
شلوار چهارخانهء گل و گشاد سبز و کرم با یک تاپ سبز خانه تنم است ، می گوید : بذار عکستو بگیرم ، بزنم روی این کارتها برای یادگاری و چند تا کارت پستال نشانم می دهد که با خط دختر بچه های دبیرستانی تویش چیزهایی نوشته شده و گل و بته هم تزئینشان کرده . می گویم : لباسم خوب نیست و تازه لکه قطره آهن مانترا هم روشه ! گوش نمی دهد و دوربین را بر می دارد که مانترا با جیغ و گریه بیدارم می کند ، خدا را شکر وگرنه با همان قیافه و تیپ در تاریخ خوابها ثبت می شدم . بغلش می کنم و آرام نمی شود ، می خواهم شیرش بدهم که نمی خورد و خودش را توی بغلم پیچ و تاب می دهد ، هنوز خوابم می آید و دخترم مثل ماهی لیزی که آرام نمی گیرد تمام هشیاریم را می مکد ، معلوم نیست چشه ؟! این را پدرش می گوید که با قیافهء نگران بالای سر ما ایستاده . نه معلوم نیست چشه ...( این حالش فقط مثل خودمه )
خسته ام ...از اول سال 89 این سومین باراست که دخترک از این بیماریهای ویروسی گرفته ، رسما به خاطر کمبود خواب در مرز جنونم .
از دست مردم خسته ام که با آرامش تمام توی صورتم نگاه می کنند و می گویند : همینه دیگه بیخود که نمی گن بهشت زیر پای ...واقعا ترجیح می دهم خواب نقد رو داشته باشم تا بهشت نسیه
از دست دخترم خسته ام که هر شب با مبارزهء بی پایانی که با خوابیدن می کند ، انگار دارد نخوابیدن های مرا به رخم می کشد : ببین من با این یه وجب قدم چه سرحالم و تو چه مادر پیزوری هستی در ضمن مگه من می خواستم به این دنیای لجنتون بیام ؟
از دست شوهرم خسته ام که چند وقتتیست این حال بد من بدجور اعصابش را خرد کرده و می خواهد به انواع حیل مرا خوب کند ، یک آدم آویزان و بدون انگیزه که حضورش دیگران را خسته می کند باید سریعا خوب شود و من با سماجت می خواهم بد بمانم ، مگر آنور خط چه چیزی در انتظارم است ؟
از دست مامانم خسته ام که با محبت های زیادش به نوه و فرستادن انواع سوپ به در خانه مان بی عرضه گی ام را ثابت می کند
از دست پدرم خسته ام که مرتب می گوید : بچه همینه دیگه ، مگه خودتون چطور بزرگ شدین ؟ و من یادم می آید که وقتی بچه بودم می گفتم : من که نمی خواستم به این دنیای لجنتون بیام ...
از دست این صفحه خسته ام که هر سال این موقع موعدش سر می آید و باید تمدیدش کنم ، امسال واقعا دلم می خواست بی خیالش شوم ولی تنها جایی که هنوز من را به دنیای بیرونم وصل می کند همینجاست ، از دست خودم خسته ام که همیشه از وابستگی متنفر بودم و حالا اینقدر به این " عاقلانه " ء لعنتی وابسته ام .
از دست خودم خسته ام و احساس حماقت می کنم ، امسال موقع تولدم نه حس پیر شدن داشتم نه خوشحالی و نه افسردگی هیچ چیز خاصی نبود مثل روزهای دیگر سال ...فقط یک سری دریافتهای شهودی در مورد زندگیم آمد مثل اینکه همیشه فکر می کردم زندگی امنی خواهم داشت توهمی بیش نبوده ، اینکه فکر می کردم باید با همه صادق بود حماقتی بیش نبوده و یا اینکه فکر می کردم دوستان زیادی دارم تصوری بیش ...من از بچگی تخیلات قویی داشتم !
از دست خودم بیش تر از همه چیز خسته ام ، هیچ برنامه ریزی برای هیچ کدام از روزها و حتی ساعتهایم نمی توانم داشته باشم ، همه چیز خراب می شود ، حوصلهء هیچ چیزی را ندارم همسرم کتابی می خرد و می گوید : این از اون کتاباییه که دوست داری و من نمی خوانم ، فیلمی می گیرد و می گوید از آنهاییست که من خوشم می آید و من نمی بینم ، مست نمی شوم بالا می آورم ، به جوکها نمی خندم ، آفتابی که بغل دستیم را گرم می کند گرمم نمی کند ، همهء حرفها را نیش می شنوم ، کند شده ام ، اگر چهارتا ظرف بشورم روزم تمام شده است ، مهمان که می آید خسته ام ، مهمانی که می روم خسته ام ، خودم و آقای شوهر را شبیه آن پیرمرد و پسرک می بینم که همه اجازه دارند راجع به خرشان حرف بزنند ، خر افتاده توی رودخانه و مرده و هنوز همه دارند حرف می زنند ، قدیمها مامان می گفت : تو هاری ! هیچ کس جرئت نداره راجع بهت حرف بزنه ،دیگر هاری دوست داشتنیم را ندارم ، اهلی که سهل است پوست کنده شدم ، ضعیف شدم ، همه همه چیز می گویند و من هم هی تند تند ناراحت می شوم از دست حرفها از دست آدمها از دست خودم ...خسته ام ...
کارتون " هورتون " را دیده اید ، اولین بار که بعد از سالها کلی یاد مدرسهء کوفتی عزیزمان افتادم وقتی بود که آن را دیدم...
دنیای خیلی خیلی کوچکی ست ، ولی وقتی توی آن باشی فکر می کنی که جهان به دو بخش کلی تقسیم می شود آن تو و بیرون آن !
وقتی بیرون از آن باشی یا کلا از آن تو بیخبری و یا به عنوان یک چیز خیلی خیلی کوچک فقط می شناسیش . دنیای خیلی خیلی کوچک " سمپاد " خواص خیلی خیلی زیادی دارد . سمپاد سازمان ملی پرورش ان و دیوونه نیست ، سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان است . آخر دورهء ابتدایی امتحانی می گیرند و بچه ها را بر اساس میزان "هوش " جدا می کنند ، حالا چطور توی شهری مثلا به بزرگی تهران 100 تا باهوش پیدا می کنند خدا می داند ؟ ...
خیلی از پدر و مادرها را می شناسم که نمی گذارند بچه هایشان به این مدارس بروند چون اعتقاد دارند که توی این مدارس بچه ها درس نمی خوانند . من هم اگر تا آن روز که دخترم بخواهد به مدرسه برود این سازمان سرجایش باشد نمی گذارم برود ولی دلیلم این نیست که درس نمی خواند بلکه اینست که فارغ التحصیلان این مدارس همه " یک جوری " می شوند . هرچه گشتم برای این " یک جوری " لغت مناسبی پیدا نکردم ، شاید به جایش بتوان گفت : فریک ! یا اجق وجق ! ولی همان یک جوری بهتر است .
راستش من از کسانی هستم که روزگاری توی این دنیای کوچک بودم ولی هیچ وقت از آن فارغ التحصیل نشدم ، چون یکمرتبه فهمدیدند که من و یک سری دیگر نه از نظر هوشی لیاقت این نشان " یک جوری " را داریم و نه رفتاری !
من با اینکه بچه ها با توانایی ها و استعدادهای یکسان در یک محیط آموزش ببینند مشکلی ندارم ولی با اینکه یک عدهء قلیلی دائم فکر کنند که با دیگران فرق دارند مشکل دارم . اینکه بچه در سن 12 سالگی قورباغهء بدبخت را تشریح کند قطعا او را به این باور می رساند که آدم قسی القلب ولی ویژه و مهمی ست . اینکه فکر کند کتابهای آموزش و پرورش کوفتی مان ارزش خواندن ندارند مهم نیست ولی اینکه فکر کند کسانی که توی مدارس دیگر مجبورند آنها را بخوانند احمقند ، فاجعه است . فارغ التحصیلان این مدارس به طور خود آگاه توی محیط دانشگاه هم می گردند و یکدیگر را پیدا می کنند ، دختر های " فرزانگانی " برای دوستی به غیر از پسرهای "علامه حلی " رضایت نمی دادند و حتی ازدواج های ناجور و ندرتا جوری را بین این دو گروه سراغ دارم . مساله " آی . کیو " که این روزها دیگر در برابر " ای . کیو " و هزار جور مرض دیگر اصلا اهمیتی ندارد بزرگترین دغدغه و نقطه ضعف پرورش یافته های این مدارس است .
خود من چون بلافاصله بعد از اخراج به لات خانه ترین مدرسهء شهر رفتم کمی کنترل شده و جهش یافته هستم وگرنه در دوران نوجوانی که دخترها با دیدن پسرهای خوشگل و خوش تیپ آب از لب و لوچه شان راه می افتاد من با شنیدن اسم المپیادی ها و این جور چیزها دلم می تپید .
یادم هست یک بار دورهء بچه های فرزانگان را رفتم و آدمهایی را دیدم که ده سال بود ندیده بودم ولی هیچ کدام هیچ عکس العمل خاصی نشان نداد و چون جمعیت دکترها خیلی بیشتر بود تمام مدت دوره به اسم لاتین بردن از بیماریها و درمانهایی گذشت که بچهء برادر یا خواهر یکی داشت ...در حالیکه اگر یک همچین جمعی از آن بیرونی ها مرا می دید قطعا با جیغ و داد جملاتی مثل خوشگل ، زشت ، چاق و یا لاغر شدی ! را روی سرت هوار می کردند ولی در جمع باهوش ها انگار تنها چیزی که اهمیت ندارد این چیزهاست .
دوستانی که از این دوران دارم و یا آدمهایی که مربوط به این دوران هستند و می شناسمشان و با ردیاب خاص سمپادی پیدایشان کرده ام خیلی برایم عزیز هستند نه به این خاطر که فکر کنم باهوشند بلکه چون قوی ترین و پررنگ ترین خاطراتم را با آنها دارم . یکی شان همکلاسی دانشگاهم بود و همیشه هر وقت کسی مرا با او می دید می پرسید : " لیلا این امیر که خیلی دری وری می گه تو چطور می فهمی چی میگه ؟" ( ببخشید امیرجان اگه اینو خوندی :) ) و من در جواب می گفتم : " آخه ما هم مدرسه ای بودیم ! " یکیشان با کانون فیلمش 2 سال از بهترین سالهای زندگیم را رقم زد ، یکی پدر هله هوله ایران بود و هرجا چیپس و پفک می دیدی یادش می افتادی ، یکی به خاطر اینکه دوبار شیمی درمانی را طاقت آورد و الان زندگی عادی می کند صبر را یادم داد و ...
چیزهای ناجور هم زیاد است ، شاید چون آدمهایی هستند که فکر می کنند خیلی خاصند و در مقابل زندگی عادی که دردها و ناراحتیهایش بر سر همه یکجور می ریزد تاب نمی آورند و یا شاید جوری بارشان آورده اند که دیگر با هیچ کس و هیچ چیز راضی نمی شوند برای همین هم خود کشی ، قاچاق دارو و این آخری ها هم تحت پ ی گ ر د به خاطر ح ک م ا ر ت د ا د از ناراحت کننده ترین چیزهایی بود که برای آشنایان فارغ التحصیل " سمپاد " شنیدم .
چند وقت پیش از برادرم که خودش یکی از مجربین ( دانش آموخته و معلم ) آنجاست پرسیدم : " شنیدم قراره سمپاد منحل بشه ؟" برق خوشحالی در چشمانش موج زد و گفت :" امیدوارم ! "
خانه پدر بزرگ توی یکی از شهرهای استان فارس بود ، درندشت با یک حوض وسیع وسط حیاط و دو باغچه بزرگ و عمیق دو طرف و در راستای حوض ، به خاطر شرایط آب و هوا سطح باغچه ها نیم متری از کف حیاط پایین تر بود و دو سمت حیاط دوخانه تابستان نشین و زمستان نشین بود که عملا ما وقتی به آنجا مسافرت می کردیم همیشه در یک سمت آن روزگار می گذراندیم و این سمت دیگر بود که جذاب و رازآلود و تاریک بود . یک در بزرگ چوبی در ارتفاع قامت من از زمین در انتهای راهرویی قرار داشت و من همیشه انتظار باز شدن این در را می کشیدم ، توی تصوراتم آن طرف در دنیای دیگری بود با موجودات دیگر ، چند بار که در باز شده بود یک عالمه ظروف مسی بزرگ دیده بودم و بعد فکر می کردم که اینها جای خواب آن موجودات است . در واقع بیشتر کودکی من به آفرینش موجوداتی گذشت که خودم از آنها می ترسیدم . توی خانه و حیاط می پلکیدم و هرروز برای خودم سرگرمی جدیدی کشف می کردم . مادرم که توی آن شهر یک سری فک و فامیل داشت که بچه های هم سن من داشتند فکر می کرد بالطبع اگر من با آنها باشم بیشتر خوشحال خواهم بود و نمی دانست وقتی آن بچه های فامیل سر ظهر توی خانه شان برای نماز به صف می شوند و من عین بز نگاهشان می کنم چه زجری می کشم و ترجیح می دهم تک و تنها توی خانه پدر بزرگ باشم .
روی دو ضلع حوض حیاط خانهء پدر بزرگ دو کلهء شیر سنگی بود که البته من تا وقتی تخت جمشید را ندیده بودم نمی دانستم اینها قرار است شیر باشند و فکر می کردم اجداد همان موجودات آنور در هستند . سر و دهان شیرها سوراخ بود و این دو سوراخ با یک فرم ال شکل به هم مرتبط بودند ، روزها که دور و بر حوض می گشتم و سنجاقک ها را با پاشیدن آب می تاراندم و دمپایی هایم را روی آب شناور می کردم یکی از کارهایم هم این بود که شلنگ آب را از توی دهان آقا شیره رد کنم و از سرش بیرون بیاورم ، آب را که باز می کردی از کلهء شیر فواره می زد و خیلی هیجان انگیز بود . بعد مادر بزرگ می آمد وضو بگیرد ، شیر آب را که باز می کرد آب می پاشید به سر و صورتش و می گفت : اه بچه جان نجسم کردی و من نمی فهمیدم چطور همان آبی که با آن وضو می گیرند می تواند نجس هم بکند . پدر بزرگ مذهبی نبود و می خندید و احتمالا از اینکه کاربردی برای آن شیرهای بی مصرف پیدا شده بود به من می بالید .
بعد مادر بزرگ که می دید من به لولیدن توی حیاط علاقه دارم یک سبد کوچک به دستم می داد و می گفت برو لیمو بچین تا برای همه شربت آبلیمو درست کنم ، برای تو یک پارچ بزرگ درست می کنم . غافل از اینکه من نه تنها به شربت آبلیمو کوچکترین علاقه ای نداشتم بلکه از درخت لیمو متنفر بودم ، درختی که پر از خارهای ریز نادیدنی بود و تن آدم را خراش می داد .
یادم هست یک بار عمدا پاهایم را با یک تکه چوب باریک که توی باغچه افتاده بود خراش دادم و مادر بزرگ که آنها را دید گفت : الهی بمیرم برای بچه ام ! نمی خواد بری لیمو بچینی ، بعد پدر بزرگ گیر داد که درخت که بالای سرت بوده چطور پاهات زخمی شده و من هم خیلی از باهوش بودن پدر بزرگ و خنگی خودم لجم گرفت .
راهنمایی مدرسه ای می رفتم که از اول راهنمایی تا آخر دبیرستان با هم بودند . خانه مان توی شهرک مسکونی در غرب تهران بود و سرویس داشتم . سال اول راننده ای داشتیم که شب کار بود و تقریبا نصف سال دیر به ما می رسید . من لرزان از سرما توی تاریکی اول صبح سر کوچه می ایستادم و بعد از نیم ساعت که از آمدن سرویس نا امید می شدم دستی تکان می دادم و دوست دیگری که سر سه کوچه پایین تر می ایستاد پیش من می آمد تا با هم به سراغ یکی از بچه های دبیرستانی برویم و جمعا تاکسی بگیریم . هیچوقت توی خانه نمی گفتم که ما اکثر روزها بدون سرویس به مدرسه می رویم چون احساس می کردم که یک جای کار تقصیر من است و پدر هم با شنیدنش فقط عصبانی می شود و به همهء دست اندرکاران مدرسه ام فحش می دهد .به مدرسه که می رسیدیم برای گرفتن پول تاکسی و شکایت به دفتر سرویس ها می رفتیم . مسئول سرویس ها آقایی بود که بچه ها می گفتند معتاد است و سیگار از گوشهء لبش نمی افتاد . رو به دختر دبیرستانی که همراه ما بود می کرد و با چشمکی می گفت : خانم ....شما باید غمض عین داشته باشید ! این جمله را هر روز تکرار می کرد و جوری هم آن را کش می داد که بیشتر شبیه غمزه عین بود . من هر روز توی تخیلاتم می دیدم که آقای مسئول سرویس رفته خواستگاری سال بالایی ما و دلم به حال بدبختی زندگی مشترکشان می سوخت .
مادرم معلم بود و آنهایی که شرایط مرا داشته اند می دانند که درس خواندن توی یک چنین محیطی سخت است . خصوصا برای من که اصولا از حفظیات فراری بودم و کرم خاصی داشتم که شبهای امتحان یک کار دیگر بکنم . کتاب رمانم را لای کتاب درسی می گذاشتم و هرکس تو می آمد تا مثلا میوه ای چیزی برایم بیاورد فکر می کرد دارم درس می خوانم .وآنقدرهم بدبین بودم که فکر می کردم رسیدگی به خوراک من در چنین شرایطی صرفا بهانه ایست برای چک کردن من . آن روزها تلویزیون فیلم تکراری زیاد می گذاشت و من که توی اتاقم مشغول خواندن داستان بودم به محض اینکه موزیک شروع فیلم را می شنیدم داد می زدم و اسم فیلم را می گفتم ، بعد برای اینکه ببینم درست حدس زدم یا نه می رفتم سروقت تلویزیون و مامان که انگار یک لحظه حضور من هم در آنجا برایش به منزله تنبلی کردن بود می گفت : مگه تو امتحان نداری ؟ و من توی اتاقم می آمدم و با احساس شجاعتی که به خاطر این تشر بهم دست داده بود تا نیمه های شب داستان می خواندم . یادم هست یکبار آنقدر برای اپونین گریه کردم که زیرچشمهایم گود افتاد و مادر دلش به حالم سوخت و گفت که زیاد درس خواندم و بهتر است بخوابم و من که می خواستم ادامهء رمانم را بخوانم با خود شیرینی گفتم : نه ! حالا یک دور دیگر هم دوره می کنم ...
ده پانزده سالی از من بزرگتر بود و اولین عشق زندگیم بود ، او بود که چهارشنبه سوری ها مرا زیر بغلش جا می داد و با هم از روی آتش می پریدیم و من توی همان حالتی که چشمهایم از هیجان و ترس گرد بود فکر می کردم بزرگ که شدم عروسی می کنیم و او را هم همانطور که بود تصور می کردم ، انگار قرار است او فریز شود و من فقط بزرگ شوم . او بود که با وجود مخالفتهای برادرم دارت ساختن با سر کبریت را یادم داد ومرا ترک دوچرخهء بزرگش نشاند . یک بار یکی از تیله هایم را با مال او عوض کردم . بعدش عذاب وجدان گرفتم و خواستم برش گردانم تا مدتها که فرصت برگرداندنش پیدا نمی شد بعد هم تیلهء او را می دانستم کدام است ولی یادم رفته بود کدام یکی تیله من است.دست آخر هم مال او را برگرداندم ولی یکی از تیله هایم کم شد ! امسال پسر نوجوان و پدرش را در عرض سه ماه به خاطر سرطان از دست داد ومن که نتوانستم چهره فریز شده اش را جایگزین ظاهر شکسته اش کنم ، هنوز حتی تسلیت هم نگفته ام ...
فاصلهء خانهء ما تا خانه دوستم به اندازه طول یک بلوار بود و هر روز ظهر که از خواب بعد از ظهر فرار می کردم ، سوار دوچرخه ام می شدم و تا خانهء آنها رکاب می زدم تا توی حیاط خانه شان شوت یه ضرب بازی کنیم . به کوچه شان رسیده بودم که صدای موتور گازی را پشت سرم احساس کردم ، بعد هم صدا قطع شد و کسی داد زد : دختر خانم ! هنوز حتی مدرسه هم نمی رفتم برای همین به صدایی که انگار درخواست کمک داشت با غرور جواب دادم . گفت که موتورش خراب شده و باید کمکش کنم . نزدیک رفتم تا مثلا کمکش کنم که یکهو یادم آمد تا حالا داشته با موتورش پشت سرم میرانده . سوار دوچرخه ام شدم و فرار کردم . یکبار دیگر صدایم زد ، همانطور که با سرعت پا می زدم برگشتم و برای اولین بار چیزی از مردانگی را دیدم که هرگز ندیده بود . تا یک هفته تب کردم و از تصور دیدن ممنوعیات زندگی عذاب وجدان گرفته بود . به هیچکس چیزی نگفتم و همه فکر می کردند از ترس دزد مریض شده ام
4 سال از من کوچکتر بود و تا 8 سالگی با ما زندگی می کرد و مثل برادر کوچکتر من بود . من که با برادر بزرگم همین اختلاف سن را داشتم ولی هیچ وقت دعوا نمی کردیم ، عملا تمام دعواهای خواهر برادریم را با او داشته ام.. پدرم که چند سالی از ما دور بود و عموی او هم بود مایهء حسادت و دعوا بود . می ترسیدم او را بیشتر دوست داشته باشد و در عالم بچگی می ترسیدم یکبار دیگر پدرم به واسطهء پسر عمو از من گرفته شود . یک بار کار بدی در حقش کردم که یادم نیست چه بود . فقط می دانم پدر عصبانی به سراغمان آمد . دادی زد و ما هردو که تا به حال طعم کتک را نچشیده بودیم چشمهایمان را بستیم و بعد با صدایی که آمد وحشتزده نگاه کردیم . در خرد شدهء یکی از اتاقها تا مدتها یادآور جنایتهای من در حق پسرعمو بود و کسی آن را درست نمی کرد .
توی بند س ی ا س ی به دنیا آمده بود ، یک ساله بود که دیدمش و من 5 ساله هیچی نمی گفت . گفتند : ببرش باهاش بازی کن تا احساس تنهایی نکنه ، با حس بزرگتری دستش را گرفتم و توی خانه را افتادیم به آشپزخانه که رسیدیم انگشتش را به سمت یخچال ساید بای ساید بزرگ سبز رنگ گرفت و انگار که پدیده آشنایی دیده باشد گفت : انباری ! بردمش توی حیاط و از این گل های جعفری بدبو 2 تا کندم ، یکی را به موهایم زدم و دومی را به دستش دادم که یکهو زد زیر گریه ، یادم نیست به خاطر سکوت حیاط ترسیده بود یا از گل ها خوشش نیامد ، یادم نیست چطور گریه اش بند آمد ، یادم نیست کی اسم وسایل خانه را یاد گرفت ...
من ، پانته آ ، بابک و شهرزاد و بقیه که یادم نیست اسمشان چی بود یک بازی شبیه بالا بلندی از خودمان اختراع کرده بودیم ، فقط به جای بالا رفتن از بلندی برای فرار از دست گرگ از این حلقه های هلاهوپ جا به جای حیاط گذاشته بودیم و توی آنها می رفتیم که یعنی دیگر گرگ حق نداشت ما را بگیرد ، اسباب بازی همگانی و در دسترس رنگی . دویدم و خودم را به یکیشان رساندم ، پایم رویش لیز خورد و گرگ بدجنس هم که احساس می کرد مرا پیش از ورود به حلقه گرفته ضربهء محکمی به پشتم زد ، عین یک مصلوب و با قفسهء سینه روی زمین افتادم و همه چیز سیاه شد ، یادم هست که نفسم در نمی آمد و اولین باری بود که مرگ را تجربه می کردم ولی یادم نیست بچه ها کی به سراغ مامانم رفته بودند و گفته بودن : خانم فلانی " لیلا " مرد !
آن روزها قحطی " رنگ " بود . هر چیز رنگی می توانست جذاب ترین پدیده زندگی یک بچه به حساب بیاید ، بلوز شلوارهای خانه که نخی بودند همه گیر شده بود که سر آستین ها و پاچه های آنها نواری دوخته شده بود و روی سینه اش گلدوزی آدمک های چینی بود و دگمه های فشاری داشت . خیلی دوستشان داشتم و به اجبار و فقط برای شستن از تنم بیرون می آوردمشان . اول دبستان بودم و فاصلهء خانه تا مدرسه را که 10 دقیقه ای بود صبح ها پیاده می رفتم . توی مسیر مدرسه بودم ساندویچ نان و پنیر سق می زدم و کمی دیرم شده بود ، تقریبا سر کوچه مدرسه بودم که صدای زنگ در آمد و همان موقع نگاهی به پایین و پاهایم انداختم ، شلوار خانهء عزیز و دمپایی پایم بود ، یادم نیست چطور به سمت خانه دویدم و یادم نیست کی به مدرسه رسیدم ...
13 به در بود و رفته بودیم جایی که کوهکی هم داشت ، شوهر خاله ام و چند نفر دیگر قبل از ناهار رفتند کوه نوردی ، ما در حالیکه بازی می کردیم می دیدیمشان و برایشان دست تکان می دادیم ، موقع ظهر شد و یکیشان برگشت ، گفت شوهر خاله ام کمی م س ت شده و نمی توانند از کوه پایین بیایند . یک جاهایی گیر کرده بودند و خیلی هم انگار هشیار نبودند ، یادم نیست کی پایین رسیدند ولی شب شده بود ، یادم نیست چه موقع به ما بچه ها ناهار دادند ولی یادم مانده که من همیشه از بلندی می ترسیدم ، از همان موقع که چند تا آدم بزرگ را روبرویم می دیدم که گیر کرده اند و پایین نمی آیند ، امسال که شوهر خاله ام فوت کرد یاد آن روز افتادم که خیلی برایش نگران بودم و کاری برایش از دستم بر نمی آمد ...
راهنمایی را در مدرسه فرزانه های تهران گذراندم ، یادم هست که مثل دبیرستانی ها ، فیزیک ، شیمی ، زیست داشتیم و معلم فیزیک یکی از این سالها مان با معلم دینی مشترک بود ، سر کلاس فیزیک بودیم که من و یک همنام و چند نفر دیگر برای فرار از درس و با سوء استفاده از یکی بودن معلممان بحث را به " جبر " و " اختیار " و مسائل احمقانهء دیگر کشاندیم ، یادم نیست چه چیزهایی می پرسیدیم و یادم نیست معلم بیچاره چه جوابمان می داد ، فقط یادم هست که گریه کرد و ما بی خیال شدیم و از او هم قول گرفتیم که مسئله همانجا پیش خودمان بماند ، فردایش همه مان را دفتر خواستند و مسئله تعلیق و تعهد و اینها مطرح شد ، پدر و مادرها همه آمدند و عذرخواهی کردند ولی از خانهء ما کسی نیامد ، پدر گفته بود که هر گندی بزنم مسئولیتش پای خودم است و برای همین مسئول و خاطی شناخته شدم و برای توجیه بیشتر از طرف مدرسه بردندم پیش ح د ا د ع ا د ل !!!یادم نیست توجیه شدم یا نشدم ولی یادم ماند که فقط قول مادر پدر خودم قول است و نه هیچ آدم بزرگ دیگری ...
خانهء خاله و دختر خاله ام دو آپارتمان جداگانهء کنار هم بودند و خانهء خاله از این مهمانی های زنانه یا ختم انعام یا یک همچین چیزی بود ، من و پسرخاله ام را که آن روزها شهرهء شیطنت بود فرستادند تا از خانهء دختر خاله صندلی بیاوریم ، صندلی ها را دوتا دوتا توی آسانسور می گذاشتیم و با مشقت می آوردیم این یکی خانه ، یادم نیست چرا ما دوتا بچه را برای این کار فرستاده بودند ولی یادم هست که آخرین سری صندلی ها را می آوردیم و مهمان های خودی همه رسیده بودند و خانه شلوغ بود ، توی آسانسور بودیم که جناب پسرخاله یکهو به فکر شیرین کاری افتاد و دو دستش را محکم روی در آسانسور کوبید ، درها کنار رفتند و دیوار آجری بیرون زد و بعد هر دگمه ای را زدیم آسانسور راه نیفتاد ، یادم نیست چه کسی از ساکنان ما را پیدا کرد ولی یادم هست که خیلی اون تو ماندیم و هیچ کس از فامیل یاد ما نیفتاد ...
خانهء عمه ام درندشت بود و وقتی مهمان ها توی میهمان خانه جمع بودند کسی یاد بچه ها نمی افتاد که تمام کمد 4 در بزرگ رختخواب تشک عمه را بیرون می ریختند و بازی می کردند ، بعد هم که ما را با آن وضعیت پیدا می کردند عمه ام آنقدر صبور و آرام بود و آنقدر بچه ها را دوست داشت و یکی یکی همه چیز را جمع می کرد و سر جایش می گذاشت که ما هم اصلا تنبیه نمی شدیم تا دفعهء بعد کارمان را تکرار نکنیم . یک روز فقط من و پسر عمه بودیم و بقیه توی حیاط بودند ، گفت بیا برویم توی کمد نقش عروس داماد را بازی کنیم ، قبول کردم و با هم تشک ها را پله کردیم و توی کمد رفتیم ، به قله که رسیدیم از نیت شومش که احتمالا در حد ماچ کردن صورت اینجانب بود پی بردم ، گفتم من بروم آب بخورم و برگردم ، بیرون که آمدم در کمد را رویش قفل کردم و پیش بقیه به حیاط رفتم ، یادم نیست کی برگشتیم ولی یادم هست که پسر عمه ام را دیدم که آب دستش می دهند و صورتش از گریه خیس و کبود است ، یادم نیست برای این کارم تنبیه شدم یا نه و یادم نیست اصلا لو داد که من این بلا را سرش آوردم یا نه ...
از فرزانه های تهران شوتم کردند بیرون ، خیلی ها را آن سال بیرون کردند که احتمالا در میزان باهوشیشان و مسائل دیگر شک بود و یکیشان هم دختر 8 ساله ای بود که همکلاسی ما ( سوم راهنمایی ) بود یادم نیست بقیه چه کار کردند ولی من چند تا مدرسه همان دور و بر رفتم ( مثل نرجس و ...) و ثبت نامم نکردند ، یکی می گفت کارنامهء پرورشی نداری ، یکی می گفت معدل 19 به بالا نداری و ...من هم لج کردم و گفتم دیگر مدرسه نمی روم ، مادرم صبح تا شب غصه می خورد که ببین بچه هایی که مردم راجع بهشان چطور فکر می کنند در واقع چطوری اند !!! آخرهای تابستان بود که اسمم را توی یک مدرسه پر جمعیت نوشتند ، جایی که تمام تصورات مرا از زندگی و آدمها عوض کرد ، یادم هست که یکی از همکلاسیهایمان بعد از مدتی دیگر مدرسه نیامد ، معلم ها می گفتند که از آن مدرسه رفته ولی یادم نیست که چرا ماها می دانستیم که او حامله است ! یادم نیست چه بلایی سر دخترک و بچه اش آمد ولی یادم هست که من تازه فهمیدم دنیای زنانه یعنی چه ...
اولین باری بود که ازپروژه ای پول در آوردیم ، سال اول دانشگاه بودیم و حمام قدیمی واقع در تکیه سمنان را رولووه (برداشت به قصد ترسیم یک فضا )کردیم و بعدش هم به میراث فرهنگی فروختیم ، 3 تا دختر بودیم و به علت کمبود وقت قرار شده بود مسئول حمام که حالا موزه بود روز جمعه بیاید و بی سر و صدا و بدون اینکه کسی بفهمد در را برایمان باز کند ، روز قبلش توی رستوران هتل با چند تا پسر همسن و سال رفیق شده بودیم و قرار شده بود بیایند کمکمان . صبح جمعه یادم نیست به چه دلیلی پسرها را قال گذاشتیم و خودمان رفتیم ، آقای مسئول در را به رویمان باز کرد و بعد هم از آن طرف رویمان قفل کرد و قرار شد ظهر بیاید ، همان تکیه ، ورودی مسجد هم بود و تمام خطبه های نماز جمعه را شنیدیم ، ظهر شد و آقای نگهبان نیامد ، دو دوست من سر 5 سانت قناصی ( قناسی ؟! ) فضای خزینه داد و بیداد راه انداخته بودند و من داشتم از گرسنگی می مردم ، یادم نیست که کی از آن تو بیرون آمدیم ولی یادم هست که از قال گذاشتن پسرها خیلی خوشحال شده بودیم ...
با یک سری از همکلاسیهای پسرمان برای بررسی بناهای کرمان رفته بودیم ، جاهایی که باید تحلیل می کردیم و عکس می گرفتیم مشترک نبود و آنجا هم توی کوچه و بازار همدیگر را می دیدیم یک روز یکی از پسرها پیشمان آمد و گفت یکی از بناهایشان یک حمام دایر زنانه است ، قرار شد قبل از شروع ساعت کار حمام ما برویم و برایشان عکس بگیریم . یادم نیست چرا این بنا به آنها افتاده بود ولی یادم هست وقتی در حال عکاسی بودیم زنهای تپل مپل زیادی با سر و صدا توی حمام ریختند و شروع کردند به لخت شدن ! هرچه می گفتیم صبر کنند یا لا اقل توی کادر عکس نیایند می خندیدند و گوش نمی کردند . یادم نست چقدر کارمان پیشرفت ولی یادم هست که خیس از عرق بیرون آمدیم و پسرها هم کلی دعوایمان کردند که چرا عکس های پرسوناژ دار نگرفتیم ...
به سر مناره اشتر، رود و فغان بر آرد
که نهان شدستم اینجا ، مکنیدم آشکارا
نمی دانم قبل از این کجا بوده ام و بعدها کجا می روم . بیش از اینکه به زاده شدن بیندیشم به مرگ فکر می کنم و می دانم که هر تولدی پیغامبر نزدیک شدن مرگ است .
خشک چوب و خشک سیم و خشک پوست
از کجا می آید این آوای دوست ؟.....
شاید به نظر مضحک بیاد. ولی اول از شکلش خوشم اومد . از هر جهتی یه شکله . مثل مجسمه های"هنری مور" ! با این تفاوت که سالها قبل از اون ابداع شده . صداشو شنیده بودم ، ولی تو اون عالم بچه گی تشخیص نمی دادم که کدوم صدا مال کدوم سازه ؟ بعد که فهمیدم این صدای زنگ دار خوشگل مال دلبر منه دیگه عاشقش شدم . دوازده ساله که بودم مدرسه مون یه سری کلاسهای آزاد فوق برنامه مثل ویولن و سه تار و انیمیشن و نجوم و ...گذاشت. از همون وقتی که فهمیدم تصمیم گرفتم بالاخره به وصال عشقم برسم و" تار" بزنم ولی دوتا مشکل وجود داشت . اولا که وزن تار اندازهء خودم بود و هیکلش از من هم بزرگتر بود . دوما مدرسه کلاس سه تار داشت نه تار ! تو اون عالم بچه گی بهم گفتن اگه سه تار رو یاد بگیری بعدا می تونی تار بزنی و این ساز به قد و قواره ات هم بیشتر میاد . خلاصه آموزش سه تار رو شروع کردم در حالیکه فکر معشوق قدیمی همیشه تو سرم بود و به زودی یه مشکل بزرگ تر پیدا کردم ...: از معلم سه تارم متنفرشده بودم . همه چیز بود جز هنرمند . همه حسی داشت جز احساسات شاعرانه برای هماغوشی با ساز. خلاصه بعد از مدتی از خیر معشوق جایگزین قلابی گذشتم و تا مدت زیادی ( حدود سیزده سال !!!!) بی خیال هر نوع آموختن موسیقی شدم .
جایگزین یک چیز هیچ وقت خود آن نیست . به قول ابراهیمی نمایش یک مقوله خود آن نیست حتی در اوج شباهت . بعدها بزرگ می شدم و خواسته هام هم بزرگ می شد خیلی پیش آمد که به جایگزین ها رضایت دهم و همیشه هم دلایل مختلفی داشت ...
- این به صلاحته دختر ...
- این خیلی راحت تره ...
- اون که به دست نمیاد ولی اینم فرق زیادی با اون نداره ...
- این با شرایط فعلی تو بیشتر جور در میاد...
- حالا فعلا با این کنار بیا ! بعدا اونم به دست میاد...
- شاید الان زمان اون نشده ، الان حتما زمان اینه ...
ولی هیچ وقت صلاح نشد که اونی که می خواستم بشه ... اون چیزی که سخت تره به دست نیومد ... شرایط هیچ وقت جور نشد ...خیلی پیش اومد که من کنار بیام ولی خواسته هام کنار نیومدن ....زمان هم هیچ وقت نرسید ...
الان یه آدم بزرگ ام که بعضی خواسته هام خیلی کوچیکن و اصلا بهم نمی آد. بعضی هاشون بچه گانه اند . بعضی دیگه دور از ذهن شدن و خیلی های دیگه به نظر اطرافیانم مضحک میاد و بیشترشون فقط به صورت یه تصویر قدیمی در اومدن که یاد آوریشون عذابم می ده ...راستش الان دیگه دلیل اش رو نمی فهمم که چرا آدم باید قانع باشه و از خیر "جنس اصل "به دلیل محدودیت بگذره . من اگه بچه دار بشم همه جور چیزی بهش یاد می دم جز قناعت . بدست آوردن اصل خواسته ، چه مادی باشه و چه معنوی ، چه از جنس عشق باشه چه پول ، چه آرزویی دور از دست رس باشه و چه خواستن توت فرنگی در اواخر پاییز ، خیلی مهمه !!! بگذار آدم حس نرسیدن رو تجربه کنه و بشینه براش یک عالمه عر بزنه ولی هیچ وقت نفهمه که باید قانع باشه . قناعت و بسنده کردن از اون چیزهای احمقانه اییه که به هیچ دردی نمی خوره !
خوشا به حال آنها که دری برای قفل کردن ندارند ...
در میان این همه خاطرات " صد سال تنهایی " ، کوچ نشینان و کولی هایی که به ماکوندو می آمدند برایم از همه پر رنگ تر بودند . آدمهای عجیبی که در آن برهوت شعور به معرفت هایی غریب دست یافته بودند . آدمهایی که چیزی نداشتند تا از دست بدهند و برای همین همه چیز به دست می آوردند . تاریخ نداشتند ، گذشته ای نداشتند و هر لحظه و در هر حال زندگی می کردند یا بهتر بگویم زندگی را می خوردند...ملکیادس !
"- مردم چرا غمگینند؟
- ساده است . مردم اسیر سرگذشت شخصی شانند .
همه اعتقاد دارند که هدف این زندگی پیروی از یک برنامه است . کسی از خودش نمی پرسد که آیا این برنامهء خود اوست یا دیگری آن را برایش ریخته . تجربه کسب می کنند ، خاطره می اندوزند ، مال جمع می کنند و نظرات دیگران را بر دوش می کشند که سنگین تر از حد توان آنهاست . بنابر این رویاهای خودشان را از یاد می برند ...."
تجربه کسب می کنم . تجربه تقریبا همیشه هم معنی درد است ، با این حال به دانشم افزوده می شود . چندین برابر سن ام آدم دیده و شنیده ام . داستان هایشان را گفته اند و رفته اند . داستانهایشان دانش من است . هرکدام تجربه ای دارند که آن را بی بها یا با بها به من می دهند . دانش آدمها به یکدیگر نیز منتقل می شود و در آخر انبان من پر است از اندوختهء دانش !
یک آدم جدید می آید ، با داستانی نو و طرحی نو ، مثل همهء آنهایی که در زمان خودشان نو بودند . اندوخته ام را کنار می گذارم تا بشنومش و تجربهء او را هم به بقیه بیفزایم ...بارها شنیده ام که از " فلانی آدم با تجربه ایست " مثل تمجید استفاده می کنند . تجربه ای که در تجربه کردن جدید به کار نیاید به هیچ نمی ارزد همانطور که " معرفت انباشته تنها به درد آشپزی می خورد " !
تجربه اي که به شناختن افراد کمک نکند . کل قبيله را هم نمي شناسد
قبیله ای که در آن زندگی می کنیم را چقدر میشناسیم ؟من که بعد از سالها می دانم که نمی شناسمش و فقط به آن عادت کردم.
" کسانی که با ما فرق دارند ، خطرناکند ، اهل قبیله ای دیگرند و آمده اند تا زمین ها و زن های ما را بگیرند "
کافیست نگاهی به کاریکاتورهای دانمارکی بیاندازیم تا ببینیم آنها هم درست به اندازهء خود ما احمق اند . که آن پیرمرد هم قبیله ای مان جلوی دوربین گریه می کند که به ساحت ... توهین کرده اند و حتی نمی داند که کاریکاتور چطور چیزی ست .
" عشق کوچک است ، فقط برای یک نفر جا دارد ، و مراقب باش نفرین و کفر است اگر بخواهی بگویی گنجایش قلب بیش از این است "
بهش می گویی دوستش داری و بابت چیزهایی که به تو یاد می دهد برایش ارزش قائلی . او هم سر تکان می دهد که یعنی می فهمد ...سال بعد به تو پیشنهادی می دهد و وقتی می گویی : من متعهدم ! چشمانش بیرون می زند و قیافه ای عصبانی می گیرد که یعنی : نگفته بودی !!!
" بعد از ازدواج اجازه داریم مالک جسم و روح همسر خود بشویم "
زن به خاطر آزارهای زیادی که از هم قبیله ای ها و همسر و قبیله اش دیده به قبیلهء دیگری کوچ می کند و بعد تو را به بازجویی می خواهند که می دانی جرم آدم ربایی چیست ؟
" باید شغلی را برگزینیم که از آن متنفریم ، چرا که جامعهء ما سازماندهی شده و ما بخشی از آنیم . اگر هرکس کاری را بکند که دلش می خواهد، کار دنیا پیش نمی رود ."
بعد از نیم ساعت مصاحبه و سوال و جواب به زبان آدمهای قبیلهء دیگر . می گوید که اینجا جنبهء آرتیستیک روح شما ارضا نمی شود وباز هم خدایش بیامرزد که می گوید و تو با احساس دردی درون شکم فکر می کنی که لا اقل پول که می دهند و طوری به طرف می گویی مشکلی وجود ندارد که یعنی من شکر بخورم بخواهم آرتیست بازی در بیاورم ....
" باید حتی الامکان نگوییم نه ! چرا که مردم بیشتر دوست دارند بگوییم بله ! بله گفتن به ما اجازه می دهد در این دنیای پر خصومت بقا یابیم ."
دلم برایت تنگ شده بیا ببینمت ! حالا جرئت داری بگو اما دل من برای تو تنگ نشده .خانم من قول داده ام این کار را شنبه تحویل بدهم ، روی شما هم حساب کردم ( اگر می توانی بگو آدم فقط از طرف خودش قول می دهد نه بقیه ) . این همه وقت است کلاس آواز می روی ، اگر یک دهن برای ما نخوانی ناراحت می شویم ، بگو که برای خودت می روی نه مردم ! بگو !....
" نظر و فکر دیگران ، از احساس ما مهم تر است "
حالم خوب نیست . به نظر من که فقط خسته ای !
چته ؟ هیچی خسته ام ! چرا دروغ می گی . من می شناسمت . خوب بگو از چی ناراحتی ؟
چته ؟ نمی دونم ! خوب بگو نمی خوام بگم یا به تو ربطی نداره . این دیگه چه جور جوابیه ؟
"اگر رفتار متفاوتی نشان بدهید از قبیله طرد می شوید ، چرا که ممکن است بیماری تان به بقیه هم سرایت کند و باعث از هم پاشیدن چیزی شوید که سازماندهی اش این قدر دشوار بوده ."
من هیچ وقت مراسم عروسی نخواهم داشت ! بی خود ! مگه عروسی مال تو تنهاست ؟ بعدشم این همه عروسی رفتی باید پس بدی . تازه نمی گی مردم چی می گن ؟ می گن بیوه بوده یا ترشیده ؟ می گن چه گدا بودن ! می گن چه بیشعور بودن . عروسی رسمه ! سنته ! دینه ! ایمانه ! هدفه ! خود خداست !
" همیشه باید توجه کنیم که در غارهای مدرن خودمان چه طور زندگی می کنیم . اگر هم درست ندانیم از یک دکوراتور می خواهیم که تمام تلاشش را بکند تا به دیگران نشان دهد که ما خوش سلیقه ایم ."
خانم تابلوی افقی دراز که بیشتر هم آبی باشه ندارین ؟ نه ! لابد این مدلی الان مد شده اونایی که کشیده بودین رو همه خریدن ؟ .........!!!!!!!!!!!!!!
" باید در روز سه وعده غذا بخوریم ، حتی اگر گرسنه نباشیم . وقتی شکل بدنمان از معیارهای زیبایی خارج می شود باید رژیم غذایی و روزه بگیریم ، حتا اگر از شکل بیفتیم ."
بخور ! سیرم ! بخور هنوز خودت بچه نداری که بفهمی بخور !
اینجوری که تو همه اش پشت میز نشستی باید ورزش کنی وگرنه چاق می شی !
به نظرت وقتی برایم می ماند ؟....
" باید مطابق الگو لباس بپوشیم ، باید با یا بدون میل ، عشق بازی کنیم . باید به نام جنگ و دفاع آدم بکشیم . باید بخواهیم که زمان زودتر بگذرد و بازنشستگی زودتر برسد . باید در انتخابات و برگزیدن سیاستمدارها شرکت کنیم . باید از هزینه های زندگی شکایت کنیم . باید آرایش مویمان را تغییر دهیم . باید اشخاص متفاوت را نفرین کنیم . باید به خاطر گناهانمان طلب مغفرت کنیم . باید به خودمان ببالیم که حقیقت را می دانیم و قبیله های دیگر را تکفیر کنیم که خدایی دروغین را می پرستند .
فرزندانمان باید راه ما را دنبال کنند ، چرا که ما بزرگتریم و دنیا را می شناسیم .
همیشه باید یک مدرک دانشگاهی داشته باشیم ، حتی اگر هرگز در رشته تحصیلی که ما را مجبور به انتخاب آن کرده اند کاری نیابیم .
باید درس هایی بخوانیم که هرگز به کارمان نمی آید اما می گویند : دانستنش لازم است : جبر ، مثلثات یا قانون حمورابی .
هرگز نباید باعث ناراحتی پدر و مادرمان بشویم ، حتی اگر به خاطرش لازم باشد تمام شادی زندگیمان را پس بزنیم ...باید با صدای کم به موسیقی گوش بدهیم . باید آهسته حرف بزنیم . باید در نهان گریه کنیم . باید با مزه باشیم ..."
( جملات داخل گیومه متعلق به" زهیر" اثر پائولو کوئیلوست)
گالری شماره 2 فرهنگسرای هنر
با احترام از شما و همراه دعوت می شود تا در افتتاحیه نمایشگاه نقاشی
لیلا معظمی
در تاریخ 27 دیماه 1384
ساعت 16-19 شرکت فرمائید.
نمایشگاه تا 3 بهمن 1384 دایر است .
ساعات بازدید 9-19
خیابان شریعتی – خیابان جلفا- خیابان ارسباران -20-02122872818
پنجشنبه نمايشگاه تعطيل و جمعه هم از 2 به بعد باز است

شخصیتهای اصلی :
من حقیقی
من واقع گرا
من ایده آل گرا
عوامل طبیعی و غیر طبیعی !
صدای گویندهء زن رادیو در کلهء "من حقیقی" فریاد می زند : خانومای شب کار ! آقایون بیدار از این که تا الان با برنامهء خودتون همراه بودین ممنونم و امیدوارم که تا صبح در کنار شما ساعات خوشی رو داشته باشیم !
" من حقیقی" از خواب می پرد و ساعت کنار تختش را نگاه می کند . ساعت 3 صبح است .به دنبال صدا از پنجره بیرون را نگاه می کند و ماشین ماموران شهرداری را می بیند که در آن باز است و صدای رادیو از اتاقک راننده می آید .
من ایده آل گرا : عجب آدمهای بیشعورین این آشغال جمع کن ها ! خدا خر رو شناخت بهش شاخ نداد . اینا همونایین که اگه بی .ام .و آخرین مدل داشتن الان با صدای موزیک وحشتناکشون باید از خواب می پریدیم .
من وافع گرا : اینا دقیقا قصدشون اینه که ماهارو از خواب بیدار کنن و بگن ببینین ! ما تا این ساعت کار می کنیم در حالی که شماها تو خواب نازین ! شما یه شب از خواب بیدار می شین ، در صورتیکه ما هرشب بیداریم .اینا هم اینجوری کسب انرژی می کنن دیگه . مگه راه دیگه ای هم بلدن ؟
" من حقیقی " تا صبح کابوس می بیند . خواب اینکه ماموران شهرداری بدن او را توی کیسه ای پیچده اند و توی آشغالها می اندازند . خواب اینکه یک رادیوی بزرگ قدیمی توی جمجه اش کار گذاشته اند و به مجرد اینکه دستش به دماغش می خورد از رادیو موزیک راک بلندی پخش می شود...
مامان دستگیرهء در اتاق را آنچنان به صدا در می آورد که " من حقیقی " از روی ماشین آشغالی سر می خورد و با مخ روی کف آسفالت فرود می آید.
مامان : پاشو دیگه ! لنگ ظهره ! مگه نمی ری سر کار !
من حقیقی : ساعت چنده ؟
مامان : من چه می دونم . بابات رفته سر کار .
من ایده آل گرا : به نظرت ساعت رو با بابای من تنظیم می کنن ؟
مامان از اتاق بیرون می رود و آنچنان در را به هم می کوبد که باقیماندهء خواب هم از کلهء "من حقیقی" بیرون برود .
من ایده آل گرا با سرعت از تخت پایین می آید و پشت سر مامان در را با شدت باز می کند و می گوید : مامان جان می شه بگی من چرا نرفتم تو یه ادارهء معمولی کار کنم و تو یه شرکت خصوصی که کار مال خودمه کار می کنم ؟
مامان : چه می دونم. لابد تنبلی !
من واقع گرا : مامان جونم . خب بگو حالا که من صبح ها دیر می رم سر کار دلت می خواد زود بیدار شم و ور دلت باشم ...مگه نه ؟
" من حقیقی " سوار تاکسی شده و دیرش است . توی دلش به مامان حق می دهد چون با وجود این ترافیک ظهر هم نمی رسد . راننده به طور ناگهانی داخل کوچه ای می پیچد و کمی جلوتر دوباره خیابان بند می آید .
من ایده آل گرا : آقا مسیر قبلی چه فرقی می کرد که راهتونو عوض کردین ؟
راننده : می خوام از یه جای دیگه برم که به ترافیک نخوریم آبجی .
من ایده آل گرا : مرتیکه من می خواستم تو همون مسیر پیاده شم ....اول بپرس بعد فرمونت رو کج کن !
من واقع گرا : این پیاده روی که هر روز به خودت وعده می دی و انجامش نمی دی جور شد ! ای ول !
در حالیکه خیلی دیر شده و " من حقیقی " تند و تند ساعتش را نگاه می کند . دو پیرزن کنار دستیش با آرامش بحث سیاسی می کنند .اول سر و ته مملکت را یکی می کنند و بعد می روند سروقت جوانها . به اینجای بحث که می رسند مدام " من حقیقی " را نگاه می کنند تا تحلیل هایشان را تایید کند .
دو پیرزن : جوانها همهء فکر و ذکرشان شده جنس مخالف و سکس و عیاشی ...( نگاه به من حقیقی ...)
دولت هم به نفعشه اینا اینجوری باشن تا مثل ما بزرگترها بنشینن و بحث های سیاسی بکنن ( نگاه به من حقیقی ...)
من ایده آل گرا : شماها که می خواین به جوونا ترکمون بزنین ، دیگه چرا بحث سیاسی می کنین !
من واقع گرا : این دو تا از اونایین که نوه هاشون سالی یه بار بهشون سرمی زنن و اونم برای اینه که ده دفعهء دیگه که می خوان دوست دختره رو بپیچونن و می گن پیش مادر بزرگشونن دختره شک نکنه . بیچاره ها یه کم توجه کافیشونه تا انرژی امروزشونو کسب کنن!
پیرزنه که کنار دست " من حقیقی " نشسته خیلی چاقه ! بازوها و کمر عرق کرده اش تقریبا تو دهن " من حقیقی " ه !
من ایده آل گرا : می بینه اینقدر چاقه ! یه کم خودشو جمع و جور هم نمی کنه ...
من واقع گرا : آخی . فکر کنم این یکی از اون مادر بزرگ مهربوناست . اینایی که تپلی ان معمولا مهربونترن !
نزدیک ظهر " من حقیقی " به دفتر کارش می رسد .
رئیس : به به ! عروس از حموم در اومد ! می خواستین شب بیایین دیگه !
من ایده آل گرا : نیگا تو رو خدا ! خودش خونش همین بغله . دلی دلی کنان میاد سر کار بعد به من غر می زنه !
من واقع گرا : خدا رو شکر که من این همه مسئولیت رو سرم نیست . بیچاره دلش به من یکی خوشه که بیام کارای دفترو انجام بدم . منم که میزارم ظهر میام ! باید سر یکی خالی کنه دیگه . خود تو مگه همین کارو نمی کنی ؟...
(برای دوری از روده درازی ، ادامه مطلب از ظهر تا شب در متن بعد نوشته خواهد شد . البته اگه عشقتون کشید ! )
یکی بود، یکی نبود
سالیان پیش، در چنین روزی دختری به دنیا آمد که پدرش می گفت نام او را" لیلی" بگذاریم و مادر می گفت : " لیلا" .
لیلا و لیلی از همان جا انگار دو نفر شدند. یکی لیلی که هر سال دبستان را پیش پیش می خواند ، تا سال بعد را جهشی کند و بعد لیلا پشیمان می شد و می رفت سر کلاس خودش می نشست . لیلی می خواست دکتر شود و همهء زیست شناسی دبیرستان را خواند و امتحان تغییر رشته داد . اما لیلا در کنکور ریاضی شرکت کرد و دانشگاه رفت که معمار شود.اوائل دانشگاه بود که لیلی تصمیم گرفت " سینما" بخواند ووقتی خواست کنکور سینما بدهد ، " لیلا" دردسر درست کرد ، یک تصادف و چندین اتفاق بد، که لیلی نتواند دانشگاه قبول شود و همان " اوس معمار" باقی بماند.
الان چند سالی ست که لیلا و لیلی دوست شده اند و سعی دارند یک نفر باشند: " لیلا" یی که نام لیلی اش فراموش شده اما همهء بلند پروازیها و آرزوها و رویاپردازی ها و خل بازی هایش هست وعاقلانگی و منطق لیلاییش هم گاهی ( فقط گاهی ) به یادش می آید.تولد" لیلا" مبارک!

مادرم معلم بچه هایی کمی بزرگتر ازمن بود و همیشه هم به پسربچه ها درس می داد . می گفت دختر بچه ها لوس و ننرند و به سر و کول آدم آویزان می شوند .
. توی خانه که بود ورقه تصحیح می کرد و غذا می پخت و... پدر هم خسته بود ، خستگیی که چون علتش رفع نمی شد هنوز هم خوب نشده ... اولین باری که دفترم را پیششان �9�ب شود و هم معلم عزیز متوجه داستان نشود ...و سخت ترین چیز نوشتن غلط دیکته های دانسته بود .
بزرگتر که شدم ، همیشه شبهای همهء امتحان ها به مادر می گفتم که امتحان انشا و یا ادبیات داریم ، گاهی هم به این بهانه با پدر مشاعره می کردیم و پدر هم همیشه فکر می کرد ( یا که ترجیح می داد اینطور باور کند ) که این مشاعره در امتحان فردای من نقش به سزایی دارد ، پدر صدای خوبی دارد و گاهی در میانهء راه مشاعره می زد زیر آواز و امتحا%9� و پر از نقاشی های بی سر و ته اکسپرسیونیستی بودند که همیشه شبهای امتحان دربدر به دنبال دوست منظمی می گشتم که جزوه هایش را کپی کنم و چون خواندن رسم التحریر دیگران برایم مشکل است هیچ وقت آنها را هم نخواندم .
از دیشب تا به حال مثل آدمهای معتادی که مواد بهشان نرسیده همهء بدنم درد می کند ، شدیدا دلم می خواهد بنویسم و چندین بار صفحه ای را که تویش می نویسم باز کردم و بستم . هر بار دستم به کیبورد می رود و یا یک کاؽ8�م . می دانم که نوشتن یکی از بی ثمرترین ، بی ثمرهای روزمرگی ماو یا لا اقل منست . نوشته هاقرار نیست انتظارات کسی را بر آورده کند و شاید بهتر باشد تکلف ها نباشند که انتظارات هم ایجاد نشوند که بعد مشکل بر آورده نشدنشان قوز بالاقوزنشود .
خوب که فکر می کنم می بینم نمی دانم که از چه چیزهایی خوشم میاید ولی می دانم که از خیلی چیزها بدم میاید :
یادم میاید از همان موقع که خواندن نوشته های کوئیلو مد شده بود ازش بدم م�6ند که چرا فقط یک آدم با کلاس معمولی بمانند در حالیکه می توانند به فرهنگ جامعه و آدم های بی ارزش به وسیلهء نوشتنشان کمک کنند بدم میاید ، از زویا پیرزاد خوشم نمی آید چون تمام نوشته هایش پر از درسهای خانه داری ست و ادعای فمینیستی می کند . از نوشته هایی که نویسنده شان یک فیلسوف یا فیلمساز یا بقال را در زندگیش خوب شناخته و فکر می کند که آن شخص محور عالم است و بقیه چون نمی شناسندش از مرکزهستی دور افتاده اند و ا�AFفتم تا بعد با قربان صدقه رفتن ها و به به چه چه ها از خواننده ها انرژی کسب کنم . فقط خواستم لا اقل خودم بدانم که نوشتن را چه کار بیهوده ای می دانم و چقدرحس های منفی و بد می تواند در کلهء یک " مادر کرم نوشتن " نسبت به نویسنده ها وجود داشته باشد . نوشتنم هم صرفا تکلف است ، پس سعی می کنم چیزهایی را که دوست دارم بخوانم و انتظاری نداشته باشم از کلاه خالی برای بیرون آوردن خرگوش سفید !
* مونتنی ( این تیتر را برای بار دوم


در نمایشگاه مطبوعات بودم که من و یک آقای معمم همزمان با هم از غرفهء مجلهء زنان دیدن می کردیم . اولین چیزی که توجه من و هر کس دیگری را جلب می کرد پوستری بود که در تعداد زیاد همهء دیوارهای غرفه را پوشانده بود با عکسی از سه رخ چهرهء یک زن و نوشتهء : " زنان ، اولین نشریهء فمینیستی ایران " . از مسئول غرفه که دختری هم سن و سال خودم بود پرسیدم که: این رو برای چی نوشتین ؟ با لحنی حاکی از خستگی گفت : وای خانوم من نمی دونم از سردبیرمون بپرسین . حالا شما که خوبه از صبح 100 تا مرد اومدن و همینو پرسیدن ...آقای عمامه بر سر هم پوزخندی به طرف بنده زدند و سرتا پایمان را جوری نگاه کردند که انگار دارند به نجاست نگاه می کنند و بعد هم رفتند ...


من از زن بودن خودم راضی ام و هیچ وقت هم برای یک چنین چیزی تاسف نخوردم بلکه تاسف من بابت اینست که چرا خیلی از دوستان ( آقایون ) به من می گویند که اخلاقهای زنانه ندارم و بر خلاف نظر آنها من این را به حساب تعریف و تمجید نمی گذارم ...
هر آدمی باید مطابق طبیعت وجودیش زندگی کند و رفتار نماید ، حالا اگر من در مواقعی به نظر دوستان مثل یک مرد هستم ایراد یا از رفتار من است ، یا از جامعه که هر رفتار منطقی و آرامی را رفتاری مردانه می بیند و هر عمل پر از تشویش و احساساتی را زنانه ! و یا اینکه ایراد از خود ماست که باور عمومی بر اینست !
فمینیسم در ایران در صدد احقاق حقوق زن است حال آنکه جاهای دیگر دنیا مکتبی پیچیده است که یکی از اهدافش چنین چیزی ست و اصولا به نظر من یک چنین مکتبی در اینجا وجود ندارد !
چرا باید این همه حق پایمال شود که بعد بخواهیم با وصل کردن خودمان به جایی که چیزی هم از آن نمی شناسیم جبرانش کنیم ؟
یادم می آید که جایی از یک متفکر خواندم : " با زنی ازدواج کنید که اگر مرد می بود بهترین دوست شما می شد …" ببینید چه افتضاحی ست که حتی برای سنجش صلاحیت یک زن در بحرانی ترین مرحلهء زندگی یعنی ازدواج معیار مردگونه است !
یک بار یکی از آشنایان ( مرد ) به من گفت که ما برای آنچه که داریم جنگیده ایم ، شما هم اگر حقی می خواهید بروید و بجنگید ! …و من هر چه فکر کردم یادم نیامد که او و سایر مردها کی و چگونه جنگیده اند !!! ولی اقرار می کنم که ما نه تنها نجنگیده ایم بلکه خودمان با دست خودمان داریم هرچه کثافت بهمان می بندند گربه شور می کنیم !
زیبایی و در صدد کسب آن بودن عیب نیست و جزو غریزهء ماست . من و شما هیچ کدام دوست نداریم امل به نظر بیاییم ولی به نظر من لباس و پوشش و آرایش هم باید معیارهای شخصی داشته باشد نه اینکه" مد " کاری کند که همه شبیه هم بشوند . چیزی که این روزها توی ایران اتفاق افتاده …همه انگار از یک کارخانه در آمده اند و این ابلهانه ترین چیزیست که ممکن است برای آدم اتفاق بیفتد . اینکه نتوانی با دیدن نوع پوشش و رنگی که شخص انتخاب می کند تا حدی به شخصیتش پی ببری و تصور کنی که پشت این قالبهای انسانی یا اندیشه ای نیست یا اگر باشد همه یکسان است .
وقتی این مانتوها را می بینم که از شدت تنگی آدم احساس می کند با هر فشار بازدم به قفسهء سینه تمام دگمه ها به اطراف پرت می شوند ، واقعا افسوس می خورم . از خیلی از پسرها شنیده ام که می گویند اینها از پوشیدن" بیکینی " تحریک کننده تر است . و بعد یک چنین آدمی گاهی ادعای فمینیستی هم می کند . باور کنید خنده دار است وقتی که بدانیم یک فمینیست واقعی می گوید هر چیزی که به بدن زن ضرر بزند و فقط باعث زیبا شدن باشد قدغن است ( اپیلاسیون ، پوشیدن سینه بند ، و هزار چیز دیگر که به علت کم روئی نویسنده سانسور می شود ) و بعد هم توی یک مجله می خوانی که برای یک چنین حرکت هایی اسم هم گذاشته اند : " انقلاب ریملی "...چقدر احمقیم ما که فکر می کنیم با این روش داریم انقلاب می کنیم ...نه جانم ! فقط روز به روز بیشتر سرمان توی آخور فرو می رود . کله را فرو تر می کنیم و باسن مبارک رو هوا کردیم ، چیزی که نمی بینیم بماند خودمان را هم در حد یک جنس مرغوب ارائه می کنیم . حالا این چه انقلابیست و اصولا به کجای کی بر می خورد خدا داند ! کاشکی لا اقل این " انقلاب " چیز قشنگی می بود که دل آدم نمی سوخت . گاهی آرایش ها و لباسهایی را می بینم که با خودم می گویم باید یک دورهء مجانی و اجباری " اصول اولیهء زیبایی شناسی " برای ما ایرانیها می گذاشتند حداقل با وجود این همه کثافت منظر بصری مان چیز خوبی می شد ....ولی حیف که نتیجهء این حرکت پرشور و انقلابی ما زنها چیزی نیست جز اینکه همه مان را فقط به یک چشم می بینند... : ظهر روز عاشورا در خیابان خلوتی حاج آقایی که دگمه های پیراهن سیاهش تا خرخره آمده دستهء هزاریش را به من نشان می دهد و من هم آنقدر متعجبم که حتی فرصت نمی کنم از آن فحش های سالی یک بار نثارش کنم . تازه فحش هم بدهم چه می شود ؟ طرف فکر می کند شاید من از ریشش یا از بنز سیاهش ترسیده ام ولی به نظرم اصلا فکر نکند که نه بابا ! دختره اینکاره نبود ...می رود و کمی پایینتر پیشنهادش را به دختر دیگری مطرح می کند...
همیشه سعی می کردم دوستانم از بین پسرها از آن دسته ای باشند که از زور چشم و دل سیری روابطشان با جنس مخالف از روی عقده نباشد و بتوانیم مثل دو تا آدم که یک کم می فهمند با هم صحبت کنیم . ولی گاهی چیزهایی را می بینم که تمام تصورات و پیش فرض هایم به هم میریزد مثل نوشتهء این دوستم که خیلی هم برایم عزیز است ولی خب ...اگر متن این دوست را خواندید مثل من از روی عصبانیت قضاوت نکنید بلکه کمی فکر کنیم که چرا یک پسر ایرانی به چنین مرحله ای از تصورش راجع به زن می رسد ؟ واقعا تعداد زنهایی که نمی خواهند فقط در حد جنس مرغوب بمانند اینقدر کم است که به چشم هم نمی آیند ؟
"بهش می گم سکهء قلب لا اقل کام خودش شیرینه ...
دیگه هر شهد براش زهر هلاهل نمی شه
می گه اون شیرینی به درد شاعر می خوره
که با شمع و گل و پروانه و بلبل بغل هم بذاره
بشینه نیگا کنه ، های های گریه کنه ، شعر بگه
بهش می گم عزیزکم ! جانکم ! امیدکم ! قلبک بازیگوشم !
سکهء قلب اقلا " قلب " است !
می شه باهاش سر یک کسی کلاه گذاشت یا کلاهی برداشت
هیچ قلبی مث تو عاطل و باطل نمی شه
می گه اون قلب فقط به درد ملا می خوره
بهش می گم ملا بازم هرچی باشه دست کم به فکر نفع خودشه
بی خودی منصف و عادل نمی شه
عینهو فرشتهء سر در دیوان قضا ، که حالا 30 ساله چسبیده به دیوار
که چی ؟ که با اون ترازوی نامیزون یه چیزی وزن کنه
می گه هر فرشته ای کاسب و بقال نمی شه
تازه هر بقالی ام اینقده احمق نمی شه ، که با دستمال ببنده چششو
بعد بخواد زردچوبه و فلفل رو با ترازو بکشه
دیگه اون مثقال مثقال نمی شه ، دیگه اون فلفل فلفل نمی شه
بابا ول کن حاج آقا ! دل به فلفل آخه دخلی نداره
فلفل شمام مث سکهء قلب همه چی داره به غیر از فلفل
عینهو قلب شما قلابیست !
توی دل هر چی باشه به جز از عشق و محبت چیزی داخل نمی شه
داش من ! از قول ما به این دل وامونده ات حالی کن :
عشق مث دسته چپق باید حتما دو تا سر داشته باشه
آخه عشق یه سره ، مایهء دردسره
می گه اون عشق فقط به درد خراط می خوره
بهش بگو عقل هم آخه خوب چیزیه
اگه فرهادی شیرینت کو ؟ اگه مجنونی لیلی ت کجاااااست ؟
آخه مرشد ! مجنون اگه لیلی داشت مجنون نمی شد !
وقتی هم شد دیگه عاقل نمی شه ...
بهش بگو دس وردار ! دیگه دیوونه شدن این همه قمپز نداره !
توی دنیا دیوونه فراوونه ! مگه تو نوبرشو اوردی؟"
(شهر قصه - بیژن مفید)
سالی يک بار تو اين روز يک خيز بزرگ بر می دارم و از روی همهء زندگيم می پّرم و وقتی که دارم خيلی نرم از روش می گذرم و نگاهش می کنم، حس می کنم که حتی نمی تونم بشمرمش . پس چطور تونستم اين همه رو تو اين سالها زندگی کنم ؟
خوبه که نمی شه فيلم اين زندگی ها رو مثل فيلم های تلويزيون سانسور کرد وگرنه تو لحظات غم و عصبانيت ممکن بود که گند بزنيم و قسمتهای خيلی مهمی رو حذف کنيم ... من الان در صحت کامل عقل و جان اقرار می کنم که چيزهايی رو که به دست آوردم به اين راحتی از دست نمی دم . حتی اگر درد باشه ... حتی اگر چيزی باشه که هيچی از اون نفهمم ...حتی اگر زخم باشه ...
فروردين همون روز خيز بر انگيز برای منه !
لباسهای کهنه رو دوست دارم . مامان می گه : لیلا ! این بلوزت خیلی وضعش خرابه ! بندازش دور ! می گم : نه مامان ! من عاشق اینم . تن آدمو اذیت نمی کنه !.........عاشق چیزای کهنه ایم ، چون دیگه اذیتمون نمی کنن . دیگه ساب رفتن . دیگه زبری نویی شون تن رو نمی خوره ! آدمها تا بیان کهنه بشن دیگه عادت می شن ! دیگه نمی تونی بندازیشون دور ! دیگه فکر می کنی عاشقشونی ! مسخره است اگه بخوای فکر کنی هر کدوم از اون نوها اگه زیاد کار کنن عشقت می شن و هر کدوم از اون کهنه ها رو اگه مامان یواشکی بندازه دور کم کم از یاد می بریشون ! وقتی از عشق می نویسین می دونین مثل چیه ؟ تا حالا شده یه اتفاق با مزه ای رو که براتون افتاده وقتی برای دوستی تعریف می کنین اصلا نخنده و شما هم فکر کنین که چقدر قضیه بی نمک شد ؟ از عشق که می نویسین ، دیگه عشق نیست ! نوشتن از نخ نمایی حسّیه که حالا دیگه همه می بیننش و حتی سوراخهاشو هم پیدا می کنن ! تو رو خدا اینجوری چیزای کهنه رو بی ارزش نکنین ! چون تنها حسنی که دارن همون اذیت نکردنه که همینو هم از بین می برین . اونوقته که دیگه از اون سوراخهای تازه کشف شده سوز میاد تو و اذیت می کنه !

از خواب بلند شدم . عود روشن کردم، دکمهء ضبط رو بدون توجه به اینکه چی توشه زدم و باز دراز کشیدم .ساعت 8 مامان در اتاق رو با شدت باز کرد و با نگاهی به انبوه لباسهای روی صندلی گفت : پس تو کی یاد می گیری که منظم بشی ساعت هشته ! من با خونسردی گفتم : هروقت شما یاد بگیرین موقع داخل شدن در بزنید... با عصبانیت در رو پشت سر خودش بست . شنیدم که به بابا می گفت : دخترت مثل خودته به هیچ نظم و قانونی احترام نمی ذاره . چند دقیقه بعد بابا به آرومی در زد و تو اومد گفت که تا ماشین رو بیرون می بره می تونم آماده شم و باهاش تا یه جاهایی برم . تقریبا داد زدم و گفتم که نمی خوام سر کار برم ! رفت و به مامان گفت : دخترت دیوونه است . لبه تخت دراز می کشم ، یه درد خفیفی توی معده ام احساس می کنم برا همین رو شکم می خوابم تا با فشار وزنم یه کم دردش خوب شه بالشم رو بغل می کنم و یه دستم به صورت یه 7 از لبهء تخت آویزونه ، اینطوری حس می کنم که خستگی هام از تنم و از تو سرم سر می خوره و از نوک تیز اون هفته میوفته پایین . خوابم می بره و خواب میبینم که مریض شدم و تنها کسی که به عیادتم اومده یکی از همکاران شرکته که اتفاقا یه آقاییه که زن داره وقتی میاد قصد داره روبوسی کنه که من بهش می گم نه ! خانمتون مریض می شه ! مامان دوباره در رو با شدت باز می کنه و می گه : خب اگه مریضی بگو تا بریم دکتر . می گم : اگه بذارین فقط خوابم میاد ! می گه این عودی که تو می سوزونی حال آدمو خراب می کنه سردرد گرفتم . می گم : اگه در رو ببندید بوش نمیاد .........خواب می بینم موهام بلند شده ، تقریبا تا سر شونه هام ، مامان با خوشحالی گفت : خب دیگه وقتشه ! خرمگس خاتون هم اونجا بود و گفت : فقط دخترای محافظه کار موهاشونو بلند می کنن . اونقدر زیر پتو گرمه که خیس خیس شدم بلند می شم و می بینم که موهام خیلی به هم ریخته است سراغ ضبط می رم و صدای لورینا رو می بندم داشت کم کم می رفت رو اعصابم سر جام بر می گردم و می خوابم .... خواب می بینم مایا ( همکلاسی سابق ) اومده دم در و می گه لیلا بیا بریم عروسی فلانی و فلانیه ! می گم : اونا که عین کارد و پنیر بودن . می گه نه اون فیلمشون بود ....عصر شده صدای بابامو می شنوم که به مامان می گه : می گن خواب زیاد از علائم افسردگیه ! مامان می گه نه بابا این که عین زن سعدی همش در گردش و تفریحه ! افسردگیش کجا بود ؟ دیگه نمی شنوم خواب می بینم که منشی شرکت زنگ زده و من طبق معمول صداشو با اون یکی اشتباه می گیرم . می گه آقای دکتر گفتن پروژهء زونهای اداری فردا رو میزم باشه ، آماده ! می گم من خوابم میاد نمی تونم امروز کاری انجام بدم ....الان که دارم خاطره نویسی می کنم شب شده ! احساس حماقت می کنم و اینکه چقدر امروز روز گهی بود ...
<><><><><><><><><><><><>
ببينم کسی يه گالری يا نگارخونهء آشنا نداره که قبل از عيد به من وقت بده ؟
کاش ، باز ، روزکی ،
کاش کاش کاشکی ،
<><><><><><><><><><><><><><>

بچه که بودی همهء کتابهایی رو که بابات می گفتن خوب نیست حتما باید شب امتحان می خوندی ! ( دن آرام - جان شیفته - مسیح باز مصلوب - گوژ پشت نتردام .... حتی ژان کریستف که اون موقع هیچی ازش نفهمیدی )می نشستی روی زمین کنار تخت و تا مامان میومد تو اتاق که برای بچه اش که داره درس می خونه خوردنی بیاره کتاب رمان رو سر می دادی زیر تخت .......حالا یه کتاب رو 3 ماهه داری می خونی همیشه هم فقط تو تاکسی و تو راه رفت و آمدته ...که بعد از 5 دقیقه هم سردرد می گیری و می ذاریش تو کیفت !
بچه که بودی عاشق پسر همسایه می شدی که از همه بهتر فوتبال بازی می کرد و رو پیشونیش هم یه جای شکستگی بود از پنجره بازیشو نگاه می کردی و تو دلت براش آرزو می کردی که از همه بیشتر گل بزنه حالا وقت نمی کنی عاشق بشی اگر هم عاشق بشی طرف حتما و صد در صد برنامهء زندگیش اینه که تو یکی توش نباشی و تنها آرزویی هم که می تونی براش بکنی اینه که به اونی که خودش فکر می کنه اسمش خوشبختیه برسه !
بچه که بودی جلوی ویترین مغازه های لباس فروشی می ایستادی و دوست داشتی وقتی بزرگ شدی خوشگل و خوش هیکل باشی و بعد اون لباس قرمزه رو که آستین نداره و پشتش هم بازه بپوشی و زیاد هم مهم نبود که برای کی و کجا قراره بپوشیش .... حالا نور نئون ویترین ها اذیتت می کنه و چشمهای فروشنده که از پشت شیشه انتظارتو می کشن برات قابل تحمل نیست هنوز هم قرمز رو بیشتر از همه دوست داری ولی فقط یه دست لباس قرمز داری که اونهم کت و شلواره !
بچه که بودی همیشه سر زانوات زخمی بود چون همیشه با پسرهای همسایه کل می انداختی که کی می تونه سراشیبی پارکینگ رو سریعتر با دوچرخه بره همیشه هم اون ته پارکینگ که تاریک بود می ترسیدی و با مخ می خوردی زمین ! حالا هم با پسر ها زیاد حرف می زنی ولی کل نمی اندازی بلکه راجع به سیاست و فلسفه و pop art و
بچه که بودی روی کف سنگی اونقدر با انگشت مورچه ها رو دنبال می کردی که همهء نقوش سنگ کف و تعدادشون رو از حفظ بودی حالا معمار شدی روی زمین راه می ری و حتی نمی بینی که جنسش از چیه !
بچه که بودی یه عالمه داستانهای عجیب غریب تخیلی از خودت می ساختی و بچه های مردم رو باهاشون سرکار می ذاشتی حالا حتی نمی تونی یه داستان بنویسی که یه کم توش تخیل باشه !
بچه که بودی از آقاهای سیبیلو خوشت میومد و دوست داشتی نگاشون کنی و با سيبيلشون بازی کنی... حالا تنها سیبیلی رو که می تونی تحمل کنی سیبیل استالینی باباته !
بچه که بودی خیلی راحت تو خیابون با هر آدمی و هر سنی دوست می شدی بهانهء دوستی یک آبنبات و یا حتی فقط یه لبخند بود ... حالا طرح لبخند یادت نمیاد و فقط شکلات با مزهء تلخ کاکائو دوست داری !
بچه که بودی دوست داشتی بعدا دکتر بشی و تنها بازی آرومی رو هم که دوست داشتی و بلد بودی دکتر بازی بود .... حالا دکتر نشدی تازه دندون پزشکت هم بهت می گه ترسوترین مریض های من آرشیتکت هان ! تو هم حاضری بمیری ولی سالی یه دونه دکتر نری !
بچه که بودی خیلی آروم غدا می خوردی و همیشه همه با صبر همراهیت می کردن ....حالا هم همچنان آروم غدا می خوری ولی همه اونقدر عجله دارن که زود میز غذا جمع می شه و تو هم تنها می مونی !
بچه که بودی همیشه توی عکسها اخم می کردی ولی شیرین بودی .... حالا همیشه توی عکسها لبخند گوشهء لبته ولی با صد من عسل هم نمی شه خوردت !
بچه که بودی همیشه دوست داشتی کفشهای پاشنه چوبی تق تقی بپوشی و عمدا جوری راه بری که بیشتر صدا بدن ... حالا که قد بلند هم نشدی به جز تو مهمونیها کمتر کفش پاشنه بلند می پوشی و دوست داری که هر جا می ری بی صدا بری !
بچه که بودی همیشه سر به هوا راه می رفتی و می خوردی زمین ... حالا همیشه داری آدمها رو نگاه می کنی ولی نمی بینیشون و با کله می خوری زمین و فکر که می کنی می بینی این زمین خوردنه دردش چقدر بیشتره !

ده تا روسری رو امتحان می کنی تا ببینی امروز حس کدومشو داری ! بعد از کلی امتحان رنگهای مختلف و بالاخره انتخاب یکیشون از خونه میای بیرون که یه دفه احساس می کنی شالاپ ...بالای سرت و روی روسریت خیس و سنگین شد ! کفتره رو می بینی که با آرامش بال زد و رفت ........
تو ماشين ، تمام طول مسير به مهمونی رو داشتی به آرومی و با دقت به ناخنهات لاک می زدی و خودتو تحسين می کردی که اين وقت رو توی خونه تلف نکردی ! دم در خونهء طرف بابا جانت يه ترمز اساسی می زنه و قلم موی لاک روی سفيديه تابلوی دامنت يه نقاشيه بی ريخت می کشه ..........
تو صف پمپ بنزين وايسادی ، يه دختر بچهء خوشگل تو ماشين روبرويی بهت لبخند می زنه ، براش دست تکون می دی و جواب می گيری ، يه تل به سرش زده و دو تا گيس بامزه از دو طرف سرش آويزونه که وقتی برات دست تکون ميده به اينور و اونور می رن ! .... با خودت فکر می کنی که از زمون بچگيت يه دونه عکس با موی بلند نداری ، تقريبا هميشه موهاتو کوتاه کوتاه می کردن و بعد هم انتظار داشتن که با دخترای ديگه بری مامان بازی کنی ! خب معلومه که با اون مو آدم به جای اينکه مامان بازی کنه هميشه سر زانواش زخمه ....بعد نگاه می کنی و می بينی دختر بچهه که تو ماشين جلويی بود انگار داره با مامانش دعوا می کنه بعد هم با گريه و عصبانيت تل سرش رو در مياره و به سمت مامان جون پرت می کنه تل که تو هوا تاب می خوره دو تا گيس هم بهش وصله که می خورن تو داشبورد ماشين و دخترک با موهای کوتاه و بغض بر می گرده و تو رو نگاه می کنه ..........
بعد از کلّی وايسادن تو گرما بالاخره يه پيکان مسافرکش برات نگه می داره و سوار می شی ... با خيال راحت رو صندلی عقب می شينی .. جلو کنار راننده يه آقای خوش پوش و ميانسال نشسته ...به سراغ کيفت می ری تا برای گذروندن وقت کتابی از توش در آری که با صدای آقا خوش پوشه توجهت جلب می شه و سرتو بلند می کنی ! آقاهه تقريبا ۱۸۰ درجه برگشته و پاکت سيگارشو رو به تو گرفته و می گه : بفرمائين خانوم ................
با لباس سرتاپا سياه ، ساعت ۴ بعد از ظهره و از مراسم ختم ۳ تا از دوستهای دبيرستانت بر می گردی ! قيافه ات به احتمال زياد شبيه ميت شده و با چشمهايی که از زور گريه تقريبا نمی بينن سعی می کنی جهت رو پيدا کنی .. بالاخره يه جا واميستی که ماشين بگيری که يه دختره با قيافه ای شبيه خانومهای خيابونی به طرفت مياد و بهت می گه : اوهوی خانوم اينجا جای منه .............
تو يکی از سفرهای دانشجوئيت به کرمان با هزار بدبختی خونهء صاحب يه ملک قديمی رو پيدا می کنی ! دوست داری قبل از اينکه تمام خونهء قديمی رو خراب نکردن و خاکشو برای باغهای پسته شون نبردن توی اون خونه رو ببينی با عجله سراغ طرف می ری و با اينکه سر ظهره سعی می کنی شرمندگی رو کنار بذاری .... طرف با روی باز تو و دوستهاتو دعوت می کنه تو خونه و ازتون می خواد که صبر کنين ...بعد می پرسه که ناهار خوردين و وقتی با جواب مثبت شما روبرو می شه شما رو به پای بساط ترياکش دعوت می کنه !!!......... صدای زن و دختراش مياد که احتمالا تو اتاق کناری رو گرفتن و نشستن .............
بعد از کلّی اشغالی بالاخره به اينترنت وصل می شی به مجرد اينکه مسنجرت بالا مياد يه پيغام دعوت برای ديدن webcam دريافت می کنی ٬ از وقتی که يکی از خواننده های وبلاگت تو چت بهت گفته که فکر می کرده اينقدر آدم مغروری باشی که باهاش صحبت نکنی هيچ دعوتی رو رد نکردی ! webcam روشن می شه و بعد با تعجب می بينی که آقا دوربين رو زوم کرده يه جاييش ..... پيش خودت فکر می کنی که چقدر جوونهای مملکت بدبخت و عقده ای شدن که طرف پيغام ميده که : ۱ دقيقه است داری نگاه می کنی چرا هيچی نمی گی ؟ ...... تو بهش می گی که اشتباه گرفته و تو پسری ! اونم با جملات وقيحانه ای بهت می گه که امکان نداره که اشتباه کنه .... وتو بدترين و رکيک ترين حرفها رو از زبون يه پسر بهش می گی تا گورشو گم کنه !!!با خودت فکر می کنی که اينها رو از کجا و کی ياد گرفتی ؟...........
۳ تا دختر پا شدين رفتين سمنان به خيال اينکه برين خانقاه شيخ علاء الدوله رو ببينين که تو ۵ کيلومتري اين شهره ! و تمام مسئوليت اين گروه ۳ نفره با توست چون پيشنهادش از تو بوده ! بعد از رسيدن به سمنان در کمال شرمندگی متوجه می شی که خانقاه تو ۵ فرسخيه نه ۵ کيلومتری ! با کلّی زور زدن يه ماشين می گيری که ببرتتون اونجا ، طرف در طول مسير سعی می کنه لاس بزنه و بعد که می بينه راه به جايی نمی بره شروع به غرزدن می کنه ، به خانقاه که می رسين تازه ترس همراهات زياد می شه و تمام انرژيتو می گيره ! يه ساختمون نيمه خرابه وسط يه بيابون ! آقاهه که فکر می کنه شماها قاطی دارين بهتون می گه پولمو بدين تا برم ! تو هم تمام عزمت رو جزم می کنی و بهش می گی : آقا ما پولتونو نمی ديم تا شب هم برگردی دنبالمون ... يارو شروع می کنه به داد و بيداد و تو سعی می کنی با آرامش بهش بفهمونی که ۳ تا دختر تنها تو اين بيابون چارهء ديگه ای ندارن و حق دارين ! آقاهه با کج خلقی راضی می شه و به سمت ماشينش می ره ! موقعی که داره سوار ماشين می شه با پوزخندی رو بهت می گه : مواظب باشين خانوم ! اينجا مار داره .....
ساعت ۱۱ شب ، تو يه بلوار پت و پهن داری به سمت خونه می ری خلوته و يه کم مونده به خونه برسی . بوی بنزين شديدی مياد بعد يه دفه ماشين پت پت می کنه و تا اونو به کنار خيابون می کشونی خاموش می شه ! پياده می شی و می بينی کلی بنزين از ماشين رفته و ديگه روشن هم نمی شه ! با هزار زحمت با خونه تماس می گيری ، اولين برخورد شاهکاره ! به جای نگرانی نصيحتت می کنن و بعد از دعوا قرار می شه بيان سراغت ! تو اين فاصله ترجيح می دی بشينی تو ماشين تا آدمهای عوضی برات نگه ندارن .......... نيم ساعت گذشته و تو اين مدت هر جور آدمی که فکرشو بکنی اومده سراغت ! اينا فکر می کنن که اگه يه دختر اين وقت شب تو ماشين شيشه هاشو بالا کشيده و داره از شدت گرما خفه می شه يا ديوونه است و يا اينکه اينقدر شجاعه که حتما به شغل شريفی !!!! مشغوله ! هيشکی احتمال خرابی نمی ده ... با خودت فکر می کنی که دفعهء ديگه که اين يارو برگشت چجوری در ماشين رو باز کنی که بخوره تو فرق سرش که سر و کلهء مامان و بابا پيدا می شه ....... به خودت می گی که دختر قويی هستی و از اين بابت مطمئنی فقط نمی دونی چرا شب از شدت تپش قلب و درد دست خوابت نمی بره ...........
- سلام ! می تونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم ! * بگیرش ! چند لحظه اش هم مال تو ! - اسمتون چیه ؟ * می تونی اون پایین ببینی ! - لیلا ؟ این اسم واقعیتونه ؟ * نه ! - پس چی ؟ * اسم واقعی م " لیلا " ست ! - شوخی نکنید ، منم که همینو گفتم ! * نه ! لحنش فرق داشت ! - باشه ! ..... لیلا خانم چند سالتونه ؟ * چند می خوره ؟ - 22 ! * 23 خریدمه به خدا ! 24 دادن نفروختمش ! 25 بگو خیرشو ببینی ! - برای چی می نویسین ؟ * می خوام با زور نوشتن چربی های اضافهء روحم آب شه ! ( نمی شه که ... ) - آهان ! یعنی روحتون بزرگ شده ؟ * نه نه ! شما همتون همینطورین ! چرا حرفهای آدمو تحریف می کنین ؟ بزرگ نه ، چاق ! - آهان ! ..... شما چند درصد نوشته هاتون برای دل خواننده هاست ؟ * 50 درصد ! - و چند درصد برای دل خودتون می نویسید ؟ * 10 درصد ! - اون 40 درصد باقی مونده چی ؟!! * اون 40 درصد باقی مونده رو نمی نویسم ! - ممنون ! ببخشید اگه وقتتون رو گرفتم ؟! * خواهش می کنم ! می بخشم اگه ..... - اگه چی ؟ *

نمی دونم کدوم راهزن اسب رویاهای منو با خودش برد ؟ آی سوار تنها ! اسب رویاهای منو ندیدی ؟ سوار می گه : خوابگرد به دنبال چیزی هستی که نبوده و نیست ! ( چقدر این سوار برام آشناست ) نه من خوابگرد نیستم ................ اینجا بیابان دلتنگیه ! خوب می شناسمش ! ولی حتی سرابی نیست که تشنه های مونده از سفر رو به امید اون پیش ببره ! ولی باز هم سپاس ! " سپاس تو را که به هر انسانی سپری از تنهایی بخشیده ای تا هرگز فراموشت نکند " صدای مبهم زمزمهء پرنده ای ....................پرنده ! من هم از جنس توام ! چون به پرواز فکر می کنم ! تو که تا دورها رفتی رویاهای منو ندیدی ؟ ( چقدر این پرنده آشناست ) می گوید : " ای قدیمی ! مگر عاشق باشی ورنه به هر شیوه که نگاهت می کنم پریشان حالی بیش نیستی " پریشان حال !!!! کاش می گفت : حالا که عازم سفری / سفرت به خیر " آمده ام تا در کفشت لانه بسازم تا سبک تر گام برداری " برگی در بیابان !!!! و حشره ای بر پهنای سبزش ! ای حشره نامت را نمی دونم اما تو که شاهد خستگی ناپذیر منظرهء این بیابانی ! رویاهای منو ندیدی ؟ صدای آشنایی از خودش در میاره و می گه این بیابان تبعیدگاه منه ! کسی به غیر از من اینجا نیست . مگر اینکه تو هم تبعید شده باشی ! " می دانم که خائن می خوانی مرا چون خونم را در راه عشق های بی هدفم هدر داده ام حق با توست که خونی این چنین هرگز حتی ذره ای از ستاره ای نخواهد داشت " ستاره ام ! سرمو بلند می کنم پیشینهء ترک ترک کف بیابان مانع دیدن آبی آسمونه ! به نظر شما گوسفند گل رو خورده ؟ نمی دونم یادم نمی آد تجیر رو براش گذاشتم یا نه ؟ سابقا وقتی به آسمونم نگاه می کردم می تونستم بفهمم که گوسفند گل را خورده یا نه ؟ اما الان حتی سیارهء خودمونمی تونم ببینم چه برسه به اینکه ببینم سرخی گل رو اون می درخشه یا لبخند شیطنت آمیز گوسفند ! خوابگرد ! پریشان حال ! عاشق ! تبعیدی ! خائن ! چی شد که حرفی از عقل به ميون نيومد ؟ ( جملات داخل گيومه اشعار لئونارد کوهن هستند )