی قبلا حرف زدیم . به سمتش می دوم و فریاد می زنم : الان خودتو هم می فرستم پیش کتابا ! نازی هم داد می زنه :جلو نیا ! پروند گفته این تنها راه حله ...فرصت نمی دهم حرفش را تمام کند با عجله خودم را از آشپزخانه به بیرون پرتاب می کنم که پایم به درگاه گیر می کند ، ردیف پنجره های همسایه ها و سرهایی که از آن بیرون است دور سرم می چرخند ، تکه کوچکی از آسمان از لای سیمانها پیداست ، با صورت روی یک جلد سفید رنگ می افتم که همنیطور بدون ورق هایش روی زمین پهن شده و از زیر چشم نگاهش می کنم : " در ستایش دیوانگی ".


لیلا | 10:55 AM | نظرات (6)
سه شنبه 30 فروردین 1390
راز مرا نگه دار

" ببین این چیزی که بهت می گم بین خودمون بمونه ها ، این از اون چیزایی نیست که بری به یکی دیگه از دوستات بگی و بعدشم بهش بگی بین خودمون باشه "
کمی حرص می خورم چون کمتر پیش آمده این جور چیزها را برای کسی بگویم و از اینکه شوهرم بخواهد چنین تذکری بهم بدهد لجم می گیرد ولی همچنان خونسردی ام را حفظ می کنم و با اشتیاق می پرسم :
" نه بابا ! به کی بگم ؟ "
فاصله اش را با من کم می کند ، انگار که کس دیگری توی خانه است که ممکن است صدایش را بشنود : دستش را توی موهای پر پشتش فرو می کند و آب دهانش را قورت می دهد و می گوید :
"ببین حالا که حرفش شد بهت می گم ،پای آبروی شوهرش در میونه ها اگه کسی بفهمه مدیونی! من هردوشونو به یه اندازه دوست دارم ولی طفلک شوهرش ...."
می داند کم صبرم و حوصلهء موعظه ندارم برای همین حرکتی از خودم نشان می دهم انگار که می خواهم از روی مبل بلند شوم و دنبال کارم بروم که با آرامش مچ دستم را می گیرد و سرجایم می نشاند .
" من که می خوام بگم ، فقط می خواستم مطمئن بشم به کسی نمی گی "
سرم را به نشانهء تائید تکان می دهم و لبهایم را روی هم فشار می دهم .
" رفیقت – میترا – به شوهرش خیانت می کنه "
" از کجا می دونی ؟ "
"می دونم ! خودم دیدمش "
" چی می دونی ؟ چی دیدی ؟ شاید همکاری چیزی بوده ؟"
" نه بابا معلوم بود آدم اون جوری آویزون همکار ش نمی شه که ..."

***

هفتهء بعد توی خانهء شیرین نشسته ام ، برایم چای می آورد و با لبخند نگاهم می کند :
" خوب کردی اومدی . بابا نپوسیدی تو اون خونه ؟ "
راست می گوید ، بین همهء دوستانم به تنبلی یا بی معرفتی شهره شده ام و خیلی از دوستان قدیمی دیگر سراغم را نمی گیرند .
چیزی که راجع به میترا شنیدم یک هفته است ناراحتم کرده ومی خواهم با شیرین در میان بگذارم . بابت تذکر شوهرم نگران نیستم چون شیرین شوهر میترا را نمی شناسد که بخواهد برایش مشکلی ایجاد کند و از طرفی آدم راز نگه داری ست ، اگر بگویم پیش خودمان بماند حتما پیش خودش می ماند .
" چه خبر ؟ راستی از میترا خبر نداری؟ "
با قیافه ای نگران می پرسد :
" میترا ؟ چی شد یاد میترا افتادی ؟ "
با این قیافه ای که به خودش گرفته حتما از ماجرا خبر داره ! شوهر خوش خیال من را بگو. تصمیم دارم نگذارم با رازداری اش چیزی را نگفته بگذارد با دلخوری می گویم :.
" تو هم خبر داری ؟ مثل همیشه من آخرین نفری بودم که خبرها رو شنیدم ..."
با نگاهی حیران بر اندازم می کند و می گوید :
" من فکر نمی کردم تو بدانی ! بابا دختر عجب بزرگواری ! من اگه همچین چیزی راجع به شوهرم می شنیدم اونم با دوست خودم هردوشونو جر می دادم ..."

لیلا | 01:15 PM | نظرات (7)
دوشنبه 20 آبان 1387
پیشنهاد

صورتش آنقدرها زیبا نبود که وقتی کسی ببیندش محو تماشایش بشود و یا دست و پایش را گم کند ، ولی روی هم رفته قشنگ بود و به دل می نشست ، خیلی کمتر از سنش می نمود ، مهربان بود و رفتار ظریف و آرامی داشت .اینها همه ظاهر قضیه بود ولی واقعیت این بود که به نظرم او جادویی در نگاهش داشت که مردها را به خود جذب می کرد . اگر می خواستی از روی شرح شکل و شمایل ظاهری او پی به راز و رمز جادوییش ببری امکان نداشت موفق بشوی .
قضیه شکست عاطفی من مربوط به چندین سال پیش است ، وقتی که دیدم شیطنت و زبان بازی معمول من در خصوص زنان در مورد او کاری از پیش نمی برد و خانم دکتر متاهل به زندگیش پایبند است ، برای اینکه دیگر با تصویر عذاب دهندهء وضعیتم روبه رو نشوم دندانپزشکم را عوض کردم و الان چندین سال است که ندیدمش . یادم می آید که به من می گفت کار ما دو نفر خیلی شبیه است و هر دو آرت اند ساینس کار می کنیم . آن روزها به نظرم حرف چرندی زده بود چون یک مهندس معمار حتما یک آرتیست است ولی یک دندانپزشک نه ! ولی وقتی عدم موفقیت خودم و جادوی جذابیت او را در نظر می گیرم از ته دل تایید می کنم که سایر دکترها به کنار ولی او خیلی هنرمندتر از من است .
دوست و همکار قدیمم که خبر آورد خانم دکتر از همسرش طلاق گرفته دوباره به فکر افتادم که به بهانه ای پیشش بروم ، یک روز تمام نشستم و فکر کردم ، هر از مدتی جلوی آیینه می رفتم و دهانم را باز می کردم و دندانهایم را وارسی می کردم و نتیجه این شد که نه دندان خرابی پیدا کردم و نه پرکردنی که خالی شده باشد . به خاطر مصرف سیگار و الکل هر از مدتی سعی می کردم دندانهایم را به دکترم نشان دهم و چون معمولا دکتر هم عیب و ایرادی در آنها پیدا می کرد ، تصمیم گرفتم به همین بهانه هم که شده پیش او بروم .


***

منشی اسمم را صدا می زند و وارد اتاق خانم دکتر می شوم ، احساس می کنم درجه حرارت بدنم زیاد شده و یک چیزهایی توی دلم در حال جوشیدن است ، معده ام صدا می کند و هیجان دارم .
پس از رد و بدل کردن جملاتی که معمولا در چنین مواردی افراد به هم می گویند روی صندلی می نشینم. فکر نمی کنم ظاهرم چیز خاصی نشان داده باشد ولی نگاهم که می کند پیداست که یا او هم از دیدن دوبارهء من هول شده و یا در من واکنشی می بیند که بلافاصله ، برای اینکه بتواند خود را آرام کند عینکش را بر می دارد و شیشهء آن را پاک می کند .

صورتش تغییر زیادی نکرده است و حتی به نظر شاداب تر می نماید البته چند چین نازک کنار چشمهایش افتاده است که به نوعی شیرینی خاصی هم به او می بخشد ، آن هم فقط وقتی پیدا است که از روی صندلیش خم می شود تا دهان آدم را نگاه کند. مانند سابق وقتی عینکش را پایین می آورد و نوک بینی اش می گذارد و با آن نگاه عجیبش بر اندازم می کند دست و پایم را گم می کنم .
مدتهاست که روزها را فقط با کار سر می کنم و حتی فرصت این را ندارم که یک رابطهء جدید را شروع کنم و برای همین است که همانند پسران تازه بالغ از اینکه زنی اینقدر فاصله اش با من کم است دست و پایم را گم می کنم و بوی عطرش که به مشامم می خورد حالم را دگرگون می کند .
با لبهء آیینه اش به یکی از دندانهای انتهایی ام می زند و می پرسد درد می کند ؟ دهانم باز است برای همین با پلک زدن و تکان دادن سر به او می فهمانم که فقط کمی درد می کند . به دستیارش دستور می دهد که یک عکس از دندان من بگیرد و خودش توی این مدت ازدر انتهایی اتاق بیرون می رود .
عکس را که می بیند می گوید بهتر است دندان عقلم را بکشم ، ریشه هایش از درون پوسیده اند وفاسد شده اند برای همین زیاد درد احساس نمی کنم . رضایت می دهم و دست به کار می شود . امیدوارم همینطور با عجله نخواهد کارم را تمام کند و به هوای مریض بعدی مرا از مطبش بیرون کند .دوست دارم بعد از اتمام کار کمی با او صحبت کنم و مثل قدیم راجع به خودمان و زندگیمان حرف بزنیم . شاید هم فرصتی پیش بیاید و در همین دیدار پیشنهادم را مطرح بکنم ...درد امانم را می برد و خیالاتم را به هم می ریزد . از ته حلقم صدایی در می آورم که بداند چقدر درد دارم . می گوید که بی حس کرده ولی چون دندان خیلی به حلق نزدیک است نمی تواند بیشتر از این آمپول بی حسی بزند و به کارش ادامه می دهد و در حین کار مدام می گوید که دهانت را بیشتر باز کن . دستش را تا مچ توی حلقم احساس می کنم و از ساییده شدن دستکشهای نازک پلاستیکی اش به دندانهای جلویی ام چندشم می شود . احساس می کنم نفسم بالا نمی آید و دستهای خانم دکتر تمام حفرهء دهانم را پر کرده . بوی دستکشها و بوی عطر او ملغمه ای شده که حالم را بد می کند . بار دیگر با عصبانیت می گوید که دهانم را باز کنم و من صدایی ناشی از بیچارگی از حلقم در می آورم .


ناخنهایم را در کف دستم فرومی کنم تا احساس درد بر تهوع چیره شود . چشمانم را می بندم و سعی می کنم به موضوع دیگری فکر کنم . از من می پرسد که نور اذیتم می کند ؟ چشمانم را باز می کنم و می بینم که همینطور که لبخند می زند دندان مفلوکم را هم به من نشان می دهد .
دوباره چشمانم را می بندم و فکر می کنم که این لبخند و توجه او علامت دیگری ست برای اینکه من باید پیشنهادم را مطرح کنم .اعتماد به نفسم بار دیگر بازگشته است و جمله بندی هایم را در ذهن مرور می کنم...
تا به خودم بیایم بالاتنه ام تکان شدیدی می خورد و با اینکه سعی می کنم جلوی آن را بگیرم ولی با شدت بالا می آورم. ناهار به همراه بچه های شرکت دیزی خورده بودیم .

لیلا | 03:01 PM | :)))) (10)
دوشنبه 28 آبان 1386
آبی زنگاری

از کبابی نرسس که رد می شدی پیچ امین الدوله صاحب مطلق و بلامانع همهء محل بود ، عطری که آدمهای عاشق را دیوانه و آنهایی را که عاشق نبودند در حال و هوای عشق رویایی شان غرق می کرد . عابران بی رمقی که از آنجا می گذشتند ، سر به هوا می شدند و مدام چشمانشان می چرخید که تصویر دلخواهی را شکار کند . پریدن پرنده ای از شاخه ای ، عشاق جوانی که دست در دست راه می روند ، دخترکی که خنده های پنهانی می کند و یا شیطنت کودکی به دور از چشم مادرش .
آخرین باری که برای تجدید خاطراتش به سراغ محله قدیمی شان رفت به نظرش هیچ چیز و هیچ کس آشنا نیامد. به جای دیواری که پیچ امین الدوله از آن بالا رفته بود دیوار سنگی یخ و بیروحی از زمین سربرآورده بود و او مردد بود که اسباب آن همه سربه هوایی یا عاشق پیشه گی چه چیزهایی می توانست باشد ، بوی عطری آشنا که همراه نسیم ملایم می آمد و بر سر و شانه ها جا خوش می کرد، شنیدن آوازی که بدون اینکه خودش بداند کارش را می کرد و آدم را به جاهایی می برد که همیشه آرزوی رفتنش را داشت ، دیدن چهره ء آشنایی که از پس سالها دوری از پشت چهره ای دیگر و جایی دیگر خود را نمایش می داد ...به نظرش رسید که او مدتها قبل از اینکه از آن محل کوچ کرده باشد از آنجا رفته بود می دید بدون اینکه خودش بخواهد نگاه تحقیرآمیزی به همه چیز دارد.
نوجوان کمرویی محسوب می شد ، با این حال از جلوی دکان اهل محل که رد می شد سلام و علیک می کرد و گاهی هم بدون اینکه کلمه ای با کسی رد و بدل کند لبخندی می زد و به نوعی با هرکس در خور حال و حوصله اش ارتباطی برقرار می کرد .
ماناواز الکلی بود و روی صندلی لهستانی شکسته و لقی جلوی در دکانش می نشست ، دستانش را روی شکم بزرگش صلیب می کرد و خر و پف اش هوا می رفت . وقتی مست بود ، بوی تند الکل از فاصله دو متری به مشام می رسید و بچه ها می ترسیدند از دور و بر مغازه اش رد شوند . چون یک بار یکی از آنها را که سعی کرده بود وقتی ماناواز چرت می زد کلاه گیسش را از سرش بردارد به قصد کشت زده بود .
آرشاک سابقا به قول پدر " آب شنگولی " می فروخت . چند ماه دکانش را بست و معلوم نشد چطور خرجش را در می آورد و حالا دو ماهی می شد که مسلمان شده بود و اهل محل دیگر برای خرید عرق نعناع هم پیشش نمی رفتند . البته مسلمان های محل که تعدادشان خیلی کمتر بود بیشتر تحویلش می گرفتند و از دور هم جویای احوالش می شدند که چطوری علی آقا ؟! " علی " را با لحن خاصی می گفتند که ادموند زیاد خوشش نمی آمد . انگار داشتند جار می زدند که ببینید یکی از شماها به خاطر یک زن ، دینش ، مذهبش و حتی اسمش را هم عوض کرد .
آرشاک تابلوی سر در مغازه اش را هم که قبلا با خط ارمنی رویش نوشته شده بود ، عوض کرده بود : عرقیجات علی !
ادموند به او هم سلام می داد . وقتی او را می دید به نوعی احساس هم دلی و درد توامان در دلش می پیچید و حالش را آشوب می کرد که دلیلش را نمی دانست و از ماهیت آن چیزی سر در نمی آورد.
گلنار - گلنار -کجایی که از غمت ناله می کند عاشق وفادار
گلنار - گلنار -کجایی که بی تو شد دل اسیر غم دیده ام گهربار

رازمیک نجاری داشت و عزادار دخترش بود که با ماشین تصادف کرده بود . پیرتر و مهربان تر از سایر دکاندارها بود و بعد از آن حادثه ، انگار سکوت اختیار کرده بود . می گفتند از خیر دیهء نصفهء دخترش هم گذشته و طرف را بخشیده .
امیل کتابفروشی داشت و دوست پدر بود . پسر بزرگش یک روز دست دختری را گرفته بود و به خانه آورده بود و بعد هم به پدر و مادرش گفته بود که ما می خواهیم عروسی کنیم . امیل با لحنی شوخ ولی رنجیده این داستان را بارها و بارها برای پدر ادموند تعریف کرده بود. هر بار هم موقع تعریف آن برای اینکه فرصت کند و به خودش آرامش بدهد عینکش را از چشم بر می داشت و شیشه آن را پاک می کرد .
پدر کارمند شرکت مخابرات بود ، یک کارمند خوشرو و دوست داشتنی که عصبانیتش را کمتر کسی دیده بود و از وقتی ادموند به یاد داشت نه سیگار می کشید ، نه مشروب می خورد و نه به انجمن ها و گردهمایی های ارمنی ها می رفت .
ادموند هر روز که از سر کار بر می گردد می نشیند . آن کوچه پس کوچه ها ، آلبوم های قدیمی و قصه های محل را ردیف می کند و توی آن روزها خودش را غرق می کند و دل می دهد به خاطراتش . هربار سعی می کند برای آخر قصه هایش یک سرانجام جدید بسازد و نقاط ضعفش را با چیز جدیدی که حاصل کشف همان لحظه و یا فکر کردن های مدام آن روزش پشت میز اداره است ، پر کند .
آنها دو برادر و یک خواهر بودند ، برادرش ، رایموند ، پنج سالی از او بزرگ تر بود . قیافه و رفتارش مردانه تر از سنش به نظر می آمد و نیمی از دختران دوست و آشنا خاطرخواهش بودند . رایموند نه می خواست ازدواج کند و نه قصد داشت در ایران بماند . دوست داشت به اتحاد جماهیر شوروی و ارمنستان برود و می گفت : وطن ما آنجاست . آن روزها ارمنستان هم کمونیستی بود و حال و هوایی بهتر از ایران نداشت ولی رایموند خیال داشت برای تحصیل به آنجا برود و به عشق و علاقه اش ، موسیقی ، بپردازد . ریما خواهر کوچکشان ، هنوز به مدرسه نمی رفت ، صورت مادر را داشت و لبخندهای پدر . کمتر کسی توی محل بود که او را بشناسد و دوستش نداشته باشد . حتی پسرهای شیطان محله که همهء دختر بچه ها را اذیت می کردند همیشه او را با مهربانی نگاه می کردند و معلوم نبود به خاطر ترس از رایموند بود و یا اخلاق خوش خودش که هیچگاه آزاری به او نمی رساندند .
ادموند درسش خوب بود و پدرش اعتقاد داشت که چیزی بیش از یک کارمند ساده خواهد شد ، مادرش می گفت که او حواس پرت و گیج است و اگر همینطور ادامه دهد ، آدم مهمی نخواهد شد و برادرش اعتقاد داشت که در ایران هیچ کس هیچ چیز نمی شود . آن روزها ، روزهای درگیری و زندان و راهپیمایی در ایران بود . خصوصا بین مسلمان ها این مسئله خیلی شدیدتر بود . گاه گاهی گلنار برایش می گفت که پدرش کجاست و چه کار می کند .پدر گلنار رفته بود فلسطین و دوره های چریکی و آموزش نظامی می دید . ادموند زیاد ازاین مسائل سر در نمی آورد و نمی توانست از پدر و مادرش هم در این باره بپرسد . آنها از درگیر شدن پسرشان با این جور چیزها خوششان نمی آمد و از دوست مسلمان او ، گلنار ، هم دل خوشی نداشتند . چندین سال پیش که گلنار دختر بچهء کوچکی بود یک روز سر میز عصرانهء خانهء ادموند از مادر او پرسیده بود که : آیا این حقیقت دارد که آنها نجس هستند ؟ و مادر هم انگار دوست نداشت هیچ گاه این سوال بچگانه را فراموش کند .
سوزن گرامافون را از روی صفحه بلند می کند ، صفحه را بر می دارد و آن را فوت می کند . دقت و وسواسی که برای این یادگار قدیمی خرج می کند گاهی نگاه تحقیرآمیز دوستانی را که به دیدنش می آیند بر می انگیزد .

گلنار - گلنار -دمی اولین شب آشنایی و عشق ما به یاد آر
گلنار - گلنار – در آن شب تو بودی و عشق و عشرت و آرزوی بسیار
...
ادموند شاهد بود که چطور پیکر نحیف و استخوانی دوستش به بدنی زنانه و زیبا تبدیل می شود ، بینی اش کوچک نبود و کمی هم عقابی بود ولی به صورتش می آمد . لب های گوشتی و چشم و ابروی شرقی و زیبا . ابروهای پیوسته وچشمانی سیاه که کمتر در بین هم آیینان خودش می دید و مادرش می گفت این چشم و ابروی دختران شیرازی ست . روز به روز که به تعداد کرکهای زیر چانه و پشت لب ادموند اضافه می شد ، چشمان گلنار زیباتر و عمیق تر می شد ، چشمانی وحشی با نگاهی افسار گسیخته که ادموند اولین بار با برق شیطنت بار آنها در آن شب مهمانی گیج و پریشان شد . دستهای پسرو شانه هایش پهن تر و خشن تر می شد و شکل پیچ و خم بدن دختر کاملتر و صورتش لطیف تر ، ادموند مهربانتر می شد و رفتارش حامیانه تر و گلنار شرمگین تر و رفتارش محافظه کارانه تر . دیگر خودش را از روی تاب توی بغل او پرتاب نمی کرد ، بازی های پسرانه و خطرناک نمی کرد ، وقتی با هم راه می رفتند دست او را کمتر می گرفت و گاهی اوقات دیده بود که نوعی شرم زنانه در چشمانش بنشیند و گونه هایش گل بیاندازند . مثل روزی که زووو بازی کرده بودند و او محکم نگهش داشته بود تا نفسش تمام شود و گلنار هم قبل از اینکه نفس کم بیاورد انگار طاقت کم آورده بود و بعد هم به بهانه ای بازی را ترک کرده بود . پدر گلنار کمتر به خانه می آمد ولی مادرش همیشه می گفت از اینکه یک روز پدرش بیاید و او را در این وضعیت های ناجور همراه با پسرهای محل ببیند که دارند از سر و کول هم بالا می روند خیلی ناراحت می شود . این را خود گلنار به ادموند گفته بود و از آن روز به بعد دیگر کمتر با پسرها بازی می کرد . فقط با ادموند رفت و آمد می کرد ، با او به سینما می رفت ، کتابهای صمد و علی اشرف درویشیان را که پدر گلنار برایش خریده بود با هم می خواندند و گاهی هم گلنار به خانه شان می آمد تا با پدر او شطرنج بازی کند و همهء اینها مایهء مباهات پسر بود . احساس می کرد دخترک او را از بین همهء دنیا برگزیده تا با او معاشرت کند . دوست داشت از این که لایق این همراهی ست به خود ببالد . از حرفهایی که سایرپسرها و دخترهای محل از روی حسادت می زدند نمی رنجید و از گام زدن های گلنار در کنارش لذت می برد .صحبتشان به بزرگترها هم کشیده بود و با اینکه برای او مهم نبود ولی می دید که گلنار روز به روز از نگاه اهل محل آزرده تر می شود ، آدمهایی که وقتی حرف می زدند صدایشان عادی بود ولی چشمهایشان انگار داشتند به او تهمت می زدند.
برگی از صفحات آلبوم که همه شان زرد شده اند هنگام ورق زدن جدا می شود . عکس پدر است در حال تزئین درخت کوچک سال نو . تزئین تمام شده و معلوم است که پدر فقط ژست این کار را گرفته تا دوربین او را ثبت کند . همهء تکه های زندگیش دارند روز به روز از هم جدا می شوند ، خرد و پوسیده اند و به زمین می ریزد . سابقا از مسئولیتی که خودش بر شانه خودش گذاشته خوشحال بود ، حفظ تاریخ خانواده و محله ، آن را با جان و دل پذیرفته بود و گاهی هم تکه هایی از آن را جدا می کرد و توی دفترچه کوچکی می نوشت . شاید هم این خوشحالی به این دلیل بود که به تنهایی داشت خود را نیست و نابود می کرد . سیر تدریجی این نابودی را هم توی همان دفترچه کذایی ثبت می کرد تا شاید بعدها به دست آن کسی که می خواست برسد . یک جور خودکشی در راه عشق که شبیه بقیه خوکشی ها ضربتی و برای جلب توجه نبود .
چه دیدی از من – حبیبم گلنار – که دادی آخر – فریبم گلنار
نیابی ای کاش – نصیب از گردون – که شد ناکامی – نصیبم گلنار

آن روز مثل همیشه نبود ، نه اینکه عروسی پسر امیل بود و همهء همسایه ها از مسلمان و ارمنی در حیاط خانه آنها جمع بودند و با هم گپ می زدند و میوه و شیرینی می خوردند . بلکه ادموند از صبح دلش آشوب بود . یک جایی توی سینه اش هی گر می گرفت و دوباره خنک می شد . نمی فهمید چه مرگش شده . احساس می کرد تب دارد ولی در عین حال کسل نبود .گلنار با مادرش آمد . مادر گلنار روسری به سر می کرد ولی آن روز محکمتر از همیشه آن را گره زده بود و حتی یک تار مویش هم پیدا نبود ، خود گلنار هم پیراهنی با آستینهای بلند و رنگ آبی زنگاری به تن کرده بود که تلالو رنگ آن روی موهای مواج سیاهش زیبا می نمود . به محض وارد شدنشان پیش دوید تا به او بگوید که چقدر زیبا شده ، ولی با نگاه سنگین مادر گلنار مواجه شد و فقط با لبخندی سلام کرد .چشمان دختر قرمز بود و به نظر می آمد که گریه کرده است . وقتی در گوشه ای او را تنها گیر آورد گفت که مادرش می خواسته مجبورش کند که روسری به سرش کند . برای ادموند چیز غریبی نبود که یک زن مسلمان حجاب داشته باشد ولی با شنیدن این جملات از زبان دوست کوچکش یکه خورد و انگار برای اولین بار است که او را می بیند ، با نگاهی کنجکاوانه سراپایش را برانداز کرد و فقط با صدایی که خودش هم به زور می شنید گفت : " آخه چرا ؟ " و ته دلش فکر کرد که حیف نیست آدم موها و گردن به این زیبایی را بپوشاند و تازه دوستش از نظر او هنوز یک دختر بچه بود . زنهای همسایه با مادر گلنار کمتر صحبت می کردند و برای همین آنها خیلی زودتر از بقیه بلند شدند که بروند . خداحافظی آن شب مثل دفعات قبل نبودد که محکم دست بدهند و یا به شانهء یکدیگر بزنند . گلنار به درز موزائیک های حیاط چشم دوخته بود و تاب نگاه او را نداشت ، گونه هایش گل انداخته و سایهء مژه های سیاهش بر روی گونه ها افتاده بود . شتاب زده خداحافظی کرد و پشت سر مادرش به راه افتاد و او را که در حال مزه کردن حسی جدید بود تنها گذاشت .
بلند شد و کتری را که داشت می سوخت دوباره پر کرد . دوستانش همیشه به طعنه می گفتند که باید برای هر مناسبتی برای ادموند یک کتری هدیه بیاورند چون او رکورد " کتری سوزانی " در دنیا را به دست آورده . اگر ریما اینجا بود این بلا به سرش نمی آمد . او آخرین نفری از خانواده بود که او را تنها گذاشت و رفت .
بود مرا در دل شب تار – آرزوی دیدار

تا به کی پریشان – تا به کی گرفتار

...
هفتهء بعد قرار بود همهء خانواده با هم به ارمنستان بروند ، قرار بود مدتی را آنجا بمانند و برادر بزرگتر ادموند را همانجا پانسیون کنند تا در مدرسهء موسیقی درس بخواند و بقیه برگردند ، یکی از آشناهای با نفوذشان این سفر را برایشان جور کرده بود و کلی هم خرج کرده بودند .پدر می گفت هم فال است و هم تماشا ، مادر رایموند را بیشتر از بقیهء بچه ها دوست داشت و از اینکه در آخر سفر مجبور بود عزیز دردانه اش را آنجا بگذارد و بیاید غصه می خورد . خواهر کوچکشان خوشحال بود که برای بار اول به سفری خارج از ایران می روند و ادموند دوست نداشت برود . هنوز ازشوک کشفی که در مورد خودش کرده بود ، بیرون نیامده بود و می خواست تا محکم تر شدن عقیده اش از جایش تکان نخورد . همهء لحظاتش به فکر کردن درباره این موضوع می گذشت فکر می کرد و حرفهایی را که قرار بود به دوستش بزند مرور می کرد و باز پشیمان می شد . هنوز حرفهایی را که همسایه ها راجع به آرشاک می زدند فراموش نکرده بود . از چیزی نمی ترسید ولی دوست نداشت برای رسیدن به خواسته اش چیزی را هم تغییر دهد . می خواست همانطور که در تصمیمی که گرفته بود محکم بود ، به او بگوید که عاشق شده و حاضر است تا هرکجای دنیا با او برود . لازم نیست هیچ کدام مذهبشان را عوض کنند . اگر بزرگترها مخالف بودند ، می توانند با هم فرار کنند و به جایی بروند که هیچ کس نشناسدشان . در تمام طول سفر بارها و بارها همه چیز را با خود تکرار می کرد ، گاهی آنها را می نوشت و بعد پاره می کرد . اولین دیدارشان بعد از برگشتن از سفرش را هزار بار در ذهنش مجسم کرده بود و هربار نمی توانست صورت گلنار را خوب ببیند و به یاد بیاورد . چشمش را می بست و تمرکز می کرد تا بتواند برق چشمان او را ببیند . ولی خاطرهء چشمها به طرز ناراحت کننده ای از یادش رفته بود . فرم چشمها را به یاد داشت ولی در هر بار که آنها را تجسم می کرد نگاه آنها تغییر کرده بود و جزئیات صورت به طور کلی از خاطرش پاک شده بود .
بالاخره سفر طاقت فرسایشان تمام شد و به خانه برگشتند . مادر تمام راه برگشت را گریه می کرد . پدر دلداریش می داد و می گفت : " آمریکا که نرفته همین بغل است . هروقت بخواهی می توانی ببینیش " . اتحاد جماهیر شوروی که از هم پاشید و ارمنستان دیگر واقعا " همین بغل " بود ، رایموند به آمریکا رفته بود و مادر را برای همیشه از دیدارش محروم کرده بود. حتی برای مرگ او هم نیامد و به تلفن و کارت تسلیتی بسنده کرد .
ادموند از شوق و اظطراب بازگشت داشت دیوانه می شد . تاکسی گرفتند و به خانه برگشتند . توی فرودگاه اسباب و وسایلشان را به کلی به هم ریخته بودند و پدر استثنائا عصبانی بود . به کوچه شان که رسیدند آنجا هم حال و هوای عجیبی داشت . از جلوی خانه گلنار که می گذشتند ، شیشه های شکسته پنجره هایشان ، دل پسرک را فرو ریخت . انگار از یک بلندی به پایین پرت شده باشد . با استیصال به پدرش نگاه کرد که متفکرانه داشت به همان جهت نگاه می کرد . تا شب نگذاشتند از خانه خارج شود . شب امیل و زنش به خانه شان آمدند . زن امیل تعریف کرد که یک روز مامورها کوچه را قرق کردند و مادر گلنار را بردند . همسایه ها گفته بودند که پدر گلنار در یک درگیری مسلحانه به دنبال لو رفتن خانهء تیمی شان ، کشته شده و بعد مامورها سراغ زن و بچه اش آمدند . زنش را بردند و گلنار خانهء عمویش است ... اولین بار بود که اینجور صحبتها پیش روی او می شد ولی با اینحال نمی شنید انگار کر شده بود ، تصویر پدر ، مادر و امیل در رفت و آمد بودند ولی صدایشان نمی آمد .
پدرش کشته شده بود و مادرش زندانی . ازتصور غم بزرگی که بر شانه های دوست کوچکش سنگینی می کرد شانه های ادموند لرزید و دلش فرو ریخت . به یکباره تمام آرزوها بر سرش خراب شد . سعی کرد خیسی چشمانم را کسی نبیند و عزمش را جزم کرد که فردا صبح برای پیدا کردن او برود ، اسید معده اش گلویش را سوزاند و به سمت حیاط دوید .
هیچ کس نشانی خانهء عموی گلنار را نداشت . سالها بعد به طور تصادفی از یکی از همکلاسی های سابق گلنار شنید که آنها به شیراز رفتند .
لب خود بگشا – به سخن گلنار – دل زارم را – مشکن گلنار
نشدی عاشق – ز کجا دانی – چه کشد هرشب – دل من گلنار
ادموند بعد از عروسی خواهرش ، ریما ، به شیراز آمد . آن دو نفر تنها کسانی بودند که برای هم مانده بودند . مادر و پدر چند سالی بود که آنها را ترک کرده بودند و از ، رایموند ، برادر بزرگترشان هم در حد یک غریبه خبر داشتند . با یک زن آمریکایی ازدواج کرده و به آمریکا رفته بود .
ادموند هر روز در کوچه و خیابان های شهر شیراز به دنبال گمشده اش می گردد و در بوی بهار نارنج ها بوی پیراهن آبی زنگاریی را حس می کند که صاحبش با موهای مواج تیره خرامان راه می رود و فقط عطری از او برجای می ماند.
مدتی در آئینه به چهرهء کف آلود خودش خیره می شود ، کار تراشیدن ریشش را تمام می کند ، صورتش را می شوید و به سمت جایی که صدای داریوش رفیعی از آن بلند است می رود صفحه موسیقی را بر می دارد و با دقت سرجایش توی جلد زهوار در رفته ای می گذارد بعد به سراغ کیفش می رود در را پشت سرش می بندد کلید را آرام در در می چرخاند و به سمت اداره اش می رود .
***
خانوادهء آنها را از بچگی می شناخت ، با ادموند بزرگ شده بود و تمام کودکی شان را با هم گذرانده بودند . بهترین دوستش بود و حامی اش در مقابل بچه های محل و بدیها و زشتی هایی که در حد سن و سال و زمانهء آنها می شد وجود داشته باشند . نمی گذاشت کسی چپ به او نگاه کند . آن سالهایی که پدرش نبود و خیلی قبل از اینکه به کلی او را از دست بدهد ، او بود که با محبت برادرانه و با اینکه هم سن و سالش بود ، گاهی حتی پدرانه او را مورد لطفش قرار می داد .
مادرش خواسته بود که به آن محل اسباب کشی کنند . می گفت پدر که بیشتر مواقع نیست و در محلهء ارمنی نشین کمتر کسی مزاحم یک زن و دختر مسلمان می شود ، خودشان هم مجبور نیستند زیاد با همسایه ها معاشرت کنند و در ضمن برای مواقعی که پدر به خانه می آید نیز آنجا امن تر است . گلنار هم آنجا را دوست داشت . قبل از انقلاب و حتی در شلوغی های آن ، آنجا محلهء ساکت و آرامی بود . بازی ها ، سینما رفتن ها و کتاب خواندن هایشان هیچ وقت به خاطر شرایط خاص زندگی او متوقف نشدند . مادر دوستش ادموند نیز با او خیلی مهربان بود . البته نوعی سرسختی در رفتارش بود که گلنار حدس می زد به این خاطر است که او از آن نوع مادرهاییست که کلا پسرهایش و خصوصا پسر بزرگش رایموند را بیشتر از دختر بچه های لوس و ننر دوست دارد .
تا قبل از آن حادثه هرگز نفهمیده بود که هیچ دوستی جز او ندارد و اگر ادموند نباشد چقدر تنهاست . او با خانواده اش در سفر بود که آن اتفاق افتاد . همسر یکی از همرزمهای پدرش آمده بود ، بریدهء روزنامه ای در دست داشت و توی اتاق میهمان با مادرش حرف می زد . مادرش رنگ به صورت نداشت و مانند مجسمه ای از سنگ روبروی آن زن نشسته بود ، بعد که او رفت مادرش به اتاق گلنار آمد و گفت که باید وسایل ضروری شان را جمع کنند و به خانهء عمو بروند . همانطور که حرف می زد اشک می ریخت و این اولین بار بود که گلنار گریهء مادرش را می دید . گلنار پرسید که : " آیا پدرش مرده ؟ " و مادر با عصبانیت داد زده بود که او نباید به این شکل راجع به پدرش صحبت کند . او هیچ وقت وجود پدر را کاملا احساس نکرده بود و از اینکه از دست دادن پدرش حسی واقعی در ته دلش ایجاد نمی کرد شرمگین بود . همهء فامیل می گفتند پدر آدم بسیار خوبی بوده و اگر می دانسته که تا شعاع چند کیلومتری کسی در همسایگیشان گرسنه است ، غذایش را نمی خورده تا به آن گرسنه بدهد . هیچ گاه نمی گذاشته کسی بیشتر از یک نوع غذا در خانه ای که او میهمانش است بر سر سفره بیاورد و اگر هم اینطور می شد ، فقط از یک غذا می خورد و به بقیه لب نمی زد و از اسراف بدش می آمد . بعدها خیلی ها می گفتند که اگر این اواخر مثل خیلی ها تغییر رویه می داد ، حتما مانند خیلی از دوستان و همرزمهای قدیمی اش پست مهمی در نظام جدید می گرفت . ولی او رفت . او به دنیا و مال و زن و فرزندش خیلی وقت بود که پشت کرده بود و با وجود همهء تعاریفی که سایرین ازپدرش می کردند گلنار ته دلش از پدر عصبانی و رنجیده بود .
به خانهء عمویش رفتند و گلنار حتی فرصت نکرد با تنها دوستش خداحافظی کند . در تمام مسیر با وجود اینکه چندین ماشین و اتوبوس عوض کردند ولی مادر با نگرانی اطراف را می پایید . فردای آن روز مادر گفت که به خانه می رود و مقداری وسیله و لباس دیگر بر می دارد و بعد دیگر نیامد . با پیگیری های عمو معلوم شد که مادر بازداشت شده . گلنار در عرض دو روز هم پدر و هم مادرش را از دست داد .
به زودی با خانوادهء عمو به شیراز نقل مکان کردند . زن عمویش او را دوست داشت ولی مسلما بچه های خودش را به او ترجیح می داد و از اینکه گلنار و خانواده اش باعث شده بودند آرامش خانه شان به هم بریزد کمی ناراحت بود و گاهی با گلنار بد اخلاقی می کرد . رفتار دو گانهء زن عمو تا سالها و تا آزادی مادر از زندان ادامه داشت . گلنار سه بار در کنکور شرکت کرد و با اینکه هر بار نمرهء علمی را کسب می کرد ، قبول نشد .
مادر که آمد ، با زن سالخورده ای مواجه شد که لااقل پانزده سال از سنش بزرگتر می نمود . هیچ علاقه ای به هیچ کس و هیچ چیز نشان نمی داد و هرکجا می رفت نوعی رخوت و بی حوصلگی را هم با خود می برد ، گاهی دستان گلنار را در دستانش نگاه می داشت . ابتدا با محبتی غمگین و بعد انگار که فراموش کند که دستی را در دستانش دارد که متعلق به تنها باقیمانده و حاصل عمر اوست . نگاهش به دور دست خیره می شد و زیر لب با صدایی که حتی خودش هم نمی شنید حرف می زد .
چند سال پیش وقتی که دست رد به سینهء تمام خواستگارانش زد ، به همه فهماند که قصدش این نیست که ازدواج نکند ، بلکه می خواهد از اینجا برود . از کشوری که تمام عشق و علاقهء او را در خود جمع کرد و به یکباره نابودشان کرد از جایی که هم عاشقانه دوستش داشت و هم از آن متنفر بود . از جایی که بی پدر و مادرش کرده بود و بی وطنش. بعد از نزدیک به سی سال که از عمرش می گذشت احساس کودکی را داشت که بدون سرپرست او را در خیابان رها کرده اند و رفته اند . به توصیهء یکی از دوستانش به ترکیه رفت ، تا با استفاده از شرایطی که داشت بتواند پناهندگی آمریکا را بگیرد . روزی که از مادر و خانوادهء عمو خداحافظی می کرد ، بیشترین کسی که برایش اشک ریخت عمویش بود که لابد با خود فکر می کرد تنها یادگار برادرش را از دست می دهد . طوری او را بغل کرده بود و به خود می فشرد و بو می کرد که گلنار که در تمام این سالها یاد گرفته بود مثل سنگ بی احساس باشد . اشکش سرازیر شد .
در ترکیه خود را به یو. ان معرفی کرد و منتظر شد . آنقدر او را بردند و برگرداندند که رمقی برایش نمانده بود . می گفتند وضعیت پدرش در پرونده های آنها مشکوک است و معلوم نیست جزو کدام دسته بوده و چطور کشته شده و به طرز احمقانه ای هیچ گونه مدرکی از زندانی شدن مادر نبود . اصلا اگر می توانستند کتمان می کردند که او مادری داشته و ثابت می کردند که گلنار از رحم پدر زاییده شده . خیلی های دیگر با او بودند که شرایط راحتتر و ساده تری داشتند ولی در این مدت توانستند مهاجرت بگیرند و به عنوان پناهندهء سیاسی و یا اجتماعی بروند.
در آنجا بود که او را دید . موهای دو طرف سرش خاکستری شده بود . برایش تعریف کرد که درسش را رها کرده و تجارت می کند و الان هم برای کاری به ترکیه آمده بود . رایموند بود که پیشنهاد تغییر دین را برای پناهنده شدن مطرح کرد و با تغییر مذهب یکباره همه درها باز شد .
قبل از اینکه کارهای مربوط به ازدواجشان را سر و سامان بدهند گفت که سابقا یکبار برای گرفتن اقامت ازدواج کرده و در حال حاضر در کالیفرنیا زندگی می کند و تنهاست . گلنار از او شنید که ادموند مجرد است و کارمند ادارهء برق و مخابرات شهر شیراز .
حالت کسی را داشت که در بین جمعیتی که همه کشته شده اند با وجود جراحات زیادی که برداشته نجات یافته و زنده مانده است نمی دانست باید برای مردن بقیه سوگوار باشد و یا زنده بودن خودش .احساس نزدیکی زیادی می کرد با مردی که سالها ندیده بودش . هردو بی وطن ، بی پشت ، بی خدایی که معلوم باشد کجا و چه شکلی ست .

لیلا | 10:35 PM | نظرات (16)
پنجشنبه 20 بهمن 1384
عموووووم ابالفضل.....

متن زير نوشتهء يکي از دوستانم ( مهدي شيرزاد ) است :


توضیح : این متن بدون در نظر گرفتن هیچ جذابیت دراماتیک و بی توجه به اصول فیلمنامه نویسی نوشته شده و صرفا "سیناپس گونه" ای ست برای تصویری کردن واگویه های یک شاهد .

1. ماشین شاهد.داخلی/خارجی.روز
از این سکانس تا آخر متن تمام لحظه ها را از نقطه نظر شاهد می بینیم.
ماشین از پارکینگ خارج شده داخل کوچه می شود . صدای شاهد که مشغول گفتگو با تلفن است شنیده می شود.
صدای شاهد : (باتلفن ،خارج از قاب) تو تاریخ ایران سابقه نداشته ظهر تاسوعا شیرینی فروشیا باز باشن.... ربطی به دوره زمونه نداره .... حالا من می گردم ببینم چی می شه....چی؟!...قطع شد صدات،نشنیدم...شیرینی خشک بگیرم؟!!...چرا؟!!!...خب ،اگه اینجوریه اصلا بیخود مهمون دعوت کردی،شترسواری که دولا دولا نمی شه!

در طول گفتگو ماشین به ابتدای خیابان رسیده است . یک محوطه بزرگ در ابتدای خیابان دیده می شود.در این محوطه چند چادر مخصوص تکیه و عزاداری نصب شده. نکته جذاب یک در چوبی قدیمی است که کنار چادرهاست و پشت در نیز چند نخل با سیمان روی زمین کاشته شده.
میان نویس : کدام راوی سوررئالیستی وجود یک دروازه با کلون و سایر ملزومات را درست وسط صحرای کربلا گزارش کرده؟
شاهد خودرو را پارک کرده برای لحظاتی از ماشین خارج می شود.

2. مقابل تکیه.خارجی .روز
شاهد به سمت تکیه می رود.آن طرفتر تعدادی خیمه نیز وجود دارد که گویا قرار است شب شام غریبان بسوزند. صدای یک دسته عزاداری به گوش می رسد. شاهد به سمت ماشینش می رود اما لحظه ای صدای مداح دسته ، او را متوقف می کند .عده زیادی نیز اطراف شاهد ایستاده اند تا ورود دسته به تکیه را ببینند. یک جوان بیست و سه چهارساله به آنها نزدیک می شود.
جوان:داداش یا بفرمایید تو یا جمع کنید برید.
جوان می رود.شاهد و اطرافیانش هنوز ایستاده اند .جوان دوباره برمی گردد.
جوان :داداش مثکه نگرفتی جریانو...بی زحمت خلوتش کنید.
صدای شاهد : دسته تون که رفت می ریم...چشم.
جوان :نه...گویا درست حرفمو نمی گیری...میگم یا بیاید تو یا برید.
صدای شاهد: عزیز گویا شمام خیال داری گیر بدی....می خوام اینجا وایستم،سرکوچه خودمونه مگه تو مامور شهرداری ای؟
جوان :بچه چاقال مثکه نمی فهمی چی میگم..
مشت جوان به سمت لنز می آید.
فید آوت.

3. مقابل دبیرستان دخترانه .خارجی روز (فلاش بک)
صدای همهمه دخترکان و یک موتور شنیده می شود. صدای باز شدن در یک اتومبیل باعث تقویت آنها می شود.
فید این. مادر شاهد که از سرو وضعش معلوم است دبیر این دبیرستان است داخل ماشین می شود. سلام و علیک بین شاهد و مادرش رد و بدل می شود. جوان سکانس قبل سوار یک موتور درحالی که جوان دیگری نیز ترک او نشسته به سمت دخترها می ایند و حرکاتی انجام می شود. مادر شاهد شیشه را پایین می دهد.
مادر شاهد :پسر نکن این کارا رو...خطرناکه...می زنی یکی از این بچه ها رو ناقص می کنیا.
جوان : فکتو ببند پیری.
فید آوت.


4. ماشین شاهد.داخلی/خارجی.روز
فید این
دوربین داخل ماشین است . در خودرو بسته می شود. شاهد یک دستمال خونی را روی داشبورد ماشین می اندازد. ماشین شروع به حرکت می کند . شاهد به تکیه و دسته نگاه می کند و دور می شود. روی تصویر صدای بوق ماشین ها از سکانس بعد شنیده می شود.

5. مقابل مرکز خرید. خارجی روز
صدای بوق خودروها بسیار گوشخراش شده. شاهد در خودروی خودش را قفل می کند و به سمت شیرینی فروشی راه می افتد.یکی از مغازه ها غذای نذری می دهد. آدمها با لباسهای گران قیمت و چهار ستون سالم بدن در حالی که ظروف یک بار مصرف در دست دارند از مقابل شاهد عبور می کنند . ماشینها دوبله و بعضا سه ردیفه پارک کرده اند تا غذای نذری بگیرند . ترافیک ناراحت کننده ای ایجاد شده و همه ماشینها در هم گره خورده اند و بوق می زنند .مدل پایین ترین ماشین دوو سیلوست . کم کم راننده ها دارند عصبی می شوند و فحشهای چارواداری در فضا به جریان می افتد .شاهد به شیرینی فروشی می رسد . شیرینی فروشی باز و بسیار شلوغ است .
6.شیرینی فروشی.داخلی.روز
شاهد وارد می شود. جمعیت زیادی داخل شیرینی فروشی هستند . صدای خانمی از پشت سر شاهد شنیده می شود. شاهد به سمت صدا برمیگردد.
خانم :نه روز تاسوعاست مادر شیرینی تر نگیریم بهتره.
6. خیابان . خارجی . روز
شاهد به سمت ماشینش می رود .یک ماشین کمی بالاتر از شلوغیهای سکانس قبل کنار خیابان پارک شده .یک دختر با موهای خروس وار پشت فرمان نشسته و مشغول خوردن غذای نذری است. هر قاشق را که در دهانش می گذارد دهانش را هفت متر و نیم باز می کند تا "غذای نذری " رژ لبش را پاک نکند .
نمای اکستریم کلوزآپ از لبهای دختر که قاشق داخل دهانش می شود.
7. ماشین شاهد. داخلی/خارجی.روز
نمایی از صندلی کنار راننده که خالی است. شاهد جعبه شیرینی را روی صندلی می گذارد ماشین را روشن کرده به راه می افتد .
7 . ماشین شاهد .داخلی /خارجی. روز.
شاهد به مکان شلوغ دیگری نزدیک می شود . صدای ریتم تند یک آهنگ تکنو به گوش می رسد . کم
کم که نزدیک می شویم متوجه می شویم صدای نوار نوحه است که به سبک جدید خوانده شده. در محل تعداد زیادی خودرو پارک شده و انبوهی از موهای خروسی و لبهای پهن شده با خط لب و موهای چرب سیخ سیخی کنار ماشینها دیده می شود . هر کدام از ماشینها یک نوار نوحه گذاشته اند. بیشتر کویتی پور شنیده می شود .کنار ماشینند و با هم گپ می زنند . شاهد شیشه ماشین را پایین می دهد تا صداها را بهتر بشنود.
یک پسر : (به دوستش) داف رو داری ؟
یک دختر: این مجری خوشگله تپش کراوات مشکی زده بود امروز.
یک پسر: دیدی اردلان رو...ترکونده بود. یه پرچم یا ابوالفضل زده بود رو کاپوت ماشینش کل کاپوتو گرفته بود.....برای شام غریبان فردا می رم یه یا حسینشو می خرم.
و دیالوگهایی از این دست شنیده می شود .
9.ماشین شاهد. داخلی/خارجی.روز
اکنون باران گرفته . برف پاک کن ماشین کار می کند . شاهد به خانه نزدیک می شود . روی نما صدای دکتر شریعتی به گوش می رسد .
شریعتی : ما عزاداری می کنیم که لش بودن خودمون رو فراموش کنیم و یه فاتحه ای نثار اموات خودمون بکنیم.
میان نویس : اون مال دوره شما بود دکتر. الان ما به جای بازی ایران استرالیا و انتخابات ریاست جمهوری تو محرم کارناوال راه می اندازیم.

لیلا | 04:20 PM | من مسئوليت نمي پذيرم :) (11)
پنجشنبه 11 فروردین 1384
انگار که اسمش لیلا بود...



پشت بام خانهء آقاجانم هره ندارد. درست مثل همه پشت بامهای این محل. انگار که همه شان را یک معمار ساخته باشد.
عزیز می گوید که چون من عاشقم و حالیم نمی شود که شبها توی خواب چه کار می کنم خطرناک است که روی بام بخوابم. ولی من بی توجه به حرفش هرشب بعد از شام تشک ام را بر می دارم، متکا را زیر بغل می زنم و از پله های بلند پشت بام، بالا می روم. قبلا هیچ وقت متکا نمی گذاشتم چون هر شب به پشت دراز می کشیدم و ستاره ها را تماشا می کردم ولی چند وقتی است دلم می خواهد دمر بخوابم، بالشم را بغل کنم و از لبهء بام بیرون از خانه مان را نگاه کنم. از راه پله باریک کاهگلی که بالا می روم عزیز داد می زند که مراقب کوزه های ترشی باشم که یک وقت باد تشکم آنهارا برنگرداند و از پله ها پایین نیندازد و می شنوم که آبجی هایم با هم پچ پچ می کنند و با اینکه حس می کنم جلوی دهانشان را با دست گرفته اند ولی صدای کرکر خنده شان میاید که مرا مسخره می کنند و در گوش هم می گویند : " بیچاره داداش عاشق شده ! ". از چند شب پیش که سرشان داد زدم، کسی به غیر از من روی بام نمی خوابد . آخر کارشان این بود که هر شب توی رختخوابهایشان نیم خیز شوند و پابه پای جیرجیرکها ها تا صبح کرکر کنند و راجع به پسرهای تازه بالغ محل حرف بزنند که فهمیده بودند حالا که پشت لبشان دارد سبز می شود، جلوی در خانه ما جفتک چهارگوش بازی کنند تا خواهرهای من هم دستشان بیاید که آنها چقدر ترو فرزند ، که گویا دستشان هم آمده بود! و آخر سر هم که از بار گذاشتن کله پاچهء پسرهای محل فارغ شدند ، دخترهای دم بخت گذر را قطار کنند و سر در بیاورند که کی به درد کی می خورد و ریز ریز بخندند . من هم یک شب تحملم تمام شد و آنچنان دادی سرشان کشیدم که اگر آقاجانم خانه بود ، پوست ازسرم کنده بود و از آن شب به بعد من تنها این بالا می خوابم و آنها توی بهار خواب. آن موقع ها گاهی مادر هم به جمعشان می پیوست و تا وقتی داد پدر بلند نمی شد که :" هی زن مگه تو خواب نداری؟" پایین نمی رفت تا بخوابد. مادر می دانست که این داد به ظاهر از روی عصبانیت پدر یعنی اینکه " بیا دلم برایت تنگ شده . مگر ما چقدر همدیگه رو می بینیم که شب رو هم با جی جی باجی این دخترا بگذرونی؟ " ولی طبق معمول داد می زد و حرفش را با مهربانی نمی گفت و مادر هم الحق که خوب می شناختش. من این جور موقع ها مصمم تر می شدم که وقتی با لیلا عروسی کردم به همه نشان بدهم که عشق یعنی چی . نه اینکه مثل پدر سرش داد بزنم و یا حتی مثل حسن آقا زنم را با ترکه سیاه کنم و بعد که همهء همسایه ها به خانه ریختند تا جدایشان کنند ، بنشیند عر بزند که:" به خدا من عاشقشم!"
من زنم را لای پر قو نگه می دارم و روزی چند بار بهش می گویم که چقدر دوستش دارم و حاضرم همه چیزم را به پای او که همه زندگیم است ، بریزم . البته هیچ وقت نفهمیدم که پر قو را مردم از کجایشان در آوردند ولی لابد چیز خوبی ست که اینهمه می گویند. از اینجایی که من دراز کشیدم باید تا لب بام سینه خیز بروم و جوری که هیچ کس نبیند کوچه را دید بزنم تا شاید لیلا با زنبیل خریدش از آنجا رد شود. البته نصف شبها کسی برای خرید کردن از خانه اش بیرون نمی رود ولی تا جایی که یادم می آید من اولین بار نیمه شب بود که لیلا را دیدم، شاید هم خروسخوان بود و یا صلات ظهر به هر حال همان موقع عاشقش شدم و تصمیم گرفتم که همهء زندگی و بلکه هم خودم را به پایش بریزم. هر شب تا نزدیکیهای سحر خوابم نمی برد و به خرناسه های آقاجان گوش می دهم و صبح با غلغل سماور و صدای خندهء آبجی وسطی که لب پاشویه حوض ایستاده و به بقیه آب می پاشد بیدار می شوم. عزیز هم داد می زند که:" نکن ذلیل مرده نجس می شیم" و آقاجان هم قربان صدقه دختر ته تغاری اش می رود که هنوز حرف نمی زند اما همانطور که شیشهء خالی شیر دستش است و پاهایش را هوا کرده ، با قان و قونش دل آقاجانم را می برد. از آن روز اول و یا شب اولی که لیلا را دیدم هزار بار تمرین کردم تا وقتی برای بار دوم دیدمش سلام تر و چسبانی بکنم و نشانی اش را بگیرم تا با عزیز برویم خواستگاری . تمام سعیم را کردم تا همه چیز را ببینم و توی کله پوکم خوب به خاطر بسپارم. همان موقع که زنبیلش را روی پلهء خانه کبری خانم گذاشت و لای چادر نمازگلدارش را باز کرد تا بلوزش را که کمی بالا رفته بود درست کند. بلوزش سرمه ای بود با گلهای درشت زرد و نارنجی و کمی از دامن چیت سیاهش هم پیدا بود. موهایش به نظرم بلند بود و خرمایی و کفشهایش ...کفشهایش را یادم نمی آید . یعنی می دانم مارکدار بودند ولی شکلش را یادم نیست به نظرم " بنتون" های بند دار بودند و شاید هم بند نداشتند و مثلا " مانگو "بودند. هروقت به اینجایش می رسم از دست خودم عصبانی می شوم . همه چیز به هم می ریزد و یادم می رود . فکر می کنم که شاید اصلا او را آنجا ندیده باشم، شاید این شکلی نبوده و شاید اسمش لیلا نباشد ولی نه ... اسمش حتما همینست. فکر کنم دفعهء اول سر کلاس بود که دیدمش . من داشتم با دقت به حرفهای استاد گوش می دادم که در مورد ژنوتیپ و فنوتیپ توضیح می داد ، یعنی مجموعه بهره ارثی که شخص از والدین خود به ارث می برد و اثرات ژنها تحت تاثیر محیط و این دو موضوعاتی ست که معمولا خیلی به آنها فکر می کنم و دلم می خواهد بتوانم در این مورد متبحر باشم و شاید هم توانستم چیز جدیدی را در این زمینه ها کشف کنم که بتواند نوع بشر را در مقابل هر گونه نارسایی ایمن سازد. استاد در طول سخنرانیش چند بار با عصبانیت برگشت و به یکی از صندلی های ردیف عقب نگاه کرد. بالاخره طاقتش تمام شد، در ماژیک را بست و آن را با عصبانیت روی زمین انداخت و داد زد :" خانم ..." یادم نمی آید اسم و فامیلش را با هم صدا زد یا نه اما فکر می کنم که اسمش لیلا بود. من هم با عصبانیت برگشتم تا مثل استادم به دانشجوی خاطی که احیانا همکلاسی من هم بود نگاه کنم و دختری را دیدم با موهای مشکی و چشمانی که برق می زد و همزمان با فریاد استاد کتاب " روشنگری بی پایان" را روی میز گذاشت و عذر خواست. فکر کنم این لبخند و برق چشمها همانقدر که در من موثر واقع شد و باعث شد بتوانم برای اولین بار طعم عشق را حس کنم در استاد هم اثر کرد، چون بلافاصله برگشت و روی صندلیش نشست . چند دقیقه ای از کلاس در سکوت گذشت و در همان حال در درون من بزرگترین سر و صدای دنیا برپا بود؛ صدای بلند عشق که از عمق وجودم بیرون می آمد و باعث می شد فکر کنم تمام ذرات بدنم در حال ارتعاش است.احساس می کردم پیراهنم خیس خیس است و برخورد فلز سرد ساعت با مچ دست عرق کرده ام آزارم می داد. از سکوت کلاس استفاده کردم و برگشتم تا بتوانم بهتر او را ببینم . کتاب را روی میز گذاشته بود و دستهای باریک و لاغرش تقریبا روی آن رها بود و هر از چندی با لبه های کتاب بازی می کرد . سرش پایین بود ، سایهء مژگان بلندش روی گونه اش افتاده بود و چشمهایش پیدا نبودند. مانتو، شلوار و مقنعه مشکی تنش بود و طرهء موهای سیاهش که از زیر مقنعه درآمده بود از همهء سیاهی ها سیاه تر بود. سعی کردم همه اش را مثل یک تصویر به ذهنم بسپارم تا بعدا بتوانم بارها و بارها مرورش کنم و قلبم از این خاطره پر از عشق شود. سرم را آرام برگرداندم و در همان حال نگاهی به پایین و کفشهایش انداختم تا اگر سر به زیر راه می رفتم و دیدمش بتوانم بشناسمش و صدای راه رفتنش را در ذهنم تصور کنم . کفشهایش هم مثل بقیه لباسش سیاه بودند. یعنی فکر کنم سیاه بودند و مات. شاید هم روشن بودند ویا شاید هم براق. نمی دانم " اوروسی" به پا داشت و یا " گالش " های سیاه براق... و همین کم حافظگی باعث شد از آن به بعد هر وقت توی حیاط دانشکده و روی زمین دنبالش گشتم پیدایش نکردم . اصلا از آن به بعد دیگر هیچ وقت ندیدمش و همه اش فکر می کنم که نکند لیلا را جای دیگری دیده باشم و یا شاید بهتر بود چشمهایش را بهتر به خاطر می سپردم که بتوانم پیدایش کنم. سر کلاسهایی که حضور و غیاب می کنند با دقت گوش می دهم تا نام لیلا را بشنوم اما هیچ لیلایی در لیست حضور غیاب نیست که همراه با آن شرم زیبای نگاهش جواب بدهد و بگوید که حاضر است. شاید اصلا اسمش لیلا نباشد ...ولی نه یادم میاید بار اولی که دیدمش وقتی اسمش را پرسیدم با لحنی آشنا گفت : " لیلا! حالا چه فرقی می کنه اسمم چی باشه ؟ برای تو فرقی می کنه؟ زود باش کارتو انجام بده که از رفیقت عقب افتادی " و من که محو تماشای موهای روشن و چشمان آبیش شده بودم گفتم :" ایرادی داره کارم این باشه که نگاهت کنم و باهات حرف بزنم ؟" پوزخندی زد و با بی توجهی به پشت دراز کشید و در همان حال گفت :" نه ! اگه سر پولش دبه نمی کنی ،نه ! چیزی که زیاده ک...ل ! اینجوری منم یه استراحتی خرج تنم می کنم!.....فقط گیر ندی که چی شد که اینجوری شد؟". حدود یک ساعت قبل با یک دختر دیگر توی خیابان ایستاده بودند و آن دختر دیگر به جای هردوشان برای راننده ها عشوه میامد. من و داداشم توی ماشین بودیم و وقتی بهشان رسیدیم که یک ماشین دیگر چند ثانیه قبل از ما برایشان نگه داشته بود. به هر حال ما هم کمی جلوتر نگه داشتیم و هر دومان برگشتیم و با لبخند نگاهشان کردیم وآنها هم با اینکه با دو پسر ماشین عقبی حرف می زدند ولی زیر چشمی ما را هم می پاییدند. تا اینکه لیلا دست دختر دیگر را کشید و به سمت ماشین ما آمدند. وقتی روی صندلی عقب نشستند ازش پرسیدم که جا دارند و او گفت که :" مگه ...یم؟ اگه جا داشتیم اینجا وامیستادیم؟" از طرز حرف زدنش خوشم آمد و احساس کردم این دفعه با دفعه های دیگر فرق دارد. من عاشق شده بودم . به برادرم گفتم که برویم یک جایی ناهار و یا شاید هم شام بخوریم . یادم نمی آید چه موقع از روز بود و موقع چه وعده ای از غذا. ولی یادم هست برادرم چشم غره ای به من رفت که معنی اش این بود:" از کی تا حالا غذای اینها را هم ما باید بدهیم؟"...وقتی به خانه رسیدیم ، برادرم دست دختر دیگر را گرفت و به سمت تنها اتاق خواب خانه رفتند و وقتی در اتاق پشت سرشان بسته شد، لیلا بلافاصله بالاتنه اش را که یک تاپ سرمه ای با گلهای ریز نارنجی و زرد بود، در آورد و روی کاناپه ولو شد . شلوار جین رنگ و رو رفته ای پایش بود که بعضی از قسمتهای رانش پاره بود، یکی از پاهایش از کنار کاناپه آویزان بود و ساق آن یکی را روی دستهء کاناپه گذاشته بود و همانطور که حرف می زد از مچ تکانش می داد. گفتم "چرا شلوار و کفشت را در نیاوردی؟" به یک سمت چرخید و موهای بورش از کاناپه آویزان شد همانطوری که با بی قیدی خمیازه می کشید و دگمه های شلوار را باز می کرد گفت که همیشه عجله دارد و فکر می کند باید زود کارش را انجام بدهد و به مکان بعدی برسد و برای همین اکثر اوقات فراموش می کند کفشهایش را حتی موقع انجام کار هم در بیاورد و اگر خود بر و بچه ها هم حواسشان نباشد ممکن است تا آخرش کفش به پا داشته باشد. نزدیکتر رفتم تا هم کمکش کنم و هم بهتر ببینمش. بند کفشهایش را باز می کردم و صورت زیبایش را نگاه می کردم. درست یادم نمی آید شاید هم کفشهایش بند نداشت، چون به نظرم خیلی سریع در آوردمشان. احتمالا از این کفشهای نوک تیز پاشنه بلند بودند و یا شاید هم از اینها که جلوشان گرد است و رویهء تقریبا کوتاهی دارند... به هر حال آن شب یا آن روز من و او فقط حرف زدیم و بعد از آن هر چقدر دنبالش گشتم پیدایش نکردم . از تمام زنهای آن اطراف نشانیش را می پرسیدم ولی هیچ کس لیلا را نمی شناخت و آنهایی که شغلشان مثل او بود همه اصرار داشتند که اسمشان لیلاست ولی هیچ کدام لیلای من نبود . نمی دانم شاید اسمش لیلا نبود ولی انگار گفته بود لیلا...

لیلا | 03:03 PM | شاید هم یک چیز دیگر... (21)
دوشنبه 23 آذر 1383
Insurance Company

- ما به شما اطمینان کامل می دیم . هر گونه خسارت و یا آسیب دیدگی پیش بیاد ما در کنار شما هستیم .
این را گفت و با صمیمیتی که از مدیر یک شرکت بزرگ بعید بود سینی قهوه را که روی میز بود به سمت من هل داد . من هم لبخند زدم و فنجان قهوه ء داغ را که روی آن علامت شرکت بیمهء " همیشه حاضر" بود برداشتم . قهوه اش خوشمزه ترین قهوه ای بود که تا آن روز خورده بودم . من ناراحتی معده دارم واین جور چیزها شدیدا وضع معده ام را به هم می ریزد . ولی این یکی ...نرم و ایمن ، درست مثل اطمینانی که در لبخند دوست عزیز مدیر عامل بود . آدم خوش مشربی به نظر می رسید و آدم دلش می خواست روابطی غیر کاری و خارج از عقد قراردادهای بیمه با او برقرار کند . انگار که فکرم را خوانده باشد دستش را روی دستم گذاشت و گفت :
- ما دوست شما هستیم . باور کنید ما اصلا به چشم مشتری به شما نگاه نمی کنیم .
نا خواسته با شنیدن کلمهء " ما " سرم را برگرداندم و اطراف دفتر شرکت بیمهء " همیشه حاضر" را نگاه کردم . به نظر می آمد غیر از من و او هیچ کس دیگری آنجا نباشد . حتی خوب که فکر می کنم می بینم انگار سینی قهوه هم از اول همانجا روی میز بود ، ولی همهء اینها چیزی از اطمینان و آسودگی خاطر من کم نکرد .
قرارداد را تا کرد ، در یکی از پاکتهای مخصوص با علامت بیمه گذاشت و به من داد . موقعی که داشتم از دفتر بیرون می رفتم مرا دوستانه در آغوش گرفت و موقع خداحافظی گفت که آرزو می کند هیچ وقت هیچ مشکلی نباشد اما من باید بدانم که آنها همیشه هستند .

ماشینم را که جلوی در ورودی پارک کرده بودم روشن می کنم و به راه می افتم . حس عجیبی ست . این تابلو های بن بست همیشه تحریک کننده بوده اند و اینکه بدانی جایی هست که تو می توانی با دلگرمی تمام و کمال به وسوسه های دلت برسی و از هیچ چیز نترسی . فرمهای شرکت بیمه را از روی صندلی کناری بر می دارم و توی داشبورد می گذارم . فرمان ماشین را می چرخانم و وارد کوچه ای که یکی از این علامت های بن بست دارد می شوم . به انتهای کوچه که نزدیک می شوم سرعتم را زیاد می کنم ...


چند ماه بعد


حیف شد ! واقعا حیف شد ...بین من و مدیر عامل شرکت بیمهء " همیشه حاضر " رابطهء عاطفی خوبی ایجاد شده بود . من فکر نمی کردم که اینقدر شرکت ضعیفی باشند که با پرداخت هزینهء چند حادثهء کوچک ورشکسته شوند . به هر حال حتما پایان کارشان رسیده بود . هر چیزی یک مدت زمانی دارد .


چندین ماه بعدتر

باز هم اخبار بد و ناراحت کننده ...فرمهای شرکت بیمهء " آغوش امن ما برای شما " را پاره می کنم و دور می ریزم و در همان حال به انبوه فرمهای بی معنی فکر می کنم که پر از مشخصات به درد نخور است و آدم مجبور است در زندگیش هزار تا از آنها را پر کند . واقعا ناراحتم که مدیر این شرکت بیمهء " آغوش امن ما برای شما " بعد از اعلام ورشکستگی خودش را گم و گور کرد ، کم کم داشتیم دوستهای خیلی خوبی می شدیم و روابط غیر کاری خوبی را تجربه می کردیم .


بعدتر از بعدتر

روزنامه را تا می کنم و به همهء خبرگذاری ها لعنت می فرستم که چیزی غیراز اخبار بد ندارند . چند ماهی بود که بیمهء شرکت " بازو به بازوی شما " شده بودم و حالا ...خبر ورشکستگی و بدتر از آن خودکشی مدیر عامل شرکت که دوست بسیار عزیز و صمیمی من بود . یادم باشد برای پس فردا برنامه هایم را جوری تنظیم کنم که به مراسم ختم دوست عزیزم آقای مدیر عامل شرکت " بازو به بازوی شما " برسم . واقعا تاسف آور است . فندک را روشن می کنم و سیگاری آتش می زنم همینجور که دستم روی چرخ دندهء کوچک فندک است شعلهء آن را به لبهء فرش ابریشم نزدیک می کنم . نگاهی به روزنامهء تا کردهء روی میز حس اطمینانم را خراب می کند ، فندک را خاموش می کنم و توی جیب کنارم می گذارم . لعنت به این نا امنیتی زندگی !

لیلا | 06:23 PM | شما هم شرکت بیمه دارین آیا ؟ (33)
سه شنبه 26 آبان 1383
خواهر عزیز من باکرهء خود فروش


خواهر من چند سالی از من بزرگتر است . اما کمتر کسی در نگاه اول متوجه این موضوع می شود . خصوصا اگر در خیابان ما را با هم ببینند.
به خاطر چتری های کوتاهش که به طرزی آشفته روی پیشانیش می ریزد چهره اش بچه می نماید . و این قضیه که خیلی زیباست هم در این مورد بی تاثیر نیست . البته او اصلا از زیبایی خودش خبر ندارد . گاهی فکر می کنم حتما معیارهای زیبایی شناسانهء او با همهء مردم فرق دارد . بیشتر آدمهای دور و بر را زیبا می بیند و وقتی به من هم می گوید که دیدی فلانی چه خوشگل بود من همیشه سر تکان می دهم و با نا امیدی از سلیقهء خواهر عزیزم به خباثت خودم فکر می کنم .
خواهر من اگر چندین سال زودتر به دنیا آمده بود حتما جای مادر ترزا را می گرفت . البته اگر این را به خودش بگویید ناراحت می شود ، چون معتقد است که روح مادر ترزا در بدن او حلول کرده . یادم میاید وقتی که هر دومان بچه تر بودیم تخت من همیشه زیر پنجره بود .خواهرم از اینکه نیمه شب از خواب بیدار شود و ماه را ببیند ( یا ماه او را ببیند ) شدیدا وحشت داشت . یک شب که به طور اتفاقی روی تخت من خوابیده بود نیمه شب با گریه از خواب پرید و وقتی از او پرسیدیم که چه اتفاقی افتاده گفت که مادر ترزا را خواب دیده و به او گفته که تو به دنیا آمدی تا برای دیگران باشی بعد هم به عنوان مدرک چند تا سوراخ را که او برایش به یادگار روی بدنش گذاشته بود نشانمان داد .البته نه از آن سوراخهایی که همه دارند ، سوراخهای عجیبی که روی قفسهء سینه اش بودند و چون هنوز نشانه های زنانگی آشکار نشده بود نمی شد آنها را با چیز دیگری اشتباه گرفت . بعد از آن هم دیگر آنها را به هیچ کس نشان نداد ولی می دانم که آنها هنوز همانجا هستند چون دیگر هیچ وقت لباس یقه باز نپوشید وهنوز هم مثل شیء عزیزی از آنها مراقبت می کند .
از آن زمان او هیچ وقت موهایش را کوتاه نکرد و الان هم یک بافتهء بلند پشت سرش آویزان است و همیشه چتری هایش را فقط کوتاه می کند . من و پدر مادرم علت این کار را نمی دانیم . پدرو مادرم زیاد کارهایش را جدی نمی گیرند وهمه را به حساب نوعی دیوانگی می گذارند و به همین دلیل من مسئول برآورده کردن تمام آرزوهای آنها هستم . گاهی که فشار زیادی در این راه متحمل می شوم از خواهرم متنفر می شوم ولی او آنقدر خوب و مهربان است که آدم نمی تواند برای مدت زیادی ازش متنفر بماند . خودش که اصلا از این چیزها حالیش نمی شود . اصلا از هیچ کسی هیچ کینه ای به دل نمی گیرد و این هم یکی از مواردی ست که بارها لج مرا در آورده ...
وقتی با هم در خیابان قدم می زنیم می بینم که او همه را می شناسد و همه هم می گویند که او را می شناسند . آدمها را یکی یکی نشانم می دهد و راجع به درد و رنج هایشان برایم تعریف می کند و گهگاه با انگشت اشاره اش مانع افتادن اشکی می شود که روی گونه اش پایین می دود .
خواهرم کتاب نمی خواند ، از فلسفه بیزار است و بهترین فیلم زندگیش بیگ فیش است . سابقا کتابهای سالینجر را هم می خواند ، ولی یک روز که مشغول خواندن فرانی و زویی بود جمله ای دید که دیگر ارادتش به سالینجر هم قطع شد . سالینجر از قول یکی از شخصیتهای داستانش گفته بود که امکان ندارد کسی به یک نفر زنگ بزند و حالش را بپرسد بدون اینکه یک دلیل زشت و خودخواهانه نداشته باشد...
خواهرم واقعا پدیدهء عجیبی ست . گاهی آدمها بلاهایی بر سرش آورده اند که من فکر کردم حتما دیگر به مرگ آن آدم راضی می شود ولی در کمال ناباوری همه چیز را فراموش می کند . حتی متابولیسم بدنش جوری طراحی شده که هیچ چیز توی دلش نمی ماند چه برسد به کینه ...در یکی از مسافرت های خانوادگی بود که طبق معمول بعد ازپنج دقیقه خوردن و آشامیدن خواهرم اعلام کرد که دیگر نمی تواند تحمل کند و سریعا باید خودش را به دست به آب برساند و وقتی پدرم بعد از نیم ساعت یکی از این توالت های بین راه را پیدا کرد خواهرم که سفیدی چشمانش هم زرد شده بود به سمت توالت دوید ، و متاسفانه از پایین در زنگ زدهء مستراح دو جفت پای مردانه دیده شد ، بالاخره در باز شد و یک آقای جنتلمن تشریف آوردند بیرون ، و خواهرم با دیدن آقای جنتلمن همهء دردهای دنیا را فراموش کرد و شروع به خوش و بش با آشنای قدیمی (یا یکی از آن عشق های قدیمی ) کرد ....خواهرم چند باری در زندگیش عاشق هم شده است اما هر بار که آمده به طرف بفهماند که چه چیزی در دلش می گذرد ، طرف شروع به درد و دل کرده و از دختری گفته که دلش را برده است . خواهر عزیز من هم همهء هم و غمش را گذاشته و همهء تلاشش را انجام داده که این دو نفر را به هم برساند و بعد هم کلی خودش را لعن و نفرین کرده که به جای انجام وظیفهء انسانیش عاشق شده بوده
چندین بار هم پیش آمده که از این آدمهای شکست خورده در عشق پیشش آمده اند و او هم چون وظیفهء خودش می دانسته که به آنها کمک کند ، عشقی را که جای دیگر نتوانسته اند پیدا کنند بهشان داده و بعد که آن شکست خورده دیگر اشباع شده و یاد نیازهای دیگرش افتاده رفته اند ...
البته کمک او به دیگران فقط شامل مسائل عشقی نمی شود . مثلا همین چند وقت پیش موبایلش را فروخت تا خرج انداختن بچهء دوستش بکند که از دوست پسرش حامله شده بود و بعد هم نشست و برای بچهء دو هفته ای دوستش کلی گریه کرد .
یا یکی از دوستانش نامه نوشته بود که یکی از موهای مژه اش کجکی در می آید و هرچقدر هم که ریمل مصرف می کند توفیری نمی کند . گفته بودند که دوایش خوردن تخم تمساح نر است و خواهر عزیز من هر طور شده بود آن را پیدا کرد و برای دوست ندیده اش پست کرد .
گاهی به او می گویم که دور و بریهایت از تو سوء استفاده می کنند ولی او اخمهایش در هم می رود و می گوید اگر هم اینطور باشد من برای همین به دنیا آمده ام . یک بار هم سراسیمه به خانه آمد و گفت که قصد ازدواج دارد ، مامان و بابا خیلی خوشحال شدند ولی من که طبق معمول با سوء ظن به قضیه نگاه می کردم پاپیچش شدم تا قضیه را برایم تعریف کند و او هم گفت که یکی از دوستانش ایدز دارد و چون هیچ کس دوستش ندارد این می خواهد زنش بشود . یک روز طول کشید تا قانعش کردم که اگر زن این بابا بشود زود می میرد و نمی تواند به وظایفش به طور کامل عمل کند . خوشبختانه قضیهء ایدز خالی بندی بود و طرف یک هفته بعد با صمیمی ترین دوست خواهر من رفیق شد . البته خواهر عزیز گفت که چون دوستش عاشق شده بوده شفا پیدا کرده ...
خواهرم یک شعر با دست خط یکی از دوستانش دارد که آن را به دیوار اتاقش زده و هر روز آن را می خواند . آن دوستش الان دریک خانهء هفتصد متری زندگی می کند و با برادر دوست پسرش ازدواج کرده و یک معشوقهء پیر پولدارتر از شوهرش هم دارد . این شعر را هم آن موقع هایی برای خواهر من نوشته بود که داشت به فرهنگ مملکت کمک می کرد ولی بعدا تصمیم گرفت به چیزهای دیگری هم در مملکت کمک کند ...
" سلام بر درخت که غرور تملک ندارد
و هر چه اوراست
هماره فراچنگ به پیشکش می دهد
و حتاش اگر به سنگ زنند می بخشد " ( موسوی گرمارودی )
خواهرم می گوید که در زندگی بعدیش یک درخت خواهد شد !

لیلا | 04:16 PM | از پذیرفتن خواهران بدحجاب معذوریم (52)
دوشنبه 11 آبان 1383
آخرین چهارپایهء گوشهء سمت چپ کلاس

چهار پایه را بلند می کنم و می برم پشت آخرین میز گوشهء سمت چپ کلاس می گذارم . سعی می کنم صدای قیژ برخورد پایه های صندلی با کف موزائیکی کلاس بلند نشود تا مبادا از خواب بیدار شوم .
همیشه این پسر ها هستند که عقب کلاس را قرق می کنند و ما مجبوریم جلوی کلاس بنشینیم و آنقدر سیخ و صاف باشیم که حتی نشود کمی خواب ببینیم .من نمی دانم کدام احمقی این میزهای پهن و چهارپایه هن ردیف کلاس نشستی یک چیزی را بی هوا پرت کنی زیر میز و وقتی برای برداشتنش پایین می روی منظرهء کنگره کنگره ای را سیر تماشا کنی . خیلی جالب است : بعضی ها یک وری می نشینند و بعضی دقیقا مرکز ثقلشان را روی چهارپایه تنظیم می کنند . هر کدام به نوعی زیباست ...
البته من نمی توانم این کار را انجام دهم چون همیشه این پسر ها هستند که عقب کلاس را قرق می کنند و ما مجبوریم جلوی کلاس بنشینیم و آنقدر سیخ و صاف باشیم که حتی نشود کم�%6ه ها پشت سرش می گویند بچه ...ی ! واقعا که ...یک روزی به همه شان می فهمانم .
او عاشق من است . البته هیچ چیزی نگفته است ولی من خودم می دانم . من هم عاشق او هستم و می دانم که چطور با زیرکی برای اینکه رد گم کند به جای اینکه مثل بقیهء پسرها دختر ها را و مخصوصا مرا که عاشقم است دید بزند همیشه به پسرها نگاه می کند . با اینکه درسش خیلی خوب نیست ولی پشتکار زیادی دارد و همیشه هم جایش روبروی میز استاد است . بچه ها می گویند پسرهء عسلD8�ن تخته است استاد سر می رسد . و او هم که خیلی به نظافت همه چیز و خصوصا لباسش اهمیت می دهد همیشه دستپاچه می شود . خوشحالم از اینکه من فقط عاشقش هستم و او عاشق منست . می توانم کاملا مطمئن باشم که او فقط مال منست . همیشه بین دختر ها می نشیند و دخترها هم می گویند که او کبریت بی خطر است . این هم از زرنگی اش است .
دل وجانم به تو مشغول و نظردرچپ وراست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی ...
صدای قرچ چ چ چ کشیده شدن گچ روی تخته س�%8

لیلا | 02:28 PM | D: (16)
جمعه 1 آبان 1383
قايم موشک

خاک پشت شلوارم را می تکانم و دوباره همانجا روی سکو می نشینم . الان می دانم که این کار فقط ناشی از یک حالت عصبی است ، سکو بدون گرد و خاک است و چیزی تغییر نمی کند. آقا رضا هر روز که باغچه ها را آب می دهد این سکو را هم می شوید . سکوی کوتاهی که روی آن نرده های خاکستری نصب شده و در حقیقت نرده و سکو با هم دیوار جدا کنندهء آپارتمان ما و خانهء کناری هستند .

" آ " ضربهء آرامی با کف دستش به پشتم می زند و می خندد . لابد انتظار دارد من هم مثل او بخندم .

- نکن اینطوری !

همیشه گفته ام که از این شوخی ها خوشم نمی آید . خصوصا وقتی که عصبی هستم ، حالا او هر جور می خواهد فکر کند . شاید فکر می کند که شوخی های فیزیکی با مزه اند و جو را صمیمانه تر می کند ...ولی به هر حال من از آنها بدم می آید ، به تازگی همه چیز در بدنم دارد جوانه می زند . نه یک دختر بچه هستم و نه یک زن کامل . بدنم به شدت تحریک پذیر است و هر حرکتی از سوی پسرهای همسن و سالم باعث می شود تمام سلولهایم متشنج شوند . مخصوصا " آ " که نمی دانم در موردش چطور فکر می کنم . از او می ترسم و فرار می کنم ؟ جذبش می شوم ؟ دوستش دارم ؟
دوباره با کمی تغییر جا روی سکو می نشینم . پسری که شلوارک سرمه ای با تی شرت سفید پوشیده همچنان مشغول شمردن است :
- ...هیفده ،...هیژده ، ...نوزده ، ... بیست ...اومدم !

ساعدش را از ستونی که به آن تکیه داده و پشت آن چشم گذاشته بر می دارد و بعد مرا نگاه می کند . حتما از من انتظار دارد که کمکش کنم . برای اینکه مجبور نباشم جای بچه ها را لو بدهم بر می گردم و از لای نرده ها حیاط کناری را نگاه می کنم و همین حرکت سریع باعث می شود تکه ای از سیمان سکو مچ پایم را کمی خراش دهد . من آدم فروش نیستم . مامانم گفته بود که همهء این ...هایی که به جایی رسیده اند آدم فروش بوده اند .

- مامان ! مگه می شه آدم ها رو هم فروخت ؟
- نه دختر جان ! به آدمهایی که آدمهای دیگه رو لو می دن می گن آدم فروش !
- مگه چی کار کردن که لوشون بدن ؟
- کارهای خوب ...


" آ " شانه ام را می گیرد و با حرکت تندی به دیوار تکیه ام می دهد . توی چشمهایم نگاه می کند ، نگاهی که بی اراده فاصله ای را اندازه می گیرد که ما را از هم جدا کرده و می پرسد :

- تو چه مرگته ؟

و من طبق معمول نمی توانم توی چشمهایش نگاه کنم . نه که تاب نگاهش را نداشته باشم می ترسم توی چشمهایش پیدا شوم و از این پیدا شدن می ترسم . دوست دارم همیشه همین گمشده باقی بمانم . حالا که نگاه می کنم می بینم من همیشه سر خاطراتم را کلاه می گذاشتم . هربار به شکلی و با حسی متفاوت آنها را برای خودم تعریف می کردم و هر بار هم در آخر کس دیگری متهم می شد و من با سربلندی از موقعیت اتهام فرار می کردم. وقتی خاطرات را مرور می کنم بدون شک با آنچه که تجربه شده فرق دارد . ولی این بار که سعی می کنم با خودم رک باشم می بینم که همیشه از پیدا شدن ترسیده ام .
روی موزائیک های حیاط کناری بقایای بازی هفت سنگ به چشم می خورد . صدای قرچ گاز زدن به سیبی موجب می شود سرم را بر می گردانم ، سر و کلهء " آ " پیدا شده است ؛ او هم مثل بقیهء بچه ها توی آن فصل شلوارک و تی شرت می پوشد . ولی سر زانوانش هیچ وقت زخمی نیست و موهای سیخ سیخی اش همیشه مرتب است. یک فرق دیگر هم با بقیه دارد و آن عینکی ست که روی دسته های کائوچوئیش خط قرمزی دارد ؛ گاز دیگری به سیبش می زند و به سیب دیگر توی دستش اشاره می کند:

- سیب می خوری ؟
- نه ...

باز هم شانه ام را تکان می دهد .همیشه هم حضور دارد و هم حضور ندارد ، از این نظر مثل من است با این تفاوت که من مواقعی که خودم را پنهان می کنم بر این امر واقفم ولی او پنهان است و این قضیه را کتمان می کند . او می گوید که همیشه بوده و هست ولی او چیزی را که می داند نمی گوید . می دانم که وقتی بخواهم از آن دوره زندگی ام یاد کنم نیز تنها یک چیز در مغزم وجود دارد : " آ " !

- هر دفعه به خودم می گم که دیگه ازت نمی پرسم . ولی وقتی این سکوت و ناراحتی تو رو می بینم ، نمی تونم تحمل کنم .
- اگر می ترسی وقتی بپرسی غرورت آسیب ببینه ، خب نپرس ! اینجوری بی حساب هم می شیم !

این دفعه عصبانیت توی چشمهایش می دود . دستش را از روی شانه ام بر می دارد . احساس می کنم تنها چیزی که بین ما به وجود می آید بدبینی و سوء ظن دو طرفه است نه اثری از عشق می بینم و نه هیچ چیز دیگری .

- تو واقعا نمی فهمی یا خودتو می زنی به نفهمی ؟
- چی رو ؟
- با من قایم موشک بازی می کنی ؟

در سکوت به تماشای بازی بچه ها نشسته ام و احساس می کنم حوصله " آ " کم کم دارد سر می رود ، کمی این پا و آن پا می کند و با حالتی حاکی از انتظار مرا نگاه می کند . سنگینی نگاهش را احساس می کنم . باز هم یک گاز نسبتا کوچک از سیب قرمز رنگ . این سیب های قرمز با اینکه خوشگل ترند ولی من مزه شان را دوست ندارم شبیه اسفنج می مانند و دهن آدم موقع خوردنشان خیلی بیشتر از اینکه خوشمزه بشود پر از آب می شود ...

- تو چرا باهاشون بازی نمی کنی ؟
- از قایم موشک بدم میاد .

اگرمی توانستم بهش می گفتم که می ترسم . می ترسم از اینکه یک جایی قایم شده باشم و یکهو یکی سر برسد و دستش را روی شانه ام بگذارد ...می ترسم تا بخواهم از جایم بیرون بیایم مرا ببینند و "سک سک " کنند و هیچ فرصتی حتی برای دویدن به سمت محل چشم گذاشتن هم نداشته باشم . اگر الان بود می گفتم که چقدر از پیدا شدن می ترسم . می دانم که تمام زندگیم در این خلاصه شده که کسی پیدایم نکند .

- ببین دختر جان من نمی تونم مثل این آدمهای احمق درگیر روزمره گی بشم و یادم بره که قراره کجا برم .
- می فهمم . تو درگیری های متعالی داری و من ...
- مسخره ام می کنی ؟
- نه ! ولی همین آدمهای روزمره هم به پرواز فکر می کنن ! من مطمئنم .
- آره اگه ده ساعت کار روزانه و خرج زن و بچه و فکر غذا و خرج خونه و ...بذاره .
- ولی اگر آدم همش بخواد بشینه و به پرتاب ملکوتیش فکر کنه هیچ وقت نمی پره . اینو مطمئنم .

نگاهی به بقایای سیب توی دستش می اندازم . معلوم است نمی داند با آن چه کار کند و کجا از شرش خلاص شود و از طرفی می خواهد خوردن سیب بعدی را هم شروع کند ، همین شتاب و ولعی که او همیشه برای همه چیز دارد جای عشق را گرفته .

- اصلا تو خودت چرا بازی نمی کنی ؟
- هه ! من که با بچه ها بازی نمی کنم . من اصلا زیاد وقت ندارم . چون وقتی مدرسه نمی رم هم دارم کتاب می خونم . یک عالمه کتاب دارم همهء کتاب های تن تن رو بابام برام می خره ...تو چی ؟ کتاب متاب می خونی ؟
- آره ولی اسم خیلی هاشونو نمی دونم .
- ها ها ها ...مگه می شه ؟ مگه رو جلدشون ننوشته ؟
- نه ... آخه خیلی هاشون جلد ندارن ، جلدهاشونو قبلا پدرم پاره کرده ...
- پس چیز درست و حسابی نخوندی تا حالا . من همهء قصه های تن تن رو حفظم... ولی خب فکر نکنم دختر بچه ها چیزی از اینجور داستان ها سر در بیارن .

صورت " آ " انگار همان صورت است که کمی کشیده تر شده ، موهایش همچنان کوتاه و پر پشت است و به عقب شانه شده . هنوز همان بویی را می دهد که آن روزها در مشامم بود " مخلوطی از بوی میوهء تازه و کتاب". عینک کائوچوییش به سیاه تغییر رنگ داده و بر خلاف همهء اجزای چهره اش کوچک و باریک شده لحن حرف زدنش هم تغییر کرده ، لحنی که کلمات را می سنجد ، سبک سنگین می کند ، کلمات اضافی را دور می ریزد و جملات شسته رفته ای تحویل می دهد . دوست دارم بدانم از من چه چیزی در ذهن او مانده است و مرا با چه شکلی از کودکیم مقایسه می کند . " آ " یکی از بقایای خاطرات کودکی مرا گیر آورده و با آن بازی می کند و ورق هایش را که همه کاهی و زرد رنگند و گوشه هایشان شکسته نگاه می کند . کتابی که جلد ندارد و بالای صفحات سمت راست آن نوشته " کی بر می گردی داداش جان ؟ " . یکی از داستانهایی که " علی اشرف درویشیان " برای بچه ها نوشته و من هیچ وقت نفهمیدم که چرا باید یک بچه چنین چیزهایی را بخواند و بداند . کتاب ، داستان پسرک تنهایی ست که برادرش به خاطر جرمی سیاسی در زندان است و مادر پیر و مریضی دارد .

- دختره ء کله شق ! من هیچ وقت نفهمیدم چجوری باید به تو توضیح بدم تو همیشه حرف خودتو زدی و هیچ وقت منو نفهمیدی ! اصلا نمیذاری من حرفمو درست بزنم
- تو چی ؟ تو فهمیدی من چی می گم ؟ تو گوش دادی ؟
- من لا اقل سعیمو کردم . اما تو همین کارو هم نکردی .

کاش " آ " می فهمید که سوال کردن راحت ترین راه خلاص شدن از پرسش و پاسخ ، هر دو ، است . کاش لا اقل می فهمید که این من نیستم که بحث را عوض می کنم ، این من نیستم که نمی گذارم حرف بزند . این خود اوست . این تصویری ایده آل از اوست که به آن نرسیده و همه جا روبرویش ایستاده و به نشانهء تذکر انگشت اشاره اش را تکان می دهد .
حرص می خورم :

- آره تو باید منو ببخشی . ببخشید که سوال نکردم . فکر می کردم تو هم مثل من از سوال های بی جواب عصبی بشی...
- خب چرا نباید سوالهامو جواب بدی ؟ چرا جواب ندارن ؟

نوبت چشم گذاشتن به یک نفر دیگر رسیده و بچه ها دارند در مورد جر زنی های یکدیگر جر و بحث می کنند . یکی از آنهابر می گردد و رو به من می گوید :

- تو هنوز هم نمی خواهی بازی می کنی ؟

داد می زنم:

- چرا یک کم صبر کنین !

وقتی دارم از جایم بلند می شوم " آ " از فرصت استفاده می کند و بقایای سیب گاز زده اش را از لای نرده هابه خانهء همسایه پرتاب می کند. کمی که از " آ " دور می شوم برمی گردم و می پرسم :

- تو بازی نمی کنی ؟
- نگاهی به سر زانوهای سیاه من می اندازد و با لبخندی می گوید:
- نه ! ممنونم . می رم خونه کتاب بخونم .

همیشه او را با همین لبخند دیده ام . حتی امروز که با عصبانیت اصرار می کند که سوالهایش بی جواب می مانند و من عصبی اش می کنم . لبخندی که می گوید تو به بازی ات بپرداز من کارهای جدی تری دارم...


لیلا | 01:07 AM | خب منم حق دارم خودمو لوس کنم بعد برگردم (22)
سه شنبه 27 مرداد 1383
اکباتان


تا قبل از اینکه دختر پیشنهاد صبحانه را بدهد ، هر دو به طرز مبالغه آمیزی ساکت بودند. پسر انگار از بودن در آن جا حس راحتی نداشت و دختر هم توی فکر فرو رفته بود . توی پارک که نشسته بودند و حرف می زدند، فکر می کرد که دیگر حسابی با هم دوست شده اند و لابد دختر هم با او راحت است که این طور گرم گرفته و صمیمانه حرف می زند و با صدای بلند قهقهه سر می دهد. ولی الان معذب بود و نمی دانست باید چه کار کند. از این می ترسید که شاید همهء این صمیمیت را مدیون خلق و خو و عکس العمل های به موقع دختر باشد و نه او که همه چیز را قبل از گفتن آنقدر در دهان مزه مزه می کند که زمانش می گذرد .

- یه فنجون دیگه می خوری؟
- ممنونم ! اگه زحمتی نیست ...
دختر منتظر نمی ماند تا او جمله اش را تمام کند، از جایش بلند می شود، فنجانها را جمع می کند و به آشپزخانه می برد. موهایش که تا نزدیکی شانه می رسد پشت سر بسته شده و بازوانش همانطور که فنجانها را با بی قیدی زیر شیر آب می شوید تکان می خورند، سرش را کمی به عقب بر می گرداند، ساعدش را به پیشانی می کشد تا هم قطرات ریز عرق را که از رستنگاه موها به پایین می چکند،خشک کند و هم موهایش را از روی پیشانی کنار بزند، لبخندی می زند و به پسر که انگار در حین دید زدن دستگیر شده ، می گوید :
- تو اصلا لهجه نداری ها ! خودت می دونستی؟
پسر فکر می کند، اگر مادرش اینجا بود و دختر را می دید، حتما می گفت:" این دختره، فنجانها را گربه شور می کند، با این طرز ظرف شستن هیچ وقت خانه دار نمی شود."
- جداً ؟ احتمالا برای اینه که همیشه در سفرم. البته تهران زیاد میام. ولی اگه قرار بود لهجه داشته باشم، حتما چیز قاطی پاطی ای می شد ، از هر شهری باید چیزی می گرفتم...
می خندند. سینی کوچک چای تازه و قطرات آب توی سینی که هنوز به خاطر برخورد سینی با میز می لرزند... مادر همیشه می گوید:"ممکن است چیزهای کوچیک به نظر تو که یک مرد هستی بی اهمیت باشد، ولی زن بودن، باید از تک تک کارها و حرکات یک دختر معلوم باشد. " حس می کند مادرش پشت سرشان ایستاده و از اینکه پسرش ایرادی در هیچ چیز نمی بیند لبهایش را به هم می فشارد و پسر هم کمی شرمگین به دختر که چای می نوشد و معلوم است فکرش جای دیگری ست، نگاه می کند، هیچ طنازی خاصی در رفتارش نیست ، معذب نیست و حتی موها و لباسش هم کمی نا مرتب است.


- تو اینجا از تنهایی نمی ترسی ؟
- نه ! مگه ترس داره ؟ به نظر من که آدمها خیلی ترسناک ترند ...
- آخه تو یک زن تنها اینجا...
- آره ! زن بودن خیلی سخته ، ولی تنهایی نه !
- می فهمم ...

دختر فنجان را به لبش نزدیک می کند، باز هم کمی از چایش را می نوشد، برق شیطنتی شتاب زده در چشمهایش هست که پیداست تا لحظه ای دیگر قرار است با طرح سوال و یا طعنهء دوستانه ای خودش را بیرون بریزد :

- مگه تا حالا زن بودی، که می فهمی سخته؟
- نه! ولی اگه ساده و راحت بود، مردم اینقدر در زمینهء زن بودن مشکل نداشتن!

پسر سکوت می کند و منتظر تاثیر کلامش می ماند. اعتماد به نفسش دوباره برگشته است و احساس می کند که سکوت سنگین و سمج دوباره جایش را به همان صحبتهای دوستانه داده است. فنجان چایش را یک جا هورت می کشد و به وسایلی که کف اتاق و روی میز ریخته اند نگاه می کند. مادرش می گفت:" پذیرفتن اینگونه ریخت و پاشها از یک مرد قابل قبول است ولی زن مسئول نظم دادن به امور خانه است. مثل من و پدرت ، چهل سال است که او می ریزد و من جمع می کنم . اگر زن هم بخواهد بی نظم باشد که خانه، جنگل می شود ." پسر احساس می کند که حتی آن قاب خالی و بقایای چسب های کاغذی مچاله و استفاده شده دقیقا جایشان همانجا روی زمین است و اگر نبودند، آن گوشه از اتاق چیزی کم داشت. در دلش به احساس شاعرانهء خودش لبخند می زند .

- نقاشی می کشی ؟
- آره! یعنی تلاشم رو می کنم که نقاشی بکشم.

و می خندد

- آبرنگند، نه ؟

و به تابلوهای روی دیوار نگاه می کند . یکی از تابلوها به نظر نیمه تمام است، یک لکه رنگی که شبیه یک صندلی ست روی یک طرح مدادی سیاه سفید. با وجود این، نقاشی قاب گرفته شده است و لابد از نظر نقاش تمام شده بوده. پسر چیز زیادی از نقاشی سر در نمی آورد برای همین می ترسد که راجع به این نقاشی سوال کند و مثلا یک سبک خاص باشد . دختر هم به نقاشیهایش نگاه می کند و آثار رضایت در چهره اش دیده می شود .

- آبرنگ لطیفه . خوشم میاد .
- اوهوم . راستش من از رنگهای غلیظ و پوششی بدم میاد .
- آره من هم همینطور . آدم احساس می کنه هر خرابکاری رو می تونه با رنگها بپوشونه . در صورتی که نقاشی آبرنگ در یک لحظه خلق می شه و حس همون لحظه رو نشون می ده .

پسر باز هم به سمت تابلو بر می گردد . صندلی قدیمی رنگی که با جزئیات کامل نقوش و طرحها توی فضایی نا مشخص که با خطوط مدادی ترسیم شده ، قرار گرفته است . ولی این بار نقاشی به نظرش کامل تر می آید و کمی هم او را غمگین می کند. این بار دختر است که مچ او را در حالیکه فکرش جای دیگریست می گیرد .

- من کارهای نصفه زیاد دارم . این بزرگترین نقطه ضعفمه که با یک دست چندین هندونه بر می دارم و بعد نمی تونم تمومشون کنم . همیشه همینطور بودم ...
- این بد نیست . هر کتابی ، هر موسیقی یا هر اثر هنری، در یک مرحله ای ممکنه آدمو ارضا کنه و چیزی رو که انتظار داریم ، ازش بگیریم . یا برعکس احساس کنیم که اصلا چیزی قرار نیست ازش بگیریم و پرداختن بیش از این بهش وقتمون رو تلف می کنه ، پس دیگه دلیلی برای تموم کردنش نمی مونه ...
- دقیقاً ! عجب توجیه با حالی ! می گم تو هر از مدتی یک سر به من بزن تا من اعتماد به نفس بگیرم !

باز هم از آن خنده های بی تکلف که پسر احساس می کند همهء وجودش را در آنها رها می کند و به شنونده شان تقدیم می کند . قبل از این هیچ دختری را ندیده بود که اینطور بدون زره روبروی او بنشیند و خنده هایی اینچنین بکند.
آن نیمکت تنها نیمکت خشک بود که پسر بعد از یک دور گشتن اطراف پارک دیده بود . پیدا بود که دقایقی قبل همهء پارک آبپاشی شده و فقط اینجا از دست باغبان در امان بوده . همان موقع که برای پیدا کردن جای نشستن اطراف پارک پرسه می زد ، دختر را دیده بود .دختر قد متوسطی داشت، کفش و شلوار ورزشی به پایش بود ، لبخند زیبایی به لب داشت و می دوید و برعکس بقیهء آنهایی که برای دویدن آمده بودند خیلی سر به هوا به نظر می رسید. یک جور بی قیدی خاص که به نظر می آمد حاکی از بی توجهی به چیزها و آدمهای روی زمین باشد. هر آدمی که او را می دید نا خود آگاه در پی خط نگاه او به سمت آسمان متوجه می شد و مابین شاخه های درختان به دنبال چیزی می گشت . روی نیمکت نشسته بود و به آدمها نگاه می کرد که دختر بعد از ساعتی دویدن به سمت او آمد .

- ببخشید ! می تونم اینجا بشینم ؟ آخه بقیهء نیمکت ها خیس بودن ...
- بفرمائید ! خواهش می کنم . من هم کلی دنبال جای خشک گشتم .

خودش را مثلا کمی عقب کشید ولی جابجا نشد . رویش نشد و گرنه می گفت :

- من نیم ساعت است که منتظر شما نشسته ام و با هر دور دویدن شما ، وقتی که به اینجا نزدیک می شدین ضربان قلبم تند تر می شد.

چند بار نفس عمیق کشید و بازدم هایش را با صدای بلند بیرون داد . حالتش طوری بود انگار در این دنیا از هیچ چیزی احساس شرم نمی کند و متوجه هیچ کس نیست . بعد تکیه داد ، نگاهی به کیف دستی او انداخت و ابروهایش را با شیطنتی کودکانه بالا انداخت .

- بهتون نمی آد که شب رو توی پارک گذرونده باشین .
- نه شب تو بیمارستان بودم ، برای مراقبت از یک دوستهام که اونم مثل من تو تهران بی کس و کاره . تصادف کرده بود و تا امروز صبح که یکی از آشناهاش اومد سراغش کسی پیشش نبود . من به خاطر کارم تهران زیاد میام ولی اهل اینجا نیستم البته ایندفعه که به کاری نرسیدم ...

خودش هم می دانست که جواب اون سوال کوتاه اینهمه نبود . ولی نمی دانست که چرا دارد توضیح می دهد اگر جلوی خودش را نمی گرفت ممکن بود داستان همهء زندگیش را برای دختر تعریف کند .

- شما چی ؟ همیشه اینجا می دوین ؟
- نه ! اتفاقا من هم هر روز صبح توی محوطه شهرک خودمان می دویدم امروز داشتند سنگفرش بعضی جاها را تعویض می کردند و من هم یک مرتبه تصمیم گرفتم تنوعی توی برنامه ام بدهم و انگار تنوع بدی هم نبود ..

به پسر که دستپاچه به نظر می رسد نگاهی می کند و می خندد ، از آن جنس خنده هایی که این روزها شنیده نمی شود با حسی دروغین و سنگین پر نشده ، سبک است و صادقانه. در تمام مدتی که آنجا نشسته بودند چندین بار سعی کرده بود بخندانتش . حاضر بود ساعتها بنشیند و به این خنده ها گوش بسپارد . هر بار تمام نیم تنه اش به جلو خم می شد و بعد سرش به سمت بالا می رفت . حتما می دانست که این تنها خندهء طبیعی دنیا را باید با آسمان هم شریک شد ...
حالا هم روی مبل راحتی نشسته بود ، روی دستهء آن می کوبید و باز هم همانطور عقب و جلو می رفت و می خندید .
مادر می گفت دختر نباید دهانش بیشتر از یک حدی باز شود و باید متانت داشته باشد ولی او ربط متانت را با ابعاد خنده نمی فهمید و مطمئن بود مادر هم مثل او تا به حال یک خندهء واقعی ندیده است وگرنه نظرش عوض می شد .

- ببینم چی شد که منو به خونه ات دعوت کردی ؟
- خب گفتم هردومون گرسنه ایم ، بریم یه چایی چیزی بخوریم تا صدای شکم تو بیشتر بلند نشده .
- از کی تا حالا صدای قلب و شکم یکی شده ؟

برای لحظه ای سکوت برقرار می شود . از آن نوع سکوت هایی که همه از درون در حالتی از بی قراری و آشفتگی هستند و در ظاهر هیچ چیزی برای گفتن ندارند .

- گوش من همیشه مشکل داشته ، شما ببخشیدش !
- ولی همچین گفتی من فکر کردم خونه ات همون بغله ! بعد که دیدم داری دربست می گیری و بعد هم این مسیر نسبتا طولانی رو که آمدیم... راستش واقعا تعجب کردم و سوال برام پیش اومد . واقعا چی شد ؟
- خب آدم گاهی خر می شه دیگه .
- یعنی باز هم تجربهء خر شدن داری ؟

خنده زیبایش به طور ناگهانی قطع می شود و نگاه تندی به او می کند .

- واقعا ببخشید . منظوری نداشتم . ولی راستش من هم که پسرم کمی ترسیدم .

خدا را شکر ! لبخند دوباره بازگشت .

- چرا ؟ ترسیدی بهت تجاوز کنم ؟ من که نمی تونم !
- دیوونه !
- ببین عزیزم ! من یک جور احساس اطمینان داشتم و از این حس خودم هم خوشم میومد . الان هم فکر نمی کنم اشتباه کرده باشم ولی خب خودم هم می دونم که آدم بی کله ای هستم . چه می شه کرد ؟ حالا تو ناراحتی ؟
- نه اصلا ! راستش اون موقع که تو پارک بودیم همش می ترسیدم که تو بخواهی زود بری و وقتی به صرف چایی دعوتم کردی بال در آوردم .
- پوووووووف ! پس برای همین حرف نمی زدی ؟ منتظر بودی که زمان خداحافظی برسه ؟
- منتظرش نبودم . از اومدنش می ترسیدم .
- حالا که دیدی نیومد . ولی همه مون همین طوریم . لحظه هامونو دوست نداریم و با آینده نگری یا مزمزه کردن گذشته خرابشون می کنیم . همین تو ! پیش خودت فکر می کنی که یه دختر تنها با گوشهای به این درازی تا حالا چند بار مرتکب همچین خریتهایی شده ...؟
- ااااااااا...من که معذرت خواستم .
- نه جدی می گم . اجتناب ناپذیره . دلت می خواد بدونی من قبلا کی بودم و با این تنهاییه چی کار می کردم .

این دفعه سیل کلمات بیرون می ریزد ، دیگر مزه مزه شان نمی کند . نگران تعجب دختر و یا قضاوت او نیست . این اولین بار است که نگران هیچ چیز نیست .

- راستش من همیشه منکر عشق بودم . یعنی منکر عشق که نه منکر اون چیزی که مثل برق از آدم رد می شه و بعد دلش رو به تپیدن وادار می کنه ، ولی اون موقع که تو دور محوطهء چمن پارک می دویدی . قلبم ریتم قدم های تو رو گرفته بود و با هر خنده ات از جا کنده می شد . برای خودم هم عجیبه . چون نمی تونم خودمو بشناسم . برای همین ممکنه راجع بهت کنجکاوی کنم .
- من هم از تو خوشم اومد برای همین خواستم بیشتر باهات حرف بزنم .
- ممنونم از اعتمادت !
- تشکر نکن . یک حس دو طرفه بوده و هست ...الان دیگه بگذار یه چیزی بیارم بخوریم . می گن شکم گرسنه ایمون نداره چه برسه که بخواد عشق حالیش بشه .

لبهء دامنش به کنارهء مبل کشیده می شود و همزمان چیزی به ذهن او سائیده می شود . چشمانش را می بندد تا رفتنش را نبیند . برای یک لحظه او را در نقش یک مادر و با شکم بر آمده مجسم می کند که به سمت آشپزخانه می رود . از رویای خودش شرمگین می شود و گرمای تندی زیر پوستش می دود . کتابی روی میز افتاده . آن را بر می دارد و خودش را باد می زند . دختر با سینی صبحانه ایستاده است .

- تو هم ؟

باز هم سرش داغ می کند . از فکر این رسوایی عرق می کند و حدس می زند که دختر ذهنش را خوانده باشد .
- چی ؟
- یی چینگ ؟

به جلد کتاب نگاه می کند و از آسودگی لبخندی به تائید می زند . کتاب را می گشاید : " دیدار با مرد بزرگ مفید فایده است ، اما از آب بزرگ عبور نکنید . "

- به نظرم میاد که تو هم از زندگی و خودت لذت می بری .
- آره . یعنی سعیمو می کنم . ولی من هم ابزارش رو ندارم .

وچشمکی می زند. دخترهمانطورکه وسائل صبحانه رامی چیند بر می گردد و نگاهی حاکی ازتعجب می کند.

- چرا ؟ مگه رویا نداری ؟

و او هم چشمک می زند . نه امکان ندارد که بتواند فکر او را بخواند...

- دارم . ولی کافی نیست . به قول یوسا : " اگر شیطان نبود مردم بلد نبودند از زندگی خودشان لذت ببرند . " و من هم میزان شیطان زندگیم تا الان کم بوده .

و بعد برای اولین بار از لحظهء دیدارشان بلند بلند می خندد .

- آره خب . شیطان هم لازمه . مثلا بودن زن و مرد نا محرم در مکان خلوت حرامه و اگه شیطان نبود ما الان از حضور هم لذت نمی بردیم و در ضمن تو هم گرسنه می موندی چون اونجایی که بودیم از کله پاچه ای خبری نبود . ولی خب همه اش رو هم نباید به شیطان بدبخت محول کرد . خودمون هم باید بلد باشیم که لذت ببریم .

دوست داشت بگوید که در این لحظه تو از همه کس به من محرم تری ولی اینجا خلوت نیست . احساس می کنم تمام اتاقت مرا می پاید و برای اولین بار در عمرم موفق شده ام هم تنها باشم و هم تنها نمانم ولی به جای آن گفت :

- نمی خواهی بگی که کله پاچه دوست داری ؟

مقداری ازشکری که دختر داشت توی شکرپاش می ریخت روی رومیزی می ریزد واوهم بادست آنها را روی زمین می ریزد .

- این هم سهم مورچه ها ...چرا که نه ؟ کله پاچه غذای لذیذیه !
- آخه معمولا دخترا ...
- خالی می بندن بابا ! همه شون دوست دارن .
- می گن بو می ده .
- همه چی بو می ده . همهء غذاها ، گیاهها ، آدمها ...زن و شوهری که زیر یک سقف زندگی می کنن هیچ وقت متوجه بوی بدن و یا عرق تن هم نمی شن مگر اینکه از هم بدشون بیاد . اگه عاشق هم باشن که اصلا شاید بو رو هم حس کنن ولی عاشق همون بو باشن . کله پاچه رو هم اگه عاشقش باشی دیگه بو نداره !


از این رک گویی متعجب است . به سمت در کوچکی می رود که احتمالاً دستشویی است . میز صبحانه آماده است . دستگیره را می چرخاند و به سمت دختر رو بر می گرداند .

- تا به حال با هیچ کس اینقدر راحت نبودم .
- من هم ...

با دست خیس بیرون در ایستاده است و چشمانش اطراف اتاق را به دنبال دستمال کاغذی جستجو می کند . دختر پیشبند ظرفشویی را که هنوز به گردنش آویزان است به سمتش می آورد .

- دستمال کاغذیم تموم شده . وقت نکردم بخرم .

یرای یک لحظه از اینکه تا این حد فاصله شان کم است هول می شود و برای اینکه حواس خودش را پرت کند به پنجره اشاره می کند .

- من ترس از ارتفاع دارم . هیچ وقت تصور اینکه بشه تو یه همچین ساختمونی زندگی کرد نداشتم .
- اینجا که زیاد بلند نیست . تو تهران ساختمونهای خیلی بلندتر از " اکباتان " داریم .
- آره می دونم . راستش گاهی اوقات که با ماشین سفر می کردم از اتوبان شهرک شما رو می دیدم . هیچ وقت هیچ حس خوبی بهش نداشتم . تصور اینکه تو هرکدوم از این هزاران پنجره یه خانواده زندگی می کنه آدمو دیوونه می کنه و اینکه اینهمه همسایه داشته باشی !
- اتفاقا اینجا چون تعداد ساکنین زیاده . رسم و رسومهای همسایگی و اینها دیگه وجود نداره . عملا اینجا کسی منو نمی شناسه و من هم هیچ کس رو نمی شناسم . اینجا کسی به زندگی کسی کاری نداره .

زنگ موبایل پسر بلند می شود و به سمت فاصلهء تشک مبل و دیوارهء آن می رود که تلفن آنجا گیر کرده .
قبل از زنگ تلفن به کلی دنیای بیرونش را از یاد برده بود و در لحن صحبت کردنش انگار می خواهد خود را بابت این فراموشی تبرئه کند . صدایش کمی شروع می کند به لرزیدن . با دست دیگرش که آزاد است . پیشانیش را بین دو انگشت شست و اشاره می گیرد .
-
- بله بله ! چشم من الان میام . از کی تا حالا کسی پیشش نیست ؟
در همان حال که صحبت می کند به سمت چشمهای نگران دختر بر می گردد و با حرکت دست به او می فهماند که آرام باشد و مشکل جدی نیست . کاغذی با پونز به دیوار چسبیده و رویش با خطی که نشان دهندهء یک روحیهء کودکانه است نوشته : " خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد / بگذر ز عهد سست و سخنهای سخت خویش "

- ببخشید . من یه سر باید برم بیمارستان . می شه یه آژانس برای من بگیری . حال این دوستم یه کم خوب نیست می خوان به یه بخش دیگه منتقلش کنن و مثل اینکه کسی پیشش نیست .

باید در رفتن عجله می کرد .دختر به آرامی مشغول ساندویچ درست کردن است و در همان حال با انگشت کوچکش شماره های گوشی را که روی میز افتاده می گیرد . گوشی را با گردنش نگه داشته و نان را داخل فویل می پیچد و رو به او می گیرد .

چند ساعت بعد روی صندلی جلوی ماشین کنار راننده نشسته و به یاد آن لبخندهای زیبا لبخند می زند . راننده همچنان صحبت می کند .

- آقا حالا شما که کارتون زیاد به اینجا میوفته بدونین . از این به بعد اگه با آژانس جایی رفتین که می دونستین کم طول می کشه به نفعتونه که نگهش دارین . درسته که الان به نفع من شده ، چون بالاخره روز تعطیله و مسافر هم کم . ولی خب شما وقتی می فرمائید که همین یک ساعت پیش این مسیر رو با فلان قیمت اومدین ، من لازم می دونم که توضیح بدم خدمتتون . اولا که دربست گرونتر از آژانسه ! بعدشم بالاخره " اکباتان " به نسبت جای پرتیه و من مجبورم خالی برگردم ...راستی فاز چند بود ؟
- بله ؟
- می گم فاز چند می خواهین برین ؟ بلوک چند ؟ ورودی چند ؟

احساس می کند چیزی اززیرقلبش می سوزد و درتمام بدنش پخش می شود.مشتش رابه هم می فشارد.ساندویچ فویل پیچ شده دراثرماندن و فشار از شکل افتاده است و دستانش هم چسبناک شده اند . سرش راه بالا می آورد و به این شهر خاکستری نگاه می کند .


- نمی دونم . فراموش کردم آدرس بگیرم ، شماره تلفنی هم ندارم ...


لیلا | 09:38 AM | لطف کردین تا آخرش خوندین (46)
چهارشنبه 27 خرداد 1383
تلفن

با عجله وارد فروشگاه شد . در حالی که غرولند می کرد کیفش را روی پیشخوان کوبید و رو به فروشنده گفت :
- آقا کار تعمیر هم انجام می دین ؟


فروشنده نگاهی به سرتاپای دختر جوان انداخت و گفت :

- گوشیتون چی هست ؟

صورت زیبایی داشت و کمی تپل بود . موهای بلندش را زیر روسری خیلی بالا بسته بود به طوریکه از نیمرخ کله اش شکل مضحکی پیدا کرده بود . مانتو شلوارش کرم رنگ بود وآن قدر نازک که اگر دقت می کردی میتوانستی رنگ لباس های زیر مانتو را هم تشخیص بدهی .

با عجله زیپ کیفش را باز کرد و اول یک سری خرت و پرت مثل دفترچهء یادداشت ، یک کتاب با نام " راز زیبایی و شادابی " ، یک کیف لوازم آرایش ، یک دسته کلید و یک قوطی خالی آبمیوه به روی میز ریخت تا بالاخره یک کیسه فریزر حاوی شیئی سنگین از کیف در آمد که هنوز قطرات خیس آب از بیرون آن به چشم می خورد . کیسه را از بالای آن با اکراه نگه داشت و رو به فروشنده گرفت .
- بفرمائین گوشیم اینه !

- چی شده ؟ چرا خیسه ؟

خنده ای بلند سر داد و گفت :
- داشتم حرف می زدم که یکهو افتاد توی توالت فرنگی .

فروشنده با لحن کشداری گفت :


- بیچاره طرف که اون ور خط بوده. می گن خانومای خوشگل روشهای عجیبی برای ضایع کردن دوست پسرهاشون دارن . ولی دیگه اینجوریشو ندیده بودیم .

دختر باز هم می خندد و می گوید:

- اتفاقا با دوست پسرم حرف نمی زدم ، با دوست دوست پسرم حرف می زدم .

بعد انگار که یک چیزی یادش آمده باشد می گوید :

- ببخشید آقا من می تونم یه تلفن ازاینجا بزنم ؟

فروشنده گوشی تلفن را به سمت دختر می چرخاند و با لبخندی می گوید :

- خواهش می کنم . خوشبختانه گوشی ما جاش محکمه و نمی شه انداختش توی توالت .
دختر بلند می خندد جوری که آدم فکر می کند توی دنیا هیچ کاری جز ریسه رفتن بلد نیست و در همان حال شماره ای را می گیرد بعد دوباره به سمت مرد برمی گردد و با لحن اعتراض آمیزی که خالی از ناز و عشوه هم نیست می گوید :
- آقا چرا صفرشو بستین ؟ خسیس بازی چرا در میارین ؟

مرد فروشنده هم اینبار قیافه ای خجالت زده به خود می گیرد و گوشی موبایلش را تقدیم خانم می کند .
- الو الو ؟ سلام ! خوبی ؟
ببخشید که قطع شد . گوشیم افتاد تو توالت . منم سریع زدم بیرون که بیارمش تعمیرگاه و درستش کنم . تو که می دونی من اگه گوشیم نباشه لنگ لنگم !

بازهم از آن خنده ها می کند که باعث می شود تا صد متری همه برگردند و نگاه کنند و دستش را هم جوری جلوی دهانش می گیرد که به طنازیش اضافه کند و در همان حالت سر را کمی به عقب خم می کند . ولی اینبار به نظر می آید که آن سمت گوشی کسی گوشش به این خنده های دلبرانه نیست .

-چی شده ؟ چرا بد اخلاقی؟ از اون رفیقت یاد گرفتی ؟ حتما الان هم می خوای به جای اون منت کشی کنی . آره ؟ اصلا چرا خودش بهم زنگ نزد ؟ کلاس گذاشته ؟

مثل بچه ها لب ورچیده و به صحبتهای آن سمت خط گوش می دهد اگر مدتی طولانی نگاهش می کردی به نظر می آمد که همهء حرکاتش از پیش تنظیم شده است . همه به نوعی طنازانه اند و با اینکه به نظر زیاد باهوش نمی آید اما انگار برنامه ریزی خوبی برای فیزیک بدن و صورتش انجام داده است. شخصی که آن سمت گوشی ست به نظر کمی عصبانیش کرده چون برای لحظه ای گوشی را دور نگه می دارد رو به فروشنده می گوید :
- چی شد ؟ پول تو حلقش گیر کرده یا باید بندازمش دور ؟

فروشنده هم با خنده جواب می دهد :
- نگران نباشین خانوم ! خرجتون زیاد نمی شه . خوشبختانه سیم کارت سالمه .
دختر روی یک پا می چرخد و با بی تفاوتی به ادامهء صحبتهای تلفنی اش می پردازد .
- چرا خودش تا حالا زنگ نزده ؟ حتما روش نمی شده . من که بهش گفته بودم منت کشی قبول نمی کنم . حالا کجاست ؟ باز رفته شرکت باباجونش ؟
عصبانیتش بیشتر شد جوری که تنظیمات طنازانه کم کم به هم می ریخت و سعی زیادی در کنترل لبخندهای عصبیش نمی کرد .

- من چرا نمی ذارم ؟ خب حرف بزن تو از اولش هم لالمونی گرفته بودی . خب حرفتو بگو ! البته بهتره بگم حرفشو بگو . آقا وکیل وصی گرفته برای ما که آشتی کنه . بهش بگو فعلا یه گوشی خوب برام بخره تا باهاش آشتی کنم . باشه بابا بگو ! چی می خوای بگی ؟

ابروهایش را به هم نزدیک می کند و با حالتی عصبی یک سمت روسری را پشت گوشش می زند و گوشی را به گوشش می چسباند . دست دیگرش را طوری نگه داشته که انگار می خواهد آدمهای آنجا را به سکوت دعوت کند . پره های بینی اش شروع به لرزیدن می کند و می گوید :

- چه موقع ؟داشته میومده پیش من ؟ خودش پشت فرمون بوده ؟ مگه ماشینی که بهش زده چی بوده ؟

لیلا | 02:37 PM | نظرات (34)
پنجشنبه 14 خرداد 1383
زندگی عاشقانه

زن و مردی عاشقانه زیر یک سقف زندگی می کنند

زمان : شب
مکان : داخلی - اتاق خواب

چراغ نفتی با شیشه های دود زده کنج دیوار روی دو تا آجر سر پا ایستاده و با کم نوری به پشت سر مرد زل زده که روی یکی از دو تشک موجود در اتاق به پهلو دراز کشیده و یک دستش را ستون چانه کرده تا سر سنگین از رویا به روی رختخواب نیفتد و مشغول در آوردن چرکهای زیر ناخنش است رختخواب دیگر تا شده کنار او نشسته و سنگینی پتوی سربازی کهنه را هم بر دوش حمل می کند . زن در گوشهء تاریک اتاق مشغول ور رفتن با اجاق کهنهء سفری ست که معلوم است سالها سفر نرفته ...

نه ، این یکی زیادی فقیرانه بود .فعلا باید به فکر شکم باشند و به عشق نمی رسند

زمان : شب
مکان : داخلی - اتاق خواب

مرد در چوبی پاتختی را باز می کند و در چدنی گاوصندوق کوچک از پشت چوبهای هم آغوش با عاج چشمک می زند . نور قرمز اتاق خواب روی تابلوی آکریلیک افتاده و لرزش نور باعث می شود که زنهای برهنهء تابلو مختصر تکانی به بدنهای خود بدهند . مرد همانطور که مشغول بررسی اسناد و مدارک است گاه گاهی بر می گردد و به زن نگاه می کند که با لباس حریر از جلوی پنجره های اتاق عبور می کند و گویی مشغول اجرای نمایش است . مرد سعی می کند با همان فشار مختصر لبهایش به او بفهماند که اگر نمایش برای اوست که او نمی بیند و احتمالا عابران خیابان و همسایه ها بهرهء بیشتری می برند و زن سبکبال و فارغ از دیدن لبهای به هم فشرده و حتی نقش خود به بازی ادامه می دهد ...

نه ، این ها خیلی مرفه بی درد بودند و امکان داشت که مرد هر لحظه در اثر غیرت جو عاشقانه را بر هم بزند

زمان : شب
مکان : داخلی - اتاق خواب

سه تا از دیوارهای اتاق که با قفسه های مملو از کتاب پوشیده شده اند درگوشی راجع به دیوار خالی صحبت می کنند . زن لبهء تخت نشسته و توی کاغذ هایی که روی نیمی از تخت پخش شده اند دنبال چیزی می گردد و هر از گاهی سیگارش را در یکی از لیوانها و فنجانهای کنار دستش که از خاک سیگار و ته ماندهء چای نیمه پرند می تکاند . مرد به پشتی تخت لم داده و دود پیپ به هوا می دهد و برگه هایی را می خواند که سیمی شده اند و شبیه کپی هایی از یک کتاب قدیمی ممنوع به نظر می آیند ...

نه ، اینها آنقدر روشن فکر بودند که فکر نکنم رویشان بشود جلوی ما عاشقانه رفتار کنند

زمان : شب
مکان : داخلی - اتاق خواب

هنوز ته ماندهء لباسهای میهمانی به تنهاشان مانده . زن روی تخت به پشت افتاده و مرد سعی دارد بند نازک کفشهای زن را که به دور ساق ها پیچیده شده اند باز کند ولی هر از چندی خنده ای مستانه وادارش می کند که روی زمین ولو شود . زن هم می خندد و می گوید که امشب را باید با کفش بخوابد چون هیچ کدام نمی توانند بند را باز کنند . مرد ناگهان از یاد آوری صحنه ای که دوست صمیمی اش و همسرش همدیگر را می بوسیدند مچ پای زن را چنگ می اندازد و زن هم در جواب اعتراض ها نشستن آن زنیکه روی دستهء مبل مرد را به رخش می کشد ...

نه ،احتمالا اینجا درجهء کثافت کاری از شدت عشق بیشتر است

زمان : شب
مکان : داخلی - اتاق خواب

زن یک سمت تخت به پهلو دراز کشیده و به نوزادش که با همهء کوچکی نیمهء دیگر تخت را گرفته نگاه می کند . اطراف تشکچهء کوچک نوزاد از وسایل بازی بچه ، و کهنه و شیر دوش و امثال اینها پر شده . مرد رختخوابی را به زور کف اتاق پهن می کند که لبه های آن روی دیوارهء کمد را می پوشاند و زن با غرولند از او می خواهد که فضای کمی را اشغال کند که اگر او نیمه شب مجبور شد از اتاق بیرون برود مشکلی نداشته باشد ...

چی ؟ قرار نبود نبود بچه ای در کار باشد ؟ بله فهمیدم ! فقط یک زن و مرد عاشق باشند ! چشم !

زن و مردی عاشقانه زیر یک سقف زندگی می کنند ...

لیلا | 12:51 PM | یافت می نشود جسته ایم ما (31)
سه شنبه 5 خرداد 1383
محبوبه های شب*

چند وقتی ست از خواب که بیدار می شوم باید دهانم را بشویم تا موقع آب خوردن آن مزهء عجیب را پایین ندهم . چند وقتی ست خوابهایم همه ترش اند ...
" مادرم در اتاق را با شدت باز می کند
__ زود باش لباستو عوض کن مهمون داریم.
با بی حوصلگی شلوار جین به پا می کشم و اولین بلوزی را که به دستم می آید می پوشم . وارد پذیرایی خانه که می شوم از چشم غرهء مادر می فهمم که مهمانمان رسمی ست و لباس من نا مناسب . به سمت تنها صندلی نداشتهء خانه مان می روم و با " صادق هدایت " جوان که مؤدبانه روی آن نشسته دست می دهم ..."
نمی دانم خواندن چند کتاب از یک آدم نهیلیست نشانهء چه ارادت خاصی است که باید او این طور حق به جانب در مهمانخانهء ما بنشیند و لبخند بزند .
" دربند یا جایی شبیه آن . قوری ، استکان های چای ، من و دوست دیگری روی تخت . همه نشسته ایم و بحث در مورد قلیان است :
__لیلا ، خیلی چیز مزخرفیه ! همیشه منظرهء خانومای چارقد به سر برام تداعی می شه که مشغول غیبت کردن و به هم ریختن زندگی مردم اند .
_ اوه اوه ...خوب قلیون نمی کشم بابا ! نمی خواد منو تو اون شکل و شمایل مجسم کنی
* خانوم خوشگله بده فالتو بگیرم !
دوستم نگاهی تند به زن می اندازد و من هم می گویم که به فال احتیاج ندارم . زن اصرار می کند و من با پوزخند می گویم که اگر بخواهد خودم فالش را می گیرم و او بی توجه به من درون آئینه اش را نگاه می کند و می گوید که عاشق شده ام !
دوست همراه که گویا تازه توجهش جلب شده سر بر می گرداند و من که به خالکوبی های بالای ابروی زن نگاه می کنم می شنوم که می گوید :
* ولی عاشق یک زن شده ! یک هم جنس خودش ..."
لابد دیدن این همه غیر منتظره در بیداری برایم کافی نیست که باید در خواب هم چرک ترین ها را ببینم و بچشم .
" با عده ای دوست ، همکار ، همکلاسی که هیچ کدام قاعدتا جز من کس دیگری را نمی شناسد در یک راه نیمه جنگلی - کوهستانی می رویم . من هر از چندی می ایستم و با غرولند می گویم که شدیدا تشنه ام و آنها قمقمه های خالیشان را به نشانهء همدردی به رخ من می کشند . به رودخانه می رسیم .همه پاچه های شلوار را بالا می زنند تا از آب رد شوند و من خودم را می بینم که با کفش های پاشنه دار و نوک تیز و دامن تنگ میان سنگ و آب راه می روم و به سختی تعادلم را حفظ کرده ام و دوستی که رو به من فریاد می زند :
__اگه بتونی یک جا ثابت بایستی و پاهات توی آب باشه آب کم کم از پاها بالا میاد و تشنگیت رفع می شه ..."
فکر نمی کردم آن قدرها هم عقدهء پوشیدن لباس به این شکل را داشته باشم که مجبور شوم خطر افتادن توی آبهای رودخانه و برخورد با سنگهای سخت و براق را تحمل کنم و بعد هم ساق پایم محکم به یکی از آن سنگها بخورد و از خواب که بیدار شوم میلهء یک سمت تختم چپ چپ نگاهم کند .
" تنها بچهء تنها برادرم را بغل کرده ام و او هم مثل بیداری به دنبال نشانه ای از مادرش یقهء لباس مرا می کشد . خنده ام گرفته است و با مهربانی دگمه های لباسم را باز می کنم ...هیچ نشانهء زنانه ای وجود ندارد !!!..."
چند وقتی ست از خواب که بیدار می شوم باید دهانم را بشویم تا موقع آب خوردن آن مزهء عجیب را پایین ندهم . چند وقتی ست خوابهایم همه ترش اند ...


* نام یکی از داستانهای دههء شصت مخملباف

لیلا | 10:36 AM | خوابی ؟ (32)
جمعه 11 اردیبهشت 1383
سیاه

چراغها همچنان خاموشند . با اینحال صاحب خونه سعی داره با روشن کردن چند شمع در گوشه و کنار سالن کمی جو رو عوض کنه . بعد از چندین ساعت دیدن اشباحی که مستانه تو بغل هم می رقصیدن و دود سیگار به هوا می دادن حالا می تونم کمی قیافه ها رو تشخیص بدم و آشناها رو بشناسم . یک نفر داد می زنه که هر کی هر جا ایستاده بشینه و همه روی مبل ، صندلی و یا زمین می شینن . با اینحال تعارف ها هنوز ادامه داره... دختر هایی که با اصرار قصد دارن روی کف سنگی و بدون فرش سالن بنشینن و دعوت شازده هایی رو که از اونها می خوان روی مبل و یا صندلی جلوس کنن با لبخندی رد می کنن ...و بعد هم به زور می خوان لبهء دامن های کوتاهشون رو کمی پایینتر بیارن. خانوم خوشگله پارچه کش نمیاد! حجب و حیای زنانه !
صدای آواز آشنا و ساز آشناتر ...همچنان که ساز می زنه جایی بین آدمکها روی زمین و روبروی من برای خودش پیدا می کنه و اون هم می شینه ...
" ...خبر داری که این دنیا همش رنگه
همش خون ، همش جنگه ...
نمی دونی نمی دونی ...نمی دونی که گاهی زندگی ننگه
نمی بینی نمی بینی ...نمی بینی که دست افشان و پاکوبان و خرسندم
نمی بینی که می خندم
آخ نمی بینی دلم تنگه ...."
...توی تاریکی نوک پاچه های شلوارم رو می بینم که هر کدوم به سویی رفته و نور شمعها بازی عجیبی رو روی اونها شروع کردن ... رد نور رو که بگیری می بینی که آخر بازی روی کاسهء صیقلی سازرقص دیوانه وارتری داره ..
.وقتی اون ساکت می شه بوی سیگار و مشروب بیشتر توی ذوق می زنه چون اون موقع همخوانیهای زمزمه وار آروم گرفته و همهء نفس های مست تو هوا رها شدن ...وقتی هم که می خونه زمزمهء دختر ها و پسرها که هر کدوم فقط قطعهء کوچکی از شعر رو می دونن وپسرها با هر بار تکرار " دو تا چشم سیا داری ..." به چشمهای لنز دار دخترک مو "های لایت" شده کنار دستیشون عاشقانه نگاه می کنن... که ای کاش این حس لطیفشون رو فقط در بغل کردن همان کنار دستی بروز بدن و دست از این همراهی با خواننده بردارن ...
" ...میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت
می خواری و مستی ره و رسم دگری داشت "
ومن در دورترین نقطهء سالن و نزدیک دستشویی همخوانی دیگری هم از موسیقی دارم ... عق زدن های پیاپی دختری که دلداریهای مهربونانهء مردونه ای همراهیش می کنه ...پسر می گه : عضله هاتو سفت نکن بذار بالا بیاری راحت می شی ...تقصیر خودته عزیزم که چند نوع چیز رو با هم خوردی و بعد هم نطقی طولانی در باب آداب می خواری !!!!و صدای سازکه نمی ذاره من از شنیدن باقی نطق نصیب ببرم...
" دو تا چشم دو تا چشم ...دو تا چشم سیاه داری ..."
در دستشویی که باز می شه نور با شدت وارد سالن می شه و پشت سرش صدای دختر از توی دستشویی می آد که از پسرمی خواد کیف لوازم آرایشش رو براش ببره ...برمی گردم و به چشمهای سیاهش نگاه می کنم و ریمل های سیاه تر ریخته بر روی گونه ها...
" دو تا موی رها داری
تو اون چشا چیا داری ؟ بلا داری بلا داری
دو تا چشم سیا داری ..."
اینجور مستقیم به چشمهای من نگاه نکن پسرک آشنای غریبه ! آخه تو این تاریکی چی می بینی ؟ اون برق چشمهایی رو که می گفتی هم که من هیچ وقت ندیدم ...خیلی توی آئینه دنبالش گشتم ، ولی نبود ...الان فقط این کاسهء سازه که برق می زنه ...
" توی سینه ات صفا داری
توی قلبت وفا داری
صف عشاق بدبخت ، از اینجا تا کجا داری
دو تا چشم سیا داری
دو تا موی رها داری ... "
موهامو یادته ؟ بهت می گفتم کم کم دارم شبیه این دخترای سر جالیز می شم ، فقط باید لپ هاموقرمز کنم ...می گفتی نکنه یه وقت کوتاهشون کنی !و حالا چقدر خوبه که مجبور نیستم تو این گرما اونارو پشت گردنم تحمل کنم ...
" نظر داری نظر داری
نظر با پوستین پوش حقیری مث ما داری
نیگا کن با همه رندی رفاقت با کیا داری ..."
پوستین پوش حقیر! مارک دیزل بلوزت از این طرف سالن جیغ می زنه ! من بی رفیق که ادعایی نداشتم... دوباره در دستشویی با شدت باز می شه و این دفه صدای عق زدنهایی که در فاصلهء بینشان صدای" آه خدا" و"وای خدا" هم می آد ...
" به یک دم می کشی ما را
به یک دم زنده می سازی
رقابت با خدا داری
دوتا چشم دو تا چشم... دو تا چشم سیا داری
دو تا موی رها داری ..."


*********
کیومرث صابری ( گل آقا ) از دنیا رفت

لیلا | 02:59 PM | که درس عشق در دفتر نباشد (27)
شنبه 15 فروردین 1383
سکسکه

کی راه می افتين ؟
- سپيده دم .
تا کجا می رين ؟
تا پايان .
بايد بتونم احساسم رو بگم . مگه نه ؟
آنت می گه : سخت دل باش دختر !
 تو کار ياد گرفتنش هستم ولی الان فرصت نيست ...می دونی تا دير نشده بايد بهش بگم ...تا نرفته ...
عزيز رو به آقاجون می گه : می ترسم کمرش رو ناقص کنه با اين کاری که پيش گرفته و آقاجون هم می گه : کمر يک جوون که با اين کارها ناقص نمی شه .
آره ناقص نمی شه ...البته اگه دفعهء آخر باشه ...ولی دردی که احساس می کنم از کمر نيست ...انگاری از قفسهء سينه است ...حتما مال اين سکسکهء لعنتيه که اينقدر طولانی شده ...
عزيز می گه : کی می تونه قول بده که دفعهء آخر باشه ؟
ولی اگه اين سکسکه امان بده يه جوری بهش می گم ...و مطمئنم که اين دفعهء آخره ...
لوچيا چنانچه با خودش حرف می زنه می گه : عجب بی تامل اين حرفها را می زنند !
آه ...شما استعداد بسيار خوبی دارين ولی حيف که ايده آليست هستين ...
تراما می گه : بله شما هم در اصل شاعريد و اگر کوشش می کرديد می تونستيد مهندس خوبی هم بشيد ...
مگه نمی شه مهندس شاعر بود ؟دل هستی هم مثل دل من سنگينه . دل هستی سنگينی هوای روستاشونو رو داره . هستی می دونه که همه نمی دونستن ...
فارست می گه : بهش بگو ! حتی من هم گفتم ...کوچه تاريک بود جنی سرشو از در بيرون آورد و گفت : کی داشت ساز دهنی می زد ؟ منم بلند شدم و راستش يه کم به خاطر لباسهام خجالت می کشيدم . ولی گفتم : منم فارست .
چه شب درازی ، پس کی صبح می شه ؟ از شب يلدا هم طولانی تر شده . می خوام شفای رحمتو بگيرم ...
مش رحمون می گه : دعا بخون !
بلد نيستم تازه اين سکسکه هم نمی ذاره ...
می گه : من بلند می خونم تو هم با من بخون . السلام ُ عليک
ال...سلام ُ علي...ک
يا وارث ِ
يا ...وار...ث ِ
آدم
...
اوليويه می گه : اين کارها فقط موجب غمگين شدنه . فقط سعی کن خودت باشی همونطوری که من به کريستف هم گفتم .
کريستف می گه : ديگران چه نفعی می بينن ؟
اوليويه می گه : نفع بسيار بزرگ کريستف عزيزم .تنها همين که هستی باش . برای ما تشويش نخور !
ولی من هم مثل او به اين چيزها رضا نمی دم الان فقط اين وقته که داره می گذره و من با وجود اين سکسکهء لعنتی نمی تونم حرف بزنم ...اه ...وقتی بخوای حرف مهمی بزنی اين سکسکه بدترين چيز دنياست ...
اوبراين می گه : بدترين چيز تو دنيا برای هر آدمی درجاتی داره . چه بسا که زنده به گور شدن باشه ، يا مرگ بر اثر سوختن و غرق شدن ، يا پنجاه نوع مرگ ديگه . در مواردی امر کاملا پيش پا افتاده ايه که مرگبار هم نيست ...
با اينکه هيچ وقت با اين مردک هم عقيده نبودم و اصولا نمی فهمم چی می گه ولی الان اين حرفش به دلم نشست ...
ژان می گه : وقتی اومدی اونو پس خواهی گرفت . اما اون نخواست نگهش داره بايد ...فهميد ...بايد فهميد ...
شما نخواستين به حرف من گوش کنيد ...بسيار خوب بفرمائين ...
والياستروگووا می گه : اونکه منتظر شنيده شدنش بودی داره از اينجا ميره ...
سربرمی گردونم و نگاه می کنم ...اون رفته و خاطرهء عطرش هنوز اونجاست خوب بو می کشم ...عطر تندی که تنفسش سکسکه را بند می آره ...

لیلا | 10:08 PM | شما هم بفرمائید سکسکه ! (8)
جمعه 1 اسفند 1382
مداد تراش

پاک کن ته مداد تموم شد ولی اين پاها درست نشد . همش يکی از پاها بزرگ می شه يکيش کوچيک ...تازه  پاهای اين خانومه از روبرو کشيده شده ولی مال نقاشی من يه وريه ! پاهاشو که از روبرو می کشم شبيه پاهای مرغ خاله زری اينا می شه  ...... سميرا می گفت : چرا بهش می گی خانوم خوشگله ؟ اسم اينا باربيه ! باربی ! ... آدم ياد اين خرس پشمالوها ميوفته که يه قلب قرمز رو با دستهاشون نگه داشتن حيف نيست خانوم به اين خوشگلی اسمش اسم يه خرس باشه ؟  ...اين مداد تراش باز کجا غيبش زد ؟...يادم باشه آشغال تراشها رو بردارم وگرنه مامان دوباره داد می زنه هرچی هم نقاشيم قشنگ باشه نيگاش نمی کنه ...فقط فکر تميزی خونه است...هميشه وقتی بهش نشون می دم می گه : آره خوب شده ...ولی هميشه هم يا داره ظرف می شوره يا آشپزی می کنه اصلا سرش رو بر نمی گردونه نگاه کنه ...


تازه پاها رو هم که بکشم صورتش می مونه من هميشه جاهای سخت رو آخر می کشم ...مثل صورت اين خانومه .  دوست دارم مدادم هم هميشه تيز تيز باشه آخه اگه مداد تيز نباشه که نمی شه باهاش خانوم به اين لاغری و خوشگلی رو کشيد !...ولی صورتش سخته ها ...ولش کن بذار وقتی به اونجا رسيدم يه کاريش می کنم شايد هم اصلا صورتشو بدم مامان بکشه...


نمی دونم گلهای روی دامنش رو بکشم يا نه ؟ آخه اينها بيشتر شبيه گلهای فرش می مونن ولی من فقط بلدم از اين گلها بکشم که يه گرداليه بزرگ وسطشه ۵ تا گردالی ديگه هم بهش چسبيده ...


اولش که مداد رو گرفته بودم دلم نميومد بتراشمش ولی با مدادی که تيز نباشه هيچی نمی شه کشيد بعدشم اگه با خود اين مداده خانومه رو  بکشم بهتر در مياد تازشم اول فکر می کردم ۲ تا از اين خانوم ها روش هست ...آخه وقتی می چرخونمش هم ۲ تا ديده می شه ولی يه دفعه انگشتم رو گذاشتم رو يکی از صورتها و بعد که مداد رو چرخوندم که اون يکی رو ببينم ديدم فقط يدونه هست خيلی با مزه بود ...همين جوری می خنديدم و مامان از تو حياط داد زد که : باز هم خل شدی دختر ؟ به چی می خندی ؟...


بذار حالا که گلهای دامنش رو کشيدم مدادم رو تيز کنم و اون يک دونه گل روی بلوزش رو هم بکشم خيلی لباسش قشنگه به مامان گفتم مامانی تو هم يدونه از اين لباس ها بخر و بپوش خيلی بهت مياد ...مدادم رو گرفت و يه نگاهی به خانوم خوشگله کرد بعد گفت : خدا به دور ، ديگه از من گذشته ... خيلی ناراحت شدم آخه مامانم هم جوونه هم خوشگل فقط يه کم تپله ! ولی هر چی بهش می گی می گه ايشالا برای تو ديگه ...موهامو می بافه و آروم برام يه چيزايی می خونه ، شايدم برای خودش می خونه . ولی من از شعره يه جاهاييش رو فهميدم که به نظرم برای من باشه آخه هی می گه عروست می کنم و خوشبخت می شی ...


حالا فکر می کنی پاهاش که خيلی کثيف شده معلوم شه ؟ آخه پاک کنش فقط سياه کرده سگ پدر ! مامان بهم گفته دختر هيچ وقت حرف بد نمی زنه من هم وقتی با خودم تنهام می گم چون اون دفعه ای که بلند گفتم مامان محکم زد تو دهنم و گفت : کی اينو بهت ياد داده ؟ منم گفتم : هيچکی به خدا ...ولی ترسيدم بگم که کی بهم ياد داده اونوقت دوباره می رفت با صاحب خونه مون دعوا کنه و بگه : چرا دق و دليتو سر بچه خالی می کني ؟ بعد هم دعوا زياد شه و همهء همسایه ها بيان . اونوقت همه يادشون می ره که من هم اونجام و صاحب خونه مون هم هی به بابای من فحش بده ...آخر سر هم مامان اونقدر محکم دست منو بکشه ببرتم تو اتاق که دستم درد بگيره ...


ديگه داره تموم می شه مدادم رو که تيز کنم صورت خانومه رو می کشم...خب اول بايد چشمهاشو بکشم که از همه سخت تره فقط نمی دونم توی چشمهاشو با چی بکشم آخه چشمهای خانومه آبيه.....ا .......چشمهاش کو ؟ چرا اينقدر زود به گردنش رسيد ؟ من که هنوز چيزی نتراشيده بودم ؟!...

لیلا | 03:36 PM | نظرات (1)
جمعه 3 بهمن 1382
برای گروه سنی « الف » تا « ج »

يک خط زيگزاکی قرمز که معلومه در فواصل نامعين و با سرعتهای متفاوت کشيده شده . مداد قرمزه ته خط به حالت ايستاده منتظره و چند تا نقطهء پراکنده دور و برشه که نشون می ده يک کم اين پا و اون پا کرده تا ببينه بقيهء خط رو هم زيگزاک بزنه يا بدون دردسر يه خط صاف رو بگيره و بره ؟! ... مداد سبزه يهو معلوم نيست از کجا پيداش می شه . اين سبزينگی ها هميشه همين طورند ! يهو بی هوا وسط صفحهء سفيد سبز می شن ! به هر حال معلومه که خيلی خوشحاله ، چون با سرعت يه قوس بزرگ بالای خط زيگزاکيه می زنه و در انتهای خط با حفظ يه فاصلهء سفيد کنارش می ايسته ، وقتی هم که قوس رو می کشيد می شنيدم که می خوند : سبزی من از تو سرخی تو از من ....اوهوی سبزه ! خنگه ! اون زرديه ! نخير گوش نمی ده .....حالا دو تا خط نسبتا باريک سبز و قرمز داريم که دارن تو صفحه اينور اونور می رن قرمزه يه کم پهن تره و گاهی عقب می مونه ولی سبزه منتظر می مونه تا اون بهش برسه برای همينم هست که گاهی يه نقطه های پر رنگ وسط خط سبزه ديده می شه ...يه حجم بزرگ رنگ سبز اينجاست ...فکر کنم به جنگل رسيدن  اميدوارم يه شير و خورشيد دنبال سر خودشون راه نندازن که قصه مون خراب می شه ، نه نه ...سبزه عاقله ! چون يه سبد تمشک می چينه و می ده دست مداد قرمزه ...انگاری قصد داره اين سرخی رو زياد تر کنه ...ولی قرمزه فکر کنم از پشت اون کوه تيز تيزای قهوه ای که بالای صفحه اند اومده چون اون برگ کوچولوهای تمشک رو با بی ميلی می خوره و تمشک ها رو دور می اندازه ...يک ردّ نقطه نقطهء قرمز پشت سرش به جا مونده و خودش کم کم داره قهوه ای می شه ...سفيدی کاغذ و دو تا خط : يکيشون يه کم چاق تره و قهوه ای متمايل به قرمزه و اون يکی سبزه و لاغر ! حالا يه سری خطوط منحنی آبی می بينيم که با حوصلهء بيشتری نسبت به خط فرفری های جنگل نقاشی شدن خط ها آبی پر رنگند و بين اونها با يک آبی کمرنگ تر پر شده ...اينجا درياست ! اميدوارم خط هامون غرق نشن .........نه مثل اينکه از پهنای آب رد شدن و دارن بيرون ميان اين از اولی که سر و کله اش پيدا شد ! اوهوی اينجا رو ببينين ! خط سبزه يه کم سبز - آبی شده خوب الانه که  سر و کلهء قرمزه هم پيدا می شه فکر کنم رنگ قهوه ای ها رو آب دريا شسته باشه و الان دوباره به همون قرمزی اولش ، شايد هم شفاف تر بيرون بياد .......ای بابا ! اين که کاملا قهوه ای شد خوب عيب نداره ...يه خط سبز - آبی خيلی لاغر داريم و يه خط قهوه ای چاق که توی سفيدی کاغذ می رن و خط قهوه اييه تقريبا اون يکی رو دنبال می کنه و گاهی هم يه کم اينور اونور می مونه و يه لکه هايی می کشه ...نمی دونم منظورش چيه !


اينجا صفحه مون پر از نقطه هايیه که شبيه قطره می مونن از اونايی که پايينشون قلمبه شده و بالاشون تيزه ...تو نقاشی داره بارون مياد ! ...


 


 


يک خط آبی توی صفحه است و يک خط قهوه ای که خيلی عقب تر داره اونو دنبال می کنه ... داريم به انتهای سفيدی می رسيم بايد برم دورتر ببينم اين دوتا خط با همديگه چی کشيدن ...د ....صبر کن ببينم چی کار می کنی ؟ تو که گند زدی به همه چی ! پاک کن زشت گنده ! چرا خط آبيمو پاک کردی ؟

لیلا | 12:37 PM | نظرات (7)
سه شنبه 8 مهر 1382
بووووووووووووووووووق !


همچنان کنارت راه میاد ... سر و صدای ماشینها نمی ذاره درست بشنوی چی می گه ! پیاده رو بعضی جاها پهن می شه و بعضی جاها باریک ، ولی فاصلهء بین شما تغییری نمی کنه ! گاهی یک بوق ممتد صحبتهاشو قطع می کنه ولی لباش همچنان تکون می خوره و بعد که صدا قطع می شه ادامهء حرفها ..........و صحبتهایی که به نظرت چیزیشون از دست نرفته .....دلت می خواد بالای جدول کنار پیاده رو راه بری تا هم قدش بشی ، دلت می خواد دستاتو بذاری تو جیبهای پشت شلوارت ، کیفت رو هم پرتاب کنی تو جوی آب و لی لی کنان طول جدول رو طی کنی .....با این سرعتی که داره راه میاد احتمالا اگه این کارو بکنی ازت عقب می مونه ......توی این فکری که گرمای دستاشو حس می کنی دستت توی دستاشه ، دستهاش غمگین از سردی دست تو .....و تو غمگین از موندن روی کف پیاده رو ....بهت می گه : " خره می فهمی چقدر دوست دارم ؟ " می گی : " ببین این شهر کتاب قبلنا بالاتر بود ! جاش عوض شده ؟ "


می گه : " کی گفته دخترا احساساتی ترن ؟ هر کی گفته باید سرشو از بیخ کند ! " می گی : " حالا چی می خوای از شهر کتاب بخری ؟ " می گه : " دخترا احساساتشون سطحیه ! دوست داشتنشون انتزاعیه و تا وقتی عاشقن که از احساس پسره مطمئن / بوووووووووووووووق ..... می گی : " اگه می خوای نوار بخری یه جای دیگه هم می شه رفت ! " می گه : " تو اونقدی که من دوست دارم دوسم نداری ! " می گی : " این شهر کتاب باید اینجا می بود ! این مغازهء لوازم خونگی چیه پس ؟ .... ترازوی هدیه !!!!!!بوووووووووووق .... ترازوووووووووووو ..... می گه : " نه ! تو عشقت به اندازهء مال من نیست تو همش داری به خاطر آینده حال رو تباه می کنی ! " می گی : " من هر وقت یه چیزی رو با این ترازوها برای مامانم وزن می کنم فکر می کنم که اون ترازو قدیمیا که دو تا کفه داشت چقدر خوشگل تر بودن ، این جدیدا خیلی مضحکن ! عین گوشکوب می مونن ، بعدشم چون یه کفه دارن آدم مفهوم سنجیدن رو ازشون حس نمی کنه .... " می گه : " آره ترازو دو کفه اش خوبه ، به شرطی که با هم برابر باشن ! نه مثل مال ما که کفهء من سنگین تره ! " می گی : " کی تعیین می کنه ؟ تو می دونی که من دوست / بووووووووووووووووق .... می گه : " چی گفتی ؟ .....لعنت به این خیابونا ! "



لیلا | 10:18 PM | نظرات (11)
دوشنبه 10 شهریور 1382
۲ سکانس آخر !


مکان : خارجی ، دباغخانهء بزرگ شهر


زمان : همیشهء حال



[ توی صف ایستاده ای و کمی دلهره داری . تصورت از این مکان جور دیگری بوده و این را می شود از چهره ات حدس زد . بعضی از آنجا که بیرون می آیند کاملا به هم ریخته اند و برخی دیگر سرحال و قبراق اند . و تو توی دلت آشوب است . همیشه آن تو همینطور بوده است و این موضوع باعث تعجب توست که چرا با وجود اینکه اعضای درونی آدمها همه شان گرد و منحنی اند ولی تکه خرده هایشان اینقدر تیز و برنده اند ( حتی این را سابقا هم اینجا نوشته ای ). اینجا : از پوست روی قفسهء سینه ات یک جسم سرد ، تیز و برنده بیرون زده است و تو سعی می کنی پوستین را همچنان محکمتر به خود بپیچی تا مبادا ناخواسته دیگران را زخمی کنی . دعا می کنی که این دباغ ( پوست کن ) باور کند و این پوستین را به جای پوست از تو بردارد وگرنه چطور می خواهی اینهمه گند را از آنجا جمع کنی و ببری ؟ این تیزی چه می شود ؟ اگر میان بقیهء چیزها گم شد چطور می خواهی آن را پیدا کنی ؟ آخر خیلی دوستش داری و به آن دلبسته ای ! درست نمی دانی چیست ولی به این هیچک برنده بد جور خو کرده ای ! حتی اگر فقط پوستین را برداری باز هم نمی دانی با آن چه کنی ! با وجود این تیزی بعد از این کسی پیش رویت گام بر نمی دارد و من می دانم تو نمی خواهی که کسی پشت تو راه بیاید . خودت همیشه می گفتی چیزی را که واقعا نمی توانی تحمل کنی آدمهایی هستند که از تو احمق ترند !..........صف کمی جلوتر رفته و بین تو و نفر جلویی فاصله افتاده است پوستین را بیشتر به خود می پیچی و فاصله را کم می کنی ... کم کم حس پشیمانی از آمدن توی چشمهایت دیده می شود ....... با خود فکر می کنی اگر دباغ فریب نخورد چه می شود ؟ .... و بعدها که تکه تکه شدم ..... او کدام تکه را بر می دارد به یادگار ؟ نه ! از کسی گله ای نداری . آه این درد گریبان می درد این زخم سینه ....صدای ترک خوردن دنده ها هرشب خواب را از چشمانت ربوده و آنوقت اینها می گویند برای درمان باید پوست بیندازی و پوست تو همین پوستین کهنهء نخ نماست اگر بخواهی جز این چیزی را برداری دیگر آدم نخواهی شد اگر پوست را جای پوستین بیندازی همه چیز فرو می ریزد .... همه چیز ؟هه ! مگر تو چی هستی که خود را همه می نامی ؟ بگذار این همه هم فرو بریزد . این همه فقط یک تاول بزرگ است که اگر بریزد در حفره های زخم جهان فرو می رود و یک تاول چرکی از سطح زخمی اینجا کم می شود بگذار این " همه " فرو بریزد...... ]



مکان : داخلی دباغخانه


زمان : انتهای همیشه



[ پسابهای استفراغ زمین که به گورها باز می گردند و یا انتظار یک دگر دیسی را می کشند . در میان این زردآب یک جسم براق چشم بیننده را به خود وامی دارد : یک تیزی سرخ برنده !..... و کمی آنطرف تر دباغ را می بینيم در حالی که چاقوی پوست کنی اش را تیز می کند و پوستینی آشنا به تن دارد ......]

لیلا | 03:28 PM | نظرات (0)