
ناامید کننده است. تمام چیزهای دورو برم به طرز وحشتناکی ناامید کننده، دلهرهآور، پوچگرا و تا حدی مهوعند. بعد فکر میکنم که باید چیزی توی این صفحه بنویسم. چرا؟ چون فضایی اشغال کردهام و حیف است ننویسم. چون خوانندههایی داشتهام که ممکن است هنوز چندتایشان نفس بکشند. چون کرم نوشتن وجود دارد ولی از چه نوشتن سخت شده و ...
فکر میکنم چطور آنروزها آنقدر راحت و زیاد مینوشتم و اصلا راجع به چی مینوشتم.
معجزه؟ به غیر از پاره شدن دریای فیلم ده فرمان چیز ملموس تری ندیدهام.
ایمان؟ به چی؟به کی؟ با کدام مسلک؟
خاطره؟ بزرگترین قسمت مغز بیمصرف به آن اختصاص داشته و خب که چی؟ تا به حال چه کسی از خاطرههایش عایدی داشته؟ جز اینکه تحسینش کنندش که چه خوب به یاد میآورد؟ یا اینکه وقتی جایش درد میگیرد مازوخیست شیرین یکبار دیگر پیدایش میشود؟
شادی؟ مستحقش هستیم؟
آرامش؟ یک روز هدف آفرینش معنا میداد و امروز تنها کلمهای تقبیح شده
زن؟ بله من یک زن هستم. همین!
حماقت؟ چیزی کم از بقیه ندارم.
عشق؟ هه! تعهد تنها کلمه واقعی در مقابل آن است و چیزیست شبیه مصرف بیش از حد الکل!
وطن؟ چمدانی ست به اندازه من!
آگاهی؟ فضیلتی ست که مثل بقیه خوبیها کاربردی ندارد.
تجربه؟ برای شنا و دوچرخهسواری مفید است.
فراموشی؟ دارو!
جادو؟ تمام چیزهایی که دیدهام یا شنیدهام خزعبلات ذهنهای بیمار بود.
مرگ؟ تنها حقیقت جهان.
قانون؟ برای نقض کردن آفریده شده.
خوشبختی؟ فاصلهای که از مرگ داریم.
امید؟ به میزان مصرف ربط دارد.
روزگاری فکر میکردم همهمان داریم حیف میشویم و الان فکر میکنم لیاقت چه چیز بیشتری داریم؟ یک آدم معلق بی همهچیز، چیزیندان و آویزان، نه میخواهم نصیحت بشنوم و نه توصیهای برای کسی دارم. تنها واقعیتی که به آن ایمان دارم این است:
اینجا بدترین نقطه جهان است،ایران!
گاهی اوقات دلت می خواهد اینجا و با این آدم هایی که هستی نباشی ، بعد هیچ جایگزین دیگری هم نداری باید بنشینی و دیوار سفید نگاه کنی...