آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


صفحه اصلی

پنجشنبه 11 اردیبهشت 1382
نسيه نداريم حتی برای شما !

هزينهء وارده برای شما جهت استفاده از اين مکان :

( فرض می کنيم با توجه به نوع نوشتن من که به طور متوسط کمی طولانی است و دير بالا آمدن صفحات وبلاگ شما جمعا ۳ دقيقه وقت در اين مکان مصرف می کنيد )

۱- هزينهء برق مصرفی در قبال کارکرد با کامپيوتر و روشن بودن حداقل يک لامپ ۱۰۰ وات بالای سرتان : ۳۲۰ ريال
۲ـ هزينهء استفاده از خط تلفن : ۴۳۰ ريال ( که اين مبلغ به زمان استف%7 ثابت نیست ما حداقل را در نظر گرفته ایم پس چانه زدن ممنوع !)
جمع کل : ۲۱۵۷۵۵ ريال

مبلغ وارده به هيچ ع�%8

لیلا | 10:03 AM | نظرات (3)
یکشنبه 7 اردیبهشت 1382
Silence

- هيس !
- .................
- هيچی نگو !

لیلا | 09:37 AM | نظرات (1)
پنجشنبه 4 اردیبهشت 1382
؟



اينجا هم نيست ؟ توی اتاق رو هم نيگا کن ! نه ! نه اينجا هم نبود ! لای اون کتابها ؟ توی اون کاغذ پاره ها ؟ نه نيست ! ميون اون نوارها ؟ نه ! پشت ميز ؟ روی صندلی ؟ نه !‌ نه ! جلوی کامپيوتر ؟ نيست ! حتما بيرونه ! بيرون از خونه نيست ؟ نه نيست ! نمی دونم کجاست ! چند وقتيه ازش بيخبرم ٬ اصلا يه جورايی انگار گمش کردم ! ببينم کسی از من خبری نداره ؟

لیلا | 10:05 AM | نظرات (0)
پنجشنبه 28 فروردین 1382
اقبال

ای محبوب ۳ روز تمام عاشق تو بودم ٬ اگر هوا مساعد باشد ۳ روز ديگر نيز عاشق تو خواهم ماند .

( نمی دونم مال کيه )

لیلا | 12:58 PM | نظرات (1)
دوشنبه 25 فروردین 1382
عاشقانه ی عاقلانه

چند روز پيش يکی از دوستان که هميشه عقيده داشت من واقعا عاقلانه می نويسم با ترديد نظرم رو دربارهء عشق پرسيد ٬ امروز هم يه لينک بامزّه از خودم ديدم نوشته بود :« کسی که رک و پوست کنده دور احساسش يه ديوار عقل کشيده ولی ... » خب می دونين هم برام جالب بود هم اينکه يه کم حالم گرفته شد . شايد روزی که اسم اينجا رو گذاشتم عاقلانه از روی نوعی لجبازی با خودم بود ( حدود ۹ ماه پيش ) چون می دونستم که اين اسم اصلا برای خوانندهء وبلاگ تحريک کننده نيست ! من خودم اگه يه همچين اسمی می ديدم فکر می کردم صاحب وبلاگ يه آدم گند دماغيه که همش بالای منبره و نصيحت های عقلانی می کنه و عمرا حاضر بودم همچين چرندياتی رو بخونم ! ولی می خواستم عاقل باشم از همون نوعی که ضد عشقه از همون نوعی که مولوی می گه عقل در شرحش چو خر در گل بخفت ... آره می خواستم خر باشم ! حالا هم فکر می کنم که بلد نيستم عاشقانه بنويسم ٬ اگه بخوام به عشق فکر کنم نوشتنم نمياد ! نمی فهمم روابط عاشقانه رو نمی فهم ! احتمالا اين حس خواننده هام درسته ٬ ديگه واقعا تبديل شدم به يه واعظ عاقل نما ! ولی جای اميد هست : واعظان کاين جلوه در محراب و منبر می کنند / چون به خلوت می روند آن کار ديگر می کنند ....

آخه چی بنويسم ؟ راجع به عشقی بنويسم که طرف عاشق يکی دو تا خصيصهء ظاهری يا حتی باطنی معشوق می شه و بعد می بينه که بقيهء چيزا خيلی دارن رو اعصابش راه می رن و با خودش می گه که کمال برای هر کس و در هر سنی ممکنه اتفاق بيفته و چون کمال همونه که اون بهش رسیده ٬ تصميم می گيره طرفش رو متکامل کنه و اونی رو بسازه که تمام و کمال عاشقش باشه و بعد در حين عمليات پاکسازی و اصلاح هر دو طرف متوجه می شن که بابا عشق کيلو چنده ؟ ......... يا اون عشقی که پسره از ترس اينکه دختره حرف ازدواج رو پيش بکشه هيچ وقت رو نمی شه ٬ چون می دونه که تو ايران دخترا زود قضيه رو به ازدواج می کشونن تا از ترشيده شدن نجات پيدا کنن ؟........ يا اون عشقی که اونقدر شديده ! که باعث می شه پسره يه ماشين و موبايل در اختيار دختره بذاره تا هر وقت خواست عشقش در دسترس باشه ؟ ........ يا اون آدمايی که از شانس بدشون معشوق هميشه دوست دختر يا دوست پسر يکی ديگه از آب در مياد و اين بزرگترين ظلم تاريخه که اين تصادف ( آشنايی ) برای اونها اتفاق نيفتاده ؟ .........يا اون عشقی که تنها رابطهء عاشقانه وقتيه که عاشق از زير پنجرهء اتاق معشوقش تو کوچه رد می شه و با تکون پردهء پنجره می فهمه که اون اونجاست ؟ .........يا اون عشقی که اگه روابط فيزيکی رو ازش حذف کنيم هيچی از اون نمی مونه و فقط Sex نگهش می داره چون حرفی برای گفتن وجود نداره ؟ ! .........يا اونی که طرف اونقدر عاشقه که در مقابل تمام اشتباهات معشوقش فقط سکوت می کنه تا اون نرنجه و روزی به خودش مياد که اونقدر رنجيده که ديگه چيزی از عشق نمونده ؟ .......... يا اون عشقی که عاشق می ترسه اگه ابرازش کنه طرف معذّب بشه و تو هچل بيفته ؟ ........ يا اون که غرورش اونقدر از عشق بيشتره که می ترسه اگه ابراز بشه خودش له بشه ؟ .......... يا اونی که خودش فکر می کنه عاشقه ولی نمی دونه چرا اين عشق اينقدر زود اثرش از بين می ره و جاشو به خودخواهی می ده ؟ .....يا اونی که عاشق می شه به شرطی که حق انتخابش زياد باشه و بتونه هر روز عاشق يکی باشه تا يه وقت سردی بر مزاجش نائل نشه و زندگي متنوعش مختل نشه ؟ ......... شما بگين از چه عشقی بنويسم ؟ عشق شيخ صنعان به دختر ترسا ؟٬ عشق مولانا به شمس ؟٬ عشق مجنون به ليلی ؟٬ عشق فرهاد به شيرين ؟٬ عشق مريم مجدليه به مسيح ؟٬ ......... فکر کنم بهتره عاقل باشم ! دوستانی که از نزديک منو ميشناسن راجع به وبلاگم اين مثل رو می گن که : بر عکس نهند نام زنگی کافور !
و من به همين دلخوشم ! که هنوز چو خر در گل نشدم و شما هم زياد جديم نگيريد !!!!!!!

.....................
راستی يه قرار وبلاگی هست گفتن تبليغ کنين !

لیلا | 12:54 AM | نظرات (22)
پنجشنبه 21 فروردین 1382
جنگ !

لیلا | 03:23 PM | نظرات (1)
دوشنبه 18 فروردین 1382
دوست

دوستای زيادی دارم ! خيلی زياد ! خيلی ها من باب نصيحت می گن يه آدمی که با اينهمه آدميزاد جورواجور معاشرت کنه يا مخش تاب داره و يا آدم چند روييه !.... من چند رو نيستم ٬ مخم هم خيلی بيشتر از بقيه تاب نداره ! احساس می کنم اينا جنبه های مختلف وجودمه که اونارو تو دوستای متعددم می بينم و پيدا می کنم :
دوستی دارم که انگار همهء قدرت وجوديش رو تو چشماش ريخته ٬ آدم سخت می تونه به اونا نيگا کنه و حرف بزنه ٬ دوستی دارم که تو مدت چند سال دوستيمون ۱ روز خوش نداشته و تازگيا چند روزيه که دنيا داره بر وفق مرادش می گرده ! دوستی دارم که هميشه پر از درد دله و کافيه ببينيش تا در دردو دلش با يه سلام باز بشه ٬ دوستی دارم که مثل پرده های کهنهء نقاشی هميشه لبخندی گوشهء لبش داره و حتی بخت بد روزگار رو هم با همون لبخند برات می گه ٬ دوستی دارم که من تنها دوستش تو دنيام ولی اين جنايت منه که اون تنها دوست من نيست ٬ دوستی دارم که يه گولّه شور و حرارته و دوستی که هميشه مثل کوه يخ منتظره که تو حرف بزنی ٬ دوستی دارم که هيچ وقت پيشش نمی تونی حرف بزنی مگه اينکه صحبتش رو با تحکم قطع کنی ٬ دوستی دارم که هيچ وقت نمی تونی حدس بزنی جمله ای رو که الان ازش شنيدی جدّی بود يا شوخی ؟ و دوستی که به همه چيز دنيا می خنده ولی مطمئنم که ته دلش برای همهء اونچه تو دنيا می گذره گريه می کنه ٬ دوستی دارم که هيچ وقت گوش نمی ده و هميشه يکّه تاز ميدون حرّافيه و دوستی که هر وقت به اون نيگا می کنم اونو شبيه يه گوش بزرگ می بينم انگار همه چيزو ذخيره می کنه ٬ فقط می شنوه تا شايد يه روز جواب همهء اونارو بده ٬ دوستی دارم که همهء زندگيش کتابا و آلبومای موسيقيشن و انگار چيزی به اسم آدميزاد نمی شناسه و دوستی که آدمای کتابخون رو يه مشت ابله می دونه که خودشون رو پشت صفحات کتابا قایم می کنن ٬ دوستی دارم که با همهء جک و جونورها طرح دوستی می ريزه و می تونه همه رو با خودش حتی به رختخواب هم ببره و دوستی که از هر موجودی که نفس بکشه می ترسه ٬ دوستی دارم که اونقدر سر به هواست که هميشه سکندری می خوره و دوستی که اونقدر به زمين نگا می کنه که اگه برادرش رو ببينه نمی شناسه ٬ دوستی دارم که هميشه حرفاش نيشدار و آزار دهنده ست حتی اگه تمجيدت رو بگه و دوستی که اگه بدت رو هم بگه اونقدر با شيرين زبونی می گه که باورت می شه بدترين آدم روی زمينی و اون يه عالمه بهت لطف داره ٬ دوستی دارم که هميشهء خدا هراسون و مضطربه و اگه نيم ساعت کنارش بشينی همهء استرسش رو به تو منتقل می کنه و دوستی که اونقدر آروم و خونسرده که بعضی وقتا دلت می خواد ميز رو بکوبی تو سرش تا شايد اون طرح افقی لبه�%A

لیلا | 01:23 AM | نظرات (0)
پنجشنبه 14 فروردین 1382
اندر آداب مطالعه

از اوّل هم تنها کسی که توی خونمون اين عادت زشت رو داشت من بودم . يعنی از اوّل اوّل که نه ! از دوّم ! :
از ۶- ۷ سالگی شروع کردم وهر چی دم دستم می رسيد می خوندم . اون موقعها به تبع جوّ خونه از ساعدی ٬ صمد و درويشيان شروع کردم و بعد داستانهای کتاب جمعه ٬ کيهان هفته و .... بعد هم هرچه بابا جانمون می خوند پشت سرش می رفتم و می خوندم . يه کم که بزرگتر شدم مرجع تقليدم عوض شد ( برادرم ) . ولی نمی دونم چرا هميشه همه چيز جا به جا بود . « رئيس جمهور » استورياس رو در دوران کودکی خوندم و « شازده کوچولو » رو در بزرگسالی ٬ آنهم به خاطر اينکه اونقدر دنبال ترجمهء قاضی گشته بودم که ديگه پير شدم ! يه مدّت هم ويرم گرفته بود سينماچی بشم و فقط فيلمنامه و کتابهای فیلمسازی می خوندم !
از وقتی که يه کم عقل رس شدم و طبق مد کتاب خوندم اوضاع بدتر شد چون مثلا يه روز کوندرا مد می شد و من هنوز مد قبلی رو نخونده بودم ٬ اينطوری می شد که يه دفعه۶ ـ ۷ تا کتاب رو با هم شروع می کردم و هيچ کدوم رو هم تموم نمی کردم و اين همون عادت زشت بود !!!
چند وقت پيش يه جايی از بوبن خوندم ( فکر کنم الآن مد بوبن رسيده ! ) که : « ... شما کتاب زياد می خريد امّا همهء آنها را تا انتها نمی خوانيد . اين نقصی ست که در وجود شما است ٬ يک بيماری مزمن ٬ بيماری به پايان نبردن مطالعه و مکالمه و عشق . اين نقص لزوما نتيجهء سهل انگاری يا بی حوصلگی نيست . بلکه از آن روست که گاه در مطالعه و گفت و گو و عشق ٬ پايان پيش از پايان فرا می رسد . پايان کتاب آنجاست که خوراکی را که در آن روز ٬ در آن ساعت ٬ در آن صفحه بدان نياز داريد ٬ می يابيد . »
..... وقتی اين مطلب رو خوندم کلّی ذوق مرگ شدم و تا مدّتها خودم رو قانع می کردم ولی بعد که فکر کردم ديدم وضع من از اين خيلی بدتره چون عملا همون نصفه خوندن رو هم ول کرده بودم ٬ فکر کنم فقط عنوان کتابهام رو نگاه می کنم و بعد به خوندن ۸۰ صفحه آگهی همشهری اکتفا می کنم ! واقعا لذّت بخشه ٬ يک موسيقی خوب بگذاری و بعد .......٬ موبايل قسطی ٬ رنو يخچالی رينگ اسپرت با قيمت استثنايی ٬ آموزشکدهء خيّاطی ٬ آموزش شيرينی پزی و ...... خيلی خوبه فقط يه مشکل کوچولو دارم اونم وقتاييه که می خوام بنويسم !!!!



<><><><><>



کاوه گلستان کشته شد . اينو برای اونايی می نويسم که موافق جنگن ! شما طرفدار هر کدوم از دو طرف جنگ که باشين بايد اينو بپذيرين که جنگ تو يه کشور همسايه ضايعات زيادی برای ما داره و از اون جمله از دست دادن يه عکّاس خوبه ! کاوه صبح چهارشنبه در نزديکی سليمانيه با منفجر شدن مين زير پاش کشته شد و ايران بی طرف ديگه کسی رو نداره که مثل اون از دريچهء دوربينش به دنيا نگاه کنه .

لیلا | 10:17 PM | نظرات (7)
چهارشنبه 6 فروردین 1382
؟

هنوز در فکر آن کلاغم
در درّه های يوش
با قيچی سياهش
بر زردی برشتهء گندمزار
با خش خشی مضاعف
از آسمان کاغذی مات
قوسی برید : کج !
و رو به کوه نزدیک
با قار قار خشک گلویش
چیزی گفت
که کوههای بی حوصله
در ظلّ آفتاب
تا دیر گاهی آن را
با حیرت
در کلّه های سنگیشان
تکرار می کردند
گاهی سئوال می کنم از خود
که یک کلاغ
با آن حضور قاطع بی تخفیف
وقتی صلاة ظهر
با رنگ سوگوار مصرّش
بر زردی برشتهء گندمزاری بال می کشد
تا از فراز چند سپیدار بگذرد
با آن خروش و خشم
چه دارد بگوید با کوههای پیر ؟
کاین عابدان خستهء خواب آلود
در نیمروز تابستانی
تا دیر گاهی آن را
با هم تکرار می کنند !



شاملو ( ققنوس در باران )




...............................


من فعلا رفتم سفر ( شيراز ) وقتی برگشتم از خجالتتون در ميام !

لیلا | 10:38 AM | نظرات (0)
شنبه 2 فروردین 1382
تقويم تاريخ

۲۵ سال پيش در چنين روزی و چنين ساعتی يگانه خالق هستی ٬ قادر متعال کم کم داشت از آفرينش چنين موجودی بر روی کرهء خاکی پشيمان می گشت ( به قول يکی از استادام تو دانشگاه که بهم می گفت امّ المصيبة ) خلاصه پس از اينکه شادی پدر و مادر و پسر بچهء ۴ ساله را از داشتن يک عروسک زنده که اندازهء يک طالبی وزن داشت مشاهده نمود تصميم گرفت اين پديده را در دنيای آدمهايش نگه دارد و اينچنين شد که ليلای عاقلانه هم تصميم گرفت که باشد ٬ تجربه کند و وسوسهء فرار از برابر آنچه فرا می رسد را از دل بيرون ببرد وقتی خالقش می خواهد که بماند خب می ماند .....

تولّد ٬ مرگ ٬ بهار ٬ درد ٬ بيماری ٬ عشق ٬ زخم ٬ بهار و باز هم بهار : بهار ۲۵ سالگی .....

به قول کريستين بوبن در فرسودگی: « رويدادی که در زندگی به وقوع می پيوندد به سان خانه ايست با سه در مجزا : مردن ٬ دل دادن و زادن . تنها آنگاه می توانيم به اين خانه در آييم که همزمان و در آن واحد از هر سه در بگذريم . »
ولی گويا ما نمی آموزيم که چگونه در اين خانه در آييم ما هميشه می خواهيم وانمود کنيم به بودن در آن جايی که نيستيم ...... در جای ديگری بوبن گفته : « خويشتن را در هيچ تصويری ٬ در هيچ حکايتی ٬ در هيچ خاطره ای باز نمی يابم گويی هرگز اينجا نبوده ام .... نه اين درست نيست من يک خاطره از کودکيم دارم که به جا مانده است و محو نمی شود و آن کشف جامعه است ...»
و من چه زود تجربه کردم این جامعه را چنانچه از کودکيم چيزی به جا نماند و ۲۵ سال است که اين خاطره را مرور می کنم و برايم تکرار می شود و امروز سالگرد اين تکرار است : تکرار بودن ٬ تکرار ماندن و تکرار تجربهء لحظات غير قابل تکرار .....

مرسی خدا جون ! به هر حال بودن به از نبود شدن ٬ خاصّه در بهار ....

لیلا | 10:23 AM | نظرات (0)
یکشنبه 25 اسفند 1381
شک!



عكس از مجموعه آثار ميشا گوردين (misha gordin).

‏ُ
ُThe photo is part of Misha Gordin Conceptual Photography Collection,borrowed from Misha Gordin official website.

لیلا | 03:39 PM | نظرات (7)
چهارشنبه 21 اسفند 1381
خود درگيری عاقلانه !


زياد نمی فهممت ليلای عاقلانه ! اينجا چی کارمی کنی ؟بدون هیچ اذن دخول و خروجی میای و میری در حد یک پاورقی نویس مي نويسی ٬ گاهی حتّی به يک سلام دلخوشی ٬ ديگه موّاج نيستی ٬ داری از يه خط مستقیم می گذری و یا دور باطل می زنی !

هيچ توقعی وجود نداره جز اينکه باشی تا بدونن زنده ای و جوابشون رو بدی تا بدونن خونده می شن ! هيچ گزينشی وجود نداره جز پيامی که براشون می ذاری و يا يه link کوچیک توی یه وبلاگ آشنا !

بعضی از پيامهات رو چندين و چند بار می خونی ٬ با خودت فکر می کنی که دوستشون داری ! گاهی در همون لحظه ای که پيامی برات نوشته می شه می خوای با صاحب پيام هم کلام بشی ولی همه چيز آسون نيست تو يک دختری !!!٬ حتّی عقيدهء عمومی بر اینه که بيشتر hit های تو به خاطر همين مسئله است ٬ يعنی زياد به نوشته هات دلخوش نباش !

هر از گاهی يک طيف خواننده داری که بهت سر می زنن ٬ اونها بعد از يه مدّت می رن و يه سری ديگه جاشونو می گيرن ٬ ولی باز هم همونه : نوشته هات مثل ميوه های تازهء نوبرونه تازه و شاداب نيستن ٬ اونها تکرار کليشه ای شخصيت تو اند ..... عادت ..... ملال تکرار ..... بی سليقگی در انتخاب کلمات ..... توی خودت می لولی ....و .....

ببينم ؟! صبحها بعد از صبحانه بهتر می نويسی يا بعد از چرت نيمروز يا قبل از شام شبانه ؟ فرقی هم می کند ؟ اگر هم تفاوتی باشه حتما تو همينهاست ٬ نه !؟ شماها که می آييد اينجا به چی دلخوشين ؟ فکر می کنين که اين بندهء خدا يه نيمچه استعدادکی داره پس بذار تشويق شه ؟

ليلای عاقلانه يا عاقلانه های ليلا فکر نمی کنی اين پيله باشه ؟ فکر می کنی با این کار رشد بکنی ؟ فکر نمی کنی اين وبلاگ مثل يه جغجغه شده برات که صدايی ازش در مياد و با رنگهای قرمز ٬ آبی و زردش دلخوشی ؟ ديگه بزرگ شدی دختر به جای جغجغه لااقل عروسک بازی کن !

لیلا | 03:06 PM | نظرات (0)
شنبه 17 اسفند 1381
آدمها ....

آدمها .... آدمهايی که از هنگام تولد شير از پستان تمرّد می نوشند . آدمهايی که خانه های برادرانشان را می سوزانند تا برابری برقرار کنند .... آدمهايی که سايهء خدا را بر روی زمين می يابند و او را سجده می کنند . آدمهايی که خود را سايهء خدا بر روی زمين می دانند .... آدمها .... آدمهايی که در تمام عمر توتم پرستند .... آدمهايی که عروسکهای خيمه شب بازی تماشاخانه های تاريک و سرد و دخمه های کثيف می شوند . آدمهايی که با اشباح و ارواح زندگی می کنند نه با انسانها . آدمها .... آدمهايی که بردگی را بر می گزينند و می انديشند که آزادند و آدمهايی که آزادگيشان را باور نمی کنند و می پندارند زندانی اند .... آدمها .... آدمهایی که می خواهند کر و کور باشند .... آدمها .... آدمهايی که در برابر در بند ماندگان مغرورانه خودنمايی می کنند و در مقابل پادشاهان بزدلانه سر به زير می اندازند .... آدمها .... آدمهايی که قربانگاه و مسلخ خود را نيز مانند قصر شاهانه ای می آرايند و آنهايی که قصر شاهانه شان را کلبهء گدايان حقير می بينند .... زنانی که حجلهء خود را در شب زفاف تنها ميعادگاه می دانند و مردانی که بستر ساير زنها را ميعادگاه خود .... آدمها .... آدمهايی که صحنهء زندگی را ميدان نبرد می دانند و و آدمهايی که عشق را سلاحی برای جنگيدن در اين نبرد .... آدمهايی که طعام از دهان ديگری بر می گيرند تا از همدردی با گرسنگان بگويند .... آدمها .... زنهايی که چون عيسای ناصری را بر بالای صليب می بينند می انگارند مريم مجدليه اند و مردانی که يهودای اسخریوطی را به خاطر جسارتش تحسين می کنند .... آدمها .... آدمهايی که هرگاه از خواب بيدار می شوند می پندارند که خوابهايشان تصويرهای روشن زندگی بوده است .... آدمهايی که خود را با اوراق کتابها کفن پيچ می کنند و زندگان را احمقهايی بيش نمی دانند .... آدمها .... آدمهايی که در محرم هر سال برای تشنگی حسين خون گريه می کنند و امّا بعد خون انسانها را می نوشند تا رفع تشنگی کنند . آدمهايی که سوار بر مرکب غرور همه عمر می تازند و عزيزانشان را زير سم اسبان نخوت از دست می دهند .... آدمها .... آدمهايی مثل من .... آدمها .... آدمهايی مثل تو .

when I shall die, I shall go to Paradise , because on this earth I have lived in hell. (Vietnam 1967 ( Fallaci , Oriana

( ۸ مارس روز جهانی زن مبارک ! )

لیلا | 10:00 PM | نظرات (4)
چهارشنبه 14 اسفند 1381
....................

پيروزی هزاران پدر و مادر دارد امّا شکست يتيم است
برتولت برشت

( دفاع کردم فعلا يه کم خسته ام چند روز ديگه با انرژی برمی گردم )

لیلا | 07:11 PM | نظرات (1)
یکشنبه 4 اسفند 1381
بهانهء مرخصی !

چند روزی نمی نويسم به اين دليل :

دفاعیه جهت دریافت درجه کارشناسی ارشد

دانشگاه آزاد اسلامی
( واحد تهران مرکزی )
دانشکده هنر و معماری


رشتهء معماری
موضوع :
ما فرشته نيستيم ٬ همچون شما
( کانون بازپروری زنان بزهکار )

استاد راهنما : دکتر وحيد شالی امينی
استاد مشاور : دکتر شاهين کی نوش

دانشجو : ليلا معظمی جهرمی


زمان : ۱۳ / ۱-۱۳ / ۱۳۸۱ ( ۱۳=۱+۸+۳+۱ ) ٬ ساعت ۱-۱۳
مکان : دانشکده هنر و معماری دانشگاه آزاد ٬ سالن ۱۰۷

لیلا | 10:58 AM | نظرات (0)
پنجشنبه 1 اسفند 1381
روشنفکری ٬ درد بی درمون !

روشنفکر يعنی کسی که يه حصار برای خودش می سازه و هيشکی رو اون تو راه نمی ده ٬ البته به شما اجازه می ده که تا پشت حصارش برين و براش دست تکون بدين ٬ روشنفکر يعنی کسی که تنهاييش اونقدر مقدسّه که اگه يه روز اونو با کسی شريک شه احساس می کنه همهء قداستش لجن مال شده ٬ روشنفکر يعنی کسی که همهء آدمها رو احمق هايی می دونه که فقط لياقت دارن به اون محبت کنن ٬ روشنفکر يعنی کسی که فکر می کنه که به هر نتيجه ای در زندگيش رسيده و يا نرسيده و اميد داره که برسه اولين کسيه تو دنيا که به اون نتيجه فکر کرده ٬ رسيده و يا می خواد برسه ٬ روشنفکر يعنی کسی که فکر می کنه هر کار طبيعی که از اول خلقت آدميزاد تو دنيا انجام شده ناشی از حماقت آدمها بوده و اون چون احمق نيست کارهايی رو که عوام کردن انجام نمی ده ( البته اين عوام شامل همهء بشريت از ابتدا تا کنون می شه ) ٬ روشنفکر يعنی کسی که آدمها رو خار راه پيشرفتش می دونه به همين خاطر سعی می کنه از بيراهه بره و به کمال برسه ٬ اگه اون بيراهه به کوچه بن بست برسه تازه پای تقدير وسط مياد ٬ اون هم نه به عنوان تقدير و سرنوشت چون اينها مال آدمهای معموليه بلکه به عنوان انرژی های منفی همين عوام ٬ روشنفکر يعنی کسی که فکر می کنه اگه به کسی لبخند زد کلّی منّت سرش گذاشته و شمّه ای از وجود با ارزشش رو به اون ارزونی کرده ٬ روشنفکر يعنی کسی که وقتی باهات حرف می زنه بحث نمی کنه به اين دليل که می گه اين آدم احمقه و از اين حماقت در نمياد پس بيخود وقتم رو تلف نکنم يا اينکه اونقدر بحث می کنه و یه حرف خودش رو به مدلهای مختلف می گه که يه جا خسته بشه و دوباره به همين نتيجه برسه ٬ اونهم به اين خاطر که دلش می سوخته و می خواسته تو رو از جهالت در بياره ٬ روشنفکر يعنی کسی که می تونه با ظرافت دروغ بگه و مو لای درزش نره و اين شامل دروغ گويی به خودش هم می شه ٬ روشنفکر يعنی کسی که اونقدر با ظرافت و سياست به خودش دروغ می گه که باورش می شه و بعد می خواد اون باورها رو به ثبت برونه ٬ وقتی هم کسی حاضر نشد اونها رو ثبت کنه می گه خاک بر سر اين جماعت بی لياقت ٬ حيف من که وقتم رو برای اينها تلف کردم ٬ روشنفکر يعنی کسی که بين عقل و قلبش همیشه دعواست و راه حلّش هم اينه که روی قلبش يه ورود ممنوع گنده می ذاره و عقل رو می بره اون بالا می شونه ٬ روشنفکر يعنی کسی که يه حرف ساده رو اونقدر می پيچونه که نفهمی چی می گه ٬ روشنفکر يعنی مبتلا به يه درد بی درمون !

لیلا | 10:49 AM | نظرات (6)