آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)

Alexander Rybak - Fairy Tale

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
زن روزهای ابری می نویسد
با ایسنا تماس بگیرید
وبلاگ بهنام ناطقی
اسامی برندگان جوایز اسکار 2009
ACADEMY AWARDS 81st
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (28)
مادرانه (7)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (12)
هیچکدام (9)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (47)
دور سوم چرخه (38)
داستان (14)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من
بخوانید

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


صفحه اصلی

سه شنبه 8 تیر 1389
من ماهیم ،نهنگم ،عمانم آرزوست

IMG_5840.JPG

وقتی که باردار بودم و قرار بود کودکم رو به دنیا بیارم ، این نقاشی رو شروع کردم ، امروز یک سال از به دنیا آوردن دخترم می گذره و به پیشنهاد زن زمانه اینو اینجا می گذارم ، امیدوارم دنیا جای بهتری برای بچه های ما و ما باشد ...

لیلا | 10:34 AM | ترک‌بک (0) | نظرات (22)
شنبه 29 خرداد 1389
کشوی خاطرات

یکی از سرگرمی های من و دخترم اینست که هر از مدتی می رویم سراغ یکی از کشوهای میزتوالت من که کشوی خنزرپنزرهاست ، محتویات این کشو می تواند نیم ساعتی دخترکم را سرگرم کند و من هم کنارش روی تخت دراز می کشم و دو صفحه ای کتاب می خوانم .
النگوهای چوبی بزرگ که مانترا آنها را به نوبت توی دست و پاهایش می کند و بعد برای درآوردنشان جیغ اعتراض سر می دهد و من باید کمکش کنم ، گردنبندها و مهره های چوبی و لاکی که آنها را توی دستهایش می گیرد و شروع به بال زدن می کند و هر از چندگاهی بعضیهایشان را با دندان تست می کند و اگر به دهانش مزه کند مثل بچه گربه رشتهء گردنبند را همانطور توی دهان نگه می دارد و به سراغ بقیه می رود ، انواع کش و کلیپس و گل سر که چون موهای مادر کوتاه است دخترکم بلد نیست چطور از آنها استفاده کند و فقط به هم می کوبدشان و موفق شده دوتایشان را هم به همین روش بشکند ، مچ بند چرمی مربوط به زمانی که دست من دوماهی شکسته بود و هنوز دانشجو بودم ولی هر از چندی که دست درد دارم مورد استفاده ام قرار می گیرد ، یک گردنبند تقریبا نقره مربع شکل با نگین آبی و قرمز که وقتی با بچه های دانشگاه رفته بودیم اصفهان تا خیر سرمان کسوف را تماشا کنیم خریدم و بعد که برادرم گفت شبیه اینهاست که گردن اسب می اندازند دیگر نتوانستم به گردنم بیاویزم  کلی صبر کردیم تا لحظهء کسوف برسد و بعد عینهو دیوانه ها وقتی همه داشتند با آن عینکهای مخصوص طلقی خورشید را نگاه می کردند پاچه هایمان را بالا زدیم و از اینطرف سی و سه پل رفتیم آنطرف ( البته از توی آب ) ، چندین رشته سنگهای رنگی تزئینی که خریده بودم تا با آنها گوشواره و گردنبند بسازم و طبق معمول همینطور ماندند و شدند آیینهء دق بی انگیزه گی ام ، چند تا قرص کمر ( دانه های چوبی قهوه ای رنگ که زنان باردار موقع حاملگی برای درد کمر می خوردند )که از عطاری خریده بودم و رویشان نقاشی کشیده بودم و وقتی مامان بابا خانه نبودند با دریل سوراخشان کرده بودم و با بند چرمی به گردنم می انداختم و هر کس می دیدشان با تعجب می گفت : این چیه ؟!
چند تا سنگ کج و کوله که توی یک کیف چرمی کوچک می گذاشتم و آن موقع ها که توی عوالم دیگری سیر می کردم روی چاکرای مربوطه با خودم حمل می کردم ، تاس رمل ، ساعتهای قدیمی و از کار افتاده که بیشترین تفریح دخترم هستند ، وقتی به هم می کوبدشان با خنده ای مرموز مرا نگاه می کند و پیش خودش خوشحال است که دارد یک کار ممنوعه انجام می دهد ، اگر توی این حال صدایش کنیم هول می کند و ساعت را رو به من می گیرد که یعنی بگیر ، دوست ندارم طفلکم ترسو شود ولی نمی دانم چرا هروقت دارد با وسایل ممنوعه بازی می کند ( مثل ساعت و عینک و ...) و من صدایش می کنم هول می کند و یا جسم را ول می کند و بدو بدو به سمت من می آید و یا یک خندهء الکی می کند و آن را به سمت من می گیرد .
هروقت که مانترا را بغل می کنم و توی اتاق خواب ما می رویم و این کشو باز می شود صورت دخترکم از خوشحالی می شکفد ، انگار که تمام کمد اسباب بازیهایش در برابر کشوی خنزرپنزر من بی ارزش است و او هم می تواند ببیند که پشت هرکدام از این چیزهای به ظاهر بی ارزش چه خاطراتی برای مادرش پنهان است .
یادم هست که وقتی بچه بودم یک چنین گنجینه ای توی اتاق مادرم بود ، یک قوطی فلزی مخصوص آبنبات که رویش به فرانسوی نوشته بود میوه ای و تویش پر از دکمه بود ، دکمه های رنگی فلزی ، پلاستیکی و چوبی ، دکمه های دراز و گرد و مربع ... روی زمین پهنشان می کردم و با آنها شکل می ساختم ، برایم مثل جواهرات بودند و بعضی اوقات آنها را رشته می کرم و به گردنم می انداختم و مادر غر می زد که عینهو دهاتی ها شدم ، سگک کمربند ، یک قالب گچی دندان با دو دندان متحرک که به نظرم خیلی ترسناک بود و نمی دانستم مال چه کسی ست ، زنجیر کیف که مادر آنها را جدا کرده بود کیف را بدون بند استفاده می کرد ، کرمها و لوسیونهای عجیب و غریب و بلا استفاده و ...
توی هرخانه ای یک یا چندین محل با توجه به تعداد افراد خانواده برای نگهداری خاطرات کهنه و عجیب و غریب هست که ممکن است از نظر فنگ شویی جاهای جالبی نباشند ولی برای تجدید خاطره های خاک گرفته و شیطنت های فکر بازیگوش دستمایه خوبی هستند . بچه که بودم خاطره ای در کار نبود ولی می دانستم که جادویی توی این گنجها ، توی تک تک دکمه ها و مهره ها وجود دارد ، حالا هرچه بزرگتر می شوم جادوی خاطره برایم عزیزتر می شود جادویی که زندگی را می سازد و بعدها به دخترم انتقال می یابد .

لیلا | 05:50 PM | ترک‌بک (0) | نظرات (21)
جمعه 13 آذر 1388
هفته

جمعه : دخترم صدایی شبیه جوجه کلاغ عصبانی از خودش در می آورد ، بعد که نگاهش می کنی برای چند لحظه آرام می شود و نگاهت می کند ، با اینکه خیلی کار دارم تمام وقتم به این می گذرد که بیایم بالای سرش و نگاهش کنم و شکلک در بیاورم و بخندم چون سرم به خاطر صدای جوجه کلاغ عصبانی دارد می ترکد و فکر می کنم که اگر این نگاه کردنها و ساکت کردنها نبود قطعا سرم تا به حال ترکیده بود .
پنج شنبه : بالاخره موفق شدم لاک ناخنی را که هفتهء پیش به انگشتان دستم زدم پاک کنم ، پاها می ماند برای یک روز دیگر ...با مانترا عروسک بازی می کنیم ، چند دقیقه ای توی روروک می گذارمش تا بتوانم بروم دستشویی ، یکی از کارتونهای " بیبی انیشتین " رومی بینیم ولی به نظر می آید بچه ام سریال های کره ای فارسی وان را به انییشتین شدن ترجیح می دهد ، کنارش دراز می کشم تا بخوابد و خودم را به خواب می زنم ولی او مدام آواز می خواند و انگشتان کوچکش را توی گوش و دماغم فرو می کند
چهارشنبه : صبح جاروبرقی را از جایش بیرون می آورم ، تا عصر هی می روم و می آیم و با مانترا سر و کله می زنم و جارو برقی همانطور عینهو آینه دق سر جایش می ماند و لوله اش انگار دارد با آن حالت کجی که گرفته ریشخندم می کند . عصر برمی گردانمش سر جایش .
سه شنبه : سه صفحه کتاب می خوانم آن هم در حالی که کتاب را با همان دستی که سر دخترم رویش است و شیر می خورد گرفته ام و با دست دیگر ورقش می زنم ، با هر بارتورق هم شیر خوردن را ول می کند و سرش را به عقب بر می گرداند و چشمش را اطراف می چرخاند ، تا نکند اتفاقی توی خانه بیفتد و او ازش بیخبر بماند
دوشنبه : از صبح با تلفن یا مانترا حرف می زنم وقتهایی که با مانترا حرف می زنم سعی می کنم کاری کنم که شیشکی بکشد و وقتی با تلفن حرف می زنم پز هنر جدید دخترم را به مردم می دهم
یک شنبه : بعضی ها می گویند منظره شیر دادن مادر به بچه از زیباترین منظره هاست ، مانترا وقتی خیلی کلافه است و گریه می کند شیر نمی خورد ، مانترا وقتی صدای آب را می شنود آرام می شود ، وقتهایی هست که مجبورم برای اینکه دخترم آرام باشد و شیر بخورد روی کاسهء توالت فرنگی بنشینم و شیر آب دستشویی را باز بگذارم و او را شیر بدهم ، بعضی ها می گویند منظره شیر دادن مادر به بچه از زیباترین منظره هاست ...
شنبه : دخترک از وقتی غلت زدن یاد گرفته عمر من 10 سال کم شده ، چون روزی لا اقل 70 بار غلت می زند و خودش را گوشهء تخت یا یک جای دیگری در معرض خفگی قرار می دهد و من باید نجاتش دهم . امروز که به تشک نرسیده روی هوا غلت می زند و می چرخد تا من حساب کار دستم بیاید .
پ.ن. بعضی ها معتقدند اکثرمادران بعد از به دنیا آوردن بچه دچار افسردگی می شوند ، دروغ محض است چون هیچ مادری فرصت این سوسول بازی ها را پیدا نمی کند :)))))))))

لیلا | 11:44 AM | ترک‌بک (0) | نظرات (29)
جمعه 6 شهریور 1388
درسهایی از زندگی !!!

1- هرروز صبح که من و مانترا بیدار می شویم رادیو ( رادیو فردا ) را راه می اندازم ، خوبیش اینست که هم برای مانترا موزیک پخش می کند و هم مادر خانه نشین کمی از خبرها اطلاع پیدا می کند ، به نظرم کسی که مسئول موسیقی این رادیوست آدم با شعوری باید باشد ، چون هم موزیک ها متنوع است و هم خیلی چرت و پرت نیست ، این عادت ما به روزهای تعطیل هم که پدر در خانه است سرایت کرده ، آن روز پدر از صبح کلی موسیقی های مختلف را ( با کامپیوتر )روی مانترا امتحان کرده بود و نتیجه گیری های زیر به دست آمده بود :
- با صدای شجریان آرام می شود
- صدای باب دیلن را دوست دارد
- با موزیک خال تور تند تر شیر می خورد و مک می زند ...
موقع ناهار مادر حواسش به رادیو نبود که طبق معمول داشت موزیک پخش می کرد و او دیگر خیلی از آنها را نمی شنید . مادر دید که چشمهای پدر گرد شده و با حالتی از ناباوری و غصه مانترا را نگاه می کند که دست و پا می زند و خوشحال است و می خندد ، پدر با ناراحتی فراوان اشاره ای به سمت صدا کرد و گفت : وای لیلا ! از هایده خیلی خوشش میاد !!!!
2- یک کار هست که دخترم از بدو تولد درمواقع خوشی و ناخوشی انجام می دهد : وقتی فقط دستی زیر سرش باشد و جای دیگرش گیر نباشد ، حالا چه طاقباز خوابیده باشد و یا دمر ، پایش را به اولین مانع ( مثل پای کسی که بغلش کرده ) فشار می دهد و خودش را شلیک می کند ، در مواقعی که طاقباز است و پایش به جایی نمی رسد مرتب لگد می زند ، چند روز پیش مهمانی داشتیم که به همین صورت نگهش داشته بود ، من توی آشپزخانه داشتم غذا می کشیدم که دیدم مهمان مورد اصابت لگدهای فراوان قرار گرفته تنها کاری که می توانستم انجام دهم که هم جنبهء تربیتی داشته باشد و هم آن دوستمان فکر نکند بچه را دادیم بغلش و دیگر بیخیال ... این بود که گفتم : " دخترم ، به مهمان لگد نزن ! " این اولین اصل تربیتی بود که در خانهء ماگفته شد ( البته اجرا نشد )
3- امروز دخترم در اولین لونا پارک زندگیش حضور داشت : ماشین پدر بزرگ ! پدر به ماموریت ( عمان !!!!!) رفته و پدر بزرگ به دنبال مادر و مانترا می آید تا چند روز آینده را در خانهء آنها بگذرانند . مادر به اندازهء یک کمد وسیله با خودش برده و با وجود این نصف کرم ها و وسایل مانترا را جا گذاشته . پدر بزرگ مثل همیشه رانندگی می کند : تمام سرعت گیرها و چاله ها را با بیشترین سرعت رد می کند ، برای همهء مزاحمین بوق بلند و کشدار می زند ، لایی می کشد و ...
4- ظهر مادر و مانترا به اتاق قدیمی مادر می روند که الان شبیه اتاق یک پیرمرد بسیار شاد است ( دو مبل قرمز و سرمه ای ، چراغ سقفی قرمز ، رو تختی رنگی ، قاب عکس یک متری پر از عکس های ریز و درشت + زانو بند ، شیشه های متنوع قرص ، یک وزنه ، دو بالش آرتروز و چندین عینک دور و نزدیک ) و مادر سعی می کند مانترا را بخواباند ، خانهء خود مانترا در یک مجتمع مسکونی و رو به حیاط و بسیار ساکت است و خانهء پدر بزرگ در یک محلهء کم تراکم قدیمی و با آدمهای قدیمی تر ...چند بار مانترا به خواب می رود ولی با صدای موتور سیکلت ، کوبیدن در ورودی ، داد و فریاد همسایه و بوق ماشین بیدار می شود تا اینکه مادر از خیر خواباندنش می گذرد . امروز مانترا با یک پدیدهء بسیار معمولی که تا به حال با آن آشنایی نداشت آشنا شد : " مردم آزار "


پ.ن : مانترا سه روزه پی پی نکرده ، هیچ وقت فکر نمی کردم یه روز برسه که اینقدر منتظر رویت گه باشم !
پ.ن2 : اصولا خیلی عکس گذاشتن توی وبلاگ را خوب نمی دانم ولی چون مانترا هنوز در قد و قواره ای نیست که توی خیابان راه برود و بشناسندش عکسش را می گذارم ( برای دوستانی که خواسته بودند )
IMG_5003.JPG

لیلا | 04:36 PM | ترک‌بک (0) | نظرات (55)
سه شنبه 27 مرداد 1388
پای رفتن

سابقا یک جور توانایی عجیب و خطرناک درخودم سراغ داشتم ، نمی دانم ناشی از شجاعت زیاد بود و یا ترس ، فقط می دانم که گاهی اوقات که خیلی خسته بودم به این فکر می افتادم . وقتی تمام چیزهای دور و برم و تمام آشنایی هایم به خاطر همین آشنایی و شناخت خسته ام می کردند ، وقتی که از خودم خسته می شدم و دوست داشتم آن جور دیگری باشم که در آن محیط آشنا امکانش نبود ، وقتی روابط اذیتم می کردند ، وقتی محبتها ، بی توجیها ، توجه ها و همه چیز آزارنده می شد دوست داشتم و می توانستم فرار کنم .این توانایی را کاملا در خودم می دیدم که مادر ، پدر ، برادر ، همسر و تمام دلبستگیها و عشق هایم را رها کنم و بروم . بروم یک جایی و همه چیز را از صفر شروع کنم . بروم جایی که هیچ چیز آشنا نباشد ، جایی که خستگی هایم را روی دوش کسی نریزم و کسی بابتشان بازخواستم نکند و یا تلاش نکند که درمانشان کند ، جای امن و تنهایی که خستگیها خودشان خشک شوند ، پوسته کنند و بریزند و هیچ کس نبیندشان . آدم نا مهربانی نیستم و نبودم ولی همیشه یک جور احساس رهایی و آزادی داشتم . به هیچ چیز آنقدر وابسته نبودم که نتوانم رهایش کنم حتی به زندگی ! در مورد اشیاء هم همینطور هستم . خیلی چیزها هست که دوستشان دارم ، دور و برم هستند و یا مدام از آنها استفاده می کنم ، ولی اگر کسی بگوید : این چیز چه خوشگل است ، راحت می توانم بگویم : بیا ! مال تو ! کاملا می دانم که این حس مثلا بخشش چیز مثبتی نیست و شبیه درویش مسلکی هم نیست ، یک حس غریبی ست که می توانم از چیزها بگذرم و به قول جناب شوهر خیلی بد است که من وقتی خسته ام حتی برای به دست آوردن چیزهایی که با تمام وجود دوستشان دارم نمی جنگم و تلاشی نمی کنم . کاملا می گذارم همه چیز برود و تنهایم بگذارد .
همیشه کولیها مایهء غبطه ام بودند که از این شهر به آن شهر می روند ، خانه ای ندارند ، آشنایی در جایی ندارند ، کسی منتظرشان نیست ، با آدمهای ساکن شهرها دوست می شوند ، حتی عاشق می شوند و بعد هم می روند ...رها می کنند و می روند تا جایی دیگر دوباره از نو آشنا شوند ، زندگی کنند ، عاشق شوند و رها کنند .
صبح بود ، از بی خوابی و خستگی تهوع داشتم ، کنار دخترم دراز کشیده بودم و تماشایش می کردم ، خواب نبود ، یک چیز میان بیداری و خواب . دست و پایش را مدام تکان می داد ولی چشمهایش بسته بود . فکر کنم نای این را نداشت که بازشان کند ولی حاضرهم نبود بخوابد . همینطور که نگاهش می کردم یک چیزی از توی قلبم تیر کشید ، قل خورد و شکست و پایین ریخت . احساس کردم دست و پایم برای همیشه بسته شده ، دیگر آن حس رهایی را ندارم و به جایش یک جور وابستگی شدید و بزرگ نا آشنا احساس می کردم . بیشتراز وابستگی که او به خاطر غذا و آغوش من به من دارد من به خاطر شنیدن صدایش و نفسش به او دارم . کودکم پای رفتنم را بسته ، مرا محافظه کار و ترسو کرده ، مرا نه علاقه مند به زندگی که محتاج به آن و نه آزاد از عشق که دربند آن کرده ...حالا می فهمم چرا همیشه پشت محبت مادرم یک جورزود رنجی بوده ، حالا می دانم چرا همیشه توقع یک چیزی را از من داشته که من نمی فهمیدمش . شاید سالها پیش من هم پای او را بسته ام ...

پ.ن :
از عشق های زندگیم به خاطر اینکه خودسانسوری نکردم عذر می خواهم ...

لیلا | 10:39 AM | ترک‌بک (0) | نظرات (32)
سه شنبه 6 مرداد 1388
می خواهم بزرگم کند

روزی که فهمیدم قرار است مادر شوم ، گفتم دختر است . گفتند نه پسر است . شکم که بالا آمد پیرزنهای فامیل گفتند پسر است و همه هم پشت سر هم برایم خواب دیدند . فکر کنم تمام کار و زندگیشان را گذاشته بودند و برای من خواب می دیدند . یک عالمه باردار دیگر دور و برمان بود ولی خوابها را من و پسر فرضی ام اشغال کرده بودیم و در انحصار خودمان داشتیم . ماه سوم بودم که دکتر گفت دختر است . گفتند نه ! ماه سوم که نمی شود جنسیت تعیین کرد . خوابهای ما از سونوگرافی دقیقتر است ...
همان موقع ها دکتر گفت باید خانه نشین بشوی ! یک عمل جراحی و 6 ماه آینده را در خانه گذراندن ... برای آدمی مثل من وحشتناک ترین چیز به نظر می آمد . کتاب و سریال ( لاست ، جومونگ ، هیروز ، دسپرد هاوس وایف  ....) و معاشرت با خاله ها و عموهایی که به دلیل نداشتن خاله و عموی خونی کم هم نبودند ( چون هیچ کس حاضر نبود دایی و عمه باشد ) زندگی ابلهانه ولی آرامی را برای من و دخترم فراهم کرده بود . برایش "عروسک جون " ثمین باغچه بان را می خواندم به امید اینکه وقتی آمد لالایی خوابش باشد و نمی دانستم که وقتی بیاید برایش " سر اومد زمستون " خواهم خواند و او هم همه ساعاتی را که من بیدارم بیدار می ماند و با چشمهای فوضولش همه جا را می پاید .
نشستم دعا کردم و گفتم خدایا آرامش کودکم به پدر بزرگ مادریش برود ، خوابیدنش به " پدر " و عمه اش ، دماغش هم به همان قوم پدر ! دستانش به خودم و ... بقیهء چیزهایمان هم آنقدرها زشت نبود که به هرکدام برود مهم باشد . خوابش که به من رفته ، آرامش نداشته اش هم احتمالا زاییده شرایط آخر بارداریست و خوشبختانه دستهایش شبیه من است و بینی اش شبیه سروش !این دو مورد را محض به دست آوردن دل ما رعایت کرده و ...
گفته بودم اگر بچه ام دختر شد نمی گذارم توی مدارس کوفتی این خراب شده درس بخواند و می گذارم برود دنبال هنر و الواتی ، ژست های فیلسوفانه ای که از الان می گیرد شبیه " دائی " فیلسوفش است و شبیه آرزوهای من نیست .
دکتری را انتخاب کردم که با وجود شلوغی بیش از حد مطب ، ولی در آن چند دقیقه ای که پیشش بودم آرامش و اطمینان می بخشید و امید ، 9 ماه پیش فکر می کردم که وقتی شوهر دکتر آدم س ع ی د ح ج ا ر ی ا ن باشد تاثیری در روند زندگیش ندارد ، نمی دانستم که 2 هفتهء آخر بارداریم به دعا کردن برای او خواهد گذشت ، مسلما هم به خاطر خودم و هم این زن که اینقدر نازنین است .
خواستم اولین حسی را که تجربه می کند " عشق " باشد و "دوست داشتن" ، روزهایی را که من با انزجار پای تلویزیون می نشستم تنها تنفر را می فهمید و با لگدهای خود به شکم من آن را به ما هم می فهماند .
می خواستم برایش آرامش و صلح کاملا فراهم باشد و نمی دانستم که خود من هم تشنهء اینها خواهم ماند . دوستی در شرایط خودم روزهای آخر زنگ زد و گفت : لیلا ! چه گهی خوردیم تو این شرایط ...
ولی من با خودم فکر کردم که الان بیش از هر زمان دیگری می خواهمش ، می خواهم موجودی را که با حضورش به من فهماند چه قدر زندگی غیر قابل برنامه ریزی و چقدر دنیا پیش بینی نشده است را در آغوش بگیرم ، ببویم و ببوسم و می خواهم به او عشق بدهم تا ببیند در آنسوی این تاریکیها چیست . می خواهم امید داشته باشم که او زندگی بهتری را تجربه خواهد کرد ، می خواهم خودش باشد تمام و کمال ، موجودی که برای شدنش به دنیا آمده ، می خواهم بزرگش کنم ، می خواهم بزرگم کند !
سزای چون تو گلی گرچه نیست خانه ما
بیا چو بوی گل امشب به آشیانه ما
تو ای ستاره خندان کجا خبر داری ؟
ز سوز سینه و گلبانگ عاشقانه ما

لیلا | 03:14 PM | ترک‌بک (0) | نظرات (28)
یکشنبه 14 تیر 1388
مادرانه

در عرض چند روز همه چیز تغییر کرد ، دغدغه هایم از وضعیت اجتماعی و سیاسی و بیانیه شماره چند و الله اکبر و ...به دغدغه هایی دربارهء جیش و پی پی تبدیل شد . پیروزیها از تو دهنی خوردن فلانی و بهمانی و به رخ کشیدن شور ملت و احساس آزادگی به پیروزیهایی برای شیر خوردن کافی و رفع زردی مبدل شد . گریه هایم از بابت خشم از دروغ و تنفر از پستی و دلنگرانی برای دوستان و آشنایان به گریه هایی برای نیم ساعت خوابیدن در شب تغییر کرد و من مادر شدم ! دخترم " مانترا " به دنیا آمد .

پ.ن : مانترا : کلام ورجاوند اهورایی ، واژه مقدس و پاک

لیلا | 01:24 PM | ترک‌بک (0) | نظرات (92)