
شعر : خسرو گلسرخی
نقاشی روی عکس : خودم!
محتسب در نیم شب جایی رسید / در بن دیوار مردی خفته دید
گفت:هی، مستی، چه خوردستی؟ بگو/ گفت:ازین خوردم که هست اندر سبو
گفت:آخر در سبو واگو که چیست؟/گفت: از آنکه خورده ام، گفت این خفیست!
گفت:آنچه خورده یی آن چیست آن؟/گفت: آنکه در سبو مخفی ست آن!
دور می شد این سوال و این جواب / ماند چون خر محتسب اندر خلاب!
گفت او را محتسب:هین آه کن / مست، هوهو کرد هنگام سخن
گفت:گفتم آه کن هو می کنی/ گفت : من شاد و تو از غم منحنی
آه از درد و غم و بیدادی است/ هوی هوی میخوران از شادی است
محتسب گفت: این ندانم، خیز، خیز/ معرفت متراش و، بگذار این ستیز
گفت: رو تو از کجا من از کجا؟/ گفت: مستی خیز تا زندان بیا
گفت مست: ای محتسب بگذار و رو/ از برهنه کی توان بردن گرو؟
گر مرا خود قوت رفتن بدی / خانهء خود رفتمی، وین کی شدی؟!
*****
چارکس را داد مردی یک درم / آن یکی گفت: این به انگوری دهم
آن یکی دیگر عرب بود گفت: لا/ من عنب خواهم، نه انگور، ای دغا
آن یکی ترکی بد و گفت: این بنم/ من نمی خواهم عنب خواهم ازم
آن یکی رومی بگفت : این قیل را/ ترک کن، خواهیم استافیل را
در تنازع، آن نفر جنگی شدند/ که ز سر نام ها غافل بدند
مشت بر هم می زدند از ابلهی/ پر بدند از جهل، وز دانش تهی
...
*****
پیل اندر خانه یی تاریک بود / عرضه را آورده بودندش هنود
از برای دیدنش مردم بسی/ اندر آن ظلمت همی شد هر کسی
دیدنش با چشم چون ممکن نبود/اندر آن تاریکی اش کف می بسود
آن یکی را کف به خرطوم افتاد/ گفت: همچون ناودان است این نهاد
آن یکی را دست برگوشش رسید/ آن بر او چون بادبیزن شد پدید
آن یکی را کف چو بر پایش بسود/ گفت:شکل پیل دیدم چون عمود
آن یکی بر پشت او بنهاد دست / گفت: خود این پیل چون تختی بدست
همچنین، هریک به جزوی که رسید/ فهم آن می کرد، هرجا می شنید
از نظرگه، گفتشان شد مختلف / آن یکی دالش لقب داد، این الف
در کف هر یک اگر شمعی بدی / اختلاف از گفتشان بیرون شدی
چشم حس همچون کف دست است وبس/ نیست کف را برهمهء اودسترس
چشم دریا دیگرست و ، کف دگر/ کف بهل، وز دیدهء دریا نگر
جنبش کف ها زدریا روز و شب/ کف همی بینی و دریا نی عجب!
ما چو کشتی ها بهم بر می زنیم/ تیره چشمیم و در آب روشنیم
ای تو در کشتی تن، رفته به خواب/ آب را دیدی، نگر در آب آب
آب را آبی ست کو می راندش / روح را روحی ست کو می خواندش
گربگوید، ز آن بلغزد پای تو/ ور نگوید هیچ از آن،ای وای تو
ور بگوید در مثال صورتی/ بر همان صورت بچفسی ای فتی
آن چنان کز نیست در هست آمدی / هین بگو: چون آمدی؟ مست آمدی
هوش را بگذار و آن گه هوش دار/ گوش را بر بند و، آن گه گوش دار
دم مزن تا بشنوی از دم زنان / آنچه نامد در زبان و در بیان
دم مزن تا بشنوی ز آن آفتاب/ آنچه نامد در کتاب و در خطاب
دم مزن تا دم زند بهر تو روح / آشنا بگذار در کشتی نوح
...
قسمت دوم مطلب زنان را فراموش نکردم و خواهمش نوشت!
صدای سوت آژیردر راه پله ها می پیچید . همسایه ها بچه به بغل از خانه هایشان بیرون می دوند ، بعضی هم فلاسک چای یا کلمن آب همراه خودشان دارند . مذهبی ها زیر لب دعا می خوانند . و بعضی نفرین می کنند ولی آرامش عجیبی توی نگاه همه شان هست ، انگار نه انگار که برای فرار از مرگ ونماندن زیر آوارهاست که اینطور می دوند . اوائل شروع موشک باران همه عصبی بودند و این آرامش را نداشتند ، اما کم کم مرگ ه٧صرار دارد که توی خانه بماند و می گوید دلش می خواهد اگر قرار است بمیرد توی خانهء خودش باشد و پیرزن می خواهد که آخرین فداکاریهای زندگی زناشویی اش را انجام دهد و پیرمرد نیمه فلج را از پله ها پایین ببرد . همهء همسایه ها زیر سقف فضای متعلق به انباریهای ساختمان جمعند . تو مرا نگاه می کنی و چون خجالت می کشی که نوازشم کنی سر عروسکم را نوازش می کنی و می گویی که ما نمی میریم. من و تو توی موشک بارانهای جنگ نمردیم ...
همی دانی که من مجذوب نگاههای خودم به تو هستم و بارها و بارها آن را در شیشهء غبار گرفتهء پنجره می بینم و امتحان می کنم تا به اندازهء کافی عاشقانه باشد . آن روز که زلزله آمد من پشت پنجره نبودم و تو هم توی حیاط بازی نمی کردی . آن روز من خواب بودم و رویای نگاه عاشقانه می دیدم و تو هم خواب بودی و رویای کودکی که مرد شده است . من و تو توی زلزلهء رودبار و منجیل نمردیم ...
پدرت برای ماموریت می رود و من ، مادر و خاله هایم برایر لبی خندیدند و نگاههای عجیبی به هم انداختند . سرم را که بین دو صندلی هواپیما می گذارم مادرم دعوایم می کند که چرا کارهای بچه گانه می کنم ولی پدر تومی گوید که بگذارید راحت باشند . نمی فهمیم کی اتفاق می افتد و چطور سرم از بین دو صندلی درمی آید . من و تو توی حادثهء سقوط هواپیمای ایرباس نمردیم ...
همیشه به مادرم می گویم که چرا ما هنوز ارگ بم را ندیدیم . می گویم : مامان همهء آدم خارجی ها می آیند تا این ارگ بم شهر ما ر2رگی شدم و نباید با پسر ها بازی کنم سعی می کند نا رضایتی اش را نشان دهد . اما تو روزها از درخت نخل باغچه تان بالا می روی و برای من دست تکان می دهی و ما همچنان دوست هستیم. فردای روزی که زلزله می آید قراراست برای دیدن ارگ برویم و من برای دیدار دو چیز عزیز قند توی دلم آب می کنم . من و تو زیر آوارهای زلزلهء بم نمردیم ...
من و تو توی تصادف جادهء چالوس نمردیم ...، من و تو توی سیل خانه مان خراب نشد و نمردیم ...، من و تو وقتی داشت% آماده می کرد و نصف کوچه در اثر انفجار خراب شد نمردیم ...، من و تو گرسنگی نکشیدیم و به خاطر فقر و گرسنگی نمردیم ...، من و تو به خاطر مصرف زیاد الکل و مواد مخدر اوردوز نکردیم و نمردیم ...، من و تو به خاطر استرس های زندگی سکته نکردیم و نمردیم ...، من و تو وقتی که مامورهای نیروی انتظامی توی مهمانی ریختند و داشتیم از طریق بالکن فرار می کردیم پایین پرت نشدیم و نمردیم ...، من و تو به خاطر پاره شدن طحال ویا خونریزی معده و یا ت%Bxcerpt=

" از چشم نا پیدای خطا چکیده ام : "
هر شب همین طور است ، موقع خواب که می شود او می آید ، دست یکی از همخوابه هایش را در دست دارد و به رختخواب من می رود ...هر شب با یک نفر می آید : قد بلند ، قد کوتاه ، مو بلند ، مو کوتاه ، چشم سیاه ، چشم سبز ...ولی همه شان در یک چیز مشترکند : رنگ پوستشان سفید سفید است ! و نزدیکیهای صبح همانطور که آمده بودند می روند ، بی صدا . گاهی هم او جمله ای می گوید . مثل : خوب بخوابی ! یا اینجا بوی سوختگی می آید ! یا هوا کمی سرد شده است ! ...
" تیرگی پا می کشد از بام ها
صبح می خندد به راه شهر من
دود می خیزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن ."
شب های جمعه نمی آید و من می توانم از سر شب در رختخواب خودم بخوابم . بعد آنها می آیند : اشکها را می گویم آنقدر پایین می ریزند تا بالشم خیس خیس می شود . من چندشم می شود روی بالش خیس بخوابم و برای همین تا صبح خوابم نمی برد و بعد آرزو می کنم که کاش شبهای جمعه هم بیاید ، لا اقل دیگر تنها نیستم و اینجا هم دیگر این همه نمناک نمی شود .
" مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل ،
غم من ، لیک ، غمی غمناک است . "
شبهایی که اینجا هستند ، من تا صبح کنار پنجره می ایستم و بیرون را تماشا می کنم . گاهی که چراغهای آن بیرون روشن است ، تصویر همبستری آنها توی شیشه می افتد ، آنوقت مجبورم پیشانی و نوک بینی ام را به شیشه بچسبانم وباز هم بیشتر سردم بشود . درون سیاهی پشت پنجره همیشه چیزی هست که مرا سرگرم کند : سایه هایی که از پس دیوار رد می شوند ، بعضی هاشان تند تند قدم بر می دارند و بعضی خسته اند ، سایه هایی که تنها دلیلشان فریب ماندن است! گاهی هم بر سر دیوار به دنبال جغدی می گردم تا تقصیرها را بر گردن او بیاندازم . او می گوید که جغد مال ویرانه های قصه هاست ، نه انبوه هجوم دیوارهای شهر . ولی من می دانم دلیلش اینست که جغد اصلا گردن ندارد . به جای جغد دو گربه را می بینم که گردن و پشتشان را برای هم راست کرده اند و با سر و صدای زیاد روی هم می پرند . کودکی از پنجرهء روبرویی همین صحنه را نگاه می کند .
گاهی که پاهایم از ایستادن درد می گیرد ، کنارشان روی زمین می نشینم ، به تخت تکیه می دهم و برایشان قصه می خوانم ، ولی قصه هایم یا تکراری اند یا آنها دوست ندارند . چون هیچ وقت بهشان گوش نمی دهند .
همیشه دم صبح وقتی بعد از رفتن آنها به رختخوابم می روم ، همه چیز خیلی سرد است و من سابقا دلیلش را نمی دانستم. ولی یک بار به بدن یکی ازآن دخترها دست زدم ، لبهء تخت نشسته بودم و دستم را روی ساق پایش گذاشتم . آنقدر سرد بود که اگر دست من خیس بود حتما پوست دستم کنده می شد ...
گاهی آن بیرون ، پشت سیاهی پنجره ام هیچ چیز نیست جز دیوار روبرو ، آنقدر به آجرهایش زل می زنم که برایم دست تکان می دهند و من هم برایشان لبخندی زورکی می زنم . او می گوید همهء حس ها متقابل است پس لابد دست تکان دادن آنها هم زورکی ست ....
یک شب همانطور ایستاده پای پنجره خوابم برد و خواب وحشتناکی دیدم :
" ...شبی مانند شب های دگر خاموش
بی صدا از پا در آمد پیکر دیوار
حسرتی با حیرتی آمیخت . "
می ترسم از اینکه یک روز پرده را کنار بزنم و بیرون اتاقم هیچ چیز جز سیاهی بی حرکت نباشد . آنقدر از این تهی می ترسم که تصمیم می گیرم دیگر هیچ وقت خوابم نبرد ...
" کاش اینجا نچکیده بودم ! "
( اشعار متعلق به سهراب سپهری ست )
پراکنده گویی های یک آدم نیمه خواب که قرار بود متن دیگری را اینجا بگذارد ولی این را نوشت
قسمت دوم مطلب قبل به قرینهء غیر لفظی حذف شده است !
وخانه ای که دیوارهایش برای حفظ من بر سرم منت می گذارد ... مرشد می گوید اگر همینطور ادامه بدهی ، تمرینات و کلینینگ ها را ترک نکنی، می توانی عاشق همه باشی و بی دریغ ...به خصوص دعای قبل از شب را فراموش نکن . خجالت می کشم بگویم که من برای " پر " شدنم دعا می کنم ولی برای عاشق همه بودن نه !