آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


صفحه اصلی

دوشنبه 9 تیر 1393
تولد

هشتم تیر پنج سال پیش بود. روزهای بعد و قبلش را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. زمان برای من و خیلی‌های دیگر دونیم شد. می‌ایستادم توی حمام و کاسه دستشویی را با دستانم نگه می‌داشتم، شکمم آن‌قدر بالا آمده‌بود که نمی‌توانستم دستشویی را بغل کنم. گریه می‌گردم. گریه‌هایی که از جای دوری از وجودم در می‌آمد و بیرون می‌ریخت. آنهایی که مثل ما تجربه این را دارند که زمان برایشان گرد باشد می‌دانند چه می‌گویم. گریه می‌کردم، برای آنها که کتک میخوردند، آن‌ها که کتک خورده‌بودند، آنها که دربند بودند، آنها که کشته‌می‌شدند و کشته‌شدگانی از سی‌سال پیش و دروغ‌ها. بیرون دستشویی هم وضع بهتری نبود. سروش در فاصله ده‌سانتی تلویزیون می‌ایستاد و مدام کانال عوض می‌کرد تا من چیزی نبینم. من اما از فاصله میان بازو و کمرش چشم‌های ندا را و جوانی که با باتوم می‌زدند و کشانکشان می‌بردند، می‌دیدم و چیزی که برای خودم تصویر میکردم هزاربار ترسناک‌تر و موهن‌تر بود. وقتی نوزادم به دنیا آمد، دنیا قشنگ‌تر نشد و من مدام فکر میکردم چرا در خاکی این‌چنین، چنین جرمی مرتکب شده‌ام. او امروز پنج سالش تمام شده است. خیلی‌ها مثل من بچه دارند ولی من مادر غرغرویی هستم. همیشه از زندگی، بچه‌دارشدن و زیستن در این جهان متوقع بودم و همیشه هم با مغز زمین خورده‌ام. دخترم را بیش از هرچیز دیگری در جهان دوست دارم و برای همین او می‌تواند بیش از هرچیز دیگری در جهان مرا ناامید کند. امیدوارم دنیا برای او و بچه‌های دیگر جای امیدوارکننده‌تری باشد. تولدش مبارک.

لیلا | 01:38 PM | نظرات (1)
سه شنبه 12 آذر 1392
کودک آزاری

اوائل ماه محرم بود که فهمیدم توی مهد دخترکم چیزهای عجیبی به آنها گفته‌اند. مثل اینکه یک سری بچه را توی چادر تشنه نگه داشته‌اند و...از مانترا پرسیدم که این اتفاق مربوط به کی است و دخترک هاج و واج نگاهم کرد. گفتم مال وقتی‌ست که هیچ کدام ما نبودیم نه من نه تو نه بابابزرگ و نه بابای بابابزرگ و ...
بعد رفتم مهد کودک و گفتم دوست ندارم دخترم از این چیزها بشنود و گفتن چیزهای خشن برای بچه‌های به این سن و سال زود است. مدیر مهد گفت مگر شما کجا زندگی می‌کنید؟ بچه را توی این روزها خیابان نمی‌برید؟ تلویزیون نگاه نمی‌کند؟ باید با جامعه‌اش آشنا شود. گفتم اتفاقا بچه من نه تلویزیون می‌بیند و نه می‌برمش تماشای دسته و سینه‌زنی. بگذریم که تنها فایده حرف زدنم این بود که شدم گاو پیشانی سفید برای مربی‌های مهد که همه دهه محرم سیاه‌پوش بودند و به مجرد دیدن من درگوشی حرف می‌زدند و پچ‌پچ می‌کردند.
امروز توی مهد دخترک برنامه عکاسی از بچه‌های کلاس مانترا بود و گفته‌بودند لباس‌های پلوخوریشان را تن کنند. دیروز که جناب همسر مانترا را رساند گفت که دختربچه‌ای را با آرایش کامل و پیراهن سفید دیده که دست در دست مادرش آمده و نوبت عکاسیشان بوده. کلی بحث کردیم و به این نتیجه رسیدیم که مادر آن بچه دوست داشته دخترش آن شکلی باشد و با خیال راحت از جانب مهد گرفتیم خوابیدیم. امروز صبح من مانترا را لباس پوشاندم و بردم مهد. روز عکس گرفتن از کلاس آنها بود. وقتی مانترا توی کلاس رفت و داشتم خداحافظی می‌کردم یک لحظه شک کردم و ترسیدم. برگشتم و به مدیر مهد گفتم: راستی اگر مانترا خواست که رژ بمالد و ...اجازه ندارد! طرف یک‌طوری نگاهم کرد و گفت: " اِاِاِاِاِ شما نمی‌خواین؟ پس برم بالا بگم... وقتی دنبال مانترا رفتم که برش گردانم گفت که همه به جز او رژلب زده‌بودند.
نمی‌دانم چرا ما مردم فکر می‌کنیم، کتک‌زدن و تجاوز جنسی تنها مصداق‌های "کودک آزاری" ست.
کودک آزاری عبارت است از هر گونه فعل یا ترک فعلی که باعث آزار روحی و جسمی و ایجاد آثار ماندگار در وجود یک کودک شود، برخی از این آثار می‌تواند مخفی باشد. (ویکی‌پدیا )
وقتی کودکی فکر کند که اگر قرار است عکسی از او به یادگار بماند باید حتما با کمک لوازم آرایش زیبا شود، فکر می‌کند که قشنگ نیست.
وقتی نمی‌توانند از عکس زنها برای روی جلد مجلات و تبلیغات استفاده کنند و به جایش دختر بچه‌ها را آرایش می‌کنند و ژست‌های احمقانه برایشان می‌سازند.
وقتی باربی نمونه یک عروسک دخترانه باشد که همه‌چیزش کامل است و بعد بچه فکر می‌کند که خودش و مادرش و مادربزرگش چرا این شکلی نیستند و پس حتما زیبا نیستند...
وقتی ذهن کودکانه و تمیز یک کودک را با خرافات و یا مسائل مذهبی عجیب پر می‌کنند و معلوم نیست در پی آن چه تصورات و تخیلاتی توی کله بچه شکل بگیرد
همه نمونه‌های کودک آزاری‌ست.

لیلا | 11:38 PM | نظرات (11)
یکشنبه 20 اسفند 1391
بچه بزرگ کردن من عقده‌ای

چند هفته پیش دخترم را برده‌بودم مهد، البته مهدکودک زیر نظر بهزیستی نیست ولی خب جایی است که ادعای کار فرهنگی دارند و مشتریانشان اکثرا مثل خود ما طبقه متوسط جامعه هستند.
یک کاغذ دادند دستم که قرار است از جشن‌های نوروزی فیلم‌برداری دو دوربینه حرفه‌ای شود و آنها که می‌خواهند بچه‌شان توی فیلم نهایی تدوین‌شده باشد، دویست‌هزار تومن بدهند. من نشسته‌بودم و چندبار صفرهای این عدد را که فکر کرده‌بودم بیست تومان است شمردم. وقتی متوجه شدم چیزی نگفتم و بیرون آمدم. فردای آن روز و تمام ده روز بعد مادرهای زیادی را می‌دیدم که پشت در جمع شده‌اند و در مورد فیلم و تحریم آن حرف می‌زنند. یک بار هم در جمعشان بودم و موافقت خودم را برای نپرداختن هزینه اعلام کردم. ولی همچنان جمع پشت در را می‌دیدم و هر از گاهی یکی از آنها می‌پرسید که تصمیمتان عوض نشد؟ شرایط پرداخت عوض شده‌بود و گفته‌بودند می‌توانید چک بدهید یا قسطی پرداخت کنید، چون به نظرم خیلی مضحک آمده‌بود که برای دویست تومان بخواهم چک بدهم راجع به آن حرفی هم نزده‌بودم تا اینکه متوجه شدم خیلی از ناراضی‌ها ثبت نام کرده‌اند. مثل همان‌ها که آجیل را تحریم می‌کنند و چشمشان را روی قیمت‌های دیگر می‌بندند. همه آنهایی که بچه دارند می‌دانند آدم چه خرج‌های احمقانه‌ای ممکن است برای کودکش بکند و اصلا به چشمش هم نیاید ولی مشکل نگاه ماست به دنیایمان. اینکه نسل ما جنگ و تحریم‌ها را تجربه کردیم و حالا فکر می‌کنیم خودمان یا عقده‌ای بودیم یا به طرز معجزه آسایی به خاطر رفاه نسبی خانواده‌هایمان و سفرهای دورو بریهایمان از عقده‌ای بودن جسته‌ایم و حالا باید کاری کنیم که بچه‌هایمان این حس را تجربه نکنند.
بچه‌های ما نسل دیگری هستند، دنیای دیگری دارند و زندگی‌شان که ما هم در ساختن آن سهیم هستیم جور دیگری است. قرار نیست ما مثل پدرمادرهایمان باشیم و آنها هم قرار نیست مثل ما باشند.
به تجربه توی دور و بریهایم آدمهای زیادی دیده‌ام که پدرمادرهای چپی داشته‌اند و خودشان یک‌پا بورژوا شده‌اند و یا برعکس. ما هم باید بدانیم بچه‌های ما قرار نیست با نداشتن هرچیزی عقده‌ای باشند و نباید این احساس را به آنها منتقل کنیم که همه چیزهای خوب دنیا در دسترس و قابل به دست آوردن است. کودک ما وقتی بزرگتر شود اگر توی همین ملک باشد، می‌بیند که دنیایی که برایش ساخته‌ایم پوسته نازکی از دروغ است. خود من با اینکه بارها به دخترم " نه" گفته‌ام، می‌بینم که گاهی چقدر ضعیف و کم صبر است. او هنوز خیلی کوچک است و اگر همیشه نظر مساعد دیگران را داشته‌باشد ( مثل خیلی از بچه‌هایی که دیدم ) وقتی بزرگ شد توان به تنهایی ایستادن را نخواهد داشت.

لیلا | 02:22 PM | نظرات (12)
شنبه 10 دی 1390
اندر احوالات دخالت در بچه‌داری دیگران

بچه بزرگ کردن کار سختی‌ست. نه به خاطر زحماتش و نگهداری و مراقبتی که می‌خواهد. سخت‌ترین قسمت تربیت بچه است.
وقتی شب جیغ می‌زند و کارتون می‌خواهد و تو می‌گویی :« عزیزم گفته بودم که شبها کارتون نداریم » و پدر بزرگ یکهو در می‌آید که اذیتش نکن بچه‌مو!
وقتی دائم سعی می‌کنی راجع به پایین تنه برایش حساسیت درست نکنی و تا یک دقیقه تنبان کنده جلوی مادر بزرگ رژه می‌رود بهش می‌گوید : « بدو بدو لباس بپوش زشته! » و فردایش باسنش را نشانت می‌دهد و می‌پرسد: « مامان ؟ اینجام زشته؟»
وقتی با فریاد و کولی‌گری کاپشن و کلاهش را توی خیابان در می‌آورد و جوری نگاهت می‌کند انگار جنگ را مغلوبه شدی و اولین رهگذری که از کنارتان رد می‌شود تذکر می‌دهد که بچه سرما می‌خورد.
وقتی مامان یک پسربچه در مقابل دخترت که توی مغازه اسباب‌بازی فروشی سر اسباب‌بازی دعوایشان شده می‌گوید: « مامان جان ول کن این مال پسرا نیست مال دختر بچه هاست »


It was raining and all the prostitutes were standing under the awnings.
"Mom" said the boy "what are all those women doing?"
"They're waiting for their husbands to get off work" she replied.
The taxi driver turns around and says "Geez lady, why don't you tell him the truth? They're hookers, boy! They have sex with men for money."
The little boy's eyes get wide and he says "Is that true Mom?"
His mother, glaring hard at the driver, answers in the affirmative.
After a few minutes, the kid asks "Mom, what happens to the babies those women have?"
"Most of them become taxi drivers" she said

لیلا | 09:51 PM | نظرات (12)
شنبه 11 تیر 1390
زندگی تولدت مبارک

از حدود بیست روز قبلش تلویزیون که روشن می شد یا بعد از یک تلفن می رفتم آویزون می شدم به ایینه دستشویی و گریه می کردم ،بعد فکر می کردم که الان گریه های من داره اذیتش می کنه و بیشتر گریه ام می گرفت .یکی می گفت شیرت خشک میشه ، یکی می گفت به شوهرت بگو نزاره اخبارو بشنوی ، یکی می گفت زود به دنیا میاد و ...
دلم
می خواست همون تو نگهش دارم و وقتی اوضاع آروم شد بیاد بیرون ، بعد که فکر می کردم هیچ نقطهء روشنی جلوی خودم وبچه ام و پدر بچه ام نمی دیدم .
به دنبا که اومد همه چیش سخت بود، خواب ، خوراک ، وزن کمش و ...حالا 2 سالش شده . بعضی وقتها 20 بار پشت سر هم میگه : لیلا! بعد هی من میگم چیه هیچی نمیگه می خنده و میاد بغلم می کنه. تو این مدت خبرها بدتر شد . آینده تاریک تر شد و آدمها ترسناک تر ولی هیچ وقت از آوردنش پشیمون نشدم . مطمئنم که اگر نبود اوضاعم بدتر می شد . تمام سعیمو می کنم که دنیاش قشنگ و آروم باشه . امیدوارم طبیعت هم باهامون راه بیاد ومانترای من و هم نسلهاش زندگی روشنی تو دنیای صلح آمیزتری داشته باشن . تبریک های دوستان تو اون روزهای دلگیر دو سال پیش رو می خوندم و چندتاشو اینجا میزارم تا یاد آوری باشه بیشتر برای خودم :

دختر متولد ماه تیر...
حضورش نوید بخش روزهای خوب و خوش خواهد بود.
و خلاصی دائم از دغدغه های دائم و نا تمام من و تو و ما

تشنه ی نفس کودکی ام مانده ام.

.به همراه آرزوی هزار کرور نور و زیبایی و روشنی و شادی و عشق برایتان

چه دغدغه های خوبی. مبارک باشه

تو مثل لاله ي پيش از طلوع دامنه كه سر به صخره گذارد غريبي و پاكي
تو را ز وحشت طوفان به سينه ميفشرم
عجب سعادت غمناكي

مبارک است. نفس شيخ تعويذ و چشم زخم است. به آه دلمان تبركش كرديم گذشته از همه چيز در اين روزگار تلخ نیشکری بود بعد عمری

لیلا | 04:28 PM | نظرات (18)
شنبه 28 خرداد 1390
کاری کنیم دنیا جای بهتری برای فرزندانمان باشد

چند وقت پیش دخترم را برده بودم آرایشگاه مخصوص بچه ها ، چند تا وسیله بازی اونجا بود و عکاسی مخصوص بچه ها ، تو تمام مدتی که ما اونجا بودیم فقط من و مانترا و پرسنل اونجا بودیم و آخرش که کارمون داشت تموم میشد و مانترا کلی بابت کوتاه کردن مو گریه کرده بود گذاشتم کمی بازی کنه تا با خاطره خوب بریم . تو همین مدت یه خانوادهء سه نفری ( پدر ، مادر و پسر ) اومدن که گویا قبلا عکس گرفته بودن و می خواستن برای چاپ انتخاب کنن . مذهبی بودن و آقاهه اصلا منو نگاه نمی کرد . دختر من یه اخلاق ناجوری داره که فکر می کنه اگه اول خودش با یه چیزی بازی کرد و کسی نبود دیگه اون منحصر به خودشه ، خلاصه سرسره بازی می کرد و مدام نسبت به بازی کردن پسربچه واکنش نشون می داد . پسرک هم زیاد سمت سرسره نمی رفت و بیشتر می رفت سیم و پریزها رو انگولک می کرد و آقای عکاس هم استرس گرفته بود و در کونش راه افتاده بود . من با مانترا کلی حرف زدم و گفتم وسایل بازی مال همهء بچه هاست و باید نوبتی بازی کنن و خلاصه پدر بچه رفت پسرک رو آورد تا نوبتی بازی کنن . مانترا یک بار نشست و سر خورد و بعد پسر که کوچکتر از مانترا بود با کمک پدرش بالای سرسره نشست و به مجرد اینکه سرخورد پدرش بلندش کرد و دوباره گذاشتش بالا و این کار 4-5 بار تکرار شد و من همین جور کف کرده نگاهش می کردم که آقای عکاس اومد گفت آقا نا سلامتی ما داریم نوبت بهشون یاد می دیم ...
دوستم دختر کوچکی هم سن و سال مانترا داره و تعریف کرد که یه بار رفته بودن رستوران و دخترش نشسته بوده روی صندلی غذای بچه و آروم غذاشو می خورده . چند تا میز اونطرف تر یه پسربچه بزرگتر روی یه صندلی لنگهء همون با خانواده اش نشسته بوده . وسطهای غذا خوردن پسربچه شروع به جیغ و هوار کرده و بعد بابای پسره ، بچه به بغل اومدن بالا سر این دوستم و گفته : ببخشید پسر من این صندلیو می خواد و اگرم ندین اینقده جیغ میزنه که نمی تونین غذاتونو بخورین ...
برعکسش را هم دیده ام ، دوست دیگری دارم که وقتی پسرش توی فروشگاه اذیت شده و گریه کرده بود پدرش برای اینکه گریه بچه مردمواذیت نکنه ، پسر رو بیرون برده و اون موقع زمستون بوده و بچه که عرق داشته سرمای بدی می خوره
واقعیت اینه که ما نسل آسیب پذیر و بی اعتماد به نفسی هستیم ( اکثرا ) ، در عین حال به حق و حقوق هم احترام نمیزاریم و مثلا اگه طرف کمی پشت چهارراه مکث کرد صدای بوقمونو براش در میاریم و یا ازش سبقت می گیریم وبعد هم یا میگیم راننده زن بوده یا چرتی بوده و یا رانندگی بلد نبوده . بیشترمون با پدر مادرهامون راحت نبودیم و دروغ می گفتیم و خیلی چیزها رو لاپوشونی می کردیم .در مورد آرزوهامون شکست خورده ایم و با این وجود هیچ وقت حاضر نبودیم آرزوی پدر مادرها رو دنبال کنیم چون از نظر خودمون خیلی بیشتر از اونها می فهمیدیم .اهمیت شادی رو درک می کنیم ولی فضاشو ایجاد نمی کنیم و اکثرا افسرده ایم .
خیلیهامون وقتی تو بچگی گریه می کردیم بیشتر دعوامون می کردن و بهمون می گفتن گریه نکن ! مامان بابای خیلیهامون رو خانوادهء خوشون تعصب داشتن و عموما ماها به خانوادهء یک طرف و اکثرا مادرهامون گرایش بیشتری داشتیم . از دعوا کردن والدینمون وحشت زده می شدیم یا احساس عدم امنیت می کردیم. خیلی از والدینمون اجازهء تجربه کردن رو به ما نمی دادن و می ترسیدن بلایی سرمون بیاد . خیلیها سوالهامونو درست جواب نمی دادن و از سر بازمون می کردن و حوصلهء پر چونگی هامونو نداشتن . مادر پدرهامون اکثرا فکر می کردن بیشتر از دکترها حالیشونه و اگر مریض می شدن یا می شدیم خودشون برامون دارو تجویز می کردن. همیشه اولین واکنش والدین به کارهامون و پیشنهاداتمون " نه! " بوده . از اینکه اوقات فراغتمونو به سلیقهء خودشون پر می کردن و برنامه می ریختن حرص می خوردیم و اذیت می شدیم .در مورد نوع پوششمون و رنگش جنسیتی برخورد کردن و هی گفتن دختر فلانه و پسر بهمانه ! پسرهای کمی لطیف تر و با روحیه شاعرانه تر تو سری خور شدن و دخترای کمی سخت تر عبوس و منزوی ! والدین خیلیها ارزشی برای هنر قائل نبودن و تک بعدی بودن .خیلیهاشون وقتی ناراحت می شدن قهر می کردن به جای صحبت کردن . سوالهایی که از ما می شد رو اونها جواب می دادن و نظر ما رو نمی پرسیدن و برای استقلال ، شعورو تنهایی ما ارزشی قائل نبودن .
حالا من می بینم که خیلی از ماها داریم همون کارها رو با بچه هامون می کنیم و مثل مامان باباهامون رفتار می کنیم ، خب اگه قرار باشه نسل بچه های ما هم مثل مابشن و همون کارهای مزخرفی رو بکنن که ما کردیم و همون آدمهایی بشن که ما بودیم و همون دنیایی رو بسازن که ما نساختیم ، پس بچه دار شدن چه کاری بود واقعا ؟

لیلا | 05:53 PM | نظرات (5)
پنجشنبه 22 اردیبهشت 1390
بهیموت

دایی علی به مانترا :مانترا بیا راجع به بهیموت برات بخونم
*چهار قرن پیش از مسیح ، بهیموت همان فیل و یا اسب آبی بود که او را چند برابر بزرگ کرده بودند" ...."
( مانترا همچنان جیغ ممتد می کشد )
پدر به مانترا : مانترا عزیزم جیغ نزن بهیموت میاد مامانتو می خوره ها !

* کتاب موجودات خیالی / بورخس

لیلا | 11:23 PM | نظرات (7)
چهارشنبه 12 آبان 1389
نوشته های زرد

لنگ ظهر و دخترک هنوز خواب است ، کلا چند شبی است که انگار سوار هواپیما شده و از آمریکا اومده و خوابش کاملا به هم ریخته ...به من می گن خب اون که می خوابه تو هم بخواب و من به کارهای عقب افتاده ام فکر می کنم واینکه وقتی بچه خوابه چه کارهایی می تونم بکنم .
بطری شیر رو از توی یخچال در می آرم و یک کاسه هم بر می دارم که کورن فلکس توش بریزم ، ملافه و لباسهایی که دیشب دخترم روشون بالا آورده توی لباسشویی اند و می رم پودر میارم تا ماشینو روشن کنم . جا پودری رو بیرون می کشم و بطری شیر رو توش سرازیر می کنم ، بعد همینجور می ایستم و نگاه می کنم به مایع سفید رنگی که توی جا پودری تکان تکان می خورد و به نظرم یک جای کار می لنگد، خاطراتم رو از روشن کردن ماشین لباسشویی مرور می کنم ...
کلی کار عقب افتاده دارم ، با دوستای مدرسه یک دورهء کتابخونی راه انداختیم و منم برای اینکه مجبور باشم بخونم خودم شدم مسئول گروه! " شب مادر" کورت ونه گات که مانترا هی نشانش می دهد و می گوید : بابا بابا ، دخترم تا وقتی بزرگ بشود نمی فهمد که من سواد خواندن و نوشتن دارم ، دانه دانه کتابهای کتابخانه متعلق به بابا است و مامان معلوم نیست توی خانه چه می کند ، بابا صاحب کمالات است و مامان صاحب " ممه "! نمی دانم ممه ما را کی قرار است لولو ببرد ؟ هی می نشینم برنامه ریزی می کنم که شیر دادن به بچه را کم کنم بعد دچار آن بی خوابی های شبانه می شود و ریده می شود به برنامهء ما
مربی " بادبادک " می گوید شیر را نگیر ازش گناه دارد ، دکتر می گوید شیر را بگیر گناه دارد ، مامانم می گوید شیر را بگیر گناه داری و ...توی کلاسش همهء بچه ها نقاشی می کنند و دستشان تا ناف توی رنگ است و مانترا توی دستشویی به شلنگ گیر داده و می خواهد آب بازی کند ، معلم که می داند من نقاشی می کنم می گوید جلوی این بچه نقاشی نکن اون فکر می کنه این پدیده تو رو از اون جدا می کنه و من می گویم من به کجام بخندم اگه برسم یا بتونم نقاشی کنم چه رسد با وجود مانترا !
بعد " یک دوست " می آید می نویسد راجع به بچه ات ننویس ، قبلا که بچه نداشتی بهتر می نوشتی ...من هم قرار است از این به بعد راجع به بچهء همسایه مان بنویسم که هر روز توی آسانسور می بینمش ، بچهء لوس و بی ادب و جالبی ست ، خوشتان خواهد آمد

لیلا | 03:05 PM | نظرات (12)
یکشنبه 25 مهر 1389
سبیل

127.JPG

رفته بودیم عیادت مامان یکی از دوستان ، این دوست عزیز یک سبیل دسته موتوری دهشتناکی گذاشته بود و من اول ترسیدم که مانترا وحشت کند ، دخترم چند ثانیه ای با تعجب و عدم خوش آمدگی(؟) سبیلی را که یک عدد عمو ( یا دایی ) بهش وصل بود نگاه کرد و بعد بنای عمه عمه کردن گذاشت ، حالا اینکه چرا یک چنین هیبتی را عمه خطاب می کرد بگذریم . مدتی که نشستیم و دور و بر بیمار کمی جا باز شد من و دخترک روبروی یک آقایی نشستیم که یک عدد سبیل قیطانی پوآرویی داشت . مانترا کمی بازی کرد و بعد یکهو انگشت اشاره اش را گرفت رو به آن آقا و گفت : هاپ هاپ هاپ ...همانطور که سوزنش گیر کرده بود و هاپ هاپ می کرد بندهء مادر هی سرخ و سفید می شدم و نمی دانستم بچه را زیر کدام میز بچپانم که تابلوی نقاشی پشت سر آن آقا دیدم و گفتم : نه مامان جان ، اینکه هاپو نکشیده توش . مانترا هم کمی فکر کرد و آقا را بررسی کرد و گفت : مووووووووووووووووووو....

لیلا | 01:17 AM | نظرات (11)
سه شنبه 8 تیر 1389
من ماهیم ،نهنگم ،عمانم آرزوست

IMG_5840.JPG

وقتی که باردار بودم و قرار بود کودکم رو به دنیا بیارم ، این نقاشی رو شروع کردم ، امروز یک سال از به دنیا آوردن دخترم می گذره و به پیشنهاد زن زمانه اینو اینجا می گذارم ، امیدوارم دنیا جای بهتری برای بچه های ما و ما باشد ...

لیلا | 10:34 AM | نظرات (14)
شنبه 29 خرداد 1389
کشوی خاطرات

یکی از سرگرمی های من و دخترم اینست که هر از مدتی می رویم سراغ یکی از کشوهای میزتوالت من که کشوی خنزرپنزرهاست ، محتویات این کشو می تواند نیم ساعتی دخترکم را سرگرم کند و من هم کنارش روی تخت دراز می کشم و دو صفحه ای کتاب می خوانم .
النگوهای چوبی بزرگ که مانترا آنها را به نوبت توی دست و پاهایش می کند و بعد برای درآوردنشان جیغ اعتراض سر می دهد و من باید کمکش کنم ، گردنبندها و مهره های چوبی و لاکی که آنها را توی دستهایش می گیرد و شروع به بال زدن می کند و هر از چندگاهی بعضیهایشان را با دندان تست می کند و اگر به دهانش مزه کند مثل بچه گربه رشتهء گردنبند را همانطور توی دهان نگه می دارد و به سراغ بقیه می رود ، انواع کش و کلیپس و گل سر که چون موهای مادر کوتاه است دخترکم بلد نیست چطور از آنها استفاده کند و فقط به هم می کوبدشان و موفق شده دوتایشان را هم به همین روش بشکند ، مچ بند چرمی مربوط به زمانی که دست من دوماهی شکسته بود و هنوز دانشجو بودم ولی هر از چندی که دست درد دارم مورد استفاده ام قرار می گیرد ، یک گردنبند تقریبا نقره مربع شکل با نگین آبی و قرمز که وقتی با بچه های دانشگاه رفته بودیم اصفهان تا خیر سرمان کسوف را تماشا کنیم خریدم و بعد که برادرم گفت شبیه اینهاست که گردن اسب می اندازند دیگر نتوانستم به گردنم بیاویزم  کلی صبر کردیم تا لحظهء کسوف برسد و بعد عینهو دیوانه ها وقتی همه داشتند با آن عینکهای مخصوص طلقی خورشید را نگاه می کردند پاچه هایمان را بالا زدیم و از اینطرف سی و سه پل رفتیم آنطرف ( البته از توی آب ) ، چندین رشته سنگهای رنگی تزئینی که خریده بودم تا با آنها گوشواره و گردنبند بسازم و طبق معمول همینطور ماندند و شدند آیینهء دق بی انگیزه گی ام ، چند تا قرص کمر ( دانه های چوبی قهوه ای رنگ که زنان باردار موقع حاملگی برای درد کمر می خوردند )که از عطاری خریده بودم و رویشان نقاشی کشیده بودم و وقتی مامان بابا خانه نبودند با دریل سوراخشان کرده بودم و با بند چرمی به گردنم می انداختم و هر کس می دیدشان با تعجب می گفت : این چیه ؟!
چند تا سنگ کج و کوله که توی یک کیف چرمی کوچک می گذاشتم و آن موقع ها که توی عوالم دیگری سیر می کردم روی چاکرای مربوطه با خودم حمل می کردم ، تاس رمل ، ساعتهای قدیمی و از کار افتاده که بیشترین تفریح دخترم هستند ، وقتی به هم می کوبدشان با خنده ای مرموز مرا نگاه می کند و پیش خودش خوشحال است که دارد یک کار ممنوعه انجام می دهد ، اگر توی این حال صدایش کنیم هول می کند و ساعت را رو به من می گیرد که یعنی بگیر ، دوست ندارم طفلکم ترسو شود ولی نمی دانم چرا هروقت دارد با وسایل ممنوعه بازی می کند ( مثل ساعت و عینک و ...) و من صدایش می کنم هول می کند و یا جسم را ول می کند و بدو بدو به سمت من می آید و یا یک خندهء الکی می کند و آن را به سمت من می گیرد .
هروقت که مانترا را بغل می کنم و توی اتاق خواب ما می رویم و این کشو باز می شود صورت دخترکم از خوشحالی می شکفد ، انگار که تمام کمد اسباب بازیهایش در برابر کشوی خنزرپنزر من بی ارزش است و او هم می تواند ببیند که پشت هرکدام از این چیزهای به ظاهر بی ارزش چه خاطراتی برای مادرش پنهان است .
یادم هست که وقتی بچه بودم یک چنین گنجینه ای توی اتاق مادرم بود ، یک قوطی فلزی مخصوص آبنبات که رویش به فرانسوی نوشته بود میوه ای و تویش پر از دکمه بود ، دکمه های رنگی فلزی ، پلاستیکی و چوبی ، دکمه های دراز و گرد و مربع ... روی زمین پهنشان می کردم و با آنها شکل می ساختم ، برایم مثل جواهرات بودند و بعضی اوقات آنها را رشته می کرم و به گردنم می انداختم و مادر غر می زد که عینهو دهاتی ها شدم ، سگک کمربند ، یک قالب گچی دندان با دو دندان متحرک که به نظرم خیلی ترسناک بود و نمی دانستم مال چه کسی ست ، زنجیر کیف که مادر آنها را جدا کرده بود کیف را بدون بند استفاده می کرد ، کرمها و لوسیونهای عجیب و غریب و بلا استفاده و ...
توی هرخانه ای یک یا چندین محل با توجه به تعداد افراد خانواده برای نگهداری خاطرات کهنه و عجیب و غریب هست که ممکن است از نظر فنگ شویی جاهای جالبی نباشند ولی برای تجدید خاطره های خاک گرفته و شیطنت های فکر بازیگوش دستمایه خوبی هستند . بچه که بودم خاطره ای در کار نبود ولی می دانستم که جادویی توی این گنجها ، توی تک تک دکمه ها و مهره ها وجود دارد ، حالا هرچه بزرگتر می شوم جادوی خاطره برایم عزیزتر می شود جادویی که زندگی را می سازد و بعدها به دخترم انتقال می یابد .

لیلا | 05:50 PM | نظرات (13)
جمعه 13 آذر 1388
هفته

جمعه : دخترم صدایی شبیه جوجه کلاغ عصبانی از خودش در می آورد ، بعد که نگاهش می کنی برای چند لحظه آرام می شود و نگاهت می کند ، با اینکه خیلی کار دارم تمام وقتم به این می گذرد که بیایم بالای سرش و نگاهش کنم و شکلک در بیاورم و بخندم چون سرم به خاطر صدای جوجه کلاغ عصبانی دارد می ترکد و فکر می کنم که اگر این نگاه کردنها و ساکت کردنها نبود قطعا سرم تا به حال ترکیده بود .
پنج شنبه : بالاخره موفق شدم لاک ناخنی را که هفتهء پیش به انگشتان دستم زدم پاک کنم ، پاها می ماند برای یک روز دیگر ...با مانترا عروسک بازی می کنیم ، چند دقیقه ای توی روروک می گذارمش تا بتوانم بروم دستشویی ، یکی از کارتونهای " بیبی انیشتین " رومی بینیم ولی به نظر می آید بچه ام سریال های کره ای فارسی وان را به انییشتین شدن ترجیح می دهد ، کنارش دراز می کشم تا بخوابد و خودم را به خواب می زنم ولی او مدام آواز می خواند و انگشتان کوچکش را توی گوش و دماغم فرو می کند
چهارشنبه : صبح جاروبرقی را از جایش بیرون می آورم ، تا عصر هی می روم و می آیم و با مانترا سر و کله می زنم و جارو برقی همانطور عینهو آینه دق سر جایش می ماند و لوله اش انگار دارد با آن حالت کجی که گرفته ریشخندم می کند . عصر برمی گردانمش سر جایش .
سه شنبه : سه صفحه کتاب می خوانم آن هم در حالی که کتاب را با همان دستی که سر دخترم رویش است و شیر می خورد گرفته ام و با دست دیگر ورقش می زنم ، با هر بارتورق هم شیر خوردن را ول می کند و سرش را به عقب بر می گرداند و چشمش را اطراف می چرخاند ، تا نکند اتفاقی توی خانه بیفتد و او ازش بیخبر بماند
دوشنبه : از صبح با تلفن یا مانترا حرف می زنم وقتهایی که با مانترا حرف می زنم سعی می کنم کاری کنم که شیشکی بکشد و وقتی با تلفن حرف می زنم پز هنر جدید دخترم را به مردم می دهم
یک شنبه : بعضی ها می گویند منظره شیر دادن مادر به بچه از زیباترین منظره هاست ، مانترا وقتی خیلی کلافه است و گریه می کند شیر نمی خورد ، مانترا وقتی صدای آب را می شنود آرام می شود ، وقتهایی هست که مجبورم برای اینکه دخترم آرام باشد و شیر بخورد روی کاسهء توالت فرنگی بنشینم و شیر آب دستشویی را باز بگذارم و او را شیر بدهم ، بعضی ها می گویند منظره شیر دادن مادر به بچه از زیباترین منظره هاست ...
شنبه : دخترک از وقتی غلت زدن یاد گرفته عمر من 10 سال کم شده ، چون روزی لا اقل 70 بار غلت می زند و خودش را گوشهء تخت یا یک جای دیگری در معرض خفگی قرار می دهد و من باید نجاتش دهم . امروز که به تشک نرسیده روی هوا غلت می زند و می چرخد تا من حساب کار دستم بیاید .
پ.ن. بعضی ها معتقدند اکثرمادران بعد از به دنیا آوردن بچه دچار افسردگی می شوند ، دروغ محض است چون هیچ مادری فرصت این سوسول بازی ها را پیدا نمی کند :)))))))))

لیلا | 11:44 AM | نظرات (14)
جمعه 6 شهریور 1388
درسهایی از زندگی !!!

1- هرروز صبح که من و مانترا بیدار می شویم رادیو ( رادیو فردا ) را راه می اندازم ، خوبیش اینست که هم برای مانترا موزیک پخش می کند و هم مادر خانه نشین کمی از خبرها اطلاع پیدا می کند ، به نظرم کسی که مسئول موسیقی این رادیوست آدم با شعوری باید باشد ، چون هم موزیک ها متنوع است و هم خیلی چرت و پرت نیست ، این عادت ما به روزهای تعطیل هم که پدر در خانه است سرایت کرده ، آن روز پدر از صبح کلی موسیقی های مختلف را ( با کامپیوتر )روی مانترا امتحان کرده بود و نتیجه گیری های زیر به دست آمده بود :
- با صدای شجریان آرام می شود
- صدای باب دیلن را دوست دارد
- با موزیک خال تور تند تر شیر می خورد و مک می زند ...
موقع ناهار مادر حواسش به رادیو نبود که طبق معمول داشت موزیک پخش می کرد و او دیگر خیلی از آنها را نمی شنید . مادر دید که چشمهای پدر گرد شده و با حالتی از ناباوری و غصه مانترا را نگاه می کند که دست و پا می زند و خوشحال است و می خندد ، پدر با ناراحتی فراوان اشاره ای به سمت صدا کرد و گفت : وای لیلا ! از هایده خیلی خوشش میاد !!!!
2- یک کار هست که دخترم از بدو تولد درمواقع خوشی و ناخوشی انجام می دهد : وقتی فقط دستی زیر سرش باشد و جای دیگرش گیر نباشد ، حالا چه طاقباز خوابیده باشد و یا دمر ، پایش را به اولین مانع ( مثل پای کسی که بغلش کرده ) فشار می دهد و خودش را شلیک می کند ، در مواقعی که طاقباز است و پایش به جایی نمی رسد مرتب لگد می زند ، چند روز پیش مهمانی داشتیم که به همین صورت نگهش داشته بود ، من توی آشپزخانه داشتم غذا می کشیدم که دیدم مهمان مورد اصابت لگدهای فراوان قرار گرفته تنها کاری که می توانستم انجام دهم که هم جنبهء تربیتی داشته باشد و هم آن دوستمان فکر نکند بچه را دادیم بغلش و دیگر بیخیال ... این بود که گفتم : " دخترم ، به مهمان لگد نزن ! " این اولین اصل تربیتی بود که در خانهء ماگفته شد ( البته اجرا نشد )
3- امروز دخترم در اولین لونا پارک زندگیش حضور داشت : ماشین پدر بزرگ ! پدر به ماموریت ( عمان !!!!!) رفته و پدر بزرگ به دنبال مادر و مانترا می آید تا چند روز آینده را در خانهء آنها بگذرانند . مادر به اندازهء یک کمد وسیله با خودش برده و با وجود این نصف کرم ها و وسایل مانترا را جا گذاشته . پدر بزرگ مثل همیشه رانندگی می کند : تمام سرعت گیرها و چاله ها را با بیشترین سرعت رد می کند ، برای همهء مزاحمین بوق بلند و کشدار می زند ، لایی می کشد و ...
4- ظهر مادر و مانترا به اتاق قدیمی مادر می روند که الان شبیه اتاق یک پیرمرد بسیار شاد است ( دو مبل قرمز و سرمه ای ، چراغ سقفی قرمز ، رو تختی رنگی ، قاب عکس یک متری پر از عکس های ریز و درشت + زانو بند ، شیشه های متنوع قرص ، یک وزنه ، دو بالش آرتروز و چندین عینک دور و نزدیک ) و مادر سعی می کند مانترا را بخواباند ، خانهء خود مانترا در یک مجتمع مسکونی و رو به حیاط و بسیار ساکت است و خانهء پدر بزرگ در یک محلهء کم تراکم قدیمی و با آدمهای قدیمی تر ...چند بار مانترا به خواب می رود ولی با صدای موتور سیکلت ، کوبیدن در ورودی ، داد و فریاد همسایه و بوق ماشین بیدار می شود تا اینکه مادر از خیر خواباندنش می گذرد . امروز مانترا با یک پدیدهء بسیار معمولی که تا به حال با آن آشنایی نداشت آشنا شد : " مردم آزار "


پ.ن : مانترا سه روزه پی پی نکرده ، هیچ وقت فکر نمی کردم یه روز برسه که اینقدر منتظر رویت گه باشم !
پ.ن2 : اصولا خیلی عکس گذاشتن توی وبلاگ را خوب نمی دانم ولی چون مانترا هنوز در قد و قواره ای نیست که توی خیابان راه برود و بشناسندش عکسش را می گذارم ( برای دوستانی که خواسته بودند )
IMG_5003.JPG

لیلا | 04:36 PM | نظرات (20)
سه شنبه 27 مرداد 1388
پای رفتن

سابقا یک جور توانایی عجیب و خطرناک درخودم سراغ داشتم ، نمی دانم ناشی از شجاعت زیاد بود و یا ترس ، فقط می دانم که گاهی اوقات که خیلی خسته بودم به این فکر می افتادم . وقتی تمام چیزهای دور و برم و تمام آشنایی هایم به خاطر همین آشنایی و شناخت خسته ام می کردند ، وقتی که از خودم خسته می شدم و دوست داشتم آن جور دیگری باشم که در آن محیط آشنا امکانش نبود ، وقتی روابط اذیتم می کردند ، وقتی محبتها ، بی توجیها ، توجه ها و همه چیز آزارنده می شد دوست داشتم و می توانستم فرار کنم .این توانایی را کاملا در خودم می دیدم که مادر ، پدر ، برادر ، همسر و تمام دلبستگیها و عشق هایم را رها کنم و بروم . بروم یک جایی و همه چیز را از صفر شروع کنم . بروم جایی که هیچ چیز آشنا نباشد ، جایی که خستگی هایم را روی دوش کسی نریزم و کسی بابتشان بازخواستم نکند و یا تلاش نکند که درمانشان کند ، جای امن و تنهایی که خستگیها خودشان خشک شوند ، پوسته کنند و بریزند و هیچ کس نبیندشان . آدم نا مهربانی نیستم و نبودم ولی همیشه یک جور احساس رهایی و آزادی داشتم . به هیچ چیز آنقدر وابسته نبودم که نتوانم رهایش کنم حتی به زندگی ! در مورد اشیاء هم همینطور هستم . خیلی چیزها هست که دوستشان دارم ، دور و برم هستند و یا مدام از آنها استفاده می کنم ، ولی اگر کسی بگوید : این چیز چه خوشگل است ، راحت می توانم بگویم : بیا ! مال تو ! کاملا می دانم که این حس مثلا بخشش چیز مثبتی نیست و شبیه درویش مسلکی هم نیست ، یک حس غریبی ست که می توانم از چیزها بگذرم و به قول جناب شوهر خیلی بد است که من وقتی خسته ام حتی برای به دست آوردن چیزهایی که با تمام وجود دوستشان دارم نمی جنگم و تلاشی نمی کنم . کاملا می گذارم همه چیز برود و تنهایم بگذارد .
همیشه کولیها مایهء غبطه ام بودند که از این شهر به آن شهر می روند ، خانه ای ندارند ، آشنایی در جایی ندارند ، کسی منتظرشان نیست ، با آدمهای ساکن شهرها دوست می شوند ، حتی عاشق می شوند و بعد هم می روند ...رها می کنند و می روند تا جایی دیگر دوباره از نو آشنا شوند ، زندگی کنند ، عاشق شوند و رها کنند .
صبح بود ، از بی خوابی و خستگی تهوع داشتم ، کنار دخترم دراز کشیده بودم و تماشایش می کردم ، خواب نبود ، یک چیز میان بیداری و خواب . دست و پایش را مدام تکان می داد ولی چشمهایش بسته بود . فکر کنم نای این را نداشت که بازشان کند ولی حاضرهم نبود بخوابد . همینطور که نگاهش می کردم یک چیزی از توی قلبم تیر کشید ، قل خورد و شکست و پایین ریخت . احساس کردم دست و پایم برای همیشه بسته شده ، دیگر آن حس رهایی را ندارم و به جایش یک جور وابستگی شدید و بزرگ نا آشنا احساس می کردم . بیشتراز وابستگی که او به خاطر غذا و آغوش من به من دارد من به خاطر شنیدن صدایش و نفسش به او دارم . کودکم پای رفتنم را بسته ، مرا محافظه کار و ترسو کرده ، مرا نه علاقه مند به زندگی که محتاج به آن و نه آزاد از عشق که دربند آن کرده ...حالا می فهمم چرا همیشه پشت محبت مادرم یک جورزود رنجی بوده ، حالا می دانم چرا همیشه توقع یک چیزی را از من داشته که من نمی فهمیدمش . شاید سالها پیش من هم پای او را بسته ام ...

پ.ن :
از عشق های زندگیم به خاطر اینکه خودسانسوری نکردم عذر می خواهم ...

لیلا | 10:39 AM | نظرات (11)
سه شنبه 6 مرداد 1388
می خواهم بزرگم کند

روزی که فهمیدم قرار است مادر شوم ، گفتم دختر است . گفتند نه پسر است . شکم که بالا آمد پیرزنهای فامیل گفتند پسر است و همه هم پشت سر هم برایم خواب دیدند . فکر کنم تمام کار و زندگیشان را گذاشته بودند و برای من خواب می دیدند . یک عالمه باردار دیگر دور و برمان بود ولی خوابها را من و پسر فرضی ام اشغال کرده بودیم و در انحصار خودمان داشتیم . ماه سوم بودم که دکتر گفت دختر است . گفتند نه ! ماه سوم که نمی شود جنسیت تعیین کرد . خوابهای ما از سونوگرافی دقیقتر است ...
همان موقع ها دکتر گفت باید خانه نشین بشوی ! یک عمل جراحی و 6 ماه آینده را در خانه گذراندن ... برای آدمی مثل من وحشتناک ترین چیز به نظر می آمد . کتاب و سریال ( لاست ، جومونگ ، هیروز ، دسپرد هاوس وایف  ....) و معاشرت با خاله ها و عموهایی که به دلیل نداشتن خاله و عموی خونی کم هم نبودند ( چون هیچ کس حاضر نبود دایی و عمه باشد ) زندگی ابلهانه ولی آرامی را برای من و دخترم فراهم کرده بود . برایش "عروسک جون " ثمین باغچه بان را می خواندم به امید اینکه وقتی آمد لالایی خوابش باشد و نمی دانستم که وقتی بیاید برایش " سر اومد زمستون " خواهم خواند و او هم همه ساعاتی را که من بیدارم بیدار می ماند و با چشمهای فوضولش همه جا را می پاید .
نشستم دعا کردم و گفتم خدایا آرامش کودکم به پدر بزرگ مادریش برود ، خوابیدنش به " پدر " و عمه اش ، دماغش هم به همان قوم پدر ! دستانش به خودم و ... بقیهء چیزهایمان هم آنقدرها زشت نبود که به هرکدام برود مهم باشد . خوابش که به من رفته ، آرامش نداشته اش هم احتمالا زاییده شرایط آخر بارداریست و خوشبختانه دستهایش شبیه من است و بینی اش شبیه سروش !این دو مورد را محض به دست آوردن دل ما رعایت کرده و ...
گفته بودم اگر بچه ام دختر شد نمی گذارم توی مدارس کوفتی این خراب شده درس بخواند و می گذارم برود دنبال هنر و الواتی ، ژست های فیلسوفانه ای که از الان می گیرد شبیه " دائی " فیلسوفش است و شبیه آرزوهای من نیست .
دکتری را انتخاب کردم که با وجود شلوغی بیش از حد مطب ، ولی در آن چند دقیقه ای که پیشش بودم آرامش و اطمینان می بخشید و امید ، 9 ماه پیش فکر می کردم که وقتی شوهر دکتر آدم س ع ی د ح ج ا ر ی ا ن باشد تاثیری در روند زندگیش ندارد ، نمی دانستم که 2 هفتهء آخر بارداریم به دعا کردن برای او خواهد گذشت ، مسلما هم به خاطر خودم و هم این زن که اینقدر نازنین است .
خواستم اولین حسی را که تجربه می کند " عشق " باشد و "دوست داشتن" ، روزهایی را که من با انزجار پای تلویزیون می نشستم تنها تنفر را می فهمید و با لگدهای خود به شکم من آن را به ما هم می فهماند .
می خواستم برایش آرامش و صلح کاملا فراهم باشد و نمی دانستم که خود من هم تشنهء اینها خواهم ماند . دوستی در شرایط خودم روزهای آخر زنگ زد و گفت : لیلا ! چه گهی خوردیم تو این شرایط ...
ولی من با خودم فکر کردم که الان بیش از هر زمان دیگری می خواهمش ، می خواهم موجودی را که با حضورش به من فهماند چه قدر زندگی غیر قابل برنامه ریزی و چقدر دنیا پیش بینی نشده است را در آغوش بگیرم ، ببویم و ببوسم و می خواهم به او عشق بدهم تا ببیند در آنسوی این تاریکیها چیست . می خواهم امید داشته باشم که او زندگی بهتری را تجربه خواهد کرد ، می خواهم خودش باشد تمام و کمال ، موجودی که برای شدنش به دنیا آمده ، می خواهم بزرگش کنم ، می خواهم بزرگم کند !
سزای چون تو گلی گرچه نیست خانه ما
بیا چو بوی گل امشب به آشیانه ما
تو ای ستاره خندان کجا خبر داری ؟
ز سوز سینه و گلبانگ عاشقانه ما

لیلا | 03:14 PM | نظرات (14)
یکشنبه 14 تیر 1388
مادرانه

در عرض چند روز همه چیز تغییر کرد ، دغدغه هایم از وضعیت اجتماعی و سیاسی و بیانیه شماره چند و الله اکبر و ...به دغدغه هایی دربارهء جیش و پی پی تبدیل شد . پیروزیها از تو دهنی خوردن فلانی و بهمانی و به رخ کشیدن شور ملت و احساس آزادگی به پیروزیهایی برای شیر خوردن کافی و رفع زردی مبدل شد . گریه هایم از بابت خشم از دروغ و تنفر از پستی و دلنگرانی برای دوستان و آشنایان به گریه هایی برای نیم ساعت خوابیدن در شب تغییر کرد و من مادر شدم ! دخترم " مانترا " به دنیا آمد .

پ.ن : مانترا : کلام ورجاوند اهورایی ، واژه مقدس و پاک

لیلا | 01:24 PM | نظرات (50)