آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


صفحه اصلی

دوشنبه 3 شهریور 1393
Money, money, money Must be funny In the rich man's world Money, money, money Always sunny In the rich man's world Aha-ahaaa All the things I could do If I had a little money It's a rich man's world

اینکه داشتن "پول" به عنوان نسبی‌ترین پدیده، همچنان بزرگترین عامل قدرت انسان‌هاست، چیز غریبی نیست ولی اینکه بیشترین نقطه ضعف آدم‌ها هم هست دردناک است. آدم‌های پولدار با اعتماد به نفسند و کم‌پول‌ها بی اعتماد به نفس و برای همین پولدارها راجع به همه‌چیز حق اظهارنظر دارند، از موضع بالا به بقیه نگاه می‌کنند و بابت همه‌چیزشان حتی فرزندانشان که ممکن است هیچ قابلیت ویژه‌ای نداشته‌باشند به بقیه فخر می‌فروشند چون به هرحال تخم دو زرده آنهایند. این خواص تا حدی عادی‌ست و از آدم‌های متمول‌تر انتظار می‌رود. بدبختی آنجاییست که آن‌هایی که "پول" کمتری دارند، اگر همه‌چیز بیشتری هم داشته‌باشند باز هم احساس کم بودن دارند. عده زیادی خواسته و ناخواسته نقش "کاسه‌لیس" به خود می‌گیرند، دوستی‌ها و روابطشان را برپایه "مصلحت و دوراندیشی" بنا می‌گذارند و اجازه می‌دهند پولدارها میراث‌خوار اندیشه آن‌ها باشند و چاکرصفتی را حتی به نمایش ویژه‌ای بدل می‌کنند.

لیلا | 12:22 PM | نظرات (15)
دوشنبه 30 تیر 1393
فیس بوک

افسردگی بیماری شایع روزگار و تقریبا همه‌گیر نسل ماست. خیلی‌هامان جوری زندگی می‌کنیم که فقط تمام بشود و برود رد کارش. انگیزه نداریم. خوشحالی‌ها تاثیر زودگذر و کمی دارند و غم‌ها تاثیر طولانی و مسری. دکتری را می‌شناسم که می‌گفت اگر می‌توانست قرصهایی نظیر فلوکستین، آسنترا و زاناکس را می‌ریخت توی سد کرج تا همه بخورند. دوستانی که تجربه استفاده ازین قرصها را دارند می‌دانند که اصلا "چاره" نیستند، چاقی و عادت‌پذیری‌ ازویژگی‌های معمولشان هستند و بعد دلیل دیگری برای افسردگی هم به معضلاتمان اضافه می‌شود. مشکلاتمان حل نمی‌شوند و تازه اگر اثرگذاری قرصها خوب باشد بعد از مدتی ازین‌که به سیب‌زمینی تبدیل شده‌ایم حالمان خراب می‌شود. در این میان "فیس‌بوک" ، "توئیتر" و فضاهای این‌چنین چه جور چیزی هستند؟ تشدید کننده افسردگی؟ علامت افسردگی؟ واقعیت اینست که مدیاهای این‌گونه ابزاری هستند برای گذراندن دورهمی افسردگی، وسیله‌هایی برای وقت تلف کردن و کشتن زندگی همانگونه که قرار است تمام شود و برود پی کارش. فیس‌بوک تشدیدکننده، راه‌حل و یا علامت ملال نیست فیس‌بوک خود افسردگی‌ست.

لیلا | 06:06 PM | نظرات (9)
شنبه 31 خرداد 1393
برابری دولادولا نمی‌شه

این روزها به عنوان زنان جامعه ایرانی خیلی شاکی هستیم. چرا ما را به ورزشگاه راه نمی‌دهند؟ ما خواهان برابری حقوق زن و مردیم. راستش را بخواهید من هم ناراحت می‌شوم و ذهنم درگیر این چیزها می‌شود ولی عصبانی نمی‌شوم.
به نظرم ما زن‌ها وضعیت پارادوکسیکالی را برای خودمان و مردهایمان ایجاد کرده‌ایم و تا وضعیت این پایین و بین خودمان درست نشود توقع اجرای حقوق برابر از کوته‌فکرهایی که آن بالادست نشسته‌اند خیلی بیهوده است.
ما خواهان برابری هستیم ولی توقع داریم موقع رانندگی آقایان برای ما بایستند و راه عبور بدهند، در آسانسور که باز می‌شود مردها باید بگویند بفرمایید اول شما، توی مهمانی سر میز شام اول ما غذا بکشیم، دوست داریم مردی که کنارش هستیم قوی باشد تا آن بیرون توانایی مقابله با دیگر مردها را داشته‌باشد، بتواند بجنگد و از حقوق خودش و ما دفاع کند، به موقع خشن باشد و درعوض توی خانه و محیط خصوصی و در روابطش با ما لطیف باشد، محترم برخورد کند و شخصیت ظریف زنانه‌مان را درک کند.
برابری حقوق زن و مرد از آن چیزهایی‌ست که نباید توقع رعایتش را از مردها داشت، اگر ما فکر می‌کنیم برابریم خودمان هم یک سمت ماجراییم.

لیلا | 01:20 PM | نظرات (1)
شنبه 6 مهر 1392
برای پدرهامان

شکی ندارم که در این سال‌ها وضعیت مردان خانواده‌های سنتی و بیش از حد مردسالار هم در کشور ما تغییراتی کرده‌است چه رسد به خانواده‌هایی مثل خانواده خود من که نه تنها به نظرم زن‌سالارست بلکه مردانی به شدت منزوی و ساکت دارد.
تفریحات مردهای میانسال در خانواده‌های ایرانی خیلی محدود است، بازی ورق و تخته، گلکاری و باغبانی، معاشرت با دوستان و ...
تا چندین دهه قبل چیزی به نام مشاوره روانی، قرص ضد افسردگی و اصولا احترام گذاشتن به روح و روان مطرح نبود، اگر کسی پیش دکتر می‌رفت همه فکر می‌کردند دیوانه‌است و برخلاف روزگار ما که دیوانگی و شیدایی خیلی هم جذاب به نظر می‌رسد ( البته از دور ) هیچ‌کس خودش را در مظان این قرار نمی‌داد یا اصولا به ذهنش خطور نمی‌کرد که پیش دکتر روانکاو می‌رود و یا دارو مصرف می‌کند. ولی خوشبختانه در حال حاضر این قضیه کم‌کم دارد عادی می‌شود.
موضوعی که ذهن مرا درگیر کرده و البته خیلی هم آزارم می‌دهد، وضعیت پدرهامان است. این روزها پدرهای خیلی از دور و بریهایم را می‌بینم که کم‌غذا شده‌اند، ایرادگیر و بهانه‌جو هستند، از معاشرت لذت نمی‌برند، کمتر از خانه بیرون می‌آیند، به هیچ چیزی علاقه ندارند و ...شاید اگر بخواهیم خیلی علمی برخورد کنیم، بگوییم یائسگی مردانه به خاطر کاهش هورمن تستوسترون یا بحران میانسالی! ولی دلیل ساده آن اینست که مردان این سنی که اینهمه مشکلات را در کشوری اینچنینی دیده‌اند و تجربه کرده‌اند اگر دچار این حالات باشند یعنی احساس بی‌مصرف بودن می‌کنند.
نمی‌دانم چرا مادرهای نسل ما انگیزه‌های بیشتری دارند و یا شاید هم می‌دانم و الان حوصله بازکردنش را ندارم. ولی دوست دارم به پدرم و پدرهامان کمک کنم. اگر پدری دارید که تا به‌حال دوستانی برای معاشرت داشته و وقتی چندتایشان از دنیا رفته‌اند، گنگشان منحل شده، برای پیاده‌روی به پارک نمی‌رود، فکر می‌کند مردم عادی زیادی احمقند و برای همین توی خانه می‌ماند، غذا نمی‌خورد و غر می‌زند بدانید افسرده است و افسردگی توی این سنین خطرناک‌تر است (چون بدن کم‌کم ضعیف می‌شود و یک سرماخوردگی ساده آدم را از پا می‌اندازد) سعی کنید او را به دکتر ببرید و یا اسباب کارهایی را که دوست دارد برایش فراهم کنید. کتاب بخواند و درباره آن با کسی حرف بزند، باغبانی کند، نجاری کند و حتی چیزهای بی‌مصرف و الکی بسازد و خلاصه فکر نکند که بودنش بیهوده است. پدرهامان خسته‌اند، کاش بقیه زندگی‌شان را شادتر زندگی کنند.

لیلا | 11:33 PM | نظرات (11)
دوشنبه 29 خرداد 1391
گذشتم از او

یکی از بزرگترین ضربه‌هایی که می‌خوریم، زمانی‌ست که آدمی که برایمان بزرگ است، دور از اشتباه است، محترم است، خطایی می‌کند. چیزی توی دلمان، جایی در عمق وجودمان می‌شکند، خرد می‌شویم، چون اعتماد به خودمان، به شناختمان و به احساسمان خدشه‌دار می‌شود. عصبانی و ناراحت می‌شویم و در واقع از خودمان می‌رنجیم. چیزی شبیه شکست عشقی و حتی شدیدتر است چون در یک زمان هم شکست عقلی خوردیم و هم احساسمان دروغ از آب در آمده. واقعیت این است که آدمها هیچ کدام آن‌قدرها بزرگ نیستند و ما هیچ وقت از خطا دور نیستیم. شاید لازم باشد برای نشکستن بتی نسازیم.

لیلا | 04:39 PM | نظرات (31)
یکشنبه 27 فروردین 1391

آزادی چیزی نیست که لب تاقچه عادت از یاد من و تو برود...

لیلا | 09:05 PM | نظرات (2)
سه شنبه 25 بهمن 1390
ناخودآگاه

"بعضی‌ اشخاص از ترس اینکه با چه اکتشافاتی روبرو شوند، از تجزیه و تحلیل زیاد از حد وحشت دارند. ولی‌ باید به درون زخمهایتان بخزید تا با ترستان روبرو شوید. هنگامی که خونریزی شروع شود، پاکسازی میتواند آغاز گردد. "

- کارل گوستاو یونگ -

ناخودآگاه آدمها اکثرا پر از چیزهای آزاردهنده و دردناک است. وقتی خواب می‌بینیم کم پیش می‌آید، خوشحال باشیم. حتی گاهی که در هشیاری برای کسی تعریفش می‌کنیم می‌بینیم آنقدرها سخت و ترسناک نبوده ولی در آن وضعیت بی‌هشیاری توانسته ما را زجر دهد. تمایلات سرخورده، احساسات فرو خورده و درونیات سرکوب شده همه در ناخودآگاه سطح یا عمق مدفون و ته نشین شده‌اند و وقتی قرار باشد بیرون بریزند و بالا بیایند چیزهای زیادی را خراب و ویران می‌کنند.
هنرمندان و نویسنده‌ها خیلی‌هایشان از همین زخم‌‌های بالقوه استفاده می‌کنند و اثر هنری می‌آفرینند. احساساتی را که کسی نخواسته بشنود یا خودشان به هر دلیلی نخواسته‌اند خودآگاهانه بیرونش بریزند به صورت قطره چکانی و در بعضی شلنگی بیرون می‌ریزد. روی کاغذ یا بوم و یا سطح مجسمه‌ای پخش می‌شوند و اثر هنری می‌آفرینند.
تصور کنید ون گوگ دیوانه‌ای که توانسته اینهمه اثر بیافریند و سر یک کل‌کل با نقاش دیگری گوش خودش را ببرد، می‌رفت و ناخودآگاهش را می‌سپرد دست یک روانکاو و می‌گذاشت طرف با تجزیه و تحلیل درونش را پاک کند. آنوقت ما باید به همان گوگن بسنده می‌کردیم و ون گوگ هم مثلا یک کشاورز بی‌نام بود.

لیلا | 04:07 PM | نظرات (26)
جمعه 17 تیر 1390
دلیل

یک نفر از ملا نصرالدین خواست خرش را به او قرض بدهد ملا هم گفت نمی توانم ، شخص پرسید چرا و ملا جواب داد : چون خر من سیاه است . شخص گفت خوب چه ربطی دارد و ملا گفت : برای قرض ندادن همین دلیل بس !

از آقای شوهر می پرسم چرا راجع به آخرین کارم ( نقاشی ) نظری ندادی ؟ می گوید : آخه سیاه سفید بود !

لیلا | 12:30 AM | نظرات (15)
سه شنبه 23 فروردین 1390
مرد که گريه نمي کنه

نشسته لبهء تخت و هی پشت سر هم دماغشو بالا می کشه و توی دستمالی که دیگه از خیسی میشه چلوند فین می کنه ، میگه پسره چه بلاهایی سرش آورده و از بدشانسیش در مورد پسرها می ناله ، دلم می خواد دستمو بندازم دور گردنش یا شونه هاشو بمالم ولی عینهو بز نشستم و بر و بر نیگاش می کنم . یه کم استرس دارم بابت اینکه ظرفیت دستمالی که دست دوستمه کی تموم میشه ؟ بدون اینکه متوجه نگاهم بشه دور تا دور اتاق رو برانداز می کنم بلکه جعبهء دستمال کاغذی پیدا کنم ، خاطره ای ندارم که این دستمالی که دستشه رو از کجا آورده و برای همین نگرانیم بیشتر میشه ، بعد یهو به ذهنم می رسه که دوستم الان فکر می کنه من چقدر سنگدلم و از دستم ناراحت میشه ، آخه من اصلا پسره رو ندیدم و نمی شناسم که بخوام قضاوت کنم ! اینجوری خودم رو توجیه می کنم و اون همچنان داره گریه می کنه .
من قبلن ها خیلی عرعروتر از الان بودم ولی کلا الان یه کم سفت شدم و به این راحتیها اشکم در نمیاد ، می گن آدم های خوب راحت تر گریه می کنن و اونهایی که توی جمع و یا جلوی مردم اشک میریزن آسیب پذیر ترن و بیشتر به حمایت اجتماعی نیاز دارن . نمی دونم قضیه چیه ولی اگه اینجوری باشه من الان آدم بدی شدم و اینکه هیچ وقت دوست نداشتم که موقع گریه کردن کسی ببینتم و یا دلداریم بده لابد نشونهء بدیه ! این موزیک وبلاگم که خشم خیلیها رو بر انگیخته و باعث شده مردم به من و آبجیز و جد و آباد جفتمون فحش بدن چند وقت پیش باعث شد یه عالمه به این قضیهء گریه کردن فکر کنم و بعد هم از دست خودم عصبانی بشم . واقعیت اینه که زنها بیشتر در مواقعی گریه می کنن که احساساتشون بر انگیخته میشه و یا مورد شماتت قرار می گیرن و یا از حرف زدن در موردی عاجزن ! من مدتهاست فقط خشمگینم و برای همین توی هیچ کدوم از این موقعیت ها قرار نگرفتم و خدا به روزی رحم کنه که دیگ بترکه : ) مردها بیشتر وقتی احساس بی کفایتی می کنن و یا به خاطر درد از دست دادن چیز یا کس عزیزی گریه می کنن و برای همین کمتر می بینیم که مردها گریه کنن ، مگر موقع عزاداریها ! چون در غیر اینصورت من کمتر مردی رو دیدم که کلا احساس بی عرضگی کنه ...
خود گریه کردن که به نظر من یک جور هنره چون شما باید بتونین به شخص یا جمعی که خودتونو توش رها می کنین اعتماد کنین ! باید بتونین خودتونو بسپرین به یه آدمهای دیگه و بدون سبک سنگین کردن احساساتتون رو در ملا عام بگذارین ، اینکه در مقابل گریهء دیگرون چه جور عکس العملی نشون می دین هنر بزرگتریه !حمایت کردن از آدمها ، همذات پنداری با اونها و گذاشتن مایه و انرژی کافی تا قطع شدن گریه از اون کارهای دشواره ! تازه یه جایی خوندم که وقتی زنی گریه می کنه بوی اون اشک تاثیری روی هورمون های آقای مرد می گذاره که جاذبهء جنسی رو از بین می بره و تاثیر شنیدن و دیدن گریهء خانمها برای آقایون مثل تاثیر شنیدن خرناس و خر و پف آقایون برای خانومهاست ( جل الخالق ) !

لیلا | 03:58 PM | نظرات (14)
شنبه 13 فروردین 1390
گوش دادن

داره منو نگاه می کنه وهر از گاهی سرشو به نشانهء تائید حرفهای من تکون می ده و لبهاشو یه فشار کوچیک میده که من خیلی خوشم میاد ، حرفهام که تموم میشه منتظر می مونم تا هم عکس العمل اونها رو تو صورتش ببینم و هم بشنوم که نظرش چیه که یک مرتبه و با هیجان میگه : چشمهاتو امروز یه جور دیگه آرایش کردی ؟ بیشتر بهت میاد !

***

چندین ساله با هم دوستیم و خودش می دونه که من از اون آدمهایی نیستم که از جون برای مشکلات دیگران مایه بزارم چون برای خودمم اینکارو نمی کنم ، نمی جنگم و اونقدر صبر می کنم که یا معضل از من عبور کنه یا من از اون ، این عیب بزرگیه و بهش افتخار نمی کنم ولی در عوض به حرفهای دوستم همیشه گوش دادم و لا اقل از این نظر باهاش همراهی کردم ، این دوست عزیز ایران نیست و دفعهء آخری که اومده بود کلی از من شاکی بود که اون بیشتر زنگ می زنه و من نمی زنم و اون بیشتر میاد و من نمیام و اون با معرفته و من نیستم ! کلی بحث کردیم و بهش گفتم که مشکلات من که شوهر و بچه دارم اگه از مال تو که مجردی بیشتر نباشه کمتر نیست و تو همیشه فقط حرف زدی و هیچ وقت نخواستی بشنوی ، بعد هر دو به این نتیجه رسیدیم که من هم باید برای حفظ دوستیمون حرف بزنم و درد و دل کنم . مدتی گذشت و دوست عزیز برگشت به دیار غربت و من برای اولین بار یه نامه نوشتم و کلی توش غر زدم و نالیدم و از مشکلاتم نوشتم و ...دو هفته ای گذشت و دوستم جواب منو داد و توی اون ایمیل فقط نوشته بود : لیلا جان امیدوارم بهتر شده باشی !!!!

***

جمله ای در رد حرفهای من می زنه و سرشو عین بادبزن تکون میده ، انگار می خواد با این تکون ها حرفهای منو پخش کنه تو هوا و به کلی نابودشون کنه ، کلی فکر می کنم و جوابشو می دم تا بحث بی ثمر تموم نشه ، دوباره جملهء اولشو با یه آرایش دیگه به خوردم می ده و اینبار انگشت اشاره شو به سمتم تکون میده ، باز هم فکر می کنم و سعی می کنم که با منطق اونو متقاعد کنم که باز هم همون حرفها رو تکرار می کنه ، می دونم که هرکس توی بحث خودش رو محق می دونه و می خواد حرف خودشو ثابت کنه ولی نمی تونم تحمل کنم که یه نفر اصلا به دلایل من گوش نکنه و مدام حرفهای تکراری خودشوبا سماجت تو مغزش نگه داره و تا من حرفم تموم میشه همون ها رو دوباره تو صورت من پرت کنه ، یکهو ساکت می شم و تصمیم می گیرم طرف فکر کنه حرفهاشو پذیرفتم...

***

این دوستم همیشه معترضه که من کم حرف می زنم و با همین روش تمام بحث ها رو نیمه کاره میزارم و من همیشه فکر می کنم که اون خیلی باهوشه و سفسطه می کنه و گوش نمی کنه و فرصت دلیل آوردنو از آدم می گیره ، یه مشکل دیگه هم داریم و اون اینه که من با صدای پایینتری حرف می زنم و بلند حرف زدن و قرمز شدن اون منو عصبی می کنه و همیشه احساس می کنم که آدمی که بیشتر داد بزنه نا خود آگاه بحث رو به نفع خودش تموم می کنه و اون که اول با شدت تو شکم آدم میاد در نهایت حرفش رو به کرسی می شونه و از نظر روانی آدم یواش بازنده است و من بازنده ام چون نمی تونم داد بزنم !

***

کلا معترفه که قرار نیست به حرفهای من گوش بده و برای همین هم جوابی در کار نیست ، گاهی محل بحث رو ترک می کنه و میگه من به حرفهای تو گوش نمی کنم و گاهی یک بند عینهو صفحه ای که سوزنش گیر کرده باشه میگه : نه نه من حرفهاتو قبول ندارم ، می گم چرا ؟ می گه خب قبول ندارم ! می گم دلیلت چیه ؟ می گه هیچی قبول ندارم ...

لیلا | 09:51 AM | نظرات (4)
یکشنبه 17 بهمن 1389
no comment

" ببین شیرین هستی؟ خوب گوش بده ببین من چی می گم . من یه مرضی گرفتم . خیلی نایابه .تمام مشکلات من از این مریضی یه . تا حالا به هیچ کس نگفتم . من از صدام بدم می آد . برای همین مرتب حرف می زنم . مثل وقتی که دندون آدم درد می کنه ، دیدی آدم مرتب با زبون فشارش می ده . ببین وقتی تو با زبونت به دندونت فشار می آری برای اینه که می خوای هر لحظه امتحانش کنی . من هم دارم صبح تا شب زر می زنم . پونزده بار تو این دو روز با سارا حرفم شده . گه کشیدم به خودش و زندگیش و دوستاش و به خصوص نامزدش . می فهمی ؟ من نمی تونم صدام رو تحمل کنم . دیدی آدم وقتی صدای ضبط شده ای رو گوش می کنه چه جوری می شه . محاله کسی از صدای خودش خوشش بیاد . حالا یه چیزی بهت بگم . می دونستی همه از بوی گه خودشون خوششون میاد . این جدی یه ها . علمی یه . ولی همه از صدای ضبط شده ی خودشون متنفرند . این به اون در . من دارم حرف می زنم که هر لحظه بفهمم این صدا چقدر داره من رو داغون می کنه "


زندگی مطابق خواستهءتو پیش می رود/یک تکه ابرواقعی/ امیرحسین خورشیدفر

لیلا | 11:10 PM | نظرات (1618)
دوشنبه 13 دی 1389
کارکرد

اگر به خودم بود اصلا حوصله نداشتم از خانه بیرون بروم ، چه رسد به اینکه بچهء خودم و دختربرادرم ومامانم را هم راه بیندازم دنبالم ، نرگس که پیشنهاد داد اما ،قبول کردم . نرگس دوست هم نیمکتی من است ، هفده سال پیش با هم توی یک کلاس بودیم و از همان موقع از آن شور و هیجان و روحیهء کودکانه اش خوشم می آمد ، خیلی معصومانه جوک های بی ادبی را نمی فهمید ، زودتر از همه مان عاشق شد ، مهربان بود و هست و هرکاری برای هرکس از دستش بر می آمد می کرد مادرش معلم بود و من یک حس ردیابی مخفی داشتم برای یافتن دوستانی که مادرهایشان مثل مادرخودم معلم بودند ، هفتهء پیش از پله های مجلس ترحیم همین مادرعزیز بالا می آمدم و توی دلم به خودم فحش می دادم ، از قبل تصمیم داشتم مثل صاحب عزا همهء طول مراسم را در آنجا حضور داشته باشم ولی طبق معمول سخنران آنقدر اراجیف گفت که نتوانستم تحمل کنم ، به خودم فحش می دادم که چرا وقتی پروین خانم زنده بودند مانترا را کم پیشش بردم ، بچه ها را دوست داشت و از همه مهمتر بچه های خودش هنوز ازدواج نکردند و نوه ای برایش نیاورده بودند ، بارها تصمیم گرفتم بروم عیادتش ولی آنقدر حالم خراب بود که نرفتم فکر می کردم بگذار یک آدم با روحیه برود پیشش و دلداریش بدهد ، من بروم چه کار با این حال گه مرغی ام ...؟حالا اما نیست که من بتوانم جبران کنم
نرگس هم بچه ها را خیلی دوست دارد و بالعکس ، اصولا ایران نیست و سفر قبل که آمده بود آن یکی پدربزرگ و مادربزرگ دخترم عاشقش شدند، تنها کسی بود که از پس دخترک بر می آمد و به او غذا می خوراند
آمده بود خانهء مامان اینها پیش من و حال یکی دیگر از دوستان قدیممان را پرسید که باردار بود ، گفتم زنگ می زنم تا هر دو حالش را بپرسیم و فهمیدیم که همان روز فارغ شده و نرگس هم گفت برویم عیادتش، آماده که شدم دخترم بهانه گرفت و گفتم خب این را هم می بریم ، بعد که لباس پوشاندیمش شروع کرد یک بند گفتن : ددر می می ! ( ددر مینو که اسم برادر زاده ام است )وقتی هم که سوزنش گیر می کند دیگر ول کن نیست ، خلاصه جماعتی را راه انداختیم رفتیم عیادت دوستمان ، مامان با دو تا نوه اش پایین توی لابی بیمارستان ماند و من و نرگس بالا رفتیم . دوستمان خیلی خوشحال شد و بعد سراغ مامان نرگس را گرفت و نرگس هم گفت که خوب است سلام رساند و آن دوست هم گفت که این مدت که خانه نشین بوده همه اش مامان نرگس را دعا می کرده ، من هم عینهو بخت النصرایستاده بودم و از شدت بغض نزدیک بود بالا بیاورم ، پایین که آمدیم مامان چشم غره ای رفت و گفت که دخترم آبرویش را برده ، دختر برادرم هم گفت نه آبروی ما رو نبرده چون فامیلیش چ بود ( و فامیل شوهرمو گفت )گفتم چه کار کرده ؟ گفت یکی از توپهای درخت کریسمس آن پایین را کنده بچه های دیگر هم که سراغش می آیند جیغ می زند. دخترم را بغل کردم و گفتم : بیا بریم توپو به عمو پس بدیم . مانترا هم توپ را سفت چسبیده بود و مامان و خاله نرگسش هم گفتند ولش کن بچه رو همه دیدن برداشته دیگه ، گفتم نه باید یاد بگیره وگرنه هرجا می ریم یه چیزی برمیداره فکر میکنه مال خودشه ، عمو ( یکی از مسئولین پذیرش ) گفت عجب دختر شیطونی داری و مانترا هم هرکاری کردیم توپ را پس نداد توی راه برگشتن به این فکر می کردم که بعضی ها مثل نرگس می شوند : همه را خوشحال می کنند و خوشحالی همه را می خواهند ، بعضی هم مثل من خوشحالی همه چیز را حتی به بچهء خودش کوفت می کند من بلد نیستم آدمها را خوشحال کنم و این عیب بزرگی ست !

لیلا | 08:22 PM | نظرات (7)
شنبه 29 آبان 1389
ورشکستگی

با یکی از دوستای قدیمی حرف می زدیم و صحبت یکی دیگه پیش اومد ، از اونجایی که الان تمام مسائل کائنات رو حول محور بچه و بچه داری می بینم از دوستم پرسیدم که اون دوست دیگه بچه دار نشده و در جواب گفت که : نه بابا خیلی وقته از شوهرش جدا شده ، گفتم چرا ؟ گفت : دختره قمار می کرده ،انگار که عربی حرف بزنه نمی فهمیدم چی میگه ،هفتهء قبلش هم یکی دیگه جدا شده بود چون شوهرش خنگ بوده و جلوی مردم آبروش می رفته ، یکی دیگه هم فامیل زنه خیلی دخالت می کرده وجدا شدن ، کلا همهء دوستامون یا دارن جدا می شن یا شدن و یا می رن خارج بعدش جدا می شن ، چند تا از دوستان زیر بار اقساط مهریه ان ، زوجی هستن که مدام ما رو تو معذوریت میذارن که بگیم حق با کیه ،یکی تازه مهر اولی رو داده دومی رو هزارتا مهر می کنه ! آدمهایی که پاشون اونور می رسه تازه انگار از زیرفشار جامعه شونه خالی می کنن و می تونن به زندگی که تا به حال ساختن فکر کنن و خیلی هاشون کارشون به جدایی می کشه ، اینجا فشار و استرس اونقدر زیاده که آدمها دوست دارن دوتایی و چندتایی باهم زجر بکشن و اونور که می رن تحمل همدیگه به عنوان یکی از فشارهای ارسالی از اینجا ست ، اینجا آدمها انگار تو تاریکی و کورمال کورمال تا دستشون به یکی می خوره که چهارتا حرف شبیه اونها می زنه عاشق می شن و اونور می بینن که اوووووووووووووه چقدر حرف که اصلا طرف نمی تونه تلفظشون کنه ! اینجا طرف چون اکسیژن به مغزش نمی رسه طبعا نمی تونه فکر کنه و اونجا تو هوای باز طرفشو تازه برای اولین بار می بینه ...
یادمه دوستی داشتم که باعث شد یک بار درطول زندگیم به کسی بگم طلاق بگیره ، اوضاعش همه جوره بد بود و وقتی بهش گفتم بابا مهرتو بذار اجرا یه سرمایهء کوچیک براته بعد هم جدا شو ! گفت اونوقت طرف فکر می کنه به خاطر پولش زنش شدم!!!یکی نیست بگه خب به درک که فکر کنه ، بعد هم اون آدمی که من یادمه هیچ چیز مثبتی جز پول نداشت!
وقتی مدتی از کسی بیخبرم جرئت نمی کنم حال شوهر ( و یا زن ) اش را بپرسم ، می ترسم طلاق گرفته باشن و من ضایع بشم ، واقعیت اینه که من نه مبلغ نظام خانواده و اخلاق و اینهام و نه مثل قدیم ترها فکر می کنم طرف باید عمری بسوزه و بسازه چون طلاق بده ، طلاق اگه لازم نبود وجود نداشت پس گاهی راه حل رهاییه برای دو آدمی که همدیگر رو دوست ندارن و باعث زجر هم می شن ، ولی قضیه ای که بیشتر برای من عجیبه اینه که خیلی از دلایلی که مردم برای طلاقشون می آرن چیزهاییه که قبل از ازدواج هم میشه فهمیدشون و اینکه چی میشه که تو چشم طرف می زنن ؟چیزی که طلاق دور و بریهام برای من داره اینه که یکهو یک یا دوتا دوست خوبو از دست می دم ، خیلی از زوجها بودن که هردوشونو خیلی دوست داشتم و بعد طلاق گرفتن و جفتشون چون فکر می کردن یه مجموعه دوست برای امثال من هستن رفتن و گم و گور شدن ، برای من مثل از دست دادن یه سرمایه می مونه برای خودشون که لابد یه جور ورشکستگیه ! سرمایهء فکری و عاطفی که مدتها روش کارکردن تا بشناسنش ، بفهمنش ، دوستش بدارن ، به بوش عادت کنن ، تحملش کنن و بعد یکهو تصمیم می گیرن دیگه تحملش نکنن! انگاری کلی چیز خراب می شه و می ریزه و باید از نو یه جای دیگه بسازن.من آدم متاهلیم و برای همین خیلی از روی هوا حرف نمی زنم از آیندهءخودمم بیخبرم و می دونم ، زندگی گاهی خیلی سخت میشه ، گاهی تحمل خودت برات سخته چه برسه به یکی دیگه ، گاهی دورنمای تنهایی و آزادی و بی مسئولیتی خیلی لذیذ و قشنگه ، بعضی وقتا دلت می خواد برای خودت بری یه گوشه و تنهایی بمیری ، گاهی می خوای هیچ صداییو جز صدای نفسهای خودت نشنوی ، می خوای تا هروقت خواستی هرکاریو داری ادامه بدی و کسی نباشه که هی سک بزنه که کارهای مهمتری هم داری ، دوست داری اهمیت و اولویت کارها رو خودت مشخص کنی نه دیگری ، دوست داری با آدمهایی که خودت می خوای معاشرت کنی نه آدمهایی که جفتتون باهاشون تفاهم دارین ،دوست داری حرفهایی رو که قبول نداری تائید نکنی ، دوست داری بپری ! ولی واقعا اگر قراره توی دنیا ماهی یه چیزاییو بسازیم و هی خراب کنیم چی می شه ؟ اگر قراره دائم ورشکسته بشیم انرژی داریم هی از نو بسازیم ؟اصلا این انرژی از نو رو کی بهمون میده؟ یه آدم جدید؟اون از کجا میاره؟ بیاین به قانون بقای انرژی احترام بذاریم! بیاین یه کم سعی کنیم ! دوستامونو از هم نگیریم !دوستامونو ورشکسته نکنیم!

لیلا | 05:51 PM | نظرتو بگو!می دونم خیلی از کسایی که می خونن طلاق گرفتن (7)
دوشنبه 5 مهر 1389


بر سر آتش تو سوختم و دوووووووووووووووووووووووود نکرد
آب بر آتش تو ریختم و سود نکرد

لیلا | 02:51 PM | نظرات (13)
سه شنبه 12 مرداد 1389
فرهنگ

تلویزیون دارد راجع به " بابی ساندز" یک چیزهایی می گوید ، از آقای شوهر می پرسم خیابان بابی ساندز کجای تهران است ؟ ( لازم به ذکر است آدرس یابی من کمی بهتر از آقای شوهر است ) می گوید : همون که نزدیک گیشاست !
- نه اون "پاتریس لومومبا" ست !
- آهان اون که نزدیکه فاطمیه !
- نه اون "فتحی شقاقی " ه!
- اون که ادامهء قائم مقامه ؟!
- نه اون "احمد قصیر"ه!
پدر آقای شوهر از آنطرف داد می زند : نزدیک "چرچیل" ه !
...

***

توی کلاس ورزشمان دختری هست که هیکل نسبتا خوبی دارد و فقط کمی شکم دارد ، آن هم به قول خودش وقتی می نشیند و قوز می کند پیداست . من هفته ای سه ساعت ورزش می کنم و تا جایی که حساب کردم هفته ای تقریبا بیست ساعت ورزش می کند ،چند روز قبل کمی بالا و پایین مرا برانداز کرد و گفت : وای فکر کن من هنوز نزاییدم وقتی بزام چی می شم ! با تعجب گفتم : مگه ازدواج کردی ؟ گفت : نه ولی بالاخره که می کنم !
چند روزی پیدایش نبود و از معلممان حالش را پرسیدم ، گفت رفته قرص چربی سوز خورده که هرکدام نزدیک صد هزارتومن بوده و از شدت بی خوابی و بی اشتهایی حالش بد شده ...( گویا قرص چربی سوزی توی بازار هست که بیشترش شیشه است )

***

ما توی یک مجتمع مسکونی پرواحد و در راهروی طبقهء اول زندگی می کنیم که منتهی به حیاط است ، وقتی خانه را می گرفتیم تمام جذابیتش برایمان همین حیاط بود و اینکه اگر از پنجره دست دراز کنیم چمن حیاط را لمس می کنیم ،
تابستانها که بچه ها توی حیاط بازی می کنند به خودمان فحش می دهیم که طبقه اول انتخابمان بوده .
یکی از تفریحات بچه ها اینست که درحیاط را می گیرند و یکیشان می آید زنگ ما را می زند و فرار می کند و بقیه هم در را پشت سرش ول می کنند و تا ما به خودمان بجنبیم اثری ازشان نیست .
چند وقت پیش به خیال خودم شرترینشان را کشف کردم و با کمک آقای شوهر طرح دوستی ریختیم و بعد هم بهش فهماندیم که ما یک " نی نی " داریم که گاهی ! می خوابد و شما با اینکارتان بیدارش می کنید . مدتی بود طرحمان کار می کرد و بچه ها پیدایشان نبود تا اینکه دوباره زنگ را زدند ، آقای شوهر دوید در را باز کرد و با تعجب دید همه شان همانجا ایستاده اند . یکیشان سریع یکی دیگر را نشان داد و گفت : این بوده ! بعد همان متهم گفت نه خودش بوده و وقتی آقای شوهر پرسید که چرا زنگ ما را می زنید ؟ متهم با اعتراض جواب داد : آقا این به بابای ما میگه " خورزوخان "!

***

همکار خانمی داشتم که خیلی شیک بود و دختر بچه 5 ساله ای داشت و همیشه مادر و دختر با هم هماهنگ می کردند و یک رنگ لباس می پوشیدند و من هم از این کارشان خیلی خوشم می آمد وبعد ها خیلی سعی کردم که با دخترم همین تجربه را داشته باشم ولی اصلا جواب نداد !
این همکار یک عادت عجیب داشت : وقتی راجع به بامزه گی های دخترش چیزی تعریف می کرد و محض گوگولی صدا زدن بچه بهش می گفت : عفریته !

***

رفته بودم برای خرید یک تی شرت مردانه ! فروشنده از این پسرهایی بود که مویشان بلند است و تل سر می زنند و کمی هم عشوه داشت ، بعد از انتخاب طبق عادت همیشگی گفتم : آقا تخفیف هم بدین که یکهو طرف ماشین حساب در آورد و شروع کرد به حساب کردن و ده درصد کم کردن و هی هم مونیتور ماشین حسابش را توی چشم من فرو می کرد و یک چیزهای بی ربطی می گفت ، گفتم آقا این حساب کتابا چیه برای من می کنی یه کلمه گفتم تخفیف بده ! یک نگاهی به من کرد و گفت : خانم چقدر شما خشنید ! خریدم را برداشتم و از در بوتیک که بیرون می آمدم پوستر " باب مارلی " روی دربدرقه ام کرد !!!

***

چند وقتی ست من و آقای شوهر داریم روی خودمان کار می کنیم که کمتر فحش بدهیم تا خدای نکرده فحش ها توی ضمیر ناخود آگاه بچه حک نشود و مثل آن فیلم کذایی برای اولین بار دهن باز نکند و مثلا بگوید : اس هول !
مخصوصا آقای شوهر پشت فرمان که می نشست دیگر از خود بیخود می شد و مثل نقل و نبات خیابان و ماشین ها را گل باران می کرد و حالا مدتی ست همگی مودب شده ایم !
داشتم توی آشپزخانه کار می کردم و هراز مدتی بچه های توی حیاط را تماشا می کردم و پیش خودم مجسم می کردم که مانترا بزرگ شده و دارد با آنها بازی می کند و از این فکر خوشحال بودم .یک مرتبه یکی از پسر بچه های 4-5 ساله توی حیاط چرتم را پاره کرد و شروع کرد به جیغ زدن و پشت بندش هم داد زد : مادر ج ....دی ....ک.....


لیلا | 10:55 AM | نظرات (26)
سه شنبه 18 اسفند 1388
سنگ حرف می زند

حواسم پرت است و ظرف غذای دخترم را روی میز صندلی غذایش می گذارم تا بروم و برایش کاسه بیاورم ، همین طور که گریه می کند و بهانه می گیرد ظرف را با دستش جلو می کشد ، با وحشت نگاهش می کنم بعد از چند ثانیه گریهء ناشی از سوختگی اش بلند می شود ، هول می کنم بغلش می کنم تا دلداریش دهم...خودم هم گریه ام می گیرد گریه ای که مربوط به سوختگی دل است ...زن برادرم می آید تا مرا دلداری دهد ... فکر می کنم چه کسی باید او را دلداری بدهد ؟ چطور باید دختر برادرم را دلداری بدهم ؟ دلم می سوزد و تکرار چندش آور تاریخ حالم را به هم می زند ، می خواهم بالا بیاورم . تمام این سالها را بالا بیاورم تمام کسانی را که باعث این همه تلخی شده اند بالا بیاورم و دور بریزم . دلم می سوزد ...

لیلا | 09:26 AM | نظرات (9)
دوشنبه 30 آذر 1388
بودن به از نبود شدن خاصه در بهار

وارطان سخن نگفت
چو خورشید
از تیره گی برآمد و در خون نشست و رفت ...
وارطان سخن نگفت
وارطان ستاره بود
یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت ...
وارطان سخن نگفت
وارطان بنفشه بود
گل داد و
مژده داد : " زمستان شکست !" و
رفت ...

مرد آزاده زندگیش به سادگی گذشت ولی مرگ با شکوهی داشت

لیلا | 01:55 PM | کاش بهار بیاید (9)
دوشنبه 23 آذر 1388
دفاعیات

عادت ندارم از خودم دفاع کنم چون معمولا اینجا شبیه پیاده رویی است که مردم می آیند و می روند ، یکی چیزی را لگد می کند ، آن یکی از دیدن ویترینی لذت می برد و دفعهء بعد که می آید و با تغییر مواجه می شود شاکی می شود و ...
من برای خودم می نویسم و با اینکه نظر خواننده برایم خیلی مهم است اما دیدگاهم را تغییر نمی دهد ، دیدگاهی که باعث نوشتن وبلاگ است نه خلق اثر ادبی ست و نه چیز دیگری ، حتی داستانهایم را از روی وب برداشتم تا اگر روزی خواستم کاری باهاشان بکنم زیاد دستمالی نشده باشند .
بگذریم ...اتفاقات اخیرروی هر آدم سالم عقل و سالم روحی تاثیر می گذارد و من هم برخلاف نظر دوست عزیزی که مرحمت فرموده بودند و با کلمات زیبایشان ما را نواخته بودند آنقدرها ببوگلابی نیستم . من اینجا چیزی از آلام روحی و یا احساساتی که دربارهء وطنم و اوضاعش دارم و اخبار سیاسی نمی نویسم چون توی اینترنت به اندازهء کافی اطلاعات در این باره موجود هست و لزومی ندارد کسی برای کسب خبر آدرس لیلا دات کام به ذهنش خطور کند ! در حال حاضر بنده یک مادر تمام وقت هستم و از توی خانه آپدیت می کنم ، اینجا تنها جایی ست که توی این مدت مرا به دنیای بیرون وصل نگه داشته و مانع دلمردگی من بوده . خانهء ما در محدوده ایست که اینترنت پر سرعت سرویس ندارد و بنده اگر در اثر زیاده روی ناشی از احساسات توی وبلاگ ، باعث فیلتر شدنش بشوم دیگر دستم به هیچ جا بند نیست . بعد هم حضرات معترضین خودشان لابد بهتر می دانند که اینترنت فقط وبلاگ نیست و هزار جور محیط دیگر برای فعالیت وجود دارد .
احساس می کنم دارم کار بسیار بی معنی انجام می دهم که خودم را توجیه می کنم ، ولی هیچ کس در شرایط دیگری نیست شما دوست عزیز که می توانید بروید درخیابانها فریاد بزنید ویا اعتراض خودتان را به نحوی نشان بدهید ، باور کنید من تحسینتان می کنم و بدانید که از من خوشبخت ترید که باید کودکی را نگه دارم که برایم از جان عزیزتر است و عمرش به اندازهء عمر جنبشی ست که اگر روزی به ثمر برسد من افسوس خواهم خورد که دستی اینچنین در آن نداشته ام .

لیلا | 10:40 AM | نظرات (8)
سه شنبه 5 آبان 1388
خرده جنایت های کودکی

خانه پدر بزرگ توی یکی از شهرهای استان فارس بود ، درندشت با یک حوض وسیع وسط حیاط و دو باغچه بزرگ و عمیق دو طرف و در راستای حوض ، به خاطر شرایط آب و هوا سطح باغچه ها نیم متری از کف حیاط پایین تر بود و دو سمت حیاط دوخانه تابستان نشین و زمستان نشین بود که عملا ما وقتی به آنجا مسافرت می کردیم همیشه در یک سمت آن روزگار می گذراندیم و این سمت دیگر بود که جذاب و رازآلود و تاریک بود . یک در بزرگ چوبی در ارتفاع قامت من از زمین در انتهای راهرویی قرار داشت و من همیشه انتظار باز شدن این در را می کشیدم ، توی تصوراتم آن طرف در دنیای دیگری بود با موجودات دیگر ، چند بار که در باز شده بود یک عالمه ظروف مسی بزرگ دیده بودم و بعد فکر می کردم که اینها جای خواب آن موجودات است . در واقع بیشتر کودکی من به آفرینش موجوداتی گذشت که خودم از آنها می ترسیدم . توی خانه و حیاط می پلکیدم و هرروز برای خودم سرگرمی جدیدی کشف می کردم . مادرم که توی آن شهر یک سری فک و فامیل داشت که بچه های هم سن من داشتند فکر می کرد بالطبع اگر من با آنها باشم بیشتر خوشحال خواهم بود و نمی دانست وقتی آن بچه های فامیل سر ظهر توی خانه شان برای نماز به صف می شوند و من عین بز نگاهشان می کنم چه زجری می کشم و ترجیح می دهم تک و تنها توی خانه پدر بزرگ باشم .
روی دو ضلع حوض حیاط خانهء پدر بزرگ دو کلهء شیر سنگی بود که البته من تا وقتی تخت جمشید را ندیده بودم نمی دانستم اینها قرار است شیر باشند و فکر می کردم اجداد همان موجودات آنور در هستند . سر و دهان شیرها سوراخ بود و این دو سوراخ با یک فرم ال شکل به هم مرتبط بودند ، روزها که دور و بر حوض می گشتم و سنجاقک ها را با پاشیدن آب می تاراندم و دمپایی هایم را روی آب شناور می کردم یکی از کارهایم هم این بود که شلنگ آب را از توی دهان آقا شیره رد کنم و از سرش بیرون بیاورم ، آب را که باز می کردی از کلهء شیر فواره می زد و خیلی هیجان انگیز بود . بعد مادر بزرگ می آمد وضو بگیرد ، شیر آب را که باز می کرد آب می پاشید به سر و صورتش و می گفت : اه بچه جان نجسم کردی و من نمی فهمیدم چطور همان آبی که با آن وضو می گیرند می تواند نجس هم بکند . پدر بزرگ مذهبی نبود و می خندید و احتمالا از اینکه کاربردی برای آن شیرهای بی مصرف پیدا شده بود به من می بالید .
بعد مادر بزرگ که می دید من به لولیدن توی حیاط علاقه دارم یک سبد کوچک به دستم می داد و می گفت برو لیمو بچین تا برای همه شربت آبلیمو درست کنم ، برای تو یک پارچ بزرگ درست می کنم . غافل از اینکه من نه تنها به شربت آبلیمو کوچکترین علاقه ای نداشتم بلکه از درخت لیمو متنفر بودم ، درختی که پر از خارهای ریز نادیدنی بود و تن آدم را خراش می داد .
یادم هست یک بار عمدا پاهایم را با یک تکه چوب باریک که توی باغچه افتاده بود خراش دادم و مادر بزرگ که آنها را دید گفت : الهی بمیرم برای بچه ام ! نمی خواد بری لیمو بچینی ، بعد پدر بزرگ گیر داد که درخت که بالای سرت بوده چطور پاهات زخمی شده و من هم خیلی از باهوش بودن پدر بزرگ و خنگی خودم لجم گرفت .


راهنمایی مدرسه ای می رفتم که از اول راهنمایی تا آخر دبیرستان با هم بودند . خانه مان توی شهرک مسکونی در غرب تهران بود و سرویس داشتم . سال اول راننده ای داشتیم که شب کار بود و تقریبا نصف سال دیر به ما می رسید . من لرزان از سرما توی تاریکی اول صبح سر کوچه می ایستادم و بعد از نیم ساعت که از آمدن سرویس نا امید می شدم دستی تکان می دادم و دوست دیگری که سر سه کوچه پایین تر می ایستاد پیش من می آمد تا با هم به سراغ یکی از بچه های دبیرستانی برویم و جمعا تاکسی بگیریم . هیچوقت توی خانه نمی گفتم که ما اکثر روزها بدون سرویس به مدرسه می رویم چون احساس می کردم که یک جای کار تقصیر من است و پدر هم با شنیدنش فقط عصبانی می شود و به همهء دست اندرکاران مدرسه ام فحش می دهد .به مدرسه که می رسیدیم برای گرفتن پول تاکسی و شکایت به دفتر سرویس ها می رفتیم . مسئول سرویس ها آقایی بود که بچه ها می گفتند معتاد است و سیگار از گوشهء لبش نمی افتاد . رو به دختر دبیرستانی که همراه ما بود می کرد و با چشمکی می گفت : خانم ....شما باید غمض عین داشته باشید ! این جمله را هر روز تکرار می کرد و جوری هم آن را کش می داد که بیشتر شبیه غمزه عین بود . من هر روز توی تخیلاتم می دیدم که آقای مسئول سرویس رفته خواستگاری سال بالایی ما و دلم به حال بدبختی زندگی مشترکشان می سوخت .


مادرم معلم بود و آنهایی که شرایط مرا داشته اند می دانند که درس خواندن توی یک چنین محیطی سخت است . خصوصا برای من که اصولا از حفظیات فراری بودم و کرم خاصی داشتم که شبهای امتحان یک کار دیگر بکنم . کتاب رمانم را لای کتاب درسی می گذاشتم و هرکس تو می آمد تا مثلا میوه ای چیزی برایم بیاورد فکر می کرد دارم درس می خوانم .وآنقدرهم بدبین بودم که فکر می کردم رسیدگی به خوراک من در چنین شرایطی صرفا بهانه ایست برای چک کردن من . آن روزها تلویزیون فیلم تکراری زیاد می گذاشت و من که توی اتاقم مشغول خواندن داستان بودم به محض اینکه موزیک شروع فیلم را می شنیدم داد می زدم و اسم فیلم را می گفتم ، بعد برای اینکه ببینم درست حدس زدم یا نه می رفتم سروقت تلویزیون و مامان که انگار یک لحظه حضور من هم در آنجا برایش به منزله تنبلی کردن بود می گفت : مگه تو امتحان نداری ؟ و من توی اتاقم می آمدم و با احساس شجاعتی که به خاطر این تشر بهم دست داده بود تا نیمه های شب داستان می خواندم . یادم هست یکبار آنقدر برای اپونین گریه کردم که زیرچشمهایم گود افتاد و مادر دلش به حالم سوخت و گفت که زیاد درس خواندم و بهتر است بخوابم و من که می خواستم ادامهء رمانم را بخوانم با خود شیرینی گفتم : نه ! حالا یک دور دیگر هم دوره می کنم ...


ده پانزده سالی از من بزرگتر بود و اولین عشق زندگیم بود ، او بود که چهارشنبه سوری ها مرا زیر بغلش جا می داد و با هم از روی آتش می پریدیم و من توی همان حالتی که چشمهایم از هیجان و ترس گرد بود فکر می کردم بزرگ که شدم عروسی می کنیم و او را هم همانطور که بود تصور می کردم ، انگار قرار است او فریز شود و من فقط بزرگ شوم . او بود که با وجود مخالفتهای برادرم دارت ساختن با سر کبریت را یادم داد ومرا ترک دوچرخهء بزرگش نشاند . یک بار یکی از تیله هایم را با مال او عوض کردم . بعدش عذاب وجدان گرفتم و خواستم برش گردانم تا مدتها که فرصت برگرداندنش پیدا نمی شد بعد هم تیلهء او را می دانستم کدام است ولی یادم رفته بود کدام یکی تیله من است.دست آخر هم مال او را برگرداندم ولی یکی از تیله هایم کم شد ! امسال پسر نوجوان و پدرش را در عرض سه ماه به خاطر سرطان از دست داد ومن که نتوانستم چهره فریز شده اش را جایگزین ظاهر شکسته اش کنم ، هنوز حتی تسلیت هم نگفته ام ...


فاصلهء خانهء ما تا خانه دوستم به اندازه طول یک بلوار بود و هر روز ظهر که از خواب بعد از ظهر فرار می کردم ، سوار دوچرخه ام می شدم و تا خانهء آنها رکاب می زدم تا توی حیاط خانه شان شوت یه ضرب بازی کنیم . به کوچه شان رسیده بودم که صدای موتور گازی را پشت سرم احساس کردم ، بعد هم صدا قطع شد و کسی داد زد : دختر خانم ! هنوز حتی مدرسه هم نمی رفتم برای همین به صدایی که انگار درخواست کمک داشت با غرور جواب دادم . گفت که موتورش خراب شده و باید کمکش کنم . نزدیک رفتم تا مثلا کمکش کنم که یکهو یادم آمد تا حالا داشته با موتورش پشت سرم میرانده . سوار دوچرخه ام شدم و فرار کردم . یکبار دیگر صدایم زد ، همانطور که با سرعت پا می زدم برگشتم و برای اولین بار چیزی از مردانگی را دیدم که هرگز ندیده بود . تا یک هفته تب کردم و از تصور دیدن ممنوعیات زندگی عذاب وجدان گرفته بود . به هیچکس چیزی نگفتم و همه فکر می کردند از ترس دزد مریض شده ام


4 سال از من کوچکتر بود و تا 8 سالگی با ما زندگی می کرد و مثل برادر کوچکتر من بود . من که با برادر بزرگم همین اختلاف سن را داشتم ولی هیچ وقت دعوا نمی کردیم ، عملا تمام دعواهای خواهر برادریم را با او داشته ام.. پدرم که چند سالی از ما دور بود و عموی او هم بود مایهء حسادت و دعوا بود . می ترسیدم او را بیشتر دوست داشته باشد و در عالم بچگی می ترسیدم یکبار دیگر پدرم به واسطهء پسر عمو از من گرفته شود . یک بار کار بدی در حقش کردم که یادم نیست چه بود . فقط می دانم پدر عصبانی به سراغمان آمد . دادی زد و ما هردو که تا به حال طعم کتک را نچشیده بودیم چشمهایمان را بستیم و بعد با صدایی که آمد وحشتزده نگاه کردیم . در خرد شدهء یکی از اتاقها تا مدتها یادآور جنایتهای من در حق پسرعمو بود و کسی آن را درست نمی کرد .

لیلا | 04:40 PM | نظرات (27)
شنبه 2 آبان 1388
خیانت های کوچک 2

اول که به شوهرش گفته بود مخالفت کرده بود و گفته بود شغل بی کلاسی ست . کم و کسری نداشتند و با همان شغل مهندسی پسرک زندگیشان به خوبی می گذشت ولی زن حوصله اش سر می رفت و می خواست کاری داشته باشد . جناب شوهر خیلی زود موافقت کرده بود چون هم زنش را خیلی دوست داشت و هم اینکه می دانست دخترک آنقدر هنر دارد که هرچیز در پیتی را خیلی مهم و ویژه جلوه دهد . کار زن تهیه و تدارک سفره عقد و لباس عروس بود ، مدیریت می کرد و دوروبرش همیشه پر از خیاط وگلسازو اینجورچیزها بود . یک پارچه مچاله و مقداری گل روی یک میز گرد می گذاشت و بعد دو تا جعبهء جواهر برای جای حلقه ها و همین می شد " میز نامزدی " و بابتش کلی پول از آدمهای خنگ می گرفت . چند وقتی که گذشت با آقایی سن و سال دار که توی کار تهیه و تدارک جا و مکان عروسی و شام و اینجور چیزها بود شریک شد و کلی تجارتشان بالا گرفت . شریکش یک آدم کچل عینکی بود از آنهایی که موی یک ور سرشان را روی فرق سرشان می آورند تا کچلیشان را بپوشاند ، شلوار چند پیلی می پوشید و همیشه هم کرم قهوه ای بود ، دو پسر بیست و چند ساله داشت و این دهمین شغلی بود که عوض کرده بود . روزی که شوهر فهمید زنش با این شریک بی ریخت سر و سری دارد . دختر دوهفته ای را خانهء مادرش ماند و بعد هم برگشت سر زندگی تنها چیزی که در ظاهر تغییر کرد بی کاری خانم و خانه نشین شدنش بود .

***
دخترک گرافیست بود و شوهرش دندانپزک . هردو تازه کار بودند و چیزی از ازدواجشان نمی گذشت . پسر از خودش مطب نداشت و توی کلینیک عمومی کار می کرد . کلینیک پایین شهر بود و ارزانتر از جاهای خصوصی . دو منشی داشت که شیفتی کار می کردند و یکی از آنها از آن دخترهایی بود که تا قبل از ازدواجشان سیبیل و ابرو دارند و مقنعه چانه دار سر می کنند و مانتوهای دراز می پوشند . جوشهای دوران بلوغشان به علت عدم رعایت بهداشت و یا اعصاب خراب روی صورتشان جا انداخته و ...دخترک وقتی فهمید که شوهرش با این منشی جذاب می خوابد بیشتر از اینکه احساس کند خیانت دیده کند بهش برخورد ، پسرک انکار نکرد و در عرض چند روز طلاق گرفتند .

***
فردای روز عقد مهرش را اجرا گذاشت و شوهر را به دادگاه کشاند ، دور و بریها باورشان نمی شد ولی گفته بود عندالمطالبه است . کارشان که به طلاق کشید هر روز یک شکایت جدید جور می کرد و همیشه هم می گفت من که طلاق نمی خواهم ، حقم را می خواهم ، شوهرش می گفت چطور می توانم با همچین آدمی زیر یک سقف بروم . بعد از 4 سال عندالمطالبه وصول شد ، طلاق جاری شد و یک زندگی شروع نشده تمام شد !

***
5-6 سال که از زندگیشان می گذشت یک روز به شوهرش گفت که دوستش ندارد گفت یک نفر دیگر را دوست دارد و توی این چند سال هم با او رابطه داشته . جدا شدند و زن با عشقش ازدواج کرد . شوهر مغموم کارهایش را جمع و جور کرد تا از ایران برود و زندگی جدیدی بسازد ، کارها که ردیف شدند دخترک دوباره طلاق گرفت و برگشت تا با شوهر سابقش از ایران برود ...

***
خوشگل ترین دختر دانشگاه بود ولی حالت های پسرانه ای داشت ، برای همین هیچکس فکر نمی کرد آنقدر زود ازدواج کند . وقتی ازدواج کرد جماعت ذکور همه عذادار شدند نه فقط به این خاطر که نیمچه امیدی به وصالش داشتند بلکه به خاطر اینکه همه معتقد بودند : " سیب سرخ دم دست چلاق "
شوهر و فک و فامیلش هنوز مدل خان و خانزاده ای زندگی می کردند ، ده داشتند و زمین و نوکر و...
دختر خیلی زود فهمید که سر و گوش شوهرش بدجوری می جنبد و بازنهای درپیت دهشان رابطه دارد ولی خیلی خیلی طول کشید تا زندگی دونفره شان را خاتمه داد .

***
تلفن مدتی ست زنگ نخورده ، با اینکه قلبت برایش می تپد توی دلت چند فحش آبدارنثارش می کنی و خودت را لعنت می کنی که منتظرش نشستی . وقتی که بالاخره تماس می گیرد یادت می رود که تصمیم داشتی به نشانهء قهر تلفن را جواب ندهی دلت طاقت نمی آورد و گوشی را بیتابانه برمی داری ...
هرچندباری که توی زندگی دلت لرزیده باشد و گرفتار یکی از آن حسهای ناب عاشقانه شده باشی ، لابد فکر کرده ای که این ناب ترین است ، این شخص کامل ترین است ، او جورترین تکهء پازل گمشدهء من است .
انتظار کشیدی ، نگران بودی ، مرارت کشیدی و ...اگر به عشقت رسیده باشی و روزمرگی زندگی هردوتان را بلعیده باشد ، همهء اینها را فراموش کرده ای و حالا فقط سیرفرسایشی زندگی را می بینی .
گاهی فکر کردی که اشتباه کردی ، بعضی اوقات هردویتان بزرگ شدید و تغییر کردید ولی در جهات مختلف برای همین دیگر آن نیستید که بودید . بعضی وقتها چیزی که جذبتان کرده بود و اخلاقی که عاشق شدنی بود دیگر یا عاشق شدنی نیست یا کمرنگ شده ، گاهی اوقات خسته اید و خستگی از زندگی شامل خستگی از زوجتان هم می شود ، انتظارهایتان برآورده نمی شود چرا که دیگر هیچکدام در تب و تاب بیشتر دوست داشته شدن و عاشق تر بودن نیستید . بعضی ها محافظه کارتر و پایبندتر به اخلاقند برای همین سعی می کنند وضع موجود را حفظ کنند و بعضی ها امیدوارترند و جسورتر و هنوز حاضر نیستند آن لحظات ناب را فراموش کنند همچنان می گردند و جستجو می کنند و گاهی هم با یک نگاه گرفتار می شوند . آن تپیدن ها و لرزیدن ها و انتظارها همیشه جذابند و آن حس ناب همیشه گمشده ایست که مانند شبهی که هیچوقت هم دیده نشده وهمه فقط تغریفش را شنیده اند جستجو کردنی . موهومی که هرکس به شکلی تعریفش می کند و معلوم نیست چه شکلی و چه طعمی ست اگر وجود داشته باشد...

لیلا | 05:16 PM | ادامه ندارد (7)
یکشنبه 12 مهر 1388
خیانت های کوچک

توی مهمانی بودیم و به ظاهر خیلی شلوغ بود و کسی با کسی کاری نداشت ، ولی من زیر چشمی او را می پاییدم و می خواستم ببینم بعد از اینهمه سال که ندیدمش چه تغییری کرده ، هر بار توی جمعیت از کنارش رد می شدم یا نا خود آگاه کنار دستش قرار می گرفتم سعی می کردم نگاهش نکنم و چشمم توی چشمش نیفتد . از بچگی می شناختمش و روزگاری دوستش داشتم . خواستم جوری که آقای شوهر بویی نبرد نظرش را راجع به او بدانم که کلی نا امید شدم و حرص خوردم ، با خودم فکر کردم شاید چیزی حدس زده و می خواهد حال مرا بگیرد و یا از روی حسادت از طرف بد می گوید ، ولی به روی خودم نیاوردم و با سماجت هی بحث را به او می کشاندم و اگر یکی از مهمانها بحثمان را قطع نمی کرد کم کم داشتم گند می زدم


***

واضح بود که دارد با شوهرم لاس می زند ، به شوهر دوستم نگاه می کنم تا ببینم او هم متوجه قضیه هست یا نه ؟! دستش را توی کاسهء آجیلش کرده و احتمالا دنبال پسته می گردد و حواسش به چیزی نیست . باز هم به آن دو نگاه می کنم ، بفهمی نفهمی بدم نمی آید که دوستم مغز شوهرم را بخورد . با اینکه دختر خوشگلی لا اقل از نظر آقایون به حساب می آید ولی خیلی اعصاب آدم را تحریک می کند ، همه چیز را با هیجانی چندین برابر هیجان معمول موضوع تعریف می کند و اصرار دارد که به چشمان طرف مقابل زل بزند .خود من وقتی طرف صحبتش هستم احساس می کنم چشمانم چپ شده و سرم داغ می کند . باز هم به آقای شوهر نگاه می کنم و درونم چیزی از جنس خود نمایی و غرور به جوشش در می آید . انگار می خواهم به خودم و او ثابت کنم که ببین : هرکس از من خوشگلتر است ولی در عوض غیر قابل تحمل است . خستگی و کلافگی را که در صورتش می بینم بازی را تمام می کنم و وسط صحبتشان می پرم : " کسی چایی می خواد ؟ "


***

نزدیک به 9 ساعت است که بچه بیدار است ، یک کتاب لالایی را با آهنگ ها و مدل های مختلف برایش خوانده ام ، 4 بار پوشکش را عوض کرده ام که 2 بار آن مجبور به تعویض لباس هم بودم ، نمایش عروسکی اجرا کردم ، زانوهایم درد می کند ، دلم برای پدر بچه تنگ شده ولی در عین حال از دستش عصبانیم ، مهم نیست که سر کار است تا خرجمان را در بیاورد . مهم اینست که در حال حاضر نیست که کمی مراقب بچه باشد و من خسته ام و دلم کمی تنهایی و استراحت می خواهد ، دو تا 10 دقیقه عین پیرمردها چرت زده و من از هول و هیجان اینکه از این 10 دقیقه ام چطور استفاده کنم بیدارش کرده ام . تلفنم زنگ می زند ، یکی از آشنایان قدیمی ست ، پسری که هیچوقت با او رابطهء عاطفی نداشتم و صرفا یک دوست است ، به خودم که می آیم می بینم خیلی مثل یک دوست معمولی با او حرف نمی زنم و کمی پایم را از گلیمم بیرون گذاشته ام و اگر کسی گوش می داد ممکن بود فکر کند چیزی از قدیم بین ما بوده: دارم باهاش درد و دل می کنم وخودم را برایش لوس کرده ام و بعدا که در حالتی غیر از این خستگی باشم ، ممکن است پشیمان شوم .


***

خیلی از این دوستم پیش آقای شوهر تعریف کرده بودم و حالا که قرار بود ببیندش لابد کلی کنجکاو بود ، وقتی لباس می پوشید و اصلاح می کرد و ادکلن می زد ، نگاهش می کردم . نمی دانم چرا احساس کردم کمی زیادی دارد به خودش می رسد ولی ترجیح دادم مثل این زنهای شکاک که به همه چیز پیله می کنند برخورد نکنم و عادی باشم .
دوستم که آمد از همان دم درتوی ذوق آقای شوهر خورد ، این را کاملا می شد توی صورتش تشخیص داد ، حس عجیبی داشتم معجونی از حسادت و عصبانیت . نمی دانم برای چه باید دلش را به کسی غیر از من خوش می کرد که حالا بخواهد توی ذوقش بخورد ؟!
بعد از رفتن دوستم سعی کردم کمی سین جیمش کنم و نظرش را بدانم که احساس کردم دارد چپ چپ نگاهم می کند و شبیه همانهایی می شوم که نمی خواهم . با اینکه معمولا بعد از مهمانی های کوچک یک غیبت خانوادگی راه می اندازیم و مردم را تحلیل می کنیم این بار بی خیال شدیم ...


***

بچه روی پایم خواب است و نمی توانم تکان بخورم ، آنقدر بد خواب است که می ترسم کمی جابه جا شوم و کتابم را که فقط نیم متر آن طرف تر است بردارم و بخوانم ، تنها وسیله ای که دم دست است گوشی موبایل است . آن را بر می دارم و سعی می کنم خودم را سرگرم کنم . دفترچهء تلفنش را به ترتیب حروف نگاه می کنم ...باید به فلانی زنگ بزنم ، چند روز پیش برایم پیغام گذاشته بود ، این یکی سه شنبه از ایران می رود و هنوز خداحافظی نکرده ام ، این یک هفته است دستش شکسته و هنوز حالش را نپرسیده ام ...هیچ وقت شماره های خیلی قدیمی را هم پاک نمی کنم و برای همین در طی مکاشفات سردرگمم به اسمی می رسم که ممکن بود روزی بینمان اتفاقاتی می افتاد و بعد من با کس دیگری ازدواج کردم و او هم هنوز مشغول ازدواج کردن است ! سعی می کنم تصور کنم که اگر الان زن او بودم زندگیم چه شکلی بود ؟ کجا بودم ؟ بچه داشتم ؟ اصلا شاید ازدواج نکرده بودم و با او یا هرکس دیگری دوست بودم .صدای سرفهء بچه توجهم را جلب می کند و احساس می کنم گونه هایم گل انداخته و سرم گرم شده ، همان چند لحظه باعث شد احساس آزادی غریبی بکنم و حتی تصور اینکه اگر مجرد بودم حالا چه کار می کردم موجب شد فکر کنم دارم مرتکب خیانتی می شوم .


پ.ن : همه چیز تلفیقی از واقعیت و حس داستان پردازی بنده و صرفا مقدمه ای برای متن بعدی ست !!! (!!)

لیلا | 04:42 PM | ادامه دارد ... (14)
چهارشنبه 1 مهر 1388
که خوردم از دهانبندی در آن دریا کفی افیون

من متولد دهه پنجاه هستم : انقلاب ، جنگ ، دستگیری و اعدام آدمهایی که می شناختم ، کوپن ، بمباران ، ریگان ، شوروی ، احمد شاه مسعود ، کمبود لوازم التحریر و کتاب ، کمیتهء انضباطی ، مانتوی شعبونی ، هزار دستان ،مهمانی های مخفیانه ، کمیته ، ریش ، 18 تیر ، آتش سوزی سینما آزادی ، سلطان و شبان ، سربداران ،هاچ ، نل ، پسر شجاع و همهء بی مادرهای دیگر ، ارباب حلقه ها ، پالپ فیکشن ، اوشو ، وبلاگ ، اینترنت ، دوست پسرهای تلفنی ، عروسی غیر مختلط، موزه هنرهای معاصر، یوسا ، سیلوراستاین ، بوبن ، مارکز ، ایشی گورو ، کوندرا ،قرارهای وبلاگی ، زلزله رودبار وبم ، 2 خرداد ، محسن نامجو ، آبجیز، 22 خرداد و ...را دیده ام یا تجربه کرده ام . من نمی دانم چه جورفیلم یا کتابی را بیشتردوست دارم ، نمی دانم تلخ ترین و شادترین تجربه هایم کدام ها هستند ، آدم شادی نیستم ولی بودم ، آدم فعالی نیستم ولی بودم ، متولدین دههء 60 را به سختی درک می کنم ، تکلیفم با خودم و بقیه مشخص نیست . 500 تا دوست دارم ولی نمی دانم صمیمی ترینشان کدام است ، نمی دانم با کی می توانم درد و دل کنم و راز مگو را به کی بگویم ، همهء کارها را نصفه رها می کنم ، پشتکار ندارم و مثلا اگر چند سال است که کلاس آواز می روم صرفا به خاطر علاقهء زیاد به استادم است نه یادگیری آواز ، ده تا نقاشی نصفه کاره و کتاب نیمه خوانده و فیلم نیمه دیده دارم ، دوست دارم به مهمانی بروم ولی وقتی می روم خوشحال نیستم . دوست دارم به مسافرت بروم ولی نمی دانم چطور به خودم خوش بگذرانم .
پدرم 36 سال از من بزرگتر است ، او می گوید ما یک نسل با هم اختلاف داریم ، او هم یوسا را می خواند ولی شولوخوف را بیشتر دوست دارد ، با رولان بیشتر ارتباط برقرار می کند ، کار با اینترنت را یاد نمی گیرد با اینکه شاگرد اول فوق لیسانس زمان خودش بوده و در سن 50 سالگی به جای یک دوست جوانش کنکور دانشگاه داده ، از فیلم های فانتزی خوشش نمی آید ، وسترن دوست دارد ، با جیمزباند و فیلم های کلاسیک حال می کند، روشنفکرانه ترین فیلمی که دیده آگراندیسمان بوده ، متافیزیک را مسخره می کند ، دین را مسخره می کند ، می گوید مرگ حق است ، می گوید آزادی بهایی دارد ، از نامجو خوشش می آید ولی شجریان و پریسا را ترجیح می دهد ، فقط یک بار در عمرش رای داده ، ده ها تجربهء تلخ دارد که من ندارم ولی از من شادتر است ، پدرم تکلیفش با خودش و بقیه مشخص است . می داند چه چیزی را دوست دارد و چه چیزی را دوست ندارد . می داند که زندگی کوتاه است و باید قدرش را دانست ، می داند اختلاف نسل اختلاف سلیقه و فکر می آورد . او نسل من را به رسمیت می شناسد و رابطه اش با جوانها خوب است . او در مورد فکرش و کارهایش سماجت و پشتکار دارد ، یک سری دوست صمیمی دارد که با هم مسافرت می روند و می خورند و خوش می گذرانند . دوستهایش 10 تا بیشتر نیستند ولی عمر دوستی همه شان به اندازهء سن من است . از مهمانی و دیدن آدمها لذت می برد و با هرکسی از چیزهای مشترکی که ممکن است داشته باشند صحبت می کند .
تجربه ها موجب به وجود آمدن اختلاف نسل ها هستند ، روش های زندگی و سبک های مختلف که آدمها برای گذراندن اوقاتشان دارند این اختلاف را به وجود می آورد . آدمهایی که 10 سال از من کوچکترند ، از نسل من نیستند . سرعت تغییر این نسل ها روز به روز دارد بیشتر می شود ، این تفاوت اگر قبلا نیم قرن بود حالا دارد به 5 سال هم می رسد ، دیده ام که وقتی کوچکترهای فامیل دارند راجع به مثلا هری پاتر یا لاست حرف می زنند و من اظهار نظری می کنم جوری مرا نگاه می کنند که یعنی تو را چه به این حرفها برو کون بچه تو بشور ! یا وقتی راجع به خلاف های زندگیشان و یا تجربیات و شیطنت هایشان صحبت می کنند طوری رفتار می کنند که انگار ما یک سری آدم ببوی دنیا ندیده هستیم و صاف افتادیم وسط خانه داری و شوهر داری و شوهرهایمان هم فقط بلدند پول در بیاورند و خانه و ماشین عوض کنند و هیچ کدام هم هیچ چیز نفهمیم !
نمی دانم خاصیت ما ( متولدین دههء پنجاه و بعضا چهل ) چیست که با تمام آدمهای قبل و بعد از خودش تجربیات مشترک دارد و همهء چیزهایی را که پدرها و یا کوچکترها دیده اند و چشیده اند درک کرده است . شجریان و رپ گوش می کنند ، رمانهای فانتزی نوجوانها و ادبیات کلاسیک را می خوانند ، لائیک هستند ولی دنبال متافیزیک می روند و هزار جور چیز مشترک دیگر با بقیه دارد ولی در عین حال شبیه هیچ کدام نیست .
ما شبیه موجوداتی هستیم که پرت شده اند وسط یک جور بی زمانی و مغزشان را با معجونی از طبایع مختلف ساخته اند . این زمانی که تویش پرتمان کرده اند هم انگار مال ما نیست ، نمی دانیم چکارش کنیم و کجایش را چطور پر کنیم . با همه و حتی خودمان تعارف داریم . سردرگمیم و دلخوشیمان کم است . همه کارهء هیچ کاره ایم ، ما نسل آویزانی هستیم و هیچ کجا محکممان نکرده اند ...

لیلا | 02:09 PM | چه دانم های بسیار است (5)
یکشنبه 1 شهریور 1388
spiritual & material

چند سال پیش که نجوم یاد می گرفتم، کلاسمان در طبقهء دوم یک موسسه یوگا برگزار می شد که مدیر آن یک خانم میانسال بود . کلاس ما تنها درسی بود که مرتبط با آموزه ها و خود این خانم نبود و استادمان صرفا از مکان آنجا استفاده می کرد . هر روز موقع کلاس که می شد در را آرام هل می دادم و سعی می کردم پله ها را با آرامش و سریع طی کنم که خانم مدیر مرا نبیند ، این خانم که من در طی آن یک سال هیچگونه کرامت خاصی از او ندیدم جز اینکه صدایش را به طرز ناجوری کش می داد خیلی اصرار داشت که مرا به زمرهء مریدان خودش در آورد . هربار که مچ مرا می گرفت می گفت : لیلا جان ! بیا یک چایی بریزم با هم بخوریم ، استادتان هنوز نیامده ! بعد شروع می کرد و هر بار به طریقی سعی می کرد مغز مرا بخورد . یک بار می گفت چرا اینقدر رنگی رنگی لباس می پوشی ؟ از کجا می دانی کدام رنگ با اورای ( هاله ) تو تناسب دارد ؟ یک بار می گفت : چرا اینقدر انگشتر دستت می کنی ؟ من هم همسن تو بودم همینطوری بودم ولی همه رو بخشیدم و بعد یواش یواش شروع شد و الهامات اومدند ! ( حالا این خانم به پولکی بودن معروف بود ) یک روز که من داشتم برای یک جشن خیریه پوستر نصب می کردم و از او اجازه می گرفتم گفت : بیا خیریه خودمان را راه بیاندازیم اینها همه شان دزدند و ...
یادم هست که ماجرا ازآن روزها شروع شده بود ! ماجرای گرایش مردم به معنویات ! توی خانهء هرکسی می رفتی یکی از این سمبل های چینی فنگ شویی ، آب نما یا مجسمه های بودا پیدا شده بود . آنهایی که از اول به این سیستم ها اعتقاد داشتند دیگر قابل تشخیص نبودند . همه کلاسهای یوگا و مدیتیشن می رفتند . تکیه کلام همه شده بود : انرژی مثبت ، انرژی منفی ! همه انگشتر شرف شمس به دست می کردند ، یک مرتبه همه طالب عود شدند و مغازه های سنگ فروشی و عود فروشی فراوان شد و همهء مغازه داران هم عالم علوم معنوی و طبیب دردهای جسمانی از آب در آمدند و ...دور و بر ما که همه یک چیزهایی می دیدند و یک جور کراماتی داشتند ! موجودات غیر ارگانیک را می دیدند که نمی دانم چرا آن روزها اینقدر زیاد دور و بر دوستان ما می پلکیدند و تا چند سال قبل پیدایشان نبود . همه یک جور مدیتیشن می کردند ( شمع ، چاکرای قلب و ...) ، مدیتیشن هایی مربوط به گروه های عجیب و غریب با متد های غریب ترکه فکر کنم توی خود هند هم با آنهمه جمعیت پیروانی بیشتر از صد نفر نداشتند .
وقتی مد از جنس چیزهای موهومی و غیر قابل اثبات باشد معلوم نیست به کجاها بکشد ، دیگر عودهای مصرفی عود حشیش و بنگ شد، مردم دوباره به دعانویسی و جن گرفتن معتقد شدند، هر روز یکی یک جایی یا ا م ا م غ ای ب را می دید یا با او رابطه داشت که تازه این نوع بی کلاس آدم های معنوی بودند ، با کلاسهایش همه یا می توانستند سفر زمان داشته باشند و یا روی آتش یا آب راه بروند و یا چند باری مرده بودند و برگشته بودند و یا شفاگر بودند . وقتی جو عمومی جامعه اینطور شد جو تلویزیون هم که اصولا پایه سوء استفاده و کثافتکاری است ( مثلا در سریال های ماه رمضان ) تغییر کرد . شیطان با مردم پسر خاله شد و عینهو بارباپاپا هی تغییر قیافه می داد و سالهای بعد هم می آمد . مردم به کما می رفتند و برمی گشتند و آن دنیا عینهو خانهء خاله در دسترس شد . بهشت و جهنم شبیه کارت پستال های دوزاری دم زیارتخانه ها به تصویر کشیده شد و ...
آنهایی که مذهبی بودند اوضاع بدتری پیدا کردند سفره های رقیه و سمیه هم به ابوالفضل و حضرت عباس اضافه شد ، تسبیح های هزارتایی به بازار آمد ، نمازهای من در آوردی ابداع شدند و وای به حال آنهایی که مادرهاشان کلاس قرآن و جلسه رو شدند ، خانم های جلسه ای عینهو ویروس زیاد شدند و افتادند به جان مغز زنهایی که سنی ازشان گذشته بود و با چرندیات پرشان کردند . نذر و نیازها عجیب و غریب شد و ...
آن بالاها هم اوضاع بهتری نبود ، معتقدان متعصب دیوانه روی کار آمدند ، گردن کلفت ها به جادو علاقه مند شدند و ...
وقتی خرافه پرستی و دروغ شیوع پیدا کند مردمی که خود مثلا به نوعی به معنویات گرایش دارند نمی توانند با آن مبارزه کنند ، اگر سیستم حاکمه از جنس موهومیات باشد ، مردم با گرایش های معنوی در آن حل می شوند و نمی توانند به مبارزه و یا حتی مخالفت با آن بپردازند ، تنها گرایشات ماتریالیستی می تواند جلوی خرافه و دروغ بایستد . وقتی سر و کار مردم با چیزی واضح و ملموس و مادی ( مثل پول یا رای یا ... ) باشد می توانند هدفدار شوند . مردمی که الان نه از مردن می ترسند و نه از کتک خوردن . مردمی که فقط از زندان می ترسند و دیگر یادشان نمی آید که چند سال پیش چه طور زندگی می کردند . مردمی که دوباره از دین و معنویات پا پس کشیدند و خواستار چیزهای دست یافتنی این جهانی هستند نه طالب وعده های اخروی ...
دیگر در میان جمعیت های میلیونی که به خیابان می آیند انرژی مثبت و منفی اهمیتی ندارد ، مهم نیست که هر کس چه کراماتی داشته الان مهم اینست که همه امید داشته باشند و همه بدانند چه چیز را می خواهند و چه چیز را نمی خواهند .
مردمی که نمی خواهند روشن بین باشند و یا پرواز کنند آنها می خواهند دیده شوند و آزاد باشند .

لیلا | 04:37 PM | نظرات (10)
سه شنبه 20 مرداد 1388
توصیه های ایمنی

1- اگر خوشگل هستید و چشمهایتان هم سبز است و قصد رفتن به هیچگونه تجمع سبزی را ندارید ، لباس سرتا پا سبز نپوشید ( این یک تست است ! )
2- اگر می دانید کودکتان برای اولین بار در عمر یک ماهه اش سه ساعت متوالی است که خوابیده و هر لحظه ممکن است بیدار شود ، خودتان را بالای نردبان و توی انباری حبس نکنید و کاری را شروع نکنید که نمی توانید رهایش کنید . ( به خاطر شیخ الشیوخ )
3- وقتی می بینید یک بدبختی یک چیزی توی اینترنت می گذارد و برای فرار از فیلترینگ یا سرچینگ اسمی از شخص یا موضوع مورد نظرش نمی برد ، شما که خیلی باهوشید سعی در رمزگشایی نکنید و کشفیاتتان را توی دلتان نگه دارید .
4- بهتر است اول به راحتی خودتان و بهداشت محیط فکر کنید و برای راحتی نوزادتان پوشکش را شل نبندید . ( برای شیخ )
5- هرگز زیتون را با هسته نخورید !
6- اگر روی برگرداندن اجناس را از کیسهء خریدتان ندارید ، قبل از انتخاب قیمت روی آن را بخوانید . ( توصیه هایی به نان آور خانه )
7- اگر علاقه مفرطی به برج سازی دارید ، این کار را با چیز دیگری غیر از ظروف کثیف آشپزخانه انجام دهید ( از دفتر خاطرات یک شوهر داغدار )
8- هرگز روز قبل از زایمانتان پیش آرایشگری نروید که طرفدار ا.ن است ، چون صد در صد موهایتان ان مرغی می شود حالا شما می خواهید هر رنگی را انتخاب کرده باشید ( for an idiot )
9- هرگز خیاط و یا آرایشگرتان را به مادربزرگ شوهرتان معرفی نکنید !
10- هرگز از مشکلات فرزندتان به پدر و مادرتان نگویید ، نوه مغز بادام است و ممکن است مادرتان مجبورتان کند برای اینکه شیر بچه سنگین نباشد ، صبح ناشتا یک شیشه روغن بادام بخورید ، حتی اگر منجر به فوت شما بشود .

لیلا | 02:44 PM | نظرات (10)
یکشنبه 11 مرداد 1388
سالاد روز

1- اگر به قول یکی از این معترف ها به براندازی ، ووآ و بی بی جان سی خائن نبود به نظرتان می شد این جعبهء مهوع را تحمل کرد ؟
2- این روزها قریب افشار هم برنامهء سیاسی دارد !
3- می گویند " مانترا " را بغلی کرده ایم ! نمی دانم بغلی چیست ولی این بچه حالت میانهء غر ندارد یا آرام خوابیده و یا یک مرتبه جیغ می کشد و گریه می کند ، اگر کسی می تواند این جیغ ها را تحمل کند و بچه را بلند نکند در حالیکه می داند با بغل کردنش آرام می شود یک جای کار و اعصابش می لنگد . کلا اگر می خواهید بفهمید که ما ایرانی ها چقدر صاحب علم و دانش و تز هستیم . بچه دار بشوید . از تز دادن در مورد پ س ت ا ن مادر گرفته تا نوع خوابیدن و میزان شیر و ...همه همه چیز را می دانند و عجیب اینکه چیزهای متفاوتی می دانند .
4- لیلا ف ر و ه ر همیشه برایم سمبل خالتور بود ، تصورش را هم نمی کردم در دنیای سورئال روزی برسد که جلوی تصویر باطبی بخواند !
5- خانوادهء سه نفری برادرم و مادر و پدرم با هواپیما به شیراز می رفتند برای عقد پسر عمو . دختر 5 سال و نیمهء برادرم اولین بار بود که سوار هواپیما می شد و چون اصولا در جریان همهء اخبار هست نگران بود . طبق معمول پروازهای شیراز تاخیر داشتند و وقتی به برادرم زنگ زدم روی صندلیهایشان منتظر نشسته بودند و خلبان داشت صحبت می کرد : " ...بعضی از مسافرین اعتراض داشتند و ناراحت بودند ، آنهایی که ناراحت هستند همین الان می توانند پیاده شوند ..." ...
بالاخره بعد از 2 ساعت تاخیربه شیراز رسیدند وقتی تلفن زدم ، خواستم که با دختر برادرم صحبت کنم . پرسیدم :" هواپیما چطور بود عمه جون ؟" با خوشحالی گفت :" خیلی خوب بود حتی یک بار هم سقوط نکرد ! "
6- می گویند بردنش به خانه ای که استخر هم دارد ! به نظرتان کدام یک از انواع شنا با صندلی چرخدار بهتر است ؟
7- بالاخره فهمیدم سخت ترین کار دنیا چیست !؟ آروغ گرفتن از بچه ای که تمایلی به آروغ زدن ندارد !

لیلا | 04:00 PM | نظرات (12)
چهارشنبه 27 خرداد 1388
تلخ ماندم ، تلخ

اي سوگوار سبز بهار
اين جامه ي سياه معلق را
چگونه پيوندي است
با سرزمين من ؟
آنكس كه سوگوار كرد خاك مرا
آيا شكست
در رفت و آمد حمل اين همه تاراج ؟

اين سرزمين من چه بي دريغ بود
كه سايه ي مطبوع خويش را
بر شانه هاي ذوالاكتاف پهن كرد
و باغ ها ميان عطش سوخت
و از شانه ها طناب گذر مرد
اين سرزمين من چه بي دريغ بود

ثقل زمين كجاست ؟
من در كجاي جهان ايستاده ام؟

كه ايستاده به درگاه ... ؟
آن شال سبز را ز شانه ي خود بردار
بر گونه هاي تو آيا شيارها
زخم سياه زمستان است ... ؟
در رزيش مداوم اين برف
هرگز نديدمت
زخم سياه گونه ي تو
از چيست ؟
آن شال سبز را ز شانه خود بردار
در چشم من
هميشه زمستان است

مي داني
پرنده را بي دليل اعدام مي كني
در ژرف تو
آينه ايست
كه قفس ها را انعكاس مي دهد
و دستان تو محلولي ست
كه انجماد روز را
در حوضچه ي شب غرق مي كند
اي صميمي
ديگر زندگي را نمي توان
در فرو مردن يك برگ
با شكفتن يك گل
يا پريدن يك پرنده ديد
ما در حجم كوچك خود رسوب مي كنيم
آيا شود كه باز درختان جواني را
در راستاي خيابان
پرورش دهيم
و صندوق هاي زرد پست
سنگين
ز غمنامه هاي زمانه نباشند ؟
در سرزميني كه عشق آهني ست
انتظار معجزه را بعيد مي دانم
باغبان مفلوك چه هديه اي دارد ؟
پرندگان
از شاخه هاي خشك پرواز مي كنند
آن مرد زردپوش
كه تنها و بي وقفه گام مي زند
با كوچه هاي ورود ممنوع
با خانه هاي به اجاره داده مي شود
چه خواهد كرد
سرزميني را كه دوستش مي داريم ؟
پرندگان همه خيس اند
و گفتگويي از پريدن نيست
در سرزمين ما
پرندگان همه خيس اند
در سرزميني كه عشق كاغذي است
انتظار معجزه را بعيد مي دانم

در ميدان هاي سكوت
آدم هاي بي دفاعي را
دار مي زدند
و داروها و آدم هاي آويخته شان
در گاهواره ي مرگ
چون درختي را مي نمودند
كه در انبوهي از سياهي مات فرورفته
و در بهاري جاوديان زندگاني مي كنند
و سكوهاي افتخار
خالي از هر نفر
در لحظه هاي كور
نگاهي سرگردان بود
و عابري كه پيامي داشت
و به سوي ميدان سكوت مي شتافت
خود نيز
درختي خزان زده شد
و شاخه هايش را
ميوه هاي سياه غربت پوشانيد
و چندين لاشخوار
از چوبه هاي خشك دور دست
پرواز كردند
و بر كرسي رنگين نگهبانان نشستند
و اين نيز خود نمايش را پايان نداد
" خسرو گلسرخی "

لیلا | 12:58 PM | نظرات (12)
دوشنبه 18 خرداد 1388
JuSt UpDaTe

روز جمعه 22 خرداد ماه من به میر حسین موسوی رای می دهم !

این شعر و موزیک جدید وبلاگم هدیه "يک دوست عزيز" به پری کوچیکیه که قراره بعد از این هیاهو به این دنیا بیاد
امیدوارم که در دنیایی پاکتر و زیباتر و بدون دروغ پا بگذاره ...


Years ago, when I was younger
I kinda liked, a girl I knew
She was mine, and we were sweethearts
That was then, but then it's true.

[Chorus:]
I'm in love, with a fairytale
even though it hurts,
cause I don't care if I lose my mind
I'm already cursed

Every day, we started fighting
Every night, we fell in love
[ Find more Lyrics on www.mp3lyrics.org/byue ]
no one else could make me sadder
but no one else could lift me high above

I don't know what I was doing
when suddenly we fell apart
nowadays I cannot find her,
but when I do we'll get a brand new start

[Chorus:]
I'm in love, with a fairytale
even though it hurts,
cause I don't care if I lose my mind
I'm already cursed

She's a fairytale, yeah
even though it hurts
cause I don't care if I lose my mind
I'm already cursed
Lyrics: FairyTale, Alexander Rybak [end]

لیلا | 12:26 PM | نظرات (7)
پنجشنبه 7 خرداد 1388
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن


" ترس " از آن چیزهایی ست که نمی شود همینطوری دسته بندیشان کرد و جزو ردهء خوبها و بدها قرارشان داد و بعد هم یک قطار ستاره و یا ضربدر جلویشان ردیف کنی و بگویی این یک صفت خیلی بد یا خیلی خوب است .
به طور طبیعی آدمها از مردن می ترسند و برای همین مواظب جانشان هستند ، از عدم مالکیت می ترسند و به همین دلیل مواظب ناموس و مال و خاکشان هستند . آدمی که حاضر است جان و مالش را دودستی بدهد و به قول خودش نترسد آدم شجاعی نیست بلکه آدم " نا امید "ی ست که بود و نبود چیزی برایش فرقی نمی کند و هیچ چیزی در آنسوی پنجره نمی بیند . او عملی انجام نمی دهد و منفعل عمل می کند و این بی عملی با وجود اینکه در اثر عدم ترس بوده پسندیده نیست . اینجا " ترس " یک صفت خوب است ، صفتی که می تواند محرک واقع شود و موجب شود کاری انجام شود . کاری که انجام می شود چون از جنس بی عملی نیست ذاتا پسندیده است هرچند ممکن است مدت زمان و یا شرایط تصمیم گیری طوری باشد که شخص نداند که کار درست را انجام می دهد یا غلط ، شاید اصلا کاری را که برای رهایی و خلاصی از این ترس انجام می دهد حتی دوست نداشته باشد و شاید انتخابهایش بسیار محدود باشند ولی همین " عمل " در مقابل بی عملی " شجاعت " محسوب می شود .
" ترس " و " شجاعت " مقابل هم هستند ، آدمی که نمی ترسد شجاعت به خرج می دهد ، آدمی که چیزی را می خواهد و خواستهء قلبی دارد دل به دریا می زند و کاری می کند .
" نا امیدی " و انفعال " هم با هم کار می کنند ، آدم بی انگیزه و نا امید دچار بی عملی می شود و می گوید : " من که می دانم قرار است چه بشود ! پس چرا کاری کنم ؟ " ولی واقعیت اینست که نا امیدی چیزی نمی داند ، چیزی نمی بیند و فقط می خواهد غرق شود ، حتی طاقت این را ندارد که کمی بیشتر روی آب بماند و ببیند می خواهد هرچه زودتر حتی اگر شده به کمک سنگی که به پا می بندد به زیر آب برود تا با افتخار بتواند به همه بگوید : " دیدید همانطوری که من گفتم شد !!!" گاهی اوقات پیوستن گفته هایمان به حقیقت اصلا افتخار آفرین نیست .

پ.ن . دوسال پیش یک گلدان بنفشه آفریقایی از یکی از دوستانم هدیه گرفتم ، هرچه صبر کردم گل نداد . بعضی می گفتند این ها نوعی دارند که اصلا گل نمی دهد ، یکی می گفت باید از وسط گلدان برگهایش را کم کنی تا گل بدهد و دیگری می گفت باید برگهای کناره را بچینی ...
از این گلدان در طول این دو سال 3 تای دیگر هم تکثیر کردم و همچنان گلی در کار نبود ، امروز گلدان اولی یک گل بنفش زیبا داد ، 4 گلدان و یک گل توقعی نبود که روز اول از گلدانم داشتم ولی چیزی از آن روز به یاد نمی آوردم الان عاشق گلم هستم . 4 سال با یک گل بنفش کوچک خیلی امیدوارانه تر و زیباتر است تا با هیچ ...

لیلا | 10:07 AM | نظرات (10)
یکشنبه 20 اردیبهشت 1388
هل می دهم ، پس هستم

آمده است که برای ورود به بهشت دروازه ایست بس عظیم و با شکوه ، چون نیک بنگری کمی آنطرف تر در کوچک و تنگی ست برای ورود و خروج خدم و حشم و تست سلامت حوریان و کارهایی اینچنین ! چون به آن در رسیدند دیدند خیل عظیمی از جمعیت آنجا گرد آمده اند و برای ورود هل می دهند . از ایشان پرسیدند که چرا از دروازه اصلی وارد نمی شوید و همه با بی اعتمادی نگاهی کردند و به هل دادن ادامه دادند ، چون از ملیتشان جویا شدند گفتند : " ما ایرانی هستیم " !

رو ترش کن که همه رو ترشانند اینجا
کور شو تا نخوری از کف هر کور عصا
لنگ رو چونک درین کوی همه لنگانند
لته بر پای بپیچ و کژ و مژ کن سر و پا

یک چیزی ست شبیه رقابت ، ولی رقابت نیست چون انگیزه و هدف یکی نیست . یعنی اگر دقت کنیم می بینیم که اکثرا انگیزه خاصی وجود ندارد و کسی برای هدف خاصی تلاش نمی کند پس رقابتی در کار نیست . چیزی ست که در فرهنگمان جا افتاده ، با خونمان عجین شده و شکل تنمان شده : هل دادن ، هل خوردن و هل داده شدن است ! بعضی می گویند ناشی از احساس عدم امنیت است ولی دیده ام که این مردم را هرکجا بگذارید همچنان هل می دهند حتی در امن ترین جاها ...

درهای مترو که باز می شوند ، هل می دهیم ، سر بچه بین تن مادرش و چهارچوب در گیر کرده و مادر هم همچنان با بقیه هل می دهد . به خاطر کمبود جای نشستن نیست چون وقتی جا هست و یا وقتی همین ها می روند آنور آب باز هم هل می دهند .

4 سال پیش که آنقدر اوضاع بی ریخت بود نیامد ، قحط الرجال بود و نیامد ، یکی گفت یا من می آیم و یا این آقا باز هم نیامد ، وقتی آن یکی آمد این انگار هل خورد ، بعد زور زد و هل داد و آمد و آن یکی را بیرون فرستاد .

حسن يك حسن دو حسن//حسن يك/حسن دو/حسن دنده به دنده/حسن چرا نمي خنده؟/تو دنياي شماها/
كه آزادي تو بنده/حسن چه جوري بخنده؟/از اون روزي كه آدم تو دنيا پا گذاشته/از اون روزي كه شلاق دورنگي /روي گرده مردا جا گذاشته/ديگه جا واسه يك رنگي نمونده/حسن چه جوري بخنده؟/اگه كام جوونمرداي عالم مثه زهره/اگه شادي و مستي با دل عاشقا قهره/ولي زندگي ظالما شيرين مثه قنده/حسن واسه چي بخنده؟/حسن از بچه گيش رنگ صداقت رو نديده/فقط حرفي شنيده/حسن ميدونه اين حرفا چرنده/
حسن چه جوري بخنده؟/حسن يك/حسن دو/حسن فصل خزونه/دلش درياي خونه/حسن روزي كه اين چشماي گريونو ببنده/...حسن شايد بخنده/


آزادی ، آزاد منشی و خلاقیت از برجسته ترین صفات بشری هستند ، انسان آزاد مسیرش را انتخاب می کند و راه دیگران را برای این انتخاب باز می گذارد ، آنقدر عزت نفس دارد که انتخاب دیگران را ندزدد و به نفع خودش ثبت نکند و راه خودش را برود . پای هل دادن که به میان می آید همه چیز فراموش می شود ، آنکه اول می رسد مهم است نه آنکه اول برگزیده است . آنکه زورش بیشترست به چنگ می آورد نه آنکه خالقش بوده ...

شهر پر شد لولیان عقل دزد
هم بدزدد هم بخواهد دستمزد

چراغ که سبز می شود هر راننده ای تنها کسی ست که آن را دیده و برای اینکه هل بدهد و از پشت خطوط سفید راه راه که یادآور زندان ترافیک است فرار کند، بوووووووووووق می زند . می خواهد آدمهای کور و نادان را که سبزآزادی را تشخیص نمی دهند هل بدهد و به خانه برسد ، جایی که زنش با غرولند توی سرش می کوبد که چرا برای او ماشین نمی خرد تا مجبور نشود با مترو اینور و آنور برود و کلهء بچه لای فشار هل دادن های جمعیت له شود ، جایی که همسرش تحقیرش می کند که در رقابت هل دادن فک و فامیل عقب مانده و خانه و ماشین آنچنانی ندارند ، هل می دهد که به محل کارش برسد و 5 دقیقه زودتر از رئیس کارت بزند که همهء روز و شبش در شرکت می گذرد ، هل می دهد تا زودتر از دوست پسرش به قرار برسد تا بتواند طلبکار باشد که او همیشه تاخیر دارد ، هل می دهد تا به خانه برسد و ایمیل هایش را چک کند و یا ببیند پست جدید وبلاگش چند تا نظر داشته !!!!!

ما ملت تنبل و بدون پشتکاری هستیم ، چیزی را نمی خواهیم مگر اینکه به درون آن هلمان دهند ، چیزی را نمی بینیم ، مگر اینکه صف طویلی جلویش باشد و همه در حال هل داده شدن به آن سو باشند ...وقتی هم آن را دیدیم مهم نیست که ارزشش برای شخص ما چقدر است ، ارزش روحیه یا سلیقه نیست ، ارزش زحمتی ست که برای هل دادن صرف کرده ایم .

به هر دیگی که می جوشد میاور کاسه و منشین
که هر دیگی که می جوشد درون چیزی دگر دارد

اثر گذاری و تعلیم جامعه ما کار دشواری ست برای اینکه ما داریم با چنان سرعتی هل می دهیم و می رویم که هیچ کس به گرد پایمان هم نمی رسد ، کسی از دور داد می زند و به نظر می آید چیزهای خوبی برای گفتن داشته باشد ، فعلا که وقت نداریم و باید برای جلوگیری از له شدن هم که شده هل بدهیم و بدویم ، اگر برگشتیم و طرف سرجایش بود ، صبر می کنیم ببینیم چه می گوید ..

لیلا | 04:10 PM | نظرات (6)
پنجشنبه 27 فروردین 1388
بازی بازی با دم پشه هم بازی ؟!

دوستم " آورا " به یک بازی یا جواب دادن یک سوال دعوتم کرده : بزرگترین تغییرات زندگیم در هفت سال گذشته چه بوده ؟
تغییرات اکثرا در اثر یک اتفاق بیرونی و با نمود یک حالت درونی رخ می دهند . ولی چیزی که برای من خیلی ابلهانه اتفاق می افتد اینست که همه چیز بعد از وقوع برایم کاملا طبیعی و عادی ست و انگار سالهاست دارم با آنها زندگی می کنم . برای مثال در 7 سال اخیر یکی از مهم ترین اتفاقات زندگی من ازدواج بوده ولی نمی دانم چرا تغییر اساسی برای من نبوده ، از همان اولین صبحی که توی خانهء خودم بیدار شدم همه چیز برایم کاملا عادی بود ، انگار سالهاست دارم به همین شکل و با همسرم زندگی می کنم ، انگار اتاقم همیشه همین بوده ، من که هیچ وقت در خانهء پدریم آشپزی نکرده بودم ، در خانهء خودم انگار همهء غذا پختن ها و مهمان داری ها و حتی خرابکاری ها عادی بود و برایم تکراری ...
نمی دانم داشتن این خاصیت عجیب است یا نه ولی می دانم که زیاد جالب نیست ، چرا که من هیچ وقت سورپرایز نمی شوم و این زندگی را کسل کننده و قابل پیش بینی جلوه می دهد .
مرگ عزیزانم مرا خیلی اندوهگین می کند جوری که انگار همیشه برای از دست دادنشان غمگین بوده ام ولی فاجعه ای درکار نیست چون شوکی وارد نشده بلکه یک غم عمیق و همیشگی ست و خاطراتی که از آنها دارم برایم دور و حسرت بار است .
هیچ اتفاقی مرا زیاد شاد نمی کند و دیدار هیچ کسی برایم تصادف محسوب نمی شود ، بودن در هیچ مکانی برایم آنچنان جذاب نیست چرا که به نظر می آید قبلا آنجا را دیده ام . وقتی خودم را جای اطرافیان می گذارم زندگی با آدمی مثل من باید خیلی چیز لوس و بی مزه ای باشد . در حال حاضر فقط منتظر یک چیز هستم که بعد از سی و یک سال زندگیم را تغییر دهد . نمی دانم این دفعه این تغییر را حس می کنم یا نه ؟!
مسلما من در طول زندگیم تغییرات زیاد و اساسی کرده ام و به این اصل که " فقط احمق ها تغییر عقیده نمی دهند " پابندم ولی چیزی که برایم نا مشخص است ، اتفاقی ست که باعث آن تغییر شده . سه حادثهء دردناک در زندگیم بوده که می دانم هر کدام موجبات چه چیزهایی را برایم فراهم کرده و از هر سه آنها ممنونم ولی خیلی قدیمی هستند و چون آخرینشان مربوط به 12 سال پیش است دوست ندارم آنها را بازگو کنم .
از خواندن مهم ترین تغییرات زندگی دوستانم لذت خواهم برد ، شاید برای من هم چیزهایی را یاد آوری کنند که نمی دانم . هر کس به این بازی ادامه دهد خوشحالم کرده .

لیلا | 07:00 PM | نظرات (14)
یکشنبه 2 فروردین 1388
تولدم ، عید شما مبارک !

IMG_4595.JPG


سی سالگی که تمام شد دیگر زیاد فرقی نمی کند که سی و چند ساله باشی . حتی حسی که در شنونده ایجاد می کند وقتی می پرسد چند سالت است و تو جواب می دهی سی و یک و یا سی و هفت فرق چندانی ندارند . نمی دانم که چرا این طوری ست و اصلا شاید فقط برای من است که همچین احساسی وجود دارد . وقتی من به دنیا آمدم پدرم سی و پنج ساله بود . مادر و پدرم هر دو به نسبت نسل خودشان دیر ازدواج کردند و بعد از آن هروقت یادم می آید وقتی تولد پدر را جشن می گرفتیم و می گیریم می گوید : " پیر شدن که تبریک ندارد ! " ناراحت می شدم که چرا خودش را پیر می داند و با وجود زودرس انبوه موهای سفید او در کودکی من چیزی به نام پیری مفهوم نداشت ولی حالا می فهمم او چه می گفت . راستش احساس پیری ندارم ولی احساس جوانی هم نمی کنم . دوست دارم این دهه هرچه سریعتر بگذرد ، فکر می کنم توی یک جور خلاء بی حس و بی زندگی گیر کرده ام و فقط دارم چکه می کنم و صدای افتادن این قطرات روی سطحی صاف و صیقلی توی گوشم زنگ می زند وقتی به چهل یا بعد آن برسم تکلیفم روشن تر است ، دیگر ایستاده ام و به روبرو نگاه می کنم .
از این سی و یک سال فقط دوتولد را خوب به یاد دارم و این هم از مزایای به دنیا آمدن در روز دوم سال است. هشت سالگی و بیست سالگی ! یکی با فامیلی که بعد از سالها حضور تشنج و اتفاقات ناگوار آن دوران و با جای خالی خیلی از عزیزان دور هم جمع می شد و دیگری با حضور دوستان دبیرستان که همه دانشجو شده بودند و احساس بزرگی می کردند . عکسی که با چند نفر آنها دارم را جایی قایم کردم که نبینمش . چشم های کسانی که از این دنیا رفته اند از توی عکسها بدجوری آدم را می پایند و انگار دارند به همه چیز زندگی ابلهانه مان پوزخند می زنند و از این میان کسانی که در اوج جوانی رفته اند نگاهشان سوراخ تر است و حالشان آرام تر ...
حس یک لباس سر چوب لباسی را دارم که تویش آدمی نیست . افسرده نیستم و برای همین نیاز به دلداری و انگیزه دادن ندارم . به پوچی هم نرسیده ام و نمی خواهم از امید چیزی بشنوم . . فقط یک لباس تو خالی ام خالی خالی بی هیچ آرزو . نمی دانم وقتی برای باقی زندگی ام چیز خاصی نمی خواهم باید چه کار بکنم . دنبال کسی یا چیزی نمی گردم و دیگر حتی خوابهایم هم جور دیگری ست . چند سال پیش دکتر همیوپات می پرسید فضای خوابهایت چطورند و من جواب می دادم : آدم های زرد مو هویجی در محیط های نا آشنا و من که همیشه دارم می گردم و می گردم و گم می شوم و باز هم می گردم ...
حالا اما همه اش ایستاده ام و سایه ای دراز روبرویم روی زمین پهن است ، سایه ای که نمی دانم متعلق به من است یا گذشته ای که قرار است روی زندگی من و آینده و فرزندانم و فرزندان آنها بیفتد و من هم جزئی از آن باشم . چیزی را نمی خواهم که به جستجویش بروم و می دانم تنها چیزی که می خواهم اینست که نمی خواهم جزئی از چیز دیگری ، سایه ای و یا روندی باشم . شاید خودخواهیم است ولی همیشه از اینکه مهره ای باشم که کار دستگاهی را راه بیندازد و یا کسی باشم که یکی از افراد گروهی ست که کاری را می کنند متنفر بودم . همیشه عاشق تنهاییم بودم و می خواستم خودم باشم حتی اگر هیچ کاری نکنم ، حتی اگر هیچ وقت دیده نشوم .
سی و یک ساله شدم . با هم بقیهء فیلم را می بینیم ...

لیلا | 09:44 AM | نظرات (20)
دوشنبه 12 اسفند 1387
دفترچه ممنوع و بازی وبلاگی

همیشه حسها و افکار پنهانی درون ما وجود دارد که از بازگو کردنشان و یا حتی داشتنشان نزد خودمان احساس گناه می کنیم و یا شرم داریم که آنها را برای کسی بگوییم . زوایای پنهانی از شخصیت و روحیه مان که دوست نداریم کسی به آنها دست پیدا کند و آشکار کردن آنها ممکن است ما را شخصیتی بیمار ، دیوانه و یا ترسناک جلوه دهد . کسی که اخلاقیات و یا حتی وجدان برایش هیچگونه اهمیتی ندارد و نزدیک ترین کسانش ممکن است با پی بردن به پنهانیات او ، از دستش فرار کنند .
دانستن این افکار برای خود من جذاب ترین قسمت " کشف خود " است . حتی خوابهایی که ناشی از اینگونه حسهای مخفی هستند گاهی برای خودم هم عجیبند و غیر قابل کشف . گاهی چیزهایی از گذشته به دستم می افتد که کاملا شگفت زده ام می کند : یک یادداشت کوچک که نمی دانم چرا نوشتمش ، جمله ای توی یک کتاب که زیرش خط کشیده ام و لابد در آن زمان با آن همذات پنداری کرده ام و یا دیدن کسی که راجع بهش حسهای عجیبی داشته ام و حالا همه شان دگر گون شده اند . همیشه دوست داشتم دفترچه ای داشته باشم و اینجور چیزها را که همیشه هم در حال تغییرند تویش ثبت کنم ولی از اینکه روزی کسی آن را بخواند وحشت زده می شوم . دیدن این گوشه های تاریک همهء آدمها برایم جذاب است و با اینکه پیش آمده که کسانی در لحظاتی که خیلی صمیمیت وحشتناکی را حس می کردند و چیزهایی را با من در میان گذاشته اند که کاملا آزارم داده ولی باز هم ترجیحم به دانستن این افکار و کشف کنج های مخفی خودم و آدمهای دور و برم است .

***

چند شب پیش خیلی سردرگم داشتم کتابخانه ام را زیر و رو می کردم و به امید پیدا کردن کتابی بودم که برایم جذاب باشد و کمی هم سرگرم کننده که دست آخر هم دست از پا کوتاهتر روی مبل ولو شدم و شروع به حلاجی کردم . کمی پا را از حدم فراتر گذاشتم و با خودم فکر کردم که الان دوست دارم چه چیزی بخوانم ؟ شاید حتی اگر آن " دفترچهء ممنوع " حاصل از افکار خودم را می داشتم خیلی برایم جالب می بود که بخوانمش ولی چنین چیزی نداشتم و بعد فکر کردم که جذاب ترین کتابی که دوست دارم بخوانم کتابی است ( شاید کمی جادویی و محال ) که من ، آدمهای دور و برم و کسانی که می شناسمشان ، شخصیت های معروف هنری ، سیاسی و فرهنگی و خلاصه تمام کسانی که به نوعی برایم اهمیت دارند افکار،
احساسات و روحیات پنهانی و گناهکارانه و مخفیمان را توی آن نوشته باشیم .

بازی وبلاگی : جذاب ترین کتابی که دوست دارید بخوانید راجع به چیست ؟

پیرو قانون این بازی ها از چند نفر دعوت می کنم ولی هرکس بنویسد برایم خیلی ارزشمند است و به نظرم چیز خوبی از آب در بیاید
سروش در لابیرنتش
کوچه بی دار و درخت
از اون بالا
تصویرها
تا بیخودی
نی زن هاملین
نوشته های مثلا جدی
دوروغ
دیوانه در جهان مسطح
سارا پارسی
آورا
رعنا
فنجان کوچک مهسا
سایه روشن
آسمون ریسمون

لیلا | 12:05 PM | مست پنهانی کنید (13)
دوشنبه 5 اسفند 1387
گدا گرافی برنده شد !



فیلم " میلیونر زاغه نشین " فیلم خوش پرداختی بود که 8 جایزه اسکار 2009 را از آن خودش کرد . فیلم از آن دسته فیلم های سرگرم کننده ، با پایان شاد و داستان کاملا کلیشه ای ست که وقتی می بینیش دوستش داری ، آزارت نمی دهد و از نوع پایانش خوشحال می شوی . می شود عصر جمعه ای آن را در کنار خانواده و با مقدار خیلی کمی سانسور از شبکه های داخلی تماشا کرد و لذت برد .
مسئله اینست که همهء نکات مثبت فیلم هیچ کدام در حدی نبودند که اینهمه جایزه را درو کند و صرفا فیلم خوبی بود نه بیشتر و نه کمتر .
جایزه های هنر پیشه های نقش اول به " کیت وینسلت " و " شان پن " داده شد . هر دو در فیلم هایی بازی کردند که اقلیت شماری و مظلوم نمایی نوع بشر را به نمایش در آورده . یکی حامی و از ردهء همجنس گرایان است و دیگری ناخواسته و نا آگاه قربانی نسل کشی یهودیان ...
تجربه ء امسال و سالهای قبل نشان می دهد که دست اندرکاران اسکار نیز کم از ما ندارند و سلیقه و معیارهایشان بر چه اساسی ست . من اگر جای تهیه کنندگان و نویسندگان فیلمنامه ها بودم برای بردن جوایز اسکار تا به حال سیاست آنها دستم آمده بود و اگر صرفا جایزه را می خواستم می دانستم چه کار باید بکنم کافی است " آل پاچینو " که آنهمه بازی درخشان در " پدر خوانده " ، " فرانکی و جانی " ، " وکیل مدافع شیطان " ، " بعد از ظهر سگی " و ...داشته و هیچگاه جایزه ای نبرده بیاید و نقش یک کور را در یک فیلم بیمزه بازی کند . کافی ست یک معلول جسمی ، دیوانه و یا عقب مانده توی فیلم باشد .
می توانند از فرمول نژاد پرستی و اقوام مهاجر استفاده کنند . یهودیان بهترین سوژه هستند و خدا را شکر همیشه هم داغ !
و باز هم بهترین کار اینست که گدا گرافی کنند . بدبخت و بیچاره هایی را نشان دهند که مردم هالیوود به خواب هم ندیده اند . چرکی ها و کثیفی هایی را به نمایش در بیاورند که مردم خوشحال دنیا اشک به چشم بیاورند و ته دلشان خوشحال باشند که اینها که فیلم است و احتمالا سورئال و هیچ وقت ندانند که 12 میلیون کودک در هند مجبورند کار کنند ! بلکه خوشحال باشند که چند دانه از بچه های فقیر هند به هالیوود راه یافتند .


لیلا | 04:29 PM | نظرات (4)
پنجشنبه 24 بهمن 1387
تصویر س ک س و خشونت

قیچی بزرگ آشپزخانه رحم نمی کند و نیمی از گوشت و پوست بند انگشت اشاره ام را می کند . تا چند لحظه درک نمی کنم که باید کاری بکنم و در همان چند ثانیه قبل از اینکه خون فرصت کند و از مخفیگاهش بیرون بیاید نگاهی به داخل زخم می اندازم بافتهای روشن و منظم که به شکلی مخروطی به سمت داخل بدن خورده شده اند و... خون امان نمی دهد و دالان را پر می کند .
نمی دانم این حسی که موجب می شود توی این چیزها را نگاه کنم چیست . یک جور کنجکاوی یا مازوخیست ؟ گاهی اوضاع از این هم خشن تر می شود ، دو طرف زخم را می گیری و فشار می دهی تا خون بیشتری بیرون بزند و بعضی ها را دیده ام که مدام خون خشک شدهء روی زخم را می کنند و آن را نو می کنند .
تمایل به انجام اعمال خشونت آمیز را درک نمی کنم ولی تمایل برای دیدن صحنه های خشن چیزی است که شاید خیلی بیشتر از س ک س تصاویر متحرک ما و همه جای دنیا را پر می کند و آنها را مثلا جذاب می کند .
چیزی که مسلم است و نمی شود اسمش را سلیقه گذاشت اینست که در آدمهای مختلف و با سنین مختلف این تمایل و انگیزه متفاوت است .
چند سال پیش بود .سه نفری داشتیم فیلم " برگشت ناپذیر" را می دیدیم ، آنهایی که دیده اند می دانند که دو تا صحنهء طولانی ناجور دارد . یکی از ما سه نفر از جماعت ذکور بود و شجاع و نترس . من و دوستم هر دو سر این دو صحنه چشمانمان را گرفتیم و به پسر شجاع گفتیم که بعد از تمام شدن صحنه ها ما را خبر کند . جالب است که هر دو کمابیش از لای انگشتانمان که مثلا روی چشمها بود صحنه را می دیدیم و پسر شجاع هم خود را به لیوان چایی اش روی میز مشغول کرده بود تا له کردن صورت مردک با کپسول آتش نشانی تمام شود .
سینمای جدید نمی دانم به چه علتی هر روز حتی از میزان حتی صحنه های س ک س ی اش کم می شود و به خشونتش اضافه ! وقتی ممد آقا یواشکی از زیر دخلش یک دسته دی .وی . دی توی دستت می گذارد و تو احساس می کنی که داری هروئین یا یک همچین چیزی معامله می کنی و بعد از هر دو فیلمی که ورق می زنی سه تایش " اره2 " ، " اره 3 " و اره ..." ...اند حالت گرفته می شود . کاش لا اقل این حس خلاف خرید قاچاقت با یک چیزهای بهتری ارضا می شد . دوست داری بگویی : ممد آقا فیلم هندی ندارید ؟ شاهرخ خان ؟ آمیتا باچان ؟ ولی رویت نمی شود . ممد آقا می شناسدت و فکر می کند که تو خیلی با کلاسی ! با چند تا فیلم جدید که همه قرار است یک چیزهایی توی اسکار ببرند توی نایلون سیاه بیرون می آیی .
شب با خوشحالی می نشینید و The Reader "" را توی دستگاه می گذارید . پوستر روی فیلم س ک س ی به نظر می آید . تا نیم ساعت اول فیلم هم انگار داری " Unfaithful " یا " Notes on a Scandal " " می بینی ، چیزی ما بین انحرافات جنسی یک نوجوان و س ک س بی دلیل دو نفر که تصادفی توی خیابان همدیگر را دیده اند. بعد هم یکهوفضای فیلم به کل عوض می شود و چیز عوضی از آب در می آید . توصیف خشونتی که جنبهء تاریخی دارد و چرک و اعصاب خرد کن است . تو با هنر پیشهء فیلم همدردی می کنی ولی همه ضد اویند ...
برای بهتر شدن حالت باید بروی یک فیلم کلاسیک تکراری پیدا کنی و ببینی تا اثر قبلی پاک شود . کلاسیک ها ، وسترن ها و حتی فیلم های نو آر بی آزارند .فوقش موزیک باعث می شود کمی ضربان قلبت تند شود و همین و وقتی قرار است کسی بمیرد صاف توی قلبش شلیک می شود و می میرد . نه تو زجر کش می شوی و نه هنرپیشه . وقتی قرار است دو نفر به هم برسند و هماغوشی جلوی چشمان تو به تصویر کشیده شود تو می دانی که باید منتظر باشی و مفت و مسلم چیزی گیرت نمی آید . تمام تعقیب و گریز ها ، شک ها ، هیجانات و زیر و بم ها را تحمل کنی و در پایان به عنوان جایزه " همفری بوگارت " و " لورن باکال " همدیگر را می بوسند . تصویر سیاه می شود و فقط یک دایرهء روشن که صورت دو هنرپشه را قاب گرفته باقی می ماند و تیتراژ !خیلی خوشحالی که یک فیلم دیده ای و خیلی خوشحال تر که به چیزی که منتظرش بودی هم رسیدی در صورتیکه هیچ چیز هم نشانت نداده اند .
" قرمز " کیشلوفسکی را اولین بار با دوبله و زیر نویس فرانسوی دیدم و تقریبا هیچ چیز از آن نفهمیدم ولی تنها فیلمی شد که بعدها بارها و بارها آن را دیدم . یک جور مسکن شده برایم . هر بار حالم بد است اگر نخواهم توی حال بد خودم بمانم و آن را انگولک کنم حتما یک بار این فیلم را می بینم . اطرافیانم مسخره ام می کنند و می گویند : این همه فیلم ندیده داری چرا باز اینو می بینی ؟ ولی عاشق تعلیق فضای فیلم و پایان آن ام . وصلی که فقط توی بیننده و پیرمرد از آن با خبرید . اینبار حتی بوسه ای هم در کار نیست فقط نگاهی ست که بین دو نفر می گذرد و تمام ...
فیلم های جدید را که می بینی منتظر هیچ چیز نیستی ، داری سیب گاز می زنی و فیلم را دنبال می کنی که یکهو هنر پیشه های فیلم تصمیم می گیرند روی کابینت آشپزخانه یا هرجای سفت و سخت دیگری ع ش ق ب ا ز ی کنند و تو غافلگیر و دمغ از اینکه : اه به این انسان مدرن بی احساس ! خشونت که دیگر هیچ !
دلت خوشست که داری فیلم کمدی " Burn after reading " نگاه می کنی بعد یکهو با کلهء متلاشی شدهء " برد پیت " توی کمد مواجه می شوی یا طرف با تبر به جان آن یکی می افتد و می کشدش . خب لابد باید خندید ...
یک سری فیلم ها هم هستند که گفته اند شاهکارند و زشت است تو نبینیشان ولی از قبل می دانی که برای تحمل این شاهکار باید لیوان آب قند و پتوی نازک سفری دم دستت باشد تا به محض اینکه طرف تیزی را در آورد تو لیوان را سر بکشی و پتو را روی سرت ! چون همین جور ساده و راحت که انتقام نمی گیرند . با اینکه سالها از اختراع اسلحه گذشته ولی باید با میلهء آهنی و چاقو و تخت و کمد به جان طرف بیفتند و وقتی همه جایش قلوه کن شد و خون توی لنز دوربین پاشید و ...بعد تازه طرف فرار کند و تو منتظر بمانی که موقعیت دیگری گیر بیاید تا این انتقام لعنتی گرفته شود و صحنه های مشمئز کننده تمام شوند .
در میان این همهمهء س ک س و خشونت فقط نسل ماست که تکلیفش معلوم نیست و نمی داند چه چیز را ببیند ؟ کدام را دوست بدارد و از کدام تعریف کند ؟ چه طور به تلقی روشنفکرانهء دیگران از او بر نخورد و چه طور خودش هم لذت ببرد وگرنه بزرگترهای ما خیلی راحت انتخاب می کنند . وقتی پدر من می خواهد از ما فیلم قرض بگیرد ، اول به تصویر روی پوستر نگاه می کند . اگر کلاسیک و یا وسترن بود که همان دیدن یک نام آشنا کمک می کند و فیلم را می برد وگرنه باید یک خانم و یا آقای خوشگل در حالت های جذاب توجهش را جلب کنند که البته با این کار معمولا تیرش به هدف نمی خورد و مثل آندفعه ای که یک فیلم بیمزه از گدار برد و هرچه گفتیم که ممکن است فیلم خوبی نباشد به گوشش نرفت ، بعد هم که فیلم را پس آورد گفت که : فیلم پ و ر ن بوده ...
ولی نسل روشنفکر بیچارهء ما مجبورست هنر پیشه و تعداد جایزه هایی که فیلم قرار است ببرد و یا برده و کارگردان و نویسنده و ...را در نظر بگیرد و دست آخر هم بگوید : اه ! نیکل کیدمن از چشمم افتاد . چرا توی این فیلم بازی کرده بود ؟!

لیلا | 06:54 AM | نظرات (29)
یکشنبه 13 بهمن 1387
Nothing Interesting

فرض کنید به یک دلیل کاملا غیر مفرح مثل یک عمل جراحی کوچک یا یک جور بیماری یا هر چیز دیگری مدتی ست توی خانه گیر افتاده اید . سابقا هر روز از خدا می خواستید یک اتفاقی بیفتند تا چند روز سر کار نباشید و این می توانست لذت بخش ترین چیزی باشد که خواهانش بودید .
چند روز اول را خانهء مامان جانت سپری می کنی و حسابی دق بالا میاوری . از قبل با مامان بیچاره شرط کردی که حرف زدن از یک سری اشخاص و یک سری چیزها ممنوع است وگرنه می روی خانهء خودتان . مامان طفلک هم با تمام قوا جلوی خودش را می گیرد و حرفی دربارهء آن موضوعات نمی گوید ولی روز سوم پایت را می کنی توی یک کفش که باید بروم خانهء خودمان هرچه خاله و خانباجی و همه اصرار می کنند که بمان نزدیک سی سال همین جا بودی و حوصله ات سر نمی رفت حالا چرا ناز می کنی به خرجت نمی رود و می گویی می خواهم بروم نقاشی کنم و می روی . خانه که میایی دستت هم به بوم و رنگ نمی خورد .
دوست قدیمی ات و همسرش برای عیادت می آیند ، پای تلفن وقتی که صدای گرفته اش را شنیدی در جواب احوالپرسی ات گفت که یک سری درگیری داشته و بعدا برایت توضیح می دهد و تو ذهنت بلافاصله رفت به اینکه : لابد دعواشان شده و کارشان به جاهای باریک کشیده چون این معمولی ترین مشکل اطرافیانت است . وقتی کنارت نشسته و جویای حالش می شوی می گوید مادرش تومور مغزی دارد و باید صبر کنند ببینند رشد می کند یا نه ...
تلویزیون توی خانهء تان روشن نمی شد ، مگر برای دیدن فیلمی که با دستان خودتان خریده بودیدش و دوست داشتید ببینیدش . همهء این سالها ترس از این بود که ماهواره و تلویزیون به یک موجود مصرفی تبدیلتان نکند و دچار مرض ریموت کنترل که خیلی هم شایع است نشوید . بعد از این همه سال رضایت می دهی که بیایند و برایت بشقاب نصب کنند و به طمع مثلا بی . بی . سی پ ر ش ی ا در دام کا م ر ا ن و هو م ن می افتی .
یک ماهی ست دنبال یک دوست قدیمی می گردی . زنگ می زنی انجمن تصویرگران و در جوابت می گویند شماره را به اشخاص نمی دهند مگر اینکه ناشر یا یک همچین چیزی بودی با خودت فکر می کنی که دروغ که خفقان نمی آورد می گفتی از نشر چلچله یا ولوله تماس می گیرم .
خانه پر از کمپوت و آبمیوه است . از بابت این همه تنوع باید خوشحال باشی خصوصا که هله هوله خور هم هستی سابقا آب هویج- پرتقال سن ایچ را خورده بودی و دوست داشتی . مارک دیگری است بازش می کنی و یک لیوان بزرگ برای خودت می ریزی . مزهء زهرمار می دهد نه پرتقال است و نه هویج .
بعد از دو هفته خانه نشینی وقتی می فهمی که کلاس آواز همین نزدیکیها افتاده تصمیم می گیری بروی کلی ذوق زده و خوشحالی که در لحظهء آخر یادت می آید باید 4 طبقه پله بالا بروی و از خیر کلاس می گذری .
سروش می گوید کار دوستمان برای رفتن هنوز جور نشده و توی دلت برایشان خالی می شود و در عوض از یکی از دوستان خودت می شنوی که گرین کارت دوست مشترکی آماده شده و می دانی که این یعنی به زودی طلاق می گیرد .
دلت برای ... که نمی دانستی کیست و می آمد اینجا نظر می داد تنگ شده ، ماههاست که نیامده وبعد شب خواب دانشگاه را می بینی چند نفر آشنا و بقیه بی ربط . دلت می گیرد و با اینکه حاضر نیستی به عقب برگردی دلت برای جوانی پر شور و حالت تنگ می شود .
برادرت پای تز دکترا گیر کرده و برایش سنگ اندازی می کنند . بهش می گویی مثل اینکه این خانواده در زمینهء دفاع کردن از پروژه شان مشکل ژنتیکی دارند و از یادآوری روز دفاعیهء خودت دچار سردرد و تهوع می شوی .
یک سری از دخترهای دور و بر از وقتی خانه نشین شده ای سفارش چارتشان را داده اند و دنبال تاریخ ازدواج می گردند در عوض یک سری از دوستانتان که پسر هستند درگیر طلاق های کمر شکن هستند یا حل کردن موضوعات عشقی سابق و یا پیدا کردن جواب این سوال که اصلا چرا باید ازدواج کرد . تصمیم داری اینها که تکلیفشان مشخص شد ببندیشان به ناف آنها که دنبال شوهر هستند .
دیروز شروین زنگ زد و گفت اگر وقت کرد شب می آید پیشتان . گفتی تو که بدتر از من علافی چرا وقت نکنی ؟ گفت از یازده صبح تا 6 بعد از ظهر توی صف جشنواره فیلم فجر بوده تو و سروش آنقدر برایتان عجیب بود که این روزها هم کسی دنبال اینجور چیزها باشد که پا پی اش نشدید !
یکی از دوستانت زایمان کرده و حال نداری بهش زنگ بزنی . 2 تای دیگر طلاق گرفته اند و می ترسی اگر از حالشان خبر نشوی اینها هم مثل خیلی های دیگر گم بشوند و دیگر ندانی کجایند ولی باز حوصله نداری ...
گلدان کاکتوسم یکهو خشک شد و مجبور شدی بیندازیش دور . وقتی موجود زنده ای توی خانه ات می میرد ، برایش گریه می کنی
3 تا فیلم را توی 10 ساعت دیدی :
" The Curious Case Of BENJAMIN BUTTON"
" Revolutionary Road "
" The Black Baloon "


واقعا یک از یک مشعوف کننده تر و امیدوار کننده تر بودند . تازه آخری که درگیری یک خانواده را با یک پسر جوان مبتلا به یکی از این سندرم ها نشان می داد از همه شان شادتر بود . آدم دلش می خواهد برود بمیرد تازه وقتی می فهمی اولی احتمالا کاندید کلی از جوایز اسکار است به عقل خودت هم شک می کنی .

لیلا | 12:38 PM | نظرات (13)
شنبه 21 دی 1387
آی آدمها که در ساحل نشسته شاد و خندانید ...

نمی دانم شما از این موهبت برخوردارید یا نه ؟ ولی اگر این نعمت بزرگ را دارید قدرش را بدانید و باور کنید که در عین خوشبختی زندگی می کنید و خودتان نمی دانید : نعمت خوب خوابیدن !
پیش از خواندن مطلبم باید بدانید که قصدم از نوشتن این مطلب کاملا مردم آزاری ست و می خواهم همه تان از امشب که می خواهید بخوابید کمی تعلل کنید و ببینید که چطور می خوابید ؟ اگر شک دارید بقیه اش را نخوانید ! داستان همان قضیهء ملا نصرالدین است که از او می پرسند : شبها ریشت را می گذاری روی لحاف یا زیر آن و از آن شب به خواب نمی رود و هی این ریش لامصب را می آورد روی لحاف و هی می برد زیر لحاف !
در تمام زندگیم از بچگی تا به حال به یک چیز آدمهای دیگر حسادت ورزیده ام و غبطه اش را خورده ام و آن هم خوابیدن است . گاهی دلم می خواهد بروم و بالای سر آدمهای خوش خوابی که بمب هم تکانشان نمی دهد بایستم ببینم چطور می خوابند و بعد هم جیغ بلندی بکشم و فرار کنم
شما چه طور می خوابید ؟ دمر و به روی شکم ؟ به پشت ؟ روی پهلو ؟ کدام پهلو ؟ دستهایتان را کجا می گذارید ؟ پاها چه شکلی هستند ؟ سرتان با دستهایتان در یک جهت اند ؟ پاهایتان متقاطعند یا روی هم می گذاریدشان ؟
در طول این سالها به یک تحلیلگر مدل خواب تبدیل شده ام ولی هنوز نتوانستم شکل خوابیدن خودم را پیدا کنم . بعضی ها دستشان را زیر بالش می برند و کله هم روی همان قسمت است و من تعجب می کنم که آیا این دست خواب نمی رود ؟ بعضی ها پتو را روی سرشان می کشند و یا صورتشان را توی بالش فرو می کنند و من فکر می کنم که طرف چرا خفه نمی شود ؟ بعضی ها را انگار در تابوت گذاشته اند ، صاف و آرام ، به پشت با دستهای صلیب شده روی سینه ... واقعا صحنهء خوابیدنشان تشویقم می کند که آب توی گوششان بریزم . بعضی ها بالش را چنان محبوب عزیزی در آغوش می گیرند که آدم به داشتن چنین عشقی حسرت می خورد. یک سری انگار از بلندی پرت شده اند و همینطور که پخش زمین شده اند به خواب رفته اند ، دستها و پاها هرکدام به سمتی ست . اینهایی که خیلی آرام به پهلو دراز می کشند و می خوابند با اینکه الگوی همیشگی من بوده اند ولی همیشه باعث شده اند که وزن بدنم تا صبح شانه هایم را به درد بیاورد و همیشه متعجب باشم که من سبک وزن که اینطوری می شوم چرا سنگین وزن هایی که این مدلی می خوابند شانه هایشان له نمی شود .
در تابستان ها از گرما نمی خوابم و مدام کلافه ام . باد کولر اذیتم می کند و بدنم خشک می شود . دست و پاهایم که به هم می سایند دیوانه ام می کنند و باعث می شود خودم را با ملحفه ها کفن پیچ کنم و باز گرمم بشود. در زمستان ها سردم است ، شانه هایم که بیرون پتو بمانند یخ می کنم و اگر پتو را زیاد بالا بیاورم احساس خفگی می کنم . در تمام فصول نسبت به اتفاقات دور و برم هوشیار می خوابم . یکی رفت دستشویی ، آب خورد ، پشه پرید ، همسایهء دیوار به دیوار سرفه کرد ، آسانسور توی طبقهء سوم ایستاد ، مشعل پکیج توی آشپزخانه روشن شد و ...تازه این قسمتی از هشیاریست که در لحظه اتفاق می افتد . یادم می آید که مامانم دیروز فلان چیز را گفت ، فلان کار را هنوز انجام نداده ام ، یک ایده برای یک نقاشی به ذهنم می رسد و همان موقع می دانم که تا صبح فراموشش می کنم ، یک جمله از کتابی که آن روز خوانده ام و یا یک صحنه از فیلمی که دیده ام را مرور می کنم ، برنامه های جدیدی برای زندگیم می ریزم و باز هم می دانم که همه در اثر کلافگی بیخوابی ست و هیچ کدام محقق نمی شوند ،هر شب فکر می کنم که از فردا این کار کوفتی را ول می کنم و دیگر سر کار نمی روم و ....
حالا فکر کنید من صبحها که از تخت پایین می آیم چقدر می توانم خسته باشم ...
فکر کنم توی زندگی قبلی ام مرا در خواب کشته باشند و برای جبران کارمای من این شده که همیشه معذب و هوشیار باشم . اگرشما هم امشب بد خوابیدید به علت اینکه مجبور شدید به پوزیشن خوابیدنتان فکر کنید نفرینم نکنید ! چون نفرینتان نمی گیرد . مطمئن باشید بدتر از این نمی شود ...

لیلا | 12:58 PM | یک نفر در خواب دارد می سپارد جان (14)
دوشنبه 9 دی 1387
باز هم می خندیم ، حتی به زندگی رفته مان !


"روزی که خرید مادر، کیف مدرسه - قرمز، چمدانی، کلاس اول، با کلید - روی که سخت حل می شد، اصل هندسه - دبیر
همدانی، صد کاروان شهید ..."

تا چند سال پیش هر وقت مهمانی یا جمع خوانوادگی بود و چند تا آدم سن و سالدار هم توی جمع بود همه راجع به گذشته شان و اینکه چه طور بود و چه کرده اند و حالا چطور شده حرف می زدند . مقایسه می کردند . از خاطرات زندان و سیاسی بازی و حماقتها و بعضی هم عاشق شدن هایشان می گفتند ، از اینکه با چه پولی چی می شد خرید می گفتند و ...ما جوانها هم گوش می دادیم و هنوز قدری نبودیم که چیزی به این گفتگوها اضافه کنیم . خاطرهء خاصی نداشتیم که اگر هم بود عاشقی های دوران تازه بالغی بود و افسردگی ها و حس درک نشدن ها که بالطبع کسی آنها را در جمع خانواده نمی گفت . گاهی از اینکه چقدر این بزرگترها خاطرهء تکراری می گویند حرصمان می گرفت و گاهی در دلمان بهشان می خندیدیم که چقدر غر می زنند .
الان جوانها توی جمع های خودشان اگر ترقص و الکی خوشی نکنند، می نوشند و می کشند و غر می زنند و از سیاست و روابط بی ن ا م و س ی می گویند. جمع های معمولی تر راجع به کتاب و فیلم صحبت می کنند و دست آخر باز به سیاست می کشد و غر می زنند .
در جمع های خانوادگی اگر مادران گرامی اجازه و مهلت دهند بزرگترها اکثرا گوش می دهند تا جوانها حرف بزنند و به موقعش مچشان را بگیرند. حالا قضیه کمی فرق دارد : وقتی راجع به سیاست حرف می زنیم و مثلا از خ ا ت م ی بگوییم ، بزرگترها می گویند که مغز ما را شستشو داده اند و ما یک سری جوان گول خورده ایم . اگر از پول و گرانی حرف بزنیم با اینکه با ما هم عقیده اند ولی در کنارش یک جوری بهمان می فهمانند که ما بی عرضه ایم و بقیهء مردم بهتر بلدند پول در بیاورند . اگر در باب بچه داری و تربیت بچه هایمان صحبت باشد کلا ما خیلی وضعمان خراب است ، بچه های نسل ما همه لوس و ننرند ( بگذریم ازینکه تا به حال هرچه بچهء لوس دیدم یک جای کار به مادربزرگ و پدر بزرگ بر می گشته )و اصلا بلد نیستیم به تغذیه بچه ها رسیدگی کنیم و بچه های خودشان که ما باشیم چنین و چنان بوده اند . همه مان هم تنبل و بی حالیم و خودشان هم سن ما بودند چه کارها را که در طول یک روز انجام نمی دادند و چه ها که نمی کردند و کجاها که نمی رفتند و چه خوشیها که به زور برای خودشان نمی خریدند.

اینکه بعدها در جمع های خانوادگی ، ما که بزرگترهای جمع می شویم قرار است از چه بگوییم و برای بچه هایمان چه چیزهایی تعریف کنیم معلوم نیست . بگوییم چه کار کردیم ؟ فعالیتهای فرهنگی ؟ سیاسی ؟ علمی ؟ هنری ؟ دوستانمان ؟ بگوییم چطور فکر می کنیم ؟ اصلا نظرمان چیست ؟ نظر ؟ خاطرات جوانیمان که قرار است با آنها شریک شویم کدام است ؟ مثلا فرض کنیم من فرزندعقل رسی دارم که می خواهم از جوانیم برایش بگویم :

- یک دوستی داشتم خیلی با هم صمیمی بودیم همهء زندگیمان با هم می گذشت شبهای تحویل پروژه را تا صبح بیدار می ماندیم و به قول او از 12 شب به بعد کانال من عوض می شد ، ماه زده می شدم و سودا زده و دیوانه و بی ادب... تمام مسافرت های دانشگاهی را با هم می رفتیم آنقدر از این سفرها خاطره داریم . تو دانشگاه اسمشو گذاشته بودن " ...." اسم منم گذاشته بودن " ...." یک باراز صد باری که با شوهرش مشکل پیدا کرده بود یکهفته خانهء ما خوابید. آنقدر صمیمی بودیم که پدر بزرگ من هم توی مراسم عروسیش بود ....
- خب الان کجاست مامان ؟
- نمی دونم چند ساله ازش خبر ندارم !

***

- نقاشی رو به طور جدی سال 76 یاد گرفتم . اولین معلم زندگیم بود که دوستش داشتم .روش یادگیری ام هم شاگرد و معلمی معمول نبود یک پروژه ای گرفته بود باید در یک ماه 400 تا کار می کشید . شبها تا صبح او کار می کرد صبح می خوابید و من می رفتم خانه شان و تا شب من کار می کردم . مواقعی که هر سه ( او ، شوهرش و من ) بیدار بودیم خیلی خوش می گذشت . اولین آدم بزرگ حسابی هایی بودند که دوست داشتم بنشینم و باهاشان ساعتها حرف بزنم . توی ساعت های تنهایی ام تمام آلبوم های موزیکی که خودشان هم از وجودشان خبر نداشتند از خاک و خل بیرون می کشیدم و گوش می دادم و وقتی بیدار می شدند از اینکه چنین چیزی دارند شگفت زده می شدند . تمام خلاف های کوچک زندگیم ( پارتی های عجیب غریب و خوردن و نوشیدن و...) اولین بار با آنها بود
- الان کجا هستند ؟ لابد معلمت آدم معروفی شده ؟
- نمی دانم . خبری ندارم .
- تو چرا نقاشی نمی کنی ؟
- نمی دونم حسش نیست ...

"روزی که رفت از یاد- روزی که ماند در یاد - تا باد چنین باد داد و بیداد ، که تا باد چنین باد ..."

***

طبعا خاطرات سیاسی خانواده برای جلوگیری از گند زدن بچه توی مدرسه سانسور می شود ...

"روزی که خط کش تصویری شکست میانهء تنبیه – روزی که زنگ خانه ها صور اسرافیل بود – روز درک تضاد ، تبعیض ، تفاخر ، تمجید ..."

***

- همیشه دوست داشتم سینما بخوانم . یک بار به یک کانون فیلم نیمه زیر زمینی راه پیدا کردم ، نیمی شان سال بالایی هایم بودند و نیمی دوستانم شدند و بعد از آن تمام تفریح زندگیم همان هفته ای یکبار بود که 40 نفر جمع می شدیم ، فیلم می دیدیم و نقد می کردیم حتی شعبه هم داشتیم . خوبی اش این بود که بحث ها به همه جا می کشید و منحصر به فیلم نبود . جمع خیلی خوبی بود .
- الان با کدام یک از این 40 نفر ارتباط داری ؟
- فقط با بابات !

***


- هر سال محل کارم را عوض می کردم و با همهء همکارانم رفیق می شدم و بعد از بیرون آمدن باهاشان معاشرت می کردم .
دوستان راهنمایی ، دبیرستان ...با همه شان دوره داشتیم . بچه هایشان از تو بزرگترند ...
هر جور کلاس جادو جنبلی و هنری که فکرش را بکنی رفته ام ، ولی از هیچ کدام هیچ استفاده ای نمی کنم . با همهء شاگردها و معلم هایی که توی آن کلاسها با من بودند دوست بودم و رفت و آمد داشتیم

الان سالی یک بار ، تک و توک از بعضی ها خبر می شوم و مثلا توی خیابان یا شهر کتاب می بینمشان ...

***


مامان یه چیزی بگم ناراحت نمی شی ؟

- نه عزیزم بگو !
- به نظر من ایراد از تو هستش تو خیلی بی معرفت و تنبلی !
- ...

***



فکر کنم ما به جای اینکه به بچه هایمان بگوییم با این بچه لات های کوچه و همسایه نگرد و فلان کار را نکن باید بگوییم : بچه جان یک وقت از پدر و مادرت یاد نگیری ها !
پ . ن .جملات داخل گیومه مربوط به آهنگ " دهه شصت " محسن نامجوست !
پ . ن 2 . من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي که مي بينم بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
ببينيم آسمان هر کجا آيا همين رنگ است؟

لیلا | 10:51 AM | سراب بود ، سراب ناب بود (2)
شنبه 23 آذر 1387
اندر تلاشهای مذبوحانه برای هنرمند شدن

چند سالی ست ردیف آواز ایرانی کار می کنم ، البته در مورد من معنیش اینست که می روم کلاس و می آیم خانه و هیچ تمرینی هم نمی کنم . برای همین بیشتر از اینکه پیشرفت چشمگیری داشته باشم و یا استعداد خارق العاده ای دلیل اینکه اینهمه پشتکار برای رفتن به کلاسم نشان داده ام و مثل خیلی از کارهایم نیمه کاره رهایش نکرده ام اینست که شیفتهء اخلاق استادم هستم . اسمش را نمی برم چون شاید خیلی ها بشناسندش ولی دوست دارم علت این شیفتگی را بگویم :
باهوش و نکته سنج است و کمی بدبین .
سختگیر است و با اینکه سر و کارش با یک سری زن و دختر و پیرزن غرغرو و نفهم است شدیدا صبور است .
خیلی ها تا به حال قهر کرده اند و رفته اند و برای همین آنها که مانده اند اکثرا یا آدم های خیلی با جنبه ای هستند و یا آنقدر خنگند که ککشان نمی گزد .
بنا به تشخیص خودش بعضیها را بیشتر اذیت می کند که یکیشان من هستم ( سابقا گفته بودم که پیشنهاد داد من کلاس تفسیر ایرج میرزا راه بیندازم !!!و یک بار هم گفت که من بهتر است بروم نقالی کنم !!) .
ادای همه را در می آورد و آنقدر اگزجره می کند و مضحک می شود که یا طرف تا آخر جلسه از ترس صدا از حلقومش در نمی آید و یا آنقدر می خندد که استاد بهش می توپد و باز تا آخر جلسه از ترس صدا از حلقومش در نمی آید!
خانمهایی شاگردش هستند که نوه دارند و یا حتی زمانی خودشان معلم بوده اند ولی وقتی نوبتشان می شود ازترس ناخنهایشان را کف دستشان فرو می کنند و عرق می ریزند .
تمام این جذبه را بدون هیچگونه بددهنی دارد . ( چون از کلاس اساتید دیگری خبر دارم که جذبه دارند ولی با فحش خواهرو مادر )
اگر کسی جای بی ربطی سوال بپرسد و یا بلافاصله وقتی نوبتش شد نخواند و گیج بازی در آورد استاد می گوید که گند زدی به حس کلاس و همینطور بی توجه به همه و با حالت قهرنیم ساعت برای خودش ساز می زند و به کسی هم چیزی نمی گوید که برای من لحظات خیلی لذت بخشی هستند چون آدمی را می بینم که کاملا توی خودش غرق شده و ساز می زند و واقعا حس زیبایی دارد .
اصلا خودش را قاطی باند بازیها و کارهای بازاری نمی کند و ...
کلا خیلی آدم باحالی ست .


***

چند وقت پیش توی تاکسی نشسته بودم و از سر کار برمی گشتم . کمی حالم گرفته بود و توی خودم بودم . رادیوی ماشین روشن بود و یکدفعه بدون مقدمه آهنگی پخش شد از استاد عزیز من : فریاد من ، فریاد من از فراق یار است ... من که ذوق زده شده بودم و از آن روزهایی بود که به نشانه ها راحت معتقد می شدم . با صدای بلندی گفتم : اااااااا.....( با کسر الف )
بالطبع همه ء مسافران برگشتند و مرا نگاه کردند

***

هر وقت شاگرد جدیدی به کلاس می آید باید نیمهء اول کلاس را ساکت بماند و در بین دو نیمه تست بدهد . تست دادن هم به این شکل است که باید آوازی بخواند که به اندازهء کافی تحریر هم داشته باشد خلاصه که نباید تصنیف بخواند .
چند وقت پیش خانم حدودا 40 ساله ای به عنوان شاگرد جدید به کلاس آمد و طبق معمول جلسهء تست و زجر او بود و تفریح بقیه !
استاد پرسید : خب خانم فلانی ! چی قراره برای ما بخونین ؟
خانم فلانی : من یه چیزی از هایده می خونم !
استاد : هایده سبک خاصیه ؟
خانم : نه یه آهنگ از هایده می خونم !
استاد : آهان هایده شاعره ؟
و این مکالمهء مضحک همینطورچند دقیقه ای ادامه داشت تا اینکه استاد بیخیال شد و اجازه داد که خانم بخوانند .


***

درسمان گوشهء نیشابورک بود در دستگاه نوا :

ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی
خدمت از ما برسان سرو و گل و ریحان را

موقع پس دادن درس شد
نفر اول : ای صبا گر به جوانان وطن بازرسی .....

استاد چیزی نگفت

نفر دوم : : ای صبا گر به جوانان وطن اااا... ببخشید چمن ....

استاد عصبانی نگاهش کرد چون اینجور مواقع اعتقاد دارد که نباید حس را فدای شعر کرد

نفر سوم : : ای صبا گر به جوانان و...چمن ... بازرسی ...

استاد : معلومه واقعا کجا داریم زندگی می کنیم . همه هم که ماشااله سیاسی !

نفر چهارم : ای چمن ....

استاد : این هم نمایندهء سانسور در کلاس !


لیلا | 02:01 PM | نظرات (11)
شنبه 16 آذر 1387
کسی می داند چرا ؟

فوق لیسانس است و شغل خوبی دارد . قیافه و هیکلش هم بد نیست ولی هر از چندی که زنگ می زند از دست خواستگاران بی شمار که بعد همه شان فراری می شوند می نالد و گله می کند . می پرسد: چه کار کنم به نظر تو؟ دختر خاله ام هم همین مشکل را داشت . فلانی .... می شناسیش که ؟ می گویم : بله ! و می دانم که مهندس است و زمانی همکار من بوده. می گوید : پدرش یک ظرف ادرارش را ریخته جلوی در خانه شان و خواستگارها که تا آن روز با روی بازمی آمدند و بعد یک مرتبه پشیمان می شدند اولینشان دخترک را گرفت . می پرسم : یعنی به تو هم گفته اند باید پدرت جلوی در خانه تان را .......؟ می گوید : نه ! به من گفته اند باید ادرار خودم را روی سرم بریزم ، قبل از حمام ......و من همچنان دارم صحنه را مجسم می کنم و اسید معده ام توی دلم بالا و پایین می رود . مجبور می شوم به بهانهء زنگ زدن موبایلم تلفن را قطع کنم . چون به علت توانایی تصویر سازی کارم دارد به جاهای بد می کشد .

***
همسایه ء طبقهء سوم توی حیاط خلوتی که پشت اتاق خواب ماست آشغال می ریزد . نه که فکر کنید فقط پوست موز و کاغذ شکلات بلکه : ته سیگار ( به اندازهء 10 پاکت در روز ) –لفاف خالی انواع و اقسام قرص های آرامبخش – لوله ( برای اسنیف کردن ) به تعداد لازم – سرنگ – پنبه و ...چند روز پیش که به آقای کاف می گفتم گفت : پس دیگه آخراشه ! ولی این آخراش نمی رسه و هر چه به این ور و آن ور و مدیر ساختمان و نگهبان و اینها گفتیم چاره نکرد . چند روز پیش توی آسانسور با یک جوانی بودم که دکمهء طبقهء سوم را زد و همان موقع حسم گفت که خودش است . تیپ داغانی داشت و سرش را از ته زده بود وبدون توجه به حضور من توی آیینه آسانسور داشت ابروهایش را با آب دهان تر می کرد ومثلا مرتبشان می کرد به طرز وحشتناکی دلم برایش سوخت و قبل از اینکه از بوی گندش خفه شوم پیاده شدم . روز بعد به مدیر ساختمان نشانی هایش را دادم و پرسیدم که آیا این همان شخص است . جناب مدیر فرمودند : خیر این یکی مریض است . دو برادر و یک خواهر دارد ، برادر ها یکیشان با دو بچه از زنش جدا شده و اینجا زندگی می کنند و هر دو برادرمعتادند . مادرشان صیغهء یک بابایی ست که این خانه را برایشان گرفته و هر آخر هفته با کیسه کیسه خرید گوشت و میوه و ... می آید ولی مادره راهش نمی دهد ، بچه ها هم اعتراض می کنند که این یارو که اینقدر به ما می رسد تو چرا تحویلش نمی گیری . هم زمان داشتم توی ذهنم سن مادر ارجمند را تخمین می زدم که می بایست 60 سالی داشته باشد و مرد صیغه ای را که کیسه به دست پشت در آپارتمان منتظر اذن دخول است !

***

راننده تاکسی پیرمردی ست که زیر لب آوازی نا مفهوم می خواند . از این کلاههای فرانسوی سرش گذاشته و کمی مشنگ می نماید . خانمی که صندلی جلو نشسته می گوید میدان سلماس پیاده می شود . راننده ضلع شمالی میدان ، روبروی تقاطع و دقیقا وسط خیابان می ایستد و می گوید : بفرماااااااااا! خانم با تعجب می پرسد : همین وسط پیاده شوم ؟ پیرمرد جواب می دهد : نترس جانم من اینجااااااام !

***

حزب مشارکت ایران اسلامی، سید محمد خاتمی را به عنوان نامزد این حزب در انتخابات آینده ریاست جمهوری ایران معرفی کرد.
به گزارش تارنمای نوروز، کنگره یازدهم جبهه مشارکت با اکثریت قاطع آراء خود از سید محمد خاتمی دعوت کرد تا نامزدی در انتخابات ریاست جمهوری سال آینده را بپذیرد.
این خبر را شمس‌الدین وهابی رئیس دفتر دائمی انتخابات جبهه مشارکت در سخنرانی خود جهت تشریح برنامه‌های انتخاباتی حزب برای اعضای کنگره اعلام کرد.
همچنین به گزارش خبرگزاری کار ایران (ایلنا)، محسن میردامادی دبیرکل جبهه مشارکت ایران اسلامی در این مورد تصریح کرد: ما دیگر منتظر اعلام خاتمی نمی‌‏مانیم و از نظر ما خاتمی وارد صحنه انتخابات شده‌است و باید ستادهای انتخاباتی خود را فعال کنیم.
وی ادامه داد: خواهش من از دوستان این است که در همه استان‌‏ها ستادهای خود را فعال کنند و البته در غالب ستادهای ائتلاف هم فعالیت خواهیم کرد.
محسن میردامادی که در مراسم اختتامیه یازدهمین کنگره جبهه مشارکت سخن می گفت،مشکل فرهنگي در پذيرش تحزب را يکي ازموانع فعاليت‌‏هاي حزبي در ایران دانست و در این زمینه اظهار داشت: «در همه گروه‌‏هاي سياسي معمولاً افراد ترجيح مي‌‏دهند که بگويند ما حزبي نيستيم در حالي که شما در کشورهاي توسعه يافته چنين مشکلي را نمي‌‏بينيد ولي در کشور ما عده‌‏اي حزبي بودن را کسر شان خود مي‌‏دادند.»
***
کمی عصبی ام . از کوچهء شرکت بیرون می آیم و به محض ورود به خیابان تقریبا پای یک نفر را که وسط پیاده رو ایستاده لگد می کنم . ا م ی ن ح ی ا ی ی است و دارد با موبایل حرف می زند . اینجا بورس لوازم یدکی ، لوکس و اسپرت برای ماشین هاست . او هم منتظر است تا ترتیب ماشینش را بدهند . پیاده خیابان سورنا را بالا می آیم تا به میدان تختی برسم . پایم توی قیر تازه گیر می کند . مشغول پاک کردن کفشم با لبهء جدول خیابانم که صدایی توجهم را بر می گرداند . جوان خوش بر و رویی است ولی نگاهش به هیچ جای خاصی نیست . یک بند داد می زند و این جمله را تکرار می کند : " آی ام گویینگ تو فاک یو ! " نزدیک خانه رسیده ام . یک کافی شاپ نزدیکمان است که همه کار می کند جز کافی شاپ گری ! پیپ ، فندک ، عروسک ، شکلات و ماگ می فروشد . همیشه برای خوب کردن روحیه ام برای خودم کادو می خرم . لیوان بزرگی را که عکس شخصیت های ماداگاسکار رویش است قیمت می کنم ، 25 هزار تومان .
( برای رفع شبهات پدید آمده بعد از نوشتن متن لازم به توضیح است که اینجانب لیوان 25 هزار تومنی را خریداری ننموده ام ! )

خوشحال و خندان به سمت خانه می روم ، 2 تا لیوان قرمز بزرگ خریده ام خیلی ساده اند روی یکی عکس چه گواراست و دیگری آرم پلی بوی !
***
راستی کسی می داند چرا در شهر ح ک و م ت ن ظ ا م ی شده ؟

لیلا | 10:19 AM | راستی کسی می داند چرا ؟ (15)
شنبه 9 آذر 1387
...

گفت ما را هفت وادی در ره است
چون گذشتی هفت وادی،درگه است
وا نیامد در جهان زین راه کس
نیست از فرسنگ آن آگاه کس
چون نیامد باز کس زین راه دور
چون دهندت آگهی ای ناصبور؟
چون شدند آن جایگه گم سر به سر
کی خبر بازت دهد ای بی خبر؟
هست وادی طلب آغاز کار
وادی عشق است از آن پس ، بی کنار
پس سیم وادی است آن معرفت
پس چهارم وادی استغنا صفت
هست پنجم وادی توحید پاک
پس ششم وادی حیرت صعبناک
هفتمین وادی فقر است و فنا
بعد از این روی روش نبود تو را
در کشش افتی روش گم گرددت
گر بود یک قطره قلزم گرددت

وادی اول:طلب

ملک اینجا بایدت انداختن
ملک اینجا بایدت درباختن
در میان خونت باید آمدن
وز همه بیرونت باید آمدن
چون نماند هیچ معلومت به دست
دل بباید پاک کردن از هرچه هست
چون دل تو پاک گردد از صفات
تافتن گیرد ز حضرت نور ذات

وادی دوم:عشق

کس درین وادی بجز آتش مباد
وان که آتش نیست عیشش خوش مباد
عاشق آن باشد که چون آتش بود
گرم رو و سوزنده و سرکش بود
عاقبت اندیش نبود یک زمان
درکشد خوش خوش بر آتش صد جهان

وادی سوم:معرفت

چون بتابد آفتاب معرفت
از سپهر این ره عالی صفت
هر یکی بینا شود بر قدر خویش
بازیابد در حقیقت صدر خویش
سر ذراتش همه روشن شود
گلخن دنیا بر او گلشن شود
مغز بیند از درون نه پوست او
خود نبیند ذره ای جز دوست او

وادی چهارم:استغنا

هفت دریا یک شَمَر اینجا بود
هفت اخگر یک شرر اینجا بود
هشت جنت نیز اینجا مرده ای است
هفت دوزخ همچون یخ افسرده ای است

وادی پنجم:توحید

رویها چون زین بیابان درکنند
جمله سر از یک گریبان برکنند
گر بسی بینی عدد، گر اندکی
آن یکی باشد درین ره در یکی
چون بسی باشد یک اندر یک مدام
آن یک اندر یک ، یکی باشد تمام

وادی ششم:حیرت

مرد حیران چون رسد این جایگاه
در تحیر ماند و گم کرده راه
گر بدو گویند"مستی یا نه ای؟
نیستی گویی که هستی یا نه ای؟
در میانی یا برونی از میان؟
برکناری یا نهانی یا عیان؟
فانیی یا باقیی یا هردویی؟
یا نه ای هردو ، تویی یا نه تویی؟"
گوید:"اصلا می ندانم چیز من
وان "ندانم" هم ندانم نیز من
عاشقم اما ندانم بر کیم
نه مسلمانم نه کافر پس چیم
لیکن از عشقم ندارم آگهی
هم دلی پر عشق دارم هم تهی"

وادی هفتم:فقر و فنا

بعد از این وادی فقر است و فنا
کی بود اینجا سخن گفتن روا
عین وادی فراموشی بود
گنگی و کری و بیهوشی بود

لیلا | 12:55 PM | ... (937)
یکشنبه 5 آبان 1387
با بهانه بی بهانه

افرادی که بینش علمی دارند و یا خیلی واقع نگرند معمولا نظراتی در مورد ما و طرز زندگی و عادات ما می دهند که یا مطابق میل ما نیست و یا مسیری را مشخص می کنند که ما کاملا خارج از آن می رویم . نمی دانم دلیلش آن لجبازی درون آدمی ست و یا اینکه هر آدمی که در راه خوسازی و خودشناسی گام بر می دارد قرار است اینگونه چیزهایی را بیاموزد و ببیند که در خلاف جهت طبیعتش و یا خارج از آن است . شاید این همان چیزی ست که مثل یین و یانگ موجب کامل شدن روح آدمی ست . اینکه چیزی را که بالقوه داری استفاده نکنی و ضد آن را خودت در درون خودت بسازی و بپروری . سفیدی را کناری بنهی و سیاهیش را شکل دهی و ...اینکه چگونه این مسیر را می روی و این چیزها را می سازی و می بینی ، نوع نگرش تو را و شکل رفتار و سلیقه ات را نشان می دهد . البته مسئله خیلی خیلی گسترده تر از این حرفهاست . یعنی اینکه یک نفر شهرام شب پره گوش کند که حالش خوب شود دلیل این نیست که سلیقه اش خال تور است . برای همین است که قضاوت کردن اشتباه ترین کار انسانی ست . چون تو چیزی را که در درون می گذرد نمی بینی و صرفا نشانه ای کوچک تو را به نتیجه ای می رساند که می تواند احمقانه باشد .
من همه چیز می خوانم و همه چیز می بینم ، از فیلمهایی که استریپ دنس تویش اجرا می شود تا برگمان و پازولینی ، از آگهی حوادث همشهری تا گلستان از آستین تا یوسا و هر چیز که خلاصه دم دست باشد . یک نفر دیگر احساس می کند وقتش کم و عمرش کوتاه است ، پس انتخاب شده تر می خواند و می بیند . هیچکس حق ندارد ما دو نفر را مقایسه کند چرا که دین ما تفاوت دارد . کلم پلو را با همبرگر نباید مقایسه کرد . آن کسی که مقایسه می کند هم یک دید سومی دارد و می تواند بینشش را بیان کند و به دیدن ادامه دهد .ولی اگر مقایسه کند گول خورده است . فریب لحظه را خورده . کاری کرده که ممکن است خودش در نظر خودش احمق جلوه کند .

چند سالی ست که ودیک آسترولوژی( نجوم ودیک – جیوتیش ) کار می کنم ، از مطرح کردنش توی این محیط همیشه ترس داشته ام و جالب است که تقریبا فقط ازبیان همین امر هم می ترسیدم . افشاگری بود که ممکن است مورد هزار جور نقد و نظر قرارم دهد : فالگیر! خرافاتی ! احمق و ...

از واقعه ای تو را خبر خواهم کرد
آن را به دو حرف مختصر خواهم کرد
با عشق تو در خاک نهان خواهم شد
با مهر تو سر ز خاک بر خواهم کرد

مدتی ست که چیزی اذیتم نمی کند . وقتی می بینم آدمها هزار جمله می نویسند و یکی از آنها به مذاق دیگری خوش نمی آید . وقتی می بینم یک پائولو کوئیلو و یا گلی ترقی می تواند نظری را راجع به شخصی برگرداند و وقتی می بینم سر چه جور مسائلی توی این وبلاگهای دوستان ، توی خیابان ها و خانه ها دعواهای زرگری می شود ...
" آنچه اصل است از دیده پنهان است "
گاهی توی چارت نجومی دوستی که مثلا مهندس مکانیک است می بینم که خیلی بهتر می بود اگر این آدم یک هنرمند بود و کاملا استعدادی دارد که نادیده گرفته شده . حتی به خودش هم ممکن است بگویم و با تعجبش رو به رو شوم ولی اشتباه از من است ، او دارد مسیر خودسازیش را می رود و طی می کند . چیزی را در درونش کامل می کند که نیست و حضورش کمرنگ است و چیزی که وجود دارد ، چون مالک ازلی و ابدیش است برایش ماجراجویی ایجاد نمی کند . دوستی دارم که سالهای زیادی ست ازدواج کرده و من یک بار توی چارت او طلاق دیده بودم . تا مدتها از شدت عذاب وجدان دوست نداشتم با او معاشرت کنم . یک روز تصادفی بعد از مدتها چارتش رادوباره دیدم و متوجه شدم چیزی هست که حافظ زندگیش است و احتمال این طلاق را کم می کند خب این یعنی یا من بار اول خوب ندیدم و یا قرار بوده خوب نبینم . این خود خود " جادو " ست . من در چارت دیده بودم و او در لا مکان تعیین می کرده است .اصلا ارادهء به شرط آگاهی دوستم خود به تنهایی می تواند همهء شرایط نا مناسب را لغو کند و هزار جادوی دیگر ...
از چشم خود بپرس که ما را چه می کشد؟
جانا گناه طالع و ظلم ستاره چیست ؟

بیشترین چیزی که به آن اعتقاد دارم " جادو " است . جادو خود خود بی اعتقادی ست . چون امکان اینست که همه چیز آن شود که نبوده یا آن باشد که قرار است نباشد . جادو یعنی امکان تغییر ، امکان امکان نداشتن .
وقتی راجع به شخصی یا عقیده ای حکم صادر می کنیم ، وقتی چیزی را متهم می کنیم و وقنی نگرشمان را با زور و ضرب به کسی می چپانیم که نگرشی مثل ما ندارد یعنی قدرت جادوی انسان را نادیده گرفتیم . این انسان هم فرد قضاوت شونده است و هم خود ما که باور داریم اعتقادمان همین است که می گوییم . ستریات و پنهانی ها را رد می کنیم و نمی فهمیم که همه چیز می تواند در چرخشی کوچک شکلی دیگر داشته باشد . مگر من در پست قبلی ، در پاراگراف قبلی و در سطر قبلی همین بوده ام که هستم ؟ من متون آشفته و به هم ریخته می نویسم ، من منسجم فکر نمی کنم چون من الان دیگر من چند پاراگراف قبل نیست . چطور انتظار دارید من الانتان با منی که یک کتاب را دو هفته قبل خوانده یکی باشد ؟ به نظرم آدمهایی که همه چیز را خیلی سفت بیان می کنند آدمهایی هستند که خیلی به خودشان فشار می آورند . من دلم برایشان می سوزد وقتی با عصبانیت سر من داد می کشند و می گویند تو چرا اینقدر نفهمی که حرف مرا نمی فهمی و یا با هزار و صد دلیل می خواهند چیزی را به من بقبولانند که من به آن معتقد نیستم ( الان که فکر می کنم راجع بهش سابقا هم به نوعی نوشته ام ) .
همه فکر می کنند که من آدم آرام و ریلکسی هستم ولی دکتر دندانپزشک نظر دیگری دارد و می گوید دندانهایت را به هم فشار می دهی ! خب پس همه اشتباه می کنند . من دلم برای خودم می سوزد که آنقدر خواسته ام یک چیزهایی را به خودم و دیگران ثابت کنم که حالا نشانه اش اینست که دندانهایم را شبها قفل کنم و احتمالا خواب ناکامی هایم را ببینم . حالا گیریم طرف آمد و گفت گه خوردم تو درست می گفتی . اگر فردایش من طور دیگری فکر کردم بعد با آن ظرف کثافتی که نیمیش پیش خودم مانده و نیمی را دوست عزیز میل فرموده باید چکار کنم ؟ باز هم باید دندانهایم را فشار دهم که یک نفر دیگر نیاید و آنها را توی حلق خودم نریزد .
من دلم می خواهد با من هماهنگ باشم می خواهم جلوتر از منم ندوم و جلوتر از فکرم نگویم و با لحظه ام پیش بروم و به عقب بر نگردم . آن وقت می توانم بینشم را بلند داد بزنم وبگویم که من رشد کرده ام . من دلم نمی خواهد قاضی باشم ، من می خواهم بیننده باشم . من دلم می خواهد چراهایم و چگونه هایم کم شود و امیدهایم زیاد ...

ای عیان بی من مدارو ای زبان بی من مخواه
ای نظر بی من مبین و ای روان بی من مرو

لیلا | 11:47 AM | چه دیده ای من نمی بینم ؟ (17)
یکشنبه 21 مهر 1387
"من کشک بودن را نمی خواهم "


" من توی تنهایی می دانستم در تاریکی چیزهایی هست ، مثل همین الان ، بیرون ، در باران ----چیزهایی هست ، چیزهایی شکسته است ، آدم ها و ترس و قصدهاشان هست ، شاید الان تندتر ببارد این باران ، یا ناگهان و تند واگیرد ----و من نمی دانم .
ای کاش من یا توی تاریکی را درست می دیدم ، یا اصلا خبر نداشتم که تاریکی هست ."
از روزگار رفته حکایت
ابراهیم گلستان

"...از آن دبنگ دو به هم زن سالوس مغز گچ گرفته محروم تا آن ردیف مداوم عوض شونده یک مشت نورسیده نارس ، آن کال های گول خود خورده ، آن کال های کول گول خود خورده ، آی ! این سرزمین چه خواهد شد ---این سرزمین چه خواهد شد با این فساد زودرس ارزان ؟..."
مدّ و مه
ابراهیم گلستان

نوشتن در مورد بعضی آدمها و یا چیزها خیلی سخت است . نه اینکه جسارت بخواهد ویا غیر قابل تصور باشند ، مشکل اینجاست که نمی دانی راجع بهشان چه بگویی . مثل اینکه بخواهی راجع به نور و یا هوا صحبت کنی ، هی باید بگویی : " نور خوب است ، نور لازم است ، نور انرژی ست " خب که چه ؟
کاری به قدیمی ها و کلاسیک ها ندارم ولی اگر بخواهیم ایران معاصر را در نظر بگیرم که از نظر داشتن آدم حسابی ، بسیار در مضیقه است ، دوره ای که دورهء کوتوله های بی مغز است ، ایران امروزی که پر از روشنفکرنماهای بی بته است و کشوری که دارد تمام پیش بینی های ناجور چند تا آدم نابغه را به حقیقت می رساند باید راجع به بعضی ها مثل " ابراهیم گلستان " و یا " صادق هدایت " مثلا بگوییم : " ابراهیم گلستان برای ایران لازم است ، او خوب است ، او انرژی است و ..." خیلی مسخره می شود که کسی از یک چنین نابغه ای اینطور تعریف کند . به خصوص وقتی ببینیم خود گلستان راجع به دوست متفکر و نویسندهء همدوره اش ( هدایت ) گفته : " ...او آدمی بود که در دوره خودش بی نظیر بود . بی نظیری حسن او نبود ، گناه زمانه بود . حسن او در نگه داشتن خودش بود که به رنگ زمانه در نیاید . حسن او این بود که خودش را از دوره اش متفاوت کرده بود اما دوره مستقیم و بلاواسطه اش ، دوره جغرافیایی اش . چیزی که درش بی نظیر بود ، انسانیت و پاکی و درستی اش بود ..."
ابراهیم گلستان ، کشورش و مردمش را خوب می شناسد . به شرایط آنها آگاه است و برای همین می تواند در عین اینکه خود خودش است ولی مردم را خوب بنویسد . جوری که هم درد دارد ، هم تلخ است و هم انکار ناپذیر . امیدهایش واقعی ست و زخم هایش تازه و زنده ....
ما هنرمند و نویسنده کم نداریم ولی نمی دانم چرا هرچه قدر فکر می کنم که بتوانم چند نفر را نام ببرم که ما جماعت را خوب فهمیده اند این چند نفر از تعداد انگشتان دست تجاوز نمی کنند . گلستان ، هدایت ، حتی در بین جدیدترها ، عطاران ، ابراهیم نبوی و ...یک کمی اصغر فرهادی و گلی ترقی ( این آخریو به زور و پارتی بازی چپوندم و دلم نیومد نباشه ) . بقیه همه از توی دایره خودشان می نویسند . خودشان با خودشان دیالوگ دارند و می نویسند . خودشان با خودشان عکس می گیرند و فیلم می سازند . یا دچار سانتی مانتالیسم اند یا روشنفکری غیر ایرانی بی اصل و نصب ،یا ماوراء الطبیعه در پیت را نمایش می دهند و یا پوسته ضد روشنفکرانه با محتوای هیچ ! بقیه را هم که اصلا حیف است به حساب بیاوریم .

در گفتاری از فیلم " گنجینه های گوهر " که دربارهء جواهرات سلطنتی و به خواسته محمد رضاشاه ساخته شده گلستان می گوید : " هرگز جلال و جلوه یاقوت ، با فخر و حشمت تاریخ ، بستگی نداشت . هرگز درخشش الماس ، تضمین زنده ماندن ملا نشد . این سنگها ، نشانه نعمت نبود . هر سنگ از میان این همه گوهر ، گویای صفحه ای است از سرگذشت مردم ایران ، تاریخ بی تفاخر سیصد سال در جمله های پر جلای جواهر ..."
ما ملت متظاهر و مغروری هستیم ، هی می گوئیم ما فلانیم ما بهمانیم ، ما تاریخ داشتیم ، ما باهوش بودیم وما زرتشت داشتیم ، ما تخت جمشید داشتیم ، ما داشتیم و داشتیم و همه اش داشتیم ولی حالا هیچ نداریم در میان رتبه بندی های آی کیوی کشورهای جهان ما متوسط آی کیومان 84 است ! یعنی چیزی نزدیک به منگول ! ستون های تخت جمشید همه شبانه مورد نوازش اره برقی های غول پیکر قرار گرفتند و ذره ذره از این خاک رفتند و هیچ کس هیچ نگفت ، نه گفتار نیک دیگر ارزشی دارد ، نه پندار نیکی می شنویم و نه رفتار نیکی می بینیم . درد روشنفکر زمانهء ما اینست که مردمش را حذف می کند . واقعا گلستان ها و هدایت ها چه خوب مردمشان و مردممان را شناختند . حالا هدایت که تاب این شناخت و تحمل آنها را برای بقیهء عمر نداشت و خودش را خلاص کرد ولی گلستان چه خوب نوشت که هیچ چیزاز این تفاخر تضمین زنده ماندن ملت نیست . آنهم ملتی که خودش کمر به قتل خودش و برادرش و تاریخش بسته . تاریخی که حتی نمی توان گفت کجایش تاریخ است و کجایش محض خوش آیند قدرتمندان و سانسور و چه و چه . هر وقت که آمدم کمی با این جور چیزها زندگی کنم دیدم فقط باید با آنها هم خورد و چرخید و همرنگشان شد و چیزی نگفت . این یعنی همان چیزی که از نظر کسی مثل گلستان گناه زمانه بود .
آدم می ماند چه کار کند : زندگی کند که بالطبع مجبور است رنگ بگیرد یا کناری بنشیند ، تنها بماند و خودش برای خودش یک دانه متفکر( فقط به این معنی که گاهی فکر می کند ) به هیچ درد نخور باشد ؟

" ...زمانه بد یا خوب ، ما بد جائی ایستاده ایم ، و بدتر ، اینجا بودن اینجا حالی ست مطلقا مربوط به نحوه و اندازه وجود آدمها . ما آنقدرها هم وجود نداریم . بی بته ایم . بی بته بودن ما را مظلوم کرده است . مظلومیت هرگز دلیل حقانیت نیست . حقانیت کافی برای بردن نیست . بردن یک احاطه می خواهد . باید در نفس آقا شد . باید در ذهن روشن بود . باید بود . بی بته بودن ، در واقع ، نبودن است . تا وقتی که کشک توی دکه بقالی باید در انتظار خرید و فروش خود باشی ---بی حق چون و چرا در بها و در مصرف . این از جمله قواعد بازی ست . من کشک بودن را نمی خواهم ..."
مدّ و مه
ابراهیم گلستان

" وقتی می نویسی باید آزاد باشی . باید آگاه باشی . آگاه آزاد باشی در سازندگی ، نه مقید به سبک . این سبک یا آن سبک . پیش از نوشتن باید سبک همان خود تو باشد . وقت نوشتن وقت کشف است چه در حالت جمله و چه حتی در خود چیزی که می خواهی بگویی – در قصه ای که ، در فکری که می خواهی بگویی . اما همه این حرف ها وقتی درست است که اینها برای بیان مطلبی باشد که ساخته شده آن مطلب لازم به گفته شدن باشد ...باید چیزی برای گفتن داشته باشی که به گفته شدنش بیارزد . برای چیزی داشتن باید ببینی ، بخوانی ، بشنوی ، رشد کنی ، ذهنت غنی شود تا حست غنی شود ، تا حست قبراق شود . اگر ذهنت غنی نشود چیزی نخواهد زایید . حرف هایت مال خودت نخواهد بود .حرف هایت تقلید خواهد بود . یا مستقیم و ارادی یا از سر پخمگی ."
ابراهیم گلستان- گفته ها
باید بیارزی که بنویسی و بسازی و بمانی . گاهی وقتها که چیزی می خوانم از آدمهایی که این چنین می ارزند با خودم می گویم دیگر نمی نویسم . مرا چه به نوشتن و آفریدن . حسادت نمی کنم ، حقارت می ورزم ! ولی می بینم که نا خواسته همیشه به جای اینکه برای خوب نوشتن تلاش کنم برای خوب شناختن تلاش کرده ام . اینکه مردمم را خوب ببینم ، خوب بفهممشان و لمسشان کنم . جزئی از آنها باشم . تفریحاتشان ، غر غر کردنهاشان ، غمهایشان و شادیهایشان با مال من یکی باشد و یا لا اقل درکشان کنم . خیلی سخت است که آدم قاطی جماعت باشد و خودش بماند ، رنگ نگیرد . عوام نباشد و با عوام بماند . کاری که من و امثال من نمی توانیم و هنوز نتوانسته ایم بکنیم . جایی که نتوانسته ایم باشیم .نتوانسته ایم کشک نباشیم اگر هم نبودیم جواهری دست نیافتنی و یا چینی با ارزشی شدیم که فقط در ویترین می گذارند و فرقی نمی کند با کشک در این حقیقت که باید در انتظار خرید و فروشش بماند بی هیچ حق چون و چرایی در قیمت و نحوهء مصرف ...

جوابیه و غرنامه ای برای من و الباقی ...

لیلا | 11:27 AM | پرت و پلا می طلبد (5)
یکشنبه 14 مهر 1387
اندر ستایش تصویر !

awc-red1.jpg

صحنه ای از یک فیلم می بینیم ، دختری گریه می کند ، اشک ما هم می ریزد .حتی موضوع می تواند غیر جدی تر از این حرفها باشد ، یک کارتون ، یک عکس و ...یک چیز خیلی معمولی . از دیدن تصویر تا شکل گیری یک واقعهء مفصل در مغز ما پروسه ای طی می شود که ما را وا می دارد بخندیم ، گریه کنیم ، عصبانی شویم و... ممکن است هزار جور نوحه و ناله بشنویم ولی گریه مان در نیاید ، اما آقایان و علماء این شغل می دانند چه کنند . به صحرای کربلا که می زنند تصویرهای بچهء بی مادر و تن بی سر و ... را که شرح می دهند اشک ملت سرازیر می شود . هرچه مداح قدرت تصویرگری اش بیشتر باشد در شغلش موفق تر است . ذهن ما تصویرساز است ، البته می دانم که کم و زیاد دارد( مثلا خود من در این مورد خیلی افراط می کنم . کم مانده برای فحش هایی هم که می شنوم شکل و شمایل درست کنم . خیلی ها وقتی با من صحبت می کنند فکر می کنند که توی باقالی ها سیر می کنم که البته به نوعی همینطور هم هست . هرچه طرف می گوید از یک ورودی می آید و سریال رنگی اش آنلاین در کلهء اینجانب ساخته می شود )
برای تمام شخصیتها و مکانهایی که در کتابها می خوانیم یک تصویر داریم . برای همین هم هست که اکثرا از فیلم هایی که از روی آثار ادبی ساخته می شود آنقدرها لذت نمی بریم . چون با تصویر ذهنی که ما سابقا برای خودمان ساختیم فرق می کنند . وقتی با زن ، شوهر و یا مادر پدرمان دعوایمان می شود بلافاصله تصویرهای مربوط به واقعه مشابه قبلی را مررور می کنیم و معمولا همین باعث می شود قضیه شدت بگیرد . وقتی بی انصافی و یا بی معرفتی از کسی می بینیم ، شمایل خودمان را در آخرین فداکاری و یا دست و دلبازی قبلی مجسم می کنیم و بیشتر دردمان می آید . وقتی عاشق می شویم ،خودمان را درشیرین ترین لحظهء عشق به یاد ماندنی گذشته در نظر می گیریم و دلمان به تپیدن می افتد .چیزهایی را که به دست نیاورده ایم هر بار با شکلی تازه تر و خوش آب و رنگ تر برای خودمان مجسم می کنیم و برای همین حسرتشان را می خوریم.
رنگ و لعاب تصویر ها هم مهم است فیلم های سیاه و سفید کلاسیک را به دلایلی جز تصویرشان می بینیم . اگر یک نقاشی قشنگ ببینیم احساس می کنیم خالقش زیباست . اگر سیاه و چرک باشد دلمان برای نقاشش می سوزد . اگر والس شوپن گوش کنیم ممکن است تصویر زن و مرد رقصنده را هم توی ذهنمان ببینیم که با توجه به حس و حالمان در لحظه رنگ متفاوتی به خود می گیرند .
به نظرمن آدمهایی که تصویرها را دوست دارند و در شکل دادن به آنها تلاش می کنند تصویرها هم دوستشان دارند و به کمکشان می آیند ، بالفرض حافظهء تصویریشان قوی می شود ، سینما را بیشتر درک می کنند ، عکس العمل های چهره شان بهتر و قوی تر است چون تاثیر آن را بر طرف مقابل می دانند ، زیبا هستند چرا که خود را موظف می دانند تصویر خوبی برای انظار بینندگان باشند، رویاهایشان رنگی تر و زیباتر است چون آنها را نقاشی می کنند و ...

لیلا | 03:02 PM | نظرات (6)
سه شنبه 2 مهر 1387
بازی وبلاگی : اگر نامرئی بودید چه کار می کردید ؟

فکر می کنم به طور طبیعی خیلی از ما شهامت خیلی از کارها را نداریم . رویمان نمی شود یک چیزهایی را ببینیم و از عکس العمل خودمان می ترسیم . خیلی از جاها کودکیمان بالا می زند و از ترس نگاه مردم خودداری می کنیم . خیلی وقت ها می خواهیم عشق و یا تنفرمان را ابراز کنیم و از ترس جنبهء طرف مقابل و تاثیر عکس العمل او بر روی خودمان کاری نمی کنیم . حتی این عبارت که " دوست داشتم در آن لحظه آب بشوم و بروم زیر زمین " خیلی به فکرمان خطور می کند . برای اولین بار می خواهم پیش قدم شوم و یک " بازی وبلاگی " راه بیندازم . موضوع بازی از این قرار است :
تا جایی که می توانید بگویید که" اگر نامرئی بودید چه کارهایی می کردید ؟ "
آنهایی که تا به حال نوشته اند :
سروش در لابیرنتش
کوچه بی دار و درخت
از اون بالا
تصویرها
تا بیخودی
نی زن هاملین
نوشته های مثلا جدی
دیوانه در جهان مسطح
سارا پارسی
آورا
رعنا
فنجان کوچک مهسا
روح خاموش
نارون
...

نوشتن اینکه " اگر نامرئی بودم چه کارهایی می کردم " خودش مستلزم اینست که ناشناخته باشم . ولی خب چون قرار نیست اسم ببرم می نویسم .
من به طور قطع می گویم که از 80% این نیرو برای فوضولی ، استفاده می کردم . خانهء خیلی ها می رفتم که ببینم چطور دعوا می کنند ، چطور عشق می ورزند ، چگونه به دور از انظار مردم حرف می زنند و خلاصه اینکه در خلوتشان چه شکلی اند ؟! اصلا به این نکته ای که سارا گفت فکر نکردم که اگر توی خانه خودم کسی نگرانم بشود و یا آنجایی که هستم گیر بیفتم چه می شود . راستش ترجیح می دهم خیلی تک بعدی فکر کنم و این آرزوی محال را بدون هیچ دردسر جانبی بپذیرم . می دانم که زیاد منطقی نیست ...
اگر نامرئی بودم ، فوضولی هایی را که منجر به ایجاد تنفر از مردم می شد به کل حذف می کردم و فقط جاهایی می رفتم که موجبات دوست داشتنم را بیشتر کند . همینطوری به اندازهء کافی مشکل دارم چه برسد به اینکه به احساسات ناجور آدمها راجع به خودم پی ببرم و کاری هم از دستم برنیاید . اصلا اگر نامرئی باشیم و رفت و آمدمان را کنترل نکنیم ممکن است خیلی ضربهء روحی و عاطفی شدیدی بهمان وارد شود ، پس بهتر است کنترل شده باشد تا میزان این ضربه حداقل باشد . آدمها که عادت ندارند پشت سر کسی دوستش داشته باشند معلوم نیست پشت سر من نامرئی چه ها بگذرد !!!
اگر نامرئی بودم میزان شیطنتم صد برابر می شد . لپ بچه ها را نیشگون می گرفتم ، کف پایشان را قلقلک می دادم ، دم گربه ها را می کشیدم ( از گربه ها بدم میاد ) ! ...شوخی کردم ! تمام شیطنتم را به کار می بردم و با همهء آدمهای معتقد به اصول و منطق و اخلاق "بازی" می کردم . شاید آنقدر این بازی را ادامه می دادم که بقیه فکر کنند طرف شیزوفرن یا اسکیزوفرن است ، برایم اهمیتی ندارد که اینگونه اصول را به هم بریزم ، چون آدمهای این شکلی دیوانه ام می کنند .
اگر نامرئی بودم اصلا خودم را قاطی سیاست نمی کردم ، چه لزومی دارد در این عمر کوتاه آدم از توانائیش برای زیاد کردن میزان حس تنفرش استفاده کند ؟
ولی از پولدارهای عوضی می دزدیم و به بی پول ها ( اخلاق اینها زیاد مهم نیست ) می دادم . حالا طرف می خواهد خرج دوا درمان کند یا اعتیادش و یا قوت روزانه ، برای من چه فرق می کند . مهم پولی ست که خوشحالی ایجاد کند . چون پول اصولا قرار نیست خوشحالی ایجاد کند مگر برای آنها که واقعا در مضیقه اند . فکر نکنید من آدم بی عقده و اشکالی هستم ولی تجربه نشان داده که یک توانایی قویتر از نامرئی بودن دارم و آن اینست که می توانم پول را در کمترین مدتی به باد دهم . ( خدا خر را شناخت بهش شاخ نداد ) برای همین من هم اول فکر بانک زدن و اینها را کردم ولی بعدش خیلی نمی دانستم با آن پول چکار کنم برای همین پولدارهای عوضی تفریح آمیزتر و مهیج ترند برای دزدی !
اگر نامرئی بودم کاری می کردم که تمام اطرافیانم به ماوراء اطبیعه معتقد شوند ، کلک زشتی ست می دانم ولی اینکار را می کردم ، صحنه های عجیب و ماورایی درست می کردم و یک جور ماوراء الطبیعه ساختگی ابداع می کردم .
اگر نامرئی بودم " match maker " می شدم ! چون ترجمهء فارسی اش زیاد خوب نیست نمی نویسمش ولی همون می شدم ! خیلی ها را که فکر می کردم به درد هم می خورند به هم می رساندم بدون اینکه ردی از خودم بگذارم . صحنه های قلابی عاشقانه ، هدیه های دروغی و ...
فکرش را که می کنم اگر نامرئی بودم مفسد فی الارض ناجوری می شدم !


لیلا | 11:04 AM | نظرات (21)
چهارشنبه 27 شهریور 1387
تلویزیون درد بی درمان


یادمه بچه که بودیم تلویزیون خیلی نقش مفرحی در زندگی داشت و جالب اینجاست که هیچگونه برنامه مفرحی هم نداشت . مجری ها خیلی سفت و عصا قورت داده می آمدند و به مردم "غیور" و "شهید پرور" و" سلحشور" اعلام می کردند که برنامهء بعدی چیست . بین همهء برنامه ها هم یا برق شبکه می رفت و یا فیلم پاره می شد که موجب می شد چند دقیقه ای یک تصویر گل درشت و موزیک آرامی وقت مردم را پر کند . همه چیز جدی بود و سریالهای " از سرزمین شمالی " ، " سالهای دور از خانه " و آن یکی زندگی منشوریست در حرکت دوار که سمبل بدبختی و تیره روزی ملت های دیگر بودند تفریح ما محسوب می شدند که بدانیم چقدر خوشبختیم و زندگیمان چه خوشرنگ و لعاب است .
از سالهای بعد از جنگ جملات " سبز باشید " و " آسمانی باشید " جزو رزومهء مجریان رفت . بعد هم سهراب سپهری خواندن وحافظ خواندن ...
من و پدر کارمان این بود که می نشستیم غلطهای اینها را می گرفتیم و می خندیدیم و وای بر ما که قدر ندانستیم .
موسیقی پاپ که وارد عرصه موسیقی شد همه چیز به ... رفت ! شعرهای در پیت می خواندند و شعارهای لوس و بچه گانه بلغور می کردند . صنعت سریال سازیمان که تقویت شد و بازیگران خوب و قدیمی که همه پیر شده بودند مجبور شدند نقش حاجیه خانم و حاج آقا و بی بی و عزیز خانم و پدر سالار و ...بازی کنند دیگر نور علی نور شد . هر کانالی را که باز می کردیم این خانم " ثریا قاسمی " یا سر سجاده بود یا داشت برای حاج آقایشان چایی می آورد و یا بچه هایش را نصیحت می کرد و اشک می ریخت . بعد هم یکهو همهء مردها تصمیم گرفتند که دو تا زن داشته باشند .
الان سطح توقع و فرهنگ مردم حسابی " نهادینه " شده ( نمی دانم یعنی چه همینجوری الکی چون خیلی استفاده می شود گفتم ما هم استعمال کنیم ) دو تا مجری نکبت قبل از اذان مغرب می آیند یکی شان که ابرو ورداشته و خیلی بلاست ، آن یکی هم می توانست جای بچهء نداشته من باشد ، با میهمانانشان که آدمهای سن و سال دار و معقولی هستند جوری صحبت می کنند که انگار با همکلاسیشان حرف می زنند . از همدیگر هم که تعریف می کنند عبارت های فلانی" خیلی نازه " و یا " گله " را به کار می برند . من نمی دانم از کی تا به حال فرهنگ ایرانی صفت " ناز " را برای پسرها به کار می برد؟ از چه وقت قرار شد که فاصله سنی ها برای حفظ حرمت ها نادیده گرفته شود ؟ از کی تا حالا صدای فوسه و ته حلقی " پوریا پور سرخ " س-ک-س-ی و جذاب شده و واقعا بعد از بازی توی این سریال از گلودرد جان سالم به در برده ؟ نمی دانم این آقای افخمی چه طور رویش می شود با این نورپردازیها و افکت های افتضاح مدام این بهشتش را به ما نمایش دهد و دو تا آدم بی مزه به مدت 5 دقیقه به هم زل بزنند و گردن کج کنند . استفاده از سکانس های مستراحی قرار نیست از مد بیفتد ؟ این چه جور ادبیات ملغمه ایست که در عین لمپنی ، خیلی ناز و ملوس است وقرار است مردم به آن خو کنند ؟ واقعا این خودمانی بودن و باحال بودن مجریان چندش آور و تهوع برانگیز شده . نمی دانم سازنده های ما آی کیوی چند را برای مخاطب در نظر می گیرند و اصولا خودشان چقدر شعور دارند ؟ برنامه های فرهنگی هم که الحق و والانصاف فرهنگ سازیشان در حد اعلی است . مجری و سوژه و همه انگار دارند از توی بارگاه ملکوتی نطق می کنند . هنر و ادبیات غیر دینی مفهومی ندارد . نمی دانم اقلیت های این مملکت با این جور برنامه ها چه برخوردی دارند ؟ اصلا نمی دانم تلویزیون از روی عمد همهء این کارها را می کند یا واقعا بعضی چیزها از دستشان در می رود ؟

لیلا | 03:50 PM | نظرات (17)
شنبه 23 شهریور 1387
هر روز به قصه دل من گوش می کنی


فردا مرا چو قصه فراموش می کنی

نمی دانم چند ساله است ، فکر کنم از من جوانتر باشد . من سنگین از یک وزن خیالی سوار ماشین هستم و توی صندلی آن فرورفته ام و اوسبک و چابک جلوی در یک تعمیرگاه در رفت و آمد است که همدیگر را می بینیم .هر روزم با او شروع می شود و اگر نبینمش انگار چیزی کم دارم . فکر کنم او هم همینطور است می نشیند جلوی در تعمیرگاه و مثل کسانی که شرطی شده اند حوالی آن ساعت به خیابان نگاه می کند تا من بیایم و بگذرم . اوائل برایش جدید بودم ، فقط نگاه می گرد و صبر می کرد من از آنجا عبور کنم ولی مدتی ست لبخند می زند ، حتی گاهی از جایش بلند می شود و از پیاده رو تا لب خیابان می آید که باعث می شود من کمی هول شوم . ولی فاصله مان آنقدر هست که چیزی نگوید ، اصلا شاید او هم حس مرا داشته باشد و دلش نخواهد چیزی بگوید ، فقط دوست دارد سوژه ای را که هر روز از آنجا می گذرد ، نگاه کند.
خیابان و مردمش را زیاد نگاه می کنم ولی اولین بار است که یک آدم گذری برایم عادت هر روزه شده . شاگرد مکانیک است و صبحها تازه مغازه شان را باز کرده که من از او می گذرم . گاهی مشغول خوردن چایی ست و گاهی با چند نفر دیگر روی سکویی نشسته و بعضی اوقات هم تنهاست. خیلی آرام است لیوان چایی اش را با صبر در دستش می چرخاند و می نوشد . خیلی آرام راه می رود و همه چیزش بیانگر صبر و حوصله ایست که من به آن غبطه می خورم . صبحها که از آنجا رد می شوم خیلی عجله دارم و هرروز هم دیرم شده ولی ماشین که از پیچ خیابان رد می شود نا خود آگاه بیصبری را کنار می گذارم و چشمانم با آرامش توی خلوتی خیابان جستجویش می کند . وقتی می بینمش نفسی به راحتی می کشم و تا وقتی از او رد نشدم ، خیلی مستقیم و بدون رودربایستی نگاهش می کنم . بعد هم حرکاتش را در آئینه ماشین دنبال می کنم که پس از رد شدن من به دنبال کارهایش می رود . نمی دانم اسم این رابطه را چه بگذارم او از من هیچ چیز نمی داند نه شغلم نه تحصیلاتم و نه حتی اینکه ازدواج کرده ام یا نه و من هم فقط می دانم که او تعمیرکار ماشین است . شاید او هم ازدواج کرده باشد شاید شاگرد مغازه نباشد وخودش صاحب تعمیرگاه باشد و خیلی شاید های دیگر ولی هیچگونه کنجکاوی ندارم که چیزی از او بدانم . آرامش نداشته ام با دیدنش کمی جبران می شود و روزم را آغاز می کنم .
امروز صبح سردرد داشتم . ماشین که وارد خیابان شد ، حواسم جمع نبود . جلوی در تعمیرگاه که رسیدم ندیدمش و ترسیدم حواسپرتی ام باعث شده باشد دیدن دوستم را از دست داده باشم .سرم را برگرداندم ، اطراف مغازه و انتهای آن چشم دواندم ولی نبود . به جای او یک نفر دیگر ایستاده بود . دستش را به دیوار تکیه داده بود و داشت تند تند حرف می زد . آدم قد بلند و تنومندی بود و شبیه بقیه مردم نا آرام و عصبی به نظر می آمد ...

لیلا | 02:52 PM | باید تغییر مسیر بدهم (8)
چهارشنبه 13 شهریور 1387
به دون شرح !!!

این روزها یکی از تفریحات من اینست که هر روز با شوق و ذوق به این شمارشگر سایتم سر می زنم تا ببینم ملت با چه جستجوهایی سر از " عاقلانه " در می آورند. جدا از عبارتهای فوق با ادبانه و کاف دار گاهی می بینم که بعضی ها عجب فانتزی های مریض و ناجوری دارند و به عمه و خالهء خودشان هم رحم نمی کنند .ولی گاهی اوقات این عبارتها بسی جالب است
چند روز پیش یکی از جستجوها این بود : " چگونه از یک شخص باسواد استفاده کنیم ؟"
خیلی خوشحالم که یک " شخص باسواد " نیستم وگرنه طرف شاید به دستمال توالت احتیاج داشته باشد .
*
چند روز پیش این آقای سراج که همهء آهنگها را هم شبیه هم می خواند داشت یک چیزی توی تلویزیون می خواند . پایین صفحه نمایش هر از چند ثانیه اسم شعر ، خواننده و شاعر را می نوشت . شاعر : مولوی ! من هی گوش می دادم و دلم نمی آمد کانال را عوض کنم . سراج را دوست ندارم جز آن کارهای قدیمی اش ولی خب عاشق حضرت مولانا هستم . هرچه گوش دادم شعر آشنا نبود . آخرین بیتی که جناب سراج قرائت فرمودند تخلص " سنایی " داشت . لب و دندان سنایی ....
*
دردیالوگی از یک کتاب ( رمان عذاب وجدان – آلبا دسس پدس ) مرد مذهبی و معتقد به اصول کلیسا به زنی که لامذهب است سرکوفت می زند که خودخواه است .
زن : آیا به نظر شما خود پسندی شما بیشتر نیست که می خواهید به جای رفتن به " هیچ " پا به بهشت بگذارید ؟
*
چند شب پیش یک برنامه تلویزیونی پخش شد به اسم " شوک " راجع به مدبود و هرچه چیز عجیب و غریب که من تا به حال به چشمم ندیده بودم به اسم شهروند ایرانی به ما نشان دادو همه را هم به شیطان پرستی ربط داد . من نمی دانم اگر اینها واقعی بودند و لباس به تنشان نکرده بودند چطور گ-ش-ت ا-ر-ش-ا-د مورد مرحمت قرارشان نمی دهد ؟...بگذریم ...پسر جوانی با موهای عجیب که دو طرف سرش را هم با نقش و نگار اصلاح کرده بود گردنبند "یین – یانگ "ش را به دوربین نشان داد و گفت : این علامتیه که خلافکارهای ژاپنی روی بدنشان خالکوبی می کنند !!!!
*
رفته بودم عود بخرم . آقای مغازه دار که ظاهرش شبیه یوگی ها بود و خیلی عاقل اندر سفیه به من نگاه می کرد گفت : اگر می خواهید که فقط فضا رو خوشبو کنید از این عود اوپیوم ( همان افیون خودمان است ) ببرید ولی اگر استفادهء خاصی دارید بگید.
*
برای مراسم چهلم یکی از آشنایان رفته بودیم رستوران ، حدود 200 نفر آشنا نشسته بودیم و پشت سر هم برنامه های مختلف اجرا می شد . یکی می آمد پیانو می زد و یکی شعر می خواند و ...ساعت نزدیک 11 بود ومنتظر بودیم که شام ( به صورت سلف سرویس ) شروع شود. دختر برادرم گرسنه بود . با کلافگی پرسید : بابا پس چرا غذا سفارش نمی دیم ؟ همان موقع یک سری آدم آمدند خداحافظی کردند و رفتند . دوباره پرسید : اینا چرا می رن ؟ اگه غذا نمی خورن پس چرا اومده بودن رستوران ؟

*
سخنگوی قوه قضائیه در واکنش به اعدام افراد زیر ۱۸ سال در ایران با اعلام این‌که «اعدام با قصاص» فرق دارد گفت که «قصاص حق خصوصی افراد است، لذا تنها با گذشت اولیای دم قابل رفع است.»
به گزارش خبرگزاری دولتی ایرنا، سخنگوی قوه قضائیه در نشست هفتگی خود با خبرنگاران، همچنین در پاسخ به پرسش‌ها در مورد اعدام نوجوانان در ایران گفت: «در قوه قضائیه هیچ اعدامی نداریم، چرا که قصاص با اعدام متفاوت است.»!!!!


دارم سعی می کنم خارج شوم . دست و پاهایم هنوز آن تو مانده و بقیهء جاها بیرون رفته اند . کشش نافرمی توی بعضی از اجزای بدنم آزارم می دهد . خیلی سعی کردم بمانم ولی نمی شود .

لیلا | 12:09 PM | به یک عدد کش محکم نیاز داریم (15)
شنبه 26 مرداد 1387
زوایای پنهان

با گروهی از خانم هایی که متوسط سنی شان 50 سال است کلاس موسیقی داریم که هفته ای یک بار و هر بار خانهء یکی از ما تشکیل می شود . یک ساعت قبل از کلاس ، یکی از همین خانم ها کلاس حافظ خوانی را اداره می کند ، غزلی از حافظ می خوانیم و شرح و بحث و تفسیر...هفتهء قبل کلاس خانهء ما بود و به خاطر شکستن پای استاد حافظ خوانی قرار بود این کلاس برگزار نشود . استاد موسیقی مان که آقایی نسبتا معروف هم هست قبل از کلاس به من زنگ زد و آدرس را با من چک کرد . بعد پرسید : " ببینم امروز کلاس حافظ ندارید ؟ " گفتم نه و دلیلش را توضیح دادم ، با خنده گفت : "خوب تو درس بده ! " گفتم : " خیلی ممنونم ، لطف دارین به من ، ولی من نه می تونم نه بلدم ! "
استاد عزیز با جدیت گفت : " آره تو حافظ تدریس نکن ! عبید زاکانی یا ایرج میرزا درس بده !!!!"


مدیر پروژه از توی اتاقش داد می زند : خانم مهندس بیاین لطفا! می روم . می گوید : می خوایم تاور بخریم . می گویم : مبارک است ! می گوید : حساب کن ببین چندتا قسمت اضافه باید بگیریم و ...فکر می کنم که چرا من باید حساب کنم . اصلا تاحالا یک تاور از نزدیک ندیدم و در ضمن این همه آدم توی کارگاه هستند و ...ولی فکرم را بلند نمی گویم . برگه های مربوط به مشخصات تاور را می گیرم و از اتاق بیرون می روم . پشت میزم که می نشینم رئیسم دوباره داد می زند : خانم یک زنگی بزن به این پدر سگ های بتنی بگو اگر امروز فلان کار را نکنند می ری پدرشونو در میاری ! می پرسم : " آقای مهندس ! من میرم پدرشونو در میارم ؟ " با خنده می گه : " آره دیگه ! پس کی بره ؟بگو بهشون میای می زنی لهشون می کنی !!!!!!!"


با دوستم راجع به مشکل او حرف می زنم . کمی نصیحت کننده شده ام و از این لحن حرف زدن خودم بدم می آید . می گوید که می فهمد من چه می گویم . چون من و او خیلی شبیه هم هستیم . حرفم یادم می رود . به میزان شباهت بین دوستم و خودم فکر می کنم که از نظر من صفر است ...


توی یک جمع دوستانه همکلاسی قدیمم را می بینم ، می پرسد:" چه کار می کنی ؟ " می گویم : " توی یک شرکت انبوه سازی کار می کنم " خیلی تعجب می کند و می گوید آخرین چیزی که ممکن است در مورد من به ذهنش می رسید این بود که همچین شغلی داشته باشم ...

خانم مسنی از دوستان رو می کند به من و می گوید که از شخصیت من خوشش می آید چون خیلی خودمم ! وقتی لبخند می زنم و یا ناراحتم واقعا همانطورم و ...فکر می کنم به لحظه های زیادی که جلوی حتی نزدیک ترین کسانم ماسک داشتم می خندیدم در حالیکه غمگین بودم و ...


واقعا بقیه چقدر ما را می شناسند ؟ در این زیاد شناسی و یا کم شناسیشان خودمان چقدر نقش داریم ؟ چقدر چیزی را که به همه شناسانده ایم دوست داریم و چقدر توانایی داریم آن را تغییر دهیم .
مثلا من با اطرافیانم 80 % روراست رفتار می کنم . یعنی 10% آن را احتمالا با جنسی مثل دروغ نمایش می دهم و 10% مابقی را اصلا رفتار نمی کنم و در واقع فرار می کنم .
این من نوعی ، یک دهم زندگیم را اصلا زندگی نمی کنم . حالا یا از ترس عکس العمل های دیگران و یا از ترس خودم . یعنی می ترسم آن بخش از زندگی همه آنچه را برای خودم ریسیدم پنبه کند . چیزی که همه از من تصور می کنند به هم بریزد و یا فرم زندگیم دیگر در قالب جدید نگنجد . آن یک دهمی را هم که دروغ می گویم باز از ترس است . رودربایستی ، ترس از تغییر نظر مردم و یا شیوهء برخورد آنها و ...
تازه همهء اعداد و ارقام هم در خوشبینانه ترین حالت بود و باز شاید با درصدی از خودسانسوری و دروغ .
ولی واقعیت اینست که قانون زندگی اجتماعی حکم می کند که این ماسک ها باشد . فقط برای یک روز سعی کنیم که هرچه را از مغزمان می گذرد ، بیرون بریزیم ، بگوییم و رفتار کنیم . صد در صد یا جنگ می شود یا خیانت . دوستی ها منهدم می شود ، عشق ها خدشه دار می شوند ، رابطه هایی که ساختیم خراب می شود ، رابطه هایی که نباید می ساختیم شکل می گیرد و دنیای خودمان و اطرافیانمان به هم می ریزد .

لیلا | 10:54 AM | نظرات (13)
چهارشنبه 16 مرداد 1387
رویایم کو ؟



سنگ پر کردی تو دامن از جهان
هم ز سنگ سیم و زر چون کودکان
آن خیال سیم و زر چون زر نبود
دامن صدقت درید و غم فزود

هیچ دقت کردین چقدر بیهوده ایم ؟ می بینین چه آسون می آییم و می رویم و هیچ چیزی سبک نمی کنیم و لگد می کنیم و خراب می کنیم ؟ عاشق که می شیم فقط می خواهیم یه چیزاییو ثابت کنیم که طرف بفهمه چقدر براش مایه گذاشتیم و چقدر به نفعشه که به جای ما یه بی شعور دیگه عاشقش نشده . پولدار که باشیم می خواهیم ثابت کنیم که پول داریم و مال ما از مال بقیه بیشتر و بهتره و ...خوشگل که باشیم می خواهیم ثابت کنیم که همهء چشمها تحسینمون می کنه . با فهم و کمالات که باشیم می خواهیم همه بدونن و متر کنن سوادمونو ! معروف که باشیم معروفیتمونو می کنیم تو چشم همه که چشمشون درآد !

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
دوری كنی . .. .،

تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن
"پابلو نرودا"
ترجمه احمد شاملو


در حال مردن بودم ، از دو ماه پیش تا همین دیشب داشتم می مردم ! در خانه تنها مانده بودم و تا صبح نخوابیدم . سه تا فیلم بی ربط پشت سر هم دیدم و باز هم خوابم نبرد . برای اولین بار از 3 سالگی تا الان از تنهایی ترسیدم . همه جا حضوری را حس می کردم که خالی بود و برای تمام لحظه های غمناک و بی مزه و مضحک فیلم ها هم گریه کردم . بلند بلند حرف می زدم و توی خانه راه می رفتم . احساسی داشتم شبیه اینکه دنیایی دیگر در جایی دارد متولد می شود . سرد بود چلهء تابستان زمهریر . بعد همه جا خیس شد . انگار یخهای زمین می شکستند و بالش و تخت مرا خیس می کردند . " چیزی بگو ! پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگو ..." و این چیز را شاید گفت . پرسیدم : ما چرامی بینیم ؟ ما چرا می فهمیم ؟ ما چرا می پرسیم ؟
و انگار همین پرسیدن ، قسمت اضافهء ماجراست . هی هم می گوید به تو چه . ما می فهمیم آن قدر نه که بفهمیم چقدر باید بپرسیم و آنقدر نه که" به تو چه " ها سرمان بشود
جالب است که ظرفیتهایمان پر نمی شود . کش می آییم و می رویم آن دورها کز می کنیم . ولی هرچه هم پر باشیم به همان میزان خالی نمی شویم . نمی دانم این همه چیز کش آورکجایمان جا می شود ؟؟؟!!!
• " من : ما چرامی بینیم
ما چرا می فهمیم
ما چرا می پرسیم
نازی : مگس هم می بینه
گاو هم میبینه
من : می بینه که چی بشه ؟
نازی : که مگس به جای قند نشینه رو منقار شونه به سر
گاو به جای گوساله اش کره خر را لیس نزنه
بز بتونه از دور بزغالشو بشناسه
خیلی هم خوبه که ما میبینیم
ورنه خوب کفشامون لنگه به لنگه می شد
اگه ما نمی دیدیم از کجا می فهمیدیم که سفید یعنی چه ؟
که سیاه یعنی چی؟
سرمون تاق می خورد به در ؟
پامون می گرفت به سنگ
از کجا می دونستیم بوته ای که زیر پامون له می شه
کلمه یا گل سرخ ؟
هندسه تو زندگی کندوی زنبور چشم آدمه
من : درک زیبایی ‚ درکی زیباست
سبزی سرو فقط یک سین از الفبای نهاد بشری
خرمی رنگ گل از رنگ گلی گم گشته است
عطر گل خاطره عطر کسی است که نمی دانیم کیست
می اید یا رفته است ؟
چشم با دیدن رودخونه جاری نمی شه
بازی زلف دل و دست نسیم افسونه
نمی گنجه کهکشون در چمدون حیرت
آدمی حسرت سرگردونه
ناظر هلهله باد و علف
هیجانی ست بشر
در تلاش روشن باله ماهی با آب
بال پرنده با باد
برگ درخت با باران
پیچش نور در آتش
آدمی صندلی سالن مرگ خودشه
چشمهاشو می بخشه تا بفهمه که دریا آبی است
دلشو می بخشه تا نگاه ساده آهو را درک بکنه
سردمه
مثل پایان زمین
نازی
نازی : نازی مرد
من : تا کجا من اومدم؟
چطوری برگردم ؟
چه درازه سایه ام
چه کبوده پاهام
من کجا خوابم برد ؟
یه چیزی دستم بود کجا از دستم رفت ؟
من می خواهم برگردم به کودکی
قول می دهم که از خونه پامو بیرون نذارم
سایه مو دنبال نکنم
تلخ تلخم
مثل یک خارک سبز
سردمه و می دونم هیچ زمانی دیگه خرما نمی شم
چه غریبم روی این خوشه سرخ
من می خوام برگردم به کودکی
نازی : نمی شه
کفش برگشت برامون کوچیکه
من : پابرهنه نمی شه برگردم ؟
نازی : پل برگشت توان وزن ما را نداره برگشتن ممکن نیست
من : برای گذشتن از ناممکن کیو باید ببینیم
نازی : رویا را
من : رویا را کجا زیارت بکنم ؟
نازی : در عالم خواب
من : خواب به چشمام نمی آد
نازی : بشمار تا سی بشمار ... یک و دو
من : یک و دو
نازی : سه و چهار"

زنده ياد حسين پناهي

لیلا | 10:41 AM | ثابت می کنم ، ثابت می کنی ، ثابت می کند ، ثابت می کنیم ، ثابت می کنید ، ثابت می کنند ... (7)
شنبه 15 تیر 1387
تراژدی و کمدی


"زندگی در کلوزآپ تراژدی است و در لانگ شات کمدی ."
چارلی چاپلین

چیزی که مسلم است اینست که ما همه مان داریم در کلوزآپ زندگی می کنیم و همه چیز را از همین بغل گوشمان می بینیم . تازه بعضی هایمان که خیلی اوضاعمان وخیم است و مجهز به دستگاهها و تکنولوژی های گوناگون و تلسکوپ ها و ذره بین ها هم هستیم . ( کسانی که علاقه وافری به موهای درون ماست دارند ) این دسته که دیگر از تراژدی آنورتر همه چیز را زشت و کریه و چسبناک و چندش می بینند ...( کافی بود نه ؟ )
تمام ادبیات داستانی ، شعر ، سینما و تئاتر در فاصله همین کلوز آپ یعنی دوربین و ابژه شکل می گیرد و. اگر قرار بود شاهد دورتر باشد همه چیز خیلی تفریح آمیزتر بود . مثلا مرگ چیز دردناکی ست که ما و فامیلمان این اواخر خیلی درگیرش بودیم و هستیم . آدمهایی را که دوستشان داریم از دست می دهیم ، دلتنگشان می شویم و دیگر نمی بینیمشان ، با خاطره شان زندگی می کنیم و گاها حسرت می خوریم که کاش برای یک لحظه هم شده برمی گشتند تا ببخشیم و ببخشند ...از طرفی فکر کنید که مرگی در کار نبود ، فقط یک لحظه فکر کردن به شخصیت آدمها در این صورت آدم را دیوانه می کند ( البته من در مورد عمر به کفاف می گویم نه جوانمرگ شدن و ...)

از زمین که بگذرم جهنم دیگر کاری ندارد
کمی آتش و بیگاری و سین جیم
سخت است زمین
با سوختن و ساختن و سین جیم و زایمان
که هر چه می زاییم
باز هم آن کسی که باید
به دنیا نمی آید
( شاعر لیلی گله داران)

مدتها درگیر کشف یک راز ، یک حس ، یک رابطه می شویم . روزها و ساعتها برای ثابت کردن و احقاق حقی و سندی مجادله می کنیم و می جنگیم ، تازه اگر نجنگیم متهم می شویم به نجنگیدن و انفعال و شل و ول بودن و بی رگ بودن و بی غیرت بودن و ....بعد گیریم هم بعد از کلی پافشاری ثابت شد که حق با ماست کلی خشونت و زمختی و خباثت در حق طرف و روح خودمان به خرج دادیم و یک قضیه مهم را اثبات کردیم . زمانی از پروژه مهم ما می گذرد و از آن دور می شویم چندین اتفاق می افتد : - قضیه بالکل در ذهن ما تغییر می کند – طرف بدون صرف آن همه خشونت خودش پی به ماجرا می برد – طرف و قضیه دیگر هیچ کدام مهم نیستند – اصلا اثبات کردن از برنامهء زندگیمان حذف شده ....
واقعا از آن همه انرژی که گذاشتیم شرمنده می شویم و به ریش خودمان بسی می خندیم ، یک لانگ شات کمدی .

خیلی چیزها هستند که همه مان به عنوان نکات مثبت از آنها یاد می کنیم ، مثل تشنه یادگیری بودن ، حالا تشنه پول و مادیات و اینها ممکن است هنوز در نظر بعضی ها مثبت نباشند ولی آدمی که خورهء آموختن و دانستن و فهمیدن است از نظر عموم آدم محترم و نیکویی ست . ولی من این آدم را نمی پسندم ، دوستش ندارم و از معاشرت با او خوشحال نمی شوم . این آدم برایم مثل یک کلکسیونر از دانسته هاست . او یا آنقدر می داند که دیگر جایی برای دانستن برایش نمانده و زیر بار اطلاعات و فهم و درک خودش گیر کرده است و یا به خاطر اینکه هنوز وقتش نرسیده که خیلی چیزها را بداند مثل دوندهء ماراتنی می ماند که تا مقصدش کلی باید تراژدی تحمل کند و وقتی رسید و فهمید تازه به نفهمی خودش می خندد . خب به جای اینهمه دوندگی آرام راهت را می رفتی جانم !

وقتی کسی دارد چیزی را به تو می چپاند ، وقتی زندگی دارد چیزی را به تو فرو می کند دردمان می آید . اگر زمان بگذرد و ما در جایی که قبلا ایستاده بودیم نباشیم چیزی هم به ما وارد نمی شود . پس در آن لحظه هم می توان آنجا نبود و درد نکشید .

به زاییدن و زایمان فکر کنید ، اصلا مثال درد کشیدن است . خودمان روزی چند بار ممکن است فکر کنیم که زیر بار سختی زندگی و فشار کار و غم و غصه و ...داریم می زاییم . ولی بعدش تولد است و نویی و زیبایی و پاکی . زنی که زایمان می کند از اندیشیدن به اینکه تا کمی بعد چه در انتظارش است درد را چیز حقیری می بیند . می شود هر لحظه از زندگی را باردار چیزی بود و در عین حال به این اندیشید که این نوزاد تا چندی بعد به دنیا می آید ؟ باردار باشیم و به فکر وضع حمل نه اینکه این حاملگی و حاملگی های بعد را تا ابد با خود بکشیم ؟ می شود در لانگ شات زندگی کرد ؟ شاید کمی اسمش با زندگی فرق کند . شاید دیگراسمش زندگی نباشد چون زندگی همان تراژدی است که درون کلوز آپ است . اسم چه اهمیتی دارد ؟ می شود دورتر و دورتر بود و از نظر بقیه زندگی نکنیم ولی تراژدی های مجازی و عکس برگردان های زشت را هم به خودمان نپذیریم و بار اضافه تحمل نکنیم . گیریم از نظر بقیه بی مغز و احمق جلوه کنیم ؟ آن دورها صفتها این معنی های این جا را نمی دهد . من نچشیده ام آنها که دیده اند می گویند 


لیلا | 01:36 PM | نظرات (14)
پنجشنبه 30 خرداد 1387
نوشتن درد دارد ... زیاد ...

تو عاشق شدی ، عاشق من شدی خطی به دور این عشق می کشی ، به خودت و دیگران می گویی آن چیزی که آنور خط و توی این مرز بی شکل است عشق من است دوستش دارم و می خواهم داشته باشمش . بعد آن چیز محصور پهن می شود ، گشاد می شود ، کش می آید و دور و دورتر می رود. ولی مرز تو جایی با من نمی آید همان جا مثل کودک لجبازی روی زمین ایستاده و با نوک پایش هم زمین را می کند و جایش را محکم می کند .


بجوشید بجوشید که ما بحر شعاریم
به جز عشق به جز عشق دگر کار نداریم
درین خاک درین خاک درین مزرعه پاک
به جز عشق به جز مهر دگر تخم نکاریم

یادش به خیر استادم قدیمها این شعر را خوانده بود و خواسته بود خوشگلترش کند جای " تخم " خوانده بود: " بذر " ، یکی از این ادبیات دانها ( فکر کنم علی دهباشی ) گفته بود جناب استاد اگر قرار است شعری را خراب کنیم که نکند بچه مدرسه ای ها به آن بخندند همان بهتر که نخوانیمش . البته من به استادم حق می دهم چون احتمالا در زمان شاعر محترم این کلمه مثل الان کاربردی نشده بوده وگرنه او هم یک فکری به حالش می کرد . به هر حال موضوع اینست که در زمان شاعر خود عشق هم اینهمه کاربرد نداشته . آدمهای خاصی می فهمیدندش و می گفتندش ، مثل الان نبوده که خدا زیادش کناد همه ادعا دارند که عاشقانه زندگی می کنند و بعد حاضرند به خاطر مسائلی که بر سر کاغذهای کوچک سبز و آبی و گاها صورتی پیش می آید سر عشق را هم لب باغچه بگذارند و آب نداده ببرند . به هر حال ازمن می شنوی :


برادرانه بیا قسمتی کنیم ای رقیب
جهان و هر چه در او هست از تو یار از من
خداوکیلی عادلانه است . نیست ؟

خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر ...


چند تا آدم این جوری سراغ دارید ؟ خود من که همین الان که اینو می نویسم این میز قمار رو ترک کردم و عطایش رو به لقایش بخشیدم . آدم است دیگر ، کمی پول داشته باشد ، غذای خوب ، ماشین و یک خانه ...دیگر هوس این غلطها را نمی کند . اصلا نمی ارزد !؟ همه پشت سرش می گویند ببین شلوارش دو تا شده حالا پانزده تا شلوار هم داشته ها ولی خب حرف مردم را چکار کند . اصلا گیریم حرف مردم هم نبود خود آن " قمار دیگر " سریعا مورد تحلیل و بررسی قرار می گیرد ، در مقابل پول و خانه و تمام موقعیتهای دیگر توی کفه ترازو می رود و صد البته از سبکی به بیرون پرتاب می شود . مگر نه ؟

کلی گویی آفت شعر است
حرف مفت آفت ذهن ( منظورش مسلما امثال من بوده اند )
ذهن الکن ستاره بشمارد
ذهن یاغی ستاره می چیند

نمی دانم چطور می شود این پارادوکس را حل کنم که این ذهن من هم یاغی است و هم محافظه کا ر؟

فاق کوتاه آفت لگن است
آفت جنگ نو گلنگدن است
آفت مزرعه سه تن ملخ است
آفت عشق وصل یا بوسه(دروغ نمی گوید. همه مان می دانیم )
مرده ي يک شبه چو نمره ي بيست
ثلث اول که هيچش ارزش نيست
مرده ي قرن را چنين بنگر
همچو تجديد ناب شهريور
خنده سر داده رند و بازيگوش
بگذار اين رفوزگي هم روش
ذهن شاگرد خنگ فاجعه است
خنگ شاگرد در مراجعه است
عشق هميشه در مراجعه است ( یکی می تونه اینو برای من معنی کنه ؟؟)
بعد صد ها هزار سال از خاک ( چون سبزه امید بردمیدن بودی )
چه مهم است پاک يا ناپاک
چه مهم است سبک اسپيس راک
چه مهم است پول يا بي پول
چه مهم است ماله يا شاغول
آفت ذهن همنشين بد است
خواه بنشسته روي مبل سياه
خواه در قاب تلويزيون پيدا
خواه استاده به آسمان چون ماه
حرف صد تا يه غاز تا ابد است
عشق اول فقط يه خاطره است ( خود نامجو اینجایش را با صدای بچه گانه می خواند )
عشق بعدي هماره فاجعه است
عشق هميشه در مراجعه است
عشق هميشه در مراجعه است
آفت حافظه باکتري دقیق
مثل آب دهان مرده رقيق
خاطره خود کلانتر جان است
بر سرت بشکند هوار شود
مثل زندان ژان والژان است
حافظه نفس را بدراند
صد گيگا بايت را بپراند
نان روز از براي سکس شب است
نان شب هم براي عاشق مست
عشق هميشه در مراجعه است
عشق هميشه در مراجعه است
بعد از اين صد کتاب شعر هم روش
حرف اسکندر و تزار هم توش
همه آيند و باز باز روند
زنده بودن که خود منازعه است
عشق هميشه در مراجعه است
( محسن نامجو – عشق در مراجعه است )

بزرگی می گفت این عشق های ما برای این با وصل و بوسه غزل خداحافظی شان را می خوانند چون ما در عشق زاده نمی شویم . چرا که بعد از وصال دیگر همه چیز ته می کشد . انگار همان لحظه مهم بوده و بعد پر !!!
هرچه تلاش و کوشش هم برای آن لحظه داشتیم زیر سوال می بریم و نمی دانم کلا چه غلطی می کنیم ؟!ولی این که چطور باید دوباره در این عشق زاده شویم هم خود سوالی ست که من جوابش را نمی دانم . ( آنقدر دوست دارم یک عالمه سوال مطرح کنم ، جوابش را هم ندانم و نگویم و بروم پی کارم )

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت
پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت

این همان کاری ست که عشق با آدم می کند ، ولی معشوق یول راهش را می گیرد و می رود . گندش را می زند و می رود و بعد دیگر آن شخص آن معشوق اهمیتی ندارد ، آن حس اهمیت دارد . اگر قدرش را بدانی و بپوشیش که برده ای وگرنه همینطور لخت مادر زاد دنبال آن معشوق می دوی و گوییم به او رسیدی ؟ لباسی نداری که با آن خودت را بیارایی ! ( بی خود خودت را لوس نکن و تیکه هم نینداز ! همه با لباس زیباترند )

علاقه به بی لباسی برای آنهاییست که آرزوهای فروکوفته دارند و به جای عشق کمی به دکتر نیاز دارند . اینها در کیفیات زیر لباسی جذب می شوند و کیفیات نادیدنی هم هیچ وقت بهشان نمایانده نمی شود تا کجایشان بسوزد . البته من منکر آن کیفیات دیدنی نیستم چون هستند پس نمی شود منکرشان بود ولی خب فقط هستند برای استفاده های کاربردی !

یکی ازین نوشته های پشت کامیونی میگه : موج اگه می دونست که ساحل دستشو اینقدر زود رها می کنه ، هیچ وقت برای رسیدن به اون نفس نفس نمی زد . یعنی اینکه برای اون طرف اینقدر له له نزن . برای عشق بزن !


.
.
.

لیلا | 11:37 AM | من قصه های زیادی دارم ولی حال ندارم ! (4)
یکشنبه 12 خرداد 1387
**یک نوشته پداگوژیکی

همیشه عاشق کودکان بوده ام و تازگیها از اینکه کمی نسبت به آنها بی حوصله شده ام ، برای خودم احساس نگرانی می کنم . بچه ها از سر و کولم بالا می رفتند و خواسته های غیر معقولی را که جرئت نمی کردند با پدر و مادرشان مطرح کنند به من می گفتند . این روزها شاید بچه ها هم این گارد غیر قابل معاشرتی بودن جدید مرا می بینند و ...بگذریم ...
در تربیت پدر و مادرهای ما وما و بچه های ما و بچه های آنها و ...همیشه یک امر مهم مد نظر بوده وهست و با اصرار هرچه تمام تر تمام کاستی ها و اشتباهات و خوبی ها و اتفاقات را گردن آن انداخته اند : " عشق "
پدر و مادر من عاشق من هستند .پدربزرگ و مادر بزرگم عاشق پدر و مادرم بودند و من عاشق فرزندانم خواهم بود و...
فرض کنید پدرمن ( فرزند ) یک آدم کاملا ماتریالیست است و مادرم یک زن مذهبی – سنتی ...پدر عاشق منست و دوست دارد مثل او فکر کنم ، اندیشیدن آزاد را برایم همان می داند که خودش می بیند . مادر هم همینطور و هیچ کدام قبول ندارند که عشقشان کمتر از دیگری ست و کمتر حق دارند . هرکدام برایم آرزوهایی داشته اند و دارند . پدری دوست دارد فرزندش ثروتمند شود چون خودش نبوده مادر دوست دارد دخترش پزشک شود چون خودش به رشتهء پزشکی علاقه داشته ولی نتوانسته آن را ادامه دهد و همهء پدر و مادرها فرزندانشان را مسئول تحقق بخشیدن به آرزوهایشان می دانند و باور دارند که راه درست همان راهی ست که به آرزوها و خواسته ها و برآوردن کاستی های آنها منجر می شود . این یعنی استفاده کردن از یک شخص دیگر برای رسیدن به خواسته های شخصی خودمان . برای استفاده کردن از یک آدم دیگر می بایست بی رحم و بی منطق بود . و امکان ندارد که آدم عاشق کسی باشد و همزمان هم نسبت به او بی رحم باشد پس ما عاشق خودمان هستیم .
من و شما هم همینطوریم ، مثل پدر و مادرهایمان ، بارها از هم سن و سالهایم شنیده ام که می گویند : دوست دارم بچه ام را جوری بزرگ کنم که فلان جور و بهمان جور باشد ، که فلان کار را دوست داشته باشد ، که فلان جور راجع به فلان چیز فکر کند و ...یکی نیست به آنها بگوید مگر تو کی هستی که تصمیمات به این مهمی بگیری ؟ تو خودت یک تارگت ( هدف ) هستی و هیچ چیز دیگر هم نیستی . فرزند تو هم همین است .هدفی که قرار است کسی و چیزی باشد و تو فقط می بایست مانعی برای این کسی و چیزی شدن نباشی و اگرعاشقش هستی آرزوهایت را بر او تحمیل نکنی حالا چه با عشق باشد چه با زور !
باید عاشق کودک بود ، ولی به خاطر خود عشق ، باید عاشق روح " کودک بودن" شد . زیرا کودک یعنی زندگی . اگر مفاهیم و اعتقاداتت را به کودکت بدهی او را ، این روح زندگی ، را نابود کرده ای ، جای آن که بگذاری بذری که کاشته شده رشد کند ، با انواع و اقسام روشهای آزمایشگاهی و مصنوعی و زشت بذر میوه را به چیزی دیگر تبدیل کردی که ماهیتش نیست وهمهء این کارهای خجالت آور را زیر پوشش " عشق " به فرزندت انجام دادی . عشق یعنی حرمت ، یعنی به خواست کائنات احترام بگذاری که هر آنچه قرار است بشود ، بشود . اگر عاشق او هستی دخالت نمی کنی . می گذاری خودش بجوید و بطلبد . با بکن و نکن های بی معنیت سر راهش قرار نمی گیری . نباید جریان و روند حرکت او را مختل کنی . خودت عصیان نکردی و نمی گذاری او هم این کار را انجام دهد . در صورتیکه عصیان نشانه هوشمندی ست . کودکی که هرچیزی را به او می گویند گوش می کند ، می پذیرد و کاملا منفعل عمل می کند ذکاوت ندارد . ممکن است این فرزند هوشمند شما به واسطه عصیانگریش مورد احترام بزرگترها نباشد ، خب چه می شود ؟ مثلا آدمی که تو خودت توی دلت فحشش می دهی و از تحمل کردنش در عذابی چه لزومی دارد کودکت احترامش را رعایت کند ؟ بچه ها بد و خوب را می شناسند و تا وقتی که چیزی از خارج بر آنها تحمیل نشود به طور غریزی بد و خوب را از هم تشخیص می دهند . بگذارید خودش انتخاب کند که با چه کسی چطور رفتار کند . رفتار درست را به او یاد بدهید ولی چیزی را که دروغ است به او تحمیل نکنید .
چرا کودک مقلد را جامعه تحسین می کند ؟ چرا کودک باید تاریخ مردان بزرگ را یاد بگیرد و فکر کند که باید مثل آنها باشد ؟ مگر می شود دیگری بود ؟ مگر خود تو می توانستی دیگری باشی ؟ کودک را در دنیایش رها کنید باور کنید " تارزان " بار نمی آید ! هر چیزی را که از جنس عشق است به او بیاموزید و بعد از سر راهش کنار روید . مطمئن باشید یک وحشی غیر متمدن نخواهد شد !
به او احترام بگذارید و آن وقت با عشق و احترام موجب می شوید که راه درست را برود ، وادارش نکنید از روی ترس راه درست را برود . نگذارید معنی ترس را بداند . نگذارید مثل خودتان یک نسخهء کپی شده ناقص از چیزی باشد که برایش خواسته اند .
احترام گذاشتن را به او یاد بدهید ولی نه احترام گذاشتن به جنگجویان و رهبران و سیاستمداران . مگر اینها چه کرده اند جز خشونت ؟ حرمت عاشق و سالک را به او بیاموزید . اینها چیزهایی هستند که او را راه می برند . بگذارید در رویا زندگی کند . مگر ما که به زور به واقعیت برگشتیم رویا نداشتیم ؟ مگر آن موقع لذت بیشتری نمی بردیم ؟ مگر برای یکی از آن لحظه ها دلمان غش نمی رود ؟ پس چرا می خواهیم اینها را به زور از او بگیریم ؟
می گویند رقابت کن ، یعنی این چیزی که هستی نباش و دیگری بشو !او را مقایسه نکن ، ما مسابقهء دو نمی دهیم که یکی جلوتر باشد و یکی عقب تر ، کودک را مجبور نکنید هل بدهد . جاه طلبی و هدف چیزهای ابلهانه ای هستند . ، مذهب خطرناک است چرا که ترس از بهشت و دوزخ چیز بدی ست . میل رسیدن به پاداش و ترس ماندن در بی چیزی هر دو خطرناک و موهشند . بگذارید خودش تمیز بدهد و ببیند . نگذارید با چشمهای شما به دنیا نگاه کند . با قول " اوشو "* ترس ترسناکترین چیزهاست . او را نترسانید تا موجود کاملی بشود !

* این متن را بعد از خواندن یکی از مقالات " اوشو " در مجله تایمز نوشتم . متاسفانه نسخه اینترنتی آن را پیدا نکردم که لینک بدهم .
** لغت پداگوژیکی را از آموزه های ماکارنکو ( استاد مسلم تعلیم و تربیت ) آموخته ام

لیلا | 09:26 PM | پداگوژی یعنی تعلیم و تربیت (13)
جمعه 20 اردیبهشت 1387
تصویر


این چرخ فلک که ما در او حیرانیم
فانوس خیال از او مثالی دانیم
خورشید چراغدان و عالم فانوس
ما چون صوریم کاندر او حیرانیم


ميلهء بلندي را در دست گرفته و مي چرخاند ، دايره اي در هوا تصوير مي شود و ميله ناپديد مي شود . هرچه سرعت چرخش ميله سريعتر مي شود ، دايره واضح تر است و ميله محوتر ...
من روي آن دايره نشسته ام و مي نويسم ، تو روي دايره نشسته اي و مي خواني ، آن ديگري روي چرخه راه مي رود ، يكي مي دود ، آن يكي گريه مي كند واشكهايش بر خلاف انتظاري كه دارد و فكر مي كند دايره را تر مي كنند ، رو به بالا مي روند ، يكي مي خندد ، او مي رقصد ، آن دونفر دست هم را گرفته اند و مي روند ، آن دو ديگري هم با هم مي روند ولي يكي كند قدم بر مي دارد و ديگري مي دود ، يكي ازآنها از دايره به بيرون مي افتد و در دايره اي ديگر ادامه مسير مي دهد . هر يك نفر و يا چند نفر روي دايره اي هستند و تمام اين دواير روي دايره اي بزرگتر ...
هيچ كدام محور اصلي و باعث تصوير را نمي بينيم و حس نمي كنيم كه روي هيچ راه مي رويم ، گاهي يك نفر راه ديگري را سد مي كند ، خواسته يا ناخواسته ، گاهی یک نفر دایره را ترک می کند با میل خود و یا بدون رضایت . هیچ کس به میله نزدیک تر نیست ، مگر اینکه در دایره نچرخد . می توانیم خارج شویم ؟ باید بازی را بدانیم ، کسی سد راهمان نباشد و باید سد راه کسی نباشیم و نباید بترسیم .
مفاهیمی که در دور این چرخش نادیدنی با آنها در تماسیم همه شان وابسته به چیزی اند که وجود ندارد و خود ناشی از منبعی نادیدنی ست . پایمان روی هیچ چرخان است و نگاهمان ؟؟؟مفاهیم را از روی همین تصویر می بینیم و فقط روی این تصویر معنا دارند . هر لحظه خودمان را سنگین تر می کنیم و جای پایمان را روی چیزی محکم می کنیم که فقط یک عکس است و اگر چرخیدنی در کار نباشد آن هم نیست .
این ها فرهنگ لغات دایره ماست :
شادی : تجربهء یک لحظه بودن بیرون از دایره
غم : باور کردن تصویر
درد : وقتی که دایرهء ناموجود در ما فرو می رود
دروغ : دایره ای که زیر پای ماست
حقیقت : منبع اصلی
ظلم : چپاندن دایره خودمان به دیگران
آزادی : حق انتخاب برای سواکردن دایره
خیانت : سنگین تر کردن پایبست چرخش
ازدواج : پذیرفتن دایرهء دیگری به جای خودمان
عشق : وقتی که مست راه رفتن نفر جلویی یا پشت سری روی دایره خودمان و یا دایره ای دیگر می شویم
سکوت : نگاه
حسادت : جای نداشتهء دیگری را می خواهیم
برنده : چیزی را به ما می دهند که که نیست
بازنده : چیزی را از ما می گیرند که نیست
خوبی : راه را برای کسی باز کردن
بدی : راه را بر کسی بستن

من بی می ناب زیستن نتوانم
بی باده کشید بار تن نتوانم
من بندهء آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم

می : هرکسی از ظن خود شد یار می !

تا کی غم آن خورم که دانم یا نه
این عمر به خوش دلی گذارم یا نه
پر کن قدح باده که معلومم نیست
این دم که فرو برم برآرم یا نه

دانستن : ندیده انگاشتن دایره
ندانستن : دایره هست !
دوستی : همراهی
زشتی : دایرهء ناهموار
زیبایی : دایرهء هموار و صیقلی

لیلا | 09:46 AM | صور خیالی (8)
پنجشنبه 4 اسفند 1384
FaKe LiFe, fAkE wOrLd...

خشک چوب و خشک سیم و خشک پوست

از کجا می آید این آوای دوست ؟.....

شاید به نظر مضحک بیاد. ولی اول از شکلش خوشم اومد . از هر جهتی یه شکله . مثل مجسمه های"هنری مور" ! با این تفاوت که سالها قبل از اون ابداع شده . صداشو شنیده بودم ، ولی تو اون عالم بچه گی تشخیص نمی دادم که کدوم صدا مال کدوم سازه ؟ بعد که فهمیدم این صدای زنگ دار خوشگل مال دلبر منه دیگه عاشقش شدم . دوازده ساله که بودم مدرسه مون یه سری کلاسهای آزاد فوق برنامه مثل ویولن و سه تار و انیمیشن و نجوم و ...گذاشت. از همون وقتی که فهمیدم تصمیم گرفتم بالاخره به وصال عشقم برسم و" تار" بزنم ولی دوتا مشکل وجود داشت . اولا که وزن تار اندازهء خودم بود و هیکلش از من هم بزرگتر بود . دوما مدرسه کلاس سه تار داشت نه تار ! تو اون عالم بچه گی بهم گفتن اگه سه تار رو یاد بگیری بعدا می تونی تار بزنی و این ساز به قد و قواره ات هم بیشتر میاد . خلاصه آموزش سه تار رو شروع کردم در حالیکه فکر معشوق قدیمی همیشه تو سرم بود و به زودی یه مشکل بزرگ تر پیدا کردم ...: از معلم سه تارم متنفرشده بودم . همه چیز بود جز هنرمند . همه حسی داشت جز احساسات شاعرانه برای هماغوشی با ساز. خلاصه بعد از مدتی از خیر معشوق جایگزین قلابی گذشتم و تا مدت زیادی ( حدود سیزده سال !!!!) بی خیال هر نوع آموختن موسیقی شدم .
جایگزین یک چیز هیچ وقت خود آن نیست . به قول ابراهیمی نمایش یک مقوله خود آن نیست حتی در اوج شباهت . بعدها بزرگ می شدم و خواسته هام هم بزرگ می شد خیلی پیش آمد که به جایگزین ها رضایت دهم و همیشه هم دلایل مختلفی داشت ...
- این به صلاحته دختر ...
- این خیلی راحت تره ...
- اون که به دست نمیاد ولی اینم فرق زیادی با اون نداره ...
- این با شرایط فعلی تو بیشتر جور در میاد...
- حالا فعلا با این کنار بیا ! بعدا اونم به دست میاد...
- شاید الان زمان اون نشده ، الان حتما زمان اینه ...
ولی هیچ وقت صلاح نشد که اونی که می خواستم بشه ... اون چیزی که سخت تره به دست نیومد ... شرایط هیچ وقت جور نشد ...خیلی پیش اومد که من کنار بیام ولی خواسته هام کنار نیومدن ....زمان هم هیچ وقت نرسید ...
الان یه آدم بزرگ ام که بعضی خواسته هام خیلی کوچیکن و اصلا بهم نمی آد. بعضی هاشون بچه گانه اند . بعضی دیگه دور از ذهن شدن و خیلی های دیگه به نظر اطرافیانم مضحک میاد و بیشترشون فقط به صورت یه تصویر قدیمی در اومدن که یاد آوریشون عذابم می ده ...راستش الان دیگه دلیل اش رو نمی فهمم که چرا آدم باید قانع باشه و از خیر "جنس اصل "به دلیل محدودیت بگذره . من اگه بچه دار بشم همه جور چیزی بهش یاد می دم جز قناعت . بدست آوردن اصل خواسته ، چه مادی باشه و چه معنوی ، چه از جنس عشق باشه چه پول ، چه آرزویی دور از دست رس باشه و چه خواستن توت فرنگی در اواخر پاییز ، خیلی مهمه !!! بگذار آدم حس نرسیدن رو تجربه کنه و بشینه براش یک عالمه عر بزنه ولی هیچ وقت نفهمه که باید قانع باشه . قناعت و بسنده کردن از اون چیزهای احمقانه اییه که به هیچ دردی نمی خوره !

لیلا | 05:01 PM | من " جنس قلابی " نمی خوام ! (15)