آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)

Jon English - Six Ribbons

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انتخاب وبلاگ برتر
تلویزیون نوروزی ( مجید اسلامی )
اسباب خجالت
کاندیداها و برندگان اسکار
ThE WiNnErS
Maharishi Mahesh Yogi Dies at 91
ماهاریشی درگذشت
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (24)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (11)
هیچکدام (5)
بعد از مرگ اول (46)
داستان (26)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من
بخوانید

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


صفحه اصلی

سه شنبه 1 فروردین 1385
!تولد یک نوزاد

نمی دانم قبل از این کجا بوده ام و بعدها کجا می روم . بیش از اینکه به زاده شدن بیندیشم به مرگ فکر می کنم و می دانم که هر تولدی پیغامبر نزدیک شدن مرگ است .


گر من ز می مغانه مستم هستم
گر عاشق و رند و می پرستم هستم
هر طایفه ای زمن گمانی دارد
من زان خودم چنان که هستم هستم

خدایا در سالروز تولدم از تو هدیهء معرفت می خواهم !تولدم مبارک !

لیلا | 08:57 AM | ترک‌بک (1667) | ... پیش از من و تو ماه بسی ... (65)
پنجشنبه 4 اسفند 1384
FaKe LiFe, fAkE wOrLd...

خشک چوب و خشک سیم و خشک پوست

از کجا می آید این آوای دوست ؟.....

شاید به نظر مضحک بیاد. ولی اول از شکلش خوشم اومد . از هر جهتی یه شکله . مثل مجسمه های"هنری مور" ! با این تفاوت که سالها قبل از اون ابداع شده . صداشو شنیده بودم ، ولی تو اون عالم بچه گی تشخیص نمی دادم که کدوم صدا مال کدوم سازه ؟ بعد که فهمیدم این صدای زنگ دار خوشگل مال دلبر منه دیگه عاشقش شدم . دوازده ساله که بودم مدرسه مون یه سری کلاسهای آزاد فوق برنامه مثل ویولن و سه تار و انیمیشن و نجوم و ...گذاشت. از همون وقتی که فهمیدم تصمیم گرفتم بالاخره به وصال عشقم برسم و" تار" بزنم ولی دوتا مشکل وجود داشت . اولا که وزن تار اندازهء خودم بود و هیکلش از من هم بزرگتر بود . دوما مدرسه کلاس سه تار داشت نه تار ! تو اون عالم بچه گی بهم گفتن اگه سه تار رو یاد بگیری بعدا می تونی تار بزنی و این ساز به قد و قواره ات هم بیشتر میاد . خلاصه آموزش سه تار رو شروع کردم در حالیکه فکر معشوق قدیمی همیشه تو سرم بود و به زودی یه مشکل بزرگ تر پیدا کردم ...: از معلم سه تارم متنفرشده بودم . همه چیز بود جز هنرمند . همه حسی داشت جز احساسات شاعرانه برای هماغوشی با ساز. خلاصه بعد از مدتی از خیر معشوق جایگزین قلابی گذشتم و تا مدت زیادی ( حدود سیزده سال !!!!) بی خیال هر نوع آموختن موسیقی شدم .
جایگزین یک چیز هیچ وقت خود آن نیست . به قول ابراهیمی نمایش یک مقوله خود آن نیست حتی در اوج شباهت . بعدها بزرگ می شدم و خواسته هام هم بزرگ می شد خیلی پیش آمد که به جایگزین ها رضایت دهم و همیشه هم دلایل مختلفی داشت ...
- این به صلاحته دختر ...
- این خیلی راحت تره ...
- اون که به دست نمیاد ولی اینم فرق زیادی با اون نداره ...
- این با شرایط فعلی تو بیشتر جور در میاد...
- حالا فعلا با این کنار بیا ! بعدا اونم به دست میاد...
- شاید الان زمان اون نشده ، الان حتما زمان اینه ...
ولی هیچ وقت صلاح نشد که اونی که می خواستم بشه ... اون چیزی که سخت تره به دست نیومد ... شرایط هیچ وقت جور نشد ...خیلی پیش اومد که من کنار بیام ولی خواسته هام کنار نیومدن ....زمان هم هیچ وقت نرسید ...
الان یه آدم بزرگ ام که بعضی خواسته هام خیلی کوچیکن و اصلا بهم نمی آد. بعضی هاشون بچه گانه اند . بعضی دیگه دور از ذهن شدن و خیلی های دیگه به نظر اطرافیانم مضحک میاد و بیشترشون فقط به صورت یه تصویر قدیمی در اومدن که یاد آوریشون عذابم می ده ...راستش الان دیگه دلیل اش رو نمی فهمم که چرا آدم باید قانع باشه و از خیر "جنس اصل "به دلیل محدودیت بگذره . من اگه بچه دار بشم همه جور چیزی بهش یاد می دم جز قناعت . بدست آوردن اصل خواسته ، چه مادی باشه و چه معنوی ، چه از جنس عشق باشه چه پول ، چه آرزویی دور از دست رس باشه و چه خواستن توت فرنگی در اواخر پاییز ، خیلی مهمه !!! بگذار آدم حس نرسیدن رو تجربه کنه و بشینه براش یک عالمه عر بزنه ولی هیچ وقت نفهمه که باید قانع باشه . قناعت و بسنده کردن از اون چیزهای احمقانه اییه که به هیچ دردی نمی خوره !

لیلا | 05:01 PM | ترک‌بک (1515) | من " جنس قلابی " نمی خوام ! (309)
یکشنبه 23 بهمن 1384
نقاشيهايم...


من در سايت کارگاه

لیلا | 10:30 PM | ناشي از خود شيفتگي نيست ها ! تازه راه افتاده (42)
چهارشنبه 19 بهمن 1384
UnFoLdInG

خوشا به حال آنها که دری برای قفل کردن ندارند ...

در میان این همه خاطرات " صد سال تنهایی " ، کوچ نشینان و کولی هایی که به ماکوندو می آمدند برایم از همه پر رنگ تر بودند . آدمهای عجیبی که در آن برهوت شعور به معرفت هایی غریب دست یافته بودند . آدمهایی که چیزی نداشتند تا از دست بدهند و برای همین همه چیز به دست می آوردند . تاریخ نداشتند ، گذشته ای نداشتند و هر لحظه و در هر حال زندگی می کردند یا بهتر بگویم زندگی را می خوردند...ملکیادس !

"- مردم چرا غمگینند؟
- ساده است . مردم اسیر سرگذشت شخصی شانند .
همه اعتقاد دارند که هدف این زندگی پیروی از یک برنامه است . کسی از خودش نمی پرسد که آیا این برنامهء خود اوست یا دیگری آن را برایش ریخته . تجربه کسب می کنند ، خاطره می اندوزند ، مال جمع می کنند و نظرات دیگران را بر دوش می کشند که سنگین تر از حد توان آنهاست . بنابر این رویاهای خودشان را از یاد می برند ...."

تجربه کسب می کنم . تجربه تقریبا همیشه هم معنی درد است ، با این حال به دانشم افزوده می شود . چندین برابر سن ام آدم دیده و شنیده ام . داستان هایشان را گفته اند و رفته اند . داستانهایشان دانش من است . هرکدام تجربه ای دارند که آن را بی بها یا با بها به من می دهند . دانش آدمها به یکدیگر نیز منتقل می شود و در آخر انبان من پر است از اندوختهء دانش !
یک آدم جدید می آید ، با داستانی نو و طرحی نو ، مثل همهء آنهایی که در زمان خودشان نو بودند . اندوخته ام را کنار می گذارم تا بشنومش و تجربهء او را هم به بقیه بیفزایم ...بارها شنیده ام که از " فلانی آدم با تجربه ایست " مثل تمجید استفاده می کنند . تجربه ای که در تجربه کردن جدید به کار نیاید به هیچ نمی ارزد همانطور که " معرفت انباشته تنها به درد آشپزی می خورد " !
تجربه اي که به شناختن افراد کمک نکند . کل قبيله را هم نمي شناسد
قبیله ای که در آن زندگی می کنیم را چقدر میشناسیم ؟من که بعد از سالها می دانم که نمی شناسمش و فقط به آن عادت کردم.
" کسانی که با ما فرق دارند ، خطرناکند ، اهل قبیله ای دیگرند و آمده اند تا زمین ها و زن های ما را بگیرند "
کافیست نگاهی به کاریکاتورهای دانمارکی بیاندازیم تا ببینیم آنها هم درست به اندازهء خود ما احمق اند . که آن پیرمرد هم قبیله ای مان جلوی دوربین گریه می کند که به ساحت ... توهین کرده اند و حتی نمی داند که کاریکاتور چطور چیزی ست .
" عشق کوچک است ، فقط برای یک نفر جا دارد ، و مراقب باش نفرین و کفر است اگر بخواهی بگویی گنجایش قلب بیش از این است "
بهش می گویی دوستش داری و بابت چیزهایی که به تو یاد می دهد برایش ارزش قائلی . او هم سر تکان می دهد که یعنی می فهمد ...سال بعد به تو پیشنهادی می دهد و وقتی می گویی : من متعهدم ! چشمانش بیرون می زند و قیافه ای عصبانی می گیرد که یعنی : نگفته بودی !!!
" بعد از ازدواج اجازه داریم مالک جسم و روح همسر خود بشویم "
زن به خاطر آزارهای زیادی که از هم قبیله ای ها و همسر و قبیله اش دیده به قبیلهء دیگری کوچ می کند و بعد تو را به بازجویی می خواهند که می دانی جرم آدم ربایی چیست ؟
" باید شغلی را برگزینیم که از آن متنفریم ، چرا که جامعهء ما سازماندهی شده و ما بخشی از آنیم . اگر هرکس کاری را بکند که دلش می خواهد، کار دنیا پیش نمی رود ."
بعد از نیم ساعت مصاحبه و سوال و جواب به زبان آدمهای قبیلهء دیگر . می گوید که اینجا جنبهء آرتیستیک روح شما ارضا نمی شود وباز هم خدایش بیامرزد که می گوید و تو با احساس دردی درون شکم فکر می کنی که لا اقل پول که می دهند و طوری به طرف می گویی مشکلی وجود ندارد که یعنی من شکر بخورم بخواهم آرتیست بازی در بیاورم ....
" باید حتی الامکان نگوییم نه ! چرا که مردم بیشتر دوست دارند بگوییم بله ! بله گفتن به ما اجازه می دهد در این دنیای پر خصومت بقا یابیم ."
دلم برایت تنگ شده بیا ببینمت ! حالا جرئت داری بگو اما دل من برای تو تنگ نشده .خانم من قول داده ام این کار را شنبه تحویل بدهم ، روی شما هم حساب کردم ( اگر می توانی بگو آدم فقط از طرف خودش قول می دهد نه بقیه ) . این همه وقت است کلاس آواز می روی ، اگر یک دهن برای ما نخوانی ناراحت می شویم ، بگو که برای خودت می روی نه مردم ! بگو !....
" نظر و فکر دیگران ، از احساس ما مهم تر است "
حالم خوب نیست . به نظر من که فقط خسته ای !
چته ؟ هیچی خسته ام ! چرا دروغ می گی . من می شناسمت . خوب بگو از چی ناراحتی ؟
چته ؟ نمی دونم ! خوب بگو نمی خوام بگم یا به تو ربطی نداره . این دیگه چه جور جوابیه ؟
"اگر رفتار متفاوتی نشان بدهید از قبیله طرد می شوید ، چرا که ممکن است بیماری تان به بقیه هم سرایت کند و باعث از هم پاشیدن چیزی شوید که سازماندهی اش این قدر دشوار بوده ."
من هیچ وقت مراسم عروسی نخواهم داشت ! بی خود ! مگه عروسی مال تو تنهاست ؟ بعدشم این همه عروسی رفتی باید پس بدی . تازه نمی گی مردم چی می گن ؟ می گن بیوه بوده یا ترشیده ؟ می گن چه گدا بودن ! می گن چه بیشعور بودن . عروسی رسمه ! سنته ! دینه ! ایمانه ! هدفه ! خود خداست !
" همیشه باید توجه کنیم که در غارهای مدرن خودمان چه طور زندگی می کنیم . اگر هم درست ندانیم از یک دکوراتور می خواهیم که تمام تلاشش را بکند تا به دیگران نشان دهد که ما خوش سلیقه ایم ."
خانم تابلوی افقی دراز که بیشتر هم آبی باشه ندارین ؟ نه ! لابد این مدلی الان مد شده اونایی که کشیده بودین رو همه خریدن ؟ .........!!!!!!!!!!!!!!
" باید در روز سه وعده غذا بخوریم ، حتی اگر گرسنه نباشیم . وقتی شکل بدنمان از معیارهای زیبایی خارج می شود باید رژیم غذایی و روزه بگیریم ، حتا اگر از شکل بیفتیم ."
بخور ! سیرم ! بخور هنوز خودت بچه نداری که بفهمی بخور !
اینجوری که تو همه اش پشت میز نشستی باید ورزش کنی وگرنه چاق می شی !
به نظرت وقتی برایم می ماند ؟....
" باید مطابق الگو لباس بپوشیم ، باید با یا بدون میل ، عشق بازی کنیم . باید به نام جنگ و دفاع آدم بکشیم . باید بخواهیم که زمان زودتر بگذرد و بازنشستگی زودتر برسد . باید در انتخابات و برگزیدن سیاستمدارها شرکت کنیم . باید از هزینه های زندگی شکایت کنیم . باید آرایش مویمان را تغییر دهیم . باید اشخاص متفاوت را نفرین کنیم . باید به خاطر گناهانمان طلب مغفرت کنیم . باید به خودمان ببالیم که حقیقت را می دانیم و قبیله های دیگر را تکفیر کنیم که خدایی دروغین را می پرستند .
فرزندانمان باید راه ما را دنبال کنند ، چرا که ما بزرگتریم و دنیا را می شناسیم .
همیشه باید یک مدرک دانشگاهی داشته باشیم ، حتی اگر هرگز در رشته تحصیلی که ما را مجبور به انتخاب آن کرده اند کاری نیابیم .
باید درس هایی بخوانیم که هرگز به کارمان نمی آید اما می گویند : دانستنش لازم است : جبر ، مثلثات یا قانون حمورابی .
هرگز نباید باعث ناراحتی پدر و مادرمان بشویم ، حتی اگر به خاطرش لازم باشد تمام شادی زندگیمان را پس بزنیم ...باید با صدای کم به موسیقی گوش بدهیم . باید آهسته حرف بزنیم . باید در نهان گریه کنیم . باید با مزه باشیم ..."
( جملات داخل گیومه متعلق به" زهیر" اثر پائولو کوئیلوست)

لیلا | 12:00 AM | دریغ کز شبی چنین ، سپیده سر نمی زند (28)
سه شنبه 20 دی 1384
نمایشگاه نقاشی


cart copy.jpg

گالری شماره 2 فرهنگسرای هنر
با احترام از شما و همراه دعوت می شود تا در افتتاحیه نمایشگاه نقاشی
لیلا معظمی
در تاریخ 27 دیماه 1384
ساعت 16-19 شرکت فرمائید.
نمایشگاه تا 3 بهمن 1384 دایر است .
ساعات بازدید 9-19

خیابان شریعتی – خیابان جلفا- خیابان ارسباران -20-02122872818
پنجشنبه نمايشگاه تعطيل و جمعه هم از 2 به بعد باز است

لیلا | 04:36 PM | نظرات (1700)
پنجشنبه 5 آبان 1384



لیلا | 10:25 PM | وقتي ماه کامل مي شود ... (39)
یکشنبه 17 مهر 1384


هميشه آنجاييکه فکر مي کني ديگر امکان ندارد بدتر از اين بشود، خدا نا اميديت را اميد مي کند !
شايد تکراري اما خواندني

لیلا | 05:32 PM | نظرات (30)
سه شنبه 12 مهر 1384
راه حل هایی برای زنده گانی نه زنده مانی !

شخصیتهای اصلی :
من حقیقی
من واقع گرا
من ایده آل گرا
عوامل طبیعی و غیر طبیعی !

صدای گویندهء زن رادیو در کلهء "من حقیقی" فریاد می زند : خانومای شب کار ! آقایون بیدار از این که تا الان با برنامهء خودتون همراه بودین ممنونم و امیدوارم که تا صبح در کنار شما ساعات خوشی رو داشته باشیم !
" من حقیقی" از خواب می پرد و ساعت کنار تختش را نگاه می کند . ساعت 3 صبح است .به دنبال صدا از پنجره بیرون را نگاه می کند و ماشین ماموران شهرداری را می بیند که در آن باز است و صدای رادیو از اتاقک راننده می آید .
من ایده آل گرا : عجب آدمهای بیشعورین این آشغال جمع کن ها ! خدا خر رو شناخت بهش شاخ نداد . اینا همونایین که اگه بی .ام .و آخرین مدل داشتن الان با صدای موزیک وحشتناکشون باید از خواب می پریدیم .
من وافع گرا : اینا دقیقا قصدشون اینه که ماهارو از خواب بیدار کنن و بگن ببینین ! ما تا این ساعت کار می کنیم در حالی که شماها تو خواب نازین ! شما یه شب از خواب بیدار می شین ، در صورتیکه ما هرشب بیداریم .اینا هم اینجوری کسب انرژی می کنن دیگه . مگه راه دیگه ای هم بلدن ؟

" من حقیقی " تا صبح کابوس می بیند . خواب اینکه ماموران شهرداری بدن او را توی کیسه ای پیچده اند و توی آشغالها می اندازند . خواب اینکه یک رادیوی بزرگ قدیمی توی جمجه اش کار گذاشته اند و به مجرد اینکه دستش به دماغش می خورد از رادیو موزیک راک بلندی پخش می شود...

مامان دستگیرهء در اتاق را آنچنان به صدا در می آورد که " من حقیقی " از روی ماشین آشغالی سر می خورد و با مخ روی کف آسفالت فرود می آید.

مامان : پاشو دیگه ! لنگ ظهره ! مگه نمی ری سر کار !
من حقیقی : ساعت چنده ؟
مامان : من چه می دونم . بابات رفته سر کار .
من ایده آل گرا : به نظرت ساعت رو با بابای من تنظیم می کنن ؟
مامان از اتاق بیرون می رود و آنچنان در را به هم می کوبد که باقیماندهء خواب هم از کلهء "من حقیقی" بیرون برود .
من ایده آل گرا با سرعت از تخت پایین می آید و پشت سر مامان در را با شدت باز می کند و می گوید : مامان جان می شه بگی من چرا نرفتم تو یه ادارهء معمولی کار کنم و تو یه شرکت خصوصی که کار مال خودمه کار می کنم ؟
مامان : چه می دونم. لابد تنبلی !
من واقع گرا : مامان جونم . خب بگو حالا که من صبح ها دیر می رم سر کار دلت می خواد زود بیدار شم و ور دلت باشم ...مگه نه ؟


" من حقیقی " سوار تاکسی شده و دیرش است . توی دلش به مامان حق می دهد چون با وجود این ترافیک ظهر هم نمی رسد . راننده به طور ناگهانی داخل کوچه ای می پیچد و کمی جلوتر دوباره خیابان بند می آید .

من ایده آل گرا : آقا مسیر قبلی چه فرقی می کرد که راهتونو عوض کردین ؟
راننده : می خوام از یه جای دیگه برم که به ترافیک نخوریم آبجی .
من ایده آل گرا : مرتیکه من می خواستم تو همون مسیر پیاده شم ....اول بپرس بعد فرمونت رو کج کن !
من واقع گرا : این پیاده روی که هر روز به خودت وعده می دی و انجامش نمی دی جور شد ! ای ول !

در حالیکه خیلی دیر شده و " من حقیقی " تند و تند ساعتش را نگاه می کند . دو پیرزن کنار دستیش با آرامش بحث سیاسی می کنند .اول سر و ته مملکت را یکی می کنند و بعد می روند سروقت جوانها . به اینجای بحث که می رسند مدام " من حقیقی " را نگاه می کنند تا تحلیل هایشان را تایید کند .
دو پیرزن : جوانها همهء فکر و ذکرشان شده جنس مخالف و سکس و عیاشی ...( نگاه به من حقیقی ...)
دولت هم به نفعشه اینا اینجوری باشن تا مثل ما بزرگترها بنشینن و بحث های سیاسی بکنن ( نگاه به من حقیقی ...)
من ایده آل گرا : شماها که می خواین به جوونا ترکمون بزنین ، دیگه چرا بحث سیاسی می کنین !
من واقع گرا : این دو تا از اونایین که نوه هاشون سالی یه بار بهشون سرمی زنن و اونم برای اینه که ده دفعهء دیگه که می خوان دوست دختره رو بپیچونن و می گن پیش مادر بزرگشونن دختره شک نکنه . بیچاره ها یه کم توجه کافیشونه تا انرژی امروزشونو کسب کنن!

پیرزنه که کنار دست " من حقیقی " نشسته خیلی چاقه ! بازوها و کمر عرق کرده اش تقریبا تو دهن " من حقیقی " ه !
من ایده آل گرا : می بینه اینقدر چاقه ! یه کم خودشو جمع و جور هم نمی کنه ...
من واقع گرا : آخی . فکر کنم این یکی از اون مادر بزرگ مهربوناست . اینایی که تپلی ان معمولا مهربونترن !

نزدیک ظهر " من حقیقی " به دفتر کارش می رسد .
رئیس : به به ! عروس از حموم در اومد ! می خواستین شب بیایین دیگه !
من ایده آل گرا : نیگا تو رو خدا ! خودش خونش همین بغله . دلی دلی کنان میاد سر کار بعد به من غر می زنه !
من واقع گرا : خدا رو شکر که من این همه مسئولیت رو سرم نیست . بیچاره دلش به من یکی خوشه که بیام کارای دفترو انجام بدم . منم که میزارم ظهر میام ! باید سر یکی خالی کنه دیگه . خود تو مگه همین کارو نمی کنی ؟...

(برای دوری از روده درازی ، ادامه مطلب از ظهر تا شب در متن بعد نوشته خواهد شد . البته اگه عشقتون کشید ! )

لیلا | 08:21 PM | به همین سادگیه به جون خودم ! (55)
دوشنبه 1 فروردین 1384
تولد عید خودم مبارک

یکی بود، یکی نبود
سالیان پیش، در چنین روزی دختری به دنیا آمد که پدرش می گفت نام او را" لیلی" بگذاریم و مادر می گفت : " لیلا" .
لیلا و لیلی از همان جا انگار دو نفر شدند. یکی لیلی که هر سال دبستان را پیش پیش می خواند ، تا سال بعد را جهشی کند و بعد لیلا پشیمان می شد و می رفت سر کلاس خودش می نشست . لیلی می خواست دکتر شود و همهء زیست شناسی دبیرستان را خواند و امتحان تغییر رشته داد . اما لیلا در کنکور ریاضی شرکت کرد و دانشگاه رفت که معمار شود.اوائل دانشگاه بود که لیلی تصمیم گرفت " سینما" بخواند ووقتی خواست کنکور سینما بدهد ، " لیلا" دردسر درست کرد ، یک تصادف و چندین اتفاق بد، که لیلی نتواند دانشگاه قبول شود و همان " اوس معمار" باقی بماند.
الان چند سالی ست که لیلا و لیلی دوست شده اند و سعی دارند یک نفر باشند: " لیلا" یی که نام لیلی اش فراموش شده اما همهء بلند پروازیها و آرزوها و رویاپردازی ها و خل بازی هایش هست وعاقلانگی و منطق لیلاییش هم گاهی ( فقط گاهی ) به یادش می آید.تولد" لیلا" مبارک!

لیلا | 11:26 PM | خیلی خودمو تحویل گرفتم ؟ (85)
دوشنبه 14 دی 1383
نوشته ای در بارهء نوشتن


از نوشته هایی که به تکلف نوشته می شوند بوی نفت و چراغ میاید *

مادرم معلم بچه هایی کمی بزرگتر ازمن بود و همیشه هم به پسربچه ها درس می داد . می گفت دختر بچه ها لوس و ننرند و به سر و کول آدم آویزان می شوند .
. توی خانه که بود ورقه تصحیح می کرد و غذا می پخت و... پدر هم خسته بود ، خستگیی که چون علتش رفع نمی شد هنوز هم خوب نشده ... اولین باری که دفترم را پیششان �9�ب شود و هم معلم عزیز متوجه داستان نشود ...و سخت ترین چیز نوشتن غلط دیکته های دانسته بود .
بزرگتر که شدم ، همیشه شبهای همهء امتحان ها به مادر می گفتم که امتحان انشا و یا ادبیات داریم ، گاهی هم به این بهانه با پدر مشاعره می کردیم و پدر هم همیشه فکر می کرد ( یا که ترجیح می داد اینطور باور کند ) که این مشاعره در امتحان فردای من نقش به سزایی دارد ، پدر صدای خوبی دارد و گاهی در میانهء راه مشاعره می زد زیر آواز و امتحا%9� و پر از نقاشی های بی سر و ته اکسپرسیونیستی بودند که همیشه شبهای امتحان دربدر به دنبال دوست منظمی می گشتم که جزوه هایش را کپی کنم و چون خواندن رسم التحریر دیگران برایم مشکل است هیچ وقت آنها را هم نخواندم .

از دیشب تا به حال مثل آدمهای معتادی که مواد بهشان نرسیده همهء بدنم درد می کند ، شدیدا دلم می خواهد بنویسم و چندین بار صفحه ای را که تویش می نویسم باز کردم و بستم . هر بار دستم به کیبورد می رود و یا یک کاؽ8�م . می دانم که نوشتن یکی از بی ثمرترین ، بی ثمرهای روزمرگی ماو یا لا اقل منست . نوشته هاقرار نیست انتظارات کسی را بر آورده کند و شاید بهتر باشد تکلف ها نباشند که انتظارات هم ایجاد نشوند که بعد مشکل بر آورده نشدنشان قوز بالاقوزنشود .
خوب که فکر می کنم می بینم نمی دانم که از چه چیزهایی خوشم میاید ولی می دانم که از خیلی چیزها بدم میاید :
یادم میاید از همان موقع که خواندن نوشته های کوئیلو مد شده بود ازش بدم م�6ند که چرا فقط یک آدم با کلاس معمولی بمانند در حالیکه می توانند به فرهنگ جامعه و آدم های بی ارزش به وسیلهء نوشتنشان کمک کنند بدم میاید ، از زویا پیرزاد خوشم نمی آید چون تمام نوشته هایش پر از درسهای خانه داری ست و ادعای فمینیستی می کند . از نوشته هایی که نویسنده شان یک فیلسوف یا فیلمساز یا بقال را در زندگیش خوب شناخته و فکر می کند که آن شخص محور عالم است و بقیه چون نمی شناسندش از مرکزهستی دور افتاده اند و ا�AFفتم تا بعد با قربان صدقه رفتن ها و به به چه چه ها از خواننده ها انرژی کسب کنم . فقط خواستم لا اقل خودم بدانم که نوشتن را چه کار بیهوده ای می دانم و چقدرحس های منفی و بد می تواند در کلهء یک " مادر کرم نوشتن " نسبت به نویسنده ها وجود داشته باشد . نوشتنم هم صرفا تکلف است ، پس سعی می کنم چیزهایی را که دوست دارم بخوانم و انتظاری نداشته باشم از کلاه خالی برای بیرون آوردن خرگوش سفید !

* مونتنی ( این تیتر را برای بار دوم

لیلا | 03:46 PM | دنده ام نرم فحش هم گاهی خوب چیزیه (2486)
پنجشنبه 21 آبان 1383
آبی غمگین ! پس چرا اینجا گل منگلی یه ؟




- بسه دیگه ! سرتو بالا بگیر ...
- می خوام ولی نمی تونم .انگارکه گردنم شکسته باشه ...درد نداره ها .ولی حس هم نداره .
- ببین تو همیشه با من بودی ، درسته که بعضی جاها حضورت بیشتر اذیت کننده بوده ولی خب خیلی وقتها هم کمک بودی . حالا هم سرتو بیاربالا بذار نفس بکشم .
- چرا می گی اذیتت کردم ؟ هر وقت که تو عصبی بودی من آروم بودم و هروقت غمگین بودی سعی کردم شاد باشم . من برات رویا می ساختم . من همیشه کمکت کردم .
- آره ولی بعضی وقتها هم در عین شادی می دیدمت که این لبخند تمسخر آمیز گوشهء لبت هست . شادی های منو مسخره می کردی .
- حتما شادیهات ابلهانه بوده ...( پوزخندی می زند ، مثل همیشه )
- ببین ما از جنگیدن با هم سودی نمی بریم . تو مجبوری همیشه این تو بمونی . پس به جفتمون زهرمار نکن !
- آره من مجبورم . چون پای رفتنم تویی . ولی تو به خاطر من تونستی تا حالا دو بار زندگی کنی و اینو مدیون منی !
- فکر کردی خیلی خوبه ؟ اینکه همه چی دو بار اتفاق بیفته حتی اگه یکیش خوب باشه زجر آوره . حالا هم که دیگه کاری نمی کنی . فقط خم شدی و نمیذاری من نفس بکشم .
- دست خودم نیست . می خوام که سرمو بلند کنم ولی نمی شه . فکر کردی خیلی خوبه ؟ حالم داره به هم می خوره تمام مدت صورتم چسبیده به قفسهء سینهء تو . همهء تکون هاش اذیتم می کنه ...
- اه ! کاش من فقط یک نفر بودم ...

در دل من پردهء نو می زنی / ای دل و ای دیده و ای روشنی
پرده توئی وز پس پرده توئی / هر نفسی شکل دگر می زنی
پرده چنان زن که به هر زخمه ای / پردهء ظلمت ز نظر بر کنی
شب منم و خلوت قندیل جان / خیز که تو آتش با روغنی
بی من تو هر دو توئی یا تو من / جان منی آن منی یا منی

*******************************




مطلب دیگری هم می خواستم بنویسم که برادرم بهتر از من نوشت
عرفات هم رفت ...

لیلا | 01:52 PM | من چه می دونم ! (43)
چهارشنبه 23 اردیبهشت 1383
گل پسرها نخوانند !

در نمایشگاه مطبوعات بودم که من و یک آقای معمم همزمان با هم از غرفهء مجلهء زنان دیدن می کردیم . اولین چیزی که توجه من و هر کس دیگری را جلب می کرد پوستری بود که در تعداد زیاد همهء دیوارهای غرفه را پوشانده بود با عکسی از سه رخ چهرهء یک زن و نوشتهء : " زنان ، اولین نشریهء فمینیستی ایران " . از مسئول غرفه که دختری هم سن و سال خودم بود پرسیدم که: این رو برای چی نوشتین ؟ با لحنی حاکی از خستگی گفت : وای خانوم من نمی دونم از سردبیرمون بپرسین . حالا شما که خوبه از صبح 100 تا مرد اومدن و همینو پرسیدن ...آقای عمامه بر سر هم پوزخندی به طرف بنده زدند و سرتا پایمان را جوری نگاه کردند که انگار دارند به نجاست نگاه می کنند و بعد هم رفتند ...


راستش خیلی شاکی هستم ، از این همه مدعی فمینست بودن ! از جامعه ! از خودم ! از مردهایمان! از زنها و ...چرا که به نظرم وضعیت زنان و جامعه ما اسفبارتر از اینست که در حال حاضر بخواهیم یک چنین ادعایی داشته باشیم .
یک سری مسائل حقوق طبیعی ست و برای برخورداد بودن از آنها هیچ لزومی ندارد به هر یک از ایسم ها اعلام وابستگی کرد مشکل زن ایرانی بیشتر چنین چیزهایی ست و دیگر اینکه باقی مشکلات کنونی ما تقصیر کسی نیست جز خودمان .
حماقت و شعور هر دو در اثر تمرین به وجود می آیند و ما گویا حماقت را برگزیده ایم . کوریم کور ! ...فقط بلدیم غر بزنیم. بعد از ازدواج اغلب زنهای ما به یک ماشین برآورده کردن نیازهای زیر شکمی و شکمی شوهرشان در می آیند . واقعا جای تاسف دارد وقتی که می شنویم بیشترین تعداد خواننده های کتاب های فهیمه رحیمی و امثالهم را زنهای متاهل 40 سال به بالا تشکیل می دهند یعنی فکر کنید که دست آخر هم که می خواهد مطالعه کند یک چنین غزعبلاتی می خواند .


من از زن بودن خودم راضی ام و هیچ وقت هم برای یک چنین چیزی تاسف نخوردم بلکه تاسف من بابت اینست که چرا خیلی از دوستان ( آقایون ) به من می گویند که اخلاقهای زنانه ندارم و بر خلاف نظر آنها من این را به حساب تعریف و تمجید نمی گذارم ...
هر آدمی باید مطابق طبیعت وجودیش زندگی کند و رفتار نماید ، حالا اگر من در مواقعی به نظر دوستان مثل یک مرد هستم ایراد یا از رفتار من است ، یا از جامعه که هر رفتار منطقی و آرامی را رفتاری مردانه می بیند و هر عمل پر از تشویش و احساساتی را زنانه ! و یا اینکه ایراد از خود ماست که باور عمومی بر اینست !
فمینیسم در ایران در صدد احقاق حقوق زن است حال آنکه جاهای دیگر دنیا مکتبی پیچیده است که یکی از اهدافش چنین چیزی ست و اصولا به نظر من یک چنین مکتبی در اینجا وجود ندارد !
چرا باید این همه حق پایمال شود که بعد بخواهیم با وصل کردن خودمان به جایی که چیزی هم از آن نمی شناسیم جبرانش کنیم ؟
یادم می آید که جایی از یک متفکر خواندم : " با زنی ازدواج کنید که اگر مرد می بود بهترین دوست شما می شد …" ببینید چه افتضاحی ست که حتی برای سنجش صلاحیت یک زن در بحرانی ترین مرحلهء زندگی یعنی ازدواج معیار مردگونه است !
یک بار یکی از آشنایان ( مرد ) به من گفت که ما برای آنچه که داریم جنگیده ایم ، شما هم اگر حقی می خواهید بروید و بجنگید ! …و من هر چه فکر کردم یادم نیامد که او و سایر مردها کی و چگونه جنگیده اند !!! ولی اقرار می کنم که ما نه تنها نجنگیده ایم بلکه خودمان با دست خودمان داریم هرچه کثافت بهمان می بندند گربه شور می کنیم !
زیبایی و در صدد کسب آن بودن عیب نیست و جزو غریزهء ماست . من و شما هیچ کدام دوست نداریم امل به نظر بیاییم ولی به نظر من لباس و پوشش و آرایش هم باید معیارهای شخصی داشته باشد نه اینکه" مد " کاری کند که همه شبیه هم بشوند . چیزی که این روزها توی ایران اتفاق افتاده …همه انگار از یک کارخانه در آمده اند و این ابلهانه ترین چیزیست که ممکن است برای آدم اتفاق بیفتد . اینکه نتوانی با دیدن نوع پوشش و رنگی که شخص انتخاب می کند تا حدی به شخصیتش پی ببری و تصور کنی که پشت این قالبهای انسانی یا اندیشه ای نیست یا اگر باشد همه یکسان است .

وقتی این مانتوها را می بینم که از شدت تنگی آدم احساس می کند با هر فشار بازدم به قفسهء سینه تمام دگمه ها به اطراف پرت می شوند ، واقعا افسوس می خورم . از خیلی از پسرها شنیده ام که می گویند اینها از پوشیدن" بیکینی " تحریک کننده تر است . و بعد یک چنین آدمی گاهی ادعای فمینیستی هم می کند . باور کنید خنده دار است وقتی که بدانیم یک فمینیست واقعی می گوید هر چیزی که به بدن زن ضرر بزند و فقط باعث زیبا شدن باشد قدغن است ( اپیلاسیون ، پوشیدن سینه بند ، و هزار چیز دیگر که به علت کم روئی نویسنده سانسور می شود ) و بعد هم توی یک مجله می خوانی که برای یک چنین حرکت هایی اسم هم گذاشته اند : " انقلاب ریملی "...چقدر احمقیم ما که فکر می کنیم با این روش داریم انقلاب می کنیم ...نه جانم ! فقط روز به روز بیشتر سرمان توی آخور فرو می رود . کله را فرو تر می کنیم و باسن مبارک رو هوا کردیم ، چیزی که نمی بینیم بماند خودمان را هم در حد یک جنس مرغوب ارائه می کنیم . حالا این چه انقلابیست و اصولا به کجای کی بر می خورد خدا داند ! کاشکی لا اقل این " انقلاب " چیز قشنگی می بود که دل آدم نمی سوخت . گاهی آرایش ها و لباسهایی را می بینم که با خودم می گویم باید یک دورهء مجانی و اجباری " اصول اولیهء زیبایی شناسی " برای ما ایرانیها می گذاشتند حداقل با وجود این همه کثافت منظر بصری مان چیز خوبی می شد ....ولی حیف که نتیجهء این حرکت پرشور و انقلابی ما زنها چیزی نیست جز اینکه همه مان را فقط به یک چشم می بینند... : ظهر روز عاشورا در خیابان خلوتی حاج آقایی که دگمه های پیراهن سیاهش تا خرخره آمده دستهء هزاریش را به من نشان می دهد و من هم آنقدر متعجبم که حتی فرصت نمی کنم از آن فحش های سالی یک بار نثارش کنم . تازه فحش هم بدهم چه می شود ؟ طرف فکر می کند شاید من از ریشش یا از بنز سیاهش ترسیده ام ولی به نظرم اصلا فکر نکند که نه بابا ! دختره اینکاره نبود ...می رود و کمی پایینتر پیشنهادش را به دختر دیگری مطرح می کند...


همیشه سعی می کردم دوستانم از بین پسرها از آن دسته ای باشند که از زور چشم و دل سیری روابطشان با جنس مخالف از روی عقده نباشد و بتوانیم مثل دو تا آدم که یک کم می فهمند با هم صحبت کنیم . ولی گاهی چیزهایی را می بینم که تمام تصورات و پیش فرض هایم به هم میریزد مثل نوشتهء این دوستم که خیلی هم برایم عزیز است ولی خب ...اگر متن این دوست را خواندید مثل من از روی عصبانیت قضاوت نکنید بلکه کمی فکر کنیم که چرا یک پسر ایرانی به چنین مرحله ای از تصورش راجع به زن می رسد ؟ واقعا تعداد زنهایی که نمی خواهند فقط در حد جنس مرغوب بمانند اینقدر کم است که به چشم هم نمی آیند ؟

لیلا | 01:13 PM | بدور از تعصب (1822)
دوشنبه 31 فروردین 1383
عاقل دیوونه !

"بهش می گم سکهء قلب لا اقل کام خودش شیرینه ...
دیگه هر شهد براش زهر هلاهل نمی شه
می گه اون شیرینی به درد شاعر می خوره
که با شمع و گل و پروانه و بلبل بغل هم بذاره
بشینه نیگا کنه ، های های گریه کنه ، شعر بگه
بهش می گم عزیزکم ! جانکم ! امیدکم ! قلبک بازیگوشم !
سکهء قلب اقلا " قلب " است !
می شه باهاش سر یک کسی کلاه گذاشت یا کلاهی برداشت
هیچ قلبی مث تو عاطل و باطل نمی شه
می گه اون قلب فقط به درد ملا می خوره
بهش می گم ملا بازم هرچی باشه دست کم به فکر نفع خودشه
بی خودی منصف و عادل نمی شه
عینهو فرشتهء سر در دیوان قضا ، که حالا 30 ساله چسبیده به دیوار
که چی ؟ که با اون ترازوی نامیزون یه چیزی وزن کنه
می گه هر فرشته ای کاسب و بقال نمی شه
تازه هر بقالی ام اینقده احمق نمی شه ، که با دستمال ببنده چششو
بعد بخواد زردچوبه و فلفل رو با ترازو بکشه
دیگه اون مثقال مثقال نمی شه ، دیگه اون فلفل فلفل نمی شه
بابا ول کن حاج آقا ! دل به فلفل آخه دخلی نداره
فلفل شمام مث سکهء قلب همه چی داره به غیر از فلفل
عینهو قلب شما قلابیست !
توی دل هر چی باشه به جز از عشق و محبت چیزی داخل نمی شه
داش من ! از قول ما به این دل وامونده ات حالی کن :
عشق مث دسته چپق باید حتما دو تا سر داشته باشه
آخه عشق یه سره ، مایهء دردسره
می گه اون عشق فقط به درد خراط می خوره
بهش بگو عقل هم آخه خوب چیزیه
اگه فرهادی شیرینت کو ؟ اگه مجنونی لیلی ت کجاااااست ؟
آخه مرشد ! مجنون اگه لیلی داشت مجنون نمی شد !
وقتی هم شد دیگه عاقل نمی شه ...
بهش بگو دس وردار ! دیگه دیوونه شدن این همه قمپز نداره !
توی دنیا دیوونه فراوونه ! مگه تو نوبرشو اوردی؟"

(شهر قصه - بیژن مفید)


لیلا | 01:03 PM | نه دیگه این واسه ما دل نمیشه! (115)
شنبه 1 فروردین 1383
تقويم تاريخ

سالی يک بار تو اين روز يک خيز بزرگ بر می دارم و از روی همهء زندگيم می پّرم و وقتی که دارم خيلی نرم از روش می گذرم و نگاهش می کنم، حس می کنم که حتی نمی تونم بشمرمش . پس چطور تونستم اين همه رو تو اين سالها زندگی کنم ؟
خوبه که نمی شه فيلم اين زندگی ها رو مثل فيلم های تلويزيون سانسور کرد وگرنه تو لحظات غم و عصبانيت ممکن بود که گند بزنيم و قسمتهای خيلی مهمی رو حذف کنيم ... من الان در صحت کامل عقل و جان اقرار می کنم که چيزهايی رو که به دست آوردم به اين راحتی از دست نمی دم . حتی اگر درد باشه ... حتی اگر چيزی باشه که هيچی از اون نفهمم ...حتی اگر زخم باشه ...
فروردين همون روز خيز بر انگيز برای منه !

تولدم مبارک !
سال نو همه تون هم مبارک !

لیلا | 10:20 PM | نظرات (2)
جمعه 24 بهمن 1382
« شادی با مردم بودن »

 گاهی تنهايی بزرگترين سوغات است برای يک مسافر ... در مسافرت بودم که بدون برنامهء قبلی  رفتم جشنوارهء موسيقی ...کنسرت آذربايجان و تار « راميزقلی اف » ...چيزی که در تهران بايد با مشقت بليطش را تهيه کرد ...مردم توی سالن با هر نيمچه شادی توی موسيقی  يک عالمه دست می زدند ، کمی خنده ام گرفته بود ، شايد اگر پيشتر ها بود عصبانی می شدم ولی فقط خنديدم و با شاديشان شاد بودم . بعد از آن شب وقت زياد داشتم برای فکر کردن ، آن قدر فکر کرده ام که حالا خيلی خودمانی می خواهم فکرهايم را بنويسم .


ميهمان خانه ای بودم که ميزبانانم از تنها چيزی که می رنجيدند اين بود که غذايم را بيرون از خانه شان صرف کنم . اين مردمان ساده راز اين مثل قديمی را می دانند که اينطور نان و نمک خوردن است که دلدادگی می آورد ...می نشينی و ساعتها به صحبت هايشان درباب زندگی گوش می دهی و خاطراتی که ممکن است برای صدمين بار برايت بازگو شوند ...و هيچ خسته نمی شوی ! ولی شايد بارها شده است که با يک دوست ، يک رفيق متفکر و روشنفکر نشستی و قهوهء تلخ خوردی و هر بار انديشيدی که چقدر اين « نیهيليسم جات » تمام نشدنی اند و تو تا ابد می توانی از مرگ همه چيز بگويی و تهوع فرو خورده ات را بعد از جدا شدن از دوست خردمندت در خودت بالا بياوری ! و هيچ چيز يک قهوه تو را نمک گير نمی کند حتی تلخی اش آنقدر ناچيز است که به يادت نمی ماند و اگر بعد ها بخواهی خاطرهء يک تلخی را به ياد آوری مسلما مزهء آن قهوه نخواهد بود .


راستش می خواهم خيلی رک باشم ، کاری که شايد تا به حال نکرده ام . من اين جا را باز نکردم که بنويسم من اين وبلاگ را می نويسم که خوانده شوم و دوست پيدا کنم ، دوستانی نه از جنس خودم چرا که جنس هر کس بافته ای جدا دارد دوستانی که زندگی را بيش از آنچه می دانم به من بياموزند .شعار نمی دهم....من تغيير کرده ام نه از آن زمان که شما می شناسيدم بلکه هر روز و هر روز و اين ضعف نيست بلکه از نرمی است...من آدمهای زيادی ديده ام که هرکدام با دردهايشان دلت را ساب می دادند و می رفتند و اينگونه نرم شدن را در نوشته ها نمی توان پيدا کرد .


زمانی  پای صحبت کسانی می نشستم که از «  کافکا  »  ،  «  کامو  »  ،  «  کوندرا  »  و « کيشلوفسکی »  می گفتند . و بعدها هم صحبت مردمانی شدم که با « کاف » های ممنوعه بيشتر احساس قرابت می کردند و باورم نمی کنيد که از آنها معرفت را ياد گرفتم و آموختم که بی دريغ باشم و اگر می خواهم چيزی به کسی بدهم تمام و کمال باشد ، که در غير اين صورت مثل تکّه چربی ست که جلوی سگ می اندازم ...


برای همين است که مدتهاست وقتی دوستی از من می پرسد که : چه چيزها می خونی ؟ می گويم : هيچ چي ! و او با تعجب می گويد : يعنی تو هيچ کتابی نمی خونی؟ ! مگه می شه!  پس تو چه روشنفکری هستی؟ و من می گويم که : من روشنفکر نيستم ! و وقتی می پرسد که : چه چيز ها گوش می دی ؟ می گويم که : همه چي ...حتی به صداهايی که خطاب به من نيستند بيشتر گوش می دهم که همهء عمر پيغامهايم را از آنها گرفته ام . به چشمها هوش می دهم که هرگز دروغ نمی گويند سخن مخاطب راه نگاه را منحرف می کند پس گوش ده و هيچ مگو و مخوان اين بزرگترين اندوخته و سرمايه ام است .


...و اينکه بخند ! نه از آن جهت که دنيا به رويت بخندد که دنيا هيچ وقت نخواهد خنديد ! از آن جهت که خنده مسری است ...درد سرمايهء دل است و شادی قسمت مردمان می دانم که دلقک ترين دختری بودم  که در اين سن و سال بتوان ديد و مدت هاست که از خودم عصبانی ام که کمتر می خندم حتما نتوانسته ام بغضم را فرو دهم و اين ضعف است !


گويند سنگ لعل شود در مقام صبر


آری شود وليــک به خون جگر شود


اين سنگ سياه بعد از ديدن اين همه درد لعل نشد ولی نرم شد ! نرمی هم به هر جا بخورد درد دارد ولی به دور از جوانمردی ست که بشنوی و دم بزنی ! آه نکش ! همه را قورت بده و سپس بخند اينگونه خنده را هيچ کجای هيچ نوشته ای نمی توان يافت .


« خداوند قلب را نه با افکار که با دردها و تناقضات راهنمايی می کند »


... باور کن می توان ساعت ها ، روزها و هفته ها نشست و به اين فکر کرد که من چقدر در جمع اين کوته فکران تنها مانده ام و چقدر ظلم است که اينها پای مرا بسته اند و مجال پروازم نمی دهند ، می توانی از خستگی ات بنالی و چون روشنفکر ها معمولا خدايی ندارند ( که به دور از تفکر مردان بزرگ است که  تن به بندگی بسپرند ) داد بزنی که « آهای ! ...دارکوب خستگی ها باقی لجاجتت را برای درختی ديگر نگه دار ...» و بيندیشی که تو می خواهی سر بر آسمان بگذاری اگر اين هرزها و اين دارکوب مجالت دهند که تو هم داری ميان اين بی انديش مردان به هرز می روی . اينگونه انديشيدن لذتی همراه با خود آزاری دارد که خيلی بيش از لذت زندگی کردن است ...من همهء اين ها را ديده ام و چشيده ام ولی کنون می دانم که آنها هم که گرفتار روزمرگی اند چه بسا ممکن است رويای پريدنشان بزرگ تر از من باشد .


                             « در برابر کدامين حادثه آيا


انسان را ديده ای


                  با عرق شرم بر جبينش


                      آنگاه که خوش تراش ترين تنها را به سکهء سيمی توان خريد ...»


روشنفکر ها شرمگين نمی شوند چون همين که لبخندشان را با دريغ به کسی بفروشند به او لطف کرده اند ...بارها شده است که  با  دستهای استخوانی و نرم دوستی دست داده ام و تا خواستيم گرمای ناچيزمان را به تساوی به ميان بگذاريم  ، دستها لغزيده و از دستانم بيرون رفتند و کم شده است که با دستانی با ناخنهای حنائی و انگشتانی پهن به واسطهء  کار سخت دست داده ام و فکر کردم که همينجا ميان اين دستها می توان سوخت و پر کشيد .و صاحب دستها در همان حال از فکر زبری دستانش شرمگين بوده است ...


بين خويشانی زندگی می کنم که از سنگ کف حاشيهء خانه هايشان تا گلدان کريستال روی ميز هم رنگ است و از اينها ياد گرفتم که يک رنگ باشم در هر چه که دارم و ياد گرفتم که من هم پول را دوست بدارم و خرج کردن آن هم با دل است نه آموخته ...


وقتی چيزی می نويسم که بعضی می آيند و می گويند : ليلا ! ما اين نوشته را نفهميديم ! ...می خندم ، اما باور کنيد به اندازهء يک دنيا غمم می گيرد که : ليلا چی شده که نمی تونی اون جوری بنويسی که دوست داری بخوننت ؟ اين ضعف است .


هر کو نکند فهمی زين کـــــــلک خيال انگيز


نقشش به حرام ار خود صورتـگر چين باشد


جام می و خون دل هريـــک به کسی دادند


در دايــــــــرهء قســـــمت اوضاع چنين باشد

لیلا | 03:27 PM | نظرات (7)
شنبه 8 آذر 1382
آغلانح !

لباسهای کهنه رو دوست دارم . مامان می گه : لیلا ! این بلوزت خیلی وضعش خرابه ! بندازش دور ! می گم : نه مامان ! من عاشق اینم . تن آدمو اذیت نمی کنه !.........عاشق چیزای کهنه ایم ، چون دیگه اذیتمون نمی کنن . دیگه ساب رفتن . دیگه زبری نویی شون تن رو نمی خوره ! آدمها تا بیان کهنه بشن دیگه عادت می شن ! دیگه نمی تونی بندازیشون دور ! دیگه فکر می کنی عاشقشونی ! مسخره است اگه بخوای فکر کنی هر کدوم از اون نوها اگه زیاد کار کنن عشقت می شن و هر کدوم از اون کهنه ها رو اگه مامان یواشکی بندازه دور کم کم از یاد می بریشون ! وقتی از عشق می نویسین می دونین مثل چیه ؟ تا حالا شده یه اتفاق با مزه ای رو که براتون افتاده وقتی برای دوستی تعریف می کنین اصلا نخنده و شما هم فکر کنین که چقدر قضیه بی نمک شد ؟ از عشق که می نویسین ، دیگه عشق نیست ! نوشتن از نخ نمایی حسّیه که حالا دیگه همه می بیننش و حتی سوراخهاشو هم پیدا می کنن ! تو رو خدا اینجوری چیزای کهنه رو بی ارزش نکنین ! چون تنها حسنی که دارن همون اذیت نکردنه که همینو هم از بین می برین . اونوقته که دیگه از اون سوراخهای تازه کشف شده سوز میاد تو و اذیت می کنه !

لیلا | 10:26 PM | نظرات (1)
دوشنبه 3 آذر 1382
يک روز در دوزخ !


از خواب بلند شدم . عود روشن کردم، دکمهء ضبط رو بدون توجه به اینکه چی توشه زدم و باز دراز کشیدم .ساعت 8 مامان در اتاق رو با شدت باز کرد و با نگاهی به انبوه لباسهای روی صندلی گفت : پس تو کی یاد می گیری که منظم بشی ساعت هشته ! من با خونسردی گفتم : هروقت شما یاد بگیرین موقع داخل شدن در بزنید... با عصبانیت در رو پشت سر خودش بست . شنیدم که به بابا می گفت : دخترت مثل خودته به هیچ نظم و قانونی احترام نمی ذاره . چند دقیقه بعد بابا به آرومی در زد و تو اومد گفت که تا ماشین رو بیرون می بره می تونم آماده شم و باهاش تا یه جاهایی برم . تقریبا داد زدم و گفتم که نمی خوام سر کار برم ! رفت و به مامان گفت : دخترت دیوونه است . لبه تخت دراز می کشم ، یه درد خفیفی توی معده ام احساس می کنم برا همین رو شکم می خوابم تا با فشار وزنم یه کم دردش خوب شه بالشم رو بغل می کنم و یه دستم به صورت یه 7 از لبهء تخت آویزونه ، اینطوری حس می کنم که خستگی هام از تنم و از تو سرم سر می خوره و از نوک تیز اون هفته میوفته پایین . خوابم می بره و خواب میبینم که مریض شدم و تنها کسی که به عیادتم اومده یکی از همکاران شرکته که اتفاقا یه آقاییه که زن داره وقتی میاد قصد داره روبوسی کنه که من بهش می گم نه ! خانمتون مریض می شه ! مامان دوباره در رو با شدت باز می کنه و می گه : خب اگه مریضی بگو تا بریم دکتر . می گم : اگه بذارین فقط خوابم میاد ! می گه این عودی که تو می سوزونی حال آدمو خراب می کنه سردرد گرفتم . می گم : اگه در رو ببندید بوش نمیاد .........خواب می بینم موهام بلند شده ، تقریبا تا سر شونه هام ، مامان با خوشحالی گفت : خب دیگه وقتشه ! خرمگس خاتون هم اونجا بود و گفت : فقط دخترای محافظه کار موهاشونو بلند می کنن . اونقدر زیر پتو گرمه که خیس خیس شدم بلند می شم و می بینم که موهام خیلی به هم ریخته است سراغ ضبط می رم و صدای لورینا رو می بندم داشت کم کم می رفت رو اعصابم سر جام بر می گردم و می خوابم .... خواب می بینم مایا ( همکلاسی سابق ) اومده دم در و می گه لیلا بیا بریم عروسی فلانی و فلانیه ! می گم : اونا که عین کارد و پنیر بودن . می گه نه اون فیلمشون بود ....عصر شده صدای بابامو می شنوم که به مامان می گه : می گن خواب زیاد از علائم افسردگیه ! مامان می گه نه بابا این که عین زن سعدی همش در گردش و تفریحه ! افسردگیش کجا بود ؟ دیگه نمی شنوم خواب می بینم که منشی شرکت زنگ زده و من طبق معمول صداشو با اون یکی اشتباه می گیرم . می گه آقای دکتر گفتن پروژهء زونهای اداری فردا رو میزم باشه ، آماده ! می گم من خوابم میاد نمی تونم امروز کاری انجام بدم ....الان که دارم خاطره نویسی می کنم شب شده ! احساس حماقت می کنم و اینکه چقدر امروز روز گهی بود ...


<><><><><><><><><><><><>


ببينم کسی يه گالری  يا نگارخونهء آشنا نداره که قبل از عيد به من وقت بده ؟


 

لیلا | 07:54 PM | نظرات (1)
سه شنبه 20 آبان 1382
  هرگز اين نمی رود

 


هرگز اين نمی رود ز خاطرم ،


کاندران شب به یاد ماندنی


خسته از تمام روز کار سخت ،


آمدی.


گفتيَم سلام و من دادمت جواب باز


ــ رسمی و رفاقتی ــ .


گفتيَم : « مرا ببخش ميهمان !


تو اگر چه از مسيرهای دور آمدی ،


تو اگر چه ای فقط مدّتی به خانه ام ،


باز هم مرا ببخش کز تمام روز خود بر گزيده ام برای تو دمی ؛


غربت است بی پدر ! کار اگر رود ز دست سخت می توان دوباره يافتش .


باز هم مرا ببخش . . . . » .


اين تعارفات رفت ، چون تمام عمر من به پای تو .


.


دوشَکی گرفتی و تازه تر ز غنچه های نيمه باز آمدی .


چشم هات ، خسته تر قشنگ تر .


در تنی چنان ظريف ، روح صد هزار مرد بيش تر .


.


از تمام بغض های سينه مان ، از تمام دوست های ظاهری ،


از خدا که قهر بود با دلم ، با دلت ، از تمام غصّه های روزگار ،


از تمام دردهای ساليان ، ز هر دری سخن برفت .


بگذريم ! چون گذار تو ز من .


.


در دو گوشه ی اتاق چند شمع زينتی ، رنگ ديگری به شام ما زدند .


قلب من ز پشت کوه های دوريت ، در ره طلوع بی غروب بود .


بوی عود تازه بود .


.


گفتنی ، هر چه بود ، رفته رفته شد تمام .


بعد از آن ، گفتيَم که خسته ای .


گفتمت که ای فلان ، قبل خواب ، چای نيز حاضر است .


گفتيَم که می خوری .


.


برف ها ، بی خيال هر چه هست ، می نشست بر زمين .


روشنايی ِ اتاق هم همان شمع های کوچک و ضعيف بود .


.


با دو استکان چای ، ليمويی شکافته ، توی يک سينی قديم کار اصفهان ،


آمدم به سوی تو .


وين ميان ، شامه ام ، بوی عود با شراب می شنيد .


خواب چشم های تو ربوده بود .


دست تو جام را واژگون نموده بود .


سينی ِ دو چای را گوشه ای گذاشتم .


آرزوی من کنون رنگ واقعی به خود گرفته بود .


کاش سال ها به سان کهفيان خواب تو ادامه داشت ؛


کاش ها همه خيال ، خواب ها همه محال . . . .


.


روی تخت ، پيکری به خواب ناز رفته بود .


بوی عود و آن شرابِ واژگون ، لرزه های بازتاب های ــ


نور شمع های نيمه جان به روی چهره ی کنون غنوده ات ،


قلب من که با بهانه ات کنون به سان آفتاب تفت می تپید ،


مستی ِ شراب پیشْ نوش هم . . . .


.


در کنار پیکرت که روی تخت خفته بود


روی قالی ِ گُل ِ عشایری کنار تخت


چون کبوتری فرود آمدم .


در کنار صورتت ، دست خود به زیر گونه ام زدم .


حال این اتاق بود و شمع و تخت و قالی و من و شراب واژگون و چای نیمه گرم و چشم های تو . . . .


.


داستانِ چشم های بی بدیل !


وه چه ناتوانم از سرودنت !


وه چه ناتوانم از سرودنت !


.


بی که سیر گردم از نگه به تو ،


بی که حس کنم چگونه یا که کِی ،


صبح شد .


من چه گویم از گُل شراره ای ، کز شعاع آفتاب


بر دو چشم خواب تو فتاده بود ؟


از همین شراره ها ، نرمه نرمه هوشیار می شدی


و من غریق می شدم در خلیج چشم هات .


رفته رفته چشم تو به روی من گشوده شد .


لحظه ای نگاهی و اخمکی و خاستی ،


گرم جامه را ز روی شانه هام کاستی .


گفتمت : « چه می کنی ؟ »


باز گفتیَم : « تو باز ؟ چشم من ؟ عشق تو ؟ باز ساحرانِ چشم های من ؟


باز ناز چشم من ، خواب چشم تو ربود ؟ ، پا شو از زمین پسر » .


پا شدم .


راندیَم به سوی تخت .


شاد بودم از مرور چشم هات و خسته از تمام تن .


.


خواب ، چشم های من ربوده بود .


خواب ، چشم های من ربوده بود و آمدی .


.


گر گناه باشد این ، کز تمام روز های هستیم ، بر گزینم آن دو ــ سه ،


گر گناهم این بود ، کامدست و بی ریا ،


بین دست های من چو آتشی به پا شده ست ،


ور گناه باشد این که یک پری ( حیف او که می نمایمش مشابه پری )


مدّتی به گوش من ، می سرود رمز و قصّه ای مگو ،


گر گناهم اين بود که در ميان موج های گيسوان او غنوده بوده ام ،


وز روايح عجيب پيکرش ــ اگر چه اندکی ــ مستفيض گشته ام ،


نيز اگر گناهم اين بود که از لبانمان ، لحظه ای به هم شديم ،


وز همين به هم شدن ،


هر دو چشم او به سان چشم های بی بديل حوريانِ مست گشته از شراب ِجنّتی


نيمه باز می شدند ،


گر دمی گريخته ست ، از گزيدنم لبش ،


ور دمی شتافته ام بر لبيدنِ لبش !


گر گناه من مريض بودن است ، از شميم گيسوان يک پری


گر گناه من به خواب رفتن است ، در ميان بازوان حوری ای


. . . . .


گر گناهم ای « لطيف » آن بوَد ، پس بگو


ليک قبل گفتنت ، « کاش » های من شنو :


کاش ، باز ، روزکی ،


نازَکی که خوب می شناسيَش


آنکی نگاهکی به ما کند .


کاش کاش کاشکی ،


( آرزو که عيب نيست ) روزَکی


می رسيد از پس سرم يکی


می گذاشت بر غمين چشم هام


دستکی يواشکی


می پريدم از درون غصّه هام آن زمان


و بين قاب چشم های کهنه ام


ناگهان


عکس يک پريَّکی ! . . . . . . . . . . .


* * *


در ميان گيس ها ش


چيزکی ست


مثل بويی از بهشت .


 


 <><><><><><><><><><><><><><>


اين شعر نوشتهء يکی از دوستانم ( و شايد يکی از دوستانتان ...) « امير قافله » است !  اونم  رفت و چون کرکره ها رو زودتر از موعد پايين کشيده بود من اين مطلب رو اينجا گذاشتم ! زيباييش حيف بود که زير دست و پای روزمرگی و کار از بين بره . ولی واقعيت اينه که هر کدوم از اين دوستای قديمی  تعطيل می کنن من دلم می گيره !


هر کجا هست خدايا به سلامت دارش !


 

لیلا | 04:55 AM | نظرات (680)
سه شنبه 13 آبان 1382
من نه منم ، نه من منم !

ما را نمی توان يافت ، بيرون از اين دو عبرت


يا ناقص الکــــــماليم ، يا کامل القـــــصوريم


تو آدم اين روزمرگيها نيستی ! کسالت ، خستگی ، آدم های بی مقدار کم ارزش که فقط انرژی را می خورند ! تو آدم جمع اينها نبودی ! بلندتر بپّر دختر ! بلند ! بالای سر همهء اين کوته پروازها ؛ پرواز که نه : خزيدن ها ! بالا نه برای اينکه به چشم آيی ؛ برای اينکه زير دست و پای بی مايگان نمانی ! می توانی همرنگ « بالا » شوی تا حتی به چشم هم نيايی ! می توانم ؟ می توانی ! بی بال پريدن چه ؟ ...تو بال داری نمی بينيشان ؟ نه ! نه می بينم ! نه حس می کنم ! بی حس شدم . حتی مدتهاست درد هم ندارم : يک کرختی مزمن که هميشه همراه است ، پا روی پا بينداز ، پشت ميز بنشين و همان کارهايی را بکن که هر احمقی می تواند بکند همان روزمرگی ! همان خزندگی ! سادهء ساده بين ساده فهم ساده انگار ! نه نکن ! ببين چقدر کثيف شدی ! لباسهايت را نگاه کن ! لباسهايم ؟ پاک فراموششان کرده بودم ! فکر می کردم عريانی بهتر است ....نه نه اشتباه نکن ! عريانی فقط در سرزمين بی لباسان خوب است ، نه در اينجا که همه تا بالای گردن پوشيده اند ! نه اينجا که حتی برای چشمهايشان نيز لباس دوخته اند ! اينجا سرزمين پارچه های کثيف است ، اين مردمان عورت نمی پوشانند ، اينها عورت بيرون می گذارند و صورت می پوشانند !

لیلا | 07:03 PM | نظرات (37)
چهارشنبه 26 شهریور 1382
خداحافظ بچه جون !


بچه که بودی همهء کتابهایی رو که بابات می گفتن خوب نیست حتما باید شب امتحان می خوندی ! ( دن آرام - جان شیفته - مسیح باز مصلوب - گوژ پشت نتردام .... حتی ژان کریستف که اون موقع هیچی ازش نفهمیدی )می نشستی روی زمین کنار تخت و تا مامان میومد تو اتاق که برای بچه اش که داره درس می خونه خوردنی بیاره کتاب رمان رو سر می دادی زیر تخت .......حالا یه کتاب رو 3 ماهه داری می خونی همیشه هم فقط تو تاکسی و تو راه رفت و آمدته ...که بعد از 5 دقیقه هم سردرد می گیری و می ذاریش تو کیفت !


بچه که بودی عاشق پسر همسایه می شدی که از همه بهتر فوتبال بازی می کرد و رو پیشونیش هم یه جای شکستگی بود از پنجره بازیشو نگاه می کردی و تو دلت براش آرزو می کردی که از همه بیشتر گل بزنه حالا وقت نمی کنی عاشق بشی اگر هم عاشق بشی طرف حتما و صد در صد برنامهء زندگیش اینه که تو یکی توش نباشی و تنها آرزویی هم که می تونی براش بکنی اینه که به اونی که خودش فکر می کنه اسمش خوشبختیه برسه !


بچه که بودی جلوی ویترین مغازه های لباس فروشی می ایستادی و دوست داشتی وقتی بزرگ شدی خوشگل و خوش هیکل باشی و بعد اون لباس قرمزه رو که آستین نداره و پشتش هم بازه بپوشی و زیاد هم مهم نبود که برای کی و کجا قراره بپوشیش .... حالا نور نئون ویترین ها اذیتت می کنه و چشمهای فروشنده که از پشت شیشه انتظارتو می کشن برات قابل تحمل نیست هنوز هم قرمز رو بیشتر از همه دوست داری ولی فقط یه دست لباس قرمز داری که اونهم کت و شلواره !


بچه که بودی همیشه سر زانوات زخمی بود چون همیشه با پسرهای همسایه کل می انداختی که کی می تونه سراشیبی پارکینگ رو سریعتر با دوچرخه بره همیشه هم اون ته پارکینگ که تاریک بود می ترسیدی و با مخ می خوردی زمین ! حالا هم با پسر ها زیاد حرف می زنی ولی کل نمی اندازی بلکه راجع به سیاست و فلسفه و pop art ویه مشت موضوع تهوع آور دیگه حرف می زنی که هیچ دوست نداری ! و از تنها چيزی هم که می ترسی خود پسرهاست !


بچه که بودی روی کف سنگی اونقدر با انگشت مورچه ها رو دنبال می کردی که همهء نقوش سنگ کف و تعدادشون رو از حفظ بودی حالا معمار شدی روی زمین راه می ری و حتی نمی بینی که جنسش از چیه !


بچه که بودی یه عالمه داستانهای عجیب غریب تخیلی از خودت می ساختی و بچه های مردم رو باهاشون سرکار می ذاشتی حالا حتی نمی تونی یه داستان بنویسی که یه کم توش تخیل باشه !


بچه که بودی از آقاهای سیبیلو خوشت میومد و دوست داشتی نگاشون کنی و با سيبيلشون بازی کنی... حالا تنها سیبیلی رو که می تونی تحمل کنی سیبیل استالینی باباته !


بچه که بودی خیلی راحت تو خیابون با هر آدمی و هر سنی دوست می شدی بهانهء دوستی یک آبنبات و یا حتی فقط یه لبخند بود ... حالا طرح لبخند یادت نمیاد و فقط شکلات با مزهء تلخ کاکائو دوست داری !


بچه که بودی دوست داشتی بعدا دکتر بشی و تنها بازی آرومی رو هم که دوست داشتی و بلد بودی دکتر بازی بود .... حالا دکتر نشدی تازه دندون پزشکت هم بهت می گه ترسوترین مریض های من آرشیتکت هان ! تو هم حاضری بمیری ولی سالی یه دونه دکتر نری !


بچه که بودی خیلی آروم غدا می خوردی و همیشه همه با صبر همراهیت می کردن ....حالا هم همچنان آروم غدا می خوری ولی همه اونقدر عجله دارن که زود میز غذا جمع می شه و تو هم تنها می مونی !


بچه که بودی همیشه توی عکسها اخم می کردی ولی شیرین بودی .... حالا همیشه توی عکسها لبخند گوشهء لبته ولی با صد من عسل هم نمی شه خوردت !


بچه که بودی همیشه دوست داشتی کفشهای پاشنه چوبی تق تقی بپوشی و عمدا جوری راه بری که بیشتر صدا بدن ... حالا که قد بلند هم نشدی به جز تو مهمونیها کمتر کفش پاشنه بلند می پوشی و دوست داری که هر جا می ری بی صدا بری !


بچه که بودی همیشه سر به هوا راه می رفتی و می خوردی زمین ... حالا همیشه داری آدمها رو نگاه می کنی ولی نمی بینیشون و با کله می خوری زمین و فکر که می کنی می بینی این زمین خوردنه دردش چقدر بیشتره !

لیلا | 03:58 PM | نظرات (3)
شنبه 25 مرداد 1382
سادهء زنانه !