آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


صفحه اصلی

یکشنبه 15 آبان 1390
همین

آی شیخ آی شیخ چشمان خاکستری‌ات پیدا نیست ...

لیلا | 10:58 AM | نظرات (6)
پنجشنبه 28 بهمن 1389
محض هیچی

مامانم اینا یه مستاجر دارن که ما همیشه بابت انتخابی که کردن مسخره شون می کنیم و می گیم چشم بازار رو در آوردن ! در خونه رو یه جوری می بندن که تا هفت تا کوچه صداشون میره ، یه بار که من درو رو خانوم خونه باز کردم تندی اومد تو و لپ مانترا رو کند ، مهمونی که می گیرن هفت بند تن آدم می لرزه نه از صدای موزیک که از صدای آدما و کلا تو باقالیان ! دیروز ( 25 ام ) که همه ملت تو خیابون بودن خانوم خونه بابامو دیده و میگه : دامادم اومده خونمون ولنتاین گرفتیم ! من نمی دونم چجور دامادی با مادر زنش وچند تا خواهر زن مجرد ولنتاین می گیره اونم تو یه همچین روزی ! ؟

***

همیشه یکی از سخت ترین مشاغل از نظر من اینایی بودن که لباس اسفنجی به شکل جک و جونور می پوشن و برای تبلیغات دم در رستوران یا فروشگاهی می ایستن ، یکیشون لباس سبز آدم فضایی می پوشه و تو سرزمین عجایب می ایسته ، چند روز پیش که نمایشگاه بازی و سرگرمی کودک بود دخترم رو برده بودم و اونم اونجا تو غرفهء سرزمین عجایب بود ، مانترا همهء نمایشگاهو ول کرده بود و چسبیده بود به این موجود سبز ، طفلک هی سر دختر ما رو ناز می کرد و انگشتشو می داد مانترا بگیره و منم عینهو چماق وایساده بودم ، هی می گفتم مانترا با عمو بای بای کن بریم ( نا گفته نمونه که سر این عمو گفتن هم کلی با خودم کلنجار رفتم ) مانترا هم نمیومد و من از توی دهان موجود فضایی صورت آقاهه رو می دیدم که خیس عرق شده و گر گرفته ...
***

" ددر " از نظر دختر من جاییه که سقف نداشته باشه ، مثلا اگه کلی بهش قول بدیم که می بریمش ددر بعد بریم یه نمایشگاه بازی و سرگرمی که پر اسباب بازی و بادکنک و نی نیه اونجا صرفا یه جور جاییه که خونه نیست و بعد که بیایم توی محوطه و فضای باز تازه زمان " ددر " دخترم شروع میشه
***

با آقای شوهر و دخترم رفته بودیم بیرون ، خسته بودم و هی سعی می کردم مانترا رو تشویق کنم خودش راه بره و تند تند جذابیت های توریستی خیابون رو براش رو می کردم ، اونم مرتب بهونه می گرفت و بغل باباش هم نمی رفت و می خواست بیاد بغل من و در همین حین هم مدام می گفت : " مئو " ! منم عصبانی بودم چون دخترم فکر می کند که زیر همهء ماشین های پارک شدهء شهر بالقوه یک گربه وجود دارد ، ماشین ها را نشانش می دادم و می گفتم : مامان نیگا کن پیشی نیست ! خلاصه زور او چربید و بغلش کردم ، بعد دیدم با خوشحالی یقهء خز پالتوی مرا ناز کرد و گفت : " مئو " !
***

مانترا یه جورایی شرطیه ! مثلا اگر تو یه روز یک کفش و یه اسباب بازی براش بخریم ، هروقت که کفش رو می پوشه باید اون اسباب بازی هم دستش باشه یا مثلا اگه دو تا اسباب بازی جدید رو با هم تو یه زمان بهش بدیم باید همیشه با هردوشون همزمان بازی کنه ، این برای ما شده یه دردسر که هیچ وقت هیچ کدوم از اون چیزها رو تنهایی نمی تونیم بهش بدیم یا مثلا اگه یکیشون خوردنی باشه و تموم شده باشه نمی دونیم باید چیکار کنیم !

***

من و آقای شوهر نشستیم یه لیست درست کردیم از آدمهایی که باید دعوتشون کنیم خونمون و آدمهایی که باید بریم دیدنشون چون هر دودید و بازدید از بعد از بچه دار شدن کلی مختل شده و آقای شوهر برعکس من اعتقاد داره که نباید دوستهامون رو با هم قاطی کنیم وگرنه همه رو با هم دعوت می کردیم . خلاصه قرار بود آقای شوهر به مدت سه هفته بره اوکراین و ما تصمیم گرفتیم یکی از این بدهکاریهامونو صاف کنیم ، (نا گفته نمونه که به هرکس می گفتم شوهرم داره می ره اوکراین می گفتن اوووووه یا وااااای یا یه همچین چیزایی !) خلاصه زنگ زدم به آقای خانواده ء دوستمان و پرسیدم که : آخر هفته چیکاره این ؟ و ایشون جواب دادن : در خدمت خانواده ، ما آخر هفته هامون اکثرا مال مامان بابا هاست و برای همین فکر می کنم همهء مردم همین جورن از روی همین حساب پرسیدم : کدوم خانواده؟ و ایشون هم با خنده جواب داد : والا ما فعلا یه خونواده بیشتر نداریم ، گفتم خب تا قبل از اینکه سروش بره اوکراین بیاین پیشمون و ایشون دوباره با همون لحن گفتن : اوکراین اوووووووه ، تو باهاش نمیری ؟ منم در جواب گفتم : نه ! پس فعلا تا ما یه خونواده ایم بیاین پیشمون !

لیلا | 03:50 PM | نظرات (8)
دوشنبه 29 شهریور 1389
پیاده رو

ماشین طرف تو شکم ما بود و ما پشت چراغ قرمز ، جهتش معلوم نبود و نمی شد فهمید قصد حرکتش به کدام سمت است . آقای پدر عصبانی شد و زیر لبی شروع کرد به غر غر : نه چراغ قرمز می فهمن نه سبز ! قد گاو نمی فهمن ...مانترا عقب ماشین توی صندلیش نشسته بود و ما فکر می کردیم چرت می زند که یکهو گفت : مووووووووووووووووو...

***

دختر برادرم امسال مدرسه می رود ، توی حیاط داشته با بچه ها بازی می کرده که یکی از دخترهای دوسال بزرگتر با یک پسر پنج ساله دعوایش می شود و بعد رو می کند به دختر برادرم و می گوید : اصلا بیا بریم دخترا با دخترا بازی کنن پسرا با پسرا ! دختر برادرم با تعجب می پرسد : چرا ؟ و دخترک جواب داده : تو قرآن هم نوشته دخترا با دخترا ، پسرا با پسرا ! ( البته ما نتونستیم به بچه توضیح بدیم که تو قرآن برعکسشو نوشته )))
***

مانترا نشسته بود روی پای دایی و داشت بازی می کرد ، دایی صدایم کرد و گفت : فکر کنم دخترت نیاز به تعویض داره ! و با اشاره شلوار خودش رو که خیس شده بود به من نشون داد ، مانترا رو از بغلش گرفتم و گفتم : ا....شلوار مانترا هم خیس شده ؟
***

دخترم روی صندلی کامپیوتر دایی اش نشسته بود و داشت با ماوس ور می رفت و روی کیبورد می کوبید ، گفتم : علی زندگیتو به باد نده ؟! و زن برادر خاطرنشان کرد که بیشتر زندگی اونه تا برادرم .ما نشسته بودیم به گپ و غیبت و از خدا خواسته بچه را به امان دایی گذاشته بودیم تا زندگی یکی را به باد بدهد که صدای دایی آمد : نه مانترا نه ماوس رو نخور ! کلا هیچ موشی رو نباید خورد دایی جون !

لیلا | 11:04 AM | نظرات (7)
شنبه 1 اسفند 1388
ما آدم های فرهیخته

من و آقای شوهر آدم های فرهیخته ای هستیم و این را می توان مثل خیلی فرهیختگان دیگر از روی مکالمات روزانه مان فهمید.

آقای شوهر – بیا سس هم برات آوردم
من – مرسی ! کچاپه ؟
- آره دیگه ! مگه نمی خواهی ؟
- چرا ولی سس سفید می خوام !
- آخه چند شب پیش که ازت پرسیدم گفتی قرمز ...
- خب اون موقع سوسیس بود این کالباسه !
- ...
***
آقای شوهر – وای چقدر هوا گرم شده . می خوام کولرها رو روشن کنم
( من آدم سرمایی هستم که چلهء تابستون هم با پتو می خوابم و آقای شوهر همهء این زمستون رو با آستین کوتاه گذروند )
من – چی ؟!!!!! هنوز رادیاتورهامون بازه .
- خب اول رادیاتورارو می بندم بعد کولر روشن می کنم !

***
( اتاق مانترا رو از 5 ماه پیش از اتاق خودمون جدا کردم ولی چون شبها خیلی بیدار میشه خودم از اون موقع و بعضا برای برقراری نهاد خوانواده هم من و هم آقای شوهر توی اتاق اون می خوابیم ، چند شب پیش تصمیم گرفتم که توی تخت خودم بخوابم و هروقت بیدار شد بهش سر بزنم )
من – می گم استرس دارم می ترسم صداشو نشنوم .
آقای شوهر – می شنوی بابا !
- تو استرس نداری ؟
- نه !
- چرا ؟
- چون می دونم تو تا صبح خوابت نمی بره !

***
آقای شوهر – می خوام مانترا رو ببرم این سلمونی مردونه موهاش خیلی بد شده !
من – نمی شینه که رو صندلی همش می خواد وول بخوره !
- خب چیکار کنیم خیلی موهاش بد شده ؟
- خودم تو حمام کوتاهشون می کنم .
- نه نمی خواد تو گند می زنی ،جاپاهات می مونه رو سر بچه !
- !!!!!
***
من – حدس بزن " کارل" با کی ریخته رو هم ؟
( کارل شخصیت یکی از سریالهاییه که من می بینم و هر 24 قسمتشو در عرض 5 دقیقه برای آقای شوهر تعریف می کنم )
آقای شوهر – با " بری " ؟
- آفرین از کجا فهمیدی ؟
- بابا اون ...کشه ! می خواد پولهای بری رو بالا بکشه !


***
( موهامو کوتاه کردم و همین باعث شد مانترا یک ساعتی با تعجب نگاهم کند و بغلم نیاید ؛ کلی نا امید و افسرده شده بودم و بقیه دلداریم می دادن که حالا وقتی شیر بخواد میاد ، بچه بوی مادرو میشناسه نگران نباش ، الان فقط تعجب کرده وگرنه می شناستت ...با روی گشاده رفتم طرفش و گفتم :مامان جان منم عزیزم ! مانترا روشو برگردوند و باباشو نگاه کرد بعد باباش هم با روی گشاده بهش گفت : دخترم ببین خاله به این خوبی ، چرا نمیری بغلش ؟!!!!!....)
***
من – ببین روی بروشورش نوشته سوسکها برای خوردنش درنگ نمی کنن ، تا حالا فقط یکی دوتا سوسک داشتیم ، ازین به بعد همهء سوسکهای شهر میان اینجا که ازینها بخورن !
( لازم به ذکر است من از سوسک بیشتر از گلوله می ترسم ! )
آقای شوهر – نخیر عزیزم ! همین چند تا دونه سوسک میان از این می خورن بعد تشنه شون میشه میرن تو فاضلاب اونقدر آب می خورن تا می میرن .
- خب میان از این می خورن بعد راه میوفتن تو خونه رو سر و کلهء ما !
- نه بابا ! می خورن بعد بر می گردن تو همون جهنم دره ای که ازش اومدن !
- ا....راهشونو پیدا نمی کنن راه میوفتن تو خونه رو سر و کلهء ما !
- نخیر اونها سوسکن ! آدم که نیستن می دونن از کجا اومدن ...
( نا گفته نماند همهء سوسکهای شهر تا صبح رو سر و کلهء ما بودن ...)

لیلا | 10:41 PM | از کجا آمده ام ؟آمدنم بهر چه بود ؟ (12)
سه شنبه 8 فروردین 1385
اندر احوالات عمه گی کردن عمه لیلا

چند روز پیش بچهء برادرم را برده بودم به یک پارک محلی کوچک . این برادرزادهء من دو سال و نیمه است و چند وقتی ست که از پوشک گرفتیمش ( یعنی مامانش گرفته . همچین می گم انگار من زحمتشو کشیدم ) به هرحال قبل از رفتن به پارک به توصیهء مادر و پدر نی نی با لگن و اینها معاشرت کردیم که در پارک برای عمه لیلا مشکلی پیش نیاید . عمه لیلایی که همیشه بچهء تر و تمیز را دستش دادند و گفتند : " برو حالشو ببر ! "
به هر حال عمه و برادر زاده راهی پارک شدند . در آنجا نی نی برای مدت طولانی تاب بازی کرد و بعد هوس چرخ و فلک کرد . از این چرخ و فلک ها که کوتاه و در سطح زمین هستند و یک دستهء بزرگ دایره ای دارند و بچه ها خودشان آن را می چرخانند . عمه که بیست سالی از چرخ و فلک سوار شدنش می گذشت با نی نی سوار شد و شروع کردند به چرخیدن ، بعد از مدتی عمه که سرش گیج می رفت مجبور شد صحنه را ترک کند ( آدم عاقل باید بفهمد که ارتفاع این اسباب بازی ها برای بچه در نظر گرفته شده است و وقتی من عمهء نسبتا به این گنده ای سوارش بشود سرش گیج می رود) . به علت سرگیجه بچه را با نیمکت و شیر ( نیمکت در زبان نی نی همان کیت کت قدیم و تک تک امروزی ست ) تطمیع کردم و از آن اسباب بازی خطرناک دور شدم ....
و اما داستان از آنجایی شروع شد که نی نی شیر و نیمکت را خورد و بعد یک خندهء نخودی خطرناک کرد . عمه لیلا که علم شناخت خنده های گوناگون و شرح و تبصرهء آن را می دانست فهمید که بدبخت شده . ولی برای اطمینان از بدبختی خود از نی نی پرسید : " جیش داری ؟ " و نی نی گفت آره !
تا دستشویی برای قدم های نی نی راه نسبتا زیادی بود . ولی دروغ چرا ؟! عمه از ترس از دست دادن لباسش نی نی را بغل نکرد . دوتایی تا دستشویی دویدند. وقتی به ساختمان دستشویی رسیدند عمه لیلا که از دیدن یک راهروی باریک که در سه دستشویی ایرانی بزرگ تر به آن باز می شد احساس غربت کرد . داشت دنبال راه چاره می گشت و مدام با نی نی حرف می زد که دچار خلسهء ناشی از جیش زدگی نشود که ناگهان توجهش به آبرو کوچکی در همان راهرو جلب شد . نی نی را سرپا گرفت و روی سوراخ زانو زد. نی نی مورد نظر که به هرکسی رفته باشد ( چه عمه، چه مامان ، چه بابا وچه ...) گیرهای فلسفی زیادی دارد شروع به سوال کردن راجع به سرنوشت جیشش کرد و چون جواب سوال برایش محتوم نبود جیش نمی نمود . عمه که پاهایش کم کم داشت سر می شد و نزدیک بود روی کف کثیف آنجا ولو شود نی نی را قسم داد که:" جیشت توی این سوراخه می ره عزیزم ! مطمئن باش ! " و نی نی جیش کرد !
بعد از اتمام کار عمه نفس راحتی کشید و خواستند با نی نی خارج شوند که توجه نی نی به اضافات جیش اطراف سوراخ آبرو جلب شد و با ناراحتی از عمه پرسید که " پس اینا چی می شن ؟ " از عمه اصرار که اینها هم می روند پیش بقیهء جیش ها و از نی نی انکار!
آحر سر نی نی پیروز شد و به عمه دستور داد که راهروی دستشویی پارک را بشوید ! و عمه هم اول قصد داشت نی نی را دست به سر کند و او را بیرون دستشویی گذاشت تا به او بگوید که این کار را کرده ولی نی نی مجاب نشد و عمه با زحمت شلنگی را از توی یکی از دستشویی ها بیرون کشید و کف مستراح پارک را شست !

پیامد ها :
- خانمی که قصد ورود به دستشویی را داشت ، بعد از چند دقیقه قصد کرد به اولین و نزدیکترین بیمارستان روانی تلفن کند .
2- ما هر روز نامه هایی از مسئولین پارک های محلی تهران دریافت می کنیم که در آنها از ما دعوت به عمل می آید به همراه برادرزاده مان از پارکشان دیدن کنیم و در آنجا شیر و نیمکت بخوریم .
3- تا حالا سمنوی عمه لیلا خوردید ؟ اگر نه می توانید آن را از بازار تجریش تهیه کنید !

لیلا | 10:29 AM | ... هر کسی را بهر کاری ساختند (11)
یکشنبه 2 اسفند 1383
مشت نمونهء خروار

آقای " ر " و خانواده اش نمونه های خیلی خوب و متشخصی از آدم های ایرانی هستند . آنها مثل همهء ایرانیها ، باهوش ، مبادی آداب و دارای خلقیات خوب یک آدم اجتماعی هستند .
روز اول سال است و چند لحظه قبل صدای شلیک توپ سال تحویل ( از تلویزیون ) بلند شده است . خانم خانه لباس های مهمانی اش را به تن کرده و جواهرات مد امسال را به خود آویخته ، دختر خانه هم لباس مهمانی به تن دارد و تا به حال 3 بار رژ لبش را زده و پاک کرده ، پسر خانه روبروی تلویزیون نشسته و روی میز جلویش چندین عدد کنترل ( ریموت ) و یک موبایل به ترتیب قد چیده شده اند و همانطور که کانال های مختلف تلویزیون ایران و ایرانیهای مقیم بلاد خارجه را تند تند عوض می کند و زیر لب غر می زند ، فکر می کند که اگر دوست دختر پنجمی اش همین الان زنگ نزند و سال نو را تبریک نگوید با او به هم خواهد زد و شماره 3 را به عنوان فابریک اعلام خواهد کرد .

همهء خانواده توی مجلس عید دیدنی نشسته اند و مدام از آنها پذیرایی می شود . خانوادهء آقای " ر " همه افرادی خوش زبان و مجلس آرا و تو دل برو هستند . پسر خانواده مدام ساعتش را نگاه می کند ، دختر خانواده با موبایلش sms می فرستد ، مادر خانواده در مورد کلاس یوگا و آخرین روش های ماساژ صورت و رژیم لاغری قهوهء سرد برای خانم صاحب خانه توضیح می دهد و آقای خانواده در بارهء سیاست و اینکه امسال برای اولین بار در زندگیش رای خواهد داد برای آقای صاحب خانه توضیح می دهد و در همان حال که به ساعتش اشاره می کند به خانم یاد آور می شود که حالا که نزدیک خانهء " فلانی " هستند به خانهء آنها هم سری بزنند و در مقابل اعتراض بچه ها که می گویند موقع ناهار است و گرسنه هستند می گوید که عید که کسی ناهار نمی خورد و تازه 5 دقیقه بیشتر نخواهند نشست !

خرداد ماه است و آقای " ر " و بچه ها برای دادن رای از منزل بیرون میروند . خانم " ر " به خاطر رژیم های متعددی که گرفته ، فشارش پایین آمده و به آنها که از در بیرون می روند می گوید که کاش صندوق رای را به خانه بیاورند تا او هم بتواند به تنها منجی ایرانیها رای بدهد ، به بهترین آدم روی زمین و همانطور که قربان صدقهء ریش آقای منجی می رود که با همهء ریش های دنیا متفاوت است جلوی تلویزیون روی کاناپه دراز می کشد . آقای " ر " هم دلداریش می دهد که آن سه نفر مبارز به جای او هم رای خواهند داد .

تیر ماه است و دختر خانه که به تازگی از شر مدرسه خلاص شده از استخر برگشته و باز هم مشغول جر و بحث با مادرش است که می گوید وقتی خودشان استخر به این خوبی دارند که همهء همسایه ها حسرتش را می خورند او چرا برای شنا به استخرهای بیرون می رود ؟ و دختر که رنگ پوستش به رنگ " کیت کت " در آمده می گوید که از استخر خودشان بدش می آید و تازه همهء دوستانش به آنجا می روند . پسر هر شب مست به خانه بر می گردد و پدر درگیر کارهای شرکت است و برای مادر هم مدتی گرفتن هرگونه رژیمی ممنوع شده است برای همین هم سعی دارد این تابستان را به کار فرهنگی بپردازد و دائما در کتابخانه شان نشسته و کتابهای رمان در مورد زنان و خصوصا تاریخچهء زنهای ایرانی را مطالعه می کند ، کتابخانه ای که از همه رنگ کتاب دارد و هر کتابی که برای تایید روشنفکری لازم باشد در آن موجود است .

اواخر تابستان است و خانوادهء آقای " ر " سر رفتن مسافرت به شمال با هم چانه می زنند ، دختر خانواده معترض است که به جای اینکه 3 بار در طول تابستان به ویلایشان بروند لا اقل اینبار به دوبی یا ترکیه بروند تا او بتواند برنزه شود و پسر می گوید که از مسافرت دسته جمعی با خانواده اش خوشش نمی آید چونکه آنها همه اش به شخصیت و کلاس دوست دخترهایش که به خانه می آوردشان ایراد می گیرند و پدر و مادر هم غر می زنند که بچه هم بچه های قدیم ...

ماه رمضان است و خانوادهء آقای " ر " با اینکه در ظاهر انسانهای مسلمانی نیستند ولی در حقیقت و توی دلشان خیلی مسلمان و با خدا هستند . برای همین در این ماه هیچ کدام الکل نمی خورند و خانم آقای " ر " هم تصمیم دارد یک مهمانی بزرگ افطاری بدهد که از هر دو طایفهء خودش و شوهرش همه را دعوت کند . با اینکه همهء اعضای خانواده خیلی ته دلشان با خدا هستند ولی فقط خانم " ر " و پسرش روزه می گیرند با اینحال همه در این اجر شریک می شوند و با هم افطاری می خورند . خانم " ر " ممنوعیت رژیمش قطع شده و پسر خانواده به تازگی دوست دختری پیدا کرده که اعتقادات مذهبی دارد . میز افطار هر شب به روحانیت تمام و با طول 3 متر باعث نزدیکی هرچه بیشتر اعضای خانوادهء " ر " با خدا می شود .


یکی از شب نشینی های فامیل است و آقای " ر " که الکل و دنبلان هوش از سرش ربوده داد می زند که او رای نداده و فقط بچه ها را برای رای دادن برده . بعد همگی در حالی که به تنها منجی دست و پا چلفتی بد و بیراه می گویند ، استکان هایشان را به هم می زنند و به سلامتی و...عهد می نوشند و انکار می کنند که رای داده اند و رای دهندگان احمق را هم مسخره می کنند . خانم آقای " ر " در یک دایره از خانمها تعریف می کند که چطور در آن روز از شدت مریضی رو به موت بوده و صلاح خدا بوده که او رای نداده . یک سری از پسر ها و دختر ها سر میزی ورق بازی می کنند و هر از چندی با پدر مادرهاشان همراهی می کنند و به خائنین وطن فحش می دهند . سر میز دیگری بحث بر سر رفتن پسر فلانی از ایران است و اینکه با داشتن مدرک آیلس و تافل و پذیرش از دانشگاه معتبر باز هم مجبور شده به صورت قاچاقی از مملکت خارج شود . باز هم همهء بزرگتر ها به حال جوانهای بیچاره افسوس می خورند که هیچ رفاه و خوشی ندارند و چقدر بیچاره اند .

ماه محرم است . پسر شبها تا دیر وقت بیرون از منزل است و چون دل با خدایی دارد با ماشین بی . ام . و اش که به مناسبت محرم رنگ سیاه آن را خریده ، دسته ها را همراهی می کند و موزیک های حزن انگیز از آمپلی فایرش پخش می کند . دختر هم چشمانش را آرایش سیاه می کند ، شال سیاه می پوشد ، لاک سیاه می زند و با دوستانش برای دیدن دسته می روند . مادر چندین گوسفند نذر هیئت محل کرده است تا وقتی که دسته از جلوی خانهء آنها رد شد ، نوحه خوان برای سلامتی خانواده شان در بلند گویش دعا بخواند و دسته هم آمین بگوید . پدر هر روز با پیراهن سیاه به شرکتش می رود و در این ماه عرق نمی خورد . در ضمن آقای " ر " یک پارچهء بزرگ سفارش داده که عکس همهء ائمه را رویش بکشند که مانند حواریون عیسی اطراف یک نفر ! نشسته اند . و آن را به هیئت محل تقدیم کرده . پارچه را ابتدای کوچهء آنها نصب کرده اند و همهء امامان هم سن و هم شکل کنار هم نشسته اند و سمت نگاهشان به سمت خانهء آقای " ر " است .

نزدیک عید است و خانه بوی خاک می دهد . خانم خانه چون که خیلی روشنفکر شده و همهء تاریخ زنان ایرانی را از امینه و نزهت الملوک تا فائزه از بر شده است دیگر دست به سیاه و سفید نمی زند . و به شوهرش سپرده که برای خانه تکانی و همچنین آشپزی چندین کارگر پیدا کند . آقای " ر " فقط و فقط به قصد اینکه بتواند غذای خوب خانگی بخورد با خانم منشی شرکتش دوست شده و خانم منشی هم الحق و والانصاف دستپختش ! خوب است . پسر با ماشینش به یک آدم پیر و بدبخت زده و او را لت و پار کرده و پدر هم می گوید برای اینکه مرد بشود خودش باید دنبال کارهای دادگاهش باشد و برای همین مشغول کارهای بیمارستان و دادگاه آن پیر مرد است . دختر تازگیها با یک پسر موبلند خوشگل ترگل ورگل دوست شده و 24 ساعته مشغول حرف زدن با دوست پسرش است در مورد اینکه آیا باکره گی اهمیت دارد یا نه .

خلاصه که بوی عید می آید !


لیلا | 01:42 PM | ما مردمی میانه رو هستیم (29)
چهارشنبه 11 آذر 1383
برگشت ناپذیر

( این یک داستان واقعی ست )
مکان : یکی از بیابانهای کشور ( کارگاه ساختمانی یک شرکت تجاری )
زمان : زمان مبداء- ساعت پنج بعد از ظهر
اشخاص : لام ( که خود بنده باشم ) و سین ( دوست ، همکلاسی و شریک کاری من ) و آقای مهندس سازه

- سین ! بدو اون فرغون رو بردار بیار اینجا !
- زنیکه ! تو که همین الان یه مشت گچ از اینجا بردی ؟!
- خب با این بادی که میاد همشوتوی راه باد برد ...
سین گره روسری اش را با دندان سفت می کند ، خم می شود و دستهء فرغون ( فرغان ! فرقون ! فرقان ! ) را می گیرد و به سمت من می دود . در همین حال کیفش از روی شانه اش سر می خورد ، طول دستش را طی می کند و با شدت توی مخلوط خاک سنگ و گچ فرود می آید . در اثر این ضربه مقدار زیادی پودر سفید به هوا بلند می شود و برای همین ما چند لحظه ای از دیدار سین محروم می شویم ، صدای سرفهء سین می آید وصدای نچ آقای مهندس سازه در این میان گم می شود. چند ثانیه بعد سین با پشتکار فراوانی که دارد خود را از آن سمت زمین به من رسانده ...
آقای مهندس سازه سر متر را با فاصله ای از زمین نگه داشته وحواسش هست که ساعتش خاکی نشود و در همین حال دائما یاد آوری می کند که اینها وظیفهء او نیست . گاهی هم سر حسن آقا کارگر پیری که نای راه رفتن ندارد داد می زند که خطوط گچی اضافه را پاک کند . من هم دلم برای حسن آقا می سوزد و همانطور که دودستم پر از گچ است و تمام سیاهی لباسم سفید شده ودرراستای طول متر گچ روی زمین می ریزم ، با کف کفشم خطوط اضافه را پاک می کنم ...

مکان : مهمانسرای همان شرکت تجاری
زمان : بیست دقیقه قبل

سین تلفن همراه به دست مشغول راه رفتن در طول حیاط است و مرتب داد می زند . من سعی دارم او را آرام کنم و در همین حال هم بند کفشهایم را می بندم ، تلفن را قطع می کند و به سمت من می آید .
- بدو لام بدو !
- کجا بدوم ؟
- نمی دونم برو چیزو بیار !
- چیز چیه ؟
- من دهن این مرتیکهء ...وز رو سرویس می کنم .
- باشه عزیزم چی شده ؟
- می گه اگه از مهمانسرا بیرون نیومدین همونجا بمونین چون همه رفتن و در انبار هم بسته است ، نه متر داریم نه گچ !
- آروم باش جونم ! خالی می بنده بیا ما بریم اونجا به روی خودمون نمیاریم ، ببینیم چی می شه !
- آخه یک ساعت قبل که ماداشتیم میومدیم برای ناهار مگه نمی دونست که متر و گچ می خوایم ؟...

مکان : دفتر کارگاه ساختمانی همان شرکت تجاری
زمان : یک ساعت قبل

مکان یابی ساختمان را با کمک سین و آقای مهندس سازه تعیین کردیم و این قضیه در حالی بود که آقای مهندس سازه در همهء زمینه های طراحی نظر دادند و بعد هم گفتند که شما معمارها چیزی از سازه سرتان نمی شود ! من و سین از شدت گرسنگی رو به موت هستیم و به سختی پشت میز نشستیم . دفتر در شلوغ ترین ساعات کار اداری خودش است .

- خب آقای مهندس سازهء عزیز ! خدا رو شکر حالا اگه اجازه بدین ما بریم یه ناهار بخوریم تا شما کارگر پیدا می کنین بعد بر می گردیم که گچ ساختمان رو بریزیم !
- وظیفهء من نیست که کارگر پیدا کنم ! هر کس یک جایگاهی داره ! من مدیر فنی کارگاه و مسئول بخش سازه و مدیر اجرائی طرح و ... هستم !
- بله بله ! شما درست می فرمائین ! ولی اینجا شهر شماست ! ما نمی دونیم از کجا کارگر بیاریم ؟
- به جون یدونه بچه ام من دارم خیلی به شما لطف می کنم .( سه روز قبلش که ما رفته بودیم اونجا این آقا شش ماه بود که ازدواج کرده بود...)
- بله بله درست می فرمائید ! ما ازتون تشکر می کنیم .
- خب پس یک ساعت دیگه اینجا باشین !
- چشم ! خیلی ممنونیم ! ما یک ساعت دیگه اینجاییم .

مکان : یکی از خیابانهای خیلی خیلی غیر فرهنگی شرقی ترین نقطهء تهران
زمان : هفت سال قبل

من و سین و چند تا دختر دیگر توی خیابان راه می رویم و به سمت آبادی می رویم تا ماشین بگیریم . سین از روز اول دانشگاه ماشین داشت و آن روز استثنائا ماشینش را نیاورده بود .
- خداییش بچه ها از وقتی دانشگاه مارو اینجا آوردن جو اینجا عوض شده ها !
- آره بابا اولا فقط تعمیرگاه و سیرابی فروشی اینجا بود . الان کلی بهتر شده .
سین رو ترش می کند و با اخمش نشان می دهد که به نظر او اینجا همان افتضاحی که بوده هست . در همین حال یک عدد عملهء کلنک به دست از کنار سین که کمی از ما عقب مانده رد می شود و گویا چیزی می گوید یا دستی به پشتش می کشد . ناگهان صدای داد و فریاد سین سرهای همهء ما را بر می گرداند ...
_ بی ادب ! بی نزاکت ! رعیت !!!!!


لیلا | 08:04 PM | من جای شما بودم از ته به سر می خوندم ! (32)
چهارشنبه 6 آبان 1383
بابا عمه ام کجاست ؟

صبح کلهء سحر بود که کامنت زهرخند را دیدم ، نوشته بود که در لیست سیاه نفر پنجاه و نهم شده و بیا و ببین که چه خبره ...رفتم و دیدم و خندیدم . ( البته لیستش قرمز بود ) . چون آقای برادر دینی گفته بود که قرار است لیست را کامل کند از روی کنجکاوی چند ساعت بعد هم به آنجا سر زدم و دیدم که ا.....چه باحال برادر دینی مهربان ترسیده که من دچار حس زنانهء !!!!! حسادت بشوم و رتبهء پنجاه و نهم را به من واگذار کرده . خوشحال از اینکه بهانه ای گیر آوردم که می توانم صبح زود زنگ بزنم و برادرم را از خواب بیدار کنم ( چون چند وقتی ست که شبها تا صبح خواب ندارم و صبح ها از حسادت به خواب آشنایان و دوستانم دچار دق می شوم ) تلفن کردم و گفتم کجایی برادرکه جوجه ات بی عمه شد ؟ و از این به بعد به جای نوحهء معروف عمه بابایم کجاست باید بخوانند بابا عمه ام کجاست ؟...( کمی نا موزون می شود ولی کاریش نمی شود کرد واقعیتسیت انکار ناپذیر ) داداش جان فرمودند که بگیر بخواب این برادر ( این برادر نه آن برادر ) لابد کمبود محبت داشته .
یعنی اگر من بهش محبت کنم از خیر گردن زدن چهارصد و چهل و یک نفر می گذره ؟
شاید هم ...
گوشی را که گذاشتم احساس کردم که در حال حاضر محبت برای خودم هم کم دارم و چیزی ندارم که به برادر دینی ببخشم .
پس به تنظیم وصیت نامه پرداختم : ...قالب وبلاگ و دمپایی قرمز به آلیس واقع در شگفتزار تعلق بگیرد ...و ...مطالبم را هم بسوزانید تا مایهء عبرت باز ماندگان شود و آنها مثل من مرتد نشوند . ( خصوصا این قسمت ) .
از دوستانی که در این راه مرا دلداری داده اند صمیمانه تشکر می کنم و وصیت من به آنها اینست که به این کشکی من مرتد نشوند !

میمون عزیز برایم دعا کرد که انشاء الله تیغشان آنقدر تیز باشد که من اصلا زجر نکشم . البته با توجه به اینکه من تقریبا اوائل لیست قرار دارم می شود به این امر امیدوار بود .

امیر قافله گفت که خدا نسل هرچی آدم بی کار را روی زمین حفظ کند. و گفت که دمشون گرم چه لیست باحالی تهیه کردن و خیلی با صفاست . بعدم گفت که حالا که من رفتنی شدم یک کاری ! براش بکنم که بعدا که قتل زنجیره ای شدم پزش را بدهد . ( و من صد البته اگر مرتد باشم ولی حرف بی ناموسی نمی زنم )

فرهمند هم گفت که :


that's very good actually
you can use this website to get immigration in Canada or Australia
Just apply for an emergency Immigration Visa and tell them that they want to kill you when moharram comes I know so many people who have got immigration like this ...

خداوند همهء بندگانش را ببخشد و بیامرزد !

لیلا | 12:09 PM | فاتحه ای نثار روح آن مرحومه (25)
دوشنبه 30 شهریور 1383
اهمیت خود شناسی

در طالع من نوشته شده که باید یکی از آن گروه سبزی ها و حافظ محیط زیستیهای متعصب شوم تا آدم خیلی خیلی خیلی خوشبختی باشم . یکی دیگر از آن محیط زیستی ها که دکترای شستن پرهای مرغ دریایی در سواحل نفتی دارد می آید ومرا می گیرد و تا آخر عمرم بچه نمیزایم و همهء در و دیوار خانه پراز پیچک های مخصوصی ست که زمینهء تحصیلی منست و برای اینکه بتوانم آنها را در محیط بسته و در نور آپارتمان پرورش دهم ده سال ممارست و مطالعه کردم . من و همسرم گوشت نمی خوریم و برای همین از زور لاغری شبیه ملوان زبل و دوست دخترش شدیم .ما مشتری پر و پا قرص غذاهای رستوران خانهء هنرمندان هستیم و تنها مشکل ! زندگیم اینست که به گردهء گیاهان حساسیت دارم و وقتی گند گل و وغ وغ *بلبل بلند میشود حالات آلرژیک من عود می کند و فر و فینم در می آید . جلسهء خواستگاری درفضای باز و زیر درخت بید مجنون خانهء آن آقای روشنفکرتر از من برگزار می شود تا هر دو بدانیم و بقیه هم بدانند و آگاه باشند که ما آنقدر روشنفکریم و اهداف والایی داریم که خواستگاری را در خانهء داماد انجام می دهیم . در یک ساعت اول که بحث پیرامون برنامهء جمع کردن کیسه نایلون هایی ست که آدمهای بی ادب در کوه ریخته اند من یک بسته دستمال کاغذی از نوع قابل بازگشت به چرخهء طبیعی تمام می کنم و می توانم قرمزی دماغم را از بالا ببینم . مرد وارسته ای که هدف مشترک تنها چیزی ست که او را به من نزدیک کرده با شرمندگی می گوید که : وقتی بینی من قرمز می شود خیلی زیبا می شوم و او به خاطر سختی که در راه هدفمان می کشم مرا تحسین می کند ...

سه برابر زور معمول نسبت به استخر را متحمل می شوم چون می دانم شنا کردن در دریا انرژی بالای طبیعت را به من هدیه می کند در حالی که آب کلر دار استخر فقط موهایم را که با مواد طبیعی رنگ شده اند خراب می کند . یک عدد خزهء مامانی درازکه به انتهای آن هم یک تکه کیسهء مخصوص بسته بندی تمبر هندی چسبیده دور ساق پایم می پیچد و تا میایم کیسه ! را جدا کنم چشمم به یکی از آنهایی می افتد که در ساحل دراز کشیده اند و آب گوجه فرنگی ، روغن بچه و قهوه و .. به خودشان مالیده اند که برنزه بشوند و در سن سی و پنج سالگی در اثر سرطان پوست بمیرند ، یک دفعه یک لگد محکم توی سرم می خورد و تا سه روز بعد که در شهر زیبای ساحلی به سر می برم مجبورم توی ویلا باشم و به علت باد کردن پای چشم و سردرد از زیبایی و لطافت طبیعت بی بهره بمانم...

کنار ساحل نشسته ام و طبق معمول سواحل شمال ایران که مخصوص نشستن و تیک زدن با آدمهایی ست که انگار اصلا در پایتخت و یا هیچ جای دیگری وجود نداشته اند عمل می کنم واین تیک زدن هم شامل نگاه کردن به مدت دو دقیقه به آدم های مفلوک تر از خودت است که دور میز ها می چرخند و منتظرند که جایی خالی شود تا بنشینند ،البته من قصد والایی دارم و آن هم جذب عضوهای دوستدار طبیعت برای گروه مقدسمان است . گوشهء ابروهایم را که بالا می برم و چشمها را به سمت موها چپ می کنم ، می بینم که لحظه به لحظه موها در حال وینگولی شدن هستند و از حالت عمودی خارج شده و به جهات مختلف می روند . با خودم تصمیم می گیرم که برای گذران ماه عسل به یکی از شهرهای کویری بروم و با همسر عزیزم راجع به احداث سایه بان برای آفتاب پرست ها و مارمولک ها تحقیق کنیم . تا وینگولی شدن موهای من باعث نشود از اهداف مشترک دور بمانیم و او مرا طلاق بدهد ...

صادق هدایت و سعدی گفته اند وغ وغ وگرنه من می دونم که واق واق درسته*

لیلا | 01:49 PM | خودتو بشناس عزیزم (24)
پنجشنبه 19 شهریور 1383
سوتی


( خارج از برنامهء عاقلانه !)

تا حالا شده در شیشهء استون رو با دندون باز کنید ؟ براتون پیش اومده که تو تاریکی به جای خمیر دندون کرم نرم کننده رو مسواکتون بمالین ؟ تا حالا شده بخواین یه آدامس رو از پاشنهء کفشتون جدا کنین در حالی که دم در مهمونی هستین و خیلی هم عجله دارین ، از لبهء جوب کمک می گیرین و همون موقع پاشنهء کذایی از جا کنده بشه ؟ اتفاق افتاده که بخواین شمارهء خونهء دوستی رو بگیرین و از حواس پرتی شمارهء دوست دیگری رو بگیرین که همیشه از بی معرفتی شما می ناله و تهدیدتون کرده که تا زنگ نزنین دیگه بهتون زنگ نمی زنه و سراغ اون یکی رو از این یکی بخواین ؟ پیش اومده که دو نسخه پلات از یک نقشه بگیرین ، در حالی که دو ساعت تو پلاتی نشسته بودین و متوجه شدین که اولی اشتباه پلات گرفته شده . بعد میاین خونه و نقشه ها رو باز می کنین و در کمال خونسردی نقشهء اشتباه رو پاره می کنید و بعد می فهمید که اونی که پاره کردین نقشهء درست بوده و این یکی که جلوتونه اون عوضی است ؟ اتفاق افتاده که نصف شب برین سر یخچال ، در حالیکه از مهمونی بر می گردین و ترجیح می دین هیچ کس شما رو اون موقع نبینه ، تشنه اید و بطری آب رو یه هوا سر می کشین بعد از مزهء او.آر.اس به خودتون میاین و یادتون میاد که ظهر یک نفر تو خونه گلاب به روتون بوده و مامان براش اینو درست کرده ؟ شده که با اعتماد به نفس تمام برای دوستی راجع به فیلم خوبی حرف بزنید که فلانی توش بازی کرده و داستان فلان بوده و ...بعد دوستتان با تمسخر بگه که هنر پیشه اش فلانی نبوده بلکه یکی دیگه بوده ؟ شده که تولد دوستتون رو یک هفته بعد بهش تبریک بگین در حالی که فکر می کردین دارین سورپرایزش می کنین و اون هم بعد از روز تولدش با خودش قرار گذاشته که دیگه بعد از چهار سال پیاپی فراموشی شما باهاتون قطع ارتباط کنه ؟براتون اتفاق افتاده که بخواین رویکی از نقاشی های پاستلی که یک ماه روش کار کردین فیکساتیو بزنین و بعد اشتباهی اسپری رنگ سفید رو روش خالی کنید ؟ تا حالا شده تواینترنت یکی بهتون پی ام بزنه و کلی حال و احوال کنه و شما رو به خوبی بشناسه ، بعد شما تمام مدتی که دارین باهاش چت می کنین مشغول گشتن تو پروفایل طرف و ارکات و اینور و اونورین و ندونین که این دوست کیه ؟ پیش اومده براتون که برای چند تا آدم بلیط کنسرت بگیرین ، همهء بلیط ها دست شما باشه و یک ربع قبل از شروع برنامه باهاشون قرار بذارین و وقتی همه جمع شدن بفهمین که دو سانس پشت سر هم اجرا بوده و شما بلیط سانس قبل رو داشتین در حالی که برای سانس دوم اومدین ؟ شده که سی دی یک پروژه رو به کارفرما تحویل بدین در حالی که یک هفته از موعدش گذشته و بعد که به خونه برسین ببینین سی دی اصلی روی میزتونه و اونی که به کارفرما دادین یک سری عکس خاله خانباجی و تفریحات فامیل و سیزده به در و اینها بوده ؟ پیش اومده وقتی از یک قرار رمانتیک به خونه بر می گردین و تو آئینه خودتونو نگاه کنین و ببینین که فراموش کردین یکی از چشمهاتونو آرایش کنین و خط چشم و ریمل بکشین در حالی که در تمام طول قرار رمانتیک با خودتون می گفتین که طرف چقدر به چشمهای من نگاه می کنه ؟ تا حالا شده خانم همسایه تون که همیشه از خانمی شما تعریف می کنه و هر جور شده می خواد شوهرتون بده بی هوا بیاد خونه ء شما و شما رو بالای نردبام و دریل به دست ببینه ؟ پیش اومده که کرایهء تاکسی رو همون اول حساب کرده باشین و بقیهء پول همچنان تو دستتون باشه و وقتی می خواهید پیاده بشین دوباره همون پول رو به راننده بدین و راننده هم که یکی از این پشت مو بلندهای جوونه برگرده و با نیش باز بهتون لبخند بزنه و فکر کنه که دارین بهش نخ می دین ؟

لیلا | 12:00 PM | باید اول ز تو پرسند چنین سوت چرایی ؟ (52)
دوشنبه 8 تیر 1383
قرمه سبزی

یک عدد پیاز ساطوری
نیم کیلو ماهیچهء گوسفندی یا قلم خرد کرده
نیم کیلو سبزی ساطوری
نیم پیمانه لوبیا چشم بلبلی خیسانده
پنج عدد لیمو عمانی سوراخ کرده
روغن و نمک به مقدار لازم
تره و جعفری به مقدار برابر ( با کمی شنبلیله )

دو یا سه قاشق روغن را در دیگ روی آتش ملایم داغ کنید و پیاز را در آن تفت بدهید تا کمی رنگ بگیرد . هر چقدر هم انتظار بکشید و سعی به خرج دهید میزان تغییر رنگ از زردی تا سیاهی بیشتر نخواهد بود ( نه کمتر و نه بیشتر ) و داشتن انتظار طیف دیگری از رنگ هم ابلهانه می نماید . پس بهتر است با این پیش زمینه عمل کنید و بدانید که غذا هیچ گونه تعهدی نسبت به شما ندارد .
گوشت را اضافه کنید و ده تا دوازده دقیقه بچرخانید تا سرخ شود . لوبیا را با شش پیمانه آب اضافه کنید و به جوش بیاورید . این آسانترین کار است چون احتیاج زیادی به فکر کردن ندارد . فقط کافی ست حرارت باشد و صبر . حرارتی که از یک منبع ثابت و با میزان فشار یکسان وارد می شود .
سپس آتش را کم کنید . در دیگ را ببندید و گوشت و لوبیا را دو ساعت بپزید . وقتی که در دیگ بسته است دیگر خیالتان آرام است چون درون دیگ را نمی بینید . شعله ای که به کار گماشته اید کار خودش را می کند و وجدان هم در این میانه نقشی ندارد . حتی می توانید از دور به تماشا بنشینید و به لرزشهای در دیگ که با فشار بخار در زیر آن رقصی جنون آمیز دارد دل بسپرید .
در پایان ساعت دوم لیمو را با کمی نمک اضافه کنید . توجه داشته باشید که زمان نقش بسیار مهمی ایفا می کند . همه چیز باید خوب جا بیفتد . ( لوبیای چشم بلبلی را که زود پزتر است بهتر است در پایان ساعت اول بریزید یا جداگانه بپزید و اضافه کنید ) همیشه باید درجهء پخته شدگی را از قبل تشخیص دهید تا کارتان راحت تر و بهتر انجام بگیرد . بعضی ها را می توان از قبل آماده کرد و برخی را بهتر است ضرب العجلی وارد ماجرا کنید .
پنج – شش قاشق روغن در تابه روی آتش ملایم داغ کنید . سبزی را در آن بریزید و با قاشق چوبی بیست تا بیست و پنج دقیقه بچرخانید تا آب سبزی بخار شود و روغن آن رنگ سبز بگیرد . این سبزی را در پایان ساعت اول روی گوشت بریزید و زیر و رو کنید . آتش را کم کنید و در دیگ را نیمه باز بگذارید تا خورش به روغن بنشیند .
لوبیای چشم بلبلی روش قدیم است و اخیرا بیشتر لوبیای قرمز یا چیتی به کار می برند . با اینحال بعضی مفاهیم تغییر ناپذیرند و سیر تحول از لوبیا چشم بلبلی تا چیتی هم از آن جمله است ، و تصور نمی شود که روزی لوبیاها جای خود را به چیزی مثل هویج واگذارند .
هنگام کشیدن در هر بشقاب یک لیمو بگذارید و هنگام غذا خوردن لیمو را با قاشق فشار دهید . لیمو و آداب خوردنش بدین منظورند تا مکثی بر این غریبگی کنیم و درباره اش فکر کنیم وگرنه هنوز هم علت حقیقی و روانشناسانهء آن معلوم نشده است . سعی زیادی در نو آوری نداشته باشید . فقط مجری باشید و دنباله رو ! این غذای محبوب ما ایرانیهاست .

لیلا | 10:37 AM | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ! (37)
جمعه 22 خرداد 1383
جدی نگیرید !

فکر کردن چیز عجیبیه ! وقتی که یکی از اون لحظه های ناب رو گیر میاری " یک فکر خوب " و می خواهی روش مانور بدی ، بپردازیش ، خوشگلش کنی و باهاش حال کنی یکهو عین ماهی سر می خوره و می ره بعد یک موقع دیگه تو اون لحظه که هزار تا کار و بدبختی داری گیرت میاره و شروع می کنه به انگولک کردن و ور رفتن با ذهنت . هر چی هم سعی می کنی که دکش کنی بره پی کارش . مگه می شه !
یک وقتایی شدیدا احتیاج داری که تمرکز کنی و به مسئلهء خاصی بپردازی اون وقته که بعد از چندین ساعت به خودت میای می بینی که نشستی و داری به این فکر می کنی که دختر همسایه سگشو هر از چند وقت می بره حمام ؟ یا چرا هیچ خوردنی آبی رنگی آفریده نشده ؟ یا اینکه اون دامن قهوه ای رو برای چی خریدی ، در حالیکه اون همه پول بالاش دادی و هیچ بلوزی هم نداری که به رنگش بیاد ؟
یک قصهء تکراری برای همه مون اینه که قسمتی از یک نوشته رو چندین دفعه می خونیم و هیچی از اون نمی فهمیم . یا مثلا مسیر اتاقمون تا آشپزخانه رو به قصد برداشتن شیئی 10 بار طی می کنیم و بعد معلوم می شه اون پدیده تو کشوی میز خودمون بوده ...به چی فکر می کنی که اینقدر گیجی ؟لابد می گین اینا بی حواسیه ! خب بر عکسش چی ؟
نشستی توی تاکسی . یه سیبیل نشسته کنار دستت و داره پهلوتو مورد عنایت قرار می ده تو هم شدیدا تو نخ " یوسا " نویسندهء محبوبت هستی و داری به روند تغییر از " گفتگو در کاتدرال " تا " سور بز " فکر می کنی و حتی حس لامسه ات هم در خدمت فکرته و اصلا در تصور انگولک و این جور بی ناموسی ها نیستی . حتی ممکنه گاهی مثل وقتی که می خواهی مگس بپرونی دستتو حوالی نقطهء مالش و دست سیبیل تکون بدی . ولی چه فایده مگسه که نمی دونه تو اینقدر یولی !
گاهی که کاملا باعث دردسر و بدبختی می شه . قضیهء ملا نصرالدین رو شنیدین که ازش سوال می کنن شبها موقع خواب ریشتو زیر لحاف میذاری یا روش ؟ اون بیچاره هم از اون شب هرچی فکر می کرده که شبهای قبل چیکار می کرده یادش نمیاد و از این فکر دیگه نمی تونسته بخوابه ! خود من یک بار سه ماه دستم تو گچ بود یکی از آشنایان که خدا ازش نگذره بعد از یک ماه بهم گفت : هی فلانی من یادمه که تو موقع خواب بالش بغل می کردی . حالا با این دستت چجوری می خوابی ؟ ...من بیچاره تا مدت مدیدی شبها به سقف اتاقم نگاه می کردم و فکر می کردم . حتی به شمردن گوسفندایی که از روی پرچین می پریدن هم متوسل شدم ...یا اون اوائل تو اینترنت یکی از این ایمیل های رایج این بود که بر حسب اینکه وقتی میری حمام اول کجاتو می شوری تحلیل روانشناسیت می کرد؟ ( سر یا سینه یا ...) من بدبخت از اون به بعد وقتی حمام می رفتم جرئت نداشتم به خودم دست بزنم ...
ممکنه بگید این معضلات آدم خنگی مثل منه ! ولی یادمه بچه که بودم در مورد یک ریاضیدان معروف خونده بودم که یک روز از پستخانه نامه ای دریافت می کنه و هرچی فکر می کنه اسم روی پاکت رو نمی شناسه در صورتیکه اون اسم خودش بوده و نامه هم نامهء برگشتی !
بعضی اوقات هم کاملا مصممی که فکرت رو روی یک چیز بذاری مثلا فکر می کنی که کاش عاشق بشی و اونوقته که مجبوری هزار جور پیچ و خمی که از آسمون می ریزه رو سرت رو باز کنی و عاشقی فراموش می شه . یا یک وقتی سخت مشغول کارهای جدی و مهم و پول و شهرت و اینهایی یهو سر و کلهء یه بابایی پیدا می شه و تو عاشق می شی بعد تو اون موقعیت هر روز می شینی و به دیوار سفید نگاه می کنی و فکرتو پرواز می دی که بره پیش یارو و هی تند تند " یی چینگ " و " فال حافظ " می گیری که شاید این دفعه بی خیال شه و جواب مثبت باشه !
می دونم که باز هم یک سری میان و می گن همه چیز رو به دلت بسپار و اصولا با این عقل ناقص زیاد فکر نکن . ولی قربون شکل ماهتون با " دل " که نمی شه راه رفت و بند کفش بست و سوار تاکسی شد و ...
حتی اگه زیاد بهش رو بدی باز هم فکر گند می زنه تا بگه که زورش بیشتره. سپردی دست دل و نشستی بعد ممکنه فکر کنی که الان دوست داری یه چیزی مثل " از زندگانی گله دارد جوانیم / شرمندهء جوانی از این زندگانیم " از " محمودی خوانساری " بشنوی ، دست دراز می کنی و سی دی رو توی ضبط میذاری که یهو "modern talking "با صداي بلند پخش مي شه که چيزاي ديگه اي دلش مي خواد و مي گه " let this party never end "
من نمی دونم حکمتش چیه و اصولا خدا چه خصومتی باهامون داشته ؟ هی هم منت گذاشته که تنها مزیت ما به سایر جک و جونورا همین فکره ! بعد می بینی که جونوره یه صدایی از خودش صادر می کنه و جفتش می فهمه که یعنی ما بعله ! بعد هم با هم عروسی می کنن و سالهای سال به خوبی و خوشی در کنار بچه ها روزگار می گذرونن ! اونوقت همین آدمه اگه صدا هم خارج کنه بعدا می تونه زیرش بزنه و بگه من منظورم چیز دیگه ای بود و تو چیز دیگه ای فکر کردی !

لیلا | 07:25 PM | فکریات (21)
پنجشنبه 24 مهر 1382
شاعر گرون قيمت !

امروز رفته بودم شهر کتاب ... موقع بيرون اومدن پای صندوق بودم که گفتگوی جالبی توجهم رو به خودش جلب کرد ! دو خانم مسن و يک آقای جوان نسبتا ۳۰ ساله از فروشنده کمک می خواستند ، آقاهه گفت ببخشيد ما می خواهيم يک شاعر خوب بخريم ! آقای فروشنده بدون کوچکترين تعجبی فرمودن : کتاب شعر می خواين ؟ و ايشون تاييد کردن ! بعد آقای خريدار پرسيدن که کدومشون از همه قديمی تره ؟ و آقای فروشنده گفتن : « شاهنامهء فردوسی » ! آقای جوان سوال کردن : يعنی از کوروش هم قديمی تره ؟ ( من نمی دونم کوروش اين وسط چی کاره بود ؟ ) خلاصه فروشنده گفت که شاهنامه از همه قديمی تره ! آقا يه کم راجع به مولوی پرسيد و بعد هم حافظ  . جناب مولانا که زياد چنگی به دلشون نزد! بعد آقای فروشنده رباعيات خيام رو به ايشون نشون دادن و گفتن که خيام فيلسوف و شاعر بوده ! آقای جوان با بی ميلی نگاهی به کتاب انداخت و گفت : نه مرسی کوچيکه ! بعد دوباره شاهنامه رو برداشت و ورق زد تصاوير توشو نشون يکی از خانمها داد و پرسيد : مينياتوره ؟ و خانومه هم با سر تائيد کرد ! بعد آقای فروشنده يک عدد ديوان حافظ برای ايشون آوردند و گفتند که اين خيلی نفيسه ! آقا پرسيدن که نفيس يعنی چی ؟ و ايشون گفت که توش تذهيب داره و تذهيب هاش با طلاست !!!! و تذهيب ها رو بهش نشون داد ! ایشون دوباره تاکيد کردن که می خواد گرون باشه چون می خواد کتاب رو با خودش ببره خارج !!!! و بايد يه چيز خوبی باشه آقای فروشنده بعد سعدی رو پيشنهاد کرد و گفت که شعرش بالای سر در سازمان ملل هم نوشته شده و شروع کرد به خوندن شعر « بنی آدم ... » ..............من ديگه بيش تر از اون نمی تونستم وايسم چون پول خريدم رو حساب کرده بودم و خلاصه نديدم آقا کدوم شاعر گرون قيمت رو خريد تا با خودش به بلاد خارجه ببره !

لیلا | 05:32 PM | نظرات (0)
سه شنبه 7 مرداد 1382
روز ـــــــــــــــــــــ نامه !


 



مگه حتما آدم باید همهء شاهکارهای ادبی رو بخونه ؟ " ریمسکی مشتی کاغذ از کشوی میزش بیرون کشید و دستخط استپا در یاد داشت ها را با حروف درشت عکس تلگرافی مقایسه کرد . انتهای امضاها خم تیزی داشت و حروف عکس تلگرافی به عقب خم می شد ..... " روی خودم خم شدم حفره ای در هستی من دهان گشود ! آدم نمی تونه تصور کنه این صدا از دهان یه آدمیزاد در میاد این دوتار هم آدمو دیوونه می کنه ، اخوان هم عجب شناخته این سمندری رو : خون پاش و نغمه ریز .... پر از کدام چشمه و دریا کنی سبو ؟ " سبز پری " است این که زنی یا " شتر خجو " ؟ سبز پری ، کاکل زری ، تومبون قرمزی ، سوسک سیاه قد بلند ، دامن کوتاه ، گردن بلند ، این شلیته جون شما می دونی چیه ؟ اسم بدنومی ! خودت سوسک سیاهی ! ا, دیگه به من نگو خاله سوسکه ! من اگه نصف عشوه های اونو بلد بودم ؟ اگه یه کم بیشتر دختر بودم ؟ آخه داداش جونم نمی شد خودت یه راه حل بدی که ما رو هر سال اینطوری تو هچل نندازی ؟ آخه خودتم که به قولت عمل نکردی ! قرار بود امسال برای کادو تولدم برام " کتاب مستطاب آشپزی " بخری برا آینده م خوب باشه ! نخریدی که ؟ حقشه منم برات" دنیای سوفی " بخرم ؟ این دنیای سوفی رو هم گذاشته بودم رو نقاشیهام صاف شن ! باید دیوان شمس بذارم روشون این زیاد سنگین نبوده هنوز کج و کوله ان ! نقاشی هم که دیگه نمی کشی ؟ زندگی سگی ! ولی این دوتار زندگیه ! ببین یا ضبط رو خاموش کن یا این کتاب رو ببند ! بولگاکف بیچاره اگه می دونست قراره با ساز سمندری خونده بشه ، هیچ وقت نمی نوشت ..... " به در کن پیرهن غم از بر من .... " این پیرهن نرگس هم اینجا جا مونده ! باید بهش یه زنگ بزنم ! پاشو همین الان زنگ بزن ! آخه الان تالاره ! من که می دونم دوباره می ره تا هفتهء دیگه ٬ یه ماهه برنامه همینه ! طفلک حق داره بهت می گه بی معرفت !یه تلفن برای دوستیه 9 ساله توقع زیادیه ؟ " هیجان زده و پر انرزی بود بعد از تلفن موهن آخر ، دیگر تردیدی نداشت که مشتی اوباش شوخی خطرناکی را شروع کرده اند .... " بله این شوخی با ناپدید شدن لیخودیف بی ارتباط نیست ، بیچاره واره نوخا !!! بیچاره من !!! چه اعصابی دارم !!! .... همسایهء با شعور هم خوب چیزیه ! آخه لامصب صدای اونو کم کن یه بند می گه : آی آی خوشگل خانوم راندوو بیا در خونمون .... خوبه منم بلند کنم یه بند بگه سرو خرامان منی سرو خرامان منی ای رونق بستان من ..... یا می خوای منم همونو بذارم ببینیم صدای ضبط کی بلندتره ؟ با تو نیستم که اینجوری نیگا می کنی ! اینجوری منو نیگا نکن ! ببین " آقای شیکم " ! روزی که کادو گرفتمت قرار شد تو یکی همیشه مهربون بمونی ٬ اینجوری نمیشه ها ! می دم یه نفر برات سیبیل بکشه ها ! چیه خب ؟ برم دیگه " چرا و چیه " هم شروع شد آآآآآآآآآآخ ! این مامانم راست می گه ها ! کاش یه مهمون بخواد بیاد من اتاقمو مرتب کنم . آخه این پیچ گوشتی از کجا پیداش شد ؟ کاش که اون پیچه رو سفت می کردم دوباره دستهء عینکم تو خیابون آویزون می شه ! بــــــــــــــــــــــــــعله ! بگو مامان جان از همن جا بگو ! ......هرچی باشه می خورم مامان جون ! چی ؟ نه قیمه نه ! مامان جان می دونی که من از لپه بدم میاد ! چی ؟ نه فسنجون نمی خورم ، من که غذای شیرین دوست ندارم ! بادمجونم نه ! الان تو تابستون آخه ؟ می دونی که حساسیت دارم دور لبم قرمز می شه ! هان ؟ خب گفتم که هر چی باشه می خورم ! ..... گیر می دنا !!!! چی می گفتم ؟؟؟؟ " شَقْشَقَـةُ هَدَرَتْ " ok ! آی آی آی خوشگله نگو نمی شه نگو مشکله ....


لیلا | 07:39 AM | نظرات (4)
دوشنبه 1 اردیبهشت 1382
جفت

ديدم بازار عشق و عاشقی داغه گفتم به قول يکی از دوستان غذای مونده بدم بخورين ٬ اين مطلب مال اون ته تهای آرشيومه که البته فکر کنم تعداد کمی خونده باشنش ٬ به هر حال کلمات يکيه منتها تاثير زمان ممکنه کمی مفهوم رو عوض کرده باشه !




جفت




- اگه بتونی این پازل رو درست کنی یه جایزهء بزرگ داری !
¤ خب سعيمو ميکنم!.....مممممم......داره %D! تکه های مونده چند تا بيشتر نيستن و اين چند تا دونه رو نقاشی می کنم .................... رديفه !... درست شد ! حتی سازندش هم تشخيص نميده که اينها اصل نيستن اينا عين اصل هستن فقط زياد نبايد دستمالی بشن!
ـ خب درستش کردی باريکلا! فقط يه مشکلی هست اين يکی رو هم بايد درست کنی آخه جفت اونه و بايد با هم باشن!
¤ اه ..... چه غلطی کردما! دندم نرم! باشه می سازم ! ....................... ولی .............. نميشه ! نمی دونم چرا تا به اين ۵ـ۶ تای آخر می رسم مشکل دار ميشه؟!......؟..! ولی %D

لیلا | 10:31 AM | نظرات (1)