
سوی شهر آمد آن زن انگاس
سیر کردن گرفت از چپ و راست
دید آیینه یی فتاده به خاک
گفت : حقا که گوهری یکتاست !
به تماشا چو برگرفت و بدید
عکس خود را ، فکند و پوزش خواست
که : ببخشید خواهرم ! به خدا
من ندانستم این گهر ز شماست !
*
ما همان روستازنیم درست
ساده بین ، ساده فهم ، بی کم و کاست ،
که در آیینهء جهان برما
از همه ناشناس تر خود ماست .
نیما یوشیج
8 مارس روز جهانی زن گرامی باد !
کجای دنیا با هموطنان و هم کیشانشان این می کنند ، که این مردم ...؟
آدم جوان و ساده ای است ویک بچهء مریض احوال دارد . چندی قبل طوری راجع به شفا حرف می زد که انگار راجع به غذا خوردن و یا خوابیدن حرف می زند . می گفت می خواهد این راه را هم برای درمان بچه اش امتحان کند ...جوری می گفت امتحان کنم، انگار قرار است از آسپیرین استفاده کند . آن طور که از خودم انتظار داشتم می بایست موقع حرف زدنش سر تکان می دادم و پوزخندی می زدم . ولی هیچ کدام از اینها نشد ، مو به تنم سیخ شده بود و فقط نگاهش می کردم ...
علت اینکه معجزه برای امثال من اتفاق نمی افتد ، این نیست که ما مردمان بی دینی هستیم و یا انسانهای پیشرفته ای هستیم و دنبال این جور چیزها نمی رویم و یا معجزه اصلا اتفاق نمی افتد . چون هم معجزه برای مردمان اتفاق می افتد و هم اینکه من ( می توانید شریک شویم و بگویم ما ) آدم بی ایمانی نیستم .
چیزی که در مورد خودم می دانم اینست که گاهی هم خیلی زیادی در صدد کشف رموز بر آمدم و در آخر تنها چیزی که عایدم شده یک مشت معرفت انباشتهء به درد نخوربوده است . تاثیر انرژی انواع و اقسام چیزها ( موسیقی ، سنگ ها ، رنگ ها ، سیارات و ...) بر وضعیت من ! من در شهر آلودهء تهران زندگی می کنم پس انرژی پرانیک جذب نمی کنم ! وضعیت چاکراهای من فلان گونه و بهمان طور است . نوع بدن من کافا ، پیتا یا واتاست ...و ووو.....همین الان هم که اینها را می نویسم ، احساس حماقت تهوع آوری دارم . دانستن بد نیست به شرطی که آدم بتواند هروقت دلش خواست از شر همهء این معرفت انباشته یک جا خلاص شود و چون چنین چیزی امکان ندارد ، پس همان بهتر که ندانیم .
فکر کنم انرژی عشق وقتی قرار است از آدم هایی مثل ما عبور کند به هزار جای بی ربط و با ربط گیر می کند و پس از تجزیه و تحلیل زیاد توسط ما و صدمات فراوان از جانب آت و آشغالهایی به نام دانش های متافیزیکی و فیزیکی و احساسات چرت و چرند که به آن وارد می شود کلا بی خیال ما می شود .
چند روز پیش یکی از دوستانی که علم الاعداد می دانست به من گفت من مثل یک اقیانوس وسیع ام و مثل یک حوض کم عمق ! گفت هدف از آفرینش دوبارهء من ( معتقدین به تناسخ ) عمیق شدن است . نمی دانم؟! درحال حاضر ترجیح می دهم یک برگهء کوچک کم عمق باشم ، اما زلال و صاف وبدون هیچ ناخالصی و جرم اضافه !
در ميان شما کيست که صد گوسفند داشته باشد و اگر يکي از آنها گم شود ، آن نود و نه را در صحرا وا نگذارد و از پي آن گم شده نرود تا آن را بيابد ؟
ميلاد حضرت عيسي مسيح ( ع ) مبارک !
دلم مي خواهد
تو باشي.
با قل خوردن باران روي گونه ات.
گاهي كه تنهايي هوارم مي شود
و آسمان يكپارچه
ابر اندوه جهانم را مي باراند
دلم مي خواهد تو باشي
با چكه چكه ي باران از دامنت.
دلم مي خواهد تو باشي
با شانه اي كه سر بر آن بگذارم
و گيسويي كه شبي خيس است.
شعر از عليرضا بابايي
مثل یکی از المانهای فرهنگی و تاریخی با او برخورد می شود . مردم طوری می گویند :" استاد " ! انگار می گویند " تخت جمشید " یا " نقش جهان " و یا " ایران " !
سالهای قبل از انقلاب که با نام " سیاوش " می خواند ، استاد نبود ، وقتی با " همایون خرم " کار می کرد ، استاد نبود ، وقتی پخش های استدیویی داشت و کنسرت نمی داد ، استاد نبود . نمی فهمم چرا ؟ ولی انگار به دلیل وطن پرستی خاص ایرانیها که فقط در بعضی موقعیت ها فعال می شود ، " شجریان" از وقتی " استاد " شد که " مرغ سحر " را خواند .
این چند شب که در سالن " وزارت کشور " کنسرت شجریان بود ، هر شب بعد از تمام شدن برنامه مردم ، فریاد می زدند و درخواست " مرغ سحر " می کردند . شجریان و گروهش هم با اینکه ازصحنه خارج شده بودند بر می گشتند ، کوک سازهایشان را از" افشاری " برمی گرداندند و مرغ سحر را اجرا می کردند . باقی شب ها را نمی دانم ، اما شبی که خودم آنجا بودم مردم اواخر موزیک را همراه با ریتم کف می زدند . آنقدر تعجب کرده بودم که نمی توانستم حتی لذت ببرم . فکر می کردم که چند نفر از این آدم ها از اول برنامه را به عشق آخرش گوش دادند و اینکه چرا این موزیک این همه حس وطن پرستیشان را تحریک می کند . پیرمردی که کنار دست من بود به کنار دستیش توضیح می داد که این شعر قرار بوده سرود ملی ما باشد و آقایون ! نگذاشتند . فکر می کردم که چرا مردم فکر می کنند که متنی که یک بار هم در آن نام " ایران " نیامده و دائما از بیداد ظالمان و درد هجران می گوید می توانسته سرود ملی باشد . فکر می کنم که چقدر " شجریان " نرم تر شده ... سالهای قبل را به یاد دارم که شجریان با ارکسترسمفونیک تهران برنامه داشت و وقتی بین بخش های مختلف برنامه مردم تشویقش می کردند از سن بیرون می رفت و تشویق ها که تمام می شد برمی گشت . حالا با چه خونسردی نشسته و برای مردمی می خواند که فکر می کنند دارند به " ابی " گوش می دهند و مثل آهنگ های خال تور همراه با آوازش کف می زنند . فکر می کنم که بخش آخر برنامه که با شعر" سهراب سپهری " اجرا شد چرا به دلم ننشست ؟ من که هم سهراب را دوست دارم و هم شجریان را؟ فکر می کنم که چقدر شجریان (هم) آوانگارد شده ! و چرا این روزها هیچ چیز آن حس ناب را ندارد ؟ نه موسیقی استاد . نه شعر ونه داستان ! شاید پیر شدیم قبل از اینکه جوانی کنیم ...شاید بیخود با بقیه همذات پنداری می کنم و خودم این طور هستم ...پس تصحیح می کنم ، شاید پیر شدم ...
مجموعه ای از آلبوم های قدیمی شجریان به دستم رسیده و دارم گوششان می دهم . بیشترین چیزی که به گوشم می آید و دوستش ندارم ، صدای سازهای زهی مثل کمانچه و ویولون است و فکر می کنم بیشترین چیزی که در کنسرت به دلم نشست کمانچه نواختن " کیهان کلهر " بود که بوی عشق می داد ...
شاید پیر شدم ...


...Sarah: I love you
?Eddie : Do you need the words
...Sarah: Yes, I need them very much
If you ever say them,i'll never let you take them back
( THe Hustler-Paul Newman ...)
معماری از آن رشته های عجیب است ؛ بعضی ها آن را جزئی از رشته های هنری می دانند و بعضی مهندسی ( فنی ) !
البته چیزی که در حال حاضر در ایران ، خصوصا در شهری مثل تهران می بینیم هیچ کدام از اینها نیست . ملغمه ایست از نظرات بساز بفروشها ، مقدار بسیار کمی طراحی های معمارانه ، کپی هایی از معماری های اشل بزرگ اروپایی و امریکایی و اجرای آنها در اشل کوچک شهری ، مد ، که نمی فهمم چطور با این سرعت ، حتی سریعتر از روند تغییر کفش و لباس تغییر می کند و ...
ولی قضیه اینست که فرم و رنگ ساختمانها ، مبلمان شهری ، خیابانها و ...همه بدون اینکه خیلی از ما احساس کنیم تاثیر فراوانی در زندگی روزمرهء ما ، حال و هوا و انرژی ما و منظر بصری ما دارد . مثلا در" فنگ شویی" ، یادمی گیریم با طراحی و چیدمان خانه و محل زندگی و کارمان چطور از انرژی های طبیعت بهترین استفاده را بکنیم و چطور عناصر چهارگانه در هر فضایی می تواند بر روی انرژی ما تاثیر بگذارد و حتی جایگزینی آشپزخانه به عنوان سمبل عنصر آتش و یا حمام به عنوان عنصر آب ، یا حتی حضور مناسب یک گلدان در اتاق چه طور می تواند به تنظیم انرژی های ما کمک کند .
" معماری " هنر است و هنری بسیار جامع هم هست .این را به خاطر خودم نمی گویم و سعی دارم مطلبی بسیار عمومی و غیر تخصصی بنویسم و قصدم هم این نیست که برای بچه های کنکوری تبلیغ این رشته را بکنم !
در صنعت و علوم مهندسی ما با پدیده ای به نام "اتومبیل" سر وکار داریم که در مقیاس کلان تولید می شود و با همهء کاربرانش به طور یکسان برخورد می کند . مثلا کارخانهء " مرسدس بنز " برای انسان استاندارد اتومبيلش را تولید می کند و در نظر نمی گیرد که طرف چاق است یا لاغر و یا قد بلند است یا کوتاه . این " صنعت " است . که استانداردهای آن ثابت است و اگر هنری هم در آن به کار رود مربوط به طراحی های خرد مثل دستگیره و فرم صندلی و فرمان و ...است .
ولی در روند طراحی معماری اگر به طور متداول باشد ، سلیقهء کارفرما ، آب و هوا ، منطقهء بومی ، روانشناسی مردم منطقه و بعضا سایز آدمها در نظر گرفته می شود . یک معمار لزومی ندارد علامهء دهر باشد ولی لازم است که همهء اینها را بداند ، بشناسد و یا لا اقل در نظر بگیرد .
خیلی از معمارها را می شناسم که از این امر عصبانی می شوند و به خاطر اینکه مجبورند مثلا سلیقهء کارفرمای بیشعورشان را رعایت کنند ( نقل قول بود ...) بهشان برمی خورد . ولی قضیه اینست که اگر کسی بتواند هم سلیقهء طرف را تا حدی که حیثیت هنری اش آسیب نبیند رعایت کند ، هم معماری زیبایی ارائه دهد و بتواند کارفرما را متقاعد کند او " هنرمند " است . زیبایی چیزی نیست که با آن مخالفت شود و هیچ عقل سلیمی آن را رد نمی کند . ولی همین زیبایی مکان و زمان را هم در بر دارد . بنایی که در مکزیک با نمای سیمانی و رنگهای تند سبز و سرخابی زیباست در همان جا زیباست و اگر در تهران ساخته شود شبیه کیک تولد می شود .

شخصیتهای اصلی :
من حقیقی
من واقع گرا
من ایده آل گرا
عوامل طبیعی و غیر طبیعی !
گرسنگی ، ساعت 3 بعد از ظهر و معدهء خالی از غذا ! " من حقیقی " و بقیهء همکاران هر روز با هم ناهار می خورند . همهء رستورانها و فست فود های محل را امتحان کرده اند تا بلکه جایی را پیدا کنند که آنها را در حالت گرسنگی و گوش به زنگ هلاک نکند . دستور سفارش غذا معمولا از طرف رئیس صادر می شود و او الان در حالیکه 5 بار پیشنهاد غذا خوردن را مطرح کرده و بعد فراموش کرده و سوت زنان دنبال کارهای خودش رفته ، مشغول تعریف خاطرات غذاهای عجیب و بسیار خوشمزه ایست که در یکی از سفرهایش به آنطرف کرهء زمین داشته ...
من ایده آل گرا : بی فکری یا فراموش کاری ؟ هر کدوم که باشه ، من برای نوشتن بقیهء متن زنده نخواهم موند ....
من واقع گرا : به نظرتون چطور میشه آدم ساعت دستگاه گوارشش رو با مال رئیسش تنظیم کنه ؟
مشکل اداری- مالی پیش آمده که اعصاب آقای رئیس بسیار خط خطی می باشد . هر دو دقیقه یک بار یک نفر تماس می گیرد و یا او با یک نفر تماس می گیرد و بعد " من حقیقی " که میزکارش نزدیک او است با صدای " گوپس" کوبیده شدن گوشی روی دستگاه تلفن نیم متر از جا می پرد و ماوس کامپیوتر را که توی دستش نگه داشته با ضربه ای روی میز می کوبد .در همین حین موبایل " من حقیقی " تصمیم می گیرد که فعالیت خودش را شروع کند و اوضاع انگوری را کشمشی کند . یک نفر که خیلی وقت پیش " من حقیقی " با او به هم زده و یک نفر دیگر که دوست فعلیش است، هر دو به صورت باز هم یک در میان زنگ می زنند و می خواهند او را سر ساعت 7 بعد از ظهر ببینند و حرفهای مهمی دارند که تلفنی نمی توانند بگویند. یکی از دوستان دبیرستان بعد از چندین سال زنگ می زند و تا نیم ساعت حاضر نیست جواب معمایی را که " او کیست ؟" بدهد و " من حقیقی " در حالیکه او را اصلا به یاد نمی آورد و چشم غره های رئیسش را می پاید کاملا گیج شده .یکی از همکلاسیهای " من حقیقی " تماس می گیرد و می پرسد که ماکت ساز خوب می شناسد یا نه ؟ یکی از همکارهای قدیم تماس می گیرد و در حالیکه از بی معرفتی" من حقیقی" شکایت می کند قراری برای آخر هفته می گذارد که همکاران قدیم همدیگر را ببینند . دوستی زنگ می زند و می پرسد که فیلم " ساید ویز " رو دیده و اگر دیده نظرش چیست ؟ دوست قدیمی دیگری هم که ایران نبوده ، زنگ می زندو می گوید که برای عروسی برادرش آمده و این چند روزی که اینجاست می خواهد او را ببیند . یک نفر هم تماس می گیرد و با کردی چیزهایی می گوید و مشخص می شود که اشتباه گرفته .دوستی زنگ می زند و ....
رنگ آقای رئیس از سرخی به بنفش و بعد سیاهی می گراید ...
من ایده آل گرا : فکر می کنین بدشانس تر از من آدم تو دنیا باشه ؟ اینها سالی یک بار هم زنگ نمی زدند ...
من واقع گرا : وقتی که این همه دوست داری که همشون به یادتن و دوستت دارن احساس غرور بهت دست نمی ده ؟ به نظرم دراین لحظه و این ساعت میزان انرژی بالایی دارم که این همه آدم یهو پیداشون شده !
" من حقیقی " مسیری طولانی را در راه بازگشت به خانه پیاده روی می کند تا کمی ذهنش آرام شود . وقتی که کم کم ساق پاهایش به ذق ذق ( زق زق ؟ ) می افتد تصمیم می گیرد به پیاده روی خاتمه دهد و سوار ماشین شود. توی تاکسی که می نشیند کیف پولش را بیرون می آورد و با نگاه کردن به سیصد تا تک تومنی یادش می آید که امروز می خواسته از کارت بانک نزدیک شرکتش پول نقد کند ...
من ایده آل گرا : اینقدر که این آدما اعصابمو به هم ریختن ، حواسم به هیچی نیست ...حتی خودم ...
من واقع گرا : چقدر خوبه که پول هیچ وقت تو زندگی من عنصر مهمی نیست ...
چند ثانیه ایست که " من حقیقی " منتظر سبز شدن چراغ است تا از عرض خیابان عبور کند . در همین حال چشمش به پیاده روی روبروست که مردم تک تک یا گروهی در نقطه ای از آن جمع می شوند و بعد پراکنده می شوند . وقتی به آن سمت خیابان و به آن نقطه می رسد ، پیزنی را می بیند که با لباس مندرسی وسط پیاده رو ایستاده و در حالیکه می لرزد ، گریه می کند . چند مرد هم آنجا ایستاده اند ولی هیچ زنی نیست . " من حقیقی " نزدیک می رود . حالت پیرزن خیلی رقت انگیز است . " من حقیقی " فکر می کند که این ضعیف ترین موجودی ست که تا به حال دیده ...دست پیرزن را می گیرد و می پرسد : " مادر جان چی شده ؟ " پیرزن که انگار از دیدن یک همجنس در آن میان کمی قوت قلب گرفته نگاهی به " من حقیقی " می اندازد و گریه اش شدید تر می شود . باز هم می پرسد : " چی شده مادر ؟ " این دیالوگ یک طرفهء سوال های " من حقیقی " و گریهء زن تا مدتی ادامه دارد تا اینکه پیرزن می گوید : " این نمی ذاره من اینجا بشینم ! من فقط می خوام این گوشه بشینم و کاری به کسی ندارم ( و به گوشه ای از پیاده رو که یک تکه مقوای کارتون روی زمین است اشاره می کند ) ولی این نمی ذاره من بشینم ..." من حقیقی " با استیصال می پرسد : " کی مادر جان ؟" و پیرزن به مردی اشاره می کند که خیلی آرام درکنار مردان جمع ایستاده ." من حقیقی " سر بر می گرداند و پیرمرد کوری را می بیند که سوی نگاهش به ناکجاست و عصای سفیدی را در دست نگه داشته ...
من ایده آل گرا : لعنت ...
من واقع گرا : گاهی خوش بینی واقع گرایانه عین حماقت است ...
بهتر است آدم فقط ببیند، آن هم باچشمان خودش ! به جای همهء قضاوت های واقع گرایانه یا ایده آل گرایانه و یا خوش بینانه و بدبینانه...
چیزهایی که هست و وجود دارد، قضاوت نمی شود . فقط هست ...و زندگی ادامه دارد ...با چشمان باز به روی ما . ما هر نقابی جز نقاب خودمان را بزنیم چشممان را به رویش تنگ ، یک وری و یا زیادی گشاد کرده ایم!

پنجشنبه و جمعه ساعت 11 تا نه و نیم شب
من هم توي بازارچه در خدمتتون هستم ، توي يکي از غرفه ها که هنوز جاشو نمي دونم
اسمم که ليلا ست تو يه غرفه که نقاشي و کارت پستال هم مي فروشند هستم/ اطلاعات ديگه رو خودمم ندارم

کساني که مي خواهند راجع به اين موزيک اطلاعاتي داشته باشند مي توانند به اين لينک مراجعه کنند !
یک کلهء فر خوردهء قوچ که با یک سری برگهاو شاخه های مدل نقاشی های رنسانسی روی کف نصب شده و جنسیتش به خاطر رنگ طلایی غلیظ آن مشخص نیست( ولی خب چوبی است ) دستهء مبل را تشکیل می دهد . یادم می آید آن موقع ها که تازه نقاشی را شروع کرده بودم وقتی از معلمم پرسیدم رنگ طلایی اش را از کجا گیر می آورد و او با طعنه گفته بود از مبل سازها ، توی دلم کلی خندیده بودم و فکر کرده بودم مگر مبلمان را هم طلایی می سازند؟ رویه و پشتی مبل پارچه ای است . روی پشتی طرح یکی از لویی های خدا بیامرز کشیده شده و کف آن یک دختر و پسر جوان و یک بزغاله مشغول معاشقهء دسته جمعی از نوع عهد بوقی آن هستند...صاحب مبل فروشی که انگار قیافه و سلیقهء مشتریانش را می شناسد ، لبخندی کجکی تحویلم می دهد که یعنی برو تو خریدار نیستی ! من هم کم نمی آورم و می پرسم : ببخشید آقا ! کسی هم پیدا می شود این ها را بخرد ؟ آقاهه هم نگاه عاقل اندر سفیهی به من می اندازد و قیمت چند میلیونی مبل را می گوید و توضیح می دهد که با این وجود مبلش کلی طرفدار آدم حسابی دارد!
نیم ساعت است توی ترافیک گیر کردم، منظرهء روبه رویی خیل عظیم ماشین هاست که از جایشان جم نمی خورند وچند جوان نحیف که به قصد کشت یک پیرمرد رشید را می زنند، منظرهء کناری یک خانم چادری است که کم مانده همهء وسایل آشپزخانه شان را هم با خودش بیاورد و روی پای من بگذارد و منظره ای که از شیشهء سمت چپ دیده می شود یک ساختمان چند طبقه و احتمالا مسکونی است و به خاطر علایق شخصی و شغلی این ساختمان تنها چیزیست که می تواند در این نیم ساعت مرا سرگرم کند: ستوهای ساختمان شبیه سازی هایی هستند از ستونهای تخت جمشید خودمان ، منتها با مقیاس کوچکتر و پوشش سیمان تگری ، یک سری پلهء عریض و طویل ورودی ساختمان را تعریف می کنند و در بالای پله ها هم درهای اتوماتیک شیشه ای خود نمایی می کند. نرده های جدا کنندهء حیاط از خیابان و فرم چراغها شبیه باغهای روسی است و در بالای ورودی حجم عظیم شیشهء ارغوانی و فلز سرمه ای چشم را نوازش می دهد ، نما کلا ترکیبی است از فلز و شیشه و سیمان و سنگ ...( من شرمنده ام که آجر قرمز ندارد ) در بالاترین قسمت ساختمان که به نظر می آید جان پناهی برای بام باشد ، سوراخ گرد بزرگی روی نما تعبیه شده و من از همین جا با سنگ کار این قسمت ابراز همدردی می کنم . تنها چیزی که از این سوراخ پیداست ،یک دیوارهء دودگرفتهء سیمانی است که به نظر می آید اتاقک آسانسور باشد ، به نظرم معمار این بنا می خواسته تکه ای از آسمان را با این دایره قاب بگیرد ولی در محاسباتش کمی اشتباه کرده ...
اینجا بورس تزئینات ساختمان است ، پرده، کرکره ، پارکت ، موکت و فرش های ماشینی ! از این دسته اجناس هستند و چون از بین این اجناس تنها فرشهای ماشینی قابلیت دکوری و آویزان شدن بیرون مغازه را دارند بیش از بقیه به چشم می آیند. به نظرم مفهوم پوستر های دوزاری که روی کاغذهای گلاسه چاپ می شد و فرش کمی جابه جا شده است . پسر موبوری که یک سگ را بغل کرده ، دختر بچه ای که اشک می ریزد ، شخصیت های والت دیزنی و بالاخره " نیکی کریمی " از جمله طرح های برگزیده در چشمان من ناخریدار هستند . من اگر عاشق خانم کریمی باشم که نباید دلم بیاید رویشان راه بروم و اگر هم ازشان خوشم نیاید که دیدن هر روزهء عکسش کف خانه نمی دانم چه دلیلی می تواند داشته باشد ؟ این را برای توجیه تولید این طرح به خصوص نگفتم این را با خودم بلند بلند فکر کردم تا ببینم چه طور می شود که آدمی که هموطن من است ، در شرایط آب و هوایی مشابه من به دنیا آمده و زیست کرده و لا اقل آنقدر فیلم در زندگیش دیده که بداند نیکی کریمی کیست، این فرش را می خرد ؟
به فاصله های صد متر فروشگاههایی از تابلوهای رنگ و روغن در این خیابان به چشم می خورد و به نظر می آید که مانند فروشگاههای سوهان حاج حسینی و برادران شعبه های مختلفی از یک جنس باشند ، فقط همانطور که یکی پسته اش را بیشتر می ریزد یا رنگ قوطی اش متفاوت است اینها هم کمی در رنگ گلهایی که دست این خانم عشوه گرند و تعداد موزهای این سبد میوه تفاوت دارند و این در حالی است که فارغ التحصیلان رشته های نقاشی و نقاشان به نام، باید از یک سال قبل ، با یک هزینهء زیاد و اجازهء ارزیابی به منشیهای نگارخانه ها برای نقد کارهایشان به مدت یک هفته وقت نمایشگاه بگیرند و سی درصد فروش تابلوهایشان را هم به نگارخانه بپردازند.
راننده نوار خال تور و بند تنبانی اش را برای یک لحظه خاموش می کند و با خوشحالی رو به من می گوید : خانم ! مجاز است، ها ! و من که تقریبا از سر درد شنیدن موزیک احمقانه و شعرهای درپیت دارم جان می دهم ، می گویم : مجاز که چه عرض کنم ! اگر دست من بود حکم اعدامش را هم صادر می کردم .و با عصبانیت سرم را پایین می اندازم تا بحث ادامه پیدا نکند . قسمتی از روکش صندلی ماشین از بین زانوهایم پیداست و من از ته دل به خلاقیت اولین آدمی که توانسته پلنگ و گورخر را ترکیب کند آفرین می گویم .
همهء دوستان و روزنامهء شرق تبلیغش را کرده اند . روی تبلیغاتش نوشته : " فیلم برگزیدهء سال " وقتی از سینما بیرون می آیم به خاطر آنهمه فشاری که شخصیت اصلی داستان توی بنز گیر کرده در شن متحمل شده احساس خفگی می کنم . نمی دانم کمپانی بنز هم چیزی از آقای میرکریمی گرفته اند یا چیزی داده اند ؟ به هر حال تنها نتیجه ای که می گیرم اینست که ما برگشتیم به چندین هزار سال پیش و فیل سازان محترم ما قصد دارند به ما ثابت کنند که: " خدا وجود دارد ". دست گلشان درد نکند . من یکی که پذیرفتم خدا هست به شرط آن که دیگر موقع دیدن یک فیلم که به انگیزهء مازوخیستی انتخاب نشده زجر نکشم . در ضمن تا چهل و پنج دقیقه بعد از شروع فیلم هم مردم همچنان توی سالن نیایند و آقای مسئول باهوش سینما هم با آمدن هر آدم جدیدی چراغ قوه اش را یک دور توی چشم من نیندازد تا عزیزان در راه مانده را راهنمایی کند.
گبه از آن دسته چیزهایی است که حتی خود تحصیل کرده گان صنایع دستی نیز آن را نمی شناختند تا اینکه آقای مخملباف لطف کردند و این صنعت دستی وطنی را به کمک ابزاری انسانی به نام شقایق جودت به ما شناساندند و از آن موقع بود که حقیقتا دوران شکوفایی این هنر سر رسید . بافت گبه معمولا خیلی فی البداهه و استفاده از رنگها بسیار ارگانیک و غیر حساب شده بود. به طوری که روح هنر عشایر در این صنعت دیده می شد ولی از وقتی شهری ها آن را کشف کردند گلاب به روتون ...دند به این هنر! تلفیق گبه و گلیم ، فرش و گلیم و طرحهای مدرن در گبه ، از آن چیزهایی بود که دهاتی بدبخت به خواب هم نمی دید .
مغازهء سفال فروشی است و همه جا رنگهای تندی دیده می شود . سابقا به این جور جاها که می آمدم بوی خاک می آمد و رنگهای اکر و آبی و سبزفضای خاصی را تولید می کرد .نمی دانم فکر چه کسی بود که ممکن است ترکیب عکس فانتزی دختر و پسری که یکدیگر را می بوسند با کوزهء گردن باریک و سفالی قشنگ به نظر برسد .
دست هر کودک ده سالهء شهر گیتاری می بینی و هر جوجه ای درهر مهمانیی " اگه یه روزی نوم تو " ی فرامرز اصلانی را می خواند و می زند.گروه آرین محبوب ترین گروه پاپ محسوب می شود . در میان بدلیجات و زیور آلات موجود در بازار از فرم های سرخپوستی و شیطان پرستی تا علامت یین و یانگ و کلهء اسکلت دیده می شود. مردم کاشی های سرویسهای بهداشتی شان را با رگه هایی شبیه سنگ ولی آیینه ای انتخاب می کنند . پرده های خانه های نیم وجبی شبیه مدل پرده های کاخهای کلاسیک و عظیم دوخته می شود. به آیینه های ماشینهای آنچنانی ، چشم زخمهایی اندازهء کلهء من آویزان می کنند و هرچه عروسک در زندگی کادو گرفته اند پشت شیشهء ماشین ویترین می کنند .حجاب رعایت می کنند ولی در مهمانی ها می رقصند و قر کمر می آیند . بهترین کتاب زندگیشان بامداد خمار است ولی میلان کوندرا هم می خوانند . به تئاتر می روند ولی در صف تئاتر مردم را هل می دهند و توی سالن چیپس می خورند. گلهای مصنوعی زشت در گلدانهای خانه شان می گذارند و فکر می کنند که هدیه بردن گل پول حرام کردن است ...
اگر از یک آدم کمی وارد بپرسیم که اینها چه سبکی است شاید بگوید : مردم ایران دوره های پست مدرنیستی خود را طی می کنند . ولی به نظر می آید دوره های هنری قرار است از پی هم بیایند و مردمی که اصولا دورهء مدرن را نگذرانده اند ، نمی دانم چطور ممکن است پسا مدرن باشند؟!
" من به یاد آوردم
اولین روز بلوغم را
که همه اندامم
باز می شد در بهتی معصوم
تا بیامیزد با آن مبهم، آن گنگ، آن نامعلوم ..."
آن گنگ، آن مبهم، آن نامعلوم تعریفی ست نیمه کامل از زن! احساسات، سنت و ضعف انگار بقیهء این تعریف را کامل می کند ومردانی که خود در عین سنتی بودن زنان را سمبل سنت های نخ نما می دانند. راستش فروغ به عنوان تنها شاهدی که زنانگی را در شعرهایش سروده است برای من هیچ گاه سمبل قدرتمند و پررنگی نبوده است . زنی که خودش اعتراف می کند :" من غریبانه به این خوشبختی می نگرم / من به نومیدی خود معتادم "
غریبانه نگریستن علتی جز باور نداشتن ندارد و ما زنها باور نداریم ، خودمان را زیستنمان را، خوشبختیمان را وکامل بودنمان را ...اعتیاد مرض است حتی اگر به نومیدی و ناتوانی باشد ...بی باوریی که همه چیز را در بر می گیرد به جز تربیت غلط ، آداب و رسوم ، آفرینش پر از عیب و ایراد و غرزدن هایی از این دست .
هرچقدر فکر کردم دیدم نوشتن جوابیه برای متن قبل زشت ترین راه حل ولی بهترین است .
تاریخ ، تاریخ ، تاریخ ، ...تاریخی که از آن سخن می گوییم را چه کسانی ساخته اند؟ تعداد زنان تاریخ ساز یا آنقدر کم است که در اثر تورق تاریخ از اذهان حذف می شوند و ما نمی دانیم استاد ابن العربی زنی به نام فاطمه بوده و رابعه عدویه را نمی شناسیم، یا به بدی از آنها یاد می شود که ما بگوییم هند جگر خوار و تائیس و حواو زن بوده اند... و یا حیرت که ای عجب این ژاندارک زن بوده و چنین بوده. من و تو که قرار است بقیهء تاریخ را بسازیم چه کار می کنیم که این به قول شما جبر عدم اجازهء رشد از سرمان برداشته شود ؟من مردان جامعه مان را تایید نمی کنم و نظر تو را هم قبول دارم که می گویی همین مردان تا چه حد حاضرند زنی آگاه داشته باشند. ولی چرا باید هویت وجودی ما در کنار یک مرد تعریف شود ؟ به ما چه که مرد چه جور زنی می خواهد ! ما چه می خواهیم؟ و آیا اصلا می خواهیم ؟ و اگر می خواهیم می دانیم که چه می خواهیم ؟اگر زنی موظف می شود که به کسی توضیح بدهد خودش شرایط این بازجویی را مهیا کرده و این شرایط جور نمی شود مگر به واسطهء عللی چون : ضعف شخصیتی ، انتخاب نادرست ، دروغ ، خیانت ، فداکاریهای احمقانه و ...
می دانید چرا زنها موجوداتی غریب و وسوسه انگیزبه نظر می آیند و بعد که به نوعی درگیر روزمره گی می شوند تمام آن حس کنجکاوی مردان فروکش می کند ؟ برای اینکه زنان فقط چند درصد خودشان را زندگی می کنند و به همین دلیل به نظر غیر قابل کشف می آیند . اما وقتی درگیر زندگی در کنار مردی می شوند ؛ قسمت اعظم باقیمانده به جای شکوفا شدن به کل فراموش می شود و زن ذوب در ولایت ما آنچنان در مردش غرق می شود که دیگر موجود مستقلی از او نمی ماند و متاسفانه انگار تعبیر عشق در زنان ایرانی همین است و همینگونه می شود که دوستی گفت :" بیشتر زنان در جوامع سنتی از خودشان استقلال شخصیتی ندارند و همیشه نظرشان و عقایدشان و حتی شادی و غم زندگی شان ناخودآگاه یا حتی خودآگاه به مرد بسته است" . خود خوری ها و سکوت ها و توضیح ندادن ها و فداکاری ها و عدم اعتماد به نفس ها و ...آن قدر ادامه پیدا می کند که یا زن نابود می شود و یا وقتی از سوراخی سر باز می کند اعتراض ها و غرغر کردن ها و توجیه ها سر از باقالی ها در می آورد . چند درصد از ما زنان وقتی از موضوعی ناراحتیم ، اصل همان موضوع را به طرف مقابل می گوییم ؟ من که هرزنی را دیدم در این جور مواقع راجع به همه چیز غر می زند جز اصل ماجرا! چرا فکر می کنیم مردها باید همهء مکنونات قلبی ما را بدون توضیح بدانند ؟ چرا فکر می کنیم نسبت خونی یا عشق در یک مرد به او علم غیب هم عطا می کند ؟ یکی از خصوصیات خوب زنان در برابر مردان اینست که زنان سفسطه نمی دانند ولی متاسفانه این باعث می شود خیلی از مواقع بحث و جدل ها یا نیمه کاره رها شود و یا به نفع آقایان تمام شود. آدمیزاد هم که عادت دارد دروغ های خودش را هم باور کند حتی اگر سفسطه باشند و به همین دلیل زنان غالبا شکست خورده های بحث های منطقی هستند. زنان اگر عاشق باشند هم به نوعی دیگر خودشان را در پای معشوق هیچ می کنند !خیلی دیده ام زنانی را که تمام افتخارشان زوجیت و همراهی با مردی چیز فهم است و البته مردانی که به دنبال چنین زنی اند برای بزرگنمایی خود ...
" دیدم که در وزیدن دستانش
جسمیت وجودم
تحلیل می رود
دیدم که قلب او
با آن طنین ساحر سرگردان
پیچیده در تمامی قلب من" ( فروغ )
من به هیچ وجه تربیت نادرست و مرد سالاری خانواده های ایرانی را کتمان نمی کنم ! به قول دوستی اینجا : " هروقت اوج آرزویی را برایت خواسته اند ، گفته اند ایشالا عروسیت !!!"
این دردناک است ! اینجا در کوچکترین نهادهای اجتماعی ما دموکراسی وجود ندارد ! اینجا بعد از گذشت سالها از دورهء قاجار هنوز گاهی رگ غیرت مردان ایرانی که بالا می آید تا جلوی چشمشان را می گیرد . و مردم ما چه زن و چه مرد هنوز که هنوز است نتوانسته اند بفهمند که هیچ چیز را نباید به زور از خدا گرفت ! تعهد یک چیز است و خیانت یک چیز دیگر ! پسر بچه ها بازی های شجاعانه می آموزند تا در برابر حملهء زندگی تاب بیاورند و دختر بچه ها می آموزند که چطور تکیه کنند .به قول دوستی :" ما دخترها رو در اشپزخانه و در انتظار شوهر تربیت می کنیم ... ما به پسرها شجاعت بازیهای خطرناک کودکانه رو می آموزیم و به دخترها خانوم بودن و خانه دار بودن ...برای پسرها آرزوی مهندس شدن و شجاع بودن می کنیم و برای دخترها عروس شدن و خوشگل بودن ....مردان ما گریه نمی کنند ..قدرتمندند و زنان تحت حمایتند و آرزومند که خدا سایه شوهر را بر سرشان نگه دارد و مردان چرخهای عظیم اقتصادی را می چرخانند و زنان ما غذاهای خوشمزه می پزند و لباس ها را طوری اتو می کنند که خط اتویش هندوانه نصف می کند!!!" بله شجاعت را به ما نمی آموزند و اگرمثلا زنی بعد از بیوه شدن ازدواج کند نشان از بی وفاییش می دانند در حالی که برعکسش نشان می دهد مرد نمی تواند بدون زن زندگی کند چون باید غذا بخورد ، سکس مجاز داشته باشد و لباسهایش اتو بشود . ولی من مطمئنم که کمبود خصوصیاتی به این وضوح چیزی نیست که ما احساس درک آن را نداشته باشیم و در صدد رفع آن نباشیم.عدم شجاعت از آن چیزهایی ست که در عادی ترین رفتارهای زنان به چشم می آید و تا کجاها که نمی رسد . مادر من هروقت مهمان دارد با وجود ده نوع غذای متنوعی که درست می کند همیشه توهم این را دارد که غذایش خراب بشود و یا کم باشد . ترس رد شدن از خیابان را هر روز در زنان می بینم تا جایی که مزاحمین خیابانی به خودشان اجازه می دهند برای تفریح وقتی داری از خیابان رد می شوی فرمان را به سمتت کمی کج کنند تا ترس را در چشمانت ببینند. ( خود من تا به حال چندین بار قصد کردم با لگد به موتوریی که این حرکت را در حقم کرده است بزنم و از تصور مغز قاچ خورده اش روی آسفالت بی خیال شدم ) ، ترس سخنرانی در یک جمع ، ترس نقد شدن ، ترس فحش خوردن ( مثل همین وبلاگستان ) و ...ترس تنهایی!!!!
دوستی می گفت که مادرش هنوز نمی داند که دختر زاییده یا پسر ! این به نظر من مایهء مباهات نیست که من که یک دخترم حسنم در داشتن خصوصیات پسرانه مطرح شود . یک بار یکی از عناصر ذکور بنای داد و بیداد و فحش را به جامعهء اناث برداشته بود ، و وقتی با اعتراض من مواجه شد که : هوی مرتیکه ! من دخترم نا سلامتی ! گفت :
بله دوست عزیز،زن ایرانی در خانهء شوهرش آن قدر کار دارد که وقتی برایش نمی ماند تا خودش باشد . وقت نمی کند به زنانگی و روح و حتی جسمش بیندیشد ولی قضیه اینست که وقتی در خانهء پدرش هم بوده بازبه طور کامل زندگی نکرده و هیچ گاه تمامیت خودش را نبوده وگرنه این پدران بالاخره شوهرانی هستند برای مادران واین امر به صورتی نهادینه می شد ، ولو در زمانهای طولانی !
" زن کودک را به از مرد در می یابد ، اما کودکی در مرد از زن بیش است . " ( نیچه )
مردان فراموشکارند ، چرا که مانند کودکان زود جایگزینی برای موقعیت از دست رفته می یابند ، حتی اگر این موقعیت به مثابه بازیچه ای باشد .و در مقابل متهم می شوند به سنگدلی و بی عاطفگی . زنان هم به نوعی دیگر بازیچه هایی دارند، ولی هیچ گاه سعی نمی کنند چیزی را که گذشته به دست زمان بسپارند بلکه باید همیشه آن را با خودشان حمل کنند تا لا اقل از طرف خودشان محکوم به بی مهری نشوند.
" آن چه شما عشق می نامید، دیوانگی هایی ست کوتاه و زناشویی تان حماقتی ست دراز، پایان بخش این دیوانگی های کوتاه ! "
البته آقای نیچه کمی تند رفته اند ،چرا که اگر حجم این دیوانگی را از زندگی بشر حذف کنیم و فرض هم بر این باشد که حرامزاده ها وجود ندارند قطعا نسل آدمیزاد باید منقرض شود. ولی در مورد همین دیوانگی که زناشویی می نامیمش ، من بر خلاف نظر مذهبیون که می گویند زن و شوهر باید یکدیگر را کامل کنند می گویم که هر آدمی چه زن و چه مرد اگر به ثبات و تکامل شخصیتی _ اخلاقی نرسیده ، بزرگترین جنایت را مرتکب می شود اگر تشکیل خانواده بدهد . متاسفانه زنان ما فرصت این را نمی یابند که پیش از ازدواج به حدی از ثبات برسند و خودشان را کامل زندگی کنند . تمام دوستیها و عشق بازی های قبل از آن هم فقط تجربه هایی ست که تکرار می شوند و بر عکس تمام چیزهایی که ما زنها در مغزمان نگه می داریم تا در مواقع لزوم بتوانیم آن ها را سر دلمان بیاوریم و یک کینه و یا اندوه گذشته را بازسازی کنیم ، این تجربهء جنس مخالف تنها چیزی ست که آن را دور می ریزیم .
دوست عزیزی شکایت داشت که چرا ما بحث زنان و مردان را مرتبا جدا می کنیم ؟ اولا که این دو مقولاتی کاملا متفاوت هستند و نمی توانیم منکر تفاوتهایشان شویم ، ثانیا اگر بعضی می گویند که تفاوتی در کار نیست ، بروند نسل جدیدی به وجود بیاورند که از شکم پدر ها زاییده می شوند ، ثالثا من یک زنم و می توانم همجنسان خودم را تحلیل کنم و فکر کنم که لا اقل در زندگی کنونی ام هیچ گاه مرد نبوده ام .
زنان در مقابل قدرت و زور مردان خواهش و ظرافت دارند، در برابر حس زیاده خواهی و برتری جویی مردان دوست دارند که آن چیزی را که دارند حفظ کنند و کمتر ریسک پذیرند ، مردان به مفاهیم مجرد و کلی علاقه دارند و زنان به مفاهیم محسوس و جزیی ، مردان آزمایش و عمل می کنند و زنان تماشا و نظر ، حیثیت و آبرو ( که من هنوز نمی دانم چیست؟ ) برای مردان مهم است و زنان در مقابل خوشی و لذت را رجحان می دهند، احکام مردان منطقی و معقول است و احکام زنان ارزشی و عاطفی ، مردان رنج های روحی را بیشتر تاب می آورند و زنان رنجهای بدنی ، مردان خونسرد و گاها خشن اند و زنان مهربان و احساساتی ، مردان موشکافند و زنان روشن بین ، مردان آمر و مستقل اند و زنان مطیع و وابسته ، در عمل مردان جسورند و زنان با حزم و احتیاط ، ثبات قدم در مردان بیشتر است و زنان دمدمی ترند ، مردان اعتماد به نفس دارند و زنان بی عزمند ،مردان بی ملاحظه اند و علاقمند به آسایش خود و زنان از خود گذشته و فداکار ، مردان حسادت کمتری دارند ، در بعضی امور مردان بی تفاوتند و زنان کنجکاو ( یا فوضول !!!!) ، مردان بی وفا و زنان وفادارند ، مردان شیفته زندگی عمومی و زنان علاقمند به خانه هستند ، مردان اگر قرار باشد روی موضوعی فکر کنند تا ابد هم شده این کار را ادامه می دهند ولی زنان زود آن را رها می کنند و در عوض از این رها کردن و عدم موفقیت عصبی می شوند .
به سراغ زنان می روی ؟ تازیانه را فراموش مکن !
چند وقت پیش از کمبود کتاب و یا مجموعه ای می نالیدم که در آن افسانه های ایرانی گرد آوری شده باشد .دست دراز کردم و سیب از آسمان افتاد . کتابی هدیه گرفتم که آقای " حمیدرضا خزاعی" در آن به جمع آوری افسانه های ایرانی در شمال شرقی کشور پرداخته است . بیشتر راویان افراد پیر وعامی هستند و افسانه ها همه نکات مشترکی دارند. المانهای داستانی مشترکی مثل : " زن و مردی که بچه دار نمی شوند و درویشی که به آنها سیبی می دهد تا آن را دو نیم کنند و بخورند و بعد از نه ماه و نه روز و نه ساعت ..." ، " جوانی که زیر سایه درختی می خوابد که اژدهایی از آن بالا می رود و جوجه سیمرغها را می خورد و سیمرغ بزرگ بعد از اینکه جوان جوجه هایش را نجات می دهد ..." ، " سرزمین روشنایی و تاریکی ..." و ...
یونگ می گوید : " انسان از زمانی بدبخت شد که عادت کرد به افسانه هایش بخندد ."
من بعد از خواندن این مجموعه و قصه های دیگری از ایتالیا ، آفریقا و جاهای دیگر دنیا خنده که هیچ! می توانم ساعتها بنشینم و گریه کنم . شاید شنیدن این نکته برای خواننده های هم جنسم به دور از انصاف به نظر بیاید ولی باور کنید برای خود من بسیار دردناک است وقتی که می بینم در متون کهن ما هرجا که اتفاق بدی رخ می دهد آتش ی است که از زیر سر" زن" ی بلند می شود که به دلایلی مثل : حسد، کینه ، خودخواهی ، کوته فکری ، بخل ، طمع ، خیانت ورزی و ...همه چیزرا به گند کشیده است . عصبانی نشوید ! حتما شما هم مثل خود من در لحظهء اول منکر تمام این خصوصیات می شوید ...( الان که داشتم این مطلب را می نوشتم به دوستی زنگ زدم تا اینترنت بدون فیلتر بگیرم ، چون برای کامنت گذاری و پست مطالب وبلاگم فیلتر شده ، دوستم یک ساعت قبل گفته بود که می خواهد بعد از دو روز بخوابد و من فراموشکار از خواب پراندمش ، بعد از یکی دو جمله بی ربط تذکر داد که خواب بوده و مرا با شرمندگی تنها گذاشت و این هم نمونهء دم دست بی فکری) البته قصد خودزنی ندارم وفرض هم بر اینست که گروه اناث معاصر همه در بالاترین حد شعور و آگاهیند. ولی عصبانیم که چرا تاریخ و افسانه های ما باید پر از مردهایی باشد که گول زنها را خورده اند و زنهایی که به دلایل بی مزه ای حتی ملتی را بدبخت کرده اند، از حضرت آدم، ابوسفیان واسکندر و ناصرالدین شاه گرفته تا افسانه هایی که ممکن است دروغ به نظرتان بیایند ولی قطعا ریشه ای عمیق در فرهنگ ممالک مختلف دارند .من مخالف این جملهء نیچه هستم که می گوید : " از زنان تنها با مردان سخن باید گفت " بلکه به نظر من اگر ایراداتی هست که قطعا هست باید دراین باره با خود منبع اشکال طرف شد. نیچه در همان فصل کتاب می گوید : " همه چیز زنان معماست و همه چیز اش را یک راه گشودن است که نام اش آبستنی است ! " واقعا تعداد زنانی که غایت هدفشان ازدواج و در نهایت بچه دار شدن است، کم است ؟ من تمام دوستان هم جنسم را بعد از اینکه ازدواج کردند تقریبا از دست دادم ، درحالی که دوستانی از عناصر ذکور دارم که در دوران متاهلیشان باب دوستی شروع شد و هیچ وقت هم مشکلی پیش نیامد . شاید بگویید ایراد از روابط من است . قبول ! نیچه باز هم می گوید :" زن می باید فرمان برد تا برای رویهء خود ژرفایی بیابد. نهاد زن رویه است ، لایه ای پر جنب و جوش برای آبهای کم ژرفا "
در محافل زنانه معمولا از چه چیزهایی سخن می گویند ؟ محیط های کاملا زنانهء ما مثل سفره های نذری ، استخر های شنا ( شیوهء تکامل یافتهء حمام زنانه های عمومی ) ، آرایشگاهها و ...چه جور محافلی هستند ؟ زنان ما حتی در بازگو کردن مسائل جنسی هم از زبان طنز احمقانه ای استفاده می کنند که هیچ آموزشی در پی اش نیست و جالب اینجاست که مردان حتی در صحبت کردن راجع به این مسائل هم در پی یاد گرفتن نکات جدید هستند ، قبیح تر از این هم می توانستم بگویم ؟ بله مسائل روحی به نظر من از این هم وحشتناک تر است .
" مرد را از زن هراس باید آن گاه که زن عاشق شود . چه آن گاه است که زن همه چیز را فدا می کند و هیچ چیز دیگر را در نظرش ارجی نیست و مرد را از زن هراس باید آن گاه که زن بیزار شود زیرا مرد تنها در ژرفای روان اش شریر است ، اما زن بد ذات است ! "
تا به حال به مفهوم لغت بد ذات فکر کرده ایم ؟ چرا اکثر زنها در مسائل عاطفی این جور افراط و تفریط می کنند؟ می دانید چقدر آمار سرطان سینه و رحم در ایران زیاد شده ؟ آنهایی که علت تمام بیماریها را ناشی از یک دلیل و یا عقدهء روانی می دانند عقیده دارند که زنهایی دچار سرطان سینه و رحم می شوند که در عمیق ترین جای ذهنشان بر این باورند که در زندگیشان فداکاری زیادی کرده اند ! اگر هدف زندگی خودسازی و خود شناسی ست فداکاری زیاد برای نفر دوم به هر دلیلی که باشد چه معنی می دهد ؟ عاشق شدن اگر هم منتی داشته باشد بر سر دلست نه اینکه برای طرف مقابل باشد که یا به بیزاری و تنفر بیانجامد و یا اینکه از اینور بام بیفتیم و با فداکاری ها و ایثارهای بی دلیل خود کشی کنیم . من خیلی دوست دارم ازهم جنسانم بشنوم .
می گویند تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها ! گیرم همهء اینهایی که من گفتم چرند . چرا اینهمه در مورد ما حرف و حدیث است و چرا بزرگترین کنجکاوی مردان، زنان هستند ؟ در حالی که عکس این قضیه صادق نیست . ما در صدد کشف مردان نیستیم . ما در پی به دست آوردنشان هستیم . آخ ! این لنگه دمپایی عجب دردی داره !من دوست دارم این بحث را ادامه دهم و این به شما بستگی دارد پس شاید بتوانم بگویم : ادامه دارد ...
*جمله های نیچه از کتاب چنین گفت زرتشت برداشت شده

"پسر روشن آب
لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید
آمد او را به هوا برد که برد..."
سهراب سپهری
روحت شاد امیر عزیز
نوشتنم نمی آید ، همیشه و در طول این چند سال نوشتن در اینترنت وقتی جو خاصی بر فضای جامعه حاکم می شد من عمدا می زدم به باقالی ها و در بارهء چیزهایی می نوشتم که به هیچ وجه ربطی به فضای حاکم نداشت . راستش من آنقدر ها هم بوق نیستم و اگر هم نخواهم هیچ چیز دربارهء اوضاع و احوال بشنوم ، در مقابل تحلیل های سیاسی مسافرین تاکسی ها و رانندگان و بقال و چغال که نمی توانم گوشم را بگیرم ... چند روز قبل با دوستی صحبت می کردیم و هر دو می گفتیم که رای نمی دهیم و از اینکه صفحه شناسنامه مربوط به مهر صندوق های متعدد تا همین حالا هم دیگر هیچ جای خالی ندارد پشیمان بودیم .
امروز نامه ای از یکی از دوستانم به دستم رسید که متنی را برایم نوشته بود . حیفم آمد که فقط خودم آن را بخوانم برای همین این جا می گذارمش :
درد بی درمان دموکراسی :
- "هر ملتی لایق همان دولتی است که بر او حکمرانی می کند." (ماکیاولی)
- "دموکراسی یک مفهوم انتزاعی است.باید با ایجاد دورنمایی از رضایت، شبحی از دموکراسی را برای مردم ایجاد کرد. " (پایره تو)
باز وقت یک انتخابات جدید رسید و عدم مشروعیت یا ناکارآمدی سیستم (یا هر اصطلاح دیگری شبیه آنها که حجاریان می گوید ) ، انتخاباتی که علی القاعده - مثل همه جای دنیا- باید یک چیز کاملا روزمره در راستای بقیه جریانات زندگی مردم باشد را تبدیل به یک رفراندوم تمام عیار جهت تثبیت نظام خواهد کرد. واقعا مسخره است که سیستمی بعد از 26 سال هنوز به دنبال کسب مشروعیت از طریق مشارکت عمومی در انتخابات باشد ، ظاهرا می توان عدم مشارکت مردم در حوزه های دیگر و فشار بین المللی را با یک انتخابات پرشور! فراموش کرد. باز دو سال فاصله بین دو انتخابات را به تمرین بی تفاوتی گذراندم و با رسیدن زمانش به همان دودلی همیشگی رسیده ام که چه کار کنم . دوست داشتم کلی گویی کنم اما چون مردم ایران از دیدن واژه ما ایرانی ها کهیر می زنند و برای لحظاتی شدیدا احساس مظلومیت می کنند که چرا حقوق روشنفکریشان نادیده گرفته شده و باقی قضایا ، تصمیم گرفتم راجع به خانواده خودم بنویسم :
در خانواده ما عادت جالبی وجود دارد که دوست داریم شدیدا در حوزه سیاست بحث کنیم ،آن هم درست درجاهای خیلی بی ربط . مثلا ممکن است مادر و پدربزرگ من – که قاعدتا از همه ما بیشتر سیاست زده است – سوار ماشین یک مسافرکش شده باشند - که حین رساندن آنها به مطب یک متخصص اورولوژی ، مشغول به قتل رساندن تعداد زیادی از رانندگان دیگری است که در مسیرند. دفعتا هوای بهاری تصمیم عجیبی می گیرد که بی خود و بی جهت در روزی که قرار بوده آفتابی باشد، بارانی هم بباراند و طبعا راننده مذکور مجبور می شود دستش را از پنجره بیرون کند تا کار برف پاک کن را برای ماشینش انجام بدهد که با یکی از همکاران شاخ به شاخ می شود. معنی این اتفاق این است که پدر بزرگ من به موقع به مطب دکترش نمی رسد. مادر من سریع تقصیر را گردن قانون اساسی می اندازد و با یک لحن نوستالژیک که جگر آدم را می سوزاند می گوید : چه شاهی بود!...گور به گورشده ها دق مرگش کردن! اما پدربزرگم که دنیا دیده تر از مادرم هست و خیلی چیزهای دیگر، سریع اصلاحاتی انجام می دهد : پسره بی عرضه بود. اون میراثی که اعلیحضرت رضا شاه کبیر براش گذاشته بود رو اگه از اول می دادن دست مصدق! الان ما شده بودیم مثل آلمان هیتلری! اینجوریم بارون الکی دیگه نمیومد.مگه زمان رضاشاه کبیر می شد آسمون الکی بشاشه؟(البته به نظرم خیلی واضح است که پدربزرگ من به علت تجربه کردن چندین دوره مختلف وبزرگ شدن پروستاتش کمی مسائل را باهم خلط کرده ولی قطعا شما خط فکریش را فهمیده اید.) خلاصه تجزیه تحلیلهای سیاسی خانواده ما معمولا از این دست هستند.
اما بحث مهمی که اخیرا در خانواده ما صورت گرفته انتخابات آتی است. ظاهرا طرز تفکر غالب بر خانواده فرهیخته ما عدم شرکت در انتخابات است. به نظر می رسد که ما با استفاده از روش مبارزه منفی قرار است که همه چیز را کن فیکون کنیم.
این تصمیم خیلی چیز مزخرف و بی ثمری به نظر می رسه چون از قرار معلوم خانواده من یا حافظه تاریخیشان مخدوش شده (پدربزرگ را که ملاحظه کردید) یا معنی درست مبارزه منفی را فراموش کرده اند. اساسا نمی دانم این فرهنگ از کجا وارد خانواده ما شد که همه چیز تقصیر دولت، حکومت یا نظام است. تصور شخصی من همیشه اینطور بوده که یک جامعه متشکل از یک سری آدم است که عملکرد تک تک آنها در مسیر حرکت جامعه موثر است ،پس هیچ تغییری در جامعه اتفاق نمی افتد مگر اینکه تک تک افراد خودشان را تغییر دهند. اعضای خانواده من زیاد حال و حوصله کار درست و حسابی کردن را ندارند. اصولا انجام کار سخت کمی باعث آزرده خاطرشدن منافذشان می شود .مثلا فراموش کرده اند که نهرو در دوره مبارزه منفیش ، فقط نان و شیر خورد یا ترجیح می دهند رفتار گاندی را در طول حیات سیاسیش ندیده بگیرند. پس تصمیم می گیرند ساده ترین کار را بکنند که همان کاری است که به عقل ضیا (خواننده حسنی بده ، بد سابق و رهبر اوپوزیسیون فعلی) هم رسیده: آقا تحریم می کنیم تا دهنشون سرویس شه....بعد می ریم 4 تا پژو ثبت نام می کنیم تا گرون شه و آخر سال بفروشیم و یه پولی گیرمون بیاد و به صنعت بیمار خودروی کشورمون هم بیشتر و بیشتر حال بدیم تا تعطیلی خط تولید پیکان بعد از 40 سال، تبدیل به جشن ملی شه! اما ما مبارزه منفیمون رو انجام دادیم و نشون دادیم که چقدر از اونا! بدمون میاد! ما رای نمی دیم ولی اگه پا بده می ریم تو مناقصه های نفتی شرکت می کنیم چه باک که به چاق شدن دولت کمک می کنیم ، یه پولیم پورسانت می دیم که قثط پاکت ما باز بشه. ما رای نمی دیم تا حقوق پایمال شده شهروندیمون رو زنده کنیم ولی آشغالامون رو می ریزیم تو جوب! ما رای نمی دیم تا ثابت کنیم دنبال نظام شایسته سالاریم ولی از صبح تا ساعت 11 تو محل کارمون روزنامه می خونیم و الخ. فکر کنم شما خودتان حدیث مفصل خواندید از این مجمل که چه اوضاعی به خانواده ما حاکم شده. کاش معنی مبارزه منفی را می فهمیدیم(جسارتا منظورم شما نیستید ، منظورم خودم و اعضای خانواده بی سوادم هستند ) مناسفانه تنبلی خانواده ما همیشه منتج به این شده که ساده ترین راه را انتخاب کنند ،یا انقلاب یا انفعال (بخوانید مبارزه منفی) ما اگر می خواهیم انتخاباتی را تحریم کنیم تا نتیجه ای بگیریم باید یاد بگیریم که در حوزه های دیگر هم درست عمل کنیم وگرنه برخلاف تصورمان وتبلیغات ، به..... فقهای عزیز شورای نگهبان هم نیست که اعضای خانواده من در انتخابات شرکت کنند یا نه . همین عملکرد اشتباه و منفعلانه است که 5 سال پیش هر چه توانستیم به هاشمی و عملکردش بد و بیراه گفتیم و فکر کردیم شاخ غول را شکسته ایم و حالا از ترس یک سری از آقایان دوباره پناه برده ایم به سردار سلزندگی و اگر هم بخواهیم از انفعال خارج بشویم تا چندتا زنده باد مرده باد نگوییم و 200 تا شیشه نشکنیم آرام نمی شویم.
به طور کلی .......نمی دانم.درگیر یک دور باطل شدم که اعصابم رو بدجوری خورد می کنه، تو رو چطور؟دوست داشتم یه عالمه چیزای دیگه بگم ولی هم ناراحتم میکنه...هم اینکه برای تایپ هر خط دارم 17 دقیقه وقت می ذارم!
نیک آیین مقدم
دوست عزیز
من به نوبهء خودم در سیستم بیرونی هیچ چیز راضی کننده ای نمی بینم و برای همین فکر می کنم که این جور مشارکت ها بیهوده است ، اما راستش را بخواهید همیشه بیشترین نارضایتی من هم از همین نزدیکیهای خودم بوده : از اینکه با هر جور سازنده و فروشنده که کار می کنی طرفش را اوشگول فرض می کند و می خواهد به نوعی بچاپتش ، از اینکه مردم غرغرو و منفی نگر در خیابانها و محیط های اداری حال آدم را به هم می زنند ، از اینکه از گفتن هیچ دروغی ابا ندارند ، از اینکه هرکس فقط خودش می فهمد و فکر می کند که چرا باید برای هموطنان احمقش که قدر او را نمی دانند کاری را به درستی انجام بدهد ،از اینکه هر آدمی هر چقدر قدرت و اختیار داشته باشد حالا از رئیس آفتابه گرفته تا منشی و مدیر و ... در حد قدرتش می خواهد بقیه را بچزاند، از اینکه پسرهای هم سن و سالم دو سال از بهترین سالهایشان را می گذارند که مثلا مرد بشوند و خدمت مقدس بیاموزند و در عوض تنها چیزی که نصیبشان می شود سطح بالایی از ادب و استفادهء مکرر از فحشهای خوا...است و تنفر از همه چیز و فراموشی آموخته های قبلیشان، از اینکه همه می خواهند از اینجا بروند و حالا به هر قیمتی شده و اگر دلیلش را از خیلی از آنها بپرسی فقط می گویند چون اینجا گه است و فکر نمی کنند که آنجا ها هم اگر چند ایرانی دیگر باز دور هم جمع شوند که از این هم گه تر می شود. ما مردم پر توقع و در عین حال تنبلی هستیم که همیشه ایرادهای محیط بیرونمان را می بینیم و می توانیم به راحتی چندین ساعت در موردشان بحث کنیم ولی نمی فهمیم که چطور خودمان مسئول یک عالمه از این بلاهایی هستیم که سرمان می آید . دور و بریهای خود من همه اوائل انقلاب یک خانه و یک ماشین داشتند و حالا ویلاهای متعدد و خانه های آنچنانی و چندین ماشین و ...در ضمن هیچ کدامشان هم از آن دسته آدمهایی نبودند که بگوییم " نون ریششان را خوردند " و امثالشان هم از قرار معلوم زیادست . من نمی دانم که این جور آدمها وقتی دور هم جمع می شوند و به زمین و زمان فحش می دهند واقعا از چه چیزی ناراضی هستند ؟ دوست دارند چه چیزی تغییر کند ؟ کجای کارشان گره افتاده ؟ چرا باید وقتی یک آدم ابله و پیر از اونور دنیا بگوید فلان کار را بکنید مردم حرفش را باور کنند فقط و فقط به این دلیل که آدم لامذهبی ست و در مقابل به همهء آدمهای مذهبی اینجا فحش بدهند و بعد سالی یک بار سفرهء حضرت ...بیندازند که خانوم های فامیل که همه شیک پوشند و هر کدام لباسشان در مجموع نیم متر پارچه برده است بیایند و روی مبل های استیل طلائی زشت صاحب خانه بنشینند و با بی سوادیی که در زبان عربی دارند به زور قرآن بخوانند ، چرا بعد از این همه سال از گذشت دورهء قاجار باز هم برگشتیم به جایی که مامان ها برای گل پسرهایشان توی استخرهای عمومی زن پیدا کنند و بعد هم که وصلت سر گرفت و عروس به تیپ و تاپشون زد بگویند که جوانهای این روزها خیلی بد شدند و ما ال بودیم و بل بودیم . من همجنس بازی را تایید و یا تکذیب نمی کنم اگر از روی بیماری باشد اما به نظر شما یک جامعه اگر سالم باشد باید تا این حد همجنس بازی توی آن رواج داشته باشد ؟ سیستم آموزشی ما بالکل آشغال است و برای همین هم هر نسلی که تربیت می شود از قبلی بدتر است ، پس چرا خودمان هم این کثافت را بیشتر هم می زنیم و بچه هایمان را آنقدر نفهم بار می آوریم و همه وقتشان را با کلاسهای اجق وجق پر می کنیم که یک وقت از فلانی کم نیاورد ؟ چرا سهام می خریم ، سمند می خریم ، کار دولتی می کنیم و بعد فحش می دهیم که اینجا بد است ؟ چرا هر چیزی که مثل تب می افتد به جانمان به جای اینکه تب بر بخوریم و از دسترس بقیهء مریض ها دور باشیم بیشتر خودمان را قاطی می کنیم ؟ یک روز همه می خواهند نقاش شوند و زیر دست همه توی خیابان از این تابلوهای رنگ روغن می بینی که همه شان شبیه همند و از روی نمونهء زشت تر کار استادی در طبقهء آخر بازار قائم کشیده شده اند که تازه کپی هم هست ، روز بعد روی کول همه کیف گیتار می بینی ، بعدش یوگا مد می شود و همه می گویند که می خواهند دنبال آرامش بگردند ، ...واقعا اینجور چیزها هیچ کدام به تنهایی ایرادی ندارد اگر اینقدر مدلش جوگیرانه نباشد. حالا هم همه با هم مبارزهء منفی می کنیم ...من نمی گویم برویم رای بدهیم چون خود من هم نمی خواهم این کار را بکنم ولی تو را به خدا راجع به مسائل تمیز فکر کنیم و کارهای خودمان را هم ببینیم . اگر می خواهیم ایرانی باشیم ایرانی باشیم وگرنه همه چیزمان باید به همه چیز بیاید .

روی دوچرخهء سرمه ای رنگم که می نشستم دیگر هیچ چیز برایم مهم نبود ، آنقدر دور حیاط کوچک آپارتمانمان چرخ می زدم که سرم به دوران می افتاد و دوچرخه ام که مسیرش را حفظ شده بود با هن و هون می رفت و گاهی به نشانهء اعتراض زنجیر چرخ سیاه و روغنی اش را به ساق پایم می مالید تا رد سیاهی روی پایم بماند و من هم که حواسم نبود موقع رفتن به خانه با اعتراض مامان مواجه می شدم . در آن حالت دورانی همهء فکر ها از کله ام دور می شد که خیلی لذت بخش بود .بزرگتر که شدم فقط یک بار توانستم چنین تجربه ای را دوباره داشته باشم و آن هنگامی بود که خودم را توی اتاقم حبس کرده بودم و یک نوار نود دقیقه ای " قوالی " گوش می دادم وسرم به طرز عجیب و خوشایندی گیج می رفت . بعدها فهمیدم که بزرگترین لذت در لحظات بی فکری است که هر کس به نوعی خواسته یا ناخواسته آن را در چیزی جستجو می کند : مدیتیشن ، سکس ، مواد مخدر ، الکل ،موسیقی و رقص های سماع گونه و انواع مشابه آن و هم وطن های روشنفکر نمای ما هم سعی می کنند این لحظات را در چیزهایی جستجو کنند که حتما و حتما بزرگترین صدمه را به سلامتیشان وارد کند...
بعضی وقتها سرخوشی نشستن روی دوچرخهء سرمه ای رنگ را با دوستی شریک می شدم ، مثلا آن پسره ، آرش ، که همسایهء طبقهء چهارم مان بود و هر دو با هم سراشیبی تند پارکینگ را پایین می آمدیم و مثلا مسابقه می دادیم ، دوچرخهء آرش از مال من بلندتر و سریع تر بود و دسته های نیمدایره ای متمایل به سمت سرنشین داشت . بیشتر اوقات یادمان نمی آمد که قرار به مسابقه بوده و وقتی که آرش زودتر به پایین سراشیبی می رسید او را برنده اعلام نمی کردیم . یک بار هم دوچرخه هایمان را با هم عوض کردیم و از نیمه های راه من و دوچرخه به جای اینکه روی چرخهای دوچرخه پایین بیاییم با کنارهء دوچرخه و زانوی درب و داغان من پایین آمدیم .چند وقت پیش به یکی از دوست های قدیمیم که تصادفا آن موقع ها او هم همسایه مان بود، می گفتم که شاید بشود با استفاده از این شهر های مجازی مثل اورکات ، نوستالژی های کودکی را دوباره پیدا کرد . مثلا همین آرش ...را ! دوستم نیم ساعت به من خندید و گفت که اسم پسرک بابک آ...بوده و نه آرش...
دوچرخهء سرمه ای ، یک بار هم جان مرا نجات داد و آن وقتی بود که یک آقای دزد در یکی از روزهای تابستان مرا در کوچهء خلوتی صدا زد و گفت که برای تعمیر ماشینش به کمک من احتیاج دارد . من خنگ هم که فکر نکردم چه کمکی ممکن است از نیم وجب آدم بر بیاید با افتخار برای کمک به آقای در راه مانده از دوچرخه ام پیاده شدم و به سمتش رفتم ، کاپوت ماشین را بالا زده بود و مثلا مشغول کاری بود . نزدیکتر که رفتم بوی گند عرق آمیخته به بوی خطر آزارم داد و قبل از اینکه آقای دزد بخودش بیاید به سمت دوچرخه ام رفتم که فرار کنم ، مرد تا فاصله ای به دنبال من آمد و بعد هم به عنوان جملهء مثلا تشویقی چیزی گفت و کاری کرد که ترجیح می دهم خواننده خودش ابتکار به خرج دهد و حدس بزند . بعدها فهمیدم و دیدم که بیشترین بیماران جنسی را می توان در این کشور پیدا کرد ...
آن موقع ها خیابان های تهران نه تا این حد سرعت گیر داشت و نه سرعت گیر ها تا این اندازه چاق و پهن بودند . دلیلش هم این بود که ماشین های توی خیابان که عموما پژو 504 و پیکان و رنو بودند هم خیلی تعدادشان کم بود و هم اینکه به درد کورس گذاشتن نمی خوردند و هنوز جوانها خیابانهای ایران زمین و جردن و فرشته را هم کشف نکرده بودند ولی به هر حال یادم هست که من مواقعی به علت وجودی این سرعت گیرها واقف می شدم که روی دوچرخهء سرمه ای رنگم به سختی نشسته بودم و شدیدا جیش داشتم و در راه رسیدن به خانه با سرعت پا می زدم . آن موقع بود که اگر یکی از این سرعت گیرها سر راهم سبز می شد اگر از دور می دیدمش که باید سرعتم را کم می کردم و موجب دیر شدن زمان وعده با توالت می شد و اگر هم نمی دیدمش که فشار و ضربه ای که به چرخ های دوچرخه و بعد من وارد می آمد کمتر از تجربهء مرگ نبود . بعدها که توی ماشین باز هم همان وضعیت تکرار شد به این نتیجه رسیدم که این تنها کاربرد برای سرعت گیرهای خیابانهای شهری مثل ماست که مردم به جای اهمیت دادن به جلو بندی و دم و دستگاه زیر ماشینشان برایشان مهم است که فلان ماشین که چهار تا خیابان جلوتر برایشان بوق زده بود یک وقت خدای نکرده از آنها جلو نزند ...
یک تعمیرگاه دوچرخه نزدیک خانه مان بود که بعدها حتی وقتی خودم پمپ دو چرخه خریدم و دیگر به آقای مهربان نیازی نداشتم باز هم بهش سر می زدم . همیشه به پسر بچه هایی که با من توی صف تعمیر دوچرخه بودند یاد آوری می کرد که باید حق تقدم را به من بدهند چون من یک خانم هستم . من هم همیشه سعی می کردم جای نوبت خودم باشم چون در خانه یاد گرفته بودم که زن و مرد به خاطر این چیزها نه تنها متفاوت نمی شوند بلکه این فقط باعث می شود زن را موجودی ضعیف تصور کنند و هم اینکه تحمل کتک خوردن از پسرهای توی صف را بیرون از محیط تعمیرگاه نداشتم ، با اینحال از آقای تعمیرکار خیلی خوشم می آمد و یک بار هم که گفت دختر ندارد و من مثل دخترش هستم کلی ذوق کردم . بعدها دیدم که مردممان فقط گاهی به زنهای حامله و خیلی پیر حق تقدم و احترام می دهند و اگر عناصر اناث پشت فرمان می نشینند باید انواع و اقسام فحش های خواهر و مادر با درجات متفاوت را یاد بگیرند تا در مواقع لزوم استفاده کنند و بر عقیده ام مصمم شدم که احترامی که همیشه برای جنس من وجود دارد بیشتر از نوع ترحم و نگاه به مظلوم و یا ضعیف تر است که بهتر است نباشد...

" زندگی به راستی تاریکی ست، مگر آنکه شوقی باشد
و شوق همیشه کورست ، مگر آنکه دانشی باشد
و دانش همیشه بیهوده است ، مگر آنکه کاری باشد
و کار همیشه تهی ست ، مگر آنکه مهری باشد ..."
جبران خلیل جبران

" هرکس به خیالی خوش ، این مومن و آن کافر
این معجزه می بیند ، آن صحنهء یک ساحر
این بستهء تحقیق است ، آن بند خیالاتش
این گونه شد این شاعر ، آن گونه شد آن شاعر
..."
محمد شریف سعیدی
برای تو دوست عزیز افغان و آرزوی شادی و سعادت برای همهء هموطنانت . امید است تا فارسی مادریتان در سرزمین ما گم نشده سرزمینتان را در صلح ببینید.
رابرت رو یادتونه ؟ آقایی که دلش نمی خواست آدم بزرگ باشد، موقع خوردن صبحانه کراواتش توی فنجان قهوه می رفت ، دستهایش را در جیب های شلوارش می کرد و خیلی سر به هوا راه می رفت ... یکی از چیزهای بیشماری که برای بچه ها نمایش داده می شد ولی فقط بزرگترها می فهمیدندش و قدرش را می دانستند و من امروز نا خود آگاه به یادش افتادم و طبق معمول قضیهء سررشتهء افکار که در ظاهر بی ربطند به اینجا رسیدم :

کمتر آدمی را دیده ام که دنیای بچه ها جذبش نکند، وقتی یک بچه می بیند صدایش را به طرز مضحکی بچگانه نکند، انگار که شیء نایابی دیده به سمت بچهء بدبخت هجوم نبرد ، اگر بچه ای مهمان خانه شان باشد تمام وسایلی را که برای خودش نوستالژی دارد و یا به نوعی بشود با آنها بازی کرد در دسترس بچه قرار ندهد، در مقابل همه نوع شیطنت و خرابکاری بچه آرامشش را حفظ نکند و ...و...
برعکس قضیه هم خیلی جالب و در عین حال دردناک است و آن هم عکس العمل بچه هاست. آنها بر خلاف ما اصلا حس میانه ای ندارند ( که به واقع در طبیعت هم همچین چیزی وجود ندارد ) و دو جورممکن است برخورد کنند ، اگر از حس غریبی بگذریم یا از این موجود آدم گنده خوششان می آید و یا ...و وقتی هم که بدشان بیاید یا بنای گریه را سر می دهند ولب و لوچه شان را عین یک خط زیگزاکی می کنند و یا خودشان را عین یک چوب خشک و کمی متمایل به عقب نگه می دارند تا طرف حتی نتواند بغلشان کند . راستش را بخواهید عقیده من اینست که برخورد بچه ها با ما خیلی درونی و حسی است تا جایی که اگر جایی یک بچهء نرمال ( غیر عقده ای و بدون وجود افسردگی ...) پیدا کردید که با کسی غریبی هم نمی کرد می توانید از او به عنوان یک تستر ( با کسر هر دو ت ) یا سنجش خوبی و بدی آدم های دور و برتان و حتی خودتان استفاده کنید . بچه ها و حتی حیوانات آن چیزهایی را که درون ما هست و یا بوده و گم شده و به همین خاطر می خواهیم که آدم بزرگ نباشیم و یا بوده و ما با بدترین شکل ممکن له و لورده اش کرده ایم را تشخیص می دهند و اصلا فقط همانها را می بینند .تازه اگر بچه با شما حال کرد و حاضر شد شما را به عنوان همبازی موقت بپذیرد باز هم باید مواظب کردارتان و حتی فکرهایی که از سرتان می گذرد باشید .اگر با مامان بچه رودربایستی داشته باشید ولی کیف خود را برای بازی به بچه بدهید و دائم نگران باشید که مداد لب گران قیمتتان را پیدا نکند ، مطمئن باشید کودک با سرعت هرچه تمام یک نقاشی خوشگل با آن مداد لب توی دفترچهء یادداشتتان می کشد . اگر کودک را برای گردش به اطراف خانه ببرید و بعد او چیزی بخواهد که از دسترسش دور کنید و یا خیلی آرام بهش بگوئید که نمی تواند با آن چیز بازی کند ، مطمئن باشید چنان گریهء دلخراشی سر می دهد که همه سر می رسند و فکر می کنند که بچه را کتک زده اید که اینجور گریه می کند ، اگر بچه ای را به شما بسپرند و شما خیلی کار داشته باشید ولی باز هم به دلیل آداب اجتماعی مسئولیتش را بپذیرید و بعد بخواهید سر او را گرم کنید تا به زندگیتان برسید مطمئن باشید هر لحظه صدایتان می کند و چیزی از شما