آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


صفحه اصلی

دوشنبه 20 خرداد 1392

580326_523670931004219_847430398_n.jpg

لیلا | 06:11 PM | نظرات (2)
شنبه 19 فروردین 1391
خودآگاه

:)

لیلا | 11:59 PM | نظرات (3)
سه شنبه 21 تیر 1390
ای همه گل‌های از سرما کبود

ای همه گل های از سرما کبود
خنده هاتان را که از لبها ربود؟

مهر هرگز اینچنین غمگین نتافت
باغ هرگز اینچنین تنها نبود

تاج های نازتان بر سر شکست
باد وحشی چنگ زد در سینه تان

صبح می خندد خود آرایی کنید
اشکهای یخ زده آیینه تان

رنگ عطر آویزتان بر باد رفت
عطر رنگ آمیزتان نابود شد

زندگی در لای رگ هاتان فسرد
آتش رخساره هاتان دود شد!

روزگاری شام غمگین خزان
خوشتر از صبح بهارم می نمود

این زمان حال شما حال من است
ای همه گلهای از سرما کبود!

روزگاری چشم پوشیدم ز خواب
تا بخوانم قصه مهتاب را

این زمان دور از ملامت های ماه
چشم می بندم که جویم خواب را!

روزگاری یک تبسم یک نگاه
خوشتر از گرمای صد آغوش بود

این زمان بر هر که دل بستم دریغ
آتش آغوش او خاموش بود

روزگاری هستیم را می نواخت
آفتاب عشق شور انگیز من

این زمان خاموش و خالی مانده است
سینه از آرزو لبریز من

تاج عشقم عاقبت بر سر شکست
خنده ام را اشک غم از لب ربود

زندگی در لای رگهایم فسرد
ای همه گلهای از سرما کبود...!

فریدون مشیری

آهنگ وبلاگو عوض کردم و خودم خیلی دوستش دارم ، الا ای گودریان این را برای شما می گویم که اگر می خواهید بشنوید مجبورید صفحه را باز کنید ...خلاص

لیلا | 07:25 PM | نظرات (12)
سه شنبه 14 تیر 1390
خلط

تمام عمر درگیر دوست داشتن و دوست داشته شدنیم
دون خوان


– بدی تمام زمین را فرا گرفت.
– هزار سال گذشت.
– صدای آب تنی کردنی به گوش نیامد.
و عکس پیکر دوشیزه‌ای در آب نیفتاد.


لیلا | 02:47 AM | نظرات (6)
سه شنبه 20 اردیبهشت 1390
مترجم

t171_02.jpg

عنوان اصلی: فاشیسم
عنوان فرعی: مختصرمفيد: 10
نويسنده: كوين پاسمور
مترجم: علي معظمي
موضوع: جامعه شناسی، سیاست، فلسفه
نوبت چاپ: 1
تاريخ چاپ: بهار 1390
تعداد صفحه: 240
زبان اصلي: انگليسي
شابک: 978-964-209-041-9

لیلا | 12:31 AM | نظرات (7)
سه شنبه 13 اردیبهشت 1390
می زند باران به شیشه


IMG_7148.JPG

لیلا | 05:06 PM | نظرات (13)
سه شنبه 16 فروردین 1390
شقایق

180562_10150107322922297_547762296_6447518_7747044_n.jpg

این نقاشی دوستمه ! نه فقط اینکه مال اون باشه بلکه این دوست دور و عزیزمه که من کشیدمش و امیدوارم بتونم یه روز از نزدیک ببینمش و اینو بهش بدم

لیلا | 10:35 AM | نظرات (7)
شنبه 21 اسفند 1389

poooof.jpg

لیلا | 12:56 AM | no comment (5)
یکشنبه 24 بهمن 1389
خواب پروانه

butterfly dream.JPG

لیلا | 12:59 AM | نظرات (19)
دوشنبه 6 دی 1389
گم شدم در خود چنان کز خویش ناپیدا شدم

eye.JPG

لیلا | 04:21 PM | محض فید بک (4)
چهارشنبه 24 آذر 1389
تنهایی دوست داشتنی

IMG_6891.JPG

پ.ن. این نقاشی دو لت ی ست !

لیلا | 01:55 PM | feed back (21)
یکشنبه 7 آذر 1389
ایمان

" شاید هم حرف درستی باشد . در مقام نویسنده و گویندهء رادیو همیشه سعی می کردم برنامه هایم جنبهء تفریحی داشته باشد و مردم را بخنداند ، اما با این جهان سخت ، با این مردمی که دل و دماغ خندیدن ندارند ، که توانایی اندیشیدن ندارند ، با این مردمی که با اشتیاق می خواهند خرناسه بکشند و چنگ و دندان نشان دهند و از هم متنفر باشند ، اجرای برنامهء تفریحی و خنداندن این مردم کار چندان آسانی نیست . این مردم خودشان می خواستند ، خودشان اراده کرده بودند حرف های مرا باور کنند !
هرچه دلتان می خواهد دم از معجزهء دلنشین ایمان بی قید و شرط بزنید ، هرچه می خواهید بگویید ، من معتقدم ظرفیت آن مطلقا هولناک و شوم است "
شب مادر/ کورت ونه گات جونیور/ ع.ا.بهرامی
پ.ن1: پاراگراف اول مرا شدیدا به یاد مهران مدیری انداخت ...مردم خودشان تصمیم گرفته اند به ساخته هایش بخندند!
پ.ن2: پاراگراف دوم حقیقتی هولناک و شوم است برای هر ملتی که می شناسم!

لیلا | 09:46 AM | نظرات (14)
سه شنبه 18 آبان 1389
فید بک

violin2[1].JPG


متفاوت ترین نظرات زندگیمو دربارهء این کارم شنیدم، الان دوسش دارم ولی انگار مثلا دوستم کشیدتش و خودم باهاش غریبه شدم

لیلا | 04:18 PM | اول شما بگین ! من بعدا می گم (13)
سه شنبه 13 مهر 1389
گزیده

- از هر صد تا یکی ، آخر...
- چه گفتی ؟
- می گویم که از هر صد نفر یک نفر مبتلا به شیزوفرنی است .
- هیچ معلوم هست ...
- جنون دزدی هم ظاهرا به یک درصد می رسد .
- هیچ معلوم هست دربارهء چی حرف می زنی ؟
- اگر یک درصد تمایل به همجنس بازی بین مردها باشد ، طبعا همین حدود بین زن ها هم هست . مفسده جوها به یک درصد می رسند ، دائم الخمرها یک درصدند ، عقب افتاده های ذهنی یک درصدند ، آنهایی که جنون جنسی دارند یک درصدند ، خود بزرگ بین ها یک درصد ، زن های سرد مزاج یک درصد ، تروریست ها یک درصد ، کج خیال ها یک درصد ...
- خواهش می کنم دست از این مهملات بردار.
- خب ، آرام باش و گوش بده . آنهایی که از ارتفاع می ترسند ، معتادهای هروئینی ، غشی ها ، کسانی که جنون آدمکشی دارند ، سیفلیسی ها ، کودن ها – به فرض که اینها هرکدام یک درصد باشد ، سرجمع می شود بیست درصد . اگر بتوانی هشتاد غیر عادی دیگر با همین روند پیدا کنی – البته که می توانی – دلیل آماری به دست می آوری که بشر صد در صد غیر عادی است .

زن در ریگ روان / کوبو آبه / مهدی غبرائی

لیلا | 05:08 PM | کدام یک درصد؟ (12)
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1389
گرچه بر ما ریخت آب و گل شکی /یادمان آید از آنها چیزکی

پیراهن قشنگی تن دخترک می پوشاند ، جوراب ، کفش وگل سر همه رنگ بندی مناسبی دارند و دخترک در لباسش لبخند می زند و توی مهمانی دل همه را می برد ، هرکس یک سهم بغل می خواهد و همه تند و تند از بچه تعریف می کنند ، مادر خوشحال است و به خود می بالد .

ظرف غذا را روی میز می گذارد و با چند چیز ساده تزئینش می کند ،مرد یک اومممممممم کشدار می گوید و با لذت شروع به خوردن می کند . زن با لذتی دو چندان از نتیجهء کارش او را همراهی می کند .

نوشتهء کوتاهی برای پدربزرگ مرحومش آماده کرده و با کلی تپق زدن توی مراسم می خواند ، با این وجود اشک همه را در آورده و نگاه کردن به چهره هایشان احساس رضایت را در دلش می نشاند .

توی جلسه وقتی همه چرتشان گرفته و رئیس هم عصبانی ست که کارشان پیش نمی رود ایدهء خودش را مطرح می کند که با تحسین و تشویق جناب رئیس و همکاران مواجه می شود و ایده به نظرش هزار بار بهتر از چیزی که فکر می کرد می آید.

یکی نقاش است ، آن یکی آشپز ، نویسنده ، طراح ، معمار ، خیاط ، نجار و ...

به نظر می آید بیشترین لذتی که در دنیا وجود دارد لذت آفریدن باشد ، آفریدن یک حس ، یک طعم ، یک منظره ، یک شکل ، یک لبخند ، یک اثر و ...آفرینش یعنی همان کاری که خداوندی به سبب آن شهرت دارد همان چیزی که بالاترین حد نزدیکی به هموست و بالاترین خوشی به خاطر آنست . آدمها در هر سطح و درجه ای از سواد و تجربه هرروزشان ناخود آگاه و یا آگاهانه مشغول تقلید از این صفت هستند ، خلق می کنند و بواسطه این کار سطح زندگیشان را بالا می برند ، خوشحال می شوند و خوشحال می کنند ، ارضا می شوند ، اعتماد به نفس پیدا می کنند و بزرگ می شوند بزرگ و بزرگتر تا خدا می شوند . مثل میکل آنژی که به داوودش فرمان می دهد بلند شود و راه برود و چون داوود سمج بازی در می آورد و همچنان می خواهدمجسمه بماند زانویش با چکش خالق عصبانی آسیب می بیند .
هنرمندان عموما در بالاترین سطح خالقان قرار دارند و به همین خاطر هم هست که معمولا یا سرخوشند و یا به خاطر عدم رضایت از خودشان و زندگی هنریشان وضع ناجوری دارند حتی خیلیهایشان برای پرکردن خلائی که به خاطر این حالت و یا ایجاد روحیات والای خلاقانه دارند به وسائل کمکی روی می آورند ، سکس افراطی ، دراگ ، الکل و ... مثلا می گویند لینچ نصف سال دراگ مصرف می کند و نصف دیگر سال فیلمنامه می نویسد ، یا موسیقی ایرانی هرکجا کم می آورد با تریاک جبران
می کند ، آنهایی هم که ترک می کنند از اژدهای موسیقی ایرانی تا حد یک کرگدن نزول می کنند :).

من مدتهاست از یک آدم اکتیو که می توانست درطی یک روز در چندین جای شهر و برای چندین کار مختلف ظاهر شود به یک مادر خانه نشین تبدیل شده ام ، دخترم را زیاد جایی نمی برم تا حتی کوچکترین خلاقیتی برای تبدیل او به یک منظربصری به خرج دهم ، حوصله ندارم و غذایی نمی پزم که مزهء جدیدی بیافرینم ، نمی نویسم چون خوراک نوشتنم همان خیابان گردیها و معاشرت با آدمها بود و رسما تغذیه ای ندارم که چیزی برای نوشتن داشته باشم و بعد ملت می آیند می گویند از وقتی بچه دار شدی زرد شدی و ما وبلاگت را معرفی کردیم به دوستان و آبرویمان رفت و ...نقاشی نمی کنم چون احساس می کنم همهء تکنیکها وسبکهای هنری در نبود من و دور بودن من از دنیای هنر به سرعت جلو رفته اند و من مثل عقب مانده ها شدم ...واقعیت اینست که خیلیها را دور و برم می بینم که با وجود اینکه شرایط متفاوتی دارند دست از آفرینش برداشته اند و بی انگیزگی دارد لهشان می کند . بی خوابی و خستگی تنها یک دلیل ظاهری برای دلمردگی کسی مثل من است و واقعیت اینست که مردم ما درحال مردن تدریجی اند و من هم یکی از آنها هستم.
نمی دانم چه مان شده ( یعنی یک کم می دانم ولی آن دلیل قابل تشریح نیست ) افسردگی عمومی غالب بر آدمها یک فضای ناجور سیاهی درست کرده که هرکس راه خلاصی از آن را می جوید و متاسفانه چون مغز و دلهایمان هم درست کار نمی کنند این راه خلاصی عموما به ناکجا می رود ، کسی می داند چه باید کرد ؟

لیلا | 03:43 PM | نظرات (14)
جمعه 28 اسفند 1388
آب زنید راه را ...

برادرم عید خانه است ، خدارا شکر !

لیلا | 09:54 AM | الان خسته ام بعدا می نویسم (20)
جمعه 21 اسفند 1388
کی بر می گردی داداش جان ؟*

n564372981_1501121_5694966.jpg

دخترم برای ارتباط برقرار کردن با هر کدام از اعضای فامیل یک نشانهء خاص دارد : مثلا پدر بزرگ مادریش ( پدر من ) می گوید : " فوضولچهء من " و مانترا می خندد و سرش را مثل دارکوب تکان می دهد ، پدر بزرگ پدری او را روی پاهایش می نشاند و تکان می دهد و یک شعری می خواند شبیه :" دیبم بلو دیمبلو ..." و مانترا انگشت پای خودش را می گیرد و می خندد ، دایی او را از پشت بغل می کند و صورتش را از بالای سر به مانترا نزدیک می کند ، مانترا دستان کوچکش را در ریش پرپشت دایی فرو می کند و می خندد . یادم هست چند سال پیش که دختر برادرم تازه زبان باز کرده بود یک بار روی پاهای پدر من نشسته بود و گفت : " بابا بزرگ سبیلتو بیتراشون " پدر من که سبیل پر و پیمانش برایش ناموسیست جواب داد :" به بابای خودت بگو ریششو بیتراشونه ! " مینو خیلی جدی به سمت پدرش رفت و گفت : " بابا ریشتو بیتراشون ! " برادرم هم با آرامش گفت :" خب دخترم من ریشمو بتراشم تو با چی بازی می کنی ؟ " و مینو جواب داد : " با عمه ! "
برادرم آدم مهمی ست ، حتی ریشش به اندازهء خود من با اهمیت و با ارزش است ، برادرم را همهء فامیل و آشنا دوست دارند حتی آنوریها ! بعید می دانم تا به حال کسی را رنجانده باشد ، هیچ وقت اعتقادش را با صدای بلند بیان نکرده و هیچ وقت تبلیغ هیچ چیزی را نکرده ، با عزت نفس است و برای انسانیت بیش از هر چیز ارزش قائل است ، آرام است و شنونده . وقتی حرص می خورد یا زیاد فکر می کند ابروهایش را بالا می اندازد و سرش را یک جور خاصی می خاراند ، عاشق این حالتش هستم . رعایت همه را می کند و اطرافیانش برایش خیلی مهم هستند .از چند وقت پیش که گفتم مانترا هروقت عصبی و ناراحت است انگشتش را به حالت مشت می گیرد و حاضر نیست بازش کند هرروز یک راه حل جدید برای باز کردن انگشت خواهرزاده پیدا می کند . لابد الان که تنها نشسته دارد فکر می کند که نکند من از دوری او ناراحت باشم و مانترا که شیر می خورد این حس را بگیرد و باز هم مشت کند ، لابد نگران مامان و باباست که در این سن باید راه بیفتند از اینور شهر به آنور تا نشانی از او بگیرند ، حتما نگران است که دختر کوچکش زیاد بهانه بگیرد و بدون قصه های شبانهء پدر نخوابد ، فکر می کند که همسر صبورش وقتی غصه می خورد به خاطر دخترشان دندان روی جگر می گذارد ولی غذا از گلویش پایین نمی رود ، فکر می کند که دوستانش عذاب می کشند و ...
برادرم آدم مهمی ست . وجود او برای بالا بردن میزان انسانیت در جامعه لازم است !
دلم برایت تنگ شده کی برمی گردی داداش جان ؟
پ.ن. نقاشی دختر شش ساله برادرم از پدرش
*. نام یکی از داستانهای علی اشرف درویشیان

لیلا | 01:00 AM | نظرات (20)
چهارشنبه 14 بهمن 1388
همینجوری...

1- نمی دانم کدامشان پیروز است : خدا یا شیطان ؟! ولی من یکی رسما کم آوردم یک کدام بیاید مرا از اینجا ببرد...

***

2- جمله ای از نیچه دیدم که از خواندن نجوم پشیمان شدم : " دوست می دارم آنانی را که برای فرو شدن و فدا شدن نخست فراپشت ستارگان از پی دلیل نمی گردند ، بل خویش را فدای زمین می کنند تا زمین روزی از آن ابرانسان شود ."
***

3- خر ما از کره گی دم داشت ، بعدا دمشو چیدن !

***

4- - چه اسم قشنگی هم داره این "پانترا" خانوم !
- "مانترا" آقای دکتر !
- آهان "پ" نیست" میم" ه ؟
- بله !
- خب به به ، حالا "مانترال" یعنی چی ؟
- "لام" نداره آخرش " مانترا! "
- خب پس درست گفته بودم دیگه ، "پانترا" چند وقتشه به سلامتی ؟
- ( شما مدرکتونو از کجا گرفتین آقای دکتر ؟! )

***

5- یک دختر دایی داشتم ( یعنی هنوزم دارم ولی دم دست نیست ) درجواب همه چیز می گفت : " تو خوبی ! " این روزها به این نتیجه رسیدم که بهترین نوع برقرار کردن دیالوگ همینست !

لیلا | 05:22 PM | نظرات (10)
یکشنبه 23 بهمن 1384
نقاشيهايم...


من در سايت کارگاه

لیلا | 10:30 PM | ناشي از خود شيفتگي نيست ها ! تازه راه افتاده (9)
پنجشنبه 10 آذر 1384
پرنده خیس


...
ای صمیمی،
دیگر زندگی را نمی توان
در فرو مردن یک برگ
یا شکفتن یک گل
یا پریدن یک پرنده دید
ما در حجم کوچک خود رسوب می کنیم
- آیا شود که باز درختان جوانی را
در راستای خیابان
پرورش دهیم
و صندوقهای زرد پست
سنگین
زغمنامه های زمانه نباشند؟
در سرزمینی که عشق آهنی ست
انتظار معجزه را بعید می دانم
باغبان مفلوک چه هدیه ای دارد ؟
پرندگان
از شاخه های خشک پرواز می کنند
آن مرد زرد پوش
که تنها و بی وقفه گام می زند
با کوچه های " ورود ممنوع "
با خانه های " به اجاره داده می شود "
چه خواهد کرد
سرزمینی را که دوستش می داریم ؟
پرندگان همه خیس اند
و گفتگویی از پریدن نیست
در سرزمین ما
پرندگان همه خیس اند
در سرزمینی که عشق کاغذی ست
انتظار معجزه را بعید می دانم.

شعر : خسرو گلسرخی
نقاشی روی عکس : خودم!

12 آذر ... روز جهاني معلولين مبارك باد

لیلا | 07:03 PM | ...در سرزمینی که عشق کاغذی ست (11)
شنبه 25 تیر 1384
گاهي هم مثنوي خواني

محتسب در نیم شب جایی رسید / در بن دیوار مردی خفته دید
گفت:هی، مستی، چه خوردستی؟ بگو/ گفت:ازین خوردم که هست اندر سبو
گفت:آخر در سبو واگو که چیست؟/گفت: از آنکه خورده ام، گفت این خفیست!
گفت:آنچه خورده یی آن چیست آن؟/گفت: آنکه در سبو مخفی ست آن!
دور می شد این سوال و این جواب / ماند چون خر محتسب اندر خلاب!
گفت او را محتسب:هین آه کن / مست، هوهو کرد هنگام سخن
گفت:گفتم آه کن هو می کنی/ گفت : من شاد و تو از غم منحنی
آه از درد و غم و بیدادی است/ هوی هوی میخوران از شادی است
محتسب گفت: این ندانم، خیز، خیز/ معرفت متراش و، بگذار این ستیز
گفت: رو تو از کجا من از کجا؟/ گفت: مستی خیز تا زندان بیا
گفت مست: ای محتسب بگذار و رو/ از برهنه کی توان بردن گرو؟
گر مرا خود قوت رفتن بدی / خانهء خود رفتمی، وین کی شدی؟!

*****


چارکس را داد مردی یک درم / آن یکی گفت: این به انگوری دهم
آن یکی دیگر عرب بود گفت: لا/ من عنب خواهم، نه انگور، ای دغا
آن یکی ترکی بد و گفت: این بنم/ من نمی خواهم عنب خواهم ازم
آن یکی رومی بگفت : این قیل را/ ترک کن، خواهیم استافیل را
در تنازع، آن نفر جنگی شدند/ که ز سر نام ها غافل بدند
مشت بر هم می زدند از ابلهی/ پر بدند از جهل، وز دانش تهی
...

*****

پیل اندر خانه یی تاریک بود / عرضه را آورده بودندش هنود
از برای دیدنش مردم بسی/ اندر آن ظلمت همی شد هر کسی
دیدنش با چشم چون ممکن نبود/اندر آن تاریکی اش کف می بسود
آن یکی را کف به خرطوم افتاد/ گفت: همچون ناودان است این نهاد
آن یکی را دست برگوشش رسید/ آن بر او چون بادبیزن شد پدید
آن یکی را کف چو بر پایش بسود/ گفت:شکل پیل دیدم چون عمود
آن یکی بر پشت او بنهاد دست / گفت: خود این پیل چون تختی بدست
همچنین، هریک به جزوی که رسید/ فهم آن می کرد، هرجا می شنید
از نظرگه، گفتشان شد مختلف / آن یکی دالش لقب داد، این الف
در کف هر یک اگر شمعی بدی / اختلاف از گفتشان بیرون شدی
چشم حس همچون کف دست است وبس/ نیست کف را برهمهء اودسترس
چشم دریا دیگرست و ، کف دگر/ کف بهل، وز دیدهء دریا نگر
جنبش کف ها زدریا روز و شب/ کف همی بینی و دریا نی عجب!
ما چو کشتی ها بهم بر می زنیم/ تیره چشمیم و در آب روشنیم
ای تو در کشتی تن، رفته به خواب/ آب را دیدی، نگر در آب آب
آب را آبی ست کو می راندش / روح را روحی ست کو می خواندش
گربگوید، ز آن بلغزد پای تو/ ور نگوید هیچ از آن،ای وای تو
ور بگوید در مثال صورتی/ بر همان صورت بچفسی ای فتی
آن چنان کز نیست در هست آمدی / هین بگو: چون آمدی؟ مست آمدی
هوش را بگذار و آن گه هوش دار/ گوش را بر بند و، آن گه گوش دار
دم مزن تا بشنوی از دم زنان / آنچه نامد در زبان و در بیان
دم مزن تا بشنوی ز آن آفتاب/ آنچه نامد در کتاب و در خطاب
دم مزن تا دم زند بهر تو روح / آشنا بگذار در کشتی نوح
...


قسمت دوم مطلب زنان را فراموش نکردم و خواهمش نوشت!

لیلا | 08:40 PM | )()()()()()()()()()()()()()()()()()( (19)
جمعه 18 دی 1383
من و تو نمردیم ...

صدای سوت آژیردر راه پله ها می پیچید . همسایه ها بچه به بغل از خانه هایشان بیرون می دوند ، بعضی هم فلاسک چای یا کلمن آب همراه خودشان دارند . مذهبی ها زیر لب دعا می خوانند . و بعضی نفرین می کنند ولی آرامش عجیبی توی نگاه همه شان هست ، انگار نه انگار که برای فرار از مرگ ونماندن زیر آوارهاست که اینطور می دوند . اوائل شروع موشک باران همه عصبی بودند و این آرامش را نداشتند ، اما کم کم مرگ ه٧صرار دارد که توی خانه بماند و می گوید دلش می خواهد اگر قرار است بمیرد توی خانهء خودش باشد و پیرزن می خواهد که آخرین فداکاریهای زندگی زناشویی اش را انجام دهد و پیرمرد نیمه فلج را از پله ها پایین ببرد . همهء همسایه ها زیر سقف فضای متعلق به انباریهای ساختمان جمعند . تو مرا نگاه می کنی و چون خجالت می کشی که نوازشم کنی سر عروسکم را نوازش می کنی و می گویی که ما نمی میریم. من و تو توی موشک بارانهای جنگ نمردیم ...

همی دانی که من مجذوب نگاههای خودم به تو هستم و بارها و بارها آن را در شیشهء غبار گرفتهء پنجره می بینم و امتحان می کنم تا به اندازهء کافی عاشقانه باشد . آن روز که زلزله آمد من پشت پنجره نبودم و تو هم توی حیاط بازی نمی کردی . آن روز من خواب بودم و رویای نگاه عاشقانه می دیدم و تو هم خواب بودی و رویای کودکی که مرد شده است . من و تو توی زلزلهء رودبار و منجیل نمردیم ...

پدرت برای ماموریت می رود و من ، مادر و خاله هایم برایر لبی خندیدند و نگاههای عجیبی به هم انداختند . سرم را که بین دو صندلی هواپیما می گذارم مادرم دعوایم می کند که چرا کارهای بچه گانه می کنم ولی پدر تومی گوید که بگذارید راحت باشند . نمی فهمیم کی اتفاق می افتد و چطور سرم از بین دو صندلی درمی آید . من و تو توی حادثهء سقوط هواپیمای ایرباس نمردیم ...

همیشه به مادرم می گویم که چرا ما هنوز ارگ بم را ندیدیم . می گویم : مامان همهء آدم خارجی ها می آیند تا این ارگ بم شهر ما ر2رگی شدم و نباید با پسر ها بازی کنم سعی می کند نا رضایتی اش را نشان دهد . اما تو روزها از درخت نخل باغچه تان بالا می روی و برای من دست تکان می دهی و ما همچنان دوست هستیم. فردای روزی که زلزله می آید قراراست برای دیدن ارگ برویم و من برای دیدار دو چیز عزیز قند توی دلم آب می کنم . من و تو زیر آوارهای زلزلهء بم نمردیم ...

من و تو توی تصادف جادهء چالوس نمردیم ...، من و تو توی سیل خانه مان خراب نشد و نمردیم ...، من و تو وقتی داشت% آماده می کرد و نصف کوچه در اثر انفجار خراب شد نمردیم ...، من و تو گرسنگی نکشیدیم و به خاطر فقر و گرسنگی نمردیم ...، من و تو به خاطر مصرف زیاد الکل و مواد مخدر اوردوز نکردیم و نمردیم ...، من و تو به خاطر استرس های زندگی سکته نکردیم و نمردیم ...، من و تو وقتی که مامورهای نیروی انتظامی توی مهمانی ریختند و داشتیم از طریق بالکن فرار می کردیم پایین پرت نشدیم و نمردیم ...، من و تو به خاطر پاره شدن طحال ویا خونریزی معده و یا ت%Bxcerpt=

لیلا | 10:53 PM | هنوز هم نمردیم (21)
شنبه 14 آذر 1383
کاش جغدها هم گردن بلندی داشتند


" از چشم نا پیدای خطا چکیده ام : "

هر شب همین طور است ، موقع خواب که می شود او می آید ، دست یکی از همخوابه هایش را در دست دارد و به رختخواب من می رود ...هر شب با یک نفر می آید : قد بلند ، قد کوتاه ، مو بلند ، مو کوتاه ، چشم سیاه ، چشم سبز ...ولی همه شان در یک چیز مشترکند : رنگ پوستشان سفید سفید است ! و نزدیکیهای صبح همانطور که آمده بودند می روند ، بی صدا . گاهی هم او جمله ای می گوید . مثل : خوب بخوابی ! یا اینجا بوی سوختگی می آید ! یا هوا کمی سرد شده است ! ...
" تیرگی پا می کشد از بام ها
صبح می خندد به راه شهر من
دود می خیزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن ."
شب های جمعه نمی آید و من می توانم از سر شب در رختخواب خودم بخوابم . بعد آنها می آیند : اشکها را می گویم آنقدر پایین می ریزند تا بالشم خیس خیس می شود . من چندشم می شود روی بالش خیس بخوابم و برای همین تا صبح خوابم نمی برد و بعد آرزو می کنم که کاش شبهای جمعه هم بیاید ، لا اقل دیگر تنها نیستم و اینجا هم دیگر این همه نمناک نمی شود .
" مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل ،
غم من ، لیک ، غمی غمناک است . "
شبهایی که اینجا هستند ، من تا صبح کنار پنجره می ایستم و بیرون را تماشا می کنم . گاهی که چراغهای آن بیرون روشن است ، تصویر همبستری آنها توی شیشه می افتد ، آنوقت مجبورم پیشانی و نوک بینی ام را به شیشه بچسبانم وباز هم بیشتر سردم بشود . درون سیاهی پشت پنجره همیشه چیزی هست که مرا سرگرم کند : سایه هایی که از پس دیوار رد می شوند ، بعضی هاشان تند تند قدم بر می دارند و بعضی خسته اند ، سایه هایی که تنها دلیلشان فریب ماندن است! گاهی هم بر سر دیوار به دنبال جغدی می گردم تا تقصیرها را بر گردن او بیاندازم . او می گوید که جغد مال ویرانه های قصه هاست ، نه انبوه هجوم دیوارهای شهر . ولی من می دانم دلیلش اینست که جغد اصلا گردن ندارد . به جای جغد دو گربه را می بینم که گردن و پشتشان را برای هم راست کرده اند و با سر و صدای زیاد روی هم می پرند . کودکی از پنجرهء روبرویی همین صحنه را نگاه می کند .

گاهی که پاهایم از ایستادن درد می گیرد ، کنارشان روی زمین می نشینم ، به تخت تکیه می دهم و برایشان قصه می خوانم ، ولی قصه هایم یا تکراری اند یا آنها دوست ندارند . چون هیچ وقت بهشان گوش نمی دهند .

همیشه دم صبح وقتی بعد از رفتن آنها به رختخوابم می روم ، همه چیز خیلی سرد است و من سابقا دلیلش را نمی دانستم. ولی یک بار به بدن یکی ازآن دخترها دست زدم ، لبهء تخت نشسته بودم و دستم را روی ساق پایش گذاشتم . آنقدر سرد بود که اگر دست من خیس بود حتما پوست دستم کنده می شد ...

گاهی آن بیرون ، پشت سیاهی پنجره ام هیچ چیز نیست جز دیوار روبرو ، آنقدر به آجرهایش زل می زنم که برایم دست تکان می دهند و من هم برایشان لبخندی زورکی می زنم . او می گوید همهء حس ها متقابل است پس لابد دست تکان دادن آنها هم زورکی ست ....
یک شب همانطور ایستاده پای پنجره خوابم برد و خواب وحشتناکی دیدم :
" ...شبی مانند شب های دگر خاموش
بی صدا از پا در آمد پیکر دیوار
حسرتی با حیرتی آمیخت . "
می ترسم از اینکه یک روز پرده را کنار بزنم و بیرون اتاقم هیچ چیز جز سیاهی بی حرکت نباشد . آنقدر از این تهی می ترسم که تصمیم می گیرم دیگر هیچ وقت خوابم نبرد ...

" کاش اینجا نچکیده بودم ! "
( اشعار متعلق به سهراب سپهری ست )

لیلا | 01:32 PM | مهم نیست (16)
چهارشنبه 15 مهر 1383
تو منشین منتظر بر در ، که آن خانه دو در دارد

پراکنده گویی های یک آدم نیمه خواب که قرار بود متن دیگری را اینجا بگذارد ولی این را نوشت

قسمت دوم مطلب قبل به قرینهء غیر لفظی حذف شده است !


جملهء بی قراریت از طلب قرار تست
طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت

ساعت های مدیدی ست که اینجا نشسته ای و به این فکر می کنی که چطور تا انتهای این ساعتها صبر کنی ؟ می بینی عزیزم حتی اگر کاری هم نکنی آخرش می رسد ، با دستی تو را هل می دهد که باز هم بروی و ته صف جا بگیری . چند نفری هم می آیند و گریه می کنند و شاید واقعا هم اندوهگین باشند . مادر و پدرت . شوهرت ، بچه هایت و یا حتی نوه های قد و نیم قدت .
می خواهم آنقدر سبک شوم که دفعهء بعد نتوانند با زور هم که شده مرا توی صف طویلشان بچپانند . یادت هست آن کارتون چینی را که مردان قوی با هم مسابقه ای گذاشتند و آن قوی خنگ ترمی خواست " پر " را با زور به سمت دیگر دیوار بفرستد . من می خواهم آن پر باشم


رو ترش کن که همه رو ترشانند اینجا
کور شو تا نخوری از کف هر کور عصا
لنگ رو چونک درین کوی همه لنگانند
لته بر پای بپیچ و کژ و مژ کن سر و پا

اینجا عاشق ترین آدمها ترازوی عشقشان را با کفهء فداکاری هایشان می سنجند . بی خود به خودت مغرور نشو عزیزکم . در مذهب ما سنجیدن عین بی عشقی ست ...و اعتماد عین بی اعتنایی !

شهر پر شد لولیان عقل دزد
هم بدزدد هم بخواهد دستمزد

نمی دانم چرا همهء آن چیزهایی که به من رسید اینقدر حقیر و کوچک بود . خدای کوچک که اکثرا بالای دیوار نشسته و برکهء کوچک مرا با قوانین آب کر و راکدش متلاطم می کند .
عشاق بی دلی که در راه آمدن به کمترین بها دل فروخته اند و حالا سراغ دلشان را از من می پرسند .

وخانه ای که دیوارهایش برای حفظ من بر سرم منت می گذارد ... مرشد می گوید اگر همینطور ادامه بدهی ، تمرینات و کلینینگ ها را ترک نکنی، می توانی عاشق همه باشی و بی دریغ ...به خصوص دعای قبل از شب را فراموش نکن . خجالت می کشم بگویم که من برای " پر " شدنم دعا می کنم ولی برای عاشق همه بودن نه !


هیچ فلک دفع کند از سر خود دور سفر؟
هیچ زمین دفع کند از تن خود زلزله را ؟

به همانی که خدایش می نامی ادعای اینهمه ، کاری ندارد . یک سر بی سودا که به دنبال سودایی ست و نزدیکترین جایی که می بیند از اقبال خوب یا بد آغوش توست و بی دلیی بالاجبار !

به هر دیگی که می جوشد میاور کاسه و منشین
که هر دیگی که می جوشد درون چیزی دگر دارد


سر بی سودا کفایت نمی کند عزیزم . هروقت بی سری دیدی که حساب دودوتای زندگیش منتی نبود در راه تو می توانی به این فکر کنی که اگر هم زر نباشد و قلبی آراسته باشد . خوب چیزی از آب در آمده ...

بنه سر گر نمی گنجی ، که اندر چشمهء سوزن
اگر رشته نمی گنجد ، از آن باشد که سر دارد

مذهب چیز خوبی ست چون می توانی به این دل خوش کنی که زنها از اول محکوم بودند،آنقدر احمق باشند که به خاطر یک قاچ میوهء کوفتی مثل انار یا سیب یا انگور ( در مورد انگور موظفم بگم واحد حبه یا دانه است ) از خیر همهء بریز بپاش های خدا بگذرند و به اینجا بیایند . یا اینکه تا جایی ادامه دهند که به سمت " مادری " منسوب شوند و بهشت را همچین پهن کنند زیر پایشان ...

آن نفسی که با خودی یار چو خار آیدت
وان نفسی که بی خودی یار چه کار آیدت

به هر حال تو هم لازم نیست خودت را تطهیر کنی . تو نگذاشتی من آخر فیلم را تماشا کنم . حالا باید سالها بنشینم و با خودم حدس بزنم که آخرش چه می شود . شاید هم آخرش فقط یک خداحافظی باشد ولی به هر حال تمام می شود . از آن روز به بعد من هم تصمیم گرفتم قبل از مرگم تمام شوم . نمی خواهم دیگر به اینجا باز گردم .
(در ضمن منظورم تعطیلی وبلاگ نیست )
(همهء اشعار متعلق به مولاناست )

لیلا | 12:58 AM | می خوای باور کن ، می خوای نکن (20)