آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)

Jon English - Six Ribbons

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انتخاب وبلاگ برتر
تلویزیون نوروزی ( مجید اسلامی )
اسباب خجالت
کاندیداها و برندگان اسکار
ThE WiNnErS
Maharishi Mahesh Yogi Dies at 91
ماهاریشی درگذشت
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (24)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (11)
هیچکدام (5)
بعد از مرگ اول (46)
داستان (26)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من
بخوانید

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


صفحه اصلی

پنجشنبه 10 آذر 1384
پرنده خیس


...
ای صمیمی،
دیگر زندگی را نمی توان
در فرو مردن یک برگ
یا شکفتن یک گل
یا پریدن یک پرنده دید
ما در حجم کوچک خود رسوب می کنیم
- آیا شود که باز درختان جوانی را
در راستای خیابان
پرورش دهیم
و صندوقهای زرد پست
سنگین
زغمنامه های زمانه نباشند؟
در سرزمینی که عشق آهنی ست
انتظار معجزه را بعید می دانم
باغبان مفلوک چه هدیه ای دارد ؟
پرندگان
از شاخه های خشک پرواز می کنند
آن مرد زرد پوش
که تنها و بی وقفه گام می زند
با کوچه های " ورود ممنوع "
با خانه های " به اجاره داده می شود "
چه خواهد کرد
سرزمینی را که دوستش می داریم ؟
پرندگان همه خیس اند
و گفتگویی از پریدن نیست
در سرزمین ما
پرندگان همه خیس اند
در سرزمینی که عشق کاغذی ست
انتظار معجزه را بعید می دانم.

شعر : خسرو گلسرخی
نقاشی روی عکس : خودم!

12 آذر ... روز جهاني معلولين مبارك باد

لیلا | 07:03 PM | ...در سرزمینی که عشق کاغذی ست (74)
شنبه 25 تیر 1384
گاهي هم مثنوي خواني

محتسب در نیم شب جایی رسید / در بن دیوار مردی خفته دید
گفت:هی، مستی، چه خوردستی؟ بگو/ گفت:ازین خوردم که هست اندر سبو
گفت:آخر در سبو واگو که چیست؟/گفت: از آنکه خورده ام، گفت این خفیست!
گفت:آنچه خورده یی آن چیست آن؟/گفت: آنکه در سبو مخفی ست آن!
دور می شد این سوال و این جواب / ماند چون خر محتسب اندر خلاب!
گفت او را محتسب:هین آه کن / مست، هوهو کرد هنگام سخن
گفت:گفتم آه کن هو می کنی/ گفت : من شاد و تو از غم منحنی
آه از درد و غم و بیدادی است/ هوی هوی میخوران از شادی است
محتسب گفت: این ندانم، خیز، خیز/ معرفت متراش و، بگذار این ستیز
گفت: رو تو از کجا من از کجا؟/ گفت: مستی خیز تا زندان بیا
گفت مست: ای محتسب بگذار و رو/ از برهنه کی توان بردن گرو؟
گر مرا خود قوت رفتن بدی / خانهء خود رفتمی، وین کی شدی؟!

*****


چارکس را داد مردی یک درم / آن یکی گفت: این به انگوری دهم
آن یکی دیگر عرب بود گفت: لا/ من عنب خواهم، نه انگور، ای دغا
آن یکی ترکی بد و گفت: این بنم/ من نمی خواهم عنب خواهم ازم
آن یکی رومی بگفت : این قیل را/ ترک کن، خواهیم استافیل را
در تنازع، آن نفر جنگی شدند/ که ز سر نام ها غافل بدند
مشت بر هم می زدند از ابلهی/ پر بدند از جهل، وز دانش تهی
...

*****

پیل اندر خانه یی تاریک بود / عرضه را آورده بودندش هنود
از برای دیدنش مردم بسی/ اندر آن ظلمت همی شد هر کسی
دیدنش با چشم چون ممکن نبود/اندر آن تاریکی اش کف می بسود
آن یکی را کف به خرطوم افتاد/ گفت: همچون ناودان است این نهاد
آن یکی را دست برگوشش رسید/ آن بر او چون بادبیزن شد پدید
آن یکی را کف چو بر پایش بسود/ گفت:شکل پیل دیدم چون عمود
آن یکی بر پشت او بنهاد دست / گفت: خود این پیل چون تختی بدست
همچنین، هریک به جزوی که رسید/ فهم آن می کرد، هرجا می شنید
از نظرگه، گفتشان شد مختلف / آن یکی دالش لقب داد، این الف
در کف هر یک اگر شمعی بدی / اختلاف از گفتشان بیرون شدی
چشم حس همچون کف دست است وبس/ نیست کف را برهمهء اودسترس
چشم دریا دیگرست و ، کف دگر/ کف بهل، وز دیدهء دریا نگر
جنبش کف ها زدریا روز و شب/ کف همی بینی و دریا نی عجب!
ما چو کشتی ها بهم بر می زنیم/ تیره چشمیم و در آب روشنیم
ای تو در کشتی تن، رفته به خواب/ آب را دیدی، نگر در آب آب
آب را آبی ست کو می راندش / روح را روحی ست کو می خواندش
گربگوید، ز آن بلغزد پای تو/ ور نگوید هیچ از آن،ای وای تو
ور بگوید در مثال صورتی/ بر همان صورت بچفسی ای فتی
آن چنان کز نیست در هست آمدی / هین بگو: چون آمدی؟ مست آمدی
هوش را بگذار و آن گه هوش دار/ گوش را بر بند و، آن گه گوش دار
دم مزن تا بشنوی از دم زنان / آنچه نامد در زبان و در بیان
دم مزن تا بشنوی ز آن آفتاب/ آنچه نامد در کتاب و در خطاب
دم مزن تا دم زند بهر تو روح / آشنا بگذار در کشتی نوح
...


قسمت دوم مطلب زنان را فراموش نکردم و خواهمش نوشت!

لیلا | 08:40 PM | )()()()()()()()()()()()()()()()()()( (390)
جمعه 18 دی 1383
من و تو نمردیم ...

صدای سوت آژیردر راه پله ها می پیچید . همسایه ها بچه به بغل از خانه هایشان بیرون می دوند ، بعضی هم فلاسک چای یا کلمن آب همراه خودشان دارند . مذهبی ها زیر لب دعا می خوانند . و بعضی نفرین می کنند ولی آرامش عجیبی توی نگاه همه شان هست ، انگار نه انگار که برای فرار از مرگ ونماندن زیر آوارهاست که اینطور می دوند . اوائل شروع موشک باران همه عصبی بودند و این آرامش را نداشتند ، اما کم کم مرگ ه٧صرار دارد که توی خانه بماند و می گوید دلش می خواهد اگر قرار است بمیرد توی خانهء خودش باشد و پیرزن می خواهد که آخرین فداکاریهای زندگی زناشویی اش را انجام دهد و پیرمرد نیمه فلج را از پله ها پایین ببرد . همهء همسایه ها زیر سقف فضای متعلق به انباریهای ساختمان جمعند . تو مرا نگاه می کنی و چون خجالت می کشی که نوازشم کنی سر عروسکم را نوازش می کنی و می گویی که ما نمی میریم. من و تو توی موشک بارانهای جنگ نمردیم ...

همی دانی که من مجذوب نگاههای خودم به تو هستم و بارها و بارها آن را در شیشهء غبار گرفتهء پنجره می بینم و امتحان می کنم تا به اندازهء کافی عاشقانه باشد . آن روز که زلزله آمد من پشت پنجره نبودم و تو هم توی حیاط بازی نمی کردی . آن روز من خواب بودم و رویای نگاه عاشقانه می دیدم و تو هم خواب بودی و رویای کودکی که مرد شده است . من و تو توی زلزلهء رودبار و منجیل نمردیم ...

پدرت برای ماموریت می رود و من ، مادر و خاله هایم برایر لبی خندیدند و نگاههای عجیبی به هم انداختند . سرم را که بین دو صندلی هواپیما می گذارم مادرم دعوایم می کند که چرا کارهای بچه گانه می کنم ولی پدر تومی گوید که بگذارید راحت باشند . نمی فهمیم کی اتفاق می افتد و چطور سرم از بین دو صندلی درمی آید . من و تو توی حادثهء سقوط هواپیمای ایرباس نمردیم ...

همیشه به مادرم می گویم که چرا ما هنوز ارگ بم را ندیدیم . می گویم : مامان همهء آدم خارجی ها می آیند تا این ارگ بم شهر ما ر2رگی شدم و نباید با پسر ها بازی کنم سعی می کند نا رضایتی اش را نشان دهد . اما تو روزها از درخت نخل باغچه تان بالا می روی و برای من دست تکان می دهی و ما همچنان دوست هستیم. فردای روزی که زلزله می آید قراراست برای دیدن ارگ برویم و من برای دیدار دو چیز عزیز قند توی دلم آب می کنم . من و تو زیر آوارهای زلزلهء بم نمردیم ...

من و تو توی تصادف جادهء چالوس نمردیم ...، من و تو توی سیل خانه مان خراب نشد و نمردیم ...، من و تو وقتی داشت% آماده می کرد و نصف کوچه در اثر انفجار خراب شد نمردیم ...، من و تو گرسنگی نکشیدیم و به خاطر فقر و گرسنگی نمردیم ...، من و تو به خاطر مصرف زیاد الکل و مواد مخدر اوردوز نکردیم و نمردیم ...، من و تو به خاطر استرس های زندگی سکته نکردیم و نمردیم ...، من و تو وقتی که مامورهای نیروی انتظامی توی مهمانی ریختند و داشتیم از طریق بالکن فرار می کردیم پایین پرت نشدیم و نمردیم ...، من و تو به خاطر پاره شدن طحال ویا خونریزی معده و یا ت%Bxcerpt=

لیلا | 10:53 PM | هنوز هم نمردیم (148)
شنبه 14 آذر 1383
کاش جغدها هم گردن بلندی داشتند


" از چشم نا پیدای خطا چکیده ام : "

هر شب همین طور است ، موقع خواب که می شود او می آید ، دست یکی از همخوابه هایش را در دست دارد و به رختخواب من می رود ...هر شب با یک نفر می آید : قد بلند ، قد کوتاه ، مو بلند ، مو کوتاه ، چشم سیاه ، چشم سبز ...ولی همه شان در یک چیز مشترکند : رنگ پوستشان سفید سفید است ! و نزدیکیهای صبح همانطور که آمده بودند می روند ، بی صدا . گاهی هم او جمله ای می گوید . مثل : خوب بخوابی ! یا اینجا بوی سوختگی می آید ! یا هوا کمی سرد شده است ! ...
" تیرگی پا می کشد از بام ها
صبح می خندد به راه شهر من
دود می خیزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن ."
شب های جمعه نمی آید و من می توانم از سر شب در رختخواب خودم بخوابم . بعد آنها می آیند : اشکها را می گویم آنقدر پایین می ریزند تا بالشم خیس خیس می شود . من چندشم می شود روی بالش خیس بخوابم و برای همین تا صبح خوابم نمی برد و بعد آرزو می کنم که کاش شبهای جمعه هم بیاید ، لا اقل دیگر تنها نیستم و اینجا هم دیگر این همه نمناک نمی شود .
" مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل ،
غم من ، لیک ، غمی غمناک است . "
شبهایی که اینجا هستند ، من تا صبح کنار پنجره می ایستم و بیرون را تماشا می کنم . گاهی که چراغهای آن بیرون روشن است ، تصویر همبستری آنها توی شیشه می افتد ، آنوقت مجبورم پیشانی و نوک بینی ام را به شیشه بچسبانم وباز هم بیشتر سردم بشود . درون سیاهی پشت پنجره همیشه چیزی هست که مرا سرگرم کند : سایه هایی که از پس دیوار رد می شوند ، بعضی هاشان تند تند قدم بر می دارند و بعضی خسته اند ، سایه هایی که تنها دلیلشان فریب ماندن است! گاهی هم بر سر دیوار به دنبال جغدی می گردم تا تقصیرها را بر گردن او بیاندازم . او می گوید که جغد مال ویرانه های قصه هاست ، نه انبوه هجوم دیوارهای شهر . ولی من می دانم دلیلش اینست که جغد اصلا گردن ندارد . به جای جغد دو گربه را می بینم که گردن و پشتشان را برای هم راست کرده اند و با سر و صدای زیاد روی هم می پرند . کودکی از پنجرهء روبرویی همین صحنه را نگاه می کند .

گاهی که پاهایم از ایستادن درد می گیرد ، کنارشان روی زمین می نشینم ، به تخت تکیه می دهم و برایشان قصه می خوانم ، ولی قصه هایم یا تکراری اند یا آنها دوست ندارند . چون هیچ وقت بهشان گوش نمی دهند .

همیشه دم صبح وقتی بعد از رفتن آنها به رختخوابم می روم ، همه چیز خیلی سرد است و من سابقا دلیلش را نمی دانستم. ولی یک بار به بدن یکی ازآن دخترها دست زدم ، لبهء تخت نشسته بودم و دستم را روی ساق پایش گذاشتم . آنقدر سرد بود که اگر دست من خیس بود حتما پوست دستم کنده می شد ...

گاهی آن بیرون ، پشت سیاهی پنجره ام هیچ چیز نیست جز دیوار روبرو ، آنقدر به آجرهایش زل می زنم که برایم دست تکان می دهند و من هم برایشان لبخندی زورکی می زنم . او می گوید همهء حس ها متقابل است پس لابد دست تکان دادن آنها هم زورکی ست ....
یک شب همانطور ایستاده پای پنجره خوابم برد و خواب وحشتناکی دیدم :
" ...شبی مانند شب های دگر خاموش
بی صدا از پا در آمد پیکر دیوار
حسرتی با حیرتی آمیخت . "
می ترسم از اینکه یک روز پرده را کنار بزنم و بیرون اتاقم هیچ چیز جز سیاهی بی حرکت نباشد . آنقدر از این تهی می ترسم که تصمیم می گیرم دیگر هیچ وقت خوابم نبرد ...

" کاش اینجا نچکیده بودم ! "
( اشعار متعلق به سهراب سپهری ست )

لیلا | 01:32 PM | مهم نیست (1123)
چهارشنبه 15 مهر 1383
تو منشین منتظر بر در ، که آن خانه دو در دارد

پراکنده گویی های یک آدم نیمه خواب که قرار بود متن دیگری را اینجا بگذارد ولی این را نوشت

قسمت دوم مطلب قبل به قرینهء غیر لفظی حذف شده است !


جملهء بی قراریت از طلب قرار تست
طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت

ساعت های مدیدی ست که اینجا نشسته ای و به این فکر می کنی که چطور تا انتهای این ساعتها صبر کنی ؟ می بینی عزیزم حتی اگر کاری هم نکنی آخرش می رسد ، با دستی تو را هل می دهد که باز هم بروی و ته صف جا بگیری . چند نفری هم می آیند و گریه می کنند و شاید واقعا هم اندوهگین باشند . مادر و پدرت . شوهرت ، بچه هایت و یا حتی نوه های قد و نیم قدت .
می خواهم آنقدر سبک شوم که دفعهء بعد نتوانند با زور هم که شده مرا توی صف طویلشان بچپانند . یادت هست آن کارتون چینی را که مردان قوی با هم مسابقه ای گذاشتند و آن قوی خنگ ترمی خواست " پر " را با زور به سمت دیگر دیوار بفرستد . من می خواهم آن پر باشم


رو ترش کن که همه رو ترشانند اینجا
کور شو تا نخوری از کف هر کور عصا
لنگ رو چونک درین کوی همه لنگانند
لته بر پای بپیچ و کژ و مژ کن سر و پا

اینجا عاشق ترین آدمها ترازوی عشقشان را با کفهء فداکاری هایشان می سنجند . بی خود به خودت مغرور نشو عزیزکم . در مذهب ما سنجیدن عین بی عشقی ست ...و اعتماد عین بی اعتنایی !

شهر پر شد لولیان عقل دزد
هم بدزدد هم بخواهد دستمزد

نمی دانم چرا همهء آن چیزهایی که به من رسید اینقدر حقیر و کوچک بود . خدای کوچک که اکثرا بالای دیوار نشسته و برکهء کوچک مرا با قوانین آب کر و راکدش متلاطم می کند .
عشاق بی دلی که در راه آمدن به کمترین بها دل فروخته اند و حالا سراغ دلشان را از من می پرسند .

وخانه ای که دیوارهایش برای حفظ من بر سرم منت می گذارد ... مرشد می گوید اگر همینطور ادامه بدهی ، تمرینات و کلینینگ ها را ترک نکنی، می توانی عاشق همه باشی و بی دریغ ...به خصوص دعای قبل از شب را فراموش نکن . خجالت می کشم بگویم که من برای " پر " شدنم دعا می کنم ولی برای عاشق همه بودن نه !


هیچ فلک دفع کند از سر خود دور سفر؟
هیچ زمین دفع کند از تن خود زلزله را ؟

به همانی که خدایش می نامی ادعای اینهمه ، کاری ندارد . یک سر بی سودا که به دنبال سودایی ست و نزدیکترین جایی که می بیند از اقبال خوب یا بد آغوش توست و بی دلیی بالاجبار !

به هر دیگی که می جوشد میاور کاسه و منشین
که هر دیگی که می جوشد درون چیزی دگر دارد


سر بی سودا کفایت نمی کند عزیزم . هروقت بی سری دیدی که حساب دودوتای زندگیش منتی نبود در راه تو می توانی به این فکر کنی که اگر هم زر نباشد و قلبی آراسته باشد . خوب چیزی از آب در آمده ...

بنه سر گر نمی گنجی ، که اندر چشمهء سوزن
اگر رشته نمی گنجد ، از آن باشد که سر دارد

مذهب چیز خوبی ست چون می توانی به این دل خوش کنی که زنها از اول محکوم بودند،آنقدر احمق باشند که به خاطر یک قاچ میوهء کوفتی مثل انار یا سیب یا انگور ( در مورد انگور موظفم بگم واحد حبه یا دانه است ) از خیر همهء بریز بپاش های خدا بگذرند و به اینجا بیایند . یا اینکه تا جایی ادامه دهند که به سمت " مادری " منسوب شوند و بهشت را همچین پهن کنند زیر پایشان ...

آن نفسی که با خودی یار چو خار آیدت
وان نفسی که بی خودی یار چه کار آیدت

به هر حال تو هم لازم نیست خودت را تطهیر کنی . تو نگذاشتی من آخر فیلم را تماشا کنم . حالا باید سالها بنشینم و با خودم حدس بزنم که آخرش چه می شود . شاید هم آخرش فقط یک خداحافظی باشد ولی به هر حال تمام می شود . از آن روز به بعد من هم تصمیم گرفتم قبل از مرگم تمام شوم . نمی خواهم دیگر به اینجا باز گردم .
(در ضمن منظورم تعطیلی وبلاگ نیست )
(همهء اشعار متعلق به مولاناست )

لیلا | 12:58 AM | می خوای باور کن ، می خوای نکن (896)